تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳ - دیدم آخر به دست، جام طرب
دیدم آخر به دست، جام طرب
عجب ای دور روزگار، عجب
دامن همتی بود خم را
به فراخی چو آستین عرب
از که نالم، که سوخت عشق مرا
خانه زاد است آتشم چون تب
بود از درد استخوان به تنم
پوست در ناله چون قبای قصب
از جنون این خرابه را همه روز
می کنم همچو آفتاب وجب
امشبم درد دل تمام نشد
باقی داستان به فردا شب!
شد انالحق سرا سلیم، آری
مست را مشکل است پاس ادب
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - با رسوم جهان دلم جنگی ست
با رسوم جهان دلم جنگی ست
خارج ساز من خوش آهنگی ست
ماتم و سور این جهان خراب
گریه ی مست و خنده ی بنگی ست
شعله با آه من اگر خود را
نسبتی می کند، ز یکرنگی ست
عجز و زاری ست کار اهل نیاز
که درین ره، حنای پا، لنگی ست
چرخ را طبع روشن تو سلیم
همچو آیینه در کف زنگی ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - مهر و کین تو هر دو مطلوب است
مهر و کین تو هر دو مطلوب است
خوب هر کار می کند خوب است
حرف عشق است نقش جبهه ی ما
این چه مضمون و این چه مکتوب است
ما و بی طاقتی، که شیوه ی صبر
کار ما نیست، کار ایوب است
عافیت خواهی، از جنون مگذر
گل این باغ بر سر چوب است
عنکبوت جهان اسبابیم
خانه ی ما به کام جاروب است
داغ سودا مرا بس است سلیم
بر سرم گل مزن که سرکوب است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - همچو بلبل دلم غمین گل است
همچو بلبل دلم غمین گل است
غنچه گردیده در کمین گل است
در دلم درد، نایب عیش است
بر سرم داغ، جانشین گل است
از نسیمی شکفته می گردد
خنده گویا در آستین گل است
شادی دهر را شگونی نیست
خنده ی گل، دم پسین گل است
داد بستان ز جام باده سلیم
که خزان سخت در کمین گل است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - شد بهار و به بوستان عید است
شد بهار و به بوستان عید است
لاله با گل به دید و وادید است
جام گیتی نماست ساغر گل
باغبان جانشین جمشید است
هر طرف غلتد از نسیم بهار
فصل مستی گربه ی بید است
خنده ی گل گرفت عالم را
مستی او ز جام خورشید است
آسمان به رقص آورده ست
صورت بلبل، نوای ناهید است
از گل آموخت کبک خندیدن
کار اهل جهان به تقلید است
ناشکفته گلی نماند سلیم
غنچه ی ما ز خنده نومید است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - غنچه دلتنگ و لاله در خون است
غنچه دلتنگ و لاله در خون است
زین چمن برگ عیش بیرون است
ز آشنایان ما درین گلشن
سرو موزون و بید مجنون است
نوحه بر حال خویش دارد سرو
این چنین است هر که موزون است
آسمانش به خاک زنده کند
هر که مغرور زر چو قارون است
راه از پای ما به خون خفته ست
نیست شبگیر، این شبیخون است!
پر به فکر جهان سلیم مپیچ
کس چه داند که این جهان چون است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - یار ما مونس بد و نیک است
یار ما مونس بد و نیک است
ما چه دوریم و او چه نزدیک است
دل من از خیال طره ی او
همچو پای چراغ، تاریک است
در سر کوی او یقینم شد
که فلک نیز از مفالیک است
کشت قسمت مرا که بر دهقان
آب باریک، رنج باریک است
الفت دل به چشم مست بتان
آشنایی ترک و تاجیک است
کمرش را سلیم تنگ مگیر
باخبر باش، رشته باریک است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - ای کشیده می از قرابه ی صبح
ای کشیده می از قرابه ی صبح
خفته بر مخمل دو خوابه ی صبح
در هوای تو چاک ها دارد
جامه ی شیر در قرابه ی صبح
چین زلف تو حلقه ی در شام
بیت ابروی تو کتابه ی صبح
از امیدی که شب به وصلم بود
دست شستم به آفتابه ی صبح
مژه را تیشه کن که پنهان است
گنج خورشید در خرابه ی صبح
ریخت ساقی چو می به جام سلیم
شام را کرد بر مثابه ی صبح
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - ماه چون روی او نمی باشد
ماه چون روی او نمی باشد
به ازان روی، رو نمی باشد
یار ما با همه جهان یکروست
شمع را پشت و رو نمی باشد
عاشقان در جهان نمی گنجند
جای سیلاب، جو نمی باشد
بدن او کجا و موی کجا
در تن شعله مو نمی باشد
چند اغیار را نکو دانی؟
از تو اینها نکو نمی باشد
صحبت عمر را غنیمت دان
آب دایم به جو نمی باشد
چند گویم شکفته باش ای دل
چه کنم من، چو او نمی باشد
درد دل را علاج نیست سلیم
زخم گل را رفو نمی باشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - چشم من ناز توتیا نکشد
چشم من ناز توتیا نکشد
غنچه ام منت صبا نکشد
آنچه من می کشم به زیر فلک
دانه در زیر آسیا نکشد
نوبهار است، در چمن زاهد
جام می می کشد، چرا نکشد
از سر کوی او کسی به بهشت
نرود چون قلم که پا نکشد
سر ازان زیر بال خود دارم
که هما منت هما نکشد
رو به بیگانگان سلیم آریم
کآشنا ناز آشنا نکشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - ساقی دلگشای ما آمد
ساقی دلگشای ما آمد
رفت و بر مدعای ما آمد
جلوه گر گشت ختر رز باز
کهنه ی باصفای ما آمد
شیشه ی باده دید ابر بهار
تا چمن در قفای ما آمد
بیخودی آورد نسیم چمن
فصل گل هم برای ما آمد
شیشه ای هرکجا شکست، به گوش
می کشان را صدای ما آمد
گر نسیمی به مجلس مستان
رفت، آواز پای ما آمد
دل ما در بغل شکست سلیم
سنگ عشقی سزای ما آمد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - دلم آن پر عتاب می طلبد
دلم آن پر عتاب می طلبد
ترک مستی کباب می طلبد
ساده لوح آنکه در ولایت حسن
گرمی از آفتاب می طلبد
آب خواهد ز تشنه در دریا
آنکه از ما شراب می طلبد
بخت در گریه خواهدم دایم
هرچه شور است، آب می طلبد
دل ضرورش مگر شده ست سلیم؟
که به این اضطراب می طلبد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۸۷ - ای خوش آن سروری که از ناموس
ای خوش آن سروری که از ناموس
چتردار خود است چون طاووس
عار آید ز لاف، مردان را
پر ندیده کسی به تاج خروس
پاسبان خودند آگاهان
هم چراغ است لاله، هم فانوس
باز ذوق هوای ابر آورد
بط می را به جلوه چون طاووس
رغبت طبع را برانگیزد
گردن شیشه، همچو ساق عروس
عشق باشد سلیم در دل من
باده در شیشه، شمع در فانوس
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۷ - سرو شد باز با صبا رقاص
سرو شد باز با صبا رقاص
برگ گل گشت در هوا رقاص
سیل نالان و کف زنان از شوق
کوه چون سنگ آسیا رقاص
شده در کلبه ام ز یاد بهار
هر طرف موج بوریا رقاص
گشت چون دود شمع بر سر من
از جنون سایه ی هما رقاص
بس که عشقم به شورش آورده ست
سر جدا گشت و تن جدا رقاص
سر هرکس به عشق می جنبد
نشود با اصول پا رقاص
سرو من می رود به باغ، سلیم
سایه چون کاکل از قفا رقاص
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۲ - ای گل روی تو بهار نشاط
ای گل روی تو بهار نشاط
قامتت سرو جویبار نشاط
لب گل چاک شد ز خمیازه
بی تو دارد ز بس خمار نشاط
رفت فصل خزان و می آید
موسم عیش و روزگار نشاط
بلبلان را بود شب نوروز
زر گل، مایه ی قمار نشاط
شد بهار و چو غنچه مرغ چمن
مست خفته ست در کنار نشاط
گل شکفت و شراب ناب رسید
شد مهیا تمام کار نشاط
پاک سازد نسیم عشق، سلیم
زعفران را ز دل غبار نشاط
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - شب چو وصف رخش کنم به رفیق
شب چو وصف رخش کنم به رفیق
صبح از مهر می کند تصدیق
همه شب تا به صبح، ای زاهد
می کشی جام می، زهی توفیق
آب لعل است و آتش یاقوت
جوهر عقل را میی چو عقیق
بس که گریان روم به وادی شوق
منزل از من تراست و راه و طریق
عشق را شرط نیست رعنایی
همچو مصحف به خط نستعلیق
بی پیاله مرو سلیم به باغ
گفته اند الرفیق ثم طریق
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - چند باشد ز گلشن افلاک
چند باشد ز گلشن افلاک
همچو آتش نصیب ما خاشاک
می کنم در غبار خاطر خود
آرزوهای کشته را در خاک
چون خورد نان خلق، دندان را
می کنم چوبکاری از مسواک
چیست دانی جوانی و پیری؟
اول بنگ و آخر تریاک
گر جهان زهر حسرتم بچشد
افکند هفت پوست از افلاک
سایه ی گل سلیم از بلبل
کم مباد از سر تو سایه ی تاک
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - صوفیان را شده ز آهنگم
صوفیان را شده ز آهنگم
تار تسبیح، رشته ی چنگم
از گل و لاله فیض نتوان برد
غیر می نیست از کسی رنگم
شد بهار و چو سبزه ی صحرا
کوه تا کوه می رسد بنگم
بر من و کار من جهان خندد
رهبر کور و شاطر لنگم
در بیابان شوق چون مجنون
گردباد است میل فرسنگم
عشق تا منع خودفروشی کرد
شد ترازو فلاخن سنگم
فرصت رزم دشمنانم نیست
روز تا شب به خویش در جنگم
از سبکروحی ام شرر داغ است
همچو یاقوت اگر گران سنگم
بر بساط زمانه، چون پسته
می زند خنده حقه ی بنگم
پادشاهم به ملک فقر، سلیم
پوست تخت من است اورنگم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۶۱ - انجمن شد ز یار آبادان
انجمن شد ز یار آبادان
هست باغ از بهار آبادان
شهر از جلوه اش خراب، ولی
کوچه ی انتظار آبادان
کرد سیرم ز نعمت دیدار
خانه ی روزگار آبادان
از نسیمم زیان رسد، که شده ست
خانه ام از غبار آبادان
ملک دلها خراب گشت سلیم
تا شد این نه حصار آبادان
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۱۸ - جامه ی قد اوست زیبایی
جامه ی قد اوست زیبایی
سایه ی سرو اوست رعنایی
به ره عیش پا بنه، بشنو
چهچه طایران صحرایی
کس شریکش مکن که خوش دارد
عشق همچون خدا به تنهایی
ضعف طالع مرا ز بی مثلی ست
رشته نازک بود ز یکتایی
شده تسلیم در ره تو سلیم
هرچه گویی و هرچه فرمایی