تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲ - ای طفیل بود تو بود همه
ای طفیل بود تو بود همه
بود در سودای تو سود همه
بودی و جز بود تو بودی نبود
بود پنهان آتشی دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنی
شعله ها سر کرد از هر روزنی
شعله ها راه ظهور آموختند
پرده ها یک یک سراسر سوختند
شد عیان از شعله ها آنگاه دود
شعله ها را دود ها پنهان نمود
از درون چشمها جوشید رود
در کمون چشمه ها کوشید رود
چشمها زان دود نابینا شده
چشمه ها زان رود نا پیدا شده
چشم مازان رودها خیره شده
روز ما زان دودها تیره شده
چون جمالش از حجاب غیب رست
از شهود خویش بر خود پرده بست
بود تا بود او ز چشم غیر دور
از خفا گاهی و گاهی از ظهور
کیست دانی غیر این ما و منی
چیست دانی سیر زین ماء منی
چشم ما یک ره نبیند سوی دوست
ور ببیند هر چه بیند روی اوست
بود در سودای تو سود همه
بودی و جز بود تو بودی نبود
بود پنهان آتشی دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنی
شعله ها سر کرد از هر روزنی
شعله ها راه ظهور آموختند
پرده ها یک یک سراسر سوختند
شد عیان از شعله ها آنگاه دود
شعله ها را دود ها پنهان نمود
از درون چشمها جوشید رود
در کمون چشمه ها کوشید رود
چشمها زان دود نابینا شده
چشمه ها زان رود نا پیدا شده
چشم مازان رودها خیره شده
روز ما زان دودها تیره شده
چون جمالش از حجاب غیب رست
از شهود خویش بر خود پرده بست
بود تا بود او ز چشم غیر دور
از خفا گاهی و گاهی از ظهور
کیست دانی غیر این ما و منی
چیست دانی سیر زین ماء منی
چشم ما یک ره نبیند سوی دوست
ور ببیند هر چه بیند روی اوست
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳ - شاهد غیبی که خود مستور بود
شاهد غیبی که خود مستور بود
بود خود آیینه، خود منظور بود
عشق چون مشاطگی آغاز کرد
پرده از روی نکویش باز کرد
از نخست آیینه ای پیشش نهاد
آینه از صورت خویشش نهاد
عکس روی خویش در آیینه دید
گرچه از عکسش شد آیینه پدید
بر جمالش حسنی از نو خواست عشق
رویش از هر گونه ای آراست عشق
پس پریشان کرد زلف مشکبوی
در حجاب زلف پنهان کرد روی
گر چه ما محروم از روی وییم
هم اسیر زلف دلجوی وییم
تاکنون آیینه اش باشد به پیش
عشق میبازد همی باعکس خویش
عاشق است او با صد استغنا و ناز
عشق کس دیدست بی عجز و نیاز
صبر از عکسش چو نتواند حبیب
عکس کی از اصل بتواند شکیب
بود خود آیینه، خود منظور بود
عشق چون مشاطگی آغاز کرد
پرده از روی نکویش باز کرد
از نخست آیینه ای پیشش نهاد
آینه از صورت خویشش نهاد
عکس روی خویش در آیینه دید
گرچه از عکسش شد آیینه پدید
بر جمالش حسنی از نو خواست عشق
رویش از هر گونه ای آراست عشق
پس پریشان کرد زلف مشکبوی
در حجاب زلف پنهان کرد روی
گر چه ما محروم از روی وییم
هم اسیر زلف دلجوی وییم
تاکنون آیینه اش باشد به پیش
عشق میبازد همی باعکس خویش
عاشق است او با صد استغنا و ناز
عشق کس دیدست بی عجز و نیاز
صبر از عکسش چو نتواند حبیب
عکس کی از اصل بتواند شکیب
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۴ - عشق از نو باز دستانساز گشت
عشق از نو باز دستانساز گشت
عکس سوی اصل آخر بازگشت
هجر ها رفتند و آمد وصلها
عکسها رفتند سوی اصلها
مرغی افتاده سوی دام از چمن
بس عجب گر گیرد آرام از چمن
ور گرفتاری او بسیار شد
مدتی مهجور از گلزار شد
طبع او با دام و دانه یار گشت
خاطر او فارغ از گلزار گشت
با هم آوازان بطرف گلستان
گاه در پرواز و گه در آشیان
تا بدان غایت برون از یاد کرد
کو همی خود را گمان آزاد کرد
باورش نامد که گلزاریش بود
با گل و گلشن سرو کاریش بود
بوی گل رو در چمن بنمایدش
رهنما جذب گلستان آیدش
عشق از نو باز دستان ساز کرد
مرغ سوی آشیان پرواز کرد
عکس سوی اصل آخر بازگشت
هجر ها رفتند و آمد وصلها
عکسها رفتند سوی اصلها
مرغی افتاده سوی دام از چمن
بس عجب گر گیرد آرام از چمن
ور گرفتاری او بسیار شد
مدتی مهجور از گلزار شد
طبع او با دام و دانه یار گشت
خاطر او فارغ از گلزار گشت
با هم آوازان بطرف گلستان
گاه در پرواز و گه در آشیان
تا بدان غایت برون از یاد کرد
کو همی خود را گمان آزاد کرد
باورش نامد که گلزاریش بود
با گل و گلشن سرو کاریش بود
بوی گل رو در چمن بنمایدش
رهنما جذب گلستان آیدش
عشق از نو باز دستان ساز کرد
مرغ سوی آشیان پرواز کرد
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۵ - گلستانش را گلی پیدا نبود
گلستانش را گلی پیدا نبود
از گل او بلبلی شیدا نبود
فرقها ناز و نیاز از هم نداشت
بلبل و گل امتیاز از هم نداشت
ناگهان پیدا نیاز از ناز شد
حسن و عشق از یکدگر ممتاز شد
احتیاج آمد ز استغنا برون
گشت استغنا بر استغنا فزون
ابر آزاری ره گلشن گرفت
سبزه ها آغاز روییدن گرفت
هر یکی فیضی از او قابل شده
سوی چیزی هر یکی مایل شده
این یکی بیرنگی آن یک رنگ خواست
وان یکی ناموس و آن یک ننگ خواست
پس بوفق خوی و استعدادشان
آنچه باید داد لایق دادشان
سبزه ها را ساخت از گلها جدا
داد مرغان را جدا از هم نوا
نه گلی آگاه از بلبل هنوز
بلبلی را نه خبر از گل هنوز
گل بجیب شاخ رخ کرده نهان
عندلیب آسوده اندر آشیان
عشقها پنهان بهم میباختند
عاشقی پنهان ز هم میساختند
نی قد سروی هنوز افراخته
نی بسروی قمریی جا ساخته
طره ی سنبل همان بی تاب بود
دیده ی نرگس همان در خواب بود
باد نوروزی بطرف گلستان
شد پی زیب چمن دامن کشان
مهدهای گل عیان آمد بشاخ
عندلیب از آشیان آمد بشاخ
پرده از رخسار گلها باز شد
عندلیبان را نواها سار شد
طره ی سنبل پریشانی گرفت
لاله در دل داغ پنهانی گرفت
نرگس از خواب عدم بیدار شد
چشم او زیب رخ گلزار شد
سروها را پای در گلها بماند
لاله ها را داغ بر دلها بماند
از گل او بلبلی شیدا نبود
فرقها ناز و نیاز از هم نداشت
بلبل و گل امتیاز از هم نداشت
ناگهان پیدا نیاز از ناز شد
حسن و عشق از یکدگر ممتاز شد
احتیاج آمد ز استغنا برون
گشت استغنا بر استغنا فزون
ابر آزاری ره گلشن گرفت
سبزه ها آغاز روییدن گرفت
هر یکی فیضی از او قابل شده
سوی چیزی هر یکی مایل شده
این یکی بیرنگی آن یک رنگ خواست
وان یکی ناموس و آن یک ننگ خواست
پس بوفق خوی و استعدادشان
آنچه باید داد لایق دادشان
سبزه ها را ساخت از گلها جدا
داد مرغان را جدا از هم نوا
نه گلی آگاه از بلبل هنوز
بلبلی را نه خبر از گل هنوز
گل بجیب شاخ رخ کرده نهان
عندلیب آسوده اندر آشیان
عشقها پنهان بهم میباختند
عاشقی پنهان ز هم میساختند
نی قد سروی هنوز افراخته
نی بسروی قمریی جا ساخته
طره ی سنبل همان بی تاب بود
دیده ی نرگس همان در خواب بود
باد نوروزی بطرف گلستان
شد پی زیب چمن دامن کشان
مهدهای گل عیان آمد بشاخ
عندلیب از آشیان آمد بشاخ
پرده از رخسار گلها باز شد
عندلیبان را نواها سار شد
طره ی سنبل پریشانی گرفت
لاله در دل داغ پنهانی گرفت
نرگس از خواب عدم بیدار شد
چشم او زیب رخ گلزار شد
سروها را پای در گلها بماند
لاله ها را داغ بر دلها بماند
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۶ - دیده را دیدار خور خیره کند
دیده را دیدار خور خیره کند
نور صافی چشم را تیره کند
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هر چه این صافی تر آن پیداتر است
صاف کن این آب خاک آلود را
در عدم پیدا ببین موجود را
عکس مهر ار بیند اندر آب کس
آب ننماید همان مهر است و بس
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب
آب محسوس آید از حس دگر
لیک دید مهر نتوان بی بصر
باید اعمی گر شود جویای آب
لیک در آب او نبیند آفتاب
تا همان اعمی و عالم همچو آب
نور حق پیدا در آن چون آفتاب
گاه ریزیمش بسر گه بر بدن
گاه آریمش بلب گه در دهن
گر رود در آب و گرد غرقه کس
یا خورد چندان که بر بندد نفس
حس لمس و ذوق کی بیند جز آب
دیده باید تا ببیند آفتاب
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پرده ها بر بست بر رخسار خویش
چرخ و ماه و آفتاب آمد پدید
آفتابش را سحاب آمد پدید
آسمان آمد نقابی بر رخش
آفتاب و مه سحابی بر رخش
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتاب است آفتابست آفتاب
خامش ای دل کاین سخن در پرده به
راز از بیگانه پنهان کرده به
تا نسوزد هر چه بود و هر چه هست
از نکویی بر جمالش پرده بست
آفتابی گشت پیدا در سحاب
یا در آب افتاد عکس آفتاب
آفتابی بحر زای و ابر خیز
آفتابی در دل هر قطره نیز
نور صافی چشم را تیره کند
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هر چه این صافی تر آن پیداتر است
صاف کن این آب خاک آلود را
در عدم پیدا ببین موجود را
عکس مهر ار بیند اندر آب کس
آب ننماید همان مهر است و بس
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب
آب محسوس آید از حس دگر
لیک دید مهر نتوان بی بصر
باید اعمی گر شود جویای آب
لیک در آب او نبیند آفتاب
تا همان اعمی و عالم همچو آب
نور حق پیدا در آن چون آفتاب
گاه ریزیمش بسر گه بر بدن
گاه آریمش بلب گه در دهن
گر رود در آب و گرد غرقه کس
یا خورد چندان که بر بندد نفس
حس لمس و ذوق کی بیند جز آب
دیده باید تا ببیند آفتاب
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پرده ها بر بست بر رخسار خویش
چرخ و ماه و آفتاب آمد پدید
آفتابش را سحاب آمد پدید
آسمان آمد نقابی بر رخش
آفتاب و مه سحابی بر رخش
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتاب است آفتابست آفتاب
خامش ای دل کاین سخن در پرده به
راز از بیگانه پنهان کرده به
تا نسوزد هر چه بود و هر چه هست
از نکویی بر جمالش پرده بست
آفتابی گشت پیدا در سحاب
یا در آب افتاد عکس آفتاب
آفتابی بحر زای و ابر خیز
آفتابی در دل هر قطره نیز
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۷ - محفل عشقش چو می آراستند
محفل عشقش چو می آراستند
اول از بیگانگان پیراستند
ساقی آنگه باده در گردش فکند
باده ها در سینه ها آتش فکند
باده ی شوق انجمن افروز شد
آتش می باز عالم سوز شد
دست جذبه دامن جانها گرفت
اشک حیرت راه دامنها گرفت
آسمانها و زمینها سر خوشند
کز حریفان همان بزم خوشند
از یکی جرعه زمین سر مست شد
هم زپا افتاد و هم از دست شد
مست افتادست از خود بی خبر
نی شناسد سر زپا نی پا ز سر
طاقت چرخ از زمین چون بیش بود
در بساط قرب هم زان پیش بود
دورها خوردست و اکنون سر خوش است
از پی دور دگر در گردش است
شخص انسان کز همه کاملتر است
ذات او را لطف حق شاملتر است
جرعه ها نوشیده و پیمانه ها
جرعه نه پیمانه نه خمخانه ها
نشأه ی می کرده نه دروی بروز
آگهی او را نه از مستی هنوز
جنبش گردون و آرام زمین
گشته در شخص وجود او ضمین
گر بجنبد عرش فرش راه اوست
از حد امکان برون خرگاه اوست
ور گراید سوی تمکین رای خود
کوه کی جنباندش از جای خود
اول از بیگانگان پیراستند
ساقی آنگه باده در گردش فکند
باده ها در سینه ها آتش فکند
باده ی شوق انجمن افروز شد
آتش می باز عالم سوز شد
دست جذبه دامن جانها گرفت
اشک حیرت راه دامنها گرفت
آسمانها و زمینها سر خوشند
کز حریفان همان بزم خوشند
از یکی جرعه زمین سر مست شد
هم زپا افتاد و هم از دست شد
مست افتادست از خود بی خبر
نی شناسد سر زپا نی پا ز سر
طاقت چرخ از زمین چون بیش بود
در بساط قرب هم زان پیش بود
دورها خوردست و اکنون سر خوش است
از پی دور دگر در گردش است
شخص انسان کز همه کاملتر است
ذات او را لطف حق شاملتر است
جرعه ها نوشیده و پیمانه ها
جرعه نه پیمانه نه خمخانه ها
نشأه ی می کرده نه دروی بروز
آگهی او را نه از مستی هنوز
جنبش گردون و آرام زمین
گشته در شخص وجود او ضمین
گر بجنبد عرش فرش راه اوست
از حد امکان برون خرگاه اوست
ور گراید سوی تمکین رای خود
کوه کی جنباندش از جای خود
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۸ - عقل را با عشق در هم ریختند
عقل را با عشق در هم ریختند
صورت و معنی بهم آمیختند
مجتمع کردند انوار وجود
متحد گشتند اطوار وجود
گشت پیدا مظهر پیغمبری
بر همه جز مظهر او را برتری
هستی از نور رخش پیرایه یافت
زافتابش هر دو عالم سایه یافت
کس ندیدی سایه زو افتد بخاک
سایه کی دیدی کسی از نور پاک
سایه اش چون خاک را ناپاک یافت
لاجرم از خاک بر افلاک تافت
آن همه پاکان و صافی گوهران
آفتاب و ماه و دیگر اختران
سایه ها باشند از آن نور پاک
تیره پیش رای او مانند خاک
دست خود موسی چو خور تابنده کرد
عیسی از لب مرده ای را زنده کرد
هر کجا مرغی نوایی میسرود
راز آن گوش سلیمان میشنود
نغمه ی داوود بودی جانفزا
طلعت یوسف ببردی دل زجا
داشتندی هر یک از پیغمبران
معجزی از بهر عجز منکران
جمع آمد جملگی در ذات او
بی نهایت شد چو ذات آیات او
صورت و معنی بهم آمیختند
مجتمع کردند انوار وجود
متحد گشتند اطوار وجود
گشت پیدا مظهر پیغمبری
بر همه جز مظهر او را برتری
هستی از نور رخش پیرایه یافت
زافتابش هر دو عالم سایه یافت
کس ندیدی سایه زو افتد بخاک
سایه کی دیدی کسی از نور پاک
سایه اش چون خاک را ناپاک یافت
لاجرم از خاک بر افلاک تافت
آن همه پاکان و صافی گوهران
آفتاب و ماه و دیگر اختران
سایه ها باشند از آن نور پاک
تیره پیش رای او مانند خاک
دست خود موسی چو خور تابنده کرد
عیسی از لب مرده ای را زنده کرد
هر کجا مرغی نوایی میسرود
راز آن گوش سلیمان میشنود
نغمه ی داوود بودی جانفزا
طلعت یوسف ببردی دل زجا
داشتندی هر یک از پیغمبران
معجزی از بهر عجز منکران
جمع آمد جملگی در ذات او
بی نهایت شد چو ذات آیات او
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۹ - شاه ما کز لوح و کرسی باج خواست
شاه ما کز لوح و کرسی باج خواست
این زمان افسانه ی معراج خواست
جامه ی هستی خود چون چاک کرد
فرش راه از اطلس افلاک کرد
مقصد او عشق و هم مقصود عشق
رهبر او عشق و هم ره بود عشق
نه بجایی یا مکانی رفته بود
تا مکان لامکانی رفته بود
با شبی تاریک و راهی بس دراز
شد سفر مشکل ابر اهل مجاز
لیک جا بودش در آنجا از نخست
سوی ما ناگه از آنجا راه جست
سوی ما زانجا چو عزم راه کرد
دیده را بیدار و دل آگاه کرد
از نشان راهها پرسیده بود
پرسشی چه یک بیک را دیده بود
باز سوی منزل آغاز رفت
از همان راهی که آمد باز رفت
راه او راه دیار خویش بود
مقصد او کوی یار خویش بود
نه همین یک شب که دانی رفته بود
روزها شبها نهانی رفته بود
این زمان افسانه ی معراج خواست
جامه ی هستی خود چون چاک کرد
فرش راه از اطلس افلاک کرد
مقصد او عشق و هم مقصود عشق
رهبر او عشق و هم ره بود عشق
نه بجایی یا مکانی رفته بود
تا مکان لامکانی رفته بود
با شبی تاریک و راهی بس دراز
شد سفر مشکل ابر اهل مجاز
لیک جا بودش در آنجا از نخست
سوی ما ناگه از آنجا راه جست
سوی ما زانجا چو عزم راه کرد
دیده را بیدار و دل آگاه کرد
از نشان راهها پرسیده بود
پرسشی چه یک بیک را دیده بود
باز سوی منزل آغاز رفت
از همان راهی که آمد باز رفت
راه او راه دیار خویش بود
مقصد او کوی یار خویش بود
نه همین یک شب که دانی رفته بود
روزها شبها نهانی رفته بود
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۰ - ای یگانه گوهر سلک وجود
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۱ - سید کونین سبط مصطفا
سید کونین سبط مصطفا
بهترین فرزند خیرالاولیا
پروریده حق در آغوش بتول
زیب دامان، زینت دوش رسول
جبرئیلش مهد جنبان صبا
شیر او را مایه از شیر خدا
منبع هستی ست آن فرخنده ذات
رشحه رشحه زو رسد بر کائنات
قوه ها را سوی فعل آورد او
نیک را ممتاز از بد کرد او
دشمن از وی دشمن آمد، دوست دوست
بد از او بد گشت و نیکو زو نکوست
هم وجود دشمن از جود وی است
هم زیانش از پی سود وی است
رهنمونش کرد خود بر قتل خویش
پس بیفکندش سر تسلیم پیش
در قیامت نیز حاضر سازدش
پس در آتش هم خود او اندازدش
هان مگو جبر این خطاب مستطاب
فهم کن والله اعلم بالصواب
نه کنون زین فعل بد میسوزد او
از ازل خود تا ابد میسوزد او
مصطفای دودمان ارتضا
مرتضای خاندان اصطفا
جمله هستیها طفیل هست اوست
زور بازوی یداله دست اوست
کی سگی او را تواند بست دست
شیر را روبه نداند دست بست
گرنه خود از زندگی سیر آمدی
عاجز از روباه کی شیر آمدی
ابن سعادت از ازل اندوخته است
این شهادت از علی آموخته است
چون پیام دوست از دشمن شنفت
زیر زخم تیغ دشمن قرب گفت
هر که را از دوستانش خواند دوست
زیر تیغ دشمنان بنشاند دوست
از نخست افتاد چون مقبول عشق
لاجرم شد عاقبت مقتول عشق
گر حدیث ما تو را آمد عجب
گفت حق خود در حدیث من طلب
بهترین فرزند خیرالاولیا
پروریده حق در آغوش بتول
زیب دامان، زینت دوش رسول
جبرئیلش مهد جنبان صبا
شیر او را مایه از شیر خدا
منبع هستی ست آن فرخنده ذات
رشحه رشحه زو رسد بر کائنات
قوه ها را سوی فعل آورد او
نیک را ممتاز از بد کرد او
دشمن از وی دشمن آمد، دوست دوست
بد از او بد گشت و نیکو زو نکوست
هم وجود دشمن از جود وی است
هم زیانش از پی سود وی است
رهنمونش کرد خود بر قتل خویش
پس بیفکندش سر تسلیم پیش
در قیامت نیز حاضر سازدش
پس در آتش هم خود او اندازدش
هان مگو جبر این خطاب مستطاب
فهم کن والله اعلم بالصواب
نه کنون زین فعل بد میسوزد او
از ازل خود تا ابد میسوزد او
مصطفای دودمان ارتضا
مرتضای خاندان اصطفا
جمله هستیها طفیل هست اوست
زور بازوی یداله دست اوست
کی سگی او را تواند بست دست
شیر را روبه نداند دست بست
گرنه خود از زندگی سیر آمدی
عاجز از روباه کی شیر آمدی
ابن سعادت از ازل اندوخته است
این شهادت از علی آموخته است
چون پیام دوست از دشمن شنفت
زیر زخم تیغ دشمن قرب گفت
هر که را از دوستانش خواند دوست
زیر تیغ دشمنان بنشاند دوست
از نخست افتاد چون مقبول عشق
لاجرم شد عاقبت مقتول عشق
گر حدیث ما تو را آمد عجب
گفت حق خود در حدیث من طلب
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۲ - طالب من گر شود یک ره کسی
طالب من گر شود یک ره کسی
راهها بنمایمش هر سو بسی
چون مرا بشناسد از آیات من
عاشق آید بر صفات ذات من
شد چو عاشق وزمن آگه شد همی
زان پس او را زنده نگذارم دمی
بس عجب نبود اگر کشتم منش
عاشق است و لازم آمد کشتنش
کشتن عاشق بهر مذهب رواست
خاصه این عاشق که معشوقش خداست
پس مرا ز آیین دین مصطفا
بر شهید خویش باید خونبها
وانکه هم منظور و هم مقبول من
گشت ز انسان تا که شد مقتول من
هر دو عالم نیست خونش را بها
غیر من او را نشاید خونبها
هم منم دل برده، هم بیدل منم
هم منم مقتول و هم قاتل منم
کی سزا بینم بجای خویشتن
دیگری را خونبهای خویشتن
خویش را نه رایگانی بخشمش
کشته ام تا زندگانی بخشمش
کشته ی عشق ار شوی زنده شوی
تا ابد باقی و پاینده شوی
عشقبازی را شعار دیگر است
رسم او رسم دیار دیگر است
بی سبب با دوستاران دشمن است
دشمنی او همین تا کشتن است
کشتگان خویش را شد دوستار
گر کشد عشق ای خوشا آن اعتبار
این بود آیین عشق،این کیش عشق
چاره جز مردن نباشد پیش عشق
هم نهان دارد بمردن زندگی
هم خداوندی نهان در بندگی
عشق اگر میراندت روزنده باش
ور خداوندی بخواهی بنده باش
بندگی ما و تو نی بندگیست
حاصل این تا ابد شرمندگیست
بندگی چبود خدا را یافتن
از خودی سوی خدا بشتافتن
هر چه جز حق از میان برداشتن
بندگی هم برکران بگذاشتن
نه عمل را راه در این شاهراه
علم را نه بار در این بارگاه
مدرکات ما همه وهم و خیال
حق تعالی شانه ی عما یقال
چون رسید اینجا سخن خاموش شو
لب ببند و پای تا سر گوش شو
رازهای نا شنیده گوش دار
لیک در گفتن زبان خاموش دار
از مقیمان در میخانه ام
میرسد هر دم زنو پیمانه ام
در درون میکده آوازهاست
بر زبان چنگ و نی خوش رازهاست
رازها می آیدم زانجا بگوش
لیک میگوید سروشم شو خموش
باز ساقی ساغرم لبریز کرد
ز آتشین آبیم آتش تیز کرد
کوه از یک قطره می مدهوش شد
کی توانم من دگر خاموش شد
می ندانم محرم از نامحرمی
هر که خواهد گو بیا بشنو همی
راز خوبان را چرا باید نهفت
راز ما بد سیرتان باید نهفت
راز خوبان را نهفتن کی رواست
رازهای ما نهفتن را سزاست
خوبرو را روی بی پرده نکوست
آنکه در پرده بباید زشتروست
ماه کی باشد روا در زیر میغ
میغها پنهان بباید ای دریغ
راهها بنمایمش هر سو بسی
چون مرا بشناسد از آیات من
عاشق آید بر صفات ذات من
شد چو عاشق وزمن آگه شد همی
زان پس او را زنده نگذارم دمی
بس عجب نبود اگر کشتم منش
عاشق است و لازم آمد کشتنش
کشتن عاشق بهر مذهب رواست
خاصه این عاشق که معشوقش خداست
پس مرا ز آیین دین مصطفا
بر شهید خویش باید خونبها
وانکه هم منظور و هم مقبول من
گشت ز انسان تا که شد مقتول من
هر دو عالم نیست خونش را بها
غیر من او را نشاید خونبها
هم منم دل برده، هم بیدل منم
هم منم مقتول و هم قاتل منم
کی سزا بینم بجای خویشتن
دیگری را خونبهای خویشتن
خویش را نه رایگانی بخشمش
کشته ام تا زندگانی بخشمش
کشته ی عشق ار شوی زنده شوی
تا ابد باقی و پاینده شوی
عشقبازی را شعار دیگر است
رسم او رسم دیار دیگر است
بی سبب با دوستاران دشمن است
دشمنی او همین تا کشتن است
کشتگان خویش را شد دوستار
گر کشد عشق ای خوشا آن اعتبار
این بود آیین عشق،این کیش عشق
چاره جز مردن نباشد پیش عشق
هم نهان دارد بمردن زندگی
هم خداوندی نهان در بندگی
عشق اگر میراندت روزنده باش
ور خداوندی بخواهی بنده باش
بندگی ما و تو نی بندگیست
حاصل این تا ابد شرمندگیست
بندگی چبود خدا را یافتن
از خودی سوی خدا بشتافتن
هر چه جز حق از میان برداشتن
بندگی هم برکران بگذاشتن
نه عمل را راه در این شاهراه
علم را نه بار در این بارگاه
مدرکات ما همه وهم و خیال
حق تعالی شانه ی عما یقال
چون رسید اینجا سخن خاموش شو
لب ببند و پای تا سر گوش شو
رازهای نا شنیده گوش دار
لیک در گفتن زبان خاموش دار
از مقیمان در میخانه ام
میرسد هر دم زنو پیمانه ام
در درون میکده آوازهاست
بر زبان چنگ و نی خوش رازهاست
رازها می آیدم زانجا بگوش
لیک میگوید سروشم شو خموش
باز ساقی ساغرم لبریز کرد
ز آتشین آبیم آتش تیز کرد
کوه از یک قطره می مدهوش شد
کی توانم من دگر خاموش شد
می ندانم محرم از نامحرمی
هر که خواهد گو بیا بشنو همی
راز خوبان را چرا باید نهفت
راز ما بد سیرتان باید نهفت
راز خوبان را نهفتن کی رواست
رازهای ما نهفتن را سزاست
خوبرو را روی بی پرده نکوست
آنکه در پرده بباید زشتروست
ماه کی باشد روا در زیر میغ
میغها پنهان بباید ای دریغ
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۳ - تا بکی ای نفس علت زای من
تا بکی ای نفس علت زای من
ای شده درد از تو درمانهای من
تابع خوی تو باید بودنم
روی دل سوی تو باید بودنم
روزگاری شد هوایت جسته ام
هر چه جز یادت زخاطر شسته ام
بر هوای خویشتن بگزیدمت
بر خدای خویشتن بگزیدمت
بی هوای تو دمی نغنوده ام
بی رضای تو بگو کی بوده ام
هم بتصدیق خود و انصاف خود
یک زمان بشنو ز من اوصاف خود
دامن مقصود از کف داده ای
پشت بر مقصد براه افتاده ای
جز تو کس از یار خود دوری نکرد
از دیار خویش مهجوری نکرد
نام مردن زندگی بگذاشتی
نیستی پایندگی پنداشتی
شادیی گریافتی گفتی غم است
زخمی ار دیدی بگفتی مرهم است
خود ز شادی روی دل برتافتی
سوی غم شادی کنان بشتافتی
از نکونامان گریزی تا بکی
با نکو نامی ستیزی تا بکی
ننگها از نام تو دارند ننگ
از تو بدنامان کنون آرند ننگ
خویش را بدنام و رسوا کرده ای
نامها در ننگ پیدا کرده ای
ای شده درد از تو درمانهای من
تابع خوی تو باید بودنم
روی دل سوی تو باید بودنم
روزگاری شد هوایت جسته ام
هر چه جز یادت زخاطر شسته ام
بر هوای خویشتن بگزیدمت
بر خدای خویشتن بگزیدمت
بی هوای تو دمی نغنوده ام
بی رضای تو بگو کی بوده ام
هم بتصدیق خود و انصاف خود
یک زمان بشنو ز من اوصاف خود
دامن مقصود از کف داده ای
پشت بر مقصد براه افتاده ای
جز تو کس از یار خود دوری نکرد
از دیار خویش مهجوری نکرد
نام مردن زندگی بگذاشتی
نیستی پایندگی پنداشتی
شادیی گریافتی گفتی غم است
زخمی ار دیدی بگفتی مرهم است
خود ز شادی روی دل برتافتی
سوی غم شادی کنان بشتافتی
از نکونامان گریزی تا بکی
با نکو نامی ستیزی تا بکی
ننگها از نام تو دارند ننگ
از تو بدنامان کنون آرند ننگ
خویش را بدنام و رسوا کرده ای
نامها در ننگ پیدا کرده ای
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۴ - ای گرفتار جهان پیچ پیچ
ای گرفتار جهان پیچ پیچ
هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ
ای تو از بیراه ره نشناخته
توسن شهوت بهر سو تاخته
راه بیراه است و دزدان آگهند
همرهان راه دزدان رهند
پشت بر مقصود پویی تا بکی
مقصد از بیراهه جویی تا بکی
ای ره از بیره بتو نزدیکتر
مقصدت از ره بتو نزدیکتر
دیو غفلت سوی این راهت کشاند
مقصد و مقصود تو در خانه ماند
باز گرد ای بی خبر از راز خویش
بازجو انجام خود ز آغاز خویش
هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ
ای تو از بیراه ره نشناخته
توسن شهوت بهر سو تاخته
راه بیراه است و دزدان آگهند
همرهان راه دزدان رهند
پشت بر مقصود پویی تا بکی
مقصد از بیراهه جویی تا بکی
ای ره از بیره بتو نزدیکتر
مقصدت از ره بتو نزدیکتر
دیو غفلت سوی این راهت کشاند
مقصد و مقصود تو در خانه ماند
باز گرد ای بی خبر از راز خویش
بازجو انجام خود ز آغاز خویش
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۵ - ای نمودی از وجودت بود من
ای نمودی از وجودت بود من
درد تو سرمایه ی بهبود من
در زفیض خود برخ بگشادیم
هر چه را لایق بدیدی دادیم
از درت چون ساختم ساز سفر
کردم از آنجا چو آغاز سفر
زاد راه و توشه و سرمایه ام
هم تو خود دادی بقدر پایه ام
گر در این سودا زیان آورده ام
هر چه را بردم همان آورده ام
گر چه عمرم صرف عصیان تو شد
ورچه عصیان هم بفرمان تو شد
این زمان پیشت بپاداش گناه
نبودم غیر از زبانی عذرخواه
از گناه خود ندارم هیچ بیم
طالب بخشش بود بی شک کریم
بر کریمی تو اذعان کرده ام
پیشت از جرم ارمغان آورده ام
درد تو سرمایه ی بهبود من
در زفیض خود برخ بگشادیم
هر چه را لایق بدیدی دادیم
از درت چون ساختم ساز سفر
کردم از آنجا چو آغاز سفر
زاد راه و توشه و سرمایه ام
هم تو خود دادی بقدر پایه ام
گر در این سودا زیان آورده ام
هر چه را بردم همان آورده ام
گر چه عمرم صرف عصیان تو شد
ورچه عصیان هم بفرمان تو شد
این زمان پیشت بپاداش گناه
نبودم غیر از زبانی عذرخواه
از گناه خود ندارم هیچ بیم
طالب بخشش بود بی شک کریم
بر کریمی تو اذعان کرده ام
پیشت از جرم ارمغان آورده ام
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۶ - گرضمیرم قابل اسرار نیست
گرضمیرم قابل اسرار نیست
گر زبانم لایق گفتار نیست
تا ز جانم راز نقصان رشته اند
در وجودم تخم حرمان کشته اند
دوری و محرومی و نادانیم
از ازل نقش است بر پیشانیم
آنکه هر ناقص ز لطفش کامل است
وانکه فیضش نیک و بد را شامل است
گرچه ما دوریم و او نزدیک ماست
روشن از نورش دل تاریک ماست
کامل آمد از کمال او کمال
وز جمال او جمیل آمد جمال
در درون جان خود بنهفته ام
هر چه را گفت او بگو من گفته ام
جاهلم با خویش و با او عاقلم
ناقصم با خویش و با او کاملم
گه لبم چون غنچه بندد از بیان
همچو بلبل گاه بگشاید زبان
تا بگلزارش نوا سازی کنم
با دگر مرغان هم آوازی کنم
گه رخ گلها و روی لاله ها
بر فروزد تا بر آرم ناله ها
گاه روی گل بپوشد در حجاب
از خزان بندد گلستان را نقاب
خارها را جلوه آموزد بباغ
نغمه سازی را دهد نوبت به زاغ
خارها هم خود زبستان ویند
زاغها نیز از گلستان ویند
لیک چون بلبل نوا آغاز کرد
پرده از راز گلستان باز کرد
بلبلی باید که یابد راز او
نو گلی تا بشنود آواز او
گر شگفت آید ترا گفتار ما
نبود انصاف ارکنی انکار ما
گر زبانم لایق گفتار نیست
تا ز جانم راز نقصان رشته اند
در وجودم تخم حرمان کشته اند
دوری و محرومی و نادانیم
از ازل نقش است بر پیشانیم
آنکه هر ناقص ز لطفش کامل است
وانکه فیضش نیک و بد را شامل است
گرچه ما دوریم و او نزدیک ماست
روشن از نورش دل تاریک ماست
کامل آمد از کمال او کمال
وز جمال او جمیل آمد جمال
در درون جان خود بنهفته ام
هر چه را گفت او بگو من گفته ام
جاهلم با خویش و با او عاقلم
ناقصم با خویش و با او کاملم
گه لبم چون غنچه بندد از بیان
همچو بلبل گاه بگشاید زبان
تا بگلزارش نوا سازی کنم
با دگر مرغان هم آوازی کنم
گه رخ گلها و روی لاله ها
بر فروزد تا بر آرم ناله ها
گاه روی گل بپوشد در حجاب
از خزان بندد گلستان را نقاب
خارها را جلوه آموزد بباغ
نغمه سازی را دهد نوبت به زاغ
خارها هم خود زبستان ویند
زاغها نیز از گلستان ویند
لیک چون بلبل نوا آغاز کرد
پرده از راز گلستان باز کرد
بلبلی باید که یابد راز او
نو گلی تا بشنود آواز او
گر شگفت آید ترا گفتار ما
نبود انصاف ارکنی انکار ما
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۷ - آفتابی آسمانها زوعیان
آفتابی آسمانها زوعیان
گوهری بس بحرها دروی نهان
رای او مهری ولی برتر زاوج
طبع او بحری ولی خالی زموج
چون حضیضش نیست کی او جش بود
تنگ باشد بحر اگر موجش بود
موج کمتر بود بحر ارژرف بود
آب کی ریزد چو کم از ظرف بود
زان نهانی بحرهای تو بتو
گشته بحری رو درود و جوی جو
گلستانش کایمن آمد از خزان
تشنه جویان جویها دروی روان
سروسان از آن گلستان رسته ام
بر کنار جوی او جا جسته ام
در کنار بحر نه راهم هنوز
از میان جونه آگاهم هنوز
قطره قطره آب می بنمایدم
لحظه لحظه تشنگی افزایدم
جوی خون از دل بدامان بسته ام
خشک لب بر طرف جو بنشسته ام
فیضی از آن یم ندیده جز نمی
آب حیوان ریزدم از لب همی
دردها را گر چه درمان کرده ام
کفرها را گر چه ایمان کرده ام
عشقم از نو باز اگر یاری کند
ور طبیبم باز غمخواری کند
خاصیت را دردها درمان نهم
کفرها را معنی ایمان نهم
تا بجانم درد درمانی کند
در ضمیرم کفر ایمانی کند
بر طبیبم باز دارم زحمتی
تا بجانم باز آرد رحمتی
دردها بردارم و درمان شوم
کفرها بگذارم و ایمان شوم
باز خواهم خواست کامی بیشتر
عشق خواهد رفت گامی پیشتر
آنکه نه درد است و نه درمان شوم
آنکه نه کفر است و نه ایمان شوم
گاه گردم درد و گه درمان شوم
گاه گردم کفر و گه ایمان شوم
گوهری بس بحرها دروی نهان
رای او مهری ولی برتر زاوج
طبع او بحری ولی خالی زموج
چون حضیضش نیست کی او جش بود
تنگ باشد بحر اگر موجش بود
موج کمتر بود بحر ارژرف بود
آب کی ریزد چو کم از ظرف بود
زان نهانی بحرهای تو بتو
گشته بحری رو درود و جوی جو
گلستانش کایمن آمد از خزان
تشنه جویان جویها دروی روان
سروسان از آن گلستان رسته ام
بر کنار جوی او جا جسته ام
در کنار بحر نه راهم هنوز
از میان جونه آگاهم هنوز
قطره قطره آب می بنمایدم
لحظه لحظه تشنگی افزایدم
جوی خون از دل بدامان بسته ام
خشک لب بر طرف جو بنشسته ام
فیضی از آن یم ندیده جز نمی
آب حیوان ریزدم از لب همی
دردها را گر چه درمان کرده ام
کفرها را گر چه ایمان کرده ام
عشقم از نو باز اگر یاری کند
ور طبیبم باز غمخواری کند
خاصیت را دردها درمان نهم
کفرها را معنی ایمان نهم
تا بجانم درد درمانی کند
در ضمیرم کفر ایمانی کند
بر طبیبم باز دارم زحمتی
تا بجانم باز آرد رحمتی
دردها بردارم و درمان شوم
کفرها بگذارم و ایمان شوم
باز خواهم خواست کامی بیشتر
عشق خواهد رفت گامی پیشتر
آنکه نه درد است و نه درمان شوم
آنکه نه کفر است و نه ایمان شوم
گاه گردم درد و گه درمان شوم
گاه گردم کفر و گه ایمان شوم
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۸ - زافرینش بیشتر حق بود و بس
زافرینش بیشتر حق بود و بس
هستی از هستی مطلق بود و بس
ذات واجب بود و هستی کمال
ایمن از هر نیستی و هر زوال
خواست تا سازد جهانی از عدم
نیستی را داد در هستی قدم
نیستی با هستی آمیزش گرفت
با بلندی پستی آمیزش گرفت
مایه ی هستی ممکن نیستی ست
کس ز هستی غیر واجب هست نیست
نیستی را گر بهستی ره نبود
هستیی جز هستی اله نبود
گر نگشتی نقص پیدا با کمال
کس نبودی غیر ذات ذوالجلال
دیده بگشا از سمک تا بر سماک
از فراز عرش در قعر مغاک
نیک بنگر تا که در هر ذره ای
از کمال و نقص بینی بهره ای
نعمت و نقمت بهم آمیختند
محنت و راحت زهم انگیختند
عقل اول کز دو عالم برتر است
غیر حق از هر چه گویم سرور است
از غم تجدید و ظل احتیاج
ممکن است و نیستی ممکن علاج
خاک ره گر خارت آید در نظر
فخرها دارد ز یک ره بر بشر
هر چه اندوزی نبینی هیچ سود
گر ندارد هیچ خود دارد وجود
هر که باشد جز خدای لایزال
هم در او نقص است و هم در وی کمال
ذلتی دارد رهین عزتی
نعمتی دارد قرین نقمتی
اولیا و انبیا و رهنما
خازنان گنج اسرار خدا
گر کمالی رو نمودی سویشان
سوی دیگر نقص باید رویشان
ور بدیدی وقتی آسیب از نقم
شکر میگفتند بر دیگر نعم
نه ملول از آن و نه معذور از این
نه ز شادی شاد و نه از غم غمین
من که سد شادی بهر کامیم هست
شهدها بر لب زهر جامیم هست
از غمی کی تلخ سازم کام خویش
تلخ بگذارم بخود ایام خویش
این غمم را هم نشاطی از پی است
امشب و فردا نمیدانم کی است
هر که دارد غمگساری چون خدا
گر غمین باشد کجا باشد روا
هستی از هستی مطلق بود و بس
ذات واجب بود و هستی کمال
ایمن از هر نیستی و هر زوال
خواست تا سازد جهانی از عدم
نیستی را داد در هستی قدم
نیستی با هستی آمیزش گرفت
با بلندی پستی آمیزش گرفت
مایه ی هستی ممکن نیستی ست
کس ز هستی غیر واجب هست نیست
نیستی را گر بهستی ره نبود
هستیی جز هستی اله نبود
گر نگشتی نقص پیدا با کمال
کس نبودی غیر ذات ذوالجلال
دیده بگشا از سمک تا بر سماک
از فراز عرش در قعر مغاک
نیک بنگر تا که در هر ذره ای
از کمال و نقص بینی بهره ای
نعمت و نقمت بهم آمیختند
محنت و راحت زهم انگیختند
عقل اول کز دو عالم برتر است
غیر حق از هر چه گویم سرور است
از غم تجدید و ظل احتیاج
ممکن است و نیستی ممکن علاج
خاک ره گر خارت آید در نظر
فخرها دارد ز یک ره بر بشر
هر چه اندوزی نبینی هیچ سود
گر ندارد هیچ خود دارد وجود
هر که باشد جز خدای لایزال
هم در او نقص است و هم در وی کمال
ذلتی دارد رهین عزتی
نعمتی دارد قرین نقمتی
اولیا و انبیا و رهنما
خازنان گنج اسرار خدا
گر کمالی رو نمودی سویشان
سوی دیگر نقص باید رویشان
ور بدیدی وقتی آسیب از نقم
شکر میگفتند بر دیگر نعم
نه ملول از آن و نه معذور از این
نه ز شادی شاد و نه از غم غمین
من که سد شادی بهر کامیم هست
شهدها بر لب زهر جامیم هست
از غمی کی تلخ سازم کام خویش
تلخ بگذارم بخود ایام خویش
این غمم را هم نشاطی از پی است
امشب و فردا نمیدانم کی است
هر که دارد غمگساری چون خدا
گر غمین باشد کجا باشد روا
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱۹ - باز صبح است و برآمد آفتاب
باز صبح است و برآمد آفتاب
خواجه تا کی بر نمیخیزد ز خواب
نه اثر از عقل داری نه ز عشق
نه گذر در کوفه داری نه دمشق
منکر عشقی تو یعنی عاقلی
پس چرا اینگونه از خود غافلی
عشق اگر کفر است اگر دیوانگیست
خواجه را با عقل هم بیگانگیست
گر تو خود عاقل نه و عاشق نه ای
باز گو ای خواجه آخر پس چه ای
عشق را بگذار گر زان تو نیست
در خور این موهبت جان تو نیست
دور شو از وهم خود خواجه دمی
تا سخن را نیم از دانش همی
نزد هر کو عاقل و داناستی
از کجی بهتر نباشد راستی
آنکه جانش یافت از دانش فروغ
صدق را بهتر شمارد یا دروغ
بخل خوشتر نزد عاقل یا کرم
عدل بهتر پیش دانا یا ستم
طاعت از بنده و یا عصیان نکوست
خواجه شکر خواجه یا کفران نکوست
چستی از چاکر نکو یا کاهلی
آگهی خوشتر بود یا غافلی
خواجگان دانند کار بندگی
سرکشی به یا که سر افکندگی
با چنین کردار اگر شرمنده نیست
خواجه عاقل نیست یا خود بنده نیست
تو مگو هم عاقل و هم بنده ام
بنده ام وز بندگی شرمنده ام
برکریمی خدا دل بسته ام
فارغ و آسوده دل بنشسته ام
خواجه عاقل نیستی پس غافلی
حاش لله کی کرم را قابلی
کردگار ما کریم است و رحیم
رحم او بر بندگان رسمی قدیم
ابر باشد در کرم آری ثمر
لیک از جو گندم آرد کی مطر
می ببارد روز و شب بر طرف دشت
لیک گندم کی بروید جز ز کشت
هم بخاک شوره بارد سال و ماه
هیچ دیدستی برویاند گیاه
گر کرم باشد روا بی احتساب
بولهب را فرق کو با بوتراب
من گمانم این که خواجه عاقل است
لیک در خوابست و از خود غافل است
چشم تن بیدار و چشم جان بخواب
خفته او تا بر سر آرد آفتاب
شرط اول هر که مرد این ره است
چیست دانی او تقومواله است
خواجه باید تا که بر خواند کسی
هم بمالد هم بجنباند بسی
این چنین کاین خواجه خوابش برده است
زنده باشد حاش لله مرده است
مرگ تن پیدا و مرگ جان نهان
مرده باشد لیک نی از تن ز جان
خواجه ترسم رنجه گردد زین خطاب
نی غلط گفتم نه مرگ است این نه خواب
مرده آن باشد که روزی زنده بود
بود بیدار آنکه گویندش غنود
مرده هرگز خاک را کی گفته کس
سنگ را هرگز نگوید گفته کس
از نما باشد جمادی را حیات
هم ز حیوانی بود زنده نبات
زنده حیوانی بانسانی و باز
دارد انسانی بیزدانی نیاز
من گرفتم چاره انسانیت هست
گوش کاری جان یزدانیت هست
گر نه از این چشمه جامی برده ای
زنده باشی حاش لله مرده ای
نسبت طبع جمادی با نبات
نسبت طبع نبات است و حیات
نفس نامی کز جمادش پیکر است
پیکر جانیست کز وی برتر است
جان حیوان قالب جان بشر
جان انسان پیکر جان دگر
آنکه جان می بخشد از جان همه
هم شبان و هم خداوند رمه
ابلهان را جان انسانی نبود
غافلان را جان یزدانی نبود
غافلی گرچه بصورت ابلهی ست
خواب با مرگ ارچه در صورت یکی ست
خواب را با مرگ ره بی منتهاست
غافی را ز ابلهی بس فرقهاست
خواب آن باشد که بیداریش هست
غافل آن باشد که هشیاریش هست
خواجه را ترسم نباشد زنده جان
ورنه از خوابش رهاندن میتوان
گر ندارد جان اسیر ابلهی
غافلی تبدیل گیرد ز آگهی
خواب غفلت بی علاج و چاره نیست
بی دوا مرگ و بتر زان احمقیست
چاره نپذیرد بلای احمقی
همچو آن کو گشت در فطره شقی
بر همه یکسان تکالیف خدا
تا که عاقل گردد از ابله جدا
ورنه ابله تا قیامت ابله است
زابلهی دست تصرف کوته است
با ازل پیوسته شد سلک ابد
بدنه نیکو گردد و نیکو نه بد
خواجه را در خواب خوش ما ندیم باز
وین سخن خواهد کشیدن بس دراز
عشق کو تا قصه ها کوته کند
عاقلان را غافل و ابله کند
زآگهی خوشتر چه باشد ابلهی
ابلهی شد مایه ی سد آگهی
عقل چون کامل شود آگه شوی
عشق چون حاصل شود ابله شوی
هرکرا زین ابلهی جان خرم است
آگه از سرلکی لایعلم است
گفت پیغمبر امیر آگهان
اکثر اهل جنانند ابلهان
آگهی را آفتی زین ابلهیست
از پس این ابلهی باز آگهیست
صرصر عشق آورد هر سو گذار
نخل آگاهی فرو ریزد ز بار
دست یازد هر کجا بر عاقلی
عاقلی گردد بدل با غافلی
نه بصر نه ذوق و نه سمع و نه لمس
نه دگر حسها کان لم یغن وامس
عشق از اول دشمن آگاهی است
غفلت از نادانی و گمراهی است
تا که از نقش پراکنده ورق
شویی و از عشق آموزی سبق
نفست آمد همچو مرغی در قیاس
بال و پروازش از ادراک حواس
چون بدام افتاد مرغی را گذر
برکند صیادش اول بال و پر
پس رها از حلقه ی دامش کند
اندک اندک پس خورد رامش کند
جایگاهی سازد اندر خانه اش
صبح و شام آماده دارد دانه اش
گه بگه آرد گذاری بر سرش
دستی از رحمت کشد برپیکرش
داردش هر روز با لطفی دگر
باز آرد مرغک از نو بال و پر
پر بر آرد باز و روید بالها
مختلف باشد ولی احوالها
گرچه این پر خود بصورت آن پر است
قوت این پر ز جایی دیگر است
این بصحن خانه رسستت آن بدشت
این قوی از خانه گشتست آن ز گشت
خواجه تا کی بر نمیخیزد ز خواب
نه اثر از عقل داری نه ز عشق
نه گذر در کوفه داری نه دمشق
منکر عشقی تو یعنی عاقلی
پس چرا اینگونه از خود غافلی
عشق اگر کفر است اگر دیوانگیست
خواجه را با عقل هم بیگانگیست
گر تو خود عاقل نه و عاشق نه ای
باز گو ای خواجه آخر پس چه ای
عشق را بگذار گر زان تو نیست
در خور این موهبت جان تو نیست
دور شو از وهم خود خواجه دمی
تا سخن را نیم از دانش همی
نزد هر کو عاقل و داناستی
از کجی بهتر نباشد راستی
آنکه جانش یافت از دانش فروغ
صدق را بهتر شمارد یا دروغ
بخل خوشتر نزد عاقل یا کرم
عدل بهتر پیش دانا یا ستم
طاعت از بنده و یا عصیان نکوست
خواجه شکر خواجه یا کفران نکوست
چستی از چاکر نکو یا کاهلی
آگهی خوشتر بود یا غافلی
خواجگان دانند کار بندگی
سرکشی به یا که سر افکندگی
با چنین کردار اگر شرمنده نیست
خواجه عاقل نیست یا خود بنده نیست
تو مگو هم عاقل و هم بنده ام
بنده ام وز بندگی شرمنده ام
برکریمی خدا دل بسته ام
فارغ و آسوده دل بنشسته ام
خواجه عاقل نیستی پس غافلی
حاش لله کی کرم را قابلی
کردگار ما کریم است و رحیم
رحم او بر بندگان رسمی قدیم
ابر باشد در کرم آری ثمر
لیک از جو گندم آرد کی مطر
می ببارد روز و شب بر طرف دشت
لیک گندم کی بروید جز ز کشت
هم بخاک شوره بارد سال و ماه
هیچ دیدستی برویاند گیاه
گر کرم باشد روا بی احتساب
بولهب را فرق کو با بوتراب
من گمانم این که خواجه عاقل است
لیک در خوابست و از خود غافل است
چشم تن بیدار و چشم جان بخواب
خفته او تا بر سر آرد آفتاب
شرط اول هر که مرد این ره است
چیست دانی او تقومواله است
خواجه باید تا که بر خواند کسی
هم بمالد هم بجنباند بسی
این چنین کاین خواجه خوابش برده است
زنده باشد حاش لله مرده است
مرگ تن پیدا و مرگ جان نهان
مرده باشد لیک نی از تن ز جان
خواجه ترسم رنجه گردد زین خطاب
نی غلط گفتم نه مرگ است این نه خواب
مرده آن باشد که روزی زنده بود
بود بیدار آنکه گویندش غنود
مرده هرگز خاک را کی گفته کس
سنگ را هرگز نگوید گفته کس
از نما باشد جمادی را حیات
هم ز حیوانی بود زنده نبات
زنده حیوانی بانسانی و باز
دارد انسانی بیزدانی نیاز
من گرفتم چاره انسانیت هست
گوش کاری جان یزدانیت هست
گر نه از این چشمه جامی برده ای
زنده باشی حاش لله مرده ای
نسبت طبع جمادی با نبات
نسبت طبع نبات است و حیات
نفس نامی کز جمادش پیکر است
پیکر جانیست کز وی برتر است
جان حیوان قالب جان بشر
جان انسان پیکر جان دگر
آنکه جان می بخشد از جان همه
هم شبان و هم خداوند رمه
ابلهان را جان انسانی نبود
غافلان را جان یزدانی نبود
غافلی گرچه بصورت ابلهی ست
خواب با مرگ ارچه در صورت یکی ست
خواب را با مرگ ره بی منتهاست
غافی را ز ابلهی بس فرقهاست
خواب آن باشد که بیداریش هست
غافل آن باشد که هشیاریش هست
خواجه را ترسم نباشد زنده جان
ورنه از خوابش رهاندن میتوان
گر ندارد جان اسیر ابلهی
غافلی تبدیل گیرد ز آگهی
خواب غفلت بی علاج و چاره نیست
بی دوا مرگ و بتر زان احمقیست
چاره نپذیرد بلای احمقی
همچو آن کو گشت در فطره شقی
بر همه یکسان تکالیف خدا
تا که عاقل گردد از ابله جدا
ورنه ابله تا قیامت ابله است
زابلهی دست تصرف کوته است
با ازل پیوسته شد سلک ابد
بدنه نیکو گردد و نیکو نه بد
خواجه را در خواب خوش ما ندیم باز
وین سخن خواهد کشیدن بس دراز
عشق کو تا قصه ها کوته کند
عاقلان را غافل و ابله کند
زآگهی خوشتر چه باشد ابلهی
ابلهی شد مایه ی سد آگهی
عقل چون کامل شود آگه شوی
عشق چون حاصل شود ابله شوی
هرکرا زین ابلهی جان خرم است
آگه از سرلکی لایعلم است
گفت پیغمبر امیر آگهان
اکثر اهل جنانند ابلهان
آگهی را آفتی زین ابلهیست
از پس این ابلهی باز آگهیست
صرصر عشق آورد هر سو گذار
نخل آگاهی فرو ریزد ز بار
دست یازد هر کجا بر عاقلی
عاقلی گردد بدل با غافلی
نه بصر نه ذوق و نه سمع و نه لمس
نه دگر حسها کان لم یغن وامس
عشق از اول دشمن آگاهی است
غفلت از نادانی و گمراهی است
تا که از نقش پراکنده ورق
شویی و از عشق آموزی سبق
نفست آمد همچو مرغی در قیاس
بال و پروازش از ادراک حواس
چون بدام افتاد مرغی را گذر
برکند صیادش اول بال و پر
پس رها از حلقه ی دامش کند
اندک اندک پس خورد رامش کند
جایگاهی سازد اندر خانه اش
صبح و شام آماده دارد دانه اش
گه بگه آرد گذاری بر سرش
دستی از رحمت کشد برپیکرش
داردش هر روز با لطفی دگر
باز آرد مرغک از نو بال و پر
پر بر آرد باز و روید بالها
مختلف باشد ولی احوالها
گرچه این پر خود بصورت آن پر است
قوت این پر ز جایی دیگر است
این بصحن خانه رسستت آن بدشت
این قوی از خانه گشتست آن ز گشت
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۰ - باز عشق آهنگ یغما ساز کرد
باز عشق آهنگ یغما ساز کرد
باز دل آشفتگی آغاز کرد
تند بادی باز بر کاهی وزید
آتشی در خشک خاری جا گزید
باز ابری طرفه توفان زای شد
آفتابی باز نور افزای شد
گر ز خود بینی ز راهی دور گشت
ظلمتی از پای تا سر نور گشت
آتشی بر جان من افروخت عشق
خار خار هستی من سوخت عشق
پس برون آورد گل از آتشم
تا بهشتی ساخت نغز و دلکشم
بطنها باشد نبی را تو بتو
اینت بطنی ز آیت آن منکمو
آنکه نگذشتست بر نیران دوست
کی گذر دارد سوی بستان دوست
ای زنیران تو بستان نشاط
ای نشاط جان وای جان نشاط
جز بیادت عقل را هستی کجاست
جز ز جامت باده رامستی کجاست
جز بسویت پای را رفتار کو
جز برویت دیده را دیدار کو
هر کجا بینم تو آیی در نظر
جز تو در عالم نبودستی مگر
نه همین در دیده جابگزیده ای
در دلی در جانی و در دیده ای
دل چه باشد تا که گویم دردلی
یا که جان تا سازی آنجا منزلی
بحر کس دیدست گنجد در حباب
یا درون ذره هرگز آفتاب
من گرفتم پرده بردارم ز گفت
تو بپرده در چسان خواهی شنفت
خواهی ار آری درون پرده سر
سر نه اندر پای عشق پرده در
مرحبا ای عشق عالم سوز ما
حبذا ای شمع جان افروز ما
از تو برقی و ز انده خرمنی
از تو ابری و ز شادی گلشنی
اشک و آه و ناله و زاریم ده
جز ز یاد دوست بیزاریم ده
زخم میجویم ز تو بی مرهمی
هم نمیخواهم نشاط از تو غمی
تا که جان آشفته دل پر خون کنم
یاد آن زلف و لب میگون کنم
تابکی در دست خود مانم اسیر
چند حکم نفس را فرمان پذیر
بازگیر ای عشق از من داد من
بر فکن از بیخ و بن بنیاد من
لوح دل از هر چه جز وی پاک کن
پاک چبود پای تا سر خاک کن
هم ز شادی فارغم کن هم ز غم
هم ز بیشم بیش و هم کمتر ز کم
روی از رحمت بگردان سوی من
جز ز سوی خود مگردان روی من
خویش را باید کنم گم در تو من
من ترا گم کرده ام در خویشتن
آیت تو بوالی اله خوانده ایم
لیک اندر تیه شهوت مانده ایم
از تبهکاریم آگاهیم ده
آگهی زین گونه گمراهیم ده
تا خود و هر دو جهان یک سو نهم
آنگه از باطل سوی حق رونهم
کرده های خویش بشمارم بخویش
شرمی آرم شاید از کردار بیش
خواجه را بیدار باید کرد باز
وقت کوتاه است و این ره بس دراز
راحت آمد مایه ی هر غفلتی
چاره ی غفلت چه باشد صدمتی
رنجی از بی صبرو بی تابت کند
به از آن راحت که در خوابت کند
خشم کافزاید ادب مر بنده را
خوشتر است از لطف گستاخی مرا
عقل را سستی فزاید دمبدم
این غذا های امل تا منهضم
اشتهای کاذب واکلی مدام
این طمعها وین هوسها جمله خام
باز میخواهی سلامت ای مقیم
استقامت جویی از خود ای سقیم
سهل مشمر کار این فاسد مزاج
مسهلی باید که بپذیرد علاج
مسهل اندر دفع اخلاط هوس
توبه از جز حق سوی حق بود و بس
هر که او تایب نباشد ظالم است
این سخن را لفظ قرآن حاکم است
روی بر خوان تا که دانی چیست ظلم
حصر شد در هر که تایب نیست ظلم
توبه چبود بازگشت از خود بحق
شرط آن فقدان شان ما سبق
توبه ی عامه شد از افعال خویش
زان خاصان توبه از احوال خویش
توبه خاص الخاص را رسمی جداست
بازگشت از ذات خود سوی خداست
زاهدان گر توبه از مستی کنند
عاشقان را توبه از هستی کنند
تو ز دل توبه باین خوش کرده ای
کز گناهی احتراز آورده ای
زامر و نهی کردگار انس و جان
جنس انسان را چو جنس رهروان
رد حکم از هر گناهی حاصل است
زهر هر نوعی که باشد قاتل است
توبه آوردن ز یک جرم ای دغل
پس ز دیگر جرمها جستن عمل
از یکی زهر اجتناب آوردن است
باز قصد زهر دیگر کردن است
آنچه در تو اصل نافرمانی است
مایه ی گمراهی و نادانی است
چیست دانی هستی نفس است و بس
کوش تا زان توبه جویی زین سپس
هستی تو اصل هر جرم و خطا
نیست شو تا خود نماند جز خدا
آنچه بشکستی و بستی توبه نیست
ای برادر تا تو هستی توبه نیست
توبه نبود جز شکست خویشتن
توبه خواهی نشکند خود را شکن
باز دل آشفتگی آغاز کرد
تند بادی باز بر کاهی وزید
آتشی در خشک خاری جا گزید
باز ابری طرفه توفان زای شد
آفتابی باز نور افزای شد
گر ز خود بینی ز راهی دور گشت
ظلمتی از پای تا سر نور گشت
آتشی بر جان من افروخت عشق
خار خار هستی من سوخت عشق
پس برون آورد گل از آتشم
تا بهشتی ساخت نغز و دلکشم
بطنها باشد نبی را تو بتو
اینت بطنی ز آیت آن منکمو
آنکه نگذشتست بر نیران دوست
کی گذر دارد سوی بستان دوست
ای زنیران تو بستان نشاط
ای نشاط جان وای جان نشاط
جز بیادت عقل را هستی کجاست
جز ز جامت باده رامستی کجاست
جز بسویت پای را رفتار کو
جز برویت دیده را دیدار کو
هر کجا بینم تو آیی در نظر
جز تو در عالم نبودستی مگر
نه همین در دیده جابگزیده ای
در دلی در جانی و در دیده ای
دل چه باشد تا که گویم دردلی
یا که جان تا سازی آنجا منزلی
بحر کس دیدست گنجد در حباب
یا درون ذره هرگز آفتاب
من گرفتم پرده بردارم ز گفت
تو بپرده در چسان خواهی شنفت
خواهی ار آری درون پرده سر
سر نه اندر پای عشق پرده در
مرحبا ای عشق عالم سوز ما
حبذا ای شمع جان افروز ما
از تو برقی و ز انده خرمنی
از تو ابری و ز شادی گلشنی
اشک و آه و ناله و زاریم ده
جز ز یاد دوست بیزاریم ده
زخم میجویم ز تو بی مرهمی
هم نمیخواهم نشاط از تو غمی
تا که جان آشفته دل پر خون کنم
یاد آن زلف و لب میگون کنم
تابکی در دست خود مانم اسیر
چند حکم نفس را فرمان پذیر
بازگیر ای عشق از من داد من
بر فکن از بیخ و بن بنیاد من
لوح دل از هر چه جز وی پاک کن
پاک چبود پای تا سر خاک کن
هم ز شادی فارغم کن هم ز غم
هم ز بیشم بیش و هم کمتر ز کم
روی از رحمت بگردان سوی من
جز ز سوی خود مگردان روی من
خویش را باید کنم گم در تو من
من ترا گم کرده ام در خویشتن
آیت تو بوالی اله خوانده ایم
لیک اندر تیه شهوت مانده ایم
از تبهکاریم آگاهیم ده
آگهی زین گونه گمراهیم ده
تا خود و هر دو جهان یک سو نهم
آنگه از باطل سوی حق رونهم
کرده های خویش بشمارم بخویش
شرمی آرم شاید از کردار بیش
خواجه را بیدار باید کرد باز
وقت کوتاه است و این ره بس دراز
راحت آمد مایه ی هر غفلتی
چاره ی غفلت چه باشد صدمتی
رنجی از بی صبرو بی تابت کند
به از آن راحت که در خوابت کند
خشم کافزاید ادب مر بنده را
خوشتر است از لطف گستاخی مرا
عقل را سستی فزاید دمبدم
این غذا های امل تا منهضم
اشتهای کاذب واکلی مدام
این طمعها وین هوسها جمله خام
باز میخواهی سلامت ای مقیم
استقامت جویی از خود ای سقیم
سهل مشمر کار این فاسد مزاج
مسهلی باید که بپذیرد علاج
مسهل اندر دفع اخلاط هوس
توبه از جز حق سوی حق بود و بس
هر که او تایب نباشد ظالم است
این سخن را لفظ قرآن حاکم است
روی بر خوان تا که دانی چیست ظلم
حصر شد در هر که تایب نیست ظلم
توبه چبود بازگشت از خود بحق
شرط آن فقدان شان ما سبق
توبه ی عامه شد از افعال خویش
زان خاصان توبه از احوال خویش
توبه خاص الخاص را رسمی جداست
بازگشت از ذات خود سوی خداست
زاهدان گر توبه از مستی کنند
عاشقان را توبه از هستی کنند
تو ز دل توبه باین خوش کرده ای
کز گناهی احتراز آورده ای
زامر و نهی کردگار انس و جان
جنس انسان را چو جنس رهروان
رد حکم از هر گناهی حاصل است
زهر هر نوعی که باشد قاتل است
توبه آوردن ز یک جرم ای دغل
پس ز دیگر جرمها جستن عمل
از یکی زهر اجتناب آوردن است
باز قصد زهر دیگر کردن است
آنچه در تو اصل نافرمانی است
مایه ی گمراهی و نادانی است
چیست دانی هستی نفس است و بس
کوش تا زان توبه جویی زین سپس
هستی تو اصل هر جرم و خطا
نیست شو تا خود نماند جز خدا
آنچه بشکستی و بستی توبه نیست
ای برادر تا تو هستی توبه نیست
توبه نبود جز شکست خویشتن
توبه خواهی نشکند خود را شکن
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۱ - آن امام و پیشوای متقین
آن امام و پیشوای متقین
سید السجاد زین العابدین
در مدینه بر در کاخی رسید
بانگ های و هوی میخواران شنید
بانک چنگ و بانک عود و بانک نی
بانک ساقی بانک نوشا نوش می
بانک مینا بلبله در بلبله
جوش صهبا غلغله در غلغله
حلقه بر در زد که در این حلقه کیست
خادمی زان حلقه بر در شد که چیست
گفت زان کیست این غفلت فزا
گفت خادم زان بشر است این سرا
گفت آزاد است او یابنده است
فانی است او یا که خود پاینده است
گفت آزاد است و خواجه محتشم
صاحب خیل و خداوند حشم
گفت آری بشر جانی بنده نیست
کز چنین کردار خود شرمنده نیست
این بگفت و زود از آنجا در گذشت
بشر آگه شد چو از آن سر گذشت
ناله از نی گریه از مینا گرفت
خون دل از ساغر صهبا گرفت
آتشی از شمع افتادش بجان
وز میان جمع بیرون شد دوان
تشنه کامان تشنه ی آبند و آب
تشنه ی این تشنگان مستطاب
تشنگی مبدأ از آب است و بس
تشنگان را آب جذابست و بس
جذب مغناطیس آهن را کشان
تو در آهن میل بینی نی در آن
جنبش آهن اگر از خویش بود
کم نمیگشتی چو آهن بیش بود
جذب مغناطیس افزون چون شود
جنبش آهن همی افزون شود
چیست عاشق تا که خیزد میل از آن
جذب معشوق است میل عاشقان
میل در تو عین جذب وی بود
ور نباشد جذب جنبش کی بود
عاشقان را جنبشی از خویش نیست
از دو سو یک میل باشد بیش نیست
گاه جذب و گاه عشقش نام شد
گاه آغاز و گهی انجام شد
بشر پویان تا که هم جوید نشان
زان بشیر وزان نذیر مهربان
تیره روزی هر طرف پویان گذشت
تا بخورشید سپهر جان گذشت
تشنه کامی غوطه در عمان گرفت
پاک گشت و جا بر پاکان گرفت
تا بکی ای خواجه غافل زیستن
با چنین کردار باطل زیستن
پاک کن آیینه ی دل از هوس
تا تو در وی عکس حق بینی و بس
ورنه جز باطل نبینی با ضمیر
نه بشیرت سود بخشد نه نذیر
بشر جافی را دل ارصافی نبود
کی یکی گفتارش از خود میربود
تو مگو کان گفت گفت دیگریست
از امامی یا که از پیغمبریست
در دل و جان ابوجهل عنود
هیچ بود از گفته ی احمد نبود
پاک باید کرد دل را از لجاج
تا نیفتد حاجتی با احتیاج
عارفان و عالمان رهنما
واقف شرعند و آیین خدا
خلق را در هر زمانی رهبرند
حجت حق نایب پیغمبرند
گفتت ایشان گفته ی پیغمبر است
گر پذیری جانب حق رهبر است
در دلی کو طالب نور هداست
گرچه ما گفتیم جنبش از خداست
لیک هر دو قابل این جذب نیست
کار مغناطیس جذب آهنیست
کاه را در جذب از آهن فرقهاست
این ز مغناطیس آن از کهرباست
این یکی جذبی که شیطانی بود
وان دگر جذبی که رحمانی بود
تو مجو از جنس شیطان طبع و خو
ور بجستی طبع رحمانی مجو
سید السجاد زین العابدین
در مدینه بر در کاخی رسید
بانگ های و هوی میخواران شنید
بانک چنگ و بانک عود و بانک نی
بانک ساقی بانک نوشا نوش می
بانک مینا بلبله در بلبله
جوش صهبا غلغله در غلغله
حلقه بر در زد که در این حلقه کیست
خادمی زان حلقه بر در شد که چیست
گفت زان کیست این غفلت فزا
گفت خادم زان بشر است این سرا
گفت آزاد است او یابنده است
فانی است او یا که خود پاینده است
گفت آزاد است و خواجه محتشم
صاحب خیل و خداوند حشم
گفت آری بشر جانی بنده نیست
کز چنین کردار خود شرمنده نیست
این بگفت و زود از آنجا در گذشت
بشر آگه شد چو از آن سر گذشت
ناله از نی گریه از مینا گرفت
خون دل از ساغر صهبا گرفت
آتشی از شمع افتادش بجان
وز میان جمع بیرون شد دوان
تشنه کامان تشنه ی آبند و آب
تشنه ی این تشنگان مستطاب
تشنگی مبدأ از آب است و بس
تشنگان را آب جذابست و بس
جذب مغناطیس آهن را کشان
تو در آهن میل بینی نی در آن
جنبش آهن اگر از خویش بود
کم نمیگشتی چو آهن بیش بود
جذب مغناطیس افزون چون شود
جنبش آهن همی افزون شود
چیست عاشق تا که خیزد میل از آن
جذب معشوق است میل عاشقان
میل در تو عین جذب وی بود
ور نباشد جذب جنبش کی بود
عاشقان را جنبشی از خویش نیست
از دو سو یک میل باشد بیش نیست
گاه جذب و گاه عشقش نام شد
گاه آغاز و گهی انجام شد
بشر پویان تا که هم جوید نشان
زان بشیر وزان نذیر مهربان
تیره روزی هر طرف پویان گذشت
تا بخورشید سپهر جان گذشت
تشنه کامی غوطه در عمان گرفت
پاک گشت و جا بر پاکان گرفت
تا بکی ای خواجه غافل زیستن
با چنین کردار باطل زیستن
پاک کن آیینه ی دل از هوس
تا تو در وی عکس حق بینی و بس
ورنه جز باطل نبینی با ضمیر
نه بشیرت سود بخشد نه نذیر
بشر جافی را دل ارصافی نبود
کی یکی گفتارش از خود میربود
تو مگو کان گفت گفت دیگریست
از امامی یا که از پیغمبریست
در دل و جان ابوجهل عنود
هیچ بود از گفته ی احمد نبود
پاک باید کرد دل را از لجاج
تا نیفتد حاجتی با احتیاج
عارفان و عالمان رهنما
واقف شرعند و آیین خدا
خلق را در هر زمانی رهبرند
حجت حق نایب پیغمبرند
گفتت ایشان گفته ی پیغمبر است
گر پذیری جانب حق رهبر است
در دلی کو طالب نور هداست
گرچه ما گفتیم جنبش از خداست
لیک هر دو قابل این جذب نیست
کار مغناطیس جذب آهنیست
کاه را در جذب از آهن فرقهاست
این ز مغناطیس آن از کهرباست
این یکی جذبی که شیطانی بود
وان دگر جذبی که رحمانی بود
تو مجو از جنس شیطان طبع و خو
ور بجستی طبع رحمانی مجو