تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣١ - ای وزیری که بر رای جهان آرایت
ای وزیری که بر رای جهان آرایت
هیچ رازی پس این پرده پیروزه نماند
با چنان رای و رویت عجب ار بیخبری
زانکه در مزو دمن توشه یکروزه نماند
وانگهی طعنه زنندم که فلان میخواراست
چون خورم می که مرا وجه منی بوزه نماند
بسکه دریوزه کنان وام زهر در جستم
بسر خواجه که در پای رهی موزه نماند
قوت یکروزه ازین در چو بکف می ناید
چراه دیگرم امبار بجز روزه نماند
چند بر خاک درت باد هوس پیمایم
ز آتش فقر مرا آب چو در کوزه نماند
لطف کن خواجه و تشریف اجازت فرمای
کاین گدا را پس ازین طاقت دریوزه نماند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣٨ - بزیارت بر اصحاب مناصب کم رو
بزیارت بر اصحاب مناصب کم رو
گر نخواهی که ز اعزاز تو چیزی کاهند
همچو باران که نخواهند که بسیار شود
ور نیاید ز خدایش بتضرع خواهند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۴۶ - برو ایدوست مپندار که اندر همه عمر
برو ایدوست مپندار که اندر همه عمر
از خط و شعر ترا هیچ گره بگشاید
شعر و خط نیست متاعی که بهائی آرد
با تو گویم که چرا تا عجبت ننماید
مصطفی از همه کس بود بدان قادرتر
کین و آنرا به بنان و به بیان آراید
لیک آن هر دو پسندیده رایش چو نبود
ننگش آمد که بدان دست و دهن آلاید
گر تو از امت اوئی چه روی راه خلاف
بر مگرد از رهش ار ملک دو کونت باید
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۴٨ - بوستان گل فضل و گل بستان هنر
بوستان گل فضل و گل بستان هنر
سیف دین ای ز وجود تو هنرها موجود
بکر فکرت دل صاحبنظران برباید
چون زکتم عدم آید سوی صحرای وجود
مهر رایت چو بر اقلیم هنر سایه فکند
طالع اهل هنر شد متوجه بسعود
ذهن وقاد تو از سلک معانی گه نظم
بسرانگشت بیان باز گشادست عقود
تا در اقلیم هنر نوبت شادیت زدند
بنده گشت از دل و جان همچو ایازت محمود
گر زند تیر فلک با تو دم از شعر بلند
خرد از بانگ دهل فرق کند نغمه عود
ور حسد میبرد از رای تو خورشید رواست
بی هنر آنکه در آفاق کسش نیست حسود
پیش صاحبنظران بر سر بازار هنر
گوهری کو نبود نظم تو باشد مردود
قطعه ئی نزد من آوردی و از غایت لطف
روی بر خاک نهاد آبحیاتش بسجود
گر چه یک قافیه ذالست ولی گوهر خود
سیف از آنقطعه غرا بهمه خلق نمود
التماس فرجی کرده و دستار زمن
بخدائی که جز او نیست خرد را معبود
بحکیمی که درین خیمه نه پشت فلک
قرص خورشید کماجش بود و صبح عمود
کز تو جان باز ندارم ز مروت لیکن
چکنم نیست مرا دسترسی در خود جود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۵٣ - پنجروزی که حیاتست چنان باید زیست
پنجروزی که حیاتست چنان باید زیست
با خلایق که کم و بیش ثنائی ارزد
وقت رفتن چو رسد نیز چنان باید رفت
که ز بیگانه و از خویش دعائی ارزد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۶۶ - جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست
جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست
نه بدان پایه که بر صدر بزر کیش برند
عالم ار لنگ و کرو کور بود محترم است
جاهلانرا چو فرو مرد جوارح بمرند
پای گاو است نگهبان سر گاو بکار
پا چو بشکست بناچار سرش را ببرند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٧۵ - خیمه بوالعجبی زد فلک شعبده باز
خیمه بوالعجبی زد فلک شعبده باز
هر دم از پرده برون نقش دگر گون آرد
صبحدم از سر کین تیغ ز خورشید کشید
وز شفق شام مبادا که شبیخون آرد
شد دلم خون و ندانست کسی کاخر کار
تا ازینحقه سر بسته چه بیرون آرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٧٧ - دی یکی گفت که در مجلس دستور جهان
دی یکی گفت که در مجلس دستور جهان
هر چه خواهد دلت آن نیست که حاصل نشود
لیک یک شیوه در او دیدم و نپسندیدم
وانچنان شیوه پسندیده عاقل نبود
هر که در صف نعال است کنون روز دگر
بجز از صدر گهش مسکن ومنزل نبود
مجلسش از ره تعظیم چو کعبه است و در او
هر کجا فرض کنی منزل نازل نبود
گفتم ای ساده دل اندیشه بخود ره مده
که بنزد خرد اینمسئله مشکل نبود
کعبه را خاصیتی هست که در حضرت او
قدر مفضول کم از رتبت فاضل نبود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٨٩ - در جهان کهن از عامه نو کیسه بسی است
در جهان کهن از عامه نو کیسه بسی است
که یکی ز آنهمه بر خوان پدر کاسه ندید
دست کفچه مکن ایدل که ترا خوان ننهد
آنکه خود را بجز از کاسه سر کاسه ندید
مطلب جود از انکس که همه عمر ز بخل
دست همکاسه جز از صورت بر کاسه ندید
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٩٢ - رای مخدوم که از عالم غیب آگاهست
رای مخدوم که از عالم غیب آگاهست
حال من بنده کماهی بیقین میداند
من نه آنم که بجز شعر ندارم هنری
عیب من همت والام خود این میداند
منم آنکس که با کسیر هنر خامه من
از شبه ساختن در ثمین میداند
لیک ازینگونه مضیق که منم کس نبود
وینسخن بی سخن آن داور دین میداند
چه کنم عرضه بر او قصه پر غصه چو او
به ز من حال من زار حزین میداند
دولتش باد که او مصحلت ابن یمین
در همه کار به از ابن یمین میداند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٩٣ - روزگاری که ز کس هیچ گزندت نرسد
روزگاری که ز کس هیچ گزندت نرسد
و اندرو وجه معاشی بنظامت باشد
دیو را طبع تو مزدوری بیمزد کند
گر زیادت طلبی زانچه تمامت باشد
صحت و وجه معاشی و ز کس بیمی نه
اینسعادت بس اگر زانکه مدامت باشد
زهد راهی بود و شیوه رندی راهی
زین دو بنگر که بدل میل کدامت باشد
مرسان غم بدل هیچکس و شاد بزی
عقل باید که همه جای امامت باشد
آب انگور نکو خور که مباحست و حلال
آب زمزم نخوری بد که حرامت باشد
اگرت سیرت از اینسان بود ای ابن یمین
چشمه آب خضر جرعه جامت باشد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣١٢ - طالعی بس عجبست ابن یمین را که مدام
طالعی بس عجبست ابن یمین را که مدام
با وی اولاد زمان بی سببی بد باشند
گاو در خرمنم از کون خری گر چه کنند
هر چه گویند چو تحقیق کنی خود باشند
فی المثل در همه کس گر چو فرشته نگرند
چون رسد نوبت من بر صفت دد باشند
سهل باشد که بآسان شکند شیر ژیان
گردن گورخران گرده و گر صد باشند
منم و تیغ هجا و سر ایشان پس ازین
ور همه با کمر لعل و زمرد باشند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣١۵ - عقل گویدم از عالم وحدت مگذر
عقل گویدم از عالم وحدت مگذر
که بسی دوست نما دشمن بد خواه بود
گوشه ئی گیر و کناری ز همه خلق جهان
تا میان تو و غیری نبود داد و ستد
زانکه با هر که ترا داد و ستد پیدا شد
گفته آید همه نوعی سخن از نیک و ز بد
یکتن از انجمن ار نیک ز بد بشناسد
باشد آنکس که ممیز نبود بیش از صد
شخص بیهوده درا گوهر مغناطیس است
که کشد تیغ بلا را بطبیعت سوی خود
تن زن ای ابن یمین زین پس و تنها میباش
گر چه تنها نبود هر که بود ز اهل خرد
بگذر از صحبت همدم که ترا هست دلی
همچو آئینه و آئینه ز دم تیره شود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢٣ - فلک آنست که یکروز بپایان نبرد
فلک آنست که یکروز بپایان نبرد
تا دلم را ببلای چو شبی نسپارد
روز روشن ز شب تیره سیه تر گردد
گر ز حالم رقمی عقل بر او بنگارد
کرده روزم چو شب تیره ولی صبح دلم
گر همه خود شب یلداست بروزش آرد
طمعم هست که روزی بدمد صبح امید
وز شب تیره حرمان اثری نگذارد
روز روشن چو بر آرد ز افق رایت نور
پرچم شب ز سر جمله جهان بر دارد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٣ - گر چه دور فلک سفله نوازم همه عمر
گر چه دور فلک سفله نوازم همه عمر
بگمان هنر و فضل مشوش دارد
وز کمان ستم چرخ اگر سوی دلم
ناوک غم گذرد بیلک آرش دارد
ور بدان قصد که قربان کندم ترک فلک
گاه و بیگاه میان بسته بترکش دارد
نکنم میل بدان کس که مرا دیده و دل
از سر جهل پر از آب وز آتش دارد
نشود رام فلک و رچه بسی رنج کشد
هر که نفسی چو رهی توسن و سرکش دارد
سرمه دیده کنم خاک کف پای کسی
که نسیم کرمش وقت مرا خوش دارد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵٠ - مرد دنیا طلب از غایت نادانی خویش
مرد دنیا طلب از غایت نادانی خویش
ببرد با خود از اینجا چو رود سوزی چند
من از آن رندم و قلاش که ناخوش بروم
از مقامی که در او دم زده ام روزی چند
هر که میراث مرا بیند ازین پس گوید
داد بر وارث خود ابن یمین گوزی چند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۶٠ - مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیز
مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیز
تا همه عمر وجودش به سلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۶٧ - ناصر دولت و دین شاه ابوبکر علی
ناصر دولت و دین شاه ابوبکر علی
که بحال دل محنت کش ما باز رسد
شک ندارم که بمن از پس این مکرمتش
چون ازین پیش صد اکرام و صد اعزاز رسد
دل دریا صفت او چو زند موج سخا
ای بسا در که بدست أمل و آز رسد
نرسد ابر بهاری بکفش وقت عطا
بوم را همت آن کو که بشهباز رسد
وعده ئی ابن یمین را ز کرم فرمودست
وقت اینست که آن وعده بانجاز رسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢١ - دوش با خود نفسی مصلحت دنیا را
دوش با خود نفسی مصلحت دنیا را
میزدم هندسه ئی در بدو در نیک امور
گاه میساختمی بر که و حوضی که در او
جز بکشتی نکند خیل خیالات عبور
گه بصحرای هوس از پی نظار گیان
باغها ساختمی متصل دور و قصور
گاهشان کردمی از حور چو فردوس برین
ز آنکه فردوس برین خوش نبود بی رخ حور
ناگهان گفت بگوش دل من هاتف غیب
کز جهان بیخبری بس که شدی مست غرور
رخت بر بند ازین خانه ظلمانی خاک
نور پاکی وطنت نیست بجز عالم نور
بود پیش از تو فراوان چه صدور و چه عظام
وین زمان نیست بجا غیر عظامی ز صدور
خانه ئی بر گذر سیل درین کهنه رباط
بچه کار آید ازو خانه خدا گشته نفور
خانه در عالم وحدت طلب ای ابن یمین
تا بار کانش ز دوران نرسد هیچ فتور
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣٣ - شرف دولت و دین مشرف دیوان هنر
شرف دولت و دین مشرف دیوان هنر
آن منوچهر که خجلت ده مینوست بچهر
گفت جزوی دو سه از گفته تو یافته ام
آورم نزد تو روزی ز سر شفقت و مهر
روز ها رفت و نیاورد مگر مهر برید
اوهم از بنده خود ابن یمین همچو سپهر
نه همانا که تقاضاش بود حاجت از آنک
من اگر خواهم و گر نه رسدم نور بمهر