تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۵ - ندانم ساغر عشرت کرا سرشار می گردد
ندانم ساغر عشرت کرا سرشار می گردد
که امشب چشم ساقی چون قدح بیدار می گردد!
رگ دست مریض عشق دارد شوخی دیگر
فلاطون از خمار نبض او بیمار می گردد
بلندی های سرو از پستی اقبال قمری شد
نباشد آه بلبل در چمن گل خوار می گردد
خیال طره لیلی بود زنجیر پای او
اگر مجنون ما در کوچه و بازار می گردد
به هر محفل که شمع عارض او پرتو افکن شد
چو من پروانه بر گرد سرش بسیار می گردد
اگر از مشکلات زلف او نحوی کنی روشن
خفای درس الفت معنی تکرار می گردد
کشاید هر که بر رویش دری از خانه حیرت
ولی نقش وجودش صورت دیوار می گردد
به دست اهرمن چون شانه گر آید سر موئی
سواد کفر زلفش حلقه زنار می گردد
شدم پروانه این مصرع بیدل ازان طغرل
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار می گردد
که امشب چشم ساقی چون قدح بیدار می گردد!
رگ دست مریض عشق دارد شوخی دیگر
فلاطون از خمار نبض او بیمار می گردد
بلندی های سرو از پستی اقبال قمری شد
نباشد آه بلبل در چمن گل خوار می گردد
خیال طره لیلی بود زنجیر پای او
اگر مجنون ما در کوچه و بازار می گردد
به هر محفل که شمع عارض او پرتو افکن شد
چو من پروانه بر گرد سرش بسیار می گردد
اگر از مشکلات زلف او نحوی کنی روشن
خفای درس الفت معنی تکرار می گردد
کشاید هر که بر رویش دری از خانه حیرت
ولی نقش وجودش صورت دیوار می گردد
به دست اهرمن چون شانه گر آید سر موئی
سواد کفر زلفش حلقه زنار می گردد
شدم پروانه این مصرع بیدل ازان طغرل
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار می گردد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۶ - اگر آئینه بر روی تو عرض مدعا دارد
اگر آئینه بر روی تو عرض مدعا دارد
ز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد
عصای قامت پیریست یاد سرو آزادت
چو من هر کس به یاد ابرویت قد دو تا دارد
ره عشق است از دل دست می باید تو را شستن
که یاد سوزن مژگان او خاری به پا دارد
نباشد لنگری غیر از تو کل کشتی او را
که در موج تلاطم جز خدا کی ناخدا دارد؟!
تسلی بخش از زلف مسلسل خاطر خود را
که آخر دور گردون از حوادث کارها دارد!
اگر چه شیوه خوی وی آمد مردم آزاری
به مردم چشم او خاصیت مردم گیاه دارد
ندارد خاطرم میل درستی یک سر موئی
که چون زلفش دل ما از شکستن مومیا دارد
اگر زاهد چو من شب ها به هجرانت به روز آرد
به تحقیقش نما روشن که تقلید ضیا دارد
هزاران آفرین طغرل به این یک مصرع بیدل
اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد!
ز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد
عصای قامت پیریست یاد سرو آزادت
چو من هر کس به یاد ابرویت قد دو تا دارد
ره عشق است از دل دست می باید تو را شستن
که یاد سوزن مژگان او خاری به پا دارد
نباشد لنگری غیر از تو کل کشتی او را
که در موج تلاطم جز خدا کی ناخدا دارد؟!
تسلی بخش از زلف مسلسل خاطر خود را
که آخر دور گردون از حوادث کارها دارد!
اگر چه شیوه خوی وی آمد مردم آزاری
به مردم چشم او خاصیت مردم گیاه دارد
ندارد خاطرم میل درستی یک سر موئی
که چون زلفش دل ما از شکستن مومیا دارد
اگر زاهد چو من شب ها به هجرانت به روز آرد
به تحقیقش نما روشن که تقلید ضیا دارد
هزاران آفرین طغرل به این یک مصرع بیدل
اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۷ - بت نامهربانم کی ز حال من خبر دارد
بت نامهربانم کی ز حال من خبر دارد
ز مهرش نگذرم یک ذره گر از من گذر دارد
روم هر دم به یاد آتش رخساره اش از خود
شکست رنگ من آهنگ پرواز شرر دارد
خوشم چون شانه از مضمون فکر تام گیسویش
که دامان خیالم رتبه جیب سحر دارد
به راه انتظارش بسته محمل ناقه هوشم
پریدن های رنگم ساز آهنگ سفر دارد
به بزم وصل او شد جوهر دل عرض خاموشی
به جز حیرت دگر آئینه ما کی هنر دارد؟!
به یک نیم نگه از نرگس شوخش مشو ایمن
که قانون طلسمش ساز نیرنگ دگر دارد!
ببین آهنگ بال افشانی صید محبت را
که از ذوق تپیدن بسمل او بال و پر دارد
به کوه از تلخی هجران چه غم فرهاد محزون را
صدای تیشه اش چون نی ز شیرینی شکر دارد!
پریشانی نسازد کم سر مو خاطر جمعش
اگر مجنون خیال زلف لیلی بیشتر دارد
ز مهر عارض زلفش مرا این شبهه روشن شد
که گر صد شام نومیدیست امید سحر دارد
خوشا از مصرع سلطان او رنگ سخن طغرل
تو اکنون ناله کن بیدل که آهنگ اثر دارد
ز مهرش نگذرم یک ذره گر از من گذر دارد
روم هر دم به یاد آتش رخساره اش از خود
شکست رنگ من آهنگ پرواز شرر دارد
خوشم چون شانه از مضمون فکر تام گیسویش
که دامان خیالم رتبه جیب سحر دارد
به راه انتظارش بسته محمل ناقه هوشم
پریدن های رنگم ساز آهنگ سفر دارد
به بزم وصل او شد جوهر دل عرض خاموشی
به جز حیرت دگر آئینه ما کی هنر دارد؟!
به یک نیم نگه از نرگس شوخش مشو ایمن
که قانون طلسمش ساز نیرنگ دگر دارد!
ببین آهنگ بال افشانی صید محبت را
که از ذوق تپیدن بسمل او بال و پر دارد
به کوه از تلخی هجران چه غم فرهاد محزون را
صدای تیشه اش چون نی ز شیرینی شکر دارد!
پریشانی نسازد کم سر مو خاطر جمعش
اگر مجنون خیال زلف لیلی بیشتر دارد
ز مهر عارض زلفش مرا این شبهه روشن شد
که گر صد شام نومیدیست امید سحر دارد
خوشا از مصرع سلطان او رنگ سخن طغرل
تو اکنون ناله کن بیدل که آهنگ اثر دارد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۸ - غبار سرمه تا در خانه چشمش وطن دارد
غبار سرمه تا در خانه چشمش وطن دارد
سیاهی پرده از ساز تغافل در بدن دارد
نسیم طره پر پیچ و تاب عنبراسایش
به دست قاصد باد صبا مشک ختن دارد
هزاران باغ گلشن در غبار مقدمش ندهم
که نقش خاک پایش آب و رنگ صد چمن دارد
دهان غنچه اش چون حقه سربسته می بینم
که هنگام تکلم لعل او در عدن دارد
به تخت حسن و تاج دلبری سلطان خوبان است
به یغمای دل من لشکر ناز و فتن دارد
ز سحر نرگس جادوی او باید حذر کردن
چنان هاروت صد افتاده در چاه ذقن دارد!
خوشم از نکهت زلف کج شبرنگ پرچینش
دماغم کی هوای سوسن و میل سمن دارد؟!
مرا فریاد و افغان کی رسد در گوش او طغرل
که در هر سو هزاران دادخواهی همچو من دارد؟!
سیاهی پرده از ساز تغافل در بدن دارد
نسیم طره پر پیچ و تاب عنبراسایش
به دست قاصد باد صبا مشک ختن دارد
هزاران باغ گلشن در غبار مقدمش ندهم
که نقش خاک پایش آب و رنگ صد چمن دارد
دهان غنچه اش چون حقه سربسته می بینم
که هنگام تکلم لعل او در عدن دارد
به تخت حسن و تاج دلبری سلطان خوبان است
به یغمای دل من لشکر ناز و فتن دارد
ز سحر نرگس جادوی او باید حذر کردن
چنان هاروت صد افتاده در چاه ذقن دارد!
خوشم از نکهت زلف کج شبرنگ پرچینش
دماغم کی هوای سوسن و میل سمن دارد؟!
مرا فریاد و افغان کی رسد در گوش او طغرل
که در هر سو هزاران دادخواهی همچو من دارد؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۴ - شهاب آسا نگاهم از سپهر دیده می تازد
شهاب آسا نگاهم از سپهر دیده می تازد
تماشا در بساط عارضش شطرنج می بازد
الا شاهی که فرزینوش رقیب کج به او همدم
مرا او بیگنه از راستی رخمات می سازد
همین بار غمش عمریست همچون فیل بر دوشم
به سوی او بود آیا که اسپ بخت من تازد؟!
مپرس آئین چشم ساحر آن شوخ ظالم را
که تاریک نگاهش عالمی در خاک اندازد
یم هر قطره اشکم اگر طوفان نما گردد
و اگر نوح است از بیم سرشکم کشتی آغازد!
رود تا دامن خورشید دود آه عشاقان
فلک را تندر برقم عجب نبود که بگدازد
ز یمن مقدم آن شهسوار کشور خوبی
بساط صحن غب را تا ابد با خویشتن نازد
ازین مشرق طلوع آرد شه اورنگ محبوبی
دم اندیشه ات طغرل اگر چون صبح خمیازد
تماشا در بساط عارضش شطرنج می بازد
الا شاهی که فرزینوش رقیب کج به او همدم
مرا او بیگنه از راستی رخمات می سازد
همین بار غمش عمریست همچون فیل بر دوشم
به سوی او بود آیا که اسپ بخت من تازد؟!
مپرس آئین چشم ساحر آن شوخ ظالم را
که تاریک نگاهش عالمی در خاک اندازد
یم هر قطره اشکم اگر طوفان نما گردد
و اگر نوح است از بیم سرشکم کشتی آغازد!
رود تا دامن خورشید دود آه عشاقان
فلک را تندر برقم عجب نبود که بگدازد
ز یمن مقدم آن شهسوار کشور خوبی
بساط صحن غب را تا ابد با خویشتن نازد
ازین مشرق طلوع آرد شه اورنگ محبوبی
دم اندیشه ات طغرل اگر چون صبح خمیازد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۶ - مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشد
مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشد
به پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد
ازان روزی که افتادم به دام چون تو صیادی
ازان رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد
یکی بازآ به سوی من که از بی طاقتی تا کی
فغان و ناله و فریادم از دل چون جرس باشد؟!
نگه را رخصت نظاره فرما در شب زلفش
کجا عشاق را اندیشه ترس عسس باشد؟!
نبرم از تو پیوند محبت را به صد محنت
اگر چه فرصت عمرم به عالم یک نفس باشد!
نگاه چشم سفاکش به سوی عاشقان هر دم
بدان ماند که ترک روم بر روی فرس باشد
به یک پرواز صید صد معانی می کند طغرل
به پیش چنگل او صید عنقا چون مگس باشد
به پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد
ازان روزی که افتادم به دام چون تو صیادی
ازان رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد
یکی بازآ به سوی من که از بی طاقتی تا کی
فغان و ناله و فریادم از دل چون جرس باشد؟!
نگه را رخصت نظاره فرما در شب زلفش
کجا عشاق را اندیشه ترس عسس باشد؟!
نبرم از تو پیوند محبت را به صد محنت
اگر چه فرصت عمرم به عالم یک نفس باشد!
نگاه چشم سفاکش به سوی عاشقان هر دم
بدان ماند که ترک روم بر روی فرس باشد
به یک پرواز صید صد معانی می کند طغرل
به پیش چنگل او صید عنقا چون مگس باشد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۷ - مرا عشق تو تا سرمایه دنیا و دین باشد
مرا عشق تو تا سرمایه دنیا و دین باشد
ازان از دین و دنیا حاصل عمرم همین باشد
ز داغ فرقتت نالم ولی چون نی نمی نالم
که این اندوه و محنت با من از خط جبین باشد
خم ابروش محمل بسته از بار اشارت ها
ولی ترسم که چشم شوخ او اندر کمین باشد
بود با مهر روی او رسیدن های من مشکل
که همچون سایه بخت تیره ام فرش زمین باشد
نمودم پیش استاد محبت ختم عشق او
ازان با خاتم من نام او نقش نگین باشد
ز گنجور ازل آمد کلید گنج غم با من
به غیر از من کجا در مخزن محنت امین باشد؟!
کنون در باغ جای سبزه و گل ناز بو روید
به هر جائی که نقش پای آن نازآفرین باشد
خوشم با حسرت درد و غم هجران او طغرل
به کامم زهر هجرش خوشتر از صد انگبین باشد
ازان از دین و دنیا حاصل عمرم همین باشد
ز داغ فرقتت نالم ولی چون نی نمی نالم
که این اندوه و محنت با من از خط جبین باشد
خم ابروش محمل بسته از بار اشارت ها
ولی ترسم که چشم شوخ او اندر کمین باشد
بود با مهر روی او رسیدن های من مشکل
که همچون سایه بخت تیره ام فرش زمین باشد
نمودم پیش استاد محبت ختم عشق او
ازان با خاتم من نام او نقش نگین باشد
ز گنجور ازل آمد کلید گنج غم با من
به غیر از من کجا در مخزن محنت امین باشد؟!
کنون در باغ جای سبزه و گل ناز بو روید
به هر جائی که نقش پای آن نازآفرین باشد
خوشم با حسرت درد و غم هجران او طغرل
به کامم زهر هجرش خوشتر از صد انگبین باشد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۳ - کتاب عارضش را تا سواد خط نمایان شد
کتاب عارضش را تا سواد خط نمایان شد
ز مضمون براتش مور مهمان سلیمان شد
نگاه حیرتنگیزش بساط آراست شوخی را
رم چشم غزالان از خدنگ ناز مژگان شد
تماشای بهارستان رخسارش چسان سازم
که از عکس جمال او هزار آئینه حیران شد؟!
سخن می رفت در گلشن همانا دوش از زلفش
وگرنه از چه این دم خاطر سنبل پریشان شد؟!
بیا ای بانی قصر دل عشاق کز هجرت
ز سیلاب سرشک من بنای کعبه ویران شد!
وفا ای بی وفا هرگز نمی سازی به عهد خود
فراموشت ز خاطر گوئیا آن عهد و پیمان شد؟!
ز گیسوی تو تا زنار بسته بر میان طغرل
بتا رحمی به حال او که دور از نقد ایمان شد!
ز مضمون براتش مور مهمان سلیمان شد
نگاه حیرتنگیزش بساط آراست شوخی را
رم چشم غزالان از خدنگ ناز مژگان شد
تماشای بهارستان رخسارش چسان سازم
که از عکس جمال او هزار آئینه حیران شد؟!
سخن می رفت در گلشن همانا دوش از زلفش
وگرنه از چه این دم خاطر سنبل پریشان شد؟!
بیا ای بانی قصر دل عشاق کز هجرت
ز سیلاب سرشک من بنای کعبه ویران شد!
وفا ای بی وفا هرگز نمی سازی به عهد خود
فراموشت ز خاطر گوئیا آن عهد و پیمان شد؟!
ز گیسوی تو تا زنار بسته بر میان طغرل
بتا رحمی به حال او که دور از نقد ایمان شد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۸ - به اوج دلبری روی تو تا ماه تمام آمد
به اوج دلبری روی تو تا ماه تمام آمد
هلال ابرویت در چشم من عید صیام آمد
قیام قامتت بر ما نمود آشوب دوران را
به باغ حسن تا سرو بلندت در خرام آمد
ازان روزی که حسنت از تجلی پرتوافکن شد
به تور قرب موسی زان سبب از نی کلام آمد
جمال عالمارای تو زد یک جلوه در عالم
پی تعظیم حسنت یوسف مصری غلام آمد
الم در سینه بی حد دارم احوالم نمی پرسی
مرا جای شکر صد حنظل فرقت به کام آمد
ندارم صبر و طاقت لیک آرامم شود حاصل
اگر هندوی خال او مرا با رام رام آمد
هلال ابرویت در چشم من عید صیام آمد
قیام قامتت بر ما نمود آشوب دوران را
به باغ حسن تا سرو بلندت در خرام آمد
ازان روزی که حسنت از تجلی پرتوافکن شد
به تور قرب موسی زان سبب از نی کلام آمد
جمال عالمارای تو زد یک جلوه در عالم
پی تعظیم حسنت یوسف مصری غلام آمد
الم در سینه بی حد دارم احوالم نمی پرسی
مرا جای شکر صد حنظل فرقت به کام آمد
ندارم صبر و طاقت لیک آرامم شود حاصل
اگر هندوی خال او مرا با رام رام آمد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۶ - ز جوش اشک در آبم گهربار اینچنین باید
ز جوش اشک در آبم گهربار اینچنین باید
ز شام غم سیه روزم شب تار اینچنین باید!
نمی باشد به غیر یأس دیگر دستگیر من
به نکبت خانه دنیا مددگار اینچنین باید!
نداند کفر زلفش هیچ آئین مسلمانی
به کیش اهرمن البته زنار اینچنین باید!
ز دست ناکسی همسنگ پای مور گردیدم
به میزان محبت وزن و مقدار این چنین باید!
متاع هر دو عالم نقد محنت را نمی ارزد
قماش جنس غم را نرخ بازار این چنین باید!
ادیب طفل اشک عاشقان باشد سرشک من
بلی در سلک جوهر در شهوار اینچنین باید!
پر پروانه باشد روغن شمع وفا امشب
به عرض مدعا سامان اظهار اینچنین باید!
عرق گل می کند از جوهر عکس رخش هر دم
به حیرت خانه آئینه معمار اینچنین باید!
هزارش آفرین طغرل برین یک مصرع بیدل
ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید!
ز شام غم سیه روزم شب تار اینچنین باید!
نمی باشد به غیر یأس دیگر دستگیر من
به نکبت خانه دنیا مددگار اینچنین باید!
نداند کفر زلفش هیچ آئین مسلمانی
به کیش اهرمن البته زنار اینچنین باید!
ز دست ناکسی همسنگ پای مور گردیدم
به میزان محبت وزن و مقدار این چنین باید!
متاع هر دو عالم نقد محنت را نمی ارزد
قماش جنس غم را نرخ بازار این چنین باید!
ادیب طفل اشک عاشقان باشد سرشک من
بلی در سلک جوهر در شهوار اینچنین باید!
پر پروانه باشد روغن شمع وفا امشب
به عرض مدعا سامان اظهار اینچنین باید!
عرق گل می کند از جوهر عکس رخش هر دم
به حیرت خانه آئینه معمار اینچنین باید!
هزارش آفرین طغرل برین یک مصرع بیدل
ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۷ - بیا ای دل که نیرنگ و فسونت پر به کار آید
بیا ای دل که نیرنگ و فسونت پر به کار آید
ز چشمش ساغر اندیشه را رنگ خمار آید
ز دور پیچ و تاب آتش دل اشک گلگونم
به یاد پای بوسش همچو طفل نیسوار آید
نمی بخشم به غم های فراقش روز شادی را
که ناگه یک شبی یاد وصالش در کنار آید
ز جوش سبزه لعلت شد آه بیدلان افزون
که بلبل در چمن هنگام فصل نوبهار آید
دهانش را که اصلا نیست امکان وجود او
اگر وهمت چو عنقا بر سر شاخ چنار آید
صفای عارض و گلگونی رخسار او با هم
چو رنگ سرخی برفی که از آب انار آید
برات سرنوشت ماست از اعجاز یاقوتی
که همچون جامه خونین شهیدت را به کار آید
شب یلدای هجرت را اگر چه نیست پایانی
بدان امید خرسندم که در روز شمار آید
رسد بوی وصالت در دماغم ز اضطراب دل
کجا امشب مرا خوابی به چشم انتظار آید؟!
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
تو گر آئی طرب آید بهشت آید بهار آید!
ز چشمش ساغر اندیشه را رنگ خمار آید
ز دور پیچ و تاب آتش دل اشک گلگونم
به یاد پای بوسش همچو طفل نیسوار آید
نمی بخشم به غم های فراقش روز شادی را
که ناگه یک شبی یاد وصالش در کنار آید
ز جوش سبزه لعلت شد آه بیدلان افزون
که بلبل در چمن هنگام فصل نوبهار آید
دهانش را که اصلا نیست امکان وجود او
اگر وهمت چو عنقا بر سر شاخ چنار آید
صفای عارض و گلگونی رخسار او با هم
چو رنگ سرخی برفی که از آب انار آید
برات سرنوشت ماست از اعجاز یاقوتی
که همچون جامه خونین شهیدت را به کار آید
شب یلدای هجرت را اگر چه نیست پایانی
بدان امید خرسندم که در روز شمار آید
رسد بوی وصالت در دماغم ز اضطراب دل
کجا امشب مرا خوابی به چشم انتظار آید؟!
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
تو گر آئی طرب آید بهشت آید بهار آید!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۳ - شهادت بسملم از یک نگاه چشم مستستش
شهادت بسملم از یک نگاه چشم مستستش
اجل در خاطرم نآید ز لعل می پرستستش
محیط کلفت غم را دلم زان رو شده ماهی
که تا بیرون کشد زان بحر غم آن مه به شستستش
سر تسلیم خوبان را به پای او ازان باشد
که اندر سر بود او را کلاه کج شکستستش
ازو خواهم کشاد مشکل بخت سیاه خود
که باشد بستن و بکشادن دلها به دستستش
لوای نازنینی از همه بالا زده حسنش
ازان روزی که اندر مسند خوبی نشستستش
دلم همچون سپند از آتش عشقش همی سوزد
ز خاموشی ولی یک ره ازین مجمر نجستستش
یکی سر کی بود خالی ز سودای خیال او
ز دام حلقه گیسوی او یک دل نرستستش!
نزاکت چاکر سرو قد شمشاد او گشته
پی تاراج دلها در کمر تا بهله بستستش
چمن را باغبان زینت فزود از بهر تشریفت
فدای مقدم نیک تو سازد هر چه هستستش
اگر چه صبح زد دم از دم صبح بناگوشت
سنان نیزه خورشید او را سینه خستستش
نهال باغ طبعم طغرل از خورشید بر دارد
به گلچینی درین گلشن به هر قابل ره استستش
اجل در خاطرم نآید ز لعل می پرستستش
محیط کلفت غم را دلم زان رو شده ماهی
که تا بیرون کشد زان بحر غم آن مه به شستستش
سر تسلیم خوبان را به پای او ازان باشد
که اندر سر بود او را کلاه کج شکستستش
ازو خواهم کشاد مشکل بخت سیاه خود
که باشد بستن و بکشادن دلها به دستستش
لوای نازنینی از همه بالا زده حسنش
ازان روزی که اندر مسند خوبی نشستستش
دلم همچون سپند از آتش عشقش همی سوزد
ز خاموشی ولی یک ره ازین مجمر نجستستش
یکی سر کی بود خالی ز سودای خیال او
ز دام حلقه گیسوی او یک دل نرستستش!
نزاکت چاکر سرو قد شمشاد او گشته
پی تاراج دلها در کمر تا بهله بستستش
چمن را باغبان زینت فزود از بهر تشریفت
فدای مقدم نیک تو سازد هر چه هستستش
اگر چه صبح زد دم از دم صبح بناگوشت
سنان نیزه خورشید او را سینه خستستش
نهال باغ طبعم طغرل از خورشید بر دارد
به گلچینی درین گلشن به هر قابل ره استستش
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۴ - ز خود چندان فراموشم که نآیم هیچ در یادش
ز خود چندان فراموشم که نآیم هیچ در یادش
اگر چه همچو بلبل روز و شب باشم به فریادش
درین گلشن ندانم آتش شوق کی بالا شد
که قمری شد چو خاکستر به یاد سرو آزادش!
بود تعظیم یکرنگی به هم الفت پرستان را
سر مشاطه می باشد به پای نخل شمشادش
به یاد صورت چشمش شدم چون سرمه از حیرت
مگر شد موی چینی خامه انگشت بهزادش؟!
ز جوش جلوه نخل قامتش از باد می رقصد
به صحن باغ چون سروی که هر سو افکند بادش
سفید از انتظار کوهکن شد چشم نومیدی
که جوی شیر کی گردد ز شیرین کام فرهادش
نوای ناله بلبل اگر بر آسمان ساید
به گوش رنگ گل هرگز نیاید ساز فریادش
نگاه از دیدن رویت ز حیرت مشربی دارد
نگر از جوهر آئینه شد سرمشق استادش
به قلاب هوس تا چند آهوی سخن گیری؟!
غزال ما کند دام امید از چشم صیادش!
رهائی نیست از دام اجل از بس نمی باشد
شکست بیضه فولاد اندر بند آزادش
خوشا طغرل ز مضمون جناب حضرت بیدل
که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش!
اگر چه همچو بلبل روز و شب باشم به فریادش
درین گلشن ندانم آتش شوق کی بالا شد
که قمری شد چو خاکستر به یاد سرو آزادش!
بود تعظیم یکرنگی به هم الفت پرستان را
سر مشاطه می باشد به پای نخل شمشادش
به یاد صورت چشمش شدم چون سرمه از حیرت
مگر شد موی چینی خامه انگشت بهزادش؟!
ز جوش جلوه نخل قامتش از باد می رقصد
به صحن باغ چون سروی که هر سو افکند بادش
سفید از انتظار کوهکن شد چشم نومیدی
که جوی شیر کی گردد ز شیرین کام فرهادش
نوای ناله بلبل اگر بر آسمان ساید
به گوش رنگ گل هرگز نیاید ساز فریادش
نگاه از دیدن رویت ز حیرت مشربی دارد
نگر از جوهر آئینه شد سرمشق استادش
به قلاب هوس تا چند آهوی سخن گیری؟!
غزال ما کند دام امید از چشم صیادش!
رهائی نیست از دام اجل از بس نمی باشد
شکست بیضه فولاد اندر بند آزادش
خوشا طغرل ز مضمون جناب حضرت بیدل
که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۵ - اگر بر قاصد نظاره بخشد رخصت بارش
اگر بر قاصد نظاره بخشد رخصت بارش
بساط خرمن هستی بسوزد برق دیدارش
مرا شد سایه شمشاد از بال هما بهتر
که باشد بخت من وابسته زلف نگونسارش
شب هجرش ندارد صبح از سامان استغنا
خلاصی نیست جز مردن همین باشد اگر کارش!
اگر سعی طلب زین حلقه باشد دستبند او
نباشد مرکز تسلیم غیر از گردن یارش!
مریض انتظارش را سلامت گر هوس باشد
بود داروی درد عشق نبض چشم بیمارش!
بم و زیر محبت پرده ای دارد که می آید
نوای نغمه «عشاق » از آهنگ هر تارش
به حق عشق هر کس در محبت گر ظفر خواهد
نمی باشد به غیر از رأیت منصور بردارش
دلم از گنج رخسارش تماشا آرزو دارد
ولی می ترسم از یاد خیال زلف چون مارش
نمی بینی به جز آئینه از بام و درش دیگر
اگر حیرت هوس داری نگه کن نقش دیوارش!
بنای خانه هستی اساس نیستی دارد
همین آثار ویرانی بود از طرح معمارش
درین گلشن چه دل بندی که بیدل گفته است طغرل
بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش
بساط خرمن هستی بسوزد برق دیدارش
مرا شد سایه شمشاد از بال هما بهتر
که باشد بخت من وابسته زلف نگونسارش
شب هجرش ندارد صبح از سامان استغنا
خلاصی نیست جز مردن همین باشد اگر کارش!
اگر سعی طلب زین حلقه باشد دستبند او
نباشد مرکز تسلیم غیر از گردن یارش!
مریض انتظارش را سلامت گر هوس باشد
بود داروی درد عشق نبض چشم بیمارش!
بم و زیر محبت پرده ای دارد که می آید
نوای نغمه «عشاق » از آهنگ هر تارش
به حق عشق هر کس در محبت گر ظفر خواهد
نمی باشد به غیر از رأیت منصور بردارش
دلم از گنج رخسارش تماشا آرزو دارد
ولی می ترسم از یاد خیال زلف چون مارش
نمی بینی به جز آئینه از بام و درش دیگر
اگر حیرت هوس داری نگه کن نقش دیوارش!
بنای خانه هستی اساس نیستی دارد
همین آثار ویرانی بود از طرح معمارش
درین گلشن چه دل بندی که بیدل گفته است طغرل
بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۷ - ندانم گرمی خونی که دارد رنگ تأثیرش
ندانم گرمی خونی که دارد رنگ تأثیرش
که جوهر گل کند آئینه سان از آب شمشیرش
اگر هوشم کند در ظلمت زلفش شبیخون را
عسس گر ماه باشد منع نتوان کرد شبگیرش!
کمان ابروی او هر کجا گر ناوک اندازد
رسا گردد پر مرغ محبت از پر تیرش
ازان هر دم کشد تیغ از نیام خویش بر قتلم
که نبود جوهری جز خون من دیگر به شمشیرش!
روان لذت برد از مصحف رویش نظر کردن
که از روح البیان روح باشد شرح و تفسیرش
نوای پرده غم بس که مضراب دگر دارد
نمی باشد به جز «عشاق » آهنگ بم و زیرش
عرق گل می کند صبح امید از شام نومیدی
بود از مهر شبنم گرمی بازار تأثیرش
به یک دم عمر از قید تعلق نیست آزادی
حباب آئینه ای دارد که باشد موج زنجیرش
به صبح انفعال از شرم جرعت دم زند عشقم
خجالت شبنمی دارد که بی مهریست تصویرش
بنای طاقتم را سوخت طغرل مصرع بیدل
که تاق عمر چون بشکست ممکن نیست تعمیرش
که جوهر گل کند آئینه سان از آب شمشیرش
اگر هوشم کند در ظلمت زلفش شبیخون را
عسس گر ماه باشد منع نتوان کرد شبگیرش!
کمان ابروی او هر کجا گر ناوک اندازد
رسا گردد پر مرغ محبت از پر تیرش
ازان هر دم کشد تیغ از نیام خویش بر قتلم
که نبود جوهری جز خون من دیگر به شمشیرش!
روان لذت برد از مصحف رویش نظر کردن
که از روح البیان روح باشد شرح و تفسیرش
نوای پرده غم بس که مضراب دگر دارد
نمی باشد به جز «عشاق » آهنگ بم و زیرش
عرق گل می کند صبح امید از شام نومیدی
بود از مهر شبنم گرمی بازار تأثیرش
به یک دم عمر از قید تعلق نیست آزادی
حباب آئینه ای دارد که باشد موج زنجیرش
به صبح انفعال از شرم جرعت دم زند عشقم
خجالت شبنمی دارد که بی مهریست تصویرش
بنای طاقتم را سوخت طغرل مصرع بیدل
که تاق عمر چون بشکست ممکن نیست تعمیرش
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۸ - چه خاصیت بود یارب نصیب چشم زهگیرش
چه خاصیت بود یارب نصیب چشم زهگیرش
که در پرواز می آید دل از شوق پرتیرش؟!
خیال ابرویش کن قطعه رنگین هوس داری
که سرمشق شهادت نیست غیر از مد شمشیرش
به سودای سر بازار غم دیوانه می گردد
اگر افتد به پای عقل زلف همچو زنجیرش
ز مضمون بلندی های قدش یک قلم گویم
قلم از شاخ طوبا کن اگر خواهی تو تحریرش
چو من هر کس حدیث لعل شیرینش بیان سازد
شکر ریزد به هنگام سخن از شهد تقریرش
کمند جذبه شوقش عجب خاصیتی دارد
که باشد دانه های دام مطلب خون نخچیرش
شکست رنگ جرعت شد نصیب خامه مانی
که امکان درستی نیست اندر نقش تصویرش
چه افسون است یارب همچو مخمل نرگس او را
که می باشد به خواب ناز و بیدار است تأثیرش؟!
به شام هجر از صبح وصال او مشو غافل
که می جوشد ز پستان عمل شیراز تباشیرش
چه درد سر مرا از اعتبارات محک اکنون
عیار صافی ای دارم که حاجت نیست اکسیرش!
ز معمار قضا هرگز نبیند روی آبادی
بنای خانه هستی که ویرانست تعمیرش!
خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرل
عرق کرد آه من آخر ز خجلت های تأثیرش!
که در پرواز می آید دل از شوق پرتیرش؟!
خیال ابرویش کن قطعه رنگین هوس داری
که سرمشق شهادت نیست غیر از مد شمشیرش
به سودای سر بازار غم دیوانه می گردد
اگر افتد به پای عقل زلف همچو زنجیرش
ز مضمون بلندی های قدش یک قلم گویم
قلم از شاخ طوبا کن اگر خواهی تو تحریرش
چو من هر کس حدیث لعل شیرینش بیان سازد
شکر ریزد به هنگام سخن از شهد تقریرش
کمند جذبه شوقش عجب خاصیتی دارد
که باشد دانه های دام مطلب خون نخچیرش
شکست رنگ جرعت شد نصیب خامه مانی
که امکان درستی نیست اندر نقش تصویرش
چه افسون است یارب همچو مخمل نرگس او را
که می باشد به خواب ناز و بیدار است تأثیرش؟!
به شام هجر از صبح وصال او مشو غافل
که می جوشد ز پستان عمل شیراز تباشیرش
چه درد سر مرا از اعتبارات محک اکنون
عیار صافی ای دارم که حاجت نیست اکسیرش!
ز معمار قضا هرگز نبیند روی آبادی
بنای خانه هستی که ویرانست تعمیرش!
خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرل
عرق کرد آه من آخر ز خجلت های تأثیرش!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۰۰ - بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگش
بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگش
فلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش
ز هجرانش به تلخی جان شیرین می کنم لیکن
چو فرهادم درین کوهسار و کی اندیشم از سنگش؟!
من از فکر میانش کی برون آیم سر موئی؟!
بدین مضمون در آغوش سخن بگرفته ام تنگش!
به گلگشت چمن هرگه نقاب از رخ براندازد
عرق بر روی گل گل می کند از شوخی رنگش
تبسم با عتاب او سلوک داوری دارد
چو برگ بید می لرزم من از این صلح و این جنگش!
فسون چشم جادویش به رنگی می برد دل را
که امکان رهائی نیست از آئین نیرنگش
به چین بهزاد جز چین جبین دیگر نمی بیند
که باشد چین زلف او گریبانگیر ارژنگش
چسان سر برکشم ز مرش که چون رنگ حنای او
عنان توسن عمرم بود امروز در چنگش!
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!
فلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش
ز هجرانش به تلخی جان شیرین می کنم لیکن
چو فرهادم درین کوهسار و کی اندیشم از سنگش؟!
من از فکر میانش کی برون آیم سر موئی؟!
بدین مضمون در آغوش سخن بگرفته ام تنگش!
به گلگشت چمن هرگه نقاب از رخ براندازد
عرق بر روی گل گل می کند از شوخی رنگش
تبسم با عتاب او سلوک داوری دارد
چو برگ بید می لرزم من از این صلح و این جنگش!
فسون چشم جادویش به رنگی می برد دل را
که امکان رهائی نیست از آئین نیرنگش
به چین بهزاد جز چین جبین دیگر نمی بیند
که باشد چین زلف او گریبانگیر ارژنگش
چسان سر برکشم ز مرش که چون رنگ حنای او
عنان توسن عمرم بود امروز در چنگش!
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۰۱ - دمد صبح امید من اگر از شام هجرانش
دمد صبح امید من اگر از شام هجرانش
نگه خورشید خرمن می کند از روی تابانش
چسان آیم به عرض جوهر فرد دهان او
که حکمت ها بود پوشیده در تفریق امکانش!
اگر چه چشم من روشن شد از خاک رهش لیکن
دماغ شانه تاریک است از زلف پریشانش
خمار چشم او زاهد به خواب ناز اگر بیند
به یک نظاره می سازد گرو از نقد ایمانش
نوازش نامه های وضع جودش گر بیان سازم
عرق بر روی حاتم گل کند از شرم احسانش
اگر بر دعوی رویش گل اندر باغ برخیزد
کشد دامان زلف او به خاری از گریبانش
به راه وادی عشقش تو را از سر قدم باید
که عاشق را نباشد باک از خار مغیلانش!
برای لعل شیرین کوهکن جان می کند لیکن
نمی ارزد به پیش او به یک جو قیمت جانش!
نگردد هر کس از لاف محبت همسر مجنون
بود خاصیت دولت در انگشت سلیمانش!
خوشا از مصرع سلطان اورنگ سخن طغرل
شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش!
نگه خورشید خرمن می کند از روی تابانش
چسان آیم به عرض جوهر فرد دهان او
که حکمت ها بود پوشیده در تفریق امکانش!
اگر چه چشم من روشن شد از خاک رهش لیکن
دماغ شانه تاریک است از زلف پریشانش
خمار چشم او زاهد به خواب ناز اگر بیند
به یک نظاره می سازد گرو از نقد ایمانش
نوازش نامه های وضع جودش گر بیان سازم
عرق بر روی حاتم گل کند از شرم احسانش
اگر بر دعوی رویش گل اندر باغ برخیزد
کشد دامان زلف او به خاری از گریبانش
به راه وادی عشقش تو را از سر قدم باید
که عاشق را نباشد باک از خار مغیلانش!
برای لعل شیرین کوهکن جان می کند لیکن
نمی ارزد به پیش او به یک جو قیمت جانش!
نگردد هر کس از لاف محبت همسر مجنون
بود خاصیت دولت در انگشت سلیمانش!
خوشا از مصرع سلطان اورنگ سخن طغرل
شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۰۲ - چه امکان است گردد از دلم بیرون تمنایش
چه امکان است گردد از دلم بیرون تمنایش
که باشد صورتم آئینه سان محو تماشایش
برای انتظار اوست تمهید نفس هر دم
که در آغوش دل از شوق خالی می کند جایش
نگه را سرمه چشم امید حیرت خود کن
اگر داری هوس از سرمه خاک کف پایش
درستی نیست آسان از شکست مشکل زلفش
که عین عقده می باشد کشاد هر معمایش
درین عشرت سرا گر نشئه عمر ابد خواهی
تماشا کن به یاد قد او جوش دو بالایش
نمی دانم چه صیادیست در آئینه چشم او
که ممکن نیست رستن از کمند زلف گیرایش!
قماش حسن او در جلوه عرض ظهور آمد
بود شوری به بازار جهان از جوش سودایش
مرا از جام تقسیم ازل این نشئه ظاهر شد
که می باشد سر عیش ابد در پای مینایش
صفای عارضش از سبزه تر شد زمردگون
خط ریحان یاقوت است بر لعل گهرزایش
بود دشت جنون دیوانه ام از یک قدم لیکن
خیال حلقه آن زلف زنجیریست بر پایش
همین باشد اگر موج تلاطم بحر رحمت را
عرق گل می کند امروز من از شرم فردایش
به خون باید نوشتن طغرل این یک مصرع بیدل
هنوز از خاک مشتاقان حنائی می شود پایش
که باشد صورتم آئینه سان محو تماشایش
برای انتظار اوست تمهید نفس هر دم
که در آغوش دل از شوق خالی می کند جایش
نگه را سرمه چشم امید حیرت خود کن
اگر داری هوس از سرمه خاک کف پایش
درستی نیست آسان از شکست مشکل زلفش
که عین عقده می باشد کشاد هر معمایش
درین عشرت سرا گر نشئه عمر ابد خواهی
تماشا کن به یاد قد او جوش دو بالایش
نمی دانم چه صیادیست در آئینه چشم او
که ممکن نیست رستن از کمند زلف گیرایش!
قماش حسن او در جلوه عرض ظهور آمد
بود شوری به بازار جهان از جوش سودایش
مرا از جام تقسیم ازل این نشئه ظاهر شد
که می باشد سر عیش ابد در پای مینایش
صفای عارضش از سبزه تر شد زمردگون
خط ریحان یاقوت است بر لعل گهرزایش
بود دشت جنون دیوانه ام از یک قدم لیکن
خیال حلقه آن زلف زنجیریست بر پایش
همین باشد اگر موج تلاطم بحر رحمت را
عرق گل می کند امروز من از شرم فردایش
به خون باید نوشتن طغرل این یک مصرع بیدل
هنوز از خاک مشتاقان حنائی می شود پایش
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳۳ - طرب پیمای عشقم خاکساریهاست معراجم
طرب پیمای عشقم خاکساریهاست معراجم
تپیدن ها بود طومار نبض سعی الحاجم
چراغم یافت آخر از خموشی سرفرازی ها
مرصع شد ز سنگ سرمه گویا گوهر تاجم
سفیر بلبل آهم چو نی گر ناله انگیزد
نیستان یک قلم آتش شود ز اخگر دهد باجم
به سعی گفتگوی او سرم در پای دار آمد
به فتوای محبت گوئیا منصور حلاجم
بیا ای مشرق صبح سعادت در برم یک دم
که من از بهر تشریف قدومت سخت محتاجم!
ازان روزی که نخل قامتت بشکست طوبی را
به سودای خیال سرو بالای تو دراجم
بلند است آنقدر فکر بلندم در سخن طغرل
تو پنداری که اندر تار و پود شعر نساجم
تپیدن ها بود طومار نبض سعی الحاجم
چراغم یافت آخر از خموشی سرفرازی ها
مرصع شد ز سنگ سرمه گویا گوهر تاجم
سفیر بلبل آهم چو نی گر ناله انگیزد
نیستان یک قلم آتش شود ز اخگر دهد باجم
به سعی گفتگوی او سرم در پای دار آمد
به فتوای محبت گوئیا منصور حلاجم
بیا ای مشرق صبح سعادت در برم یک دم
که من از بهر تشریف قدومت سخت محتاجم!
ازان روزی که نخل قامتت بشکست طوبی را
به سودای خیال سرو بالای تو دراجم
بلند است آنقدر فکر بلندم در سخن طغرل
تو پنداری که اندر تار و پود شعر نساجم