تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - ز بویی بیخودم رویی که دیده است
ز بویی بیخودم رویی که دیده است
شکار حیرتم مویی که دیده است
پری در سایه بال فرشته
به غیر از چشم و ابرویی که دیده است
فرنگستانی از هر حلقه زلف
پرستاران بت هویی که دیده است؟
غزال شیر صولت سرو بد مست
پریرویی سمن بویی که دیده است
ز گردش نافه می روید ز ره سرو
چنین خوش جلوه آهویی که دیده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - دلی دارم که مست جام ساقی است
دلی دارم که مست جام ساقی است
سرم سودا پرست نام ساقی است
گرفتاری به کامم چون نباشد
حریفان موج ساغر دام ساقی است
دماغ از بیدماغی می رسانیم
شراب تلخ ما دشنام ساقی است
جدا هر ذره ای را می پرستیم
مگر خورشید درد جام ساقی است
اگر دوری بود دوران جام است
گر ایامی خوش است ایام ساقی است
سروش آشنایی گوش کن گوش
صراحی قاصد پیغام ساقی است
اسیر از گریه مستانه شادم
دلم در سینه بی آرام ساقی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - خموشیها عجب شیرین زبانی است
خموشیها عجب شیرین زبانی است
لب کم حرف رنگین داستانی است
سر هر خار این صحرای خونخوار
نشان بیرق صاحبقرانی است
اشارتهای مدهوش زمانه
تغافلهای خاموش بیانی است
میندیش از خم بازوی سرکش
خدنگ هر کج اندیشی کمانی است
چه پرسی از دیار خاکساری
گل هر سرزمینی آسمانی است
شب و روز و مه و سالش بهار است
کدوی باده پیر دل جوانی است
اسیر عشق را در وادی شوق
زهر گامی پیامی آسمانی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - بهار عمر و نوروز جوانی است
بهار عمر و نوروز جوانی است
دریغا قحط سال شادمانی است
دلی دارم که هیچش یاد من نیست
ز بس مشغول غمهای نهانی است
ز فیض عشق شیرین کوهکن را
شرار تیشه گنج خسروانی است
طلب کرده است جان را از من امروز
خدنگ آن کمان ابرو نشانی است
مشو ای عندلیب از غنچه غافل
که طفلی در کمال خرده دانی است
اسیر عشق را در پیش جانان
کجا یارای حرف و همزبانی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - گل هر ابر رنگین هوایی است
گل هر ابر رنگین هوایی است
دل هر قطره گلچین هوایی است
طراوت از طراوت می زند جوش
لب هر موج تحسین هوایی است
سپندی سوزم از حیرت در این دشت
که هر گردیش آیین هوایی است
نفس دزدیده تر کز هر گل صبح
هوا در خواب شیرین هوایی است
که ساقی شد که در هر گوشه باغ
سرمستی به بالین هوایی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - جفا جویی سپند آتش اوست
جفا جویی سپند آتش اوست
اجل مزدور خوی سرکش اوست
چو دید از سرگرانی کار ما ساخت
تغافل تیر روی ترکش اوست
به چشمم آشنا می آید از دور
مگر خورشید گرد ابرش اوست
اسیر از نا امیدی شادکام است
مگر حسرت شراب بیغش اوست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - نمی داند محبت درهم از کیست
نمی داند محبت درهم از کیست
دل ما هم دلی دارد کم از کیست
سپاسی دارد آخر ناسپاسی
بهشت از خودپرستان آدم از کیست
وصال و هجر سنجان ازل های
صباح عید و شام ماتم از کیست
خیال بی نیازت را بنازم
اگر شادی از او باشد غم از کیست
نمی دانم زبان کفر و ایمان
نیم محرم بگو نامحرم از کیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - به فکر خاطر ناشاد ما نیست
به فکر خاطر ناشاد ما نیست
دل بیگانه هیچش یاد ما نیست
سفر طوق گرفتاران شوق است
چو قمری آشیان صیاد ما نیست
ز دل منشور نادانی گرفتیم
فلک در فکر استعداد ما نیست
چرا داد دل از گردون نخواهیم
کسی را گوش بر فریاد ما نیست
فلک خون اسیران چون ننوشد
مگر خاک ره جلاد ما نیست
اسیر از عشق شیرین دیده بستیم
دویی اندیشه فرهاد ما نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - دلم با سوز پنهانی سری داشت
دلم با سوز پنهانی سری داشت
که چون گردون کف خاکستری داشت
خیالش هم مرا در پرده می سوخت
اگر با خود گمان دیگری داشت
دل ما دعوی اعجاز می کرد
اگر دیوانگی پیغمبری داشت
نشد صید پریشان اختلاطی
جنون در کشور ما لنگری داشت
غبارم عمرها پرواز می کرد
چو دور افتادگی بال و پری داشت
اسیر از خاطر او می گذشتم
اگر باغ فراموشی بری داشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - عنان دل به مژگان می توان داد
عنان دل به مژگان می توان داد
دو عالم را به طوفان می توان داد
اگر دلگیر باشد یار از کس
برای نیستی جان می توان داد
به گوش دل سروشی می توان گفت
سرودی یاد مستان می توان داد
زبویت شش جهت گلدسته بند است
به پای خار و گل جان می توان داد
خریدار است اسیر امروز یادش
دل و جان دین و ایمان می توان داد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - ندیدم آن لب شیرین بخندد
ندیدم آن لب شیرین بخندد
ندیدم غنچه پروین بخندد
چه غم دارد دلم از زخم و از چاک
بگو بر دامن گلچین بخندد
ز شوقت هر کسی در انتظاری
بیا تا آن بگرید و این بخندد
گر این تأثیر دارد عشقبازی
به روز مهربانی کین بخندد
اگر گرید کسی برحال فرهاد
بگو بر خجلت شیرین بخندد
اسیر از گریه عالم گل فشان کرد
اگر گرید بگو رنگین بخندد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۷ - نگه در دیده اندام تو دارد
نگه در دیده اندام تو دارد
نفس در سینه پیغام تو دارد
دلم در خاک هم صاحب کمال است
به بازو حرزی از نام تو دارد
رسا افتاده مستیهای منصور
مگر کیفیت از جام تو دارد
چه می پرسی چه دارد بینوا دل
دعای صبح تا شام تو دارد
دل من باغ خندیدن ندانست
نمکزاری ز دشنام تو دارد
چه صیادی چه صیادی که هر صید
برای صید خود دام تو دارد
اسیر از هر دو عالم بی نیاز است
به ناکامی همان کام تو دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - تغافل در نگه پنهان که دارد
تغافل در نگه پنهان که دارد
تبسم زیر لب خندان که دارد
ز مژگان می نویسم سطر اشکی
سواد نسخه طوفان که دارد
دل صد پاره دارم در گریبان
گل صدبرگ در دامان که دارد
سراغش می دهم دیوانه اش من
سری در سایه مژگان که دارد
فرنگستانی از هر گردش چشم
که دارد ای مسلمانان که دارد
اسیر از راست بازار محبت
سراغ درد بیدرمان که دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - اگر بینش ز مژگان پر برآرد
اگر بینش ز مژگان پر برآرد
سر از کار جنون کمتر برآرد
اگر نیستان برد از بحر دل آب
چمن جای ثمر گوهر برآرد
قدم در چشم گلشن رنجه فرمای
که جای سبزه مژگان سر برآرد
هوا پروانه باشد باغ دل را
به جای سبزه بال و پر برآرد
شود غواص بحر دیده گر دل
صدف جای گهر اخگر برآرد
چو مژگان حسرت طرف کلاهی
ز آغوش نگاهم سر برآرد
ز پرواز دل مجنون عجب نیست
اگر نقش پیش هم پر برآرد
چه خواهد شد اسیر از باغ همت
به کام دل صفیری گر برآرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۱ - رخی از باده رخشان می توان کرد
رخی از باده رخشان می توان کرد
گلی از شعله خندان می توان کرد
اگر از خویش پنهان می توان شد
تو را از خلق پنهان می توان کرد
ز شور بیخودی در بزم مستان
دل ما را نمکدان می توان کرد
ز رویت خنده بر گل می توان زد
سرش را هم چراغان می توان کرد
بهار سینه صافی تربت من
گل از خاکم به دامان می توان کرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - گریبان رشک گلشن می توان کرد
گریبان رشک گلشن می توان کرد
گل چاکی به دامن می توان کرد
بنازم انتقام سینه صافی
چها با جان دشمن می توان کرد
چمن پیرا ندانم جلوه کیست
گل ناچیده خرمن می توان کرد
به کشتی رام یک دل می توان بود
تماشای رمیدن می توان کرد
گداز حیرتم کامل عیار است
مرا در ساغر من می توان کرد؟
غبارم کرد اسیر آن گردش چشم
طواف مشهد من می توان کرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - وفا با خاکساری می توان کرد
وفا با خاکساری می توان کرد
خزانی را بهاری می توان کرد
چنین بیگانه مگذر از دل ما
در این صحرا شکاری می توان کرد
صبا خاکستر داغم نگه دار
نثار لاله زاری می توان کرد
تو گر ساقی شوی مانند خورشید
به یک ساغر مداری می توان کرد
در دولتسرای خاکساری است
که کسب اعتباری می توان کرد
غبارم در طلسم انتظار است
به خاک من گذاری می توان کرد
اسیر از یاد چشم مست ساقی
مداوای خماری می توان کرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - نگه یار گریبان تو باشد
نگه یار گریبان تو باشد
اگر بار گریبان تو باشد؟
نگاه من چو بوی غنچه پنهان
گرفتار گریبان تو باشد
بدم با بوی پیراهن که ترسم
خریدار گریبان تو باشد
به مژگانت سپردم رشته جان
که در کار گریبان تو باشد
دعای بی سر و سامان اسیر است
نگهدار گریبان تو باشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - جنون داغی ز سودای تو باشد
جنون داغی ز سودای تو باشد
چمن بویی ز گلهای تو باشد
سراپا دیده شد آیینه دل
که حیران تماشای تو باشد
اگر سرو است اگر شمشاد اگر شمع
فدای قد رعنای تو باشد
اگر نرگس اگر مینا اگر جام
هلاک چشم شهلای تو باشد
گذشتم از گناه دل گذشتم
بگو ممنون غمهای تو باشد
چکد از بوی گل خون دل من
دل یک غنچه گر جای تو باشد
اسیر از دیده گلچین بهشت است
چو مشغول تماشای تو باشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - فریب جلوه مستانه دادند
فریب جلوه مستانه دادند
مرا از نقش پا پیمانه دادند
در صحرا به روی ما گشادند
کلید خانه دیوانه دادند؟
چرا آواره عالم نباشم
مرا در سایه دل خانه دادند
بهشت ارزانی مطلب پرستان
به رندان گوشه میخانه دادند
حریفان با خودش یکدل ندیدند
به زاهد سبحه صد دانه دادند
دو عالم را به یک آتش نشاندند
به بلبل هم پر پروانه دادند
سجود آشنایی کن دلی را
که ذوق صحبت بیگانه دادند