تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٣٨ - دست اگر در دهان شیر کنی
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - قصیده
ای جوادی که بتو بحر و سحاب
ننویسند بجز بنده خطاب
آن کریمی تو که از غایت جود
از ستاننده ترا بیش شتاب
هر سؤالی که ز تو شاید کرد
داد آنرا کف را د تو جواب
زیر دست تو قدر همچو عنان
زیر پای تو فلک همچو رکاب
شکر تشریف نخواهم گفتن
عقل داند که همین است صواب
شکر خورشید که گفته است ز نور
منت قطره که دارد زسحاب
بعد از این هر چه برومند شود
بردرخت سخنم از هر باب
باشد از دولت تو زانکه نهال
تو نشاندستی و دادستی آب
جاودان در شرف و جاه بزی
وز فلک کام دل خویش بیاب
حشمت و جاه تو برتر زقیاس
مدت عمر تو افزون ز سحاب
ننویسند بجز بنده خطاب
آن کریمی تو که از غایت جود
از ستاننده ترا بیش شتاب
هر سؤالی که ز تو شاید کرد
داد آنرا کف را د تو جواب
زیر دست تو قدر همچو عنان
زیر پای تو فلک همچو رکاب
شکر تشریف نخواهم گفتن
عقل داند که همین است صواب
شکر خورشید که گفته است ز نور
منت قطره که دارد زسحاب
بعد از این هر چه برومند شود
بردرخت سخنم از هر باب
باشد از دولت تو زانکه نهال
تو نشاندستی و دادستی آب
جاودان در شرف و جاه بزی
وز فلک کام دل خویش بیاب
حشمت و جاه تو برتر زقیاس
مدت عمر تو افزون ز سحاب
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - در ستایش خود و مدح رکن الدین صاعد
منم آنکس که سخن را شرفم
منم آنکس که جهانرا لطفم
منم آنکس که زمن ناید بد
نیک بشنو که نه مرد صلفم
هم بعیوق رسیده سخنم
هم ز افلاک گذشته شرفم
تیر بر ماه نویسد نکتم
عقل بردیده نگارد نسفم
نه بسیم کس باشد طمعم
نه بخوان کس باشد شعفم
خلف آنست که بی شرم ترست
جای شکراست که من ناخلفم
بسکه در من کشد این چرخ کمان
کاغذین جامه ازو چون هدفم
کوه را مانم هنگام وقار
گر چه چون ذره چنین مستخفم
سال ها شد که یکی میجویم
عمر بگذشت و نیامد بکفم
ضایع اندر وطن خویش چنانک
مشک در نافه و در در صدفم
نارسیده ز هنر گشته تمام
راست همچون مه در منتصفم
با همه کس چو الف راست روم
لاجرم دست تهی چون الفم
کجرو است این فلک چون خرچنگ
سر فرو برده ازان چون کشفم
در میان سخن خود بیقدر
همچو در عقد جواهر خزفم
فلکا عنقره ام یافتۀ
که بکیل بره داری حشفم
خود گرفتم که خرم من بمثل
آخور آخر ز چه شد بی علفم
بیش ازین دم مده ارنای نیم
بیش ازین دست مزن گر نه دفم
قدر من می نشناسی تو مگر
که بود از تو بدل بر کلفم
هیچ کس را نشدم نیز وبال
که خوداینست نسب و این شرفم
این چه ژاژست که من میخایم
خود ندانم که چگویم خرفم
من کیم در همه عالم آخر
یا که بودستند اصل و سلفم
نه امامم من نه پیش روی
نه امیری و نه صاحب طرفم
نه میان علما در محفل
هیچکس دیده در صدر صفم
بیش از ین نیست که کدیه نکنم
شاعری بی طمع و محترفم
هنر من همه آنست که من
بر در صدر جهان معتکفم
پای بر چرخ نهم گر گیرد
صدر رکن الدین اندر کنفم
منم آنکس که جهانرا لطفم
منم آنکس که زمن ناید بد
نیک بشنو که نه مرد صلفم
هم بعیوق رسیده سخنم
هم ز افلاک گذشته شرفم
تیر بر ماه نویسد نکتم
عقل بردیده نگارد نسفم
نه بسیم کس باشد طمعم
نه بخوان کس باشد شعفم
خلف آنست که بی شرم ترست
جای شکراست که من ناخلفم
بسکه در من کشد این چرخ کمان
کاغذین جامه ازو چون هدفم
کوه را مانم هنگام وقار
گر چه چون ذره چنین مستخفم
سال ها شد که یکی میجویم
عمر بگذشت و نیامد بکفم
ضایع اندر وطن خویش چنانک
مشک در نافه و در در صدفم
نارسیده ز هنر گشته تمام
راست همچون مه در منتصفم
با همه کس چو الف راست روم
لاجرم دست تهی چون الفم
کجرو است این فلک چون خرچنگ
سر فرو برده ازان چون کشفم
در میان سخن خود بیقدر
همچو در عقد جواهر خزفم
فلکا عنقره ام یافتۀ
که بکیل بره داری حشفم
خود گرفتم که خرم من بمثل
آخور آخر ز چه شد بی علفم
بیش ازین دم مده ارنای نیم
بیش ازین دست مزن گر نه دفم
قدر من می نشناسی تو مگر
که بود از تو بدل بر کلفم
هیچ کس را نشدم نیز وبال
که خوداینست نسب و این شرفم
این چه ژاژست که من میخایم
خود ندانم که چگویم خرفم
من کیم در همه عالم آخر
یا که بودستند اصل و سلفم
نه امامم من نه پیش روی
نه امیری و نه صاحب طرفم
نه میان علما در محفل
هیچکس دیده در صدر صفم
بیش از ین نیست که کدیه نکنم
شاعری بی طمع و محترفم
هنر من همه آنست که من
بر در صدر جهان معتکفم
پای بر چرخ نهم گر گیرد
صدر رکن الدین اندر کنفم
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۶ - چیستان بنام شمشیر و تخلص بمدح ملک عز الدین
چیست آن آخته آینه گون
نه صدف لیک بگوهر مشحون
بوده در تنگ یکی سنک نهان
مانده در حبس یکی جنس نگون
تندیش را اثر خاطر تیز
نرمیش را صفت طبع زبون
آتشی گشته مرکب با آب
لاجوردی که بلولو مقرون
روشن و پاک چو دست موسی
بزر و سیم چو گنج قارون
نقشها یافته بی خامه و رنگ
همه درهم شده چون بوقلمون
در نظر گوهر و رنگش بمثل
چون ستاره است بر اوج گردون
چون سیاوش و خلیل از پاکی
سرخ روی آمده زاتش بیرون
روی پر اشک و دلش پر آتش
همچو اندر غم لیلی مجنون
آتشی بوالعجب آمد گهرش
که شود تیزیش از آب فزون
وین عجب تر که چو آبش دادی
تشنه تر باشد آنگاه بخون
پوست باز آورد آنگه که شود
بدل خصم چو اندیشه درون
برق کردار همی بدرفشد
زابر دستی که فزون از جیحون
فخر میران جهان عز الدین
که کهین چاکر او افریدون
هنرش را نتوانگفت که چند
خردش را نتوان گفت که چون
خدمتش را متحرک شده اند
ساکنان همه ربع مسکون
باد عزمست بوقت حرکت
کوه حزمست بهنگام سکون
چرخ چون خیمه جاهش آمد
فارغ آمد ز طناب و زستون
عاجز از خاطر او بطلیموس
قاصر از نکته او افلاطون
ای کرم بر دل پاکت عاشق
وی سخا بر کف رادت مفتون
همه کار تو چو طبع تو لطیف
همه لفظ تو چو شکلت موزون
فلک پیر بصد دور ندید
یک فنی همچو تو در کل فنون
حکم و فرمان تو از روی نفاذ
مددی یافته از کن فیکون
پیش رایت فلک اعلی پست
نزد قدرت شرف گردون دون
خرج یکروزه تو نیست هر آنچ
کرد خورشید بعمری مدفون
طالع تست سپهر مسعود
طلعت تست همای میمون
تا بر اشجار بنالند طیور
تا از اشجار ببالند غصون
از فلک کام تو بادا موصول
با ابد عمر تو بادا مقرون
نه صدف لیک بگوهر مشحون
بوده در تنگ یکی سنک نهان
مانده در حبس یکی جنس نگون
تندیش را اثر خاطر تیز
نرمیش را صفت طبع زبون
آتشی گشته مرکب با آب
لاجوردی که بلولو مقرون
روشن و پاک چو دست موسی
بزر و سیم چو گنج قارون
نقشها یافته بی خامه و رنگ
همه درهم شده چون بوقلمون
در نظر گوهر و رنگش بمثل
چون ستاره است بر اوج گردون
چون سیاوش و خلیل از پاکی
سرخ روی آمده زاتش بیرون
روی پر اشک و دلش پر آتش
همچو اندر غم لیلی مجنون
آتشی بوالعجب آمد گهرش
که شود تیزیش از آب فزون
وین عجب تر که چو آبش دادی
تشنه تر باشد آنگاه بخون
پوست باز آورد آنگه که شود
بدل خصم چو اندیشه درون
برق کردار همی بدرفشد
زابر دستی که فزون از جیحون
فخر میران جهان عز الدین
که کهین چاکر او افریدون
هنرش را نتوانگفت که چند
خردش را نتوان گفت که چون
خدمتش را متحرک شده اند
ساکنان همه ربع مسکون
باد عزمست بوقت حرکت
کوه حزمست بهنگام سکون
چرخ چون خیمه جاهش آمد
فارغ آمد ز طناب و زستون
عاجز از خاطر او بطلیموس
قاصر از نکته او افلاطون
ای کرم بر دل پاکت عاشق
وی سخا بر کف رادت مفتون
همه کار تو چو طبع تو لطیف
همه لفظ تو چو شکلت موزون
فلک پیر بصد دور ندید
یک فنی همچو تو در کل فنون
حکم و فرمان تو از روی نفاذ
مددی یافته از کن فیکون
پیش رایت فلک اعلی پست
نزد قدرت شرف گردون دون
خرج یکروزه تو نیست هر آنچ
کرد خورشید بعمری مدفون
طالع تست سپهر مسعود
طلعت تست همای میمون
تا بر اشجار بنالند طیور
تا از اشجار ببالند غصون
از فلک کام تو بادا موصول
با ابد عمر تو بادا مقرون
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح صدر سعید ابوالفتوح قوام الدین
ای جهان از تو معطر گشته
وی فلک از تو منور گشته
ای نکو طلعت فرخنده تو
زینت مسند و منبر گشته
وز پی مقدم میمون تو صدر
آسمان پر زر و زیور گشته
شرع را علم تو رونق داده
عقل را رای تو رهبر گشته
مسند از درس تو ناظر بوده
منبر از وعظ تو جانور گشته
گوشها از تو بهنگام نکت
چون صدف پر در و گوهر گشته
با زمین حلم تو همسنگ شده
با فلک قدر تو همبر گشته
از پی خوش سخنت گاه سخن
دل بدخواه تو مجمر گشته
وز پی خدمت تو پشت فلک
خم پذیرفته و چنبر گشته
حکم و فرمان تو از روی نفاذ
با قضا راست برابر گشته
دست تو جود مجسم بوده
شخص تو لطف مصور گشته
لفظت آسایش دلها داده
مدحت آرایش دفتر گشته
ابلق سرکش ایام بطبع
زیر ران تو مسخر گشته
بودی ار مهر چو رایت بودی
همه ذرات هوا زر گشته
طمع و آز ز جودت فربه
کان و دریا ز تو لاغر گشته
لفظ تو همنفس صبح شده
خلق تو همدم عنبر گشته
دست راد تو چو ابری بمثل
لفظ عذب تو چو کوثر گشته
از کفت ابر خجل گشته چنان
که زمین از عرقش تر گشته
گاه ترکیب سخن در مدحت
دهن نی همه شکر گشته
تا که این زورق ازرق باشد
سقف این توده اغبر گشته
بادت ایام مطیع و منقاد
فلکت بنده و چاکر گشته
پیش چوگان بلاخصم چو گوی
بی سر و پای شده سرگشته
همچنین بادی در دولت و عز
قوت پشت برادر گشته
هر زمانی بمکان هر دو
دل اسلام قوی تر گشته
همه مقصود محصل بوده
همه اغراض میسر گشته
وی فلک از تو منور گشته
ای نکو طلعت فرخنده تو
زینت مسند و منبر گشته
وز پی مقدم میمون تو صدر
آسمان پر زر و زیور گشته
شرع را علم تو رونق داده
عقل را رای تو رهبر گشته
مسند از درس تو ناظر بوده
منبر از وعظ تو جانور گشته
گوشها از تو بهنگام نکت
چون صدف پر در و گوهر گشته
با زمین حلم تو همسنگ شده
با فلک قدر تو همبر گشته
از پی خوش سخنت گاه سخن
دل بدخواه تو مجمر گشته
وز پی خدمت تو پشت فلک
خم پذیرفته و چنبر گشته
حکم و فرمان تو از روی نفاذ
با قضا راست برابر گشته
دست تو جود مجسم بوده
شخص تو لطف مصور گشته
لفظت آسایش دلها داده
مدحت آرایش دفتر گشته
ابلق سرکش ایام بطبع
زیر ران تو مسخر گشته
بودی ار مهر چو رایت بودی
همه ذرات هوا زر گشته
طمع و آز ز جودت فربه
کان و دریا ز تو لاغر گشته
لفظ تو همنفس صبح شده
خلق تو همدم عنبر گشته
دست راد تو چو ابری بمثل
لفظ عذب تو چو کوثر گشته
از کفت ابر خجل گشته چنان
که زمین از عرقش تر گشته
گاه ترکیب سخن در مدحت
دهن نی همه شکر گشته
تا که این زورق ازرق باشد
سقف این توده اغبر گشته
بادت ایام مطیع و منقاد
فلکت بنده و چاکر گشته
پیش چوگان بلاخصم چو گوی
بی سر و پای شده سرگشته
همچنین بادی در دولت و عز
قوت پشت برادر گشته
هر زمانی بمکان هر دو
دل اسلام قوی تر گشته
همه مقصود محصل بوده
همه اغراض میسر گشته
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳۵ - در وصف کاخ
ای حریم حرمت یزدانی
وی نهاد لطفت جسمانی
از نکوئی دوم فردوسی
وز بلندی شرف کیوانی
خوشتر از کارگه ار تنگی
برتر از بارگه رضوانی
منزل معدلت و انصافی
معدن مکرمت و احسانی
نسختیئی ز بهشت باقی
داده تشریف سرای فانی
مجلس عشرت را بنیادی
کعبه بخشش را ارکانی
سقف مرفوع ز تو سر گردان
بیت معمور ز تو زندانی
پیش خاک تو بروزی صد بار
چرخ بر خاک نهد پیشانی
ای بتحقیق مقام محمود
وی بانصاف بهشت ثانی
فارغ از نایبه گردونی
ایمن از حادثه دورانی
از نکوئی چون سپهری مطلق
وز خوشی باغ ارم را مانی
درنیاید ز درت محنت و غم
ره نیابد بسویت ویرانی
طیره از ساحت تو رنگ فلک
خیره از طرز تو طبع مانی
هست بر درگهت بهر شرف
چرخ را آرزوی دربانی
داده ایام ترا منشوری
بهمه نعمت جاویدانی
هرگز این جای مبادا خالی
از می و مطرب و از مهمانی
بر تو آراسته ربع مسکون
بتو افروخته آبادانی
وی نهاد لطفت جسمانی
از نکوئی دوم فردوسی
وز بلندی شرف کیوانی
خوشتر از کارگه ار تنگی
برتر از بارگه رضوانی
منزل معدلت و انصافی
معدن مکرمت و احسانی
نسختیئی ز بهشت باقی
داده تشریف سرای فانی
مجلس عشرت را بنیادی
کعبه بخشش را ارکانی
سقف مرفوع ز تو سر گردان
بیت معمور ز تو زندانی
پیش خاک تو بروزی صد بار
چرخ بر خاک نهد پیشانی
ای بتحقیق مقام محمود
وی بانصاف بهشت ثانی
فارغ از نایبه گردونی
ایمن از حادثه دورانی
از نکوئی چون سپهری مطلق
وز خوشی باغ ارم را مانی
درنیاید ز درت محنت و غم
ره نیابد بسویت ویرانی
طیره از ساحت تو رنگ فلک
خیره از طرز تو طبع مانی
هست بر درگهت بهر شرف
چرخ را آرزوی دربانی
داده ایام ترا منشوری
بهمه نعمت جاویدانی
هرگز این جای مبادا خالی
از می و مطرب و از مهمانی
بر تو آراسته ربع مسکون
بتو افروخته آبادانی
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح قوام الدین ابوالفتوح
ای که از لطف جهان جانی
فرخ آنکس که توأش جانانی
مجلس افروزنگاری تو ازان
چون گل و شمع و قدح خندانی
هیچ دانی بچه ماند رویت
من ندانم تو بگو گر دانی
به چارده؟ والله که نی
کی بود ماه بدین رخشانی
آفتاب فلک و یوسف مصر؟
نه بجان تو که صد چندانی
مثل تو چون نبود در عالم
چو نتوان گفت فلان را مانی
عاشقان را بطراوت روحی
صوفیان را بلطافت جانی
لب شیرین ترا گویم چیست
هست یاقوت ولی رمانی
دور از روی تو رنجورم سخت
رنجه شو یکره اگر بتوانی
یا تفضل کن و یکباره بکش
تا ازین درد سرم برهانی
دیده خون گشت ز خود رائی خویش
دل بغم سوخت ز نافرمانی
آخر از روی منت ناید شرم
که بخواری ز برم میرانی
من که مدح قوام الدینم
زهره داری که مرا رنجانی
صدر عالم سر احرار جهان
که ندارد بجهان در ثانی
گوهر پاکش چون روح ملک
فارغ از غائله شیطانی
ای که در بحر سخائی کشتی
ویکه هنگام غضب طوفانی
عزم وقادت چون سیر فلک
خالی از حادثه کسلانی
چرخ دین را چو مه و پروینی
باغ جان را چو گل و ریحانی
مسند از درس تو شد لطف پذیر
منبر از وعظ تو شد روحانی
به حقیقت همه روح محضی
نیست در تو صفت جسمانی
چرخ تا پایه قدر تو ندید
بر نیاسود ز سرگردانی
در سخا بحر صدف پردازی
در سخن ابر گهر بارانی
شرع چون مرکز و تو دایره
فضل چون حجت و تو برهانی
صورت عقلی ازین روی چو عقل
تخته غیب ز بر میخوانی
روی مه گشت پر از گرد کلف
بسکه بر خاک نهد پیشانی
از گهر سوز دل خورشیدی
وز شرف تاج سر کیوانی
زان کمر بست بخدمت جوزا
تا کند بر در تو دربانی
روح را از دم تو آسایش
آز را از کف تو مهمانی
جود لفظست و توأش معنائی
بخل درد است و توأش درمانی
بچه تشبیه کنم دست ترا
بیش از ابر و ز بحر و کانی
بیش ازین می نتوانگفت که تو
سر فیض و کرم یزدانی
چرخ از جاه تو شد با رفعت
ماه از روی تو شد نورانی
نور چشم همه خاص و عامی
انس جان همه انس و جانی
کس نخیزد ز جهان چون تو که تو
هفت چرخی و چهار ارکانی
عالم بخشش را اقلیمی
کعبه دانش را ارکانی
در کف بخت ولی شمشیری
در دل و چشم عدو پیکانی
پایه او ز فلک بگذاری
در هر آنکس که سری جنبانی
من چو مقبول تو گشتم پس ازین
چرخ با من نکند کشخانی
تا که از ناطقه پیدا گردد
نفس را خاصیت انسانی
سر تو سبز و دلت خرم باد
روز تو عید و عدو قربانی
باد جسم تو چو جان پاینده
که تو در جسم مروت جانی
پشت جاه تو قوی باد که تو
قوت پشت مسلمانانی
فرخ آنکس که توأش جانانی
مجلس افروزنگاری تو ازان
چون گل و شمع و قدح خندانی
هیچ دانی بچه ماند رویت
من ندانم تو بگو گر دانی
به چارده؟ والله که نی
کی بود ماه بدین رخشانی
آفتاب فلک و یوسف مصر؟
نه بجان تو که صد چندانی
مثل تو چون نبود در عالم
چو نتوان گفت فلان را مانی
عاشقان را بطراوت روحی
صوفیان را بلطافت جانی
لب شیرین ترا گویم چیست
هست یاقوت ولی رمانی
دور از روی تو رنجورم سخت
رنجه شو یکره اگر بتوانی
یا تفضل کن و یکباره بکش
تا ازین درد سرم برهانی
دیده خون گشت ز خود رائی خویش
دل بغم سوخت ز نافرمانی
آخر از روی منت ناید شرم
که بخواری ز برم میرانی
من که مدح قوام الدینم
زهره داری که مرا رنجانی
صدر عالم سر احرار جهان
که ندارد بجهان در ثانی
گوهر پاکش چون روح ملک
فارغ از غائله شیطانی
ای که در بحر سخائی کشتی
ویکه هنگام غضب طوفانی
عزم وقادت چون سیر فلک
خالی از حادثه کسلانی
چرخ دین را چو مه و پروینی
باغ جان را چو گل و ریحانی
مسند از درس تو شد لطف پذیر
منبر از وعظ تو شد روحانی
به حقیقت همه روح محضی
نیست در تو صفت جسمانی
چرخ تا پایه قدر تو ندید
بر نیاسود ز سرگردانی
در سخا بحر صدف پردازی
در سخن ابر گهر بارانی
شرع چون مرکز و تو دایره
فضل چون حجت و تو برهانی
صورت عقلی ازین روی چو عقل
تخته غیب ز بر میخوانی
روی مه گشت پر از گرد کلف
بسکه بر خاک نهد پیشانی
از گهر سوز دل خورشیدی
وز شرف تاج سر کیوانی
زان کمر بست بخدمت جوزا
تا کند بر در تو دربانی
روح را از دم تو آسایش
آز را از کف تو مهمانی
جود لفظست و توأش معنائی
بخل درد است و توأش درمانی
بچه تشبیه کنم دست ترا
بیش از ابر و ز بحر و کانی
بیش ازین می نتوانگفت که تو
سر فیض و کرم یزدانی
چرخ از جاه تو شد با رفعت
ماه از روی تو شد نورانی
نور چشم همه خاص و عامی
انس جان همه انس و جانی
کس نخیزد ز جهان چون تو که تو
هفت چرخی و چهار ارکانی
عالم بخشش را اقلیمی
کعبه دانش را ارکانی
در کف بخت ولی شمشیری
در دل و چشم عدو پیکانی
پایه او ز فلک بگذاری
در هر آنکس که سری جنبانی
من چو مقبول تو گشتم پس ازین
چرخ با من نکند کشخانی
تا که از ناطقه پیدا گردد
نفس را خاصیت انسانی
سر تو سبز و دلت خرم باد
روز تو عید و عدو قربانی
باد جسم تو چو جان پاینده
که تو در جسم مروت جانی
پشت جاه تو قوی باد که تو
قوت پشت مسلمانانی
جمالالدین عبدالرزاق : ترکیبات
شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان ملکشاه سلجوقی
یارب این خوش نفس باد صباست
یا نسیمی ز دم مشگ ختاست
جان همی تازه شود زین دم خوش
اینت خرم که دم باد صباست
باغ و بستان را زانصاف بهار
از گل و بلبل صد برگ و نواست
مهد گل میرسد اینک زیراک
عرصه باغ سراسر دیباست
روز را خط بنفشه بدمید
طره شب ز پی آن پیراست
بتماشا شدن امروز بباغ
بی می و مطرب و معشوق خطاست
دو دلانرا چو روا آمد خون
خون انگور دودل خور که رواست
یاد اقبال ملک شاهی را
مژده فتح شهنشاهی را
از حمل مهر چو تابنده شود
کوکب از شاخ درخشنده شود
دم عیسیست مگر باد صبا
که دل مرده بدو زنده شود
زعفران در دهن غنچه نهد
تا بهر بادی در خنده شود
گل چو بدعهدی و رعنائی کرد
دولتش زود پراکنده شود
سرو چون راست روی پیشه گرفت
زان بسر سبزی پاینده شود
راست همچون دهن مادح شاه
دهن گل بزر آکنده شود
آنکه خورشید ثنایش گوید
وانکه افلاک رضایش جوید
چشم نرگس ز چه خواب آلودست
دوش گوئی همه شب نغنودست
جام گل بین که بزر آکندست
قدح لاله بمشک اندودست
تا نقاب از گل بگشاد صبا
بلبل از لابه گری ناسودست
شاخ را گر نه ز انصاف بهار
معجز موسی عمران بودست
پس پیری و عصائی کو داشت
ید بیضا نه عجب بنمودست؟
لاله چون جوشن خصم سلطان
پاره پاره شد و خون آلودست
دهن ابر پر آتش شد ازانک
با کفش لاف سخا پیمودست
عفو او روی گنه می پوشد
ظلم از و جامه سیه می پوشد
دهر سر زیر و پریشان گذرد
گر نه در طاعت سلطان گذرد
زانچه او کرد اشارت بجهان
زهره دارد که نه چونان گذرد
صرصر خشم وی آتش بارد
ور چه بر چشمه حیوان گذرد
تیغ او از جگر شیر خورد
تیر او بر دل سندان گذرد
آفتاب فلک از هیبت او
از بر چرخ بفرمان گذرد
کمترین بخشش او در عمری
بر کف بحر و دل کان گذرد
لطف او نیک بدان می ماند
که صبا بر گل خندان گذرد
ایکه خورشید قفا خورده تست
خیمه چرخ سراپرده تست
لفظ تو قیمت شکر شکند
جود تو قاعده زر شکند
ماه منجوق تو انجم سپرد
رایت رای تو لشگر شکند
ده منی تیغ تو خفتان گسلد
صد منی گرز تو مغفر شکند
کوهرا قهر تو از بن بکند
چرخ را خشم تو چنبر شکند
صفحه تیغ تو آبیست کزو
ورق عمر عدو در شکند
روز رزم تو سنان خطیت
نور در دیده اختر شکند
خصم را سهم تو چون زلف بتان
بیکی لحظه بهم بر شکند
کان ز جود تو امان میخواهد
جان ز تیغ تو زمان میخواهد
قهرت از مهر سپر برباید
خشمت از کوه کمر بگشاید
صیقل تیغ تو هنگام وغا
زنگ کفر از رخ دین بزداید
چرخ صد چشم چو تو کم بیند
مادر دهر چو تو کم زاید
خه خه ای شاه که از هیبت تو
کهربا کاه همی نرباید
عدل تو پشت ستم می شکند
باس تو پاس جهان میباید
چونصدف چرخ همه گوش شدست
تا که رای تو چه میفرماید
مثل تو شاه بصد دور قران
فلک آینه گون ننماید
باز چتر تو دهد فر همای
نور عدل تو سزد ظل خدای
خسروا تخت تو بر گردون باد
چاکر قدر تو افریدون باد
از شب چتر تو چون روز بهار
دولت و ملک تو روزافزون باد
هر دلی کز تو در او غائله ایست
چون دل ساغر تو پرخون باد
رایت ملک تو چون همت تو
از خم هفت فلک بیرون باد
هر نوائی که عدویت سازد
ضرب تیغ تو در او موزون باد
صفحه تیغ چو نیلوفر تو
دایم از خون عدو گلگون باد
روز نوروز و سر سال عجم
بر تو چون طالع تو میمون باد
تا ابد بر فلکت فرمان باد
هر چه گوئی که چنین چونان باد
یا نسیمی ز دم مشگ ختاست
جان همی تازه شود زین دم خوش
اینت خرم که دم باد صباست
باغ و بستان را زانصاف بهار
از گل و بلبل صد برگ و نواست
مهد گل میرسد اینک زیراک
عرصه باغ سراسر دیباست
روز را خط بنفشه بدمید
طره شب ز پی آن پیراست
بتماشا شدن امروز بباغ
بی می و مطرب و معشوق خطاست
دو دلانرا چو روا آمد خون
خون انگور دودل خور که رواست
یاد اقبال ملک شاهی را
مژده فتح شهنشاهی را
از حمل مهر چو تابنده شود
کوکب از شاخ درخشنده شود
دم عیسیست مگر باد صبا
که دل مرده بدو زنده شود
زعفران در دهن غنچه نهد
تا بهر بادی در خنده شود
گل چو بدعهدی و رعنائی کرد
دولتش زود پراکنده شود
سرو چون راست روی پیشه گرفت
زان بسر سبزی پاینده شود
راست همچون دهن مادح شاه
دهن گل بزر آکنده شود
آنکه خورشید ثنایش گوید
وانکه افلاک رضایش جوید
چشم نرگس ز چه خواب آلودست
دوش گوئی همه شب نغنودست
جام گل بین که بزر آکندست
قدح لاله بمشک اندودست
تا نقاب از گل بگشاد صبا
بلبل از لابه گری ناسودست
شاخ را گر نه ز انصاف بهار
معجز موسی عمران بودست
پس پیری و عصائی کو داشت
ید بیضا نه عجب بنمودست؟
لاله چون جوشن خصم سلطان
پاره پاره شد و خون آلودست
دهن ابر پر آتش شد ازانک
با کفش لاف سخا پیمودست
عفو او روی گنه می پوشد
ظلم از و جامه سیه می پوشد
دهر سر زیر و پریشان گذرد
گر نه در طاعت سلطان گذرد
زانچه او کرد اشارت بجهان
زهره دارد که نه چونان گذرد
صرصر خشم وی آتش بارد
ور چه بر چشمه حیوان گذرد
تیغ او از جگر شیر خورد
تیر او بر دل سندان گذرد
آفتاب فلک از هیبت او
از بر چرخ بفرمان گذرد
کمترین بخشش او در عمری
بر کف بحر و دل کان گذرد
لطف او نیک بدان می ماند
که صبا بر گل خندان گذرد
ایکه خورشید قفا خورده تست
خیمه چرخ سراپرده تست
لفظ تو قیمت شکر شکند
جود تو قاعده زر شکند
ماه منجوق تو انجم سپرد
رایت رای تو لشگر شکند
ده منی تیغ تو خفتان گسلد
صد منی گرز تو مغفر شکند
کوهرا قهر تو از بن بکند
چرخ را خشم تو چنبر شکند
صفحه تیغ تو آبیست کزو
ورق عمر عدو در شکند
روز رزم تو سنان خطیت
نور در دیده اختر شکند
خصم را سهم تو چون زلف بتان
بیکی لحظه بهم بر شکند
کان ز جود تو امان میخواهد
جان ز تیغ تو زمان میخواهد
قهرت از مهر سپر برباید
خشمت از کوه کمر بگشاید
صیقل تیغ تو هنگام وغا
زنگ کفر از رخ دین بزداید
چرخ صد چشم چو تو کم بیند
مادر دهر چو تو کم زاید
خه خه ای شاه که از هیبت تو
کهربا کاه همی نرباید
عدل تو پشت ستم می شکند
باس تو پاس جهان میباید
چونصدف چرخ همه گوش شدست
تا که رای تو چه میفرماید
مثل تو شاه بصد دور قران
فلک آینه گون ننماید
باز چتر تو دهد فر همای
نور عدل تو سزد ظل خدای
خسروا تخت تو بر گردون باد
چاکر قدر تو افریدون باد
از شب چتر تو چون روز بهار
دولت و ملک تو روزافزون باد
هر دلی کز تو در او غائله ایست
چون دل ساغر تو پرخون باد
رایت ملک تو چون همت تو
از خم هفت فلک بیرون باد
هر نوائی که عدویت سازد
ضرب تیغ تو در او موزون باد
صفحه تیغ چو نیلوفر تو
دایم از خون عدو گلگون باد
روز نوروز و سر سال عجم
بر تو چون طالع تو میمون باد
تا ابد بر فلکت فرمان باد
هر چه گوئی که چنین چونان باد
جمالالدین عبدالرزاق : ترکیبات
شمارهٔ ۱۳ - در مدیح
ای بهر مدح سزا مسند تو
برتر از مدح و ثنا مسند تو
مسند فضل و سخا منصب تو
منصب صدر قضا مسند تو
سجده جای شعرا مدحت تو
قبله گاه فضلا مسند تو
زیر قدر تو بود گر بنهند
ز بر هفت سما مسند تو
صورت دولت و شکل اقبال
در لباس خلفا مسند تو
شب قدرست و در او لطف خدای
روز در شب مثلا مسند تو
در ازل گوئی عهدیست وثیق
شرع و ملت را با مسند تو
کس سیه پوش نماند از عدلت
جز که با خصم تو یا مسند تو
تیغ بر خصم تو بارد بهرام
ورنه خنجر زچه دارد بهرام
ای تو بر چرخ سعادت خورشید
وی تو بر تخت سیاست جمشید
مجلس وعظ تو از خوش سخنت
خوشتر از نعمت عمر جاوید
عقل مدهوش ز بس نکته نغز
روح سرگشته زبس بیم و امید
از وعید تو چو تهدید کنی
دل طاعت شود از لرزه چوبید
خنجر خویش ببخشد مریخ
بربط خویش بسوزد ناهید
شب برنده چو جوان موی سیاه
روز را دیده ز بس گریه سفید
یار عصیان را در منزل خوف
شود از وعده تو دل بامید
تا شنید این سخن گرم تو تیر
کلک بشکستست از شرم تو تیر
عرصه عالم میدان تو باد
طارم هفتم ایوان تو باد
آفتاب فلکی خازن تست
مشتری نایب دیوان تو باد
ماه گردون سر منجوق تو باد
زهره را مشگر مهمان تو باد
سیر انجم سبب دولت تست
دور گردون مدد جان تو باد
هر که را چشم بتو روشن نیست
مردم چشمش پیکان تو باد
نیست بدخواه ترا بند بکار
پوست بر خصم تو زندان تو باد
دین حق را تو نگه میداری
حق نگهدار و نگهبان تو باد
برتر از مدح و ثنا مسند تو
مسند فضل و سخا منصب تو
منصب صدر قضا مسند تو
سجده جای شعرا مدحت تو
قبله گاه فضلا مسند تو
زیر قدر تو بود گر بنهند
ز بر هفت سما مسند تو
صورت دولت و شکل اقبال
در لباس خلفا مسند تو
شب قدرست و در او لطف خدای
روز در شب مثلا مسند تو
در ازل گوئی عهدیست وثیق
شرع و ملت را با مسند تو
کس سیه پوش نماند از عدلت
جز که با خصم تو یا مسند تو
تیغ بر خصم تو بارد بهرام
ورنه خنجر زچه دارد بهرام
ای تو بر چرخ سعادت خورشید
وی تو بر تخت سیاست جمشید
مجلس وعظ تو از خوش سخنت
خوشتر از نعمت عمر جاوید
عقل مدهوش ز بس نکته نغز
روح سرگشته زبس بیم و امید
از وعید تو چو تهدید کنی
دل طاعت شود از لرزه چوبید
خنجر خویش ببخشد مریخ
بربط خویش بسوزد ناهید
شب برنده چو جوان موی سیاه
روز را دیده ز بس گریه سفید
یار عصیان را در منزل خوف
شود از وعده تو دل بامید
تا شنید این سخن گرم تو تیر
کلک بشکستست از شرم تو تیر
عرصه عالم میدان تو باد
طارم هفتم ایوان تو باد
آفتاب فلکی خازن تست
مشتری نایب دیوان تو باد
ماه گردون سر منجوق تو باد
زهره را مشگر مهمان تو باد
سیر انجم سبب دولت تست
دور گردون مدد جان تو باد
هر که را چشم بتو روشن نیست
مردم چشمش پیکان تو باد
نیست بدخواه ترا بند بکار
پوست بر خصم تو زندان تو باد
دین حق را تو نگه میداری
حق نگهدار و نگهبان تو باد
جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۳ - لغز شمشیر
جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۵ - کمال الدین محمود
دوستی دی سخنی خوش میگفت
دوستی کو بسخن استادست
که کمال الدین محمود الحق
پسری سخت کریم ورادست
در وی انصاف بسی معنی هاست
که خدا در دگران ننهادست
چیست آخر سبب حرمانش
که ازین قوم بدستش بادست
در وی و سیرت او عیبی نیست
یا بر او خود ز فلک بیدادست
گفتم ای خواجه خبر نیست ترا؟
کاین خلل خود ز کجا افتادست
اندر آن شخص دو عیبست بزرگ
هنری دارد و مردم زادست
دوستی کو بسخن استادست
که کمال الدین محمود الحق
پسری سخت کریم ورادست
در وی انصاف بسی معنی هاست
که خدا در دگران ننهادست
چیست آخر سبب حرمانش
که ازین قوم بدستش بادست
در وی و سیرت او عیبی نیست
یا بر او خود ز فلک بیدادست
گفتم ای خواجه خبر نیست ترا؟
کاین خلل خود ز کجا افتادست
اندر آن شخص دو عیبست بزرگ
هنری دارد و مردم زادست
جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۱۹ - هنر و حرمان
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹ - بیش ازین طاقت هجرانم نیست
بیش ازین طاقت هجرانم نیست
برگ این دیده گریانم نیست
دل و جان گر چه عزیزند مرا
نیست در خورد چو جانانم نیست
گفتم از تو سخنی وز من جان
گفت امروز سر آنم نیست
جان زمن بردی و برخواهی گشت
غمم اینست و غم جانم نیست
چند ره توبت کردم که دگر
نبرم نام تو درمانم نیست
دل سرکش که نمیسازد هیچ
آه ازیندل که بفرمانم نیست
برگ این دیده گریانم نیست
دل و جان گر چه عزیزند مرا
نیست در خورد چو جانانم نیست
گفتم از تو سخنی وز من جان
گفت امروز سر آنم نیست
جان زمن بردی و برخواهی گشت
غمم اینست و غم جانم نیست
چند ره توبت کردم که دگر
نبرم نام تو درمانم نیست
دل سرکش که نمیسازد هیچ
آه ازیندل که بفرمانم نیست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۲۳ - عشق را با دل من صد رازست
عشق را با دل من صد رازست
در غم بر دل مسکین بازست
چرخ در کشتن من میکوشد
یار با چرخ درین انبازست
ناز برد از حد و با روی چنین
ناز در گنجد و جای نازست
عشقت ای دوست اگر نه اجلست
گرد جانم ز چه در پروازست
شب زلف تو چه روز افزونست
چشم آهوت چه روبه بازست
صبح و مشگست برخسار و بزلف
لاجرم پرده درو غمازست
گر دلم گرد تو گردد چه عجب
کت سر زلف کمند اندازست
یکدم از من نشود هجر تو دور
یارب این هجر تو چون دمسازست
در غم بر دل مسکین بازست
چرخ در کشتن من میکوشد
یار با چرخ درین انبازست
ناز برد از حد و با روی چنین
ناز در گنجد و جای نازست
عشقت ای دوست اگر نه اجلست
گرد جانم ز چه در پروازست
شب زلف تو چه روز افزونست
چشم آهوت چه روبه بازست
صبح و مشگست برخسار و بزلف
لاجرم پرده درو غمازست
گر دلم گرد تو گردد چه عجب
کت سر زلف کمند اندازست
یکدم از من نشود هجر تو دور
یارب این هجر تو چون دمسازست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۲۷ - دل وصالت بشکیبائی یافت
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۲۸ - عشقت ایدوست مرا همنفسست
عشقت ایدوست مرا همنفسست
بی تو بر من همه عالم قفسست
حلقه زلف تو دل می گیرد
در شب زلف تو حلقه عسست
من ز عشق تو کجا بگریزم
کاشگم از پیش و غم تو زپسست
غم تو میخورم و میگریم
چون باشگی و غمی دسترسست
مرگ نزدیک بمن چونان شد
که میان من و او یک نفسست
هر که گوید که فلان را بنواز
گوئی از خشم فلان خود چه کسست
خشم و دشنام تو در می باید
طعنه دشمنم آخر نه بسست؟
بی تو بر من همه عالم قفسست
حلقه زلف تو دل می گیرد
در شب زلف تو حلقه عسست
من ز عشق تو کجا بگریزم
کاشگم از پیش و غم تو زپسست
غم تو میخورم و میگریم
چون باشگی و غمی دسترسست
مرگ نزدیک بمن چونان شد
که میان من و او یک نفسست
هر که گوید که فلان را بنواز
گوئی از خشم فلان خود چه کسست
خشم و دشنام تو در می باید
طعنه دشمنم آخر نه بسست؟
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۳۹ - دلم از دیده برون می آید
دلم از دیده برون می آید
چه دهم شرح که چون می آید
حل شده دل زره دیده برفت
زان سرشکم همه خون می آید
دل اگر خود همه از سنگ بود
به کف عشق زبون می آید
یارب آن مه به چه ماند یارب
که هم از حلقه کنون می آید
چشم خیره شود از طلعت او
کز در حجره درون می آید
ایکه در رنگ و طراوت رخ تو
از گل و لاله فزون می آید
خیز و از پرده برون آی تو نیز
که گل از پرده برون می آید
چه دهم شرح که چون می آید
حل شده دل زره دیده برفت
زان سرشکم همه خون می آید
دل اگر خود همه از سنگ بود
به کف عشق زبون می آید
یارب آن مه به چه ماند یارب
که هم از حلقه کنون می آید
چشم خیره شود از طلعت او
کز در حجره درون می آید
ایکه در رنگ و طراوت رخ تو
از گل و لاله فزون می آید
خیز و از پرده برون آی تو نیز
که گل از پرده برون می آید
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۴۲ - چون بهشتست جهان می باید
چون بهشتست جهان می باید
ببهشت او که خوری می شاید
روز شادیست طرب باید کرد
کز دل خاک طرب میزاید
شاخ از رقص همی ننشیند
غنچه از خنده همی ناساید
لاله با آنهمه کم عمری او
لبش از خنده فرا هم ناید
میکند باد صبا جلوه گری
تا نقاب از رخ گل بگشاید
گر کند ناز بنفشه رسدش
کش صبا طره همی پیراید
بود بلبل همه شب در تکرار
تاچو من بود که ملک بستاید
ببهشت او که خوری می شاید
روز شادیست طرب باید کرد
کز دل خاک طرب میزاید
شاخ از رقص همی ننشیند
غنچه از خنده همی ناساید
لاله با آنهمه کم عمری او
لبش از خنده فرا هم ناید
میکند باد صبا جلوه گری
تا نقاب از رخ گل بگشاید
گر کند ناز بنفشه رسدش
کش صبا طره همی پیراید
بود بلبل همه شب در تکرار
تاچو من بود که ملک بستاید
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۳ - هر که زان لعل شکر میخواهد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۵ - هر که او عشق ترا نشناسد