تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۹ - تا جان ماست مونس خیل خیال تو
تا جان ماست مونس خیل خیال تو
بودم همیشه مست شراب وصال تو
کردیم پاک آینه دل ز زنگ غیر
تا رو در آینه بنماید جمال تو
رخسار تو بحسن و جمالست بی نظیر
در هر دو کون نیست بخوبی مثال تو
هرگز کمال حسن ترا کس بیان نکرد
زیرا بشرح و وصف نیاید کمال تو
تا جان عاشقان بفریبد بغنج و ناز
هردم بعشوه دگر آید خیال تو
تو مهر نوربخشی و ذرات سایه اند
از نورتست روشن و تابان ظلال تو
مطلوب جان تست اسیری جمال یار
این وایه بود موجب جاه و جلال تو
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - ای از جمال روی تو یک ذره مهر و ماه
ای از جمال روی تو یک ذره مهر و ماه
برمنتهای حسن توکس را نبود راه
گفتم چه دورم از توچو مارا گناه نیست
گفتا که مست هستی تو بدترین گناه
پیوسته گرچه با دل و جانست یار ما
هر دم ز شوق اوست مرا صد فغان و آه
زان رو مرا بصورت خوبان بود نظر
کز روی مه رخان بجمالت کنم نگاه
باشد ز نور روی تو ایمان انیس جان
گر زانکه کفر زلف تو مارا بود پناه
بینم عیان ز پرده ذرات کاینات
مهر جمال تو تابان شده چو ماه
در اشتیاق روی تو شیداست جان و دل
بنما جمال خویش بعشاق گاه گاه
بگذر ز مال و منصب اگر یار بایدت
زیرا که سد راه وصالست مال و جاه
گر چه گداست و مفلس اسیری ولی چه غم
دارد بعشق دوست فراغت ز پادشاه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - یک رو که درصد آینه بینی هرآینه
یک رو که درصد آینه بینی هرآینه
روی دگر نمایدت ای جان هر آینه
مهر رخش بصورت ذرات شد عیان
تا حسن خود بدید کماهی معاینه
چون شاهد جمال تو آغاز جلوه کرد
پیدا نمود صورت اکوان کاینه
روی نکوست آینه حسن جانفزاش
عکس جمال دوست نگر در هر آینه
عارف چو در مقام شهودست اسیریا
در پیش او یکیست وصال و مباینه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۸ - معشوق اگر بجانب عاشق کند نگاه
معشوق اگر بجانب عاشق کند نگاه
زین قدر بگذرد سرعاشق زمهر و ماه
گر ره بوصل دوست طلب میکند خرد
گو راه عشق رو که بود عشق شاه راه
حسن تو از مجالی ذرات جلوه کرد
لیکن چو ماجمال ترانیست جلوه گاه
گر یک نظر ز دیده شود ابرویت نهان
از دود آه و ناله جهان را کنم سیاه
عاقل اگر بعقل کند التجا ولی
ما عاشقیم و عشق تو مارا بود پناه
با تیغ غمزه چشم تو چون ترک فتنه جو
دایم بقصد خون جهان بود بیگناه
باآنکه بی خبر ز اسیران عشق بود
هم بیش و کم بحال اسیری کند نگاه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - رویش ببین زلف گرفتار آمده
رویش ببین زلف گرفتار آمده
سودای سود کرده ببازار آمده
بینا که عارفست بوحدت بود مقر
اعمی چو منکرست بانکار آمده
چون خانه خالی است ز اغیار از چه باز
پنهان شده ز پرده ببازار آمده
یک نقطه بیش نیست درین دور دایره
مرکز محیط دایره پرگار آمده
آن وحدتست بهر ظهور صفات خویش
ز اعیان ممکنات باطوار آمده
گاهی مسیح گشته بدم زنده میکند
گه ذوالفقار و حیدر کرار آمده
هر ذره بقید اسیری است مبتلا
از مهر نوربخش جهاندار آمده
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - ما را چه شک درین که بغیر از تو هیچ نیست
ما را چه شک درین که بغیر از تو هیچ نیست
چون دیده ام یقین که نهان و عیان تویی
عالم ز نور روی تو پیدا و روشن است
ظاهر شده بصورت کون و مکان تویی
هم عقل و نفس و روح و عناصر ملائکه
مولود و آسمان و زمین و زمان تویی
سمع و سمیع و علم و علیم و بصر(و) بصیر
نطق و زبان و ناطق و معنی بیان تویی
معبود و عابد و بت و زنار و بت پرست
ایمان و کفر و مؤمن و کافر همان تویی
ادریس و نوح و آدم و عیسی و یوسفی
موسی و خضر و زندگی جاودان تویی
احمد، علی، حسین و حسن، جعفر و رضا
باقر، جواد و مهدی آخر زمان تویی
آزادگی و قید و اسیری و مبتلا
خورشید نوربخش جهان بیگمان تویی
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۷ - ای مهر آسمان ملاحت خوش آمدی
ای مهر آسمان ملاحت خوش آمدی
وی ماه برج حسن و لطافت خوش آمدی
عمری در آرزوی لقای تو بوده ایم
ای مظهر وفا و عنایت خوش آمدی
در انتظار دیدن تو دیده شد سفید
ای نور چشم اهل بصارت خوش آمدی
بیماریم ز درد فراقت ز حد گذشت
بیمار هجر را بعیادت خوش آمدی
پرسش گدای را ز شهان رسم کهنه است
از نو برسم کهنه بعادت خوش آمدی
بی تو ولایت دل و جان را صفا نبود
ای روح روح اهل ولایت خوش آمدی
آن یار چون رسید اسیری بیا بگو
کای جان نازنین بسعادت خوش آمدی
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۳ - جام جهان نما دل انسان کامل است
جام جهان نما دل انسان کامل است
مرآت حق نما بحقیقت همین دل است
دل مخزن خزاین سرالهی است
مقصود هر دو کون ز دل جو که حاصل است
مهر جمال دوست ز هر ذره عیان
بیند دلی که با مه رویش مقابل است
محروم شد ز دولت و از عمر برنخورد
هرکس که او ز لذت دیدار غافل است
جانا مجو ز خاطر من شادی و نشاط
ما را چو پای دل بغم عشق در گل است
زهاد را بجنت و حورست میل و دل
جانهای عاشقان بجمال تو مایل است
از قید هست و نیست اسیری چو وارهید
زان دم مرا بکوی وصال تو منزلست
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۶ - هرکس که در حریم وصال تو محرم است
هرکس که در حریم وصال تو محرم است
اورا فراغت از غم و شادی عالم است
در مجلس شهود کسی را که بار شد
فارغ ز جست و جو همه دم شاد و بی غمست
دل را صفا و نور بود از رخت ولی
جانم ز فکر زلف پریشان چه درهم است
مونس نگشت با خرد و صبر یکنفس
جانی که او بعشق تو پیوسته همدم است
هرکو ز جهل منکر ارباب معنی است
دیو است اگر بصورت از اولاد آدم است
در راه فقر هرکه ز دنیا و دین گذشت
او بایزید وقت خود و ابن ادهم است
دارد بجان تو چو اسیری سعادتی
هر دل که او بدولت دیدار خرم است
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۸ - مائیم و عشق و مهر و وفا هر کجا که هست
مائیم و عشق و مهر و وفا هر کجا که هست
معشوق و ناز و جور و جفا هرکجا که هست
زاهد به آرزوی بهشت است و حور عین
عاشق در اشتیاق لقا هرکجا که هست
گر معتکف بکعبه و گر ساکنم به دیر
با ماست مونس دل ما هرکجا که هست
صاحب نظر که دیده بروی تو باز کرد
بیند عیان جمال ترا هر کجا که هست
یکذره نیست کز می عشق تو مست نیست
هشیار کو بماش نما هر کجا که هست
تا پرتو جمال تو دیدم بچشم جان
هستم بیاد روی شما هرکجا که هست
ای دل چو مست باده وصلی و بیخودی
میگو بخاص و عام صلا هرکجا که هست
پرگاروار باش بره آهنین قدم
در جست وجوی اهل خدا هر کجا که هست
زاندم که دید چان اسیری جمال دوست
باشد انیس نور و صفا هر کجا که هست
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۱۴ - آئینه خدا بخدا مرتضی علیست
آئینه خدا بخدا مرتضی علیست
گنج بقا و نور لقا مرتضی علیست
مشکل گشا بقول سلونی ولو کشف
معجزنما بروز وغا مرتضی علیست
صاحب لوای منزلت قربت و وصال
مسندنشین ملک دنا مرتضی علیست
خورشید آسمان ولایت ولی حق
خیرالوری و نور هدی مرتضی علیست
واقف ز سر لم یزلی از ره عیان
عارف بعلم کشف و صفا مرتضی علیست
دریای در و معرفت و گوهر یقین
کوه وقار وجود و سخا مرتضی علیست
آن نشاة که ختم ولایت بود بر او
چون گویمت قبول نما مرتضی علیست
آن سر دایری که بهر دور ظاهر است
چشم بصیرتت بگشا مرتضی علیست
آن کاملی که گفت انااللوح و القلم
هم عرش و هم زمین و سما مرتضی علیست
آن کو کلام ناطق و سری است کس مدان
برتر شده ز چون و چرا مرتضی علیست
گر شاه اولیاطلبی و امام دین
بشنو اسیریا بخدا مرتضی علیست
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۱۷ - هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل
هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل
عالم نبود ذره اندر فضای دل
آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود
جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل
آئینه کمال حقیقت دلست و بس
هر دو جهان شدست ازین رو فدای دل
کی مرغ دل اسیر مکان بود یا زمان
در لامکان بود همه سیر مقای دل
گنج نهان چو هست هویدا بکنج دل
گشتند ازین جهت همه شاهان گدای دل
هر دل که در هوای تو جان را نثار کرد
شد رهبر کمال یقین آن هوای دل
گفتم دوای این دل بیچاره چیست گفت
جز درد عشق نیست اسیری دوای دل
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۵ - ای دل بیا بکوی خرابات جا کنیم
ای دل بیا بکوی خرابات جا کنیم
با پیر میفروش بجان اقتدا کنیم
بر آستان پیر خرابات سرنهیم
بر عهد بندگی و ارادت وفا کنیم
خود را ز قید زهد و ریایی برون بریم
باشد کزان کدورت دل را صفا کنیم
با شاهد و شراب دمی همدمی شویم
خود را به بیخودی بخدا آشنا کنیم
بعدالفنا زجیب بقا سر برآوریم
درد فراق را بوصالش دوا کنیم
باشد ز هستی تو اسیری شویم مست
یکروی شو که روی بدار البقا کنیم
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۴۰ - پیش غمم ز عشق شه بیوفای من
پیش غمم ز عشق شه بیوفای من
یعقوب آنچه دیده کمیته جفای من
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱ - ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
کارم به سینه تخم وفای تو کشتن است
خود عقل خنده میزند از کار و کشت ما
ما شرمسار مانده ز تقصیرهای خویش
لطف تو خود نمی نگرد خوب و زشت ما
ای شیخ شهر اگر به خرابات بگذری
رشک آیدت ز کلبه ی همچون بهشت ما
بخرام سوی تربت شاهی که بشنوی
بوی وفا ز طینت عنبر سرشت ما
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۵ - ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را
کز دل برون کنیم غم دیر ساله را
بلبل ز روی گل همه حرف جفا شنید
آه ار ورق به باد دهند این رساله را
هر دم شکفته تر شود از آه من رخت
از رهگذار باد چه غم شمع لاله را؟
برخوان وصل دست ارادت مکن دراز
کالوده کرده اند به زهر این نواله را
بخت غنوده را سر خواب است همچنان
شاهی چه تیز می کنی آهنگ ناله را؟
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۰ - خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
جان در بلای عشق گرو میکند مرا
عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم
باز آرزوی آن تک و دو میکند مرا
من کشته از جواب سلامی و لطف یار
امیدوار گفت و شنو میکند مرا
شرمنده ی خیال توام در غمی چنین
کو پرسشی به آمد و رو میکند مرا
دید ابروی تو شاهی و دیوانه گشت باز
آری خراب آن مه نو میکند مرا
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۱ - تلخ است بی تو صبر، دل غم فزوده را
تلخ است بی تو صبر، دل غم فزوده را
نتوان چشید داروی نا آزموده را
ای ناله همدمی کن و از آب چشم من
بیدار ساز دیده ی بخت غنوده را
دل شد رمیده ی سر زلف تو، وز کمند
نتوان به کوی عقل کشید آن ربوده را
با باغبان مگو که دل غنچه خون چراست
خواندن نمی توان ورق ناگشوده را
مشاطه زلف یار به انگشت می کشد
زان رو که نسبتی به قلم هست دوده را
ناگفته از دهان تو رمزی مرا مکش
نتوان قصاص کرد گناه نبوده را
شاهی خیال خاص بگو از دهان دوست
چون نیست لذتی سخنان شنوده را
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴ - زلف تو در کمند جنون می کشد مرا
زلف تو در کمند جنون می کشد مرا
خوش خوش به کوی عشق درون می کشد مرا
هر جا که می گریزم ازاین فتنه، ناگهان
عشقت عنان گرفته برون می کشد مرا
من دل نمی دهم به لب و چشم او، که یار
گاه از فسانه گه به فسون می کشد مرا
بر خاک آستان تو گریم به خون دل
چون خاک می دواند و خون می کشد مرا
شاهی به کوی عشق مکن بعد از این قرار
کاین دل به گوشه های جنون می کشد مرا
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵ - ای در بهار حسن تو گلها و لاله ها
ای در بهار حسن تو گلها و لاله ها
وی لاله را ز رشک تو پر خون پیاله ها
بی چاشنی درد تو هست آب زندگی
زهری که دهر میدهدم در نواله ها
شب با سگان کوی تو گفتیم درد خویش
فریادهای ما نشنیدی و ناله ها
پر شد صحیفه ی دلم از داغ شاهدان
یک یک چو نام های کسان بر قباله ها
حرفی اگر ز نامه ی شاهی فتد قبول
از عشق بر رسول تو خواند رساله ها