تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۵ - ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم
گر جام باده نیست، به خون جگر خوشیم
سامان ما مجو، که در این غصه شاکریم
تدبیر ما مکن، که چنین بیخبر خوشیم
خون خورده ایم دوش و خرابیم بامداد
دیگر مده شراب دمادم، که سر خوشیم
جان از برای تحفه جانان بود عزیز
غافل گمان برد که بدین مختصر خوشیم
شاهی، مقام قرب و کرامت رقیب راست
ما را که رانده اند، ز بیرون در خوشیم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۶ - چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن
بیمار عشق را ز مداوا چه فایده
فارغ شو ای طبیب، که بگذشت کار از آن
چون دور لاله، عهد جوانی گذشت و ماند
در سینه داغهای کهن یادگار از آن
آغشته شد به خون شهیدان عشق، خاک
وین گل نمونه ای است به هر نوبهار از آن
شاهی، وفا مجوی ز اهل زمانه هیچ
چون کس نشان نداد در این روزگار از آن
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۸ - ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان
ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان
وز عشق، حالتی که نهفتن نمیتوان
بسیار گفته شد سخن از نکته های عقل
اسرار عشق ماند که گفتن نمیتوان
جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود
چون کوی دوست رفتن و رفتن نمیتوان
ما راست غنچه وار دلی مانده غرق خون
بادی چو نیست از تو شکفتن نمیتوان
شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار
کان جز به سوزن مژه سفتن نمیتوان
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۰ - ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن
گو بر فروز لاله، رخ و غنچه، ناز کن
باد بهار داغ کهن تازه میکند
مطرب، همان ترانه دلسوز ساز کن
در پرده نوش جنس مروق، که پیر کار
با هیچکس نگفت که افشای راز کن
ای جام باده بر کف و ایمن ز محتسب
مناع خیر میگذرد، در فراز کن
زاهد که بر خرابی ما رشک میبرد
یارب ز گنج عافیتش بی نیاز کن
ای از می فریب، چو نرگس به خواب ناز
بگذشت روزگار خوشی، چشم باز کن
شاهی، چو پیر میکده میخواندت به عیش
خوش مرشدیست، دست ارادت دراز کن
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۵ - ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او
ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او
خالی نه ایم یک نفس از ذکر خیر او
می خور برغم دهر، که خون تو میخورند
کیوان دیر دور و مه زود سیر او
ساقی بیا که ملک سلیمان بباد رفت
خالی فضای دشت و در از وحش و طیر او
کس تهمت دویی ننهد آفتاب را
ای دل بدوز دیده غیرت ز غیر او
شاهی، ز پیر مکیده بستان پیاله ای
سرمست بگذر از در دیرینه دیر او
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۶ - عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او
عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او
آن به که درد خویش ندارم نهان از او
بر ره چو دید چهره زردم، بناز گفت،
تا چند دردسر کشد این آستان از او
عاشق که دم زند ز وفا، خون بریزیش
ور جان کشد بر تو، برنجی بجان از او
قمری ز بسکه ناله و فریاد کرد دوش
تا صبحدم بخواب نشد باغبان از او
دلبر شکست عهد و ز یاران بتافت روی
ما را بهیچ روی نبود این گمان از او
وقتی به ناز بالش گل تکیه گاه داشت
بلبل که یاد می نکند این زمان از او
شاهی که بی تو سوخت، ببین داغ بر دلش
خود سالها رود که نبینی نشان از او
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۸ - ای در درون خسته نشان خدنگ تو
ای در درون خسته نشان خدنگ تو
جانم جراحت از مژه تیز چنگ تو
گر لطف مینمائی وگر تیغ میزنی
گردن نهاده ام چو اسیران به جنگ تو
ما خود فتاده ایم، ز ما برمدار دل
ای خاکسار گشته سر ما به سنگ تو
ای تازه گل که رشک بهارست عارضت
خالی مباد این چمن از آب و رنگ تو
شاهی، ز ننگ بود که نامت نبرد یار
آری، حجاب راه تو شد نام و ننگ تو
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵۰ - ای باد صبحدم، خبر یار من بگو
ای باد صبحدم، خبر یار من بگو
با بلبل از شمایل سرو و سمن بگو
اندوه بلبلان خزان دیده، ای صبا
در نوبهار با گل و با نسترن بگو
لعل ترا لطافت عیسی است در نفس
من مردم، از برای خدا یک سخن بگو
چون عشق از این سرود نهان پرده برگرفت
گو خاص و عام بشنو و گو مرد و زن بگو
شاهی، بلا و محنت جانان مگو به غیر
گر مرد عشقی این همه با خویشتن بگو
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵۹ - ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
بگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره
سوسن که با دهان تو از غنچه لاف زد
از خجلتش فتاده نگر بر زبان گره
مشاطه را ز طره او دست کوته است
جعد بنفشه را نزند باغبان گره
چون گل زری که هست به می گر دهی بباد
به زانکه غنچه وار زنی بر میان گره
شبها چو چنگ ناله شاهی ز زلف اوست
زانش فتاده است به رگهای جان گره
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۶۰ - تا بسته ای به سلسله مشکبو گره
تا بسته ای به سلسله مشکبو گره
جانهای بیدلانست به هر تار مو گره
عمری گذشت وان گره زلفم آرزوست
یارب مباد در دل کس آرزو گره
زان دم نمیزنم چو صراحی بخون دل
کز شوق، گریه میشودم در گلو گره
بستم خیال زلف کجت بر کنار چشم
جعد بنفشه راست بر اطراف جو گره
هر صبحدم که باد ز لعل تو دم زند
خون در درون غنچه شود تو بتو گره
در کار خویش صد گره از بخت دیده ام
تا دیده ام بر ابروی آن تندخو گره
شاهی ندوخت چاک دل از زلف نیکوان
کایام زد به رشته امید او گره
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۶۱ - عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی
هر مرغ را به وصل گلی شادمانئی
همچون هلال عید شدم زار و ناتوان
روزی ندیدم از مه خود مهربانئی
روزم به در دل گذرد، شب به سوز هجر
دور از سعادت تو عجب زندگانئی
خلقی به عید، خرم و از نوبهار، خوش
ما و فراق یاری و اندوه جانئی
شاهی به سوز عشق تو شد روشناس شهر
داغ سگان بود ز برای نشانئی
امیرشاهی سبزواری : قطعات
شماره ۷ - شاها، مدار چرخ فلک در هزار سال
شاها، مدار چرخ فلک در هزار سال
چون من یگانه ای ننماید به صد هنر
گر زیر دست هر کس و ناکس نشانیم
اینجا لطیفه ایست، بدانم من اینقدر
بحری است مجلس تو و در بحریی خلاف
لؤلؤ بزیر باشد و خاشاک بر زبر
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٧ - قصیده در مدح طغا تیمور خان
ای کرده روز را ز شب قیرگون نقاب
یعنی فکنده سایه سنبل بر آفتاب
دانی عرق چگونه بود بر عذار او
چون بر صحیفه گل تر قطره گلاب
در هیچ فصل چون قد و خد تو سرو و گل
در روضه وجود نروید بهیچ باب
چون لعل آبدار تو عقد گهر نمود
جز عم فشاند بر زر تر نقره مذاب
بر تافتست دست دلم تاب زلف تو
باری تو بیگناه ز من روی بر متاب
از ترکتاز چشم تو دل میکند گله
هندوی زلفت از چه سبب میشود بتاب
عشق تو آتشیست که چون در دل اوفتاد
از چشمها گشاد مرا چشمه های آب
باشد بسعی روی تو معمور ملک حسن
کرد آب دیده کشور صبر مرا خراب
دوشم رسید خیل خیال تو میهمان
پالوده کردم اشگ و زدل ساختم کباب
یکره ببر در آرم و بنواز همچو چنگ
تا چند گوشمال کشم از تو چون رباب
تا کی جفا کنی مگر آگه نه که من
هستم کمینه بنده سلطان کامیاب
دارای دین طغا تیمور (خان) که روز رزم
میسازد از رقاب عدو تیغ او قراب
در پیش او عدوش چو گاو است پیش شیر
نی نی چو صعوه در کشش چنگل عقاب
تشویر آسمان و زمین داد و میدهد
عزم سبک عنانش و حزم گران رکاب
سرخی صبح و شام برین نیلگون فلک
داند که چیست هر که کند فکرتی صواب
اینست و بس که خنجر خورشید میکند
روی فلک بخون دل دشمنش خضاب
هر کو بعهد شاه کند بندگی غیر
بیچاره شیر پرده نداند ز شیر غاب
قارون شود بمال کسی گر بعمر خویش
بیند شبی خیال کف راد او بخواب
ای در پناه سایه رای تو آفتاب
وی درگه تو قبله آمال شیخ و شاب
چرخ اثیر از آتش خشم تو یک شرار
کوثر زچشمه سار صفای تو یک زهاب
ناید کفایت کفت از ابر تیره دل
آب حیات می نتوان یافت از سراب
زین پیشتر که دست سعادت نکرده بود
چون سرمه در دو دیده من خاک آنجناب
بودم امید واثق و هم ظن صادق آنک
دولت رساندم بجناب هنر مآب
منت خدای را که کنون در جناب تو
کردم دعات خاتمه نظم مستطاب
تا بی عمود خیمه نه پشت آسمان
باشد بیا چو بر سر می قبه حباب
بادا فرو شده بزمین دشمنت چو میخ
حبل ورید گشته بگردن درش طناب
در روز و شب ملائکه را ورد افضل است
یا رب دعای ابن یمین باد مستجاب
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٠ - ایضاً قصیده در مدح و تهنیت ورود امیر یحیی
فرخنده باد مقدم دستور کامیاب
بر روزگار دولت شاه فلک جناب
سلطان مشرقین که از اوج سروری
رأیش فکند سایه رفعت بر آفتاب
آن کز صریر خامه او گوش سایلان
پیش از سؤال یافته نیکوترین جواب
یحیی تاج بخش که تا رسم خسرویست
تخت کیی نیافت چو او شاه کامیاب
از شرم رأیش آخر هر روز میشود
خورشید زرد رو پس این نیلگون حجاب
تا عدل او عمارت عالم بنا نهاد
جایی نماند جز دل اعدای او خراب
ای خسروی که گر برد از بحر همتت
فصل بهار قطره به سوی هوا سحاب
گر بر زمین شوره فشاند رشاش خویش
در سبزه هاش لاله شود لؤلؤ خوشاب
گر بگذرد به بیشه ی شیران ز خلق او
بویی که می برد گر واز کار مشک ناب
گردد چو ناف آهوی تاتار مشکبار
از بوی فایح او کام شیر غاب
ور بنگرند سوی زمین و زمان به خشم
عزم سبک عنانت و حزم گران رکاب
طبع زمان شود چو زمین طالب سکون
حزم زمین شود چو زمان باعث شتاب
شاها امیدوار چنانم که عنقریب
سر بر کند ز دولت تو بخت من ز خواب
در خشک سال مکرمت از ابر رأفتت
آرد بروی کار مرا روزگار آب
ابن یمین چو از ره اخلاص میبرد
با بندگان حضرت میمونت انتساب
هر چند منقلب کند احوال او فلک
هرگز نجوید از ره اخلاص انقلاب
حقا که با ثنات ز دیوان طبع خویش
از بهر افتخار فلک کردم انتخاب
جز بر جناب حضرت شاهی به هیچ فصل
از راه التجا نگذشتم به هیچ باب
در غیبت و حضور نیم فارغ از دو کار
فکرم نهاده قاعده هر دو بر صواب
گر حاضرم بذکر ثناهای مستطاب
ور غائبم بفکر دعاهای مستجاب
واجب بود رعایت آنکس که جز درت
نشناسد از بسیط زمین مرجع و مآب
تا روز بزم قاعده خواستن بود
از ساقیان شراب وز باورجیان کباب
هر کو نه بر مراد تو بر مینهد اساس
باد از دلش کباب و زخون جگر شراب
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣ - وله ایضاً فی التوحید
ایدل گرت شناختن راه حق هواست
خود را بدان که عارف خود عارف خداست
غم ره مده بخویشتن ار وقت خوش نماند
زیرا که وقت فوت شد اما خوشی بجاست
هر دم سر از دریچه دیگر برون کند
گه آب و گاه آتش و گه خاک و گه هواست
گاهی فرشته گاه پری گاه آدمیست
گه دیو زشت پیکر و گه حور خوش لقاست
هم زوست نور و ظلمت و هم زوست کفر و دین
هم ماجرا ازوست هم او مایه صفاست
هر دم چو نو عروس کند جلوه دگر
گه بر زمین سهی و گهی بر فلک سهاست
معنی یکیست در نظر عقل دور بین
از راه صورت ار چه که بیحد و منتهاست
صد نام اگر بود بازای حقیقتی
بر اتفاق مذهب فرزانگان رواست
چیزیکه هست هست نه کم میشود نه بیش
و آن خود که نیست نیست چو سیمرغ و کیمیاست
بگذشت دورها که درین درج زرنگار
نه یک شبه فزود و نه زو یک گهر بکاست
گر شد نهان بزیر پر زاغ تیره شب
باز سفید روز مپندار کان فناست
جائی اگر ز غیبت او تیره شد جهان
جای دگر ز پرتواش آفاق با ضیاست
در دی بزیر خرقه فرو رفت زاهدی
این می پرست اوست که امروز در قباست
مقصود هر دو کون توئی از فنا مترس
چون آب زندگی تو از منبع بقاست
ایدل نمود ابن یمین راه حق بتو
گر غیر این طریق صواب آیدت خطاست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١۴ - وله ایضاً
ای دیده در شناختن حال کاینات
باید که باشدت نظری از سر انات
بنیاد کارها همه بر هفت و چار دان
نه از سر تهتک رأی از ره ثبات
زان هفت و زین چهار که مجموع یازده است
آباش هفت باشد و چارست امهات
ز آبا و امهات سه فرزند خاستند
حیوان و معدن و سوم هر سه شان نبات
محصول اینجهان همه زان هر سه زاده اند
خواهی ببحر در نگر و خواه در فلات
وانگه نظر فکن سوی دیوان اختران
مکتوب از وروان شده بی کلک و بی دوات
گاهی رسد بخیبت فرزانگان مثال
گاهی بود ببهره دیوانگان برات
گاه از رخ بساط فلک بیدقی رود
آرد شهان فیل فکن را بشاهمات
ایدل بسی رموز و اشارات در رهست
قانون عقل گیر و برو بر ره نجات
گر ظن بری که اینهمه موجود خود شدند
پس آن چرا جماد شد این گشت ذوحیات
آن کیست کو بداشت بیکجای بحر را
وز حکم کیست گشته روان دجله و فرات
هر صورتی بخویشتن ار هست میشدی
کم نامدی ز شیر گوزن و ز گور شات
هر چند هست صورت اجرام بیشمار
دارای جمله غیر یکی نیست بر ثبات
هر یک قبول فیض دگر سان همی کنند
نال ار چه نی بود نشود چون نی فتات
هستند معترف همه خلقان که خالقیست
تا آن کسان که سجده عزی کنند ولات
هر جوهر و عرض که تو بینی چو ممکنند
دانند عاقلان که بود واجبی بذات
ذاتی که در مبادی ایجاد جود او
فضل بنین ندید در افضال بر بنات
آن حی لاینام که ذات وی از ازل
دارد فراغ تا ابد از نوم و از سبات
او را پرستد آنکه خرد رهنمای اوست
خواهی ز مکه گیرش و خواهی ز سومنات
هر جا که شد کسی چو زملکش برون نشد
منزل چو مرو و بلخ و نشابور و چه هرات
چون پیروی واضع دینیت واجبست
وین هست فرض بر همه کس تا گه فوات
باری چو میروی پی سلطان شرع گیر
تا ره بری بروضه رضوان پس از ممات
دارای دین محمد مرسل که نا او
با نام ذوالجلال قرینست در صلوه
هر کو شفای درد خود از مهر او نجست
نومید از نجات رود درگه وفات
گر نکته های ابن یمین را تو منکری
هات الذی عری بک یا منکری وهات
میخواستم که قافیه وحدان بود تمام
تا مختلط بهم نشود حنظل و نبات
خود دیدم آنکه طبع ضعیفم بشایگان
کردست یکدو جا ز سر غفلت التفات
آری سزد که خورده نگیرند زانکه آب
شیرین و شور هر دو همی خیزد از قنات
یا رب بنور پاک محمد که عفو کن
ز ابن یمین گناه که طاعت نکرد و فات
طاعت ز مفلسان گنهکار خود مجوی
کز مفلسان بشرع نخواهد کسی زکات
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١۶ - وله ایضاً در تعریف بنا و مدح حکیم الدین بانی آن
اینمنزل خجسته که بس روحپرورست
از فرخی و خوش نفسی خلد دیگرست
سوزد چو آتشی غم دلها هوای او
گوئی که خاکش از ارم آبش ز کوثرست
بس دلفریب خلق فتادست وضع او
سنگش مگر ز گوهر و خشت وی از زرست
در نزهت و لطافت و رفعت نظیر او
جائی نباشد ار بود این سبز منظرست
جام جهان نمای که خوانندش آفتاب
پیش صفای سایه جامش مکدرست
تا عکس جامهاش فتادست بر زمین
صحنش چو سقف منظر مینا پر از اخترست
گر چه نکرد بانی او هیچ صورتی
دروی که آن مخالف شرع پیمبرست
فخر رسل محمد مرسل که انبیا
جمله سرند و بر سر ایشان چو افسرست
آن سیدی که خادم او بود جبرئیل
اینجاه با جلالت او بس محقرست
شهرت مجوی ابن یمین جز بنعت او
زیرا ظهور ذره بخورشید انورست
رفتیم با تخلص این شعر آبدار
کانرا اگر چنان بگذاریم ابترست
نی نی چو از صفای گچ او چو آینه
صورت نمای تست تو گوئی مصورست
والا حکیم ملت و دین کاهل فضل را
ذات شریف او اثر لطف داورست
پیدا چو آفتاب بر رأی انورش
هر نکته کان نهفته این هفت دفترست
ای افصح زمانه که طوطی روح را
الفاظ جانفزای تو چون شیر و شکرست
خصم تو خاکسار چو باد است و زین سبب
چشم و دلش مدام پر از آب و آذرست
بخت تو پایدار بکردار قطب باد
آری بود چو سایه مهریت بر سرست
یعنی علاء دولت و دین آفتاب ملک
کاندر پناه سایه او هفت کشورست
بستند اختران کمر بندگی او
صدق مرا نگر که یکی زان دو پیکرست
جاوید عمر باد که تا در پناه او
مانی درین مقام بجائی که بهترست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٧ - وله ایضاً در مدح علاءالدین محمد وزیر
امروز در زمانه دلم شاد و خرم است
وین خرمی ز مقدم دستور اعظم است
دستور جانپناه که با دولت جوان
از بدو فطرتش خرد پیر همدم است
دارای ملک و دین که ز یمن وجود او
بنیاد دین و قاعده ملک محکم است
والا علاء دولت و ملت محمد آنک
خلقش بخاصیت دم عیسی مریم است
جان و جهان مکرمت آنکس که ذات او
از روی لطف صورت روح مجسم است
تریاق جانفزای کند لطف شاملش
آن قطره را که در بن دندان ارقم است
از شعله های آتش تیغ چو برق او
پیوسته تب ملازم اعضای ضیغم است
از بیم شیر رایت عدلش همیشه گرگ
در حفظ گوسفند چو کلب معلم است
پیوسته زلف زنگی شب بهر رایتش
بر نیزه شهاب بکردار پرچم است
دائم ز غیرت کف گوهر فشانش ابر
با سینه پر آتش و با چشم پر نم است
درگاه اوست قبله آمال اهل فضل
زان چون حریم کعبه منیع و مکرم است
ایصاحبی که حکم قدر اقتدار تو
همچون قضای گنبد دوار مبرم است
رایش گشاد پرده پوشیدگان غیب
وین بس شگفت نیست جهان نیز محرم است
نرگس نشان سروری اندر جبین تو
بیند اگر چه در بصرش آفت تم است
سوسن اگر بمدح تو رطب اللسان شود
گوید بده زبان سخن ار چه که ابکم است
هنگام بخشش و گه کوشش وجود تو
رشک روان حاتم طائی و رستم است
ذات تو عالمیست که در وی فساد نیست
نی نی که ذات پاک تو اقبال عالم است
از خاک درگه تو سرشتند در ازل
آن گل که اصل خلقت حوا وآدم ا ست
ذات تو در زمان ز فلک گر مؤخر است
اما ز راه مرتبه بروی مقدم است
نعل سمند تست مه نو وزین شرف
همواره گوشواری چرخش مسلم است
از تیغ آبگون تو دیدست در جلال
دشمن دلیل قاطع ازین روی ملزم است
ای سروریکه آیت عدل است کلک تو
و آنگاه آیتی که در او ملک مدغم است
در روزگار عدل تو شاید که عاقلان
گویند بره با بچه شیر توأم است
ابن یمین چو مادح خاک جناب تست
در نظم وی نگر که بلطف آب زمزم است
با مدحت تو ضم کنم اکنون دعای خیر
آن به که با مدیح دعا نیز منضم است
پیوسته باد توسن ایام رام تو
تا اشهب زمانه مصلی ادهم است
باشی چو جم برؤیت و چون جام جم برأی
چندانک خلق را سخن از جام و از جم است
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢٠ - ایضاً له
ای سایه خدای توئی همچو آفتاب
با خاص و عام بر سر اظهار تربیت
گرد بسیط خاک فلک دورها بگشت
قادر نیافت کس چو تو برکار تربیت
مهر ترا مهندس فکر تو دوختست
بر هر دلی که هست ز مسمار تربیت
من بنده کمینه که ننواخت مدتی
لطف توأم بلفظ گهر بار تربیت
یکچند اگر بخانه چو ذره نتافتم
از آفتاب رأی تو انوار تربیت
ور شد حسود مانع آن کافتدم بدست
از بحر جود گوهر شهوار تربیت
شکر خدا که باز پس افتاد کار آنک
پیش تو کرد در حقم انکار تربیت
دی گفت فخر ملت و دین آنکه عقل او
داند نکو طریقه و هنجار تربیت
کز آصف زمانه شنیدم که بعد ازین
ابن یمین شدست سزاوار تربیت
گفتم بلی درین سخنم نیست شبهه ئی
زیرا که میرسد بمن آثار تربیت
در حق من بسیط جهان سربسر گرفت
چون صیت عدل شاملش اخبار تربیت
وقتست اگر بسایه لطفم در آورد
آن دوحه مبارک پر بار تربیت
خوشگوی بلبلی چو من آخر دریغ نیست
محروم و بی نصیب ز گلزار تربیت
تا هست عادت اهل کرم را که مینهند
بر کتف فاضلان جهان بار تربیت
بادا روان ز عامل دیوان لطف او
بر اهل فضل متصل ادرار تربیت
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢۴ - قصیده فی المنقبه
خرم دلی که مجمع سودای حیدرست
فرخ سری که خاک کف پای حیدرست
جائیکه جبرئیل بدانجا نمیرسد
برتر هزار مرتبه ز آن جای حیدرست
در دعوت ملائکه بر خوان آرزو
هر نعمتی که هست به آلای حیدرست
در خطیر معرفت سر کاینات
یک قطره حقیر ز دریای حیدرست
علمی که هست عالم افلاک را زبر
عکسی ز نور خاطر دانای حیدرست
کس حال کاینات به علم الیقین ندید
ور دید کار دیده بینای حیدرست
عقل ار چه در ممالک هستی سرآمدست
دیوانه وار واله و شیدای حیدرست
شمع جهانفروز که خوانندش آفتاب
برقی ز تاب مشعله رأی حیدرست
گر ممکن است معجزه ئی از پس نبی
الفاظ جانفزای دلارای حیدرست
دانی که عرش چیست بر اهل معرفت
اول قدم ز منبر والای حیدرست
از صبغه الله ار بیقین آگهیت نیست
هست اتفاق عقل که سیمای حیدرست
ز آنروی بر وحوش جهان شیر شد امیر
کان هم یکی ز جمله اسمای حیدرست
لطفی که در خزانه غیب است مد خر
اظهار آن بسیرت زیبای حیدرست
فرزانگان عالم غیب آنچه داشتند
از رازها نهان همه پیدای حیدرست
با جبرئیل هم ننهادند در میان
سری که در صمیم سویدای حیدرست
هر چند دارد ابن یمین جرم بیشمار
اما از آن چه باک که مولای حیدرست
بیشک بدینوسیله که دارم مقام من
روز جزا بحضرت اعلای حیدرست
نندیشم از تزلزل اقدام کاعتصام
من بنده را بحبل تولای حیدرست
فردا که اختیار دهندم که جای گیر
گیرم بخلد جای که مأوای حیدرست