تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸۰ - بشست از دیده شرم و از حیا روی
بشست از دیده شرم و از حیا روی
فغان از دست آن بی شرم دلخوی
چه مایه رنج دیدم از جفایش
کشیدم بس بلا از فعل بدگوی
چه خون از دست جورش در جگر رفت
چه اشک از دیده ها در رفت در جوی
به میدان جفا دیدی که خوردیم
بسی چوگان غم زان دست و بازوی
درآمد عقل سرگردانم از پای
به سر گردیدم اندر خاک چون گوی
نیامد هیچ وقت اندر دماغم
ز باغ مهربانیش یکی بوی
هزارت آفرین بر جان و تن باد
که آزارم نجستی یک سر موی
تو بیداد آنچه بتوانست کردی
نگفتی چون کنم من روی در روی
فغان از دست آن بی شرم دلخوی
چه مایه رنج دیدم از جفایش
کشیدم بس بلا از فعل بدگوی
چه خون از دست جورش در جگر رفت
چه اشک از دیده ها در رفت در جوی
به میدان جفا دیدی که خوردیم
بسی چوگان غم زان دست و بازوی
درآمد عقل سرگردانم از پای
به سر گردیدم اندر خاک چون گوی
نیامد هیچ وقت اندر دماغم
ز باغ مهربانیش یکی بوی
هزارت آفرین بر جان و تن باد
که آزارم نجستی یک سر موی
تو بیداد آنچه بتوانست کردی
نگفتی چون کنم من روی در روی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸۶ - خوشش رنگ و خوشش روی و خوشش بوی
خوشش رنگ و خوشش روی و خوشش بوی
خوشش عارض خوشش زلف و خوشش موی
خوشش آن جعد مشکین بر بناگوش
خوشش قامت خوشش چشم و خوش ابروی
خوشش آن لفظ و گفتار چو شکر
خوشش لعل لب شیرین دلجوی
خوشش قند و خوشش قد چو شمشاد
خوشش بر قامت رعنا دو گیسوی
امیدم بود بر وصل چنان یار
که بنشینم زمانی روی بر روی
به بوی آنکه بوسم خاک پایش
به سر گردم چو گویی اندر این کوی
نکرد او رحمتی بر حال زارم
به رویم گرچه دید از خون دل جوی
جهان را در فراقت حال زارست
به فریاد جهان رس ای جهانجوی
خوشش عارض خوشش زلف و خوشش موی
خوشش آن جعد مشکین بر بناگوش
خوشش قامت خوشش چشم و خوش ابروی
خوشش آن لفظ و گفتار چو شکر
خوشش لعل لب شیرین دلجوی
خوشش قند و خوشش قد چو شمشاد
خوشش بر قامت رعنا دو گیسوی
امیدم بود بر وصل چنان یار
که بنشینم زمانی روی بر روی
به بوی آنکه بوسم خاک پایش
به سر گردم چو گویی اندر این کوی
نکرد او رحمتی بر حال زارم
به رویم گرچه دید از خون دل جوی
جهان را در فراقت حال زارست
به فریاد جهان رس ای جهانجوی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۰ - الهی یا الهی یا الهی
الهی یا الهی یا الهی
به فضلت چون جهانی را پناهی
دلش را تازه دار از نور ایمان
تنش را دور گردان از تباهی
خداوندی تو و ما بندگانیم
نکو باشد به بنده هرچه خواهی
ز شر ظالمانش دور گردان
برون آور سپیدیش از سیاهی
به لطفت گرچه بس امیدوارست
ولی شرمنده است از هر گناهی
مشو نومید از وصلش تو زنهار
دلا می ساز اگر تو مرد راهی
به فضلت چون جهانی را پناهی
دلش را تازه دار از نور ایمان
تنش را دور گردان از تباهی
خداوندی تو و ما بندگانیم
نکو باشد به بنده هرچه خواهی
ز شر ظالمانش دور گردان
برون آور سپیدیش از سیاهی
به لطفت گرچه بس امیدوارست
ولی شرمنده است از هر گناهی
مشو نومید از وصلش تو زنهار
دلا می ساز اگر تو مرد راهی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۱ - ز روی لطف کن در من نگاهی
ز روی لطف کن در من نگاهی
که تا گردم ز جانت نیکخواهی
چو حلقه بر درت سرگشته ز آنم
که در خوان وصالم نیست راهی
وصالت از خدا خواهم به زاری
نخواهم غیر از این مالی و جاهی
دل مسکین سرگردان ما را
نباشد جز سر زلفت پناهی
به جان تو که در مهرت نکردم
به غیر از عشق ورزیدن گناهی
گناهی من اگر کردم خدا را
شد اکنون آب چشمم عذرخواهی
نگوید در غمت جز مردم چشم
ندارم ای عزیز من گواهی
گذاری گر کنی سویم ببینی
ز مهرت رسته بر خاکم گیاهی
شود قلب جهان چون زر سراسر
اگر لطفت کند در ما نگاهی
وگر لطفت نباشد دستگیرم
جهان بر ما چو زندان است و چاهی
رخش را چون کنم تشبیه با ماه
که یک شب بدر باشد هر به ماهی
چه نسبت زلف او با مشک تاتار
که باشد در جهان او را سیاهی
ز آهم رومکش درهم که باشد
ضرورت زنگ آئینه ز آهی
که تا گردم ز جانت نیکخواهی
چو حلقه بر درت سرگشته ز آنم
که در خوان وصالم نیست راهی
وصالت از خدا خواهم به زاری
نخواهم غیر از این مالی و جاهی
دل مسکین سرگردان ما را
نباشد جز سر زلفت پناهی
به جان تو که در مهرت نکردم
به غیر از عشق ورزیدن گناهی
گناهی من اگر کردم خدا را
شد اکنون آب چشمم عذرخواهی
نگوید در غمت جز مردم چشم
ندارم ای عزیز من گواهی
گذاری گر کنی سویم ببینی
ز مهرت رسته بر خاکم گیاهی
شود قلب جهان چون زر سراسر
اگر لطفت کند در ما نگاهی
وگر لطفت نباشد دستگیرم
جهان بر ما چو زندان است و چاهی
رخش را چون کنم تشبیه با ماه
که یک شب بدر باشد هر به ماهی
چه نسبت زلف او با مشک تاتار
که باشد در جهان او را سیاهی
ز آهم رومکش درهم که باشد
ضرورت زنگ آئینه ز آهی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۷ - نمی یابم به درد دل دوایی
نمی یابم به درد دل دوایی
ز دست جور شوخ دلربایی
بگو شاها چه ننگ و عار خیزد
نظر گر افکنی سوی گدایی
گذاری کی کنی سوی ضعیفان
رسد در گوشت از ما هم دعایی
ز خود بیگانه ام مشمر از این بیش
مکن بیگانگی با آشنایی
طبیب درد من چون دوست باشد
بگو تا خود ز که جویم دوایی
چرا ای دوست در دوران وصلت
نباشد کار ما بی ماجرایی
چو بالایش بدیدم گفتم ای دل
نه بالا باشد آن باشد بلایی
تویی سلطان حسن آخر چه باشد
اگر رحمت کنی بر بینوایی
ترحّم کن به حال دردمندان
که باشد نیک و یابی هم جزایی
ز دست جور شوخ دلربایی
بگو شاها چه ننگ و عار خیزد
نظر گر افکنی سوی گدایی
گذاری کی کنی سوی ضعیفان
رسد در گوشت از ما هم دعایی
ز خود بیگانه ام مشمر از این بیش
مکن بیگانگی با آشنایی
طبیب درد من چون دوست باشد
بگو تا خود ز که جویم دوایی
چرا ای دوست در دوران وصلت
نباشد کار ما بی ماجرایی
چو بالایش بدیدم گفتم ای دل
نه بالا باشد آن باشد بلایی
تویی سلطان حسن آخر چه باشد
اگر رحمت کنی بر بینوایی
ترحّم کن به حال دردمندان
که باشد نیک و یابی هم جزایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۹ - بیا جانا که دردم را دوایی
بیا جانا که دردم را دوایی
ز جان مشتاقتم آخر کجایی
نمی بینم جهان را بی جمالت
تو می دانی که نور چشم مایی
ندارم بی تو یک دم صبر و آرام
بگو تا کی کنی از ما جدایی
تو جان رفته ای از بر خدا را
نه وقت آمد که بازم با تن آیی
اگر یک شب درآیی از درم شاد
بود در شأن من لطف خدایی
نیامد وقت آن جانا که از لطف
عنان دوستی سویم گرایی
چرا بیگانه وش گشتی به یکبار
که برچیدی بساط آشنایی
نکردی رحمتی بر حال زارم
نگارا پیشه کردی بی وفایی
تو سلطان جهانی من گدایت
کنم از جانب وصلت گدایی
ز جان مشتاقتم آخر کجایی
نمی بینم جهان را بی جمالت
تو می دانی که نور چشم مایی
ندارم بی تو یک دم صبر و آرام
بگو تا کی کنی از ما جدایی
تو جان رفته ای از بر خدا را
نه وقت آمد که بازم با تن آیی
اگر یک شب درآیی از درم شاد
بود در شأن من لطف خدایی
نیامد وقت آن جانا که از لطف
عنان دوستی سویم گرایی
چرا بیگانه وش گشتی به یکبار
که برچیدی بساط آشنایی
نکردی رحمتی بر حال زارم
نگارا پیشه کردی بی وفایی
تو سلطان جهانی من گدایت
کنم از جانب وصلت گدایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۱ - بتا بدمهر و سنگین دل چرایی
بتا بدمهر و سنگین دل چرایی
چرا با وصل ما در ماجرایی
چو ما از جان و دل یکباره جانا
تو را گشتیم تو آخر که رایی
نظر بر من کن و بر حال زارم
به جان آمد دلم در بی نوایی
ز خوان وصلت ای دلبر خدا را
بگو تا کی کنم باری گدایی
نگارینا به هجرانم مرنجان
مکن زین بیشتر از ما جدایی
جفا زین بیشتر مپسند بر ما
ز دل بیرون کن ای دل بیوفایی
گر اندازی نظر بر من عجب نیست
منم گنجشک و تو مرغ همایی
بگستر سایه بر من کز فر تو
مگر باشد که یابم روشنایی
مکن بیگانگی با ما اگرچه
جهان با کس نکردست آشنایی
چرا با وصل ما در ماجرایی
چو ما از جان و دل یکباره جانا
تو را گشتیم تو آخر که رایی
نظر بر من کن و بر حال زارم
به جان آمد دلم در بی نوایی
ز خوان وصلت ای دلبر خدا را
بگو تا کی کنم باری گدایی
نگارینا به هجرانم مرنجان
مکن زین بیشتر از ما جدایی
جفا زین بیشتر مپسند بر ما
ز دل بیرون کن ای دل بیوفایی
گر اندازی نظر بر من عجب نیست
منم گنجشک و تو مرغ همایی
بگستر سایه بر من کز فر تو
مگر باشد که یابم روشنایی
مکن بیگانگی با ما اگرچه
جهان با کس نکردست آشنایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۴ - چنین بیگانه وش آخر چرایی
چنین بیگانه وش آخر چرایی
نیاید از تو بوی آشنایی
جفا چندین مکن بر دردمندان
ز حد بردن نشاید بی وفایی
بکردی خشم و از چشمم برفتی
چو جان کردی ز تن باری جدایی
به درد دل گرفتارم خدا را
بیا جانا که دردم را دوایی
اگر شاه جهانم ور فقیرم
کنم در کوچه وصلت گدایی
چو جانی از تنم بیرون مرو ز آنک
چو رفتی از تنم کی با پس آیی
اسیر خار هجرانم نگارا
چه باشد کز در وصلم درآیی
به رندان خراباتی نظر کن
مکن زین بیش با ما پارسایی
تو و سلطانی و ناز و تنعّم
جهان و بی دلی و بی نوایی
نیاید از تو بوی آشنایی
جفا چندین مکن بر دردمندان
ز حد بردن نشاید بی وفایی
بکردی خشم و از چشمم برفتی
چو جان کردی ز تن باری جدایی
به درد دل گرفتارم خدا را
بیا جانا که دردم را دوایی
اگر شاه جهانم ور فقیرم
کنم در کوچه وصلت گدایی
چو جانی از تنم بیرون مرو ز آنک
چو رفتی از تنم کی با پس آیی
اسیر خار هجرانم نگارا
چه باشد کز در وصلم درآیی
به رندان خراباتی نظر کن
مکن زین بیش با ما پارسایی
تو و سلطانی و ناز و تنعّم
جهان و بی دلی و بی نوایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۱۱ - جفا تا کی کنی بر ما نگویی
جفا تا کی کنی بر ما نگویی
به خون دیده رویم چند شویی
به جان آمد دل من از جفایت
مکن زین بیش با ما تندخویی
مکن زین بیش خواری بر عزیزان
که در عالم نماند جز نکویی
چو جان و دل بدادم در غم تو
بگو تا از من مسکین چه جویی
دلا بنشین و کنج عافیت گیر
به کوی بی وفایان چند پویی
ندارد با من او یاری ندارد
جهان با درد بی درمان چه گویی
بجز صبرت نباشد هیچ تدبیر
که با درد و غمش سنگ و سبویی
چو رفتت آبرو در عشق بازی
مکن با طبع و خویش سخت رویی
به جان تو که بوی مهرت آید
اگر یک روز خاک ما ببویی
به خون دیده رویم چند شویی
به جان آمد دل من از جفایت
مکن زین بیش با ما تندخویی
مکن زین بیش خواری بر عزیزان
که در عالم نماند جز نکویی
چو جان و دل بدادم در غم تو
بگو تا از من مسکین چه جویی
دلا بنشین و کنج عافیت گیر
به کوی بی وفایان چند پویی
ندارد با من او یاری ندارد
جهان با درد بی درمان چه گویی
بجز صبرت نباشد هیچ تدبیر
که با درد و غمش سنگ و سبویی
چو رفتت آبرو در عشق بازی
مکن با طبع و خویش سخت رویی
به جان تو که بوی مهرت آید
اگر یک روز خاک ما ببویی
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۵ - کسی راه غمش را سر نبردست
کسی راه غمش را سر نبردست
ازین خونخواره ره جان درنبردست
چه دامست این که یک فرخنده طایر
برون زین دام بال و پر نبردست
بجز من کاورم دین و دلت پیش
کسی کالا بغارتگر نبردست
هلاک همت آن تشنه کامم
که نام چشمه کوثر نبردست
چگویم از گرفتاری به مرغی
که هرگز سر بزیر پر نبردست
کسی از روز ما آگاهیش نیست
که در هجران شبی را سر نبردست
طبیب از عشق با آنکس چگویم
کزین می بهره یک ساغر نبردست
ازین خونخواره ره جان درنبردست
چه دامست این که یک فرخنده طایر
برون زین دام بال و پر نبردست
بجز من کاورم دین و دلت پیش
کسی کالا بغارتگر نبردست
هلاک همت آن تشنه کامم
که نام چشمه کوثر نبردست
چگویم از گرفتاری به مرغی
که هرگز سر بزیر پر نبردست
کسی از روز ما آگاهیش نیست
که در هجران شبی را سر نبردست
طبیب از عشق با آنکس چگویم
کزین می بهره یک ساغر نبردست
طبیب اصفهانی : مثنوی
قصه سلطان محمود غزنوی با غلامش
شنیدم من که محمود جوانبخت
که بودش در جهان هم تاج و هم تخت
نه غزنینش همی زیر نگین بود
که سلطان همه روی زمین بود
غلامی داشت از خاصان و نامش
ایاز و جمله خاصان غلامش
غلامی بر جوانی دلربائی
هوس بیگانه ای عشق آشنائی
نه تنها بود سلطان بنده او
بسا سلطان بخاک افکنده او
دل سلطان بعشقش گشت مایل
دلست این و نیفتد کار با دل
بهر کاریش بودی صد بهانه
نبودی تا ایازش در میانه
سخن جزو صف آن سرچشمه نوش
نگفتی و نکردی از کسی گوش
گهی از عارضش گفتی گه از رخ
زهی چون اختر تابنده فرخ
گهی از لعل و آن لعل قدح نوش
گهی از گوش و آن در بناگوش
گهی از طره چون مشگ نابش
گهی از چشم و چشم نیمخوابش
غرض در شهر شد آن راز گفته
علم زد آتش در دل نهفته
همه خاصان شدند آگاه واز رشگ
فرو می ریختند از دیده ها اشگ
ازین غیرت گریبان چاک کردند
وزین حسرت نشیمن خاک کردند
که ما هم بنده درگاه شاهیم
همه دیرینه دولتخواه شاهیم
چه شد آخر که شه با ما جفا کرد
حقوق خدمت دیرین رها کرد
بما تا چند سلطان اینچنین است
که گه با ما بخشم و گه بکین است
همان بهتر که از ما هوشیاری
که گیرد شاه از حرفش شماری
ز کار عشق آن ماه دو هفته
ز سلطان باز پرسد رفته رفته
ز خاصانش یکی دلداده از دست
پی تقدیم این خدمت کمر بست
نخستین کرد سلطان را دعائی
دعای با تظلم آشنائی
براهت بخت یار و چرخ یاور
بدستت گاه تیغ و گاه ساغر
ز جور دهر جانت در امان باد
دلت بازیردستان مهربان باد
باین گفتار چون شر را دعا کرد
زمین بوسید و عرض مدعا کرد
که شاها در جهانت هست نامی
چه می خواهی تو از عشق غلامی
غلامی را کجا آن قدر و مقدار
که باشد چون تو شاهی را سزاوار
بسا می بینمت از خویش غافل
نمی سوزد چرا بر دولتت دل
خردمندی زدی دوشینه فالی
همانا اخترت دارد وبالی
بجز حرف ایازت بر زبان نیست
سخن از آنچه باید در میان نیست
دریغا بخت شه را خواب برده ست
که پنداری جهان را آب برده ست
دریغا بخت سلطان خفته تا چند
ازین غم خاطرش آشفته تا چند
ازو سلطان چو این پیغام بشنید
چو این پیغام را هر شام بشنید
بسی گردید گریان و همی گفت
میان گریه خندان و همی گفت
دریغا کار ما را با دل افتاد
بدل افتاد کار و مشکل افتاد
دل محمود در دست ایازست
که کار دل همه عجز و نیازست
مبادا از دلم پرسی که چونست
که چون کاوش کنی دریای خونست
نمی دانم دلم را این چه حالست
که غمناکست و در عین وصالست
دلم دردا بحال مشکلم سوخت
که آتش نیست پیدا و دلم سوخت
بگو تا کی خرابم داری ای دل
قرین اضطرابم داری ای دل
شبانم تیره و خواب مرا نه
لبانم تشنه وآبی مرا نه
بخون گشته دلم رحمی که وقتست
بکار مشکلم رحمی، که وقتست
ولی با آن صنم عشقم هوس نیست
که می دانم هوس را عاقبت چیست
بغیر از عشق پاکم نیست منظور
که چشم من مباد از روی او دور
ز خاک اوست پنداری گل من
مبادا خالی از یادش دل من
مرا زنهار نشماری هوسناک
که دست ماست چون دامان او پاک
بود اما چو مهرش پرتوافکن
بغمازان شود این راز روشن
که نه از بادحسنش شدم مست
دلم رفت از خرامیدنش از دست
شما را نیست در گوهر فروغی
که پندارید می گویم دروغی
چو شه را جان ازین اندوه بگداخت
بعزم دشت روزی خیمه افراخت
شکار افکن پی سیری و گشتی
همی رفتند از دشتی بدشتی
همه چون دامن صحرا گرفتند
بمستی نشئه از صهبا گرفتند
ز نزدیکان شد گفتا جوانی
که می آید به چشمم کاروانی
بگفتا شه غلامان را که پویند
ز حال کاروانی باز جویند
کزین آمد شدن، مقصودشان چیست
ازین منزل بریدن سودشان چیست
پس از رفتن چو یک یک بازگشتند
بخاصان دگر دمساز گشتند
بشه گفتند ایشان کاروانند
که در اندیشه سود وزیانند
بما از آنچه باید باز گفتند
نپنداریم رازی را نهفتند
گرفتیم آنچه می بایست در گوش
دریغا گشت از خاطر فراموش
پس آنگه گفت سلطان کای ظریفان
که با شاهید دیرینه حریفان
همه تیغ زبان بر من کشیدید
چگویم زانچه گفتید و شنیدید
خبر گیرید ایاز اینجاست یا نه
شکار افکن سوی صحراست یا نه
بگفتندش که اینجا حاضرست او
پی خدمتگزاری ناظرست او
بگفتا پس ایاز نکته دان را
ایاز نکته دان خوش بیان را
که رو تا کاروان و حالشان پرس
زکار و بار نیکوفالشان پرس
بگو از آنچه باید گفت و گو کرد
بجو از آنچه باید جستجو کرد
ایاز کاردان بس شادمان شد
زمین بوسید و سوی کاروان شد
چو شد آنجا با کرامش فزودند
به میر کاروانش ره نمودند
بشارت داد میرکاروان را
نوازش کرد دیگر رهروان را
خبر پرسید از آغاز و انجام
نخستین آنکه از مصرید یا شام
چه می پوئید و با که کار دارید
چه می جوئید و چه دربار دارید
چو از این سرزمین بندید محمل
کدامین شهر را سازید منزل
بگفتندش که ما از شهر چینیم
زشهر چین و از آن سرزمینیم
متاع ما متاعی نیست لایق
که باشد طبع شاهان را موافق
زمصر و شام ما را آگهی نیست
متاع ما بجز دست تهی نیست
ازین جنبش اگر گیریم آرام
بجز ایزد که می داند سرانجام
چو از این سرزمین رحلت نمائیم
خدا داند کجا محمل گشائیم
غرض از آنچه باید باز پرسید
خبر زآغاز و از انجام پرسید
چو شد کاروان و شاد برگشت
خرابی رفته بود آباد برگشت
بگفتی آنچه باشد گفتنی بود
بسفتی هر گهر کو سفتنی بود
پس آنگه شه در آوردش در آغوش
هزارش بوسه دادی بر لب نوش
بگفت او را که بدخواهت خجل باد
تو گر خون مرا ریزی بحل باد
ایاز، آن خسروی کش من غلامم
به عشق او برآید کاش نامم
کزین پس چون زمن دستان نگارند
یکی از عشقبازانم شمارند
که بودش در جهان هم تاج و هم تخت
نه غزنینش همی زیر نگین بود
که سلطان همه روی زمین بود
غلامی داشت از خاصان و نامش
ایاز و جمله خاصان غلامش
غلامی بر جوانی دلربائی
هوس بیگانه ای عشق آشنائی
نه تنها بود سلطان بنده او
بسا سلطان بخاک افکنده او
دل سلطان بعشقش گشت مایل
دلست این و نیفتد کار با دل
بهر کاریش بودی صد بهانه
نبودی تا ایازش در میانه
سخن جزو صف آن سرچشمه نوش
نگفتی و نکردی از کسی گوش
گهی از عارضش گفتی گه از رخ
زهی چون اختر تابنده فرخ
گهی از لعل و آن لعل قدح نوش
گهی از گوش و آن در بناگوش
گهی از طره چون مشگ نابش
گهی از چشم و چشم نیمخوابش
غرض در شهر شد آن راز گفته
علم زد آتش در دل نهفته
همه خاصان شدند آگاه واز رشگ
فرو می ریختند از دیده ها اشگ
ازین غیرت گریبان چاک کردند
وزین حسرت نشیمن خاک کردند
که ما هم بنده درگاه شاهیم
همه دیرینه دولتخواه شاهیم
چه شد آخر که شه با ما جفا کرد
حقوق خدمت دیرین رها کرد
بما تا چند سلطان اینچنین است
که گه با ما بخشم و گه بکین است
همان بهتر که از ما هوشیاری
که گیرد شاه از حرفش شماری
ز کار عشق آن ماه دو هفته
ز سلطان باز پرسد رفته رفته
ز خاصانش یکی دلداده از دست
پی تقدیم این خدمت کمر بست
نخستین کرد سلطان را دعائی
دعای با تظلم آشنائی
براهت بخت یار و چرخ یاور
بدستت گاه تیغ و گاه ساغر
ز جور دهر جانت در امان باد
دلت بازیردستان مهربان باد
باین گفتار چون شر را دعا کرد
زمین بوسید و عرض مدعا کرد
که شاها در جهانت هست نامی
چه می خواهی تو از عشق غلامی
غلامی را کجا آن قدر و مقدار
که باشد چون تو شاهی را سزاوار
بسا می بینمت از خویش غافل
نمی سوزد چرا بر دولتت دل
خردمندی زدی دوشینه فالی
همانا اخترت دارد وبالی
بجز حرف ایازت بر زبان نیست
سخن از آنچه باید در میان نیست
دریغا بخت شه را خواب برده ست
که پنداری جهان را آب برده ست
دریغا بخت سلطان خفته تا چند
ازین غم خاطرش آشفته تا چند
ازو سلطان چو این پیغام بشنید
چو این پیغام را هر شام بشنید
بسی گردید گریان و همی گفت
میان گریه خندان و همی گفت
دریغا کار ما را با دل افتاد
بدل افتاد کار و مشکل افتاد
دل محمود در دست ایازست
که کار دل همه عجز و نیازست
مبادا از دلم پرسی که چونست
که چون کاوش کنی دریای خونست
نمی دانم دلم را این چه حالست
که غمناکست و در عین وصالست
دلم دردا بحال مشکلم سوخت
که آتش نیست پیدا و دلم سوخت
بگو تا کی خرابم داری ای دل
قرین اضطرابم داری ای دل
شبانم تیره و خواب مرا نه
لبانم تشنه وآبی مرا نه
بخون گشته دلم رحمی که وقتست
بکار مشکلم رحمی، که وقتست
ولی با آن صنم عشقم هوس نیست
که می دانم هوس را عاقبت چیست
بغیر از عشق پاکم نیست منظور
که چشم من مباد از روی او دور
ز خاک اوست پنداری گل من
مبادا خالی از یادش دل من
مرا زنهار نشماری هوسناک
که دست ماست چون دامان او پاک
بود اما چو مهرش پرتوافکن
بغمازان شود این راز روشن
که نه از بادحسنش شدم مست
دلم رفت از خرامیدنش از دست
شما را نیست در گوهر فروغی
که پندارید می گویم دروغی
چو شه را جان ازین اندوه بگداخت
بعزم دشت روزی خیمه افراخت
شکار افکن پی سیری و گشتی
همی رفتند از دشتی بدشتی
همه چون دامن صحرا گرفتند
بمستی نشئه از صهبا گرفتند
ز نزدیکان شد گفتا جوانی
که می آید به چشمم کاروانی
بگفتا شه غلامان را که پویند
ز حال کاروانی باز جویند
کزین آمد شدن، مقصودشان چیست
ازین منزل بریدن سودشان چیست
پس از رفتن چو یک یک بازگشتند
بخاصان دگر دمساز گشتند
بشه گفتند ایشان کاروانند
که در اندیشه سود وزیانند
بما از آنچه باید باز گفتند
نپنداریم رازی را نهفتند
گرفتیم آنچه می بایست در گوش
دریغا گشت از خاطر فراموش
پس آنگه گفت سلطان کای ظریفان
که با شاهید دیرینه حریفان
همه تیغ زبان بر من کشیدید
چگویم زانچه گفتید و شنیدید
خبر گیرید ایاز اینجاست یا نه
شکار افکن سوی صحراست یا نه
بگفتندش که اینجا حاضرست او
پی خدمتگزاری ناظرست او
بگفتا پس ایاز نکته دان را
ایاز نکته دان خوش بیان را
که رو تا کاروان و حالشان پرس
زکار و بار نیکوفالشان پرس
بگو از آنچه باید گفت و گو کرد
بجو از آنچه باید جستجو کرد
ایاز کاردان بس شادمان شد
زمین بوسید و سوی کاروان شد
چو شد آنجا با کرامش فزودند
به میر کاروانش ره نمودند
بشارت داد میرکاروان را
نوازش کرد دیگر رهروان را
خبر پرسید از آغاز و انجام
نخستین آنکه از مصرید یا شام
چه می پوئید و با که کار دارید
چه می جوئید و چه دربار دارید
چو از این سرزمین بندید محمل
کدامین شهر را سازید منزل
بگفتندش که ما از شهر چینیم
زشهر چین و از آن سرزمینیم
متاع ما متاعی نیست لایق
که باشد طبع شاهان را موافق
زمصر و شام ما را آگهی نیست
متاع ما بجز دست تهی نیست
ازین جنبش اگر گیریم آرام
بجز ایزد که می داند سرانجام
چو از این سرزمین رحلت نمائیم
خدا داند کجا محمل گشائیم
غرض از آنچه باید باز پرسید
خبر زآغاز و از انجام پرسید
چو شد کاروان و شاد برگشت
خرابی رفته بود آباد برگشت
بگفتی آنچه باشد گفتنی بود
بسفتی هر گهر کو سفتنی بود
پس آنگه شه در آوردش در آغوش
هزارش بوسه دادی بر لب نوش
بگفت او را که بدخواهت خجل باد
تو گر خون مرا ریزی بحل باد
ایاز، آن خسروی کش من غلامم
به عشق او برآید کاش نامم
کزین پس چون زمن دستان نگارند
یکی از عشقبازانم شمارند
طبیب اصفهانی : مثنوی
ساقی نامه
بیا ساقی دلم آشفته تست
درین میخانه گفته گفته تست
بده جامی که بس حالم خرابست
دل اندوهناکم در عذابست
طبیبا چون ترا طی شد جوانی
گذشت ایام عیش وکامرانی
کنون اندیشه کن وقتست وقتست
خموشی پیشه کن وقتست وقتست
بکنج بی کسی رو با دل خوش
که کنج بی کسی جائیست دلکش
بسا محفل بسا مجلس که دیدی
بسا کز جام عشرت می کشیدی
کناری رو چو تیرت از کمان جست
خجل منشین شکارت چون شد از دست
گریزان شو زمشت جاهلی چند
بده دستی بدست کاهلی چند
که شاید عاقبت کامت برآید
میان کاملان نامت برآید
زتنهائی دلت آشفته تا کی
رفیقان رفته و تو خفته تا کی
درین وادی مکن خوابی و برخیز
ازین چشمه بکش آبی و برخیز
اگر گردی چو اختر گرد آفاق
شوی تا بر سر این نیلوفری طاق
درون پرده راه جستجو نیست
همه اسرار و اذن گفتگو نیست
بود اسرار پنهانت شود حل
برآئی چون برین خاکستری تل
خداوندا «طبیب » منفعل را
اسیر خاکدان آب و گل را
از این زندان غم آزادیش بخش
درین ویران ره آبادیش بخش
منم چون لاله در هامون نشسته
بخاک افتاده و در خون نشسته
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
نشسته تا کمر چون کوه در سنگ
نمی بینم درین صحرای اندوه
هم آوازی که با ما خاست جز کوه
ولی او هم هم آوازی چه داند
جمادی رسم دمسازی چه داند
درین میخانه گفته گفته تست
بده جامی که بس حالم خرابست
دل اندوهناکم در عذابست
طبیبا چون ترا طی شد جوانی
گذشت ایام عیش وکامرانی
کنون اندیشه کن وقتست وقتست
خموشی پیشه کن وقتست وقتست
بکنج بی کسی رو با دل خوش
که کنج بی کسی جائیست دلکش
بسا محفل بسا مجلس که دیدی
بسا کز جام عشرت می کشیدی
کناری رو چو تیرت از کمان جست
خجل منشین شکارت چون شد از دست
گریزان شو زمشت جاهلی چند
بده دستی بدست کاهلی چند
که شاید عاقبت کامت برآید
میان کاملان نامت برآید
زتنهائی دلت آشفته تا کی
رفیقان رفته و تو خفته تا کی
درین وادی مکن خوابی و برخیز
ازین چشمه بکش آبی و برخیز
اگر گردی چو اختر گرد آفاق
شوی تا بر سر این نیلوفری طاق
درون پرده راه جستجو نیست
همه اسرار و اذن گفتگو نیست
بود اسرار پنهانت شود حل
برآئی چون برین خاکستری تل
خداوندا «طبیب » منفعل را
اسیر خاکدان آب و گل را
از این زندان غم آزادیش بخش
درین ویران ره آبادیش بخش
منم چون لاله در هامون نشسته
بخاک افتاده و در خون نشسته
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
نشسته تا کمر چون کوه در سنگ
نمی بینم درین صحرای اندوه
هم آوازی که با ما خاست جز کوه
ولی او هم هم آوازی چه داند
جمادی رسم دمسازی چه داند
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۴۰ - دم گیتی معنبر می نماید
دم گیتی معنبر می نماید
چمن از خلد خوشتر می نماید
هوا از صبح لوئلؤ می فشاند
جهان از باد زیور می نماید
صبا را خیرمقدم گوی زیراک
نسیمش روح پرور می نماید
به توقیع شریف صبغة الله
جهان بر گل مقرر می نماید
زهی باد سحر لله درک
که لطف آب از آذر می نماید
شقایق داغ بر دل زان نشسته است
که گلبن دست بر سر می نماید
چمن شد طوطیی کز شکل لاله
غراب آتشین پس می نماید
سپهر از باد صبح و ژاله و گل
بر آتش عود و شکر می نماید
زهی شکر زهی آتش زهی عود
که این پیروزه مجمر می نماید
ز بهر بوسه می دان از لب گل
که سوسن از دهن زر می نماید
به مهر باد صبح است آن زر خشک
که هر دم سوسن تر می نماید
مکن شوخی و شوخی بین ز نرگس
که عطارست و زرگر می نماید
قلم در توبه، خطر در عافیت کش
که گل صد ز چو دفتر می نماید
جهان از باد، کش جانها فدا باد
چو بزم صدر کشور می نماید
نظام الملک ثانی عز نصره
که از کف بحر اخضر می نماید
محمد زبده دوران گردون
که بر گردون مظفر می نماید
سلاله طاهر مختار کز قدر
فزون از چرخ و اختر می نماید
فلک پیشش به زانو می نشیند
جهان با او محقر می نماید
ز کلکش کز لقا بیمار شکل است
بسا خط کان مزور می نماید
کلهداری است کز یک پیچ دستار
مقامات صد افسر می نماید
لسان الثور را بین وقت مدحش
که چون جوزا سخنور می نماید
دم روح القدس می خوان دمش را
که این با آن برابر می نماید
مطهر ذات او از لفظ قدسی
همه روح مصور می نماید
تعالی الله چه لفظ است این همه لطف
که آن ذات مطهر می نماید
وثاق اوست این بام مدور
که همچون حلقه بر در می نماید
وشاق اوست این چرخ رسن باز
که بیدل همچو چنبر می نماید
ز فر شاه دان کو گاه توقیع
ز ظلمت چشمه خور می نماید
خضروار از سر کلک آب حیوان
به تأیید سکندر می نماید
بدان عشوه که یابد نقش نامش
فلک پیروزه منظر می نماید
بدان تهمت که روبد خاک راهش
صبا فراش پیکر می نماید
به ذات آنکه امرش در سه ظلمت
بنا از چار گوهر می نماید
ولی از نسل آدم می گزیند
خلیل از صلب آزر می نماید
ز آب و خون درین مرکز ز قدرت
هزاران صنع در خور می نماید
ز آبی روی یوسف می نگارد
ز خونی مشگ اذفر می نماید
که خورشید جلال او به تأثیر
همای سایه گستر می نماید
خطا بخشا! تویی کانصاف کلکت
اثر در بحر و در بر می نماید
کرم کو گوشه گیری بد چو عنقا
به درگاهت مجاور می نماید
چراغی کاسمان دارد در انگشت
ترا در دست مضمر می نماید
حیات دشمنت چون چین ابرو
به چشم عقل منکر می نماید
درین دوران که ابنای زمان را
دم عیسی دم خر می نماید
مروت در فراخ آباد گیتی
چنین دلتنگ و مضطر می نماید
کرم زین گونه گونه مردمیها
به مردم روی کمتر می نماید
تویی تو کز دل درویش دارت
همه گیتی توانگر می نماید
گفت گو کان دیگر گشت هر دم
ز نو احسان دیگر می نماید
کرم را دست بر سر هم تو می دار
که کارش بس مشمر می نماید
به فر سایه خود فربهش کن
که همچون سایه لاغر می نماید
ببین سحرالبیان کاندر مدیحت
مجیر از جان غم خور می نماید
به جان تو که نطقش چون فرشته
همه جان معطر می نماید
زهی معجز که او از آتش طبع
سخن چون آب کوثر می نماید
سمندر خاطرش در آتش فکر
خطر بیش از سکندر می نماید
دعا به ختم این گفتار زیراک
سخن بی آن مبتر می نماید
جلال افزای صدرت باد هر شکل
که این چرخ مدور می نماید
مسلم باد عمر جاودانت
که اقبالت مسخر می نماید
چمن از خلد خوشتر می نماید
هوا از صبح لوئلؤ می فشاند
جهان از باد زیور می نماید
صبا را خیرمقدم گوی زیراک
نسیمش روح پرور می نماید
به توقیع شریف صبغة الله
جهان بر گل مقرر می نماید
زهی باد سحر لله درک
که لطف آب از آذر می نماید
شقایق داغ بر دل زان نشسته است
که گلبن دست بر سر می نماید
چمن شد طوطیی کز شکل لاله
غراب آتشین پس می نماید
سپهر از باد صبح و ژاله و گل
بر آتش عود و شکر می نماید
زهی شکر زهی آتش زهی عود
که این پیروزه مجمر می نماید
ز بهر بوسه می دان از لب گل
که سوسن از دهن زر می نماید
به مهر باد صبح است آن زر خشک
که هر دم سوسن تر می نماید
مکن شوخی و شوخی بین ز نرگس
که عطارست و زرگر می نماید
قلم در توبه، خطر در عافیت کش
که گل صد ز چو دفتر می نماید
جهان از باد، کش جانها فدا باد
چو بزم صدر کشور می نماید
نظام الملک ثانی عز نصره
که از کف بحر اخضر می نماید
محمد زبده دوران گردون
که بر گردون مظفر می نماید
سلاله طاهر مختار کز قدر
فزون از چرخ و اختر می نماید
فلک پیشش به زانو می نشیند
جهان با او محقر می نماید
ز کلکش کز لقا بیمار شکل است
بسا خط کان مزور می نماید
کلهداری است کز یک پیچ دستار
مقامات صد افسر می نماید
لسان الثور را بین وقت مدحش
که چون جوزا سخنور می نماید
دم روح القدس می خوان دمش را
که این با آن برابر می نماید
مطهر ذات او از لفظ قدسی
همه روح مصور می نماید
تعالی الله چه لفظ است این همه لطف
که آن ذات مطهر می نماید
وثاق اوست این بام مدور
که همچون حلقه بر در می نماید
وشاق اوست این چرخ رسن باز
که بیدل همچو چنبر می نماید
ز فر شاه دان کو گاه توقیع
ز ظلمت چشمه خور می نماید
خضروار از سر کلک آب حیوان
به تأیید سکندر می نماید
بدان عشوه که یابد نقش نامش
فلک پیروزه منظر می نماید
بدان تهمت که روبد خاک راهش
صبا فراش پیکر می نماید
به ذات آنکه امرش در سه ظلمت
بنا از چار گوهر می نماید
ولی از نسل آدم می گزیند
خلیل از صلب آزر می نماید
ز آب و خون درین مرکز ز قدرت
هزاران صنع در خور می نماید
ز آبی روی یوسف می نگارد
ز خونی مشگ اذفر می نماید
که خورشید جلال او به تأثیر
همای سایه گستر می نماید
خطا بخشا! تویی کانصاف کلکت
اثر در بحر و در بر می نماید
کرم کو گوشه گیری بد چو عنقا
به درگاهت مجاور می نماید
چراغی کاسمان دارد در انگشت
ترا در دست مضمر می نماید
حیات دشمنت چون چین ابرو
به چشم عقل منکر می نماید
درین دوران که ابنای زمان را
دم عیسی دم خر می نماید
مروت در فراخ آباد گیتی
چنین دلتنگ و مضطر می نماید
کرم زین گونه گونه مردمیها
به مردم روی کمتر می نماید
تویی تو کز دل درویش دارت
همه گیتی توانگر می نماید
گفت گو کان دیگر گشت هر دم
ز نو احسان دیگر می نماید
کرم را دست بر سر هم تو می دار
که کارش بس مشمر می نماید
به فر سایه خود فربهش کن
که همچون سایه لاغر می نماید
ببین سحرالبیان کاندر مدیحت
مجیر از جان غم خور می نماید
به جان تو که نطقش چون فرشته
همه جان معطر می نماید
زهی معجز که او از آتش طبع
سخن چون آب کوثر می نماید
سمندر خاطرش در آتش فکر
خطر بیش از سکندر می نماید
دعا به ختم این گفتار زیراک
سخن بی آن مبتر می نماید
جلال افزای صدرت باد هر شکل
که این چرخ مدور می نماید
مسلم باد عمر جاودانت
که اقبالت مسخر می نماید
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۲ - بیا بنشین که دلها بی تو برخاست
بیا بنشین که دلها بی تو برخاست
دمی با ما دل سنگین بکن راست
من اندیشم که جان بر تو فشانم
مشو از جای کین اندیشه برجاست
ز تو جورست با ما و غمی نیست
اگر خواهی غرامت نیز بر ماست
دمم دادی و من چون شهد خوردم
ندانم کان چه شوخی وین چه سود است؟
ز من جان خواستی جان را چه قدرست؟
تو بنشین کز سر جان بر توان خاست
بیفکن سایه بر کارم که بی تو
چو سایه کار من افتاده در پاست
مجیر از عمر حاصل خواست وصلت
بنامیزد چنان آمد که او خواست
دمی با ما دل سنگین بکن راست
من اندیشم که جان بر تو فشانم
مشو از جای کین اندیشه برجاست
ز تو جورست با ما و غمی نیست
اگر خواهی غرامت نیز بر ماست
دمم دادی و من چون شهد خوردم
ندانم کان چه شوخی وین چه سود است؟
ز من جان خواستی جان را چه قدرست؟
تو بنشین کز سر جان بر توان خاست
بیفکن سایه بر کارم که بی تو
چو سایه کار من افتاده در پاست
مجیر از عمر حاصل خواست وصلت
بنامیزد چنان آمد که او خواست
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۱۱ - دلم عشق تو را چون جان نهان داشت
دلم عشق تو را چون جان نهان داشت
مسوز آن دل که عشقت را چو جان داشت
به چشمم عشق تو خوش لقمه ای بود
چو خوردم استخوان اندر میان داشت
زبانم سوخت چون نام غمت برد
تو گفتی نامش آتش در دهان داشت
تو را دل چرب مرغی دید و نشنید
که غم بر شاخ مرغت آشیان داشت
نهادم نام عشقت سود دارو
ولی ناخورده جانم را زیان داشت
چه گویم خشک جانی رفت از آن کس
که در عالم ز خشک و تر همان داشت
مجیر از غمزه ی شوخت بدان جست
که خون آلوده تیری در کمان داشت
مسوز آن دل که عشقت را چو جان داشت
به چشمم عشق تو خوش لقمه ای بود
چو خوردم استخوان اندر میان داشت
زبانم سوخت چون نام غمت برد
تو گفتی نامش آتش در دهان داشت
تو را دل چرب مرغی دید و نشنید
که غم بر شاخ مرغت آشیان داشت
نهادم نام عشقت سود دارو
ولی ناخورده جانم را زیان داشت
چه گویم خشک جانی رفت از آن کس
که در عالم ز خشک و تر همان داشت
مجیر از غمزه ی شوخت بدان جست
که خون آلوده تیری در کمان داشت
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۲۰ - غمی دارم که هرگز کم نگردد
غمی دارم که هرگز کم نگردد
دلی داری که گرد غم نگردد
به جان زخم ترا مرهم که باید؟
اگر هم زخم تو مرهم نگردد
هنوز آن دل بود در دام عالم
که او با درد تو همدم نگردد
ز لب صفرای من بشکن میندیش
که سور هیچ کس ماتم نگردد
چنانسازی به مویی کار صد دل
که از حسن تو مویی کم نگردد
جفا کن گر کنی کاری که امروز
وفا در خطه عالم نگردد
مجیر از هیچ کس خرم نگشته است
تو خوش بنشین که از تو هم نگردد
دلی داری که گرد غم نگردد
به جان زخم ترا مرهم که باید؟
اگر هم زخم تو مرهم نگردد
هنوز آن دل بود در دام عالم
که او با درد تو همدم نگردد
ز لب صفرای من بشکن میندیش
که سور هیچ کس ماتم نگردد
چنانسازی به مویی کار صد دل
که از حسن تو مویی کم نگردد
جفا کن گر کنی کاری که امروز
وفا در خطه عالم نگردد
مجیر از هیچ کس خرم نگشته است
تو خوش بنشین که از تو هم نگردد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۲۱ - ز عشقت دل مسلم برنگردد
ز عشقت دل مسلم برنگردد
ز کویت باد بی غم برنگردد
ز من پرسی باشد عاشق آنکس
که با زخمت ز مرهم برنگردد
سر شاخ امید آن مرغ دارد
که از دام تو یکدم برنگردد
به یک زخم از تو چون گردد آن دل؟
که گر خونش خوری هم برنگردد
ترا پرسم که برگشتی ز بیداد
بگوی آری که عالم برنگردد
ز عشقت بر نگردم من تو دانی
که تشنه ز آب زمزم برنگردد
تو محرم باش و خوش بنشین که هرگز
مجیر از هیچ محرم برنگردد
ز کویت باد بی غم برنگردد
ز من پرسی باشد عاشق آنکس
که با زخمت ز مرهم برنگردد
سر شاخ امید آن مرغ دارد
که از دام تو یکدم برنگردد
به یک زخم از تو چون گردد آن دل؟
که گر خونش خوری هم برنگردد
ترا پرسم که برگشتی ز بیداد
بگوی آری که عالم برنگردد
ز عشقت بر نگردم من تو دانی
که تشنه ز آب زمزم برنگردد
تو محرم باش و خوش بنشین که هرگز
مجیر از هیچ محرم برنگردد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۳۳ - ز عالم دلربایی بر نیامد
ز عالم دلربایی بر نیامد
کزو شور و جفایی بر نیامد
چه گویم من تو خود دانی که بی زهر!
به باغ کس گیایی بر نیامد
نشد روزی به شب هرگز که آن روز
به دست غم خطایی بر نیامد
شد از ساز ارغنون عمر و افسوس
کزو بانگ نوایی بر نیامد
هزاران دل به کوی غم فرو شد
که هیچ آوازه جایی بر نیامد
زمانه جامه راحت چنان بافت
کزو کس را قبایی بر نیامد
مجیر از دست عشق اندر گلی ماند
کزان گل هیچ پایی بر نیامد
کزو شور و جفایی بر نیامد
چه گویم من تو خود دانی که بی زهر!
به باغ کس گیایی بر نیامد
نشد روزی به شب هرگز که آن روز
به دست غم خطایی بر نیامد
شد از ساز ارغنون عمر و افسوس
کزو بانگ نوایی بر نیامد
هزاران دل به کوی غم فرو شد
که هیچ آوازه جایی بر نیامد
زمانه جامه راحت چنان بافت
کزو کس را قبایی بر نیامد
مجیر از دست عشق اندر گلی ماند
کزان گل هیچ پایی بر نیامد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۵ - چه بد کردم که پیمانم شکستی
چه بد کردم که پیمانم شکستی
امید وصل در جانم شکستی
به عشوه پرده صبرم دریدی
به غمزه مهر ایمانم شکستی
چو در میدان عشقت گوی گشتم
به زلف همچو چوگانم شکستی
به دشواری چو یاقوتم خریدی
به سنگ عشوه آسانم شکستی
مرا گویی چه بد کردم چه کردی؟
دلی بستی و پیمانم شکستی
فغان می داشتم لب عرضه کردی
بدان تا در لب افغانم شکستی
چه گویی گر مجیرت گوید ای شوخ؟
چرا در عشوه زین سانم شکستی؟
امید وصل در جانم شکستی
به عشوه پرده صبرم دریدی
به غمزه مهر ایمانم شکستی
چو در میدان عشقت گوی گشتم
به زلف همچو چوگانم شکستی
به دشواری چو یاقوتم خریدی
به سنگ عشوه آسانم شکستی
مرا گویی چه بد کردم چه کردی؟
دلی بستی و پیمانم شکستی
فغان می داشتم لب عرضه کردی
بدان تا در لب افغانم شکستی
چه گویی گر مجیرت گوید ای شوخ؟
چرا در عشوه زین سانم شکستی؟
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۹ - مرا فرسوده غم چند داری؟