تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۸۷ - چون رخت مملکت جم نبود
چون رخت مملکت جم نبود
چون لبت معجز خاتم نبود
چون رخت ماه فلک هم نبود
چون توئی در همه عالم نبود
از تو مارا نه سلام و نه پیام
آخر ای دوست کم از کم نبود
غم من جمله ز دل میخیزد
هر که را دل نبود غم نبود
سوی صحرا چه روی جان جهان
باغ چون روی تو خرم نبود
با چنان زلف بنفشه چکنی
کو بدان بوی و بدان خم نبود
لاله گر رنگ بدان میگیرد
تا چو روی تو بود هم نبود
گرچه گلرا دهنی خندانست
چشمش از رشک تو بی نم نبود
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۷ - باز دل در غم جان می پیچد
باز دل در غم جان می پیچد
باز در عشق فلان می پیچد
یارب این باره کجا دارد عزم
که دگرباره عنان می پیچد
همه در زلف بتان پیچد ازان
چون سر زلف بتان می پیچد
برد از من دل و صبر و زر و سیم
جان بماندست و در آن می پیچد
کس ز دستش نزید تا غم او
چون قضا در همگان میپیچد
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۰۹ - دست من تا چو دهانت باشد
دست من تا چو دهانت باشد
کی کمر گرد میانت باشد
چیست مقصود تو از کشتن ما
که همه قصد بجانت باشد
چه شود گر بسلامی ما را
بخری گر چه گرانت باشد
ورچه ما خود بسلامی نرزیم
گر بسازی چه زیانت باشد
تو مرا بنده خود خوان و مترس
نه زیانی بزبانت باشد
دل من شاید اگر تنگ بود
بو که باری چو دهانت باشد
جان نثار کف پای تو کنم
هان چه گوئی سرآنت باشد؟
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۲ - از تو بکبوسه همی درخواهم
از تو بکبوسه همی درخواهم
بده ایدوست که دیگر خواهم
نه خطا گفتم یک بوسه و بس
بیشتر زین بسرت گر خواهم
کس چو من خام طمع نیست که من
بی زر از لعل تو شکر خواهم
جان نهادم عوض بوسه او
آه اگر گوید نی زر خواهم
جان نهادم عوض بوسه او
آه اگر گوید نی زر خواهم
منکه وجه زرم ازرنگ رخست
بچه دل بوسه ز دلبر خواهم
از شب زلف توام کافر تر
گرمن این روز بکافر خواهم
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۸ - برو ای یار دلارام برو
برو ای یار دلارام برو
برو ای یار گلندام برو
بروایدوست که در باقی شد
با توام نامه و پیغام برو
تانگوئی که دگر جنگ کنم
کان نه جنگست و نه دشنام برو
گر تو خود آب حیاتی بمثل
بخدا کت نبرم نام برو
چندگوئی که نئی پخته هنوز
اینچنین گیر منم خام برو
دل تو هست دگرجا بنوا
بر ما نیستت آرام برو
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۹ - سخن بی غرض از من بشنو
سخن بی غرض از من بشنو
بر دشمن مشو ایدوست مشو
دشمنان راه بدت آموزند
مشنو هرزه دشمن مشنو
با تو امشب ندبی خواهم باخت
جان زمن بوسه ز تو خصل وگرو
چند گوئی تو که خیزم بروم
دل من وا ده و برخیز وبرو
این چه شیوه است که بنهادی باز
وین چه راهست که آوردی نو
هر بیک چند درآی از در من
چند دشنام بده گرم و بدو
گویم ای خام چو کاهم ز غمت
گوئی ای سوخته بر من بدوجو
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۵۶ - این چه رویست بدین زیبائی
این چه رویست بدین زیبائی
وین چه عشقست بدین رسوائی
گفتی از دست غمم جان نبری
آنچنانست که میفرمائی
چون همه قصد بخون ریختنست
هان سر و طشت که را میبائی
نیک یاری تو ولی بدخوئی
سخت خوئی تو ولی رعنائی
دل گشائی چو قبا در پوشی
دل ببندی چو دهان بگشائی
هیچ با ما سر خلوت داری؟
چه حدیثست تو بیش ازمائی
تو بر آیینه نهی صد منت
پس رخ خویش بدو بنمائی
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۵۷ - عشق بر من بزیان آوردی
عشق بر من بزیان آوردی
کار من باز بجان آوردی
سرکشی باز گرفتی بر دست
می نگویم که چه مان آوردی
آن همه دوستی و آنهمه عهد
وه که نیکو بزبان آوردی
دادی از دست سررشته وصل
پای هجران بمیان آوردی
بود فارغ ز شکایت دل ما
کار او باز بدان آوردی
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۷۰ - تو ازین سنگدلی کم نکنی
تو ازین سنگدلی کم نکنی
رحمتی بر دل پر غم نکنی
همه جان خواهی و مهلت ندهی
همه دل سوزی و مرهم نکنی
دانم آنگاه که جان بستانی
کم کنی این همه یا هم نکنی
عهد کردی تو که تا بتوانی
یک دل سوخته خرم نکنی
دلبران جنگ کنند آنگه صلح
تو خود از کشتن واکم نکنی
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در مدح منصور سعید
جشن فرخنده فروردین است
روز بازار گل و نسرین است
آب چون آتش عود افروز است
باد چون خاک عبیر آگین است
باغ پیراسته گلزار بهشت
گلبن آراسته حورالعین است
برج ثور است مگر شاخ سمن
که گلشن را شبه پروین است
گرد بستان ز فروغ لاله
گوئی آتشکده بر زین است
بیشه از سبزه وز جوی و درخت
چون زمین دگر از غزنین است
آب چین یافته در حوض از باد
همچو پر کار حریر چین است
بط چینی که به باد است درو
چون پیاد است که با نعلین است
بچه ماند به عروسی عالم
که سبک روح و گران کابین است
شه او زیبد منصور سعید
که همین خسرو و آن شیرین است
ذوفنون شاهی کاندر فن ملک
بر شاه عجمش تمکین است
در لفظش چو به سد شاخ انگیز
مشک خطش چو شکر شیرین است
روش تنین دارد قلمش
گرچه تریاک دو صد تنین است
خرد آئین کف رادش دید
مایه رزق جهان گفت این است
چون بها در گهر بیش بها
هنر اندر گهرش تضمین است
آن دبیری است که در جوزا تیر
بار قومش رقم ترقین است
وان سواری است که بر گردون ماه
پیش او چون زین بر خرزین است
نه چنو باشد و ماننده او
او شه و هر که جز او فرزین است
کبک را دل چو دل شاهین نیست
اگرش پر چو پر شاهین است
هست معراج نه چون خدمت اوست
هست بهرام نه چون چوبین است
چنگ در همت او زن که ترا
همتش رهبر علیین است
جود او کعبه زوار شناس
کعبه کش دربی زرفین است
تکیه بر بالش اقبالش دار
که ز تأییدش دار آفرین است
آفرین باد بر آن شخص کز او
حاسد او ز در نفرین است
با بقا ساخته با داش نفس
تا دعا ساخته با آمین است
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - ایضاً له
ساقیا جام دل افروز بیار
فتح شه یاد کن و می بگسار
فتح قنوج که شمشیرش کرد
اندرین فتح شه آورد شکار
لشگرش گرد برآورد از خون
هیبتش کوه فرو برده به غار
شل او بر کتف گرگ نشست
جوهر گرگ فرو ماند ز کار
جرعه او به لب شیر رسید
بسر شیر درافتاد خمار
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۴ - به خدایی که ره معرفتش
به خدایی که ره معرفتش
روز و شب مالک عالم نظر است
در ره او خرد از غول اضلال
با ثبات قدمش در نظر است
چرخ بر درگه او پشت خم است
کوه در خدمت او با کمر است
از دو سرهنگ درش خالی نیست
نام آن هر دو قضا و قدر است
قدرتش زاد سه فرزند ولیک
چارشان مادر و نه شان پدر است
عقل را هر نفس از حضرت او
بی عدد منهی و صاحب خبر است
هر چه بیند دل و چشم از صنعش
به ربوبیت او راهبر است
که به دیدار تو شوقی که مرا
شرح چندانکه دهم بیشتر است
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۰ - تا بعشق تو سر در آوردم
تا بعشق تو سر در آوردم
سر بدیوانگی بر آوردم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - ماه در زلف سیاهش نگرید
ماه در زلف سیاهش نگرید
در شب تیره بماهش نگرید
کعبه حاجی بشناسد زحجر
زیر مو خال سیاهش نگرید
زد علم خطت و حسنت بگریخت
عاشقان گرد سپاهش نگرید
زلف چوگان و سر مشتاقان
همچو گو بر سر راهش نگرید
از کمان ابروی او پرسیدی
در دلم تیر نگاهش نگرید
مه و خور سوخت زدرد دل ریش
بر دل خسته و آهش نگرید
گشتی آشفته بپاداش وفا
دوستان جرم و گناهش نگرید
شاهدم پنجه خون آلود است
کرده حاشا بگواهش نگرید
من زمحشر بگریزم به نجف
اهل معنی به پناهش نگرید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۶ - در چه نخشب ماهی دیدم
در چه نخشب ماهی دیدم
یوسفی در تک چاهی دیدم
بر لب چشمه نوش از خط سبز
اثر مهر گیاهی دیدم
میدویدم پی خونخواره دل
زآن سرانگشت گواهی دیدم
سرو دیدم که قبا پوشیده
بر سر ماه کلاهی دیدم
آخته تیغ بقتل اسلام
کافر چشم سیاهی دیدم
خط و خال و مژه و زلف سیاه
صف بصف خیل و سپاهی دیدم
من گریزان شده آشفته زبیم
تا بمیخانه پناهی دیدم
پیر میخانه مگر حیدر بود
کش گدایان همه شاهی دیدم
بطلب گرد دو گیتی گشتم
کی بجز کی تو راهی دیدم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۸ - زآن دل آرا بگویم یا نه
زآن دل آرا بگویم یا نه
از دل زار بگویم یا نه
همچو خورشید و پریوار نهان
صفت یار بگویم یا نه
شعله طور از او یک قبس است
وصف دیدار بگویم یا نه
عشق را کار بود پرده دری
سر این کار بگویم یا نه
دهنش هیچ میان است گمان
شرح اسرار بگویم یا نه
آن شکر خند لبت ضحاک است
وصف آن مار بگویم یا نه
زیر زلفین چلیپات بتی است
نام زنار بگویم یا نه
عشق حق گفت بقول منصور
شکوه از دار بگویم یا نه
می بشوید زدرون زنگ ریا
کار خمار بگویم یا نه
نیست چون محرم این رنج طبیب
درد با یار بگویم یا نه
یار دل مخزن سر دست خدا
با وی اسرار بگویم یا نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۵ - سبزه ای جوی و تماشاگاهی
سبزه ای جوی و تماشاگاهی
با رفیقی دو زراز آگاهی
از بره رانی و از باده بطی
با غزلخوان صنم دلخواهی
اگر این نعمتت افتاد بدست
کشور عیش جهان را شاهی
مؤذن میکده زد بانگ صبوح
خضر چون هست چرا گمراهی
آه کاندر بر آن آینه روی
نیست تابم که برآرم آهی
بی توام باغ بهشتست حرام
با تو دوزخ نبود اکراهی
از فسون نگه و جادوی زلف
دل براهی شد و دین در راهی
حال دل چیست در آن چاه زنخ
یوسفی مانده نگون در چاهی
بگمانم که مگر از مه و سرو
بمثل آورمت اشباهی
ماه را خانه نباشد بر سرو
سرو را میوه نباشد ماهی
با چنین حسن و صباحت گویا
بنده درگه شاهنشاهی
دست حق شیر خدا سر ازل
کش نبی گفت که سر اللهی
با ولایش دو جهان گر گنه است
در بر کوه نیاید کاهی
همتت هست بلند آشفته
بنظرها تو اگر کوتاهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - عشق خونریز که شیر مست است
عشق خونریز که شیر مست است
به دل از تیر تو در نی بست است
هر کجا راهزنی برخیزد
با تو چون دزد حنا همدست است
حذر از فتنه ی آن چشم سیاه!
تیغ دارد به کف و بدمست است
این چه بالاست، که در طرف چمن
سرو چون سبزه به پیشش پست است
جای زر در کف آزاده سلیم
چون زر داغ به پشت دست است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۹۰ - راه شوقی نسپردم افسوس
راه شوقی نسپردم افسوس
خجل از پای خودم چون طاووس
همت عشق نخواهد افسر
چه کند مرغ چمن تاج خروس
چند باشیم ز تنگی جهان
زنده در گور چو شمع فانوس
نیست گلزار به سامان دلم
بس که چیدم ز لبش غنچه ی بوس
گر کنم در شب وصلش افغان
ناله ام کفر بود چون ناقوس
به فلک رفت سلیم از دل ما
مسند عشق چو تخت کاوس
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - موسم جوش گل و نسترن است
موسم جوش گل و نسترن است
لاله تریاکی سیر چمن است
شوخ چشم است ز بس نرگس باغ
غنچه در پردهٔ صد پیرهن است
سوسن از قشقهٔ زرین در باغ
بت خنجر به کف برهمن است
غنچه سرمست می رنگ گل است
سنبل آشفتهٔ بوی سمن است
طوطی هند شکرافشانی است
بسکه جویای تو شیرین سخن است