تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۱ - تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
وطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم
دوای دل نشود نوش جام جم ما را
که ناز پرور پیمانه های زهر توایم
ز لطف بر سر ما دست رحمتی می نه
که پایمال حوادث ز تاب قهر توایم
چو لاله، داغ دل از نوبهار عارض تو
چو غنچه، خون جگر از لعل نوش بهر توایم
شد از وفای تو مشهور عالمی شاهی
بس است شهرت ما، کز سگان شهر توایم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۴ - دلا ز عشق بتان چند یار غم باشیم
دلا ز عشق بتان چند یار غم باشیم
کجاست می که دمی غمگسار هم باشیم
به سوز عشق تو گشتیم سر بلند، آری
سگ توئیم، به داغ تو محترم باشیم
چو عاشقان به وفا جان کشند در پایت
امید هست که ما نیز در قدم باشیم
ز تاب حادثه چون بگلسد کمند حیات
هنوز بسته آن زلف خم بخم باشیم
چو هست کعبه مقصود کوی او، شاهی
روا مدار که محروم از آن حرم باشیم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۱ - چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
مگیر خرده بر ارباب عشق و عیب مکن
خراش سینه من باورت کجا افتد
که رنج بینی اگر پشت خاری از ناخن
حدیث قد تو گفتن، به شرح ناید راست
ز باغ سدره نهالیست کوتهی سخن
خیال خال تو آسایش دلست، از آن
به داغ تازه مداوا کنند ریش کهن
بپای خم سر خود گر نمی نهی، شاهی
امید عیش مدار از جهان بی سر و بن
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۹ - رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو
به خنده لعل تو نقل و شراب شد هر دو
چو دور شد لب و چشم توام ز پیش نظر
ز دیده و دلم آرام و خواب شد هر دو
متاع صبر و سلامت که داشتم زین پیش
فدای نغمه چنگ و رباب شد هر دو
ز بسکه سیل دمادم ز دل به دیده رسید
ببین که خانه چشمم خراب شد هر دو
دل شکسته و جانی که بود شاهی را
در آن سلاسل پر پیچ و تاب شد هر دو
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۵ - دلا ز نرگس مستانه که میپرسی؟
دلا ز نرگس مستانه که میپرسی؟
سری بخواب خوش، افسانه که میپرسی؟
اسیر سلسله تست عالمی، لیکن
تو حالت دل دیوانه که میپرسی؟
مگو که یار دگر خانه ساخت در دل تو
کدام یار؟ چه دل؟ خانه که میپرسی؟
تو گنج حسنی و اهل نیاز منتظرند
که ره به کلبه ویرانه که میپرسی؟
نه حد ماست تمنای بزم او، شاهی
سخن ز ساغر و پیمانه که میپرسی؟
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۷ - مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی
مرا سری است بر آن خاک رهگذار یکی
ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی
که شرط عشق بود دل یکی و یار یکی
ببند بر همه خوبان، که نوبهار ترا
هنوز گل نشکفته است از هزار یکی
بیند دیده چو نرگس ز خوب و زشت جهان
که گل یکیست در این بوستان و خار یکی
غمین مباش گر از دل قرار شد، شاهی
چو کارهای جهان نیست برقرار یکی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۹ - مرا اگر چه ببینی و رو بگردانی
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانی
دلم چگونه از این آرزو بگردانی؟
بدوستی که نگردانم از جفای تو سر
اگر به خاک سرم را چو گو بگردانی
مرا به سلسله زلف چون کشی در بند
بجرم عاشقیم کو بکو بگردانی
ز دوست گر همه تیغ بلا رسد، ای دل
طریق عشق نباشد که رو بگردانی
سیاه نامه شدی شاهی از سخن، آن به
که بعد از این ورق گفتگو بگردانی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۸۴ - چه حالتست که از حال من نمی‌پرسی؟
چه حالتست که از حال من نمی‌پرسی؟
سخن چه رفت که از من سخن نمی‌پرسی؟
سرود ماست به هر مجلسی، نمی‌شنوی
حدیث ماست به هر انجمن، نمی‌پرسی
خیال آن قد و رخسار می پزی، هیهات
که از شمایل سرو و سمن نمی‌پرسی
ز کنج غم به تمنا نمی‌رود شاهی
تو بلبل قفسی از چمن نمی‌پرسی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۸۵ - چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟
چه شیوه است که در زلف پر شکن داری
تو ای رقیب، چه میخواهی از من بیدل
که در میانه همین قصد جان من داری
حدیث خسرو وشیرین به دور تو گم شد
که عاشقان بلاکش چو کوهکن داری
تو خون گرفته چه آئی بکوی او هر دم؟
مگر چو من هوس خون خویشتن داری؟
ببرد شیوه چشمت . . . دل شاهی
هنوز تا تو در این شیوه ها چه فن داری
امیرشاهی سبزواری : مفردات
شماره ۷ - بخلوت تو اگر جبرئیل ره می یافت
بخلوت تو اگر جبرئیل ره می یافت
هزار بار چو پروانه بال و پر میسوخت
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣ - وله در مدح علاءالدین محمد
اگر تو جلوه دهی قامت چو طوبی را
ز خلد باز ندانند دار دنیی را
گهی که سلسله زلف را بجنبانی
جنون شود متمنی عقول اولی را
ندید روی ترا بت پرست و گر بیند
گمان مبر که برد سجده لات و عزی را
از آنزمان که بدنیا شکفت چون تو گلی
نهاد دست قضا چار باغ عقبی را
بعهد لعل لب جانفزات طی کردست
زمانه ذکر دم روحبخش عیسی را
نموده تیرگی زلف و روشنی رخت
بچشم خلق شب پرتو تجلی را
شکسته زلف تو بازار عنبر سیراب
رخت نشانده بر آتش روان مانی را
ملامتم چه کنی ای رقیب در عشقش
ببین بدیده مجنون جمال لیلی را
لبت بخون دلم کرد مدتی دعوی
خوشا کنون که خط آورد صدق دعوی را
بخون خسته دلان رنگ کرده ئی انگشت
نهاده تهمت بیهوده برگ حنی را
اگر نه هیبت دستور شهریار بود
نهد دو زلف تو زنار اهل تقوی را
محیط مرکز همت که رای رفعت او
بسود تارک سر نه سپهر اعلی را
جهان جود که ایزد ز بهر صورت او
نهاد قاعده قابلی هیولی را
علاء دولت و دین مقتدای اهل کرم
که اعتصام بحبلش بود تمنی را
کفش نوشته ز دیوان همت عالی
ز بهر روزی خلقان برات اجری را
زمانه یافته از رشگ خاک درگه او
همیشه جفت تعب اوج طاق کسری را
ستاند قاضی عدلش برای میش ز گرگ
بحکم جزم مبرهن سجل ابری را
عقاب حادثه از بیم تیر معدلتش
بسان زاغ کمان گوشه جست مأوی را
بهر چه حکم کند امر آن قدر قدرت
زبان گشاده قضا در جوابش آری را
توئی که هر نفسی طعنها زند گردون
بدست و کلک تو دست و عصای موسی را
بیان همیکند اینک به پیش دشمن و دوست
زبان کلک تو معنی خوب و بشری را
نماند در تنق غیب هیچ سر محجوب
چو تنگ بست میان خامه توانهی را
فرو شود بزمین منشی سپهر زرشک
چو بر سپهر فرازد لوای انشی را
بهر قضیه که مفتی شرع درماند
ز لوح رأی تو گیرد جواب فتوی را
ز خاک پای تو گر توتیای دیده کنند
چو آفتاب دهد نور چشم اعمی را
نسیم لطف تو از بادیان تر سازد
ز مردی که برد نور چشم افعی را
سموم قهر تو در چشم خاکسار عدو
کند چو آتش سوزنده آب کسنی را
کسیکه فیض کف در فشانت را بیند
چگونه یاد کند جود معن و یحیی را
زرشک دست تو دریا فتاد در تب و لرز
بسست طبع و دهانش دلیل حمی را
عطای ابر فلک چون کفت بود هیهات
ز تره فرق توان کرد من و سلوی را
فلک جنابا ابن یمین بمدحت تو
زبان خامه چو بگشاد بهر املی را
بخاکپای تو از غایت بلندی شعر
بزیر پای کند پست فرق شعری را
گهی که آتش طبعم برآورد شعله
روان ز تاب بسوزد جریر واعشی را
دعای جاه تو از هر چه گویم اولیتر
کنون بصدق بپویم طریق اولی را
نظر بعین رضا باد تا جهان باشد
ببارگاه جلالت ملک تعالی را
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۵١ - قصیده
رسید خسرو عادل بطالع مسعود
بمنتهای مراد و بغایت مقصود
سر ملوک زمان شهریار روی زمین
خدایگان سلاطین وجیه دین مسعود
چو آفتاب جهان سروری جهانگیری
که باد سایه عالیش تا ابد ممدود
جواز بر رخ ماه ار بخط او نبود
طریق منزل اول بر او بود مسدود
صحیفه ئی که نه در مدحتش نویسد تیر
چو حکم حاکم معزول میشود مردود
بیاد مجلس او زهره گر نسازدچنگ
شود ز بزم دل افروز آسمان مطرود
اگر بسایه جاهش درآمدی خورشید
گه کسوف کجا نقد او شدی مفقود
سوار عرصه میدان پنجمین بهرام
که روز رزم لجوج است و گاه بزم حقود
کمر ببندگی او بدان طمع بندد
که در عداد عبیدش مگر شود معدود
ز بهر کسب سعادت غبار مرکب او
کشد بدیده درون مشتری ام سعود
فراز کنگره قصر جاه او کیوان
یکی بود ز فرومایگان صف قعود
فلک بمهر دل از بهر وجه موهبتش
صمیم سینه کان را بیا کند بنقود
اگر روایح گلزار خلق او ندمد
نسیم خوش که نهد در مزاج صندل وعود
جهان مکرمت آباد از وجود وی است
که هست عنصر پاکش همه سخاوت وجود
ضمیر او بسر انگشت فکر بگشاید
ز کار ملک بیک لحظه صدهزار عقود
ببوسه دادن خاک درش روان بینی
چو سوی کعبه اسلامیان وفود وفود
ز بهر نصرت اسلام در متابعتش
مجوس باشد و ترسا کسیکه نیست جهود
جهان پناه امیرا توئی که طره فتح
بذیل پرچم رایات تو بود معقود
یکیست این ز همه فتحها که روز الست
شدست کوکبه کبریات را موعود
بگرد حیله بر آمد بسی عدو و نیافت
برون شدن بجز از رفتن از جهان وجود
لگد زن ار چه بود نره گور و دندان گیر
ولی نداردش آن سود در مصاف آسود
سر عدوی تو شد پایمال هیبت تو
چه جای قوت عاد است یا نبوت هود
اگر چه خصم تو را ساختست سوخته به
بآتشی که بود سنگ و آدمیش وقود
بیان عقل بوصف کمال او نرسد
بلی چگونه توان شد محیط با محدود
چنانکه مثل تو ممدوح در جهان نبود
چو من مدیح سرا نیز کم بود موجود
بپرور ابن یمین را و جاودانه بمان
که هست زنده ز گفتار عنصری محمود
همیشه تا ز ره ذوق اهل معنی را
طرب فزای بود بانگ چنگ و نغمه عود
تن عدوی ترا خشگ باد پوست چو چنگ
چو عود بر سر آتش نشسته باد حسود
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۵٩ - قصیده در مدح علاءالدین محمد هندو وزیر
صبا بهر شکن از زلف او که تاب دهد
شکست عنبر سارا و مشک ناب دهد
نگار من چو بعزم صبوح برخیزد
زمانه چهره بمهر سپهر تاب دهد
چو می بنوشد و خوی بر رخش پدید آید
چنان بود که سمن را بشبنم آب دهد
عرق بگرد رخش چونگلاب بر گل تر
بلی شگفت نباشد که گل گلاب دهد
ز شرم تاب رخش چون نقاب بربندد
رخش اگر چه که تاب از پس نقاب دهد
مشام جان شود از زلف دوست مشک آگین
علی الخصوص که باد صباش تاب دهد
منم که ساقی عشقش مرا بهر مجلس
زخون دیده شراب از جگر کباب دهد
خمار آن لب شیرین هنوز در سر ماست
از آن خمار خلاصم مگر شراب دهد
شگفتم آید از آن آب زندگانی خویش
که وعده ها همه بر شیوه سراب دهد
جز آب و آتش چشم و دلم ندید کسی
که هیچ آب بهیچ آتش التهاب دهد
عتاب میکند آن سیمبر چو میداند
که گوشمال دل عاشقان عتاب دهد
خراج صبر مجوی از دلم که در عالم
کسی خراج ندیدم که از خراب دهد
پری رخا ز تو خورشید چشم آن دارد
که روی تو بخودش راه انتساب دهد
ولی روی تو آنگاه نسبتی گیرد
که بوسه بر قدم آن فلک جناب دهد
وزیر شاه نشان آصف سلیمان فر
که آسمانش لقب مالک الرقاب دهد
علاء دولت و دین هندوی مبارک رأی
که تیغ او ز رقاب عدو قراب دهد
بعین عدل اگر بنگرد بسوی فلک
فلک رعایت کتان بماهتاب دهد
همای رایت عدلش چو بال بگشاید
غراب را خورش از سینه عقاب دهد
کنون شبانی عدلش بدان مثابه رسید
که شیر بره ز پستان شیر غاب دهد
سموم هیبت او گرگذر کند بر آب
صدف ز سورت او گوهر مذاب دهد
زمانه در صف هیجا بآب شیرینش
ز کاسه سر بدخواه او حباب دهد
سزای دشمن او نیزه میتواند داد
از آنکه مالش دیو لعین شهاب دهد
چو میخ سرزنش از بسکه یافت دشمن او
سزد که گردن ازین پس فرا طناب دهد
جهان پناه وزیرا توئی که همت تو
ببحر و کان ز دل و دست خود نصاب دهد
عرق شناس ز شرم سخات فیضی را
که از مسام بهر موسمی سحاب دهد
خدایگانا دانی که بحر خاطر من
چو فکر موج زند لؤلؤ خوشاب دهد
اگر چه گفت بخیل از سر غرور که نیست
بجز صدا که مرا در سخن جواب دهد
ولیک تربیت ار یابد از تو ابن یمین
جواب را چو خطاب تو مستطاب دهد
همیشه تا ز پی زینت جهان خورشید
جمال چهره ازین نیلگون حجاب دهد
صفای رأی تو در زینت جهان بادا
چنانک ذره او تاب آفتاب دهد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۶٣ - ایضاً له مدح طغایتمورخان
فروغ صبح سعادت جهان منور کرد
نسیم نصرت حق ملک جان معطر کرد
فتاد نیک و بد کار خلق با شاهی
که در امور جهان ایزدش مخیر کرد
شهی که خنجر او کرد در مساکن خصم
که ذوالفقار علی در حصار خیبر کرد
محیط مرکز شاهنشهی طغایتمور
که مشکلات جهان ایزدش میسر کرد
خدیو مشرق و مغرب که ملک هفت اقلیم
برأی و دولت پیر و جوان مسخر کرد
بکارخانه تقدیر نقشبند قضا
طراز رایت او در ازل مظفر کرد
دوات وار شود پر ز تیرگی شکمش
که بندگی نه چو کلکش بتارک سر کرد
خدای عزوجل ذات او ز نور سرشت
بدست خود چو گل بوالبشر مخمر کرد
بوقت قسمت اعمال ایزد متعال
برو خلافت خود در جهان مقرر کرد
زهی خجسته جنابی که خاک درگه او
فلک بدیده چو کحل الجواهر اندر کرد
ز شرم رأی تو پیوسته آفتاب فلک
حریر ازرق گوهر نگار در بر کرد
بروز معرکه اندر دماغ دشمن ملک
خیال تیغ تو نقش اجل مصور کرد
کسیکه بوسه نه بر خاک آستان تو داد
فلک چو حلقه ز دار البقاش بر در کرد
بموسمی که فلک زازدحام حادثه ها
صفای مشرب اهل هنر مکدر کرد
رسید زهره بجائیکه طیلسان بربود
ز مشتری و بسر برفکند و چادر کرد
حکیم رأی تو در بوته هوان جهان
بکیمیای خرد کار جمله چون زرکرد
خلیل وار بت اهل شرک را بشکست
بقدر مرتبه مقدارها مقرر کرد
نظیر بعین عنایت بسوی اهل هنر
فکند و تربیت هر کسی فراخور کرد
گزید ابن یمین را و بر هنرمندان
بدین قصیده غرای عذب سرور کرد
جهان بکام دلت باد و خود چنین باشد
که هر چه خواست برایش خدای داور کرد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۶۶ - قصیده در مدح طغایتمورخان
مرا خدای اگر عمر جاودان بدهد
بجای هر سر مویم دو صد زبان بدهد
بصد هزار لغت هر زبان سخن گوید
چنانک داد فصاحت گه بیان بدهد
بدان لغات درینمدت ار دلم خواهد
که داد شرح شهنشاه کامران بدهد
بصد هزار صفت گر چه بیش نتواند
که شرح عشر عشیر یکی از آن بدهد
پناه اهل زمین و زمان طغایتمور
که نقد هفت زمین را بیک زمان بدهد
بنزد همت رادش قراضه ئی چند است
زری که شاخ رزان درگه خزان بدهد
سنان او شود اندر دل عدوش نهان
ز بیم آنکه کفش گوهر سنان بدهد
ز بهر پرورش بره گرگ را ایام
بعهد معدلتش شفقت شبان بدهد
ز بهر خاتم او تا نگین حکم کند
عدو زدیده یواقیت و بهرمان بدهد
قضیم مرکب او را فلک شگفت مدار
که جو ز سنبله راه کهکشان بدهد
از آنکه خسرو سیاره مفرد و راداست
فلک ز باخترش تا بخاوران بدهد
شهنشها توئی آن زرفشان که همت تو
نریزد آب رخ آنکه وجه نان بدهد
بعهد عدل تو گنجشگ را عجب نبود
درون چشم خود اربازش آشیان بدهد
ز نور رأی تو هر ذره بر بسیط زمین
خواص پیکر خورشید آسمان بدهد
کنونک عدل تو والی ربع مسکونست
سزد اهالی آنرا خط امان بدهد
ز عدل تو بره و گرگ بچه را با هم
زمانه شاید اگر مهر توأمان بدهد
ز ترک رهزن بهرام نام از پی حزم
سپهر بدرقه راه کاروان بدهد
در آنزمان که ز صفرای خامه تو فلک
رخ عدوی ترا آب زعفران بدهد
عدو ز دیده برای نشاندن صفرا
ز ثقبه عنبی آب ناردان بدهد
گهی که ابن یمین در سواد مدحت تو
ز کلک ژرده صفت مرکب بنان بدهد
عجب مدار اگر تیر چرخ را دوران
ز رشک آن وطن از خانه کمان بدهد
همیشه تا بود آئین روزگار چنان
که جان از این بستاند بدان جهان بدهد
جهان بکام دل دوستان همی گذران
که خود ز غصه این دشمن تو جان بدهد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٨٢ - قصیده گوهر
زهی عقیق تو افشانده بر روان گوهر
ز شرم روی تو آبیست ناروان گوهر
گهر فشانی لعلت چو آیدم در چشم
فتد ز چشم من زار ناتوان گوهر
سرشگ بر مژه من ز عکس دندانت
چنان نشست که بر پیکر سنان گوهر
چو لب بخنده گشائی ز در دندانت
نشست در صدف جان عاشقان گوهر
بیا تفرج این جزع در فشانم کن
کزو شدست پراکنده در جهان گوهر
سخن مگوی که تا هر نفس در آویزد
ز رشک لفظ تو خود را ز ریسمان گوهر
تو بوسه ئی نفروشی بمن بنقد روان
ببر ز جزع من اینک برایگان گوهر
ز عکس رسته دندان تو عجب نبود
گرم چو مغز بروید در استخوان گوهر
هوای لعل تو کردم فلک بطنزم گفت
که رایگان نتوان یافت ایفلان گوهر
ترا که در همه عالم وجوه یکشبه نیست
کجا رسد بچنان مفلسی چنان گوهر
بگفتم آن گهر و صد چنان بدست آرم
چو یابم از گهر شاه کامران گوهر
علاء دولت و ملت که فیض بخشش او
درون قلعه خارا بود نهان گوهر
اگر چه کان زره طبع سخت ممسک بود
چو دید همتش آورد با میان گوهر
هنر پناه شها کلک تو بغواصی
ز بحر چون شبه آورد بر کران گوهر
نیام خود ز دل دشمنش کند تیغش
بلی بسنگ درون میکند مکان گوهر
اگر پناه بدریا و گر بکوه برد
نیابد از کف در پاش تو امان گوهر
ز بیم تیغ تو گر بر فراز کوه کشی
چو کهربا شود اندر صمیم کان گوهر
ز طیب خلق تو گوئی که غنچه زد نفسی
که کرد ابر بهاریش در دهان گوهر
دهان ابن یمین زان گهر نمای شدست
که هست مدح تو بر خنجر زبان گوهر
همیشه تا دهد اندر جهان ز خامه و تیغ
که آگهی خط چون در گهی نشان گوهر
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٨٣ - وله ایضاً
زهی خجسته شبی کز درم نسیم سحر
بفرخی و سعادت بمن رسید خبر
که تاج دولت و دین سرور زمان و زمین
که بر زمین و زمان باد تا ابد سرور
خدایگان جهان آنکه با جلالت و قدر
نزاد مثل وی از مادر زمانه پسر
ستوده تاجوری خسروی شهنشاهی
که زیب و زینت گاهست و زیور افسر
بیمن طالع فیروز و فال سعد رسید
بمستقر سعادت قرین فتح و ظفر
ز فر مقدم میمونش گشت دار الملک
چو روضه ئی که بود چشمه ساراوکوثر
چو حال رجعت و کیفیت قدوم بگفت
بشارت دگرم داد باد جان پرور
چه گفت گفت که دارای ملک و داور دین
که دین و ملک بدو فرخ اندو نیک اختر
محیط مرکز جاه و جلال خواجه علی
که چون علی ابوطالب است نام آور
جهان جود که با طبعش آشنائی یافت
کرم چنانکه بود امتزاج شیر و شکر
بیافت از کرم کردگار عزوجل
هزارگونه فتوح اندرین ستوده سفر
ز هر چه داد خدایش ستوده تر آنست
که با هزار شکوه و جلال و زینت و فر
خجسته مسند بلقیس عهد را افتاد
بتختگاه سلیمان روزگار گذر
گذر مگوی که خورشید برج عصمت را
فلک بسایه ماه دو هفته داد مقر
چو یافت ابن یمین آگهی ز صورت حال
بر آن مبشر میمون بجای نقره و زر
ز بحر خاطر خویش آنچنان کزو آید
نثار کرد چو ابر بهار در و گهر
بقرنها نه همانا که اتفاق افتد
بدین سعادت و بهجت طراز شمس و قمر
بلطف خویش خدا تا ابد جدا مکناد
مر این دو اختر فرخنده راز یکدیگر
بحسن عشرت و بزم و نشاطشان همه وقت
زمانه باد ندیم وز زهره خنیاگر
هر آنچه خاطر ایشان ملول باشد از آن
چو حلقه باد ز خلوتسرایشان بر در
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٩١ - وله
مرا چو یاد خراسان گذر کند بضمیر
ز خون دیده کنم همچو لاله برگ زریر
چنانم آتش دل بر فلک زبانه زند
که یک شرر بود از شعله هاش چرخ اثیر
اگر چه بیرخ احبابم وز چرخ نفور
و گر چه با غم اصحابم و هزار نفیر
ولی شراب و ربابم مرتبست مدام
شراب خون دلست و رباب ناله زیر
مرا که یکنفس از دوستان نبود شکیب
مرا که بیرخ جانان دمی نبود گزیر
بصورتی فلک افکند دور ازیشانم
که عقل خیره بماند در آن گه تصویر
بصد حیل طلب وصل دوستان کردم
ولی بحیله دگرگون نمیشود تقدیر
پیام ابن یمین ای نسیم باد صبا
بگوی بر سر بالین یاریک شبگیر
که گر حیات بماند بوصل با ز رسیم
ور از تو دور بمیریم عذر ما بپذیر
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٩٧ - قصیده در مدح علاءالدین محمد
مرا ز جور تو ای روزگار سفله نواز
بسیست غصه چگویم که قصه ایست دراز
بناز میگذرانند عمر بیهنران
هنروران ز تو افتاده اند در تک و تاز
زدون نوازی تو هر که بد برهنه چو سیر
لباس گشت وجودش تمام همچو پیاز
مرا که همچو صراحی مدام خون گریم
روا بود که کنم چون پیاله دل پرداز
شکایتی که مرا از جفا و جور تو هست
چو سود نیست ز اطناب میکنم ایجاز
ز راز دل نتوان پیش کس گشاد نفس
کجا کسی که زمانی نگاه دارد راز
من ار چه ز آتش دل شمع وار بگدازم
ز من چنانکه ز پروانه نشنوند آواز
بکنج عزلت از آنم نشسته چون عنقا
که هیچ فضل ندانی تو باز را بر غاز
بسعی تو چو بد و نیک را ثباتی نیست
تو خواه کار دلم را بساز و خواه مساز
ترا بس است خود این سرزنش که از خرفی
بنزد عقل تو یکسان بود نشیب و فراز
گهی نشمین شهباز میدهی بزغن
گهی شکارگه شیر شرزه را بگراز
ندانمت که سرانجام تا ثمر چه دهد
خلاف سرور گیتی چو کرده ئی آغاز
وزیر مشرق و مغرب علاء دولت و دین
که در فضایل از اعیان دهر شد ممتاز
اگر نه چون زغنی بی ثبات پس ز چه روی
بهر هواش چو شهباز میدهی پرواز
گهی دیار خراسان و گه ممالک روم
گهی ممالک کرمان و کشور شیراز
کز و غرض ز بدی قصد نیک مردانست
چه باک پاکتر آید زر طلا ز گداز
دگر ز جور تو دانم که باز می نشود
بر وی اهل خراسان در تنعم و ناز
مگر که سایه یزدان عنان مرکب عزم
چو آفتاب بتابد سوی خراسان باز
علاء دولت و دین کز شرف جنابش را
جهانیان همه چون کعبه میبرند نماز
سخی دلی که جهانی بخشگسال کرم
بفتح باب در او همی برند نیاز
زنان مرحمتش سیر خورده معده حرص
ز آب مکرمتش پر شده دو دیده آز
مثال حکم وی و امتثال گردون هست
مثال شاهی محمود و بندگی ایاز
مه دو هفته منازل از آن برد تنها
که بر صحیفه رویش ز خط اوست جواز
اگر چه کار بد اندیش او کنون چو زرست
ولی سبک چو زرش سر جدا کنند بگاز
بگرد او نرسد خصم در هنر هرگز
نسیم عود کی آید ز بیخ اشتر غاز
زروی کسوت اگر چند امتیازی نیست
ولیک اطلس و اکسون توان شناخت ز خاز
معانیی که ز لفظ وزیر مفهوم است
بنام اوست حقیقت بنام غیر مجاز
جهانپناه وزیرا توئی که باز کنی
دری که هست ز رحمت بروی خلق فراز
مرا ببخت تو ایام وعده ها دادست
وصول کوکبه تست موسم انجاز
ز شوق خدمت تو میل خاطرم بعراق
از آن سرست که اعراب کعبه را بحجاز
بگیر ملک خراسان ولی باستقلال
ممان که کوف شود همنشین با شهباز
توئی که همت تو سر بدان فرو نارد
که در امور جهان با فلک بود همباز
زیمن مدح تو اندر زمانه ابن یمین
نمود در صحف نظم آیت اعجاز
کنند گوهر کان مهر بکر فکرم را
گر از قبول تو یابد گه زفاف جهاز
همیشه تا که بود بر قبای اطلس چرخ
ز صبح و شام علم ز آفتاب و ماه طراز
بعنف گوش بد اندیش چون رباب بمال
بلطف جان نکوخواه همچو چنگ نواز
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٩٩ - وله ایضاً
جهان جود و کرم ای پناه اهل نیاز
بروی خلق در خرمی ز لطف تو باز
شکوه و حشمت و اورنگ تاج دولت و دین
که دین ز دولت تو یافت صد سعادت باز
توئی بمرتبه شاهی که بندد از پی نام
کمر به پیش تو محمود بنده وش چو ایاز
ترا نظیر بگیتی ندید گر چه بسی
بگشت گرد زمین آسمان بعمر دراز
صفای آینه رأی تو کند پیدا
برین صحیفه زنگار فام صورت راز
بهر چه رأی تو روی آورد رضا ندهد
بدین قدر که قضا باشدش در آن همباز
بعهد عدل تو گر کبک را رسد ستمی
بمأمنی نپناهد بجز نشیمن باز
شود بقوت عدل تو پشه پیل افکن
سعادت ار دهدش در هوای تو پرواز
فلک چو صدمت گرز تو دید بر سر خصم
چه گفت گفت که کوپال بیژنست و گراز
ز بهر نصرت و فیروزی کتابه تست
که وقت جنگ بدشمن چو میرسند فراز
اگر بروز بود آفتاب تیغ گذار
و گر بوقت شبیخون سپهر تیرانداز
ز مهر رأی تو پروانه ئی رسد بسها
فتد ز تابش او شمع آسمان بگداز
جهانپناه شها بنده تو ابن یمین
که هست در هنر از جنس خویشتن ممتاز
امید تربیتش هست و دست آن داری
که یابد از کرمت صد هزار نعمت و ناز
کسی که بود بدوران تو برهنه چو سیر
ز خلعتت همه تن جامه شد بسان پیاز
شکم ز خوان عطای تو چار پهلو کرد
اگر چه بود گرفتار جوع کلبی آز
فضایل تو ز اندازه بیش و نقد سخن
مرا کمست و روا باشد ار کنم ایجاز
بمن رسید ز غیری لطیفه ئی که در اوست
عروس فکر مرا درگه زفاف جهاز
کنم بصورت تضمین ادا که آن سخن است
ز بهر بنده حقیقت ز بهر غیر مجاز
هنر مگیر و فصاحت مگیر و فضل مگیر
نه من غریبم و شاه جهان غریب نواز
بحق نعمت عامت که من بدولت تو
که غیر او نکند اهل فضل را اعزاز
بحاتم ار بجهان آید التجا نکنم
باستخوان رسد ار کاردم ز دست نیاز
همیشه تا بگه شیون و بموسم سور
ز ساز و سوز درآید بکوهسار آواز
بگوش تو مرساد از دیار دشمن و دوست
بهیچ حال جز آواز سوز و ناله ساز