تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - چشم تو مست است یا در خواب بازی می کند
چشم تو مست است یا در خواب بازی می کند
بوالعجب مستی که در محراب بازی می کند
مردم چشمم که می گردد به گرد روی تو
طفل را ماند که در مهتاب بازی می کند
گرد در آویزد دل نادان من در سوی تو
همچو موی خود مشو، در تاب بازی می کند
چشم من دور از تو، گر غرقه به خون گردد سزاست
ز آشنا بیگانه و در آب بازی می کند
امشب اندر خواب دیدم با تو بازی کرده ام
وه تو بازی کرده ای یا خواب بازی می کند؟
با زنخدانت که خسرو عشق بازد گوییا
گوسفندی دان که با قصاب بازی می کند
بوالعجب مستی که در محراب بازی می کند
مردم چشمم که می گردد به گرد روی تو
طفل را ماند که در مهتاب بازی می کند
گرد در آویزد دل نادان من در سوی تو
همچو موی خود مشو، در تاب بازی می کند
چشم من دور از تو، گر غرقه به خون گردد سزاست
ز آشنا بیگانه و در آب بازی می کند
امشب اندر خواب دیدم با تو بازی کرده ام
وه تو بازی کرده ای یا خواب بازی می کند؟
با زنخدانت که خسرو عشق بازد گوییا
گوسفندی دان که با قصاب بازی می کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۴ - باز ترک مست من آهنگ بازی می کند
باز ترک مست من آهنگ بازی می کند
کس نکرده ست آنکه آن ترک طرازی می کند
زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد
هندویی را بین کزینسان ترکتازی می کند
از خیالش مانده ام شرمنده، کاندر چشم من
گه گهی می اید و مردم نوازی می کند
جز اشارت نیست سوی لعل تو ما را ز دور
همچو انگشتی که بر حلوا درازی می کند
هر چه اندر روی تو دزدیده می دارد نظر
مردم چشمم به خون خویش بازی می کند
می رود در خون هر سرگشته ای دامن کشان
پس به آب چشم من دامن نمازی می کند
می پرد چون کافران بر جان خسرو تاختن
از برای رغم نام خویش غازی می کند
کس نکرده ست آنکه آن ترک طرازی می کند
زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد
هندویی را بین کزینسان ترکتازی می کند
از خیالش مانده ام شرمنده، کاندر چشم من
گه گهی می اید و مردم نوازی می کند
جز اشارت نیست سوی لعل تو ما را ز دور
همچو انگشتی که بر حلوا درازی می کند
هر چه اندر روی تو دزدیده می دارد نظر
مردم چشمم به خون خویش بازی می کند
می رود در خون هر سرگشته ای دامن کشان
پس به آب چشم من دامن نمازی می کند
می پرد چون کافران بر جان خسرو تاختن
از برای رغم نام خویش غازی می کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند
غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند
هر کجا جادوگری آنجا تعلم می کند
مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت
خاک پایت در دل دریا تیمم می کند
کوه جورت را نیارد طاقت و من می کشم
زانکه مردم می کشند جوری که مردم می کند
کاشکی صد چشم بودی از پی گریه مرا
چون لبت در گریه زارم تبسم می کند
هیچ فریاد دلم خواهی رسیدن، ای صنم
در سر زلف تو چون مجنون تظلم می کند
عشق با تقوی نسازد بعد ازین ما و شراب
ای خوش آن کف کاشنایی با لب خم می کند
بنده خسرو عاشقی را دست و پایی می زند
لیک چون روی تو بیند دست و پا گم می کند
هر کجا جادوگری آنجا تعلم می کند
مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت
خاک پایت در دل دریا تیمم می کند
کوه جورت را نیارد طاقت و من می کشم
زانکه مردم می کشند جوری که مردم می کند
کاشکی صد چشم بودی از پی گریه مرا
چون لبت در گریه زارم تبسم می کند
هیچ فریاد دلم خواهی رسیدن، ای صنم
در سر زلف تو چون مجنون تظلم می کند
عشق با تقوی نسازد بعد ازین ما و شراب
ای خوش آن کف کاشنایی با لب خم می کند
بنده خسرو عاشقی را دست و پایی می زند
لیک چون روی تو بیند دست و پا گم می کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۶ - دل که با خوبان بدخو آشنایی می کند
دل که با خوبان بدخو آشنایی می کند
شیشه ای با خاره ای زور آزمایی می کند
بنده در کویش که خون خویش می سازد روان
در حساب خویش حسنش را روایی می کند
پختگان دانند کار از خامی پروانه کو؟
پیش شمع از سوزش خود روشنایی می کند
من که با روی توام کاری ست، چون بینم مگو؟
سوی خورشیدی که هر سو خودنمایی می کند
زاهدی کو خو به مسجد کرد و خوبان را ندید
هست نابالغ، ضرورت پارسایی می کند
مست آن ذوقم که شب در کوی خویشم دید زلف
کیست این؟ گفتند درویشی گدایی می کند
چون طمع دارند مشتاقان وفا از نیکوان
حسن چون با نیکوان هم بی وفایی می کند
شعله مشرق که چرخ افروخت، می دانی که چیست؟
بر دل هم صحبتان داغ جدایی می کند
گر نه خسرو از حیات خویشتن سیر آمده ست
از چه با خوبان بدخو آشنایی می کند؟
شیشه ای با خاره ای زور آزمایی می کند
بنده در کویش که خون خویش می سازد روان
در حساب خویش حسنش را روایی می کند
پختگان دانند کار از خامی پروانه کو؟
پیش شمع از سوزش خود روشنایی می کند
من که با روی توام کاری ست، چون بینم مگو؟
سوی خورشیدی که هر سو خودنمایی می کند
زاهدی کو خو به مسجد کرد و خوبان را ندید
هست نابالغ، ضرورت پارسایی می کند
مست آن ذوقم که شب در کوی خویشم دید زلف
کیست این؟ گفتند درویشی گدایی می کند
چون طمع دارند مشتاقان وفا از نیکوان
حسن چون با نیکوان هم بی وفایی می کند
شعله مشرق که چرخ افروخت، می دانی که چیست؟
بر دل هم صحبتان داغ جدایی می کند
گر نه خسرو از حیات خویشتن سیر آمده ست
از چه با خوبان بدخو آشنایی می کند؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۷ - کافر خونخواه دنبال شکاری می رود
کافر خونخواه دنبال شکاری می رود
پس نمی بیند که آخر بیقراری می رود
از دل آواره عمری شد نمی یابم نشان
بسکه در دنبال دیوانه سواری می رود
خون همی گرید دلم بر جان پیروزی خویش
آن زمان کز خون او تیر شکاری می رود
گریه را بر دیده منت هاست کاندر آه او
گرد ایشان سو به سو فرسنگ واری می رود
جان نمی خواهد کزین عالم ره آوردی برد
اینک اینک در پیش بهر غباری می رود
آب چشمی می دوانم کار من این است و بس
نیکبخت آن کس که از دنبال کاری می رود
دی شنیدم می رود در جستنم تا بکشدم
ای فدایش جان خسرو وه که یاری می رود
پس نمی بیند که آخر بیقراری می رود
از دل آواره عمری شد نمی یابم نشان
بسکه در دنبال دیوانه سواری می رود
خون همی گرید دلم بر جان پیروزی خویش
آن زمان کز خون او تیر شکاری می رود
گریه را بر دیده منت هاست کاندر آه او
گرد ایشان سو به سو فرسنگ واری می رود
جان نمی خواهد کزین عالم ره آوردی برد
اینک اینک در پیش بهر غباری می رود
آب چشمی می دوانم کار من این است و بس
نیکبخت آن کس که از دنبال کاری می رود
دی شنیدم می رود در جستنم تا بکشدم
ای فدایش جان خسرو وه که یاری می رود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود
دوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود
خون چندین بی گنه در بند دامن گیر تست
وای اگر آن مست من دامن کشان بیرون رود
سوز عشق است، این مبین رنج تب من، ای طبیب
کین تبم با جان بهم از استخوان بیرون رود
در دل من جایگه تنگ است و تو نازک مزاج
راه ده تا جان مسکین از میان بیرون رود
رو بگردان، ای بلای جمله لشکر، پیش از آنک
هم رکابان ترا از کف عنان بیرون رود
کشتنم غم نیست، لیکن از برون خواهی فگند
خون من مگذار، باری ز آستان بیرون رود
بیوفا یاران که پیوندند و از هم بگسلند
صحبت دیرینه وه کز دل چسبان بیرون رود؟
بانگ پای اسب آیدازدرم، یارب گهی
کز سیه بخت من این خواب گران بیرون رود
بگذر از بالین من کاسان شود مردن از آنک
دل چو در حسرت بود دشوار جان بیرون رود
چند بپسندی ستم برجان خسرو هم بترس
زانکه نیاد بازتیری کزکمان بیرون رود
دوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود
خون چندین بی گنه در بند دامن گیر تست
وای اگر آن مست من دامن کشان بیرون رود
سوز عشق است، این مبین رنج تب من، ای طبیب
کین تبم با جان بهم از استخوان بیرون رود
در دل من جایگه تنگ است و تو نازک مزاج
راه ده تا جان مسکین از میان بیرون رود
رو بگردان، ای بلای جمله لشکر، پیش از آنک
هم رکابان ترا از کف عنان بیرون رود
کشتنم غم نیست، لیکن از برون خواهی فگند
خون من مگذار، باری ز آستان بیرون رود
بیوفا یاران که پیوندند و از هم بگسلند
صحبت دیرینه وه کز دل چسبان بیرون رود؟
بانگ پای اسب آیدازدرم، یارب گهی
کز سیه بخت من این خواب گران بیرون رود
بگذر از بالین من کاسان شود مردن از آنک
دل چو در حسرت بود دشوار جان بیرون رود
چند بپسندی ستم برجان خسرو هم بترس
زانکه نیاد بازتیری کزکمان بیرون رود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود
یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود
چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود
نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم ز چشم
آنکه اندر سینه دارم جای آنم چون رود
در غمم خلقی که آن افتاده در ره خاک شد
من درین حیرت که او بر استخوانم چون رود
هان و هان، ای کبک کهساری که می نازی به گام
گو یکی بنما که آن سرو روانم چون رود
کشتنم بر دیگران می بندد آن را کو بود
ای مسلمانان، به دیگر کس گمانم چون رود
مردمان گویند، ازو دعوی خون خود بکن
حاش لله، این حکایت بر زبانم چون رود
ای که پندم می دهی آخر نیاموزی مرا
کز دل شوریده شکل آن جوانم چون رود
دی جفا کار ستمگر خواندمش، وه کاین سخن
از دل آن کافر نامهربانم چون رود
گر چه از خسرو رود جان و جهان هر چه هست
آرزوی آن دل و جان و جهانم چون رود
چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود
نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم ز چشم
آنکه اندر سینه دارم جای آنم چون رود
در غمم خلقی که آن افتاده در ره خاک شد
من درین حیرت که او بر استخوانم چون رود
هان و هان، ای کبک کهساری که می نازی به گام
گو یکی بنما که آن سرو روانم چون رود
کشتنم بر دیگران می بندد آن را کو بود
ای مسلمانان، به دیگر کس گمانم چون رود
مردمان گویند، ازو دعوی خون خود بکن
حاش لله، این حکایت بر زبانم چون رود
ای که پندم می دهی آخر نیاموزی مرا
کز دل شوریده شکل آن جوانم چون رود
دی جفا کار ستمگر خواندمش، وه کاین سخن
از دل آن کافر نامهربانم چون رود
گر چه از خسرو رود جان و جهان هر چه هست
آرزوی آن دل و جان و جهانم چون رود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۰ - ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون برد
ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون برد
آشنا هم زین رخ پر خون ما بیرون برد
در هوایش آنکه پندم می دهد، گر بیندش
دانمش مرد، ار سر خود زین هوا بیرون برد
دوش گفتندم کت آن سلطان خوبان یاد کرد
پیش این سودا که از جان گدا بیرون برد؟
نوش باد آن مست را باده که در هنگام نوش
دعوی زهد از سر صد پارسا بیرون برد
گفتمی اول که در جانت کشم، آن لحظه ای
کیست کو بشکافد این جان و ترا بیرون برد؟
خاک خواهم شد به کویت، خاک بر فرق صبا
از سر کوی تو، گر خاک مرا بیرون برد
مردم از پیچش که نی زلفش ز جان بیرون رود
نی کسی جانم ازین دام بلا بیرون برد
می کند بیرون و می گوید، مرو از در برون
خسروا، بین کاین لطیفه هر کجا بیرون برد؟
آشنا هم زین رخ پر خون ما بیرون برد
در هوایش آنکه پندم می دهد، گر بیندش
دانمش مرد، ار سر خود زین هوا بیرون برد
دوش گفتندم کت آن سلطان خوبان یاد کرد
پیش این سودا که از جان گدا بیرون برد؟
نوش باد آن مست را باده که در هنگام نوش
دعوی زهد از سر صد پارسا بیرون برد
گفتمی اول که در جانت کشم، آن لحظه ای
کیست کو بشکافد این جان و ترا بیرون برد؟
خاک خواهم شد به کویت، خاک بر فرق صبا
از سر کوی تو، گر خاک مرا بیرون برد
مردم از پیچش که نی زلفش ز جان بیرون رود
نی کسی جانم ازین دام بلا بیرون برد
می کند بیرون و می گوید، مرو از در برون
خسروا، بین کاین لطیفه هر کجا بیرون برد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۱ - از دل غمگین هوای دلستانم چون رود
از دل غمگین هوای دلستانم چون رود
یا سر سودای آن سرو روانم چون رود
تا توانایی بدم، بار غمش بردم به جان
خود کنون عشقش ز جان ناتوانم چون رود
از دلم نیش جفایش گر رود، نبود عجب
لذت دشنام او هرگز ز جانم چون رود
غمزه قصاب او می ریزدم خون، شاکرم
جای شکرست، این شکایت بر زبانم چون رود
بعد مردن، گر شوم خاک و تنم گردد غبار
داغ مهر او ز مغز استخوانم چون رود
گر ز پا افتم دران کوی و رود تیغم به سر
زینقدر از دل غم آن دلستانم چون رود
قد یارم از نظر گه گه رود خسرو، ولی
نقش روی او ز چشم خونفشانم چون رود
یا سر سودای آن سرو روانم چون رود
تا توانایی بدم، بار غمش بردم به جان
خود کنون عشقش ز جان ناتوانم چون رود
از دلم نیش جفایش گر رود، نبود عجب
لذت دشنام او هرگز ز جانم چون رود
غمزه قصاب او می ریزدم خون، شاکرم
جای شکرست، این شکایت بر زبانم چون رود
بعد مردن، گر شوم خاک و تنم گردد غبار
داغ مهر او ز مغز استخوانم چون رود
گر ز پا افتم دران کوی و رود تیغم به سر
زینقدر از دل غم آن دلستانم چون رود
قد یارم از نظر گه گه رود خسرو، ولی
نقش روی او ز چشم خونفشانم چون رود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد
تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد
رفت آن شوخ و دل خون گشته را با خود ببرد
عاقبت روزی همان خونش گرفتار آورد
دوستان، من کی هوس دارم به نالیدن، ولی
درد چون در سینه باشد، ناله زار آورد
آرزومندان به آب دیده معذورند، از آنک
فرقت روی عزیزان گریه بسیار آورد
بو که بزیم باد را گویید تا بهر خورش
پاره ای خاک از برای جان افگار آورد
صد گله دارم، ولی آن رو چو آید در نظر
کیست کان ساعت زبانم را به گفتار آورد؟
غمزه خونریز تو مر زاهد صد ساله را
موی پیشانی گرفته سوی خمار آورد
شب ز می توبه کنم از بیم ناز شاهدان
بامدادم روی ساقی باز در کار آورد
زین دل خودکام کار من به رسوایی کشید
خسروا، فرمان دل بردن همین بار آورد
تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد
رفت آن شوخ و دل خون گشته را با خود ببرد
عاقبت روزی همان خونش گرفتار آورد
دوستان، من کی هوس دارم به نالیدن، ولی
درد چون در سینه باشد، ناله زار آورد
آرزومندان به آب دیده معذورند، از آنک
فرقت روی عزیزان گریه بسیار آورد
بو که بزیم باد را گویید تا بهر خورش
پاره ای خاک از برای جان افگار آورد
صد گله دارم، ولی آن رو چو آید در نظر
کیست کان ساعت زبانم را به گفتار آورد؟
غمزه خونریز تو مر زاهد صد ساله را
موی پیشانی گرفته سوی خمار آورد
شب ز می توبه کنم از بیم ناز شاهدان
بامدادم روی ساقی باز در کار آورد
زین دل خودکام کار من به رسوایی کشید
خسروا، فرمان دل بردن همین بار آورد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۳ - گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذرد
گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذرد
هر چه می خواهی بکن، ای یار، بر من بگذرد
گفتی، ار من بگذرم زین سو بود بر تو بستم
این ستم، ای کاشکی هر بار بر من بگذرد
صبحدم مست شراب شوق بیرون اوفتم
بسکه شب در ناله های زار بر من بگذرد
زودتر خاکم کن، ای گردون، مگر بختم بود
کان خرامان سرو خوش رفتار بر من بگذرد
ای خوش آن دیوانگی و مستی و رسواییم
کز پی نظاره ای آن یار بر من بگذرد
هر سحرگاهی فرستم جان به استقبال او
تا مگر بویی ازان گلزار بر من بگذرد
رفت عمر و گفتگوی عشق از خسرو نرفت
عمر باقی هم درین گفتار بر من بگذرد
هر چه می خواهی بکن، ای یار، بر من بگذرد
گفتی، ار من بگذرم زین سو بود بر تو بستم
این ستم، ای کاشکی هر بار بر من بگذرد
صبحدم مست شراب شوق بیرون اوفتم
بسکه شب در ناله های زار بر من بگذرد
زودتر خاکم کن، ای گردون، مگر بختم بود
کان خرامان سرو خوش رفتار بر من بگذرد
ای خوش آن دیوانگی و مستی و رسواییم
کز پی نظاره ای آن یار بر من بگذرد
هر سحرگاهی فرستم جان به استقبال او
تا مگر بویی ازان گلزار بر من بگذرد
رفت عمر و گفتگوی عشق از خسرو نرفت
عمر باقی هم درین گفتار بر من بگذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - یار من گویند آنجا گه گاهی بگذرد
یار من گویند آنجا گه گاهی بگذرد
راضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد
بیهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنید
گر درین ره سرو بالا کج کلاهی بگذرد
ای صبا، جانم ببر، در خاک کویش کن نثار
گر درین ره نگذرد آخر به راهی بگذرد
حال پالامان راه خویش می پرسی، مپرس
وای بر موران دران شارع که شاهی بگذرد
نیست آن دولت که بوسم پای میمونت، ولی
پای آن بوسم که در کوی تو گاهی بگذرد
غمزه با صدها بلای خویش نابخشود نیست
دیدن شاهی که با زینسان سپاهی بگذرد
خلق در فریاد و تو خوش می روی، من چون زیم؟
وه که گر ناگاهی از من تیر آهی بگذرد
زاه گرمم مروسیه شد روز، هم داری روا
کاینچنین روز سیه بر رو سیاهی بگذرد
در زنخدانت دل خسرو فتاد و غرق شد
همچو آن مستی که بر بالای چاهی بگذرد
راضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد
بیهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنید
گر درین ره سرو بالا کج کلاهی بگذرد
ای صبا، جانم ببر، در خاک کویش کن نثار
گر درین ره نگذرد آخر به راهی بگذرد
حال پالامان راه خویش می پرسی، مپرس
وای بر موران دران شارع که شاهی بگذرد
نیست آن دولت که بوسم پای میمونت، ولی
پای آن بوسم که در کوی تو گاهی بگذرد
غمزه با صدها بلای خویش نابخشود نیست
دیدن شاهی که با زینسان سپاهی بگذرد
خلق در فریاد و تو خوش می روی، من چون زیم؟
وه که گر ناگاهی از من تیر آهی بگذرد
زاه گرمم مروسیه شد روز، هم داری روا
کاینچنین روز سیه بر رو سیاهی بگذرد
در زنخدانت دل خسرو فتاد و غرق شد
همچو آن مستی که بر بالای چاهی بگذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۶ - من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد
اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد
یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر کبود؟
لاله از درد که داغی بر دل غمناک زد؟
با همه چشمی که نرگس باز دارد در چمن
اهل بینش را نمی شاید قدم بر خاک زد
تا کی از شمشاد و نسرین گویم و ریحان و گل؟
بیخ این خار از ره دل خواهم اکنون پاک زد
با وجود ساقی مه روی من در باغ حسن
می توان آتش درین مشت خس و خاشاک زد
ای مه نو، گر شبی طالع شوی چون عاصیان
خواهمت بهر شفاعت دست در فتراک زد
مژده بر خسرو، اگر گوید شبی در گوش او
عین عید اینک علم بر گوشه افلاک زد
اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد
یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر کبود؟
لاله از درد که داغی بر دل غمناک زد؟
با همه چشمی که نرگس باز دارد در چمن
اهل بینش را نمی شاید قدم بر خاک زد
تا کی از شمشاد و نسرین گویم و ریحان و گل؟
بیخ این خار از ره دل خواهم اکنون پاک زد
با وجود ساقی مه روی من در باغ حسن
می توان آتش درین مشت خس و خاشاک زد
ای مه نو، گر شبی طالع شوی چون عاصیان
خواهمت بهر شفاعت دست در فتراک زد
مژده بر خسرو، اگر گوید شبی در گوش او
عین عید اینک علم بر گوشه افلاک زد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - تا سرم باشد تمنای توام در سر بود
تا سرم باشد تمنای توام در سر بود
پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود
روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب
تا دل بد روز من هر دم پریشان تر بود
من خورم خونابه هجران و بیزارم،ازآنک
ماجرا با زیرکان خونابه دیگر بود
من به گرمای قیامت خون خورم بر یاد دوست
جوی شیر آن را نما و تشنه کوثر بود
عشق را پروانه باید تا که سوزد پیش شمع
خود مگس بسیار یابی هر کجا شکر بود
خوبرو آن به که باشد آب و آتش در جهان
تا وجود عشقبازان خاک و خاکستر بود
یار جایی و من بیچاره جایی بیقرار
وه چه خوش باشد که بر بازوی خسرو بر بود
پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود
روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب
تا دل بد روز من هر دم پریشان تر بود
من خورم خونابه هجران و بیزارم،ازآنک
ماجرا با زیرکان خونابه دیگر بود
من به گرمای قیامت خون خورم بر یاد دوست
جوی شیر آن را نما و تشنه کوثر بود
عشق را پروانه باید تا که سوزد پیش شمع
خود مگس بسیار یابی هر کجا شکر بود
خوبرو آن به که باشد آب و آتش در جهان
تا وجود عشقبازان خاک و خاکستر بود
یار جایی و من بیچاره جایی بیقرار
وه چه خوش باشد که بر بازوی خسرو بر بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود
خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود
چون نگوید نازنین من مبارک باد عید
جان شکر ریزی کند، دیده گلاب افشان بود
بذله گوی و عشوه ساز و شوخ چشم و غمزه زن
خوبرویی کاین چنین باشد بلای جان بود
آب چشمم روز عید از آستانش بازداشت
باز دارد از صلا عیدی که در باران بود
جان دهد، جانا، دهانت هر که را شربت دهد
اینچنین شربت نباشد، چشمه حیوان بود
بهر شادی صورت میمون تو هر روز نیست
عید تا سالی، چه غم باشد، اگر قربان بود
رو به گاه تیغ راندن سوی قربانی مدار
تا مگر جان دادن آن بیچاره را آسان بود
دوستان از صحبت ما، گر چه آزاد آمدند
تا زید خسرو، غلام و بنده ایشان بود
خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود
چون نگوید نازنین من مبارک باد عید
جان شکر ریزی کند، دیده گلاب افشان بود
بذله گوی و عشوه ساز و شوخ چشم و غمزه زن
خوبرویی کاین چنین باشد بلای جان بود
آب چشمم روز عید از آستانش بازداشت
باز دارد از صلا عیدی که در باران بود
جان دهد، جانا، دهانت هر که را شربت دهد
اینچنین شربت نباشد، چشمه حیوان بود
بهر شادی صورت میمون تو هر روز نیست
عید تا سالی، چه غم باشد، اگر قربان بود
رو به گاه تیغ راندن سوی قربانی مدار
تا مگر جان دادن آن بیچاره را آسان بود
دوستان از صحبت ما، گر چه آزاد آمدند
تا زید خسرو، غلام و بنده ایشان بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود
من چنین دانم که باشد نسخه ای از روی او
صورتی از آینه خورشید اگر پیدا شود
ماه رویا، کی رسد در آفتاب روی تو
شمع را هر چند سر تا آسمان بالا شود
از تو دل چون آبله خون گشت در دنبال تو
اشک را از بس دویدن آبله برپا شود
من به تنهایی همی گریم، اگر پیدا کنی
هر دری کز چشم من بیرون فتد، درها شود
سبزه تر برکشیدی زان رخ چون آفتاب
راز من چون سبزه می ترسم که در صحرا شود
می خلد بر جان من آن خط که بر لب می کشی
مارکی شیرین شود با آنکه در خرما شود
خسرو، از بهر تو اندر دیده خود جای ساخت
چشم می دارد که در کوی وصالش جا شود
جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود
من چنین دانم که باشد نسخه ای از روی او
صورتی از آینه خورشید اگر پیدا شود
ماه رویا، کی رسد در آفتاب روی تو
شمع را هر چند سر تا آسمان بالا شود
از تو دل چون آبله خون گشت در دنبال تو
اشک را از بس دویدن آبله برپا شود
من به تنهایی همی گریم، اگر پیدا کنی
هر دری کز چشم من بیرون فتد، درها شود
سبزه تر برکشیدی زان رخ چون آفتاب
راز من چون سبزه می ترسم که در صحرا شود
می خلد بر جان من آن خط که بر لب می کشی
مارکی شیرین شود با آنکه در خرما شود
خسرو، از بهر تو اندر دیده خود جای ساخت
چشم می دارد که در کوی وصالش جا شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۸۱ - زلف گرد آور که بازم دل پریشان می شود
زلف گرد آور که بازم دل پریشان می شود
روی پنهان کن که بازم دیده حیران می شود
عقل و هوش و دل خیالت برد و جانم منتظر
تا هنوز از نرگس مستت چه فرمان می شود!
تا کیم سوزی که هر صبحی دعای صبر خوان
این کسی را گوی کو را شب به پایان می شود
عاشقان را صد بلا پیش است گاه دیدنت
جز یکی راحت که باری مردن آسان می شود
زانچه من خوردم غمت، باری پشیمان نیستم
گردلت از لطف ناکرده پشیمان می شود
از هلاکم دوستان غمناک و من خوش می شوم
کانچه باری کام جانان من است آن می شود
چون به پایان آمد این قصه که می گویم به درد
یک حدیث و صد پیم خاطر پریشان می شود
ای که پندم می دهی پیش تو آسان است، لیک
این کسی داند که او را خانه ویران می شود
ای دل خسته، مده یادم ز مژگانش، از آنک
موی بر اندام من هر بار پیکان می شود
آنکه گفتندی که از خوبانش روزی بد رسد
اینک اینک، جان خسرو، گفت ایشان می شود
روی پنهان کن که بازم دیده حیران می شود
عقل و هوش و دل خیالت برد و جانم منتظر
تا هنوز از نرگس مستت چه فرمان می شود!
تا کیم سوزی که هر صبحی دعای صبر خوان
این کسی را گوی کو را شب به پایان می شود
عاشقان را صد بلا پیش است گاه دیدنت
جز یکی راحت که باری مردن آسان می شود
زانچه من خوردم غمت، باری پشیمان نیستم
گردلت از لطف ناکرده پشیمان می شود
از هلاکم دوستان غمناک و من خوش می شوم
کانچه باری کام جانان من است آن می شود
چون به پایان آمد این قصه که می گویم به درد
یک حدیث و صد پیم خاطر پریشان می شود
ای که پندم می دهی پیش تو آسان است، لیک
این کسی داند که او را خانه ویران می شود
ای دل خسته، مده یادم ز مژگانش، از آنک
موی بر اندام من هر بار پیکان می شود
آنکه گفتندی که از خوبانش روزی بد رسد
اینک اینک، جان خسرو، گفت ایشان می شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد
تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد
کافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد
از شب حامل چه زاید، جز پریشانی به عمر
هندوی شب حامل و زلف پریشان زاده شد
دی شبش گفتم، فلانی، زیر لب گفتا، که مرگ
طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد
مه غلام اوست، ار در پیش یوسف سجده کرد
او به دهلی زاد، اگر یوسف به کنعان زاده شد
ماه من از آب چشم و گریه سوزان بترس
کز تنور پیرزن سیلاب طوفان زاده شد
مردم چشمم برون افتاد ز گریه ز پوست
راست چون طفلی که خون آلود و گریان زاده شد
دل از آن خوناب تن هر لحظه می گوید غمی
چون کند بیچاره خسرو کز پی آن زاده شد
کافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد
از شب حامل چه زاید، جز پریشانی به عمر
هندوی شب حامل و زلف پریشان زاده شد
دی شبش گفتم، فلانی، زیر لب گفتا، که مرگ
طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد
مه غلام اوست، ار در پیش یوسف سجده کرد
او به دهلی زاد، اگر یوسف به کنعان زاده شد
ماه من از آب چشم و گریه سوزان بترس
کز تنور پیرزن سیلاب طوفان زاده شد
مردم چشمم برون افتاد ز گریه ز پوست
راست چون طفلی که خون آلود و گریان زاده شد
دل از آن خوناب تن هر لحظه می گوید غمی
چون کند بیچاره خسرو کز پی آن زاده شد