تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - هرکه چون صورت چین دیده بروی تو گشاد
هرکه چون صورت چین دیده بروی تو گشاد
چشم دیگر ز تماشای تو بر هم ننهاد
مگر آن لحظه رقیب تو زمن پوشد چشم
که رود خاک وجود من دلخسته بباد
آنچنان شادم از آنشب که بخوابت دیدم
که نمیآیدم از شادی آن خواب بیاد
یارب آن آهوی مشکین بیابان امید
کس چو مجنون تو گمگشته ببوی تو مباد
گر حریفان تو ساقی، بمی از دست شدند
اهلی دلشده ناخورده می از پای افتاد
چشم دیگر ز تماشای تو بر هم ننهاد
مگر آن لحظه رقیب تو زمن پوشد چشم
که رود خاک وجود من دلخسته بباد
آنچنان شادم از آنشب که بخوابت دیدم
که نمیآیدم از شادی آن خواب بیاد
یارب آن آهوی مشکین بیابان امید
کس چو مجنون تو گمگشته ببوی تو مباد
گر حریفان تو ساقی، بمی از دست شدند
اهلی دلشده ناخورده می از پای افتاد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - آه گر می ز غمت عاشق غمناک نزد
آه گر می ز غمت عاشق غمناک نزد
که ز سوزش دگری جامه بتن چاک نزد
پر گرانجان مشو ایخواجه که روح الله هم
تا سبکروح نشد پای بر افلاک نزد
کشته صید گه عشق سرافراز نشد
تا سرش دست بر آن حلقه فتراک نزد
کس چراغی شب غم بر ره مجنون ننهاد
تا ز سوز دل خود شعله بخاشاک نزد
بی تو اهلی چو بسر خاک کند نیست عجب
عجب آنست که بر دیده چرا خاک نزد
که ز سوزش دگری جامه بتن چاک نزد
پر گرانجان مشو ایخواجه که روح الله هم
تا سبکروح نشد پای بر افلاک نزد
کشته صید گه عشق سرافراز نشد
تا سرش دست بر آن حلقه فتراک نزد
کس چراغی شب غم بر ره مجنون ننهاد
تا ز سوز دل خود شعله بخاشاک نزد
بی تو اهلی چو بسر خاک کند نیست عجب
عجب آنست که بر دیده چرا خاک نزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - عالم از سیل فنا گرچه خطرها دارد
عالم از سیل فنا گرچه خطرها دارد
هرکه در عالم مستی است چه پروا دارد
غم عالم بهل ایخواجه غم خویش بخور
ز آنکه عالم چه غم از ننک و بد ما دارد
ساقی مهوش و یک شیشه می و گوشه امن
هرکه افزود بر اینها سر غوغا دارد
چون کس امروز نداند که سر آرد یا نه
ابله است آنکه چو زاهد غم فردا دارد
اهلی دلشده چونشمع بسی سوخته است
تاکنون در نظر اهل دلان جا دارد
هرکه در عالم مستی است چه پروا دارد
غم عالم بهل ایخواجه غم خویش بخور
ز آنکه عالم چه غم از ننک و بد ما دارد
ساقی مهوش و یک شیشه می و گوشه امن
هرکه افزود بر اینها سر غوغا دارد
چون کس امروز نداند که سر آرد یا نه
ابله است آنکه چو زاهد غم فردا دارد
اهلی دلشده چونشمع بسی سوخته است
تاکنون در نظر اهل دلان جا دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - هر کدورت که نصیب من دلخسته شود
هر کدورت که نصیب من دلخسته شود
چون بمیخانه روم پاک ز دل شسته شود
تا مرا در جگر آتش بود از شوق رخت
کی چو شمع از مژه ام اشک روان بسته شود
مگسل از من که بامید سر زلف تو دل
میبرد از رگ جان تا بتو پیوسته شود
آندم ایدیده ز خار مژه گل خواهی چید
که دوصد خار بن از خون تو گلدسته شود
کی بود ایمه بد خو که بشمشیر اجل
اهلی از بند غم هجر تو وارسته شود
چون بمیخانه روم پاک ز دل شسته شود
تا مرا در جگر آتش بود از شوق رخت
کی چو شمع از مژه ام اشک روان بسته شود
مگسل از من که بامید سر زلف تو دل
میبرد از رگ جان تا بتو پیوسته شود
آندم ایدیده ز خار مژه گل خواهی چید
که دوصد خار بن از خون تو گلدسته شود
کی بود ایمه بد خو که بشمشیر اجل
اهلی از بند غم هجر تو وارسته شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - عاقبت داغ دل ما بدوا هم برسد
عاقبت داغ دل ما بدوا هم برسد
وین کدورت که تو بینی بصفاهم برسد
گرچه طوفان بلا وقت مرا برهم زد
وقت برگشتن طوفان بلاهم برسد
سربلندی همه از دولت تیغت دارند
بخت اگر یار شود نوبت ماهم برسد
با جفای تو صبوریم که از خوان کرم
بخش کس جمله جفا نیست وفاهم برسد
اهلی از ساده رخان رنجه بدشنام مشو
دل بدشنام بنه وقت ثنا هم برسد
وین کدورت که تو بینی بصفاهم برسد
گرچه طوفان بلا وقت مرا برهم زد
وقت برگشتن طوفان بلاهم برسد
سربلندی همه از دولت تیغت دارند
بخت اگر یار شود نوبت ماهم برسد
با جفای تو صبوریم که از خوان کرم
بخش کس جمله جفا نیست وفاهم برسد
اهلی از ساده رخان رنجه بدشنام مشو
دل بدشنام بنه وقت ثنا هم برسد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - چون ننالم که ز عشقم همه بیداد رسد
چون ننالم که ز عشقم همه بیداد رسد
بجز از ناله زارم که به فریاد رسد
صورت چین که به آرایش نقاش کسی است
کی بزیبایی آن حسن خدا داد رسد
مرهمی نه بدل از خنده شیرین ورنه
از ترشرویی شیرین چه بفرهاد رسد
شاخ طوبی نتواند به تو ایشیخ رسید
چکند شاخ گیاهی که بشمشاد رسد
با غم روی تو آسوده و مجموع دلم
آه گر زلف پریشان تو با باد رسد
آه من خاطر مجموع پریشان سازد
دور باد آنکه بدان سرودل آزاد رسد
زهر چشمی بنما اهلی دلسوخته را
تا بیک چشم زدن در عدم آباد رسد
بجز از ناله زارم که به فریاد رسد
صورت چین که به آرایش نقاش کسی است
کی بزیبایی آن حسن خدا داد رسد
مرهمی نه بدل از خنده شیرین ورنه
از ترشرویی شیرین چه بفرهاد رسد
شاخ طوبی نتواند به تو ایشیخ رسید
چکند شاخ گیاهی که بشمشاد رسد
با غم روی تو آسوده و مجموع دلم
آه گر زلف پریشان تو با باد رسد
آه من خاطر مجموع پریشان سازد
دور باد آنکه بدان سرودل آزاد رسد
زهر چشمی بنما اهلی دلسوخته را
تا بیک چشم زدن در عدم آباد رسد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - چون گل روی تو را آتش می تاب دهد
چون گل روی تو را آتش می تاب دهد
عارض پر عرقت چشم مرا آب دهد
سوی مسجد مرو ای قبله من ورنه امام
رو بسوی تو کند پشت به محراب دهد
نرگس مست تو ای شوح چه مشرب دارد
که به بیگانه می و زهر با حباب دهد
گر چنین سیل دمادم رود از دیده ما
عاقبت گریه ما خانه بسیلاب دهد
اهلی ایمن نشود از تو گرش جام دهی
کاین شراب آن دم آبی است که قصاب دهد
عارض پر عرقت چشم مرا آب دهد
سوی مسجد مرو ای قبله من ورنه امام
رو بسوی تو کند پشت به محراب دهد
نرگس مست تو ای شوح چه مشرب دارد
که به بیگانه می و زهر با حباب دهد
گر چنین سیل دمادم رود از دیده ما
عاقبت گریه ما خانه بسیلاب دهد
اهلی ایمن نشود از تو گرش جام دهی
کاین شراب آن دم آبی است که قصاب دهد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - شیوه خوبی لیلی همه کس چون داند؟
شیوه خوبی لیلی همه کس چون داند؟
حالتی هست جز از حسن که مجنون داند
آنچه در جان خراب و دل پرخون من است
هم مگر جان خراب و دل پرخون داند
من بحسن از همه افزون مه خود را دانم
او مرا نیز بعشق از همه افزون داند
با شهیدان محبت دم عیسی چه کند
چاره کشته عشق آن لب میگون داند
جز غم دل سخن از اهلی شوریده مپرس
در همه عمر چه دانست که اکنون داند
حالتی هست جز از حسن که مجنون داند
آنچه در جان خراب و دل پرخون من است
هم مگر جان خراب و دل پرخون داند
من بحسن از همه افزون مه خود را دانم
او مرا نیز بعشق از همه افزون داند
با شهیدان محبت دم عیسی چه کند
چاره کشته عشق آن لب میگون داند
جز غم دل سخن از اهلی شوریده مپرس
در همه عمر چه دانست که اکنون داند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - خط دمید از رخ او کار بلا بالا شد
خط دمید از رخ او کار بلا بالا شد
یارب این فتنه پنهان ز کجا پیدا شد
وه که دی غمزه زنان شوخ کمان ابروی من
نگهی کرد که مرغ دل من از جا شد
عاشق روی تو آلوده نگردید بهیچ
غرقه بحر غمت تشنه لب از دریا شد
حالتی داشتم از عشق نهان با مه خود
ناله یی کردم و احوال درون گویا شد
اهلی آن خرقه که بر عیب نهان می پوشید
عاقبت چاک شد از بیخودی و رسوا شد
یارب این فتنه پنهان ز کجا پیدا شد
وه که دی غمزه زنان شوخ کمان ابروی من
نگهی کرد که مرغ دل من از جا شد
عاشق روی تو آلوده نگردید بهیچ
غرقه بحر غمت تشنه لب از دریا شد
حالتی داشتم از عشق نهان با مه خود
ناله یی کردم و احوال درون گویا شد
اهلی آن خرقه که بر عیب نهان می پوشید
عاقبت چاک شد از بیخودی و رسوا شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - کی بمن وصل چنین غایه مویی برسد
کی بمن وصل چنین غایه مویی برسد
راضیم گر بمن سوخته بویی برسد
گر دمی نیز شوی رام من ای طرفه غزال
تا هماندم به رهی بیهده گویی برسد
تیغ چون آب بر آور که ازین چشمه مهر
چشم آن نیست که آبی بگلویی برسد
گر بفریاد دل ما دم عیسی نرسید
نفس پاکدلی از سر کویی برسد
گر بمیرم مکن ای همنفسم زود بخاک
نفسی باش که تا آینه رویی برسد
بی نصیب از کرم پیر مغان کیست دلا
صاف می گر نرسد درد سبویی برسد
نگسلد اهلی از آن زلف چو زناز تو دل
اگرش کار تن زار بمویی برسد
راضیم گر بمن سوخته بویی برسد
گر دمی نیز شوی رام من ای طرفه غزال
تا هماندم به رهی بیهده گویی برسد
تیغ چون آب بر آور که ازین چشمه مهر
چشم آن نیست که آبی بگلویی برسد
گر بفریاد دل ما دم عیسی نرسید
نفس پاکدلی از سر کویی برسد
گر بمیرم مکن ای همنفسم زود بخاک
نفسی باش که تا آینه رویی برسد
بی نصیب از کرم پیر مغان کیست دلا
صاف می گر نرسد درد سبویی برسد
نگسلد اهلی از آن زلف چو زناز تو دل
اگرش کار تن زار بمویی برسد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - او که از دیده خونابه چکانم نرود
او که از دیده خونابه چکانم نرود
نرود یک نظر از دیده که جانم نرود
اینقدر در شب وصلش ز خدا میخواهم
که به نظاره او تاب و توانم نرود
میتوانم که بپوشم غمش از خلق ولی
طاقتم نیست که نامش بزبانم نرود
او بر اسب ستم و توسن دل سرکش هم
چه توان کرد که از دست عنانم نرود
دل پرخون که نشان گشت بخاک قدمش
باشد از سیل فنا نام و نشانم نرود
او که رنجد ز فغان گو لبم از خاتم لعل
مهر کن تا بفلک آه و فغانم نرود
اهلی آن سرو روان مونس جان است مرا
چون کنم کز پی او روح و روانم نرود
نرود یک نظر از دیده که جانم نرود
اینقدر در شب وصلش ز خدا میخواهم
که به نظاره او تاب و توانم نرود
میتوانم که بپوشم غمش از خلق ولی
طاقتم نیست که نامش بزبانم نرود
او بر اسب ستم و توسن دل سرکش هم
چه توان کرد که از دست عنانم نرود
دل پرخون که نشان گشت بخاک قدمش
باشد از سیل فنا نام و نشانم نرود
او که رنجد ز فغان گو لبم از خاتم لعل
مهر کن تا بفلک آه و فغانم نرود
اهلی آن سرو روان مونس جان است مرا
چون کنم کز پی او روح و روانم نرود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۲ - بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بود
بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بود
جان به شکرانه دهد هر که سبکروح بود
مردم ای مرهم دل عاقبت انصاف بده
دل من تا بکی از داغ تو مجروح بود
در چنین بحر بلا مردمک دیده بس است
که بطوفان غم آسوده تر از نوح بود
در مسجد همه وقتی نگشایند به خلق
در میخانه عشق است که مفتوح بود
جان من با تو توان نسبت شخصی کردن
که سرا پای وجودش همه از روح بود
حال اهلی که چه شمع از غم دل میسوزد
گر نیاید بزبان پیش تو مشروح بود
جان به شکرانه دهد هر که سبکروح بود
مردم ای مرهم دل عاقبت انصاف بده
دل من تا بکی از داغ تو مجروح بود
در چنین بحر بلا مردمک دیده بس است
که بطوفان غم آسوده تر از نوح بود
در مسجد همه وقتی نگشایند به خلق
در میخانه عشق است که مفتوح بود
جان من با تو توان نسبت شخصی کردن
که سرا پای وجودش همه از روح بود
حال اهلی که چه شمع از غم دل میسوزد
گر نیاید بزبان پیش تو مشروح بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - گر نه چاه دقنت عقل زره می فکند
گر نه چاه دقنت عقل زره می فکند
جان من یوسف دل را که به چه می فکند؟
در دلم جذبه مهری عجب از خال تو بود
که به هر ره که رود سوی تو ره می فکند
بر گرفتاری پروانه دلش می سوزد
هرکه بر شمع جمال تو نگه می فکند
تن بیمار من از ضعف چنان گشت که مور
میکشد گاه بخاک ره و گه می فکند
بر در صومعه اهلی چه شود اشک فشان
تخم امید چه در خاک سیه می فکند
جان من یوسف دل را که به چه می فکند؟
در دلم جذبه مهری عجب از خال تو بود
که به هر ره که رود سوی تو ره می فکند
بر گرفتاری پروانه دلش می سوزد
هرکه بر شمع جمال تو نگه می فکند
تن بیمار من از ضعف چنان گشت که مور
میکشد گاه بخاک ره و گه می فکند
بر در صومعه اهلی چه شود اشک فشان
تخم امید چه در خاک سیه می فکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - هر که آگه ز دل سوخته من باشد
هر که آگه ز دل سوخته من باشد
بخدا رحم کند گر همه دشمن باشد
آفتابا، نفسی خانه من روشن کن
چند گوشم به در و چشم به روزن باشد
برق رخسار بتان گر همه عالم سوزد
چه غم آنرا که چو من سوخته خرمن باشد
گر بود ساقی گلچهره چه حاجت بچمن
گل بدست ر که عالم همه گلشن باشد
عالم از سرو قدان گر همه گلشن گردد
مرغ عاشق نظرش بر گل و سوسن باشد
تا چو گردم نکند از در او دور رقیب
مهل ای گریه که گردیش بدامن باشد
بزم ما تیره کند اهلی شوریده به آه
جای دیوانه همان به که بگلخن باشد
بخدا رحم کند گر همه دشمن باشد
آفتابا، نفسی خانه من روشن کن
چند گوشم به در و چشم به روزن باشد
برق رخسار بتان گر همه عالم سوزد
چه غم آنرا که چو من سوخته خرمن باشد
گر بود ساقی گلچهره چه حاجت بچمن
گل بدست ر که عالم همه گلشن باشد
عالم از سرو قدان گر همه گلشن گردد
مرغ عاشق نظرش بر گل و سوسن باشد
تا چو گردم نکند از در او دور رقیب
مهل ای گریه که گردیش بدامن باشد
بزم ما تیره کند اهلی شوریده به آه
جای دیوانه همان به که بگلخن باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - عشق گنجینه اسرار الهی باشد
عشق گنجینه اسرار الهی باشد
گر بدین گنج رسی هر چه تو خواهی باشد
نسبت عاشق و معشوق ز یکرنگی خاست
کهر با میل کهش از رخ کاهی باشد
هر که از نامه دل حرف غم غیر بشست
تا قیامت خجل از نامه سیاهی باشد
از فلک پایه معراج جمال تو گذشت
این کجا مرتبه یوسف چاهی باشد
خون ما کز مژه ریزی اگر انکار کنی
هر سر موی زبانی به گواهی باشد
همه از بحر غمت جان بسلامت بردند
کشتی ماست که مایل به تباهی باشد
دایم از عکس رخش در دل اهلی نور است
شمع من نور الهی است الهی باشد
گر بدین گنج رسی هر چه تو خواهی باشد
نسبت عاشق و معشوق ز یکرنگی خاست
کهر با میل کهش از رخ کاهی باشد
هر که از نامه دل حرف غم غیر بشست
تا قیامت خجل از نامه سیاهی باشد
از فلک پایه معراج جمال تو گذشت
این کجا مرتبه یوسف چاهی باشد
خون ما کز مژه ریزی اگر انکار کنی
هر سر موی زبانی به گواهی باشد
همه از بحر غمت جان بسلامت بردند
کشتی ماست که مایل به تباهی باشد
دایم از عکس رخش در دل اهلی نور است
شمع من نور الهی است الهی باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - یار برخاست برقص آن قد و قامت نگرید
یار برخاست برقص آن قد و قامت نگرید
رستخیز است درین خانه قیامت نگرید
زد علم آتشم از سینه و صد خانه بسوخت
علم داد ببینید و علامت نگرید
اگر این گلشن حسن است چه حاجت گل و سرو
رخ ببینید خدا را قد و قامت نگرید
نه چنان نامه سیاهم ز خطش کرد رقم
که ز لوح دل من حرف سلامت نگرید
آتشی در جگر افکنده ام از عشق چو شمع
داغها بر رخم از اشک ندامت نگرید
کوهکن بر دل او گرد ملامت بار است
گرد من کوه غم از سنگ ملامت نگرید
نیست در میکده اهلی نفسی بی می و جام
کرم پیر به بینید و کرامت نگرید
رستخیز است درین خانه قیامت نگرید
زد علم آتشم از سینه و صد خانه بسوخت
علم داد ببینید و علامت نگرید
اگر این گلشن حسن است چه حاجت گل و سرو
رخ ببینید خدا را قد و قامت نگرید
نه چنان نامه سیاهم ز خطش کرد رقم
که ز لوح دل من حرف سلامت نگرید
آتشی در جگر افکنده ام از عشق چو شمع
داغها بر رخم از اشک ندامت نگرید
کوهکن بر دل او گرد ملامت بار است
گرد من کوه غم از سنگ ملامت نگرید
نیست در میکده اهلی نفسی بی می و جام
کرم پیر به بینید و کرامت نگرید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - گرچه کار دلم از صبر به سامان نشود
گرچه کار دلم از صبر به سامان نشود
هم صبوری که کس از صبر پشیمان نشود
جان ثابت قدم آنست که در راه وفا
خاک ره گردد و یک ذره پریشان نشود
آنکه صد سال پرستنده بود لعبت چین
کافرم گر به هوای تو مسلمان نشود
تا تو راهی ننهی پیش من ای کعبه وصل
مشکل کار من از سعی خود آسان نشود
اهلی آسوده ز نومیدی خود باش که عشق
کیمیایی است که بی مایه حرمان نشود
هم صبوری که کس از صبر پشیمان نشود
جان ثابت قدم آنست که در راه وفا
خاک ره گردد و یک ذره پریشان نشود
آنکه صد سال پرستنده بود لعبت چین
کافرم گر به هوای تو مسلمان نشود
تا تو راهی ننهی پیش من ای کعبه وصل
مشکل کار من از سعی خود آسان نشود
اهلی آسوده ز نومیدی خود باش که عشق
کیمیایی است که بی مایه حرمان نشود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - گرچه با روی نکو خوی نکو می باید
گرچه با روی نکو خوی نکو می باید
عاشقان را ز بتان تندی خو می باید
چند کوشیم و نبخشد لب او آب حیات
کوشش ما چکند بخشش از او می باید
نه که هر سرو قدی دل برد از دست کسی
سرو سیمین بدنی غالیه مو می باید
گوشه چشم من ای سرو سهی مایل توست
منزل سرو سهی بر لب جو می باید
تا تو در معرکه یی در پی چوگان بازی
سر ما در پی چوگانت چو گو می باید
احتراز تو ز من چیست بگفتار رقیب
احتراز از سخن بیهده گو می باید
اهلی از لعل تو گر میطلبد آب حیات
تا بود زنده چو خضرش تک و پو می باید
عاشقان را ز بتان تندی خو می باید
چند کوشیم و نبخشد لب او آب حیات
کوشش ما چکند بخشش از او می باید
نه که هر سرو قدی دل برد از دست کسی
سرو سیمین بدنی غالیه مو می باید
گوشه چشم من ای سرو سهی مایل توست
منزل سرو سهی بر لب جو می باید
تا تو در معرکه یی در پی چوگان بازی
سر ما در پی چوگانت چو گو می باید
احتراز تو ز من چیست بگفتار رقیب
احتراز از سخن بیهده گو می باید
اهلی از لعل تو گر میطلبد آب حیات
تا بود زنده چو خضرش تک و پو می باید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - از تماشای تو کس منع دل ما نکند
از تماشای تو کس منع دل ما نکند
صورت خوب که بیند؟ که تماشا نکند
پیش ما دار فنا مرتبه معراج است
جز شهید غمت این مرتبه پیدا نکند
پر مکن عیب سیه رویی خورشید پرست
که ترا غیرت این آینه رسوا نکند
با وجود تو بمحراب کسی سر چه نهد
جای آنست که سر پیش تو بالا نکند
شمع رخسار تو در سوختن خسته دلان
آفتابی است که یکذره محابا نکند
در صوفی بگشایند بآن شرط ولی
که در عربده بر درد کشان وا نکند
باده اهلی بکسی پیر خرابات دهد
که بنوشد می و بنشیند و غوغا نکند
صورت خوب که بیند؟ که تماشا نکند
پیش ما دار فنا مرتبه معراج است
جز شهید غمت این مرتبه پیدا نکند
پر مکن عیب سیه رویی خورشید پرست
که ترا غیرت این آینه رسوا نکند
با وجود تو بمحراب کسی سر چه نهد
جای آنست که سر پیش تو بالا نکند
شمع رخسار تو در سوختن خسته دلان
آفتابی است که یکذره محابا نکند
در صوفی بگشایند بآن شرط ولی
که در عربده بر درد کشان وا نکند
باده اهلی بکسی پیر خرابات دهد
که بنوشد می و بنشیند و غوغا نکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - جام وصلت بکف کج نظران نتوان دید
جام وصلت بکف کج نظران نتوان دید
چشم خود در کف دست دگران نتوان دید
کامم این بس که نگاهی کنمت در گذری
بیش ازین کام ز عمر گذران نتوان دید
از رقیبان مشنو لاف خریداری خود
کاین بصارت ز چنین بی بصران نتوان دید
گنج مهری که بر او لاله صفت مهر وفاست
جز بویرانه خونین جگران نتوان دید
خبر از سوز محبت دل پروانه دهد
جز دل افسردگی از بی خبران نتوان دید
سر این نکته که شد آب حیات آن لب لعل
تا نکردند گل کوزه گران نتوان دید
عیب یعقوب مکن کانچه ز یوسف او یافت
بخدا کز رخ دیگر پسران نتوان دید
خضر اگر ز آب بقا سیر شود نیست عجب
سیری اما ز لب سیمبران نتوان دید
اهلی آن شیوه که دل می برد از اهل نظر
جز بچشم دل صاحب نظران نتوان دید
چشم خود در کف دست دگران نتوان دید
کامم این بس که نگاهی کنمت در گذری
بیش ازین کام ز عمر گذران نتوان دید
از رقیبان مشنو لاف خریداری خود
کاین بصارت ز چنین بی بصران نتوان دید
گنج مهری که بر او لاله صفت مهر وفاست
جز بویرانه خونین جگران نتوان دید
خبر از سوز محبت دل پروانه دهد
جز دل افسردگی از بی خبران نتوان دید
سر این نکته که شد آب حیات آن لب لعل
تا نکردند گل کوزه گران نتوان دید
عیب یعقوب مکن کانچه ز یوسف او یافت
بخدا کز رخ دیگر پسران نتوان دید
خضر اگر ز آب بقا سیر شود نیست عجب
سیری اما ز لب سیمبران نتوان دید
اهلی آن شیوه که دل می برد از اهل نظر
جز بچشم دل صاحب نظران نتوان دید