تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲ - کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را
کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را
بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را
پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی
لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را
ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل
آن به که در دوری چنین خالی نداری جام را
گفتی دهیمن عاقبت می از کف سیمین خود
جان سرختی تا کی دهی این وعده های خام را
حسن جهانگیرت چو کرد آن زلف دور از پیش رو
دادی به یغما روم را کردی پریشان شام را
گه گه که از لب چاشنی با هر دعاگونی دهی
از بهر من داری نگه زیر زبان دشنام را
او زلف بشکست و کمال از توبه و زهد و ورع
زنار چون ببرید بار او هم شکست اصنام را
بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را
پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی
لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را
ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل
آن به که در دوری چنین خالی نداری جام را
گفتی دهیمن عاقبت می از کف سیمین خود
جان سرختی تا کی دهی این وعده های خام را
حسن جهانگیرت چو کرد آن زلف دور از پیش رو
دادی به یغما روم را کردی پریشان شام را
گه گه که از لب چاشنی با هر دعاگونی دهی
از بهر من داری نگه زیر زبان دشنام را
او زلف بشکست و کمال از توبه و زهد و ورع
زنار چون ببرید بار او هم شکست اصنام را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۵ - گر بر در او سودمی رخسار گرد آلود را
گر بر در او سودمی رخسار گرد آلود را
آسوده خاطر کردمی این جان غم فرسود را
خاکی که نعلین نو سود از دیده دارم دوست تر
از مایه آری دوست دارند مردم سود را
سهل است اگر خال لبت سوزد به داغ غم دلم
از بهر حلوا می توان بردن جفای دود را
گوش ایاز از ناله ی بی طاقتان گردد گران
بر پشت پیلان گر نهی بار دل محمود را
گر آمدی عقد سر زلفت به دست من شبی
با او حسابی کردمی غمهای نا معدود را
وقتی ز عاشق ناکشی بود از تو باران را گله
امروز راضی ساختی دل های ناخشنود را
گفتی کمال ار عاشقی پیش رخ من سوز جان
جز پیش آتش سوختن بونی نباشد عود را
آسوده خاطر کردمی این جان غم فرسود را
خاکی که نعلین نو سود از دیده دارم دوست تر
از مایه آری دوست دارند مردم سود را
سهل است اگر خال لبت سوزد به داغ غم دلم
از بهر حلوا می توان بردن جفای دود را
گوش ایاز از ناله ی بی طاقتان گردد گران
بر پشت پیلان گر نهی بار دل محمود را
گر آمدی عقد سر زلفت به دست من شبی
با او حسابی کردمی غمهای نا معدود را
وقتی ز عاشق ناکشی بود از تو باران را گله
امروز راضی ساختی دل های ناخشنود را
گفتی کمال ار عاشقی پیش رخ من سوز جان
جز پیش آتش سوختن بونی نباشد عود را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - سرو سهی در بوستان چندانکه بالا می کشد
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا می کشد
پیش قد و بالای او از سرکشی پا می کشد
گر دوستانرا می کشد خاطر به باغ و بوستان
هرجا که باشد بوی تو ما را دل آنجا می کشد
پیش رخ تو می کشد خط دانه دلهای ما
چندین هزاران دانه را موری بتنها می کشد
ننوشت کس در مکتبی بالاتر از باقوت خط
بالای با قوت او خطی بنگر چه زیبا می کشد
از موج اشک ار بنگری بگذشته دود سینه ها
دانی کزان به آه ما سر بر ثریا میکشد
شرمنده ایم از ناصح مشفق که در اصلاح ما
هم زحمت خود می دهد هم زحمت ما می کشد
زان غمزه هر تیری که دل آرد بدست از وی کشم
مسکین کمال از دست دل دایم ازینها می کشد
پیش قد و بالای او از سرکشی پا می کشد
گر دوستانرا می کشد خاطر به باغ و بوستان
هرجا که باشد بوی تو ما را دل آنجا می کشد
پیش رخ تو می کشد خط دانه دلهای ما
چندین هزاران دانه را موری بتنها می کشد
ننوشت کس در مکتبی بالاتر از باقوت خط
بالای با قوت او خطی بنگر چه زیبا می کشد
از موج اشک ار بنگری بگذشته دود سینه ها
دانی کزان به آه ما سر بر ثریا میکشد
شرمنده ایم از ناصح مشفق که در اصلاح ما
هم زحمت خود می دهد هم زحمت ما می کشد
زان غمزه هر تیری که دل آرد بدست از وی کشم
مسکین کمال از دست دل دایم ازینها می کشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۳ - گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رود
گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رود
ور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود
تا هست بر لوح بقا از جان نشان باور مکن
کر دیده صاحبدلان نفش رخ زیبا رود
گرشد سرم در کار آن زلف عبیر افشان چه شد
شوریدگانرا دائما سر در سر سودا رود
گفتم رسان ای دل برو از آب چشم من خبر
دل گفت ما راکی رسد کآنجا حدیث ما رود
بوی وفا داری رود تا روز حشر از آب و گل
در هر زمینی در من و عشقش حکایتها رود
هان ای رقیب از دامنش دست تصرف بگسلان
بگذار کامشب همچو مه هر جا رود تنها رود
با بیخبر کم کن کمال از خاک پای او سخن
چه سود اگر کحل بصر در چشم نابینا رود
ور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود
تا هست بر لوح بقا از جان نشان باور مکن
کر دیده صاحبدلان نفش رخ زیبا رود
گرشد سرم در کار آن زلف عبیر افشان چه شد
شوریدگانرا دائما سر در سر سودا رود
گفتم رسان ای دل برو از آب چشم من خبر
دل گفت ما راکی رسد کآنجا حدیث ما رود
بوی وفا داری رود تا روز حشر از آب و گل
در هر زمینی در من و عشقش حکایتها رود
هان ای رقیب از دامنش دست تصرف بگسلان
بگذار کامشب همچو مه هر جا رود تنها رود
با بیخبر کم کن کمال از خاک پای او سخن
چه سود اگر کحل بصر در چشم نابینا رود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود
گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود
عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جان
فرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود
با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ای
گفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود
گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بها
دیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود
ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کن
روی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود
روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتن
گو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود
در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابها
گر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود
گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی من
بشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود
عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جان
فرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود
با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ای
گفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود
گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بها
دیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود
ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کن
روی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود
روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتن
گو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود
در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابها
گر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود
گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی من
بشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر
چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر
کز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر
جنگی که می بود از حمید با آن سگان کو مرا
دوشینه با خاک درش کردیم با هم در بدر
تا نکهت او بشنود آن زلف در هر جانبی
گردید با باد صبا گلزارها را سر بسر
چون سینه سازد دل سپر از شوق پیکان تو جان
آید به سینه منتظر چون تیر از آن سوی بر جگر
مسکینی و افتادگی زیبد ز زلف و خال او
هر یک چو با روی نکو دارند سودای دگر
ای دیده لوح چهره را با اشک رنگین نقش کن
نقش رخی داری هوس بنویس پند ما به زر
پیوسته دارند آن دو لب مهر خموشی بر زبان
دارند گونی بی سخن رازی میان یکدگر
گر بر کبوتر نامه شوقم گرانی می کند
گو نامه بگذار و مرا در بر بگیر آنجا ببر
در جنگ رفت آن صف شکن آمد سپرمانع شدن
او جنگ با تیر و کمان کرد و عاشق با سپر
زینسان که دارد چشم او هر سوز مژگان نینها
از ما کمال آن شوخ را آسان بود قطع نظر
کز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر
جنگی که می بود از حمید با آن سگان کو مرا
دوشینه با خاک درش کردیم با هم در بدر
تا نکهت او بشنود آن زلف در هر جانبی
گردید با باد صبا گلزارها را سر بسر
چون سینه سازد دل سپر از شوق پیکان تو جان
آید به سینه منتظر چون تیر از آن سوی بر جگر
مسکینی و افتادگی زیبد ز زلف و خال او
هر یک چو با روی نکو دارند سودای دگر
ای دیده لوح چهره را با اشک رنگین نقش کن
نقش رخی داری هوس بنویس پند ما به زر
پیوسته دارند آن دو لب مهر خموشی بر زبان
دارند گونی بی سخن رازی میان یکدگر
گر بر کبوتر نامه شوقم گرانی می کند
گو نامه بگذار و مرا در بر بگیر آنجا ببر
در جنگ رفت آن صف شکن آمد سپرمانع شدن
او جنگ با تیر و کمان کرد و عاشق با سپر
زینسان که دارد چشم او هر سوز مژگان نینها
از ما کمال آن شوخ را آسان بود قطع نظر
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار توام
من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار توام
مهر تو دارم ذره سان وز جان هوادار توام
بشنو که با یوسف چه گفت آن پیرزن گریه کنان
گر بر درم قادر نیم باری خریدار توام
هر خشت کز خاکم زند دست اجل کردم بحل
لیکن به شرطی کافکند درپای دیوار توام
یک شب غمت در میزدی گفتم که آیا کیست آن
گفتا درم بگشا که من یار وفادار توأم
اگر آیدم باز آن طبیب این نکته خواهم گفتنش
حالم چه می پرسی چو میدانی که بیمار توام
سخت آید از تیغت مرا گو هر نفس بر هم زند
گر راحتی بر دل رسد از لطف آزار توام
گفتی کمال از کار خود غافل مشو کاری بکن
اینست کار من که شد سر در سر کار توام
مهر تو دارم ذره سان وز جان هوادار توام
بشنو که با یوسف چه گفت آن پیرزن گریه کنان
گر بر درم قادر نیم باری خریدار توام
هر خشت کز خاکم زند دست اجل کردم بحل
لیکن به شرطی کافکند درپای دیوار توام
یک شب غمت در میزدی گفتم که آیا کیست آن
گفتا درم بگشا که من یار وفادار توأم
اگر آیدم باز آن طبیب این نکته خواهم گفتنش
حالم چه می پرسی چو میدانی که بیمار توام
سخت آید از تیغت مرا گو هر نفس بر هم زند
گر راحتی بر دل رسد از لطف آزار توام
گفتی کمال از کار خود غافل مشو کاری بکن
اینست کار من که شد سر در سر کار توام
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۱۶ - آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برون
آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برون
سودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون
شوق بهشت و حور عین سودای آن و فکر این
از دله برون آمد همه دلبر نمی آید برون
تا رخ نپوشی کی شود از دیده اشک ما روان
پنهان نگشته آفتاب اختر نمی آید برون
نقاش چین هر صورتی کانگیخت در بتخانه ها
هرگز ز شرم روی او از در نمی آید برون
تا دل نرفتیم از همه نقشت درو پیدا نشد
آئینه را بی صیقلی جوهر نمی آید برون
گفتی برون آی از درم بنشین به خاک آستان
شه هر چه گوید زآن سخن چاکر نمی آید برون
تا تو ترانی کی روند از کوی تو دلهای ما
نا رانده حکمی پادشا لشکر نمی آید برون
از غمزه چشم خوئیت برریش دل زد نشتری
خونها برون آمد ولی نشتر نمی آید برون
چشم کمال از تلخی هجر تو شد گوهر فشان
بی تلخی از بحرها گوهر نمی آید برون
سودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون
شوق بهشت و حور عین سودای آن و فکر این
از دله برون آمد همه دلبر نمی آید برون
تا رخ نپوشی کی شود از دیده اشک ما روان
پنهان نگشته آفتاب اختر نمی آید برون
نقاش چین هر صورتی کانگیخت در بتخانه ها
هرگز ز شرم روی او از در نمی آید برون
تا دل نرفتیم از همه نقشت درو پیدا نشد
آئینه را بی صیقلی جوهر نمی آید برون
گفتی برون آی از درم بنشین به خاک آستان
شه هر چه گوید زآن سخن چاکر نمی آید برون
تا تو ترانی کی روند از کوی تو دلهای ما
نا رانده حکمی پادشا لشکر نمی آید برون
از غمزه چشم خوئیت برریش دل زد نشتری
خونها برون آمد ولی نشتر نمی آید برون
چشم کمال از تلخی هجر تو شد گوهر فشان
بی تلخی از بحرها گوهر نمی آید برون
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۳ - خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن
هر گرد دردی کز ره سوداش گرد آورد جان
در خاک هم نتوانم آن از دامن جان ریختن
مجروح نیر غمزه را گفتی ز لب سازم دوا
سودی نمی دارد نمک بر زخم پیکان ریختن
بر خوان حسن خود نکو کردی پریشان زلف را
عادت بود بر روی خوان سبزی پریشان ریختن
زینسان که دامنهای زلف از جان و دل پر کرده ای
جانهای ما در زیر پا خواهی ز دامان ریختن
تا بر درت هر کس روان چون آب چشمم نگذرد
بر خاک آن ره خارها خواهم ز مژگان ریختن
از گریه آب از خانه چشم کمال أمه برون
باشد خرابی خانه را اکثر ز باران ریختن
بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن
هر گرد دردی کز ره سوداش گرد آورد جان
در خاک هم نتوانم آن از دامن جان ریختن
مجروح نیر غمزه را گفتی ز لب سازم دوا
سودی نمی دارد نمک بر زخم پیکان ریختن
بر خوان حسن خود نکو کردی پریشان زلف را
عادت بود بر روی خوان سبزی پریشان ریختن
زینسان که دامنهای زلف از جان و دل پر کرده ای
جانهای ما در زیر پا خواهی ز دامان ریختن
تا بر درت هر کس روان چون آب چشمم نگذرد
بر خاک آن ره خارها خواهم ز مژگان ریختن
از گریه آب از خانه چشم کمال أمه برون
باشد خرابی خانه را اکثر ز باران ریختن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴ - ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
وزعکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی خبر
چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده واصحاب را آواز ده
در حلقه خاصتان مکش این عام کالانعام را
زان حلقههای عنبرین آرام دلها می بری
آشوب جانها کردهای آن زلف بی آرام را
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام می
در جان ما زن آتشی تا پخته یا بی خام را
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدی
در کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت می کند
نخجیردیدی کار به جان جوینده باشددام را
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجرا
حاجی چوبیند روی تو باطل کند احرام را
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان من
کز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
من دست بوسی می کنم مرد لب و چشمت نیم
تقل لب مستان مکن آن شکتر و بادام را
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شب
بر راه صبح از زلف خودامشب بگستردام را
وزعکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی خبر
چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده واصحاب را آواز ده
در حلقه خاصتان مکش این عام کالانعام را
زان حلقههای عنبرین آرام دلها می بری
آشوب جانها کردهای آن زلف بی آرام را
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام می
در جان ما زن آتشی تا پخته یا بی خام را
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدی
در کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت می کند
نخجیردیدی کار به جان جوینده باشددام را
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجرا
حاجی چوبیند روی تو باطل کند احرام را
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان من
کز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
من دست بوسی می کنم مرد لب و چشمت نیم
تقل لب مستان مکن آن شکتر و بادام را
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شب
بر راه صبح از زلف خودامشب بگستردام را
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸ - بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما
بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما
شرح لب او می دهد شیرینی گفتار ما
دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای او
افتاده بر خاک درش دراعه و دستار ما
با سرو گوید قامتش هستی همین بالا و بس
کو روی و موی نازنین کو شیوه و رفتار ما
هر یک زما در انجمن لافی ز مردی می زند
بنمای زلف پر شکن تا بشکند پندار ما
گر یک نفس از بندگی یابیم ذوق زندگی
تاحشر شکری می کنیم از بخت برخوردار ما
گر چشم مستت را هوس باشد حریفی خوش نفس
زحمت مکش هم جنس او این دل بیمار ما
باری دگرگویی مکن از آب خالی دیده را
بی شست و شویی کی شود شایسته دیدار ما
شرح لب او می دهد شیرینی گفتار ما
دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای او
افتاده بر خاک درش دراعه و دستار ما
با سرو گوید قامتش هستی همین بالا و بس
کو روی و موی نازنین کو شیوه و رفتار ما
هر یک زما در انجمن لافی ز مردی می زند
بنمای زلف پر شکن تا بشکند پندار ما
گر یک نفس از بندگی یابیم ذوق زندگی
تاحشر شکری می کنیم از بخت برخوردار ما
گر چشم مستت را هوس باشد حریفی خوش نفس
زحمت مکش هم جنس او این دل بیمار ما
باری دگرگویی مکن از آب خالی دیده را
بی شست و شویی کی شود شایسته دیدار ما
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷ - رندی و بر نا پیشه یی میر مغان را می رسد
رندی و بر نا پیشه یی میر مغان را می رسد
از تن نیایدھیچ کار این شیوه جان را می رسد
در بی نوایی عاشقی رندان خوش دل را رسد
با فقر دایم تازگی سر و جوان را می رسد
در عشق جانان یافت جان از گوهر معنی نشان
بخشیده خورشیددان لعلی که کان را می رسد
از عشق در صاحب نظر بینم نددر خامان اثر
دل دارد از معنی خبر دعوی زبان را می رسد
خورشیدراگودم مزن بنشین به جای خویشتن
در ملک جانان سلطنت جان جهان را می رسد
دایم حدیث دلبران گوید همام مهربان
کاین گفت و گوی شاهدان شیرین لبان را میرسد
وقت سحر اوصاف گل از لهجه بلبل شنو
کافسانه شیرین لبان شیرین زبان را می رسد
از تن نیایدھیچ کار این شیوه جان را می رسد
در بی نوایی عاشقی رندان خوش دل را رسد
با فقر دایم تازگی سر و جوان را می رسد
در عشق جانان یافت جان از گوهر معنی نشان
بخشیده خورشیددان لعلی که کان را می رسد
از عشق در صاحب نظر بینم نددر خامان اثر
دل دارد از معنی خبر دعوی زبان را می رسد
خورشیدراگودم مزن بنشین به جای خویشتن
در ملک جانان سلطنت جان جهان را می رسد
دایم حدیث دلبران گوید همام مهربان
کاین گفت و گوی شاهدان شیرین لبان را میرسد
وقت سحر اوصاف گل از لهجه بلبل شنو
کافسانه شیرین لبان شیرین زبان را می رسد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - اینک نسیمی میدهد کز دوست می آردخبر
اینک نسیمی میدهد کز دوست می آردخبر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا
دارد عزیمت سوی ما یا کردازین جانب گذر
از زلف عنبر بار او وز سرو خوش رفتار او
وز روی چون گلنار اوربح الصباهات الخبر
آن چشم شوخوشنگ او و ابروی پر نیرنگ او
وانطرة شبرنگ اوچون است ای باد سحر
ای مشک بوی خوش نفس بودیمر افریادرس
تعجیل کن رو باز پس پیغام سوی دوست بر
او را بگوکای نازنین منشین زمانی بر نشین
فرسنگ در فرسنگ بین افتاده دل بر یکدگر
خوش در دلم بنشسته ای با روح در پیوسته ای
در چشم من بشکستهای بازار خوبان سر به سر
ای جان شکار تیر تو دل بسته زنجیر تو
در حیرت از تصویر تو صورتگر صاحب هنر
روح و دماغ کیستی چشم و چراغ کیستی
ای گل ز باغ کیستی کا باد باد آن بوم و بر
ای چون همام خوش سخن از عاشقان صد انجمن
در منزلت فریاد زن از اشتیاق یک نظر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا
دارد عزیمت سوی ما یا کردازین جانب گذر
از زلف عنبر بار او وز سرو خوش رفتار او
وز روی چون گلنار اوربح الصباهات الخبر
آن چشم شوخوشنگ او و ابروی پر نیرنگ او
وانطرة شبرنگ اوچون است ای باد سحر
ای مشک بوی خوش نفس بودیمر افریادرس
تعجیل کن رو باز پس پیغام سوی دوست بر
او را بگوکای نازنین منشین زمانی بر نشین
فرسنگ در فرسنگ بین افتاده دل بر یکدگر
خوش در دلم بنشسته ای با روح در پیوسته ای
در چشم من بشکستهای بازار خوبان سر به سر
ای جان شکار تیر تو دل بسته زنجیر تو
در حیرت از تصویر تو صورتگر صاحب هنر
روح و دماغ کیستی چشم و چراغ کیستی
ای گل ز باغ کیستی کا باد باد آن بوم و بر
ای چون همام خوش سخن از عاشقان صد انجمن
در منزلت فریاد زن از اشتیاق یک نظر
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - ای پیش نقش روی تو صاحب دلان بی خویشتن
ای پیش نقش روی تو صاحب دلان بی خویشتن
وز چشم مستت فتنه ها افتاده در هر انجمن
تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی
طرف کله را برشکن بنمای زلف پر شکن
گوی گریبان کیست گاو سر بر سر دوشت نهد
بیم است کز غیرت کنم صد پاره بر تن پیرهن
چون بار پیراهن کشی کز گل بسی نازکتری
پیراهنی باید تو را از لاله و برگ سمن
گل لاف خوبی می زند سروسهی سر می کشد
سلطان حسنی هر دو را بنشان به جای خویشتن
از آرزوی قامتت صد عاشق سرگشته را
افتاده بینی بی خبر در پای سرو و نارون
هر شب فغان عاشقان آید ز کویت همچنان
کاید بدوقت صبحدم فریاد مرغان از چمن
تامشکجان پرور شود اجزای آهو سر به سر
بفرست بردست صبا بویی به صحرای ختن
ای در لبت جانها نهان با اسخن گویک زمان
نادر تنم گرددر وانصد جان شیرین زان دهن
شعرهمام خوش نفس دل را بیفزاید هوس
شیرین بودا لفاظ او چون از لبت گوید سخن
وز چشم مستت فتنه ها افتاده در هر انجمن
تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی
طرف کله را برشکن بنمای زلف پر شکن
گوی گریبان کیست گاو سر بر سر دوشت نهد
بیم است کز غیرت کنم صد پاره بر تن پیرهن
چون بار پیراهن کشی کز گل بسی نازکتری
پیراهنی باید تو را از لاله و برگ سمن
گل لاف خوبی می زند سروسهی سر می کشد
سلطان حسنی هر دو را بنشان به جای خویشتن
از آرزوی قامتت صد عاشق سرگشته را
افتاده بینی بی خبر در پای سرو و نارون
هر شب فغان عاشقان آید ز کویت همچنان
کاید بدوقت صبحدم فریاد مرغان از چمن
تامشکجان پرور شود اجزای آهو سر به سر
بفرست بردست صبا بویی به صحرای ختن
ای در لبت جانها نهان با اسخن گویک زمان
نادر تنم گرددر وانصد جان شیرین زان دهن
شعرهمام خوش نفس دل را بیفزاید هوس
شیرین بودا لفاظ او چون از لبت گوید سخن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - تا عقل کل حیران شود برقع زرخیک سوفکن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری
دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری
از حسن خوبان نشمرم حسنت که ایشان خوشتری
تشبیه رویت کردمی در حسن هر باری به مه
چون نیک وا دیدم بسی از ماه تابان خوشتری
در بوستان گل دیده ام سنبل بسی بوییده ام
از رو وموای خوش پسرهم زین وهم زان خوشتری
چون زلف عنبر بار خود داری پریشان کار من
لیکن چو از باد صبا گردد پریشان خوشتری
از ناز چون بر رهگذر قصد خرامیدن کنی
و هر کس که بیند گویدت سروا خرامان خوشتری
هشیار خوبی ای پسر می نوش می کن زان سبب
کز باده چون از باد سرو افتان و خیزان خوشتری
چون بلبل گلزار حسنی ای همام خسته دل
در مدح گلزار رخش دایم سرایان خوشتری
از حسن خوبان نشمرم حسنت که ایشان خوشتری
تشبیه رویت کردمی در حسن هر باری به مه
چون نیک وا دیدم بسی از ماه تابان خوشتری
در بوستان گل دیده ام سنبل بسی بوییده ام
از رو وموای خوش پسرهم زین وهم زان خوشتری
چون زلف عنبر بار خود داری پریشان کار من
لیکن چو از باد صبا گردد پریشان خوشتری
از ناز چون بر رهگذر قصد خرامیدن کنی
و هر کس که بیند گویدت سروا خرامان خوشتری
هشیار خوبی ای پسر می نوش می کن زان سبب
کز باده چون از باد سرو افتان و خیزان خوشتری
چون بلبل گلزار حسنی ای همام خسته دل
در مدح گلزار رخش دایم سرایان خوشتری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - بگذشت بره نظارگان نگذاشت در قالب دلی
بگذشت بره نظارگان نگذاشت در قالب دلی
از حسن او پردیدهام این شیوه در هر منزلی
چون باد برها بگذرد بر جانب ماننگرد
آرام دلها می برد وصل چنین مستعجلی
دلهاست در غوغای او سرها پر از سودای او
افشانده خاک پای او در دیده هر صاحبدلی
هستند مقبولان او در عشق مقتولان او
قابل نشد این لطف را جز نیک بختی مقبلی
در بحر عشقش عاشقان کردند کشتی ها روان
بیرون نیامدزانمیان یک تخته یی برساحلی
رسم است بر دیوانگان زنجیر و زلف یارما
اندر سلاسل می کشد هر جا که بیند عاقلی
حسن جهانگیرش نگر بگرفتهعالم سر به سر
ز افسانه سودای او خالی نیابی محفلی
مرغان او را در قفس باشد همیشه این هوس
کز گلستانش یک نفس باد آورد بوی گلی
باشد همام از بوی او مشغول گفت و گوی او
بی بوی جان آویز او پیدا نیابی بلبلی
از حسن او پردیدهام این شیوه در هر منزلی
چون باد برها بگذرد بر جانب ماننگرد
آرام دلها می برد وصل چنین مستعجلی
دلهاست در غوغای او سرها پر از سودای او
افشانده خاک پای او در دیده هر صاحبدلی
هستند مقبولان او در عشق مقتولان او
قابل نشد این لطف را جز نیک بختی مقبلی
در بحر عشقش عاشقان کردند کشتی ها روان
بیرون نیامدزانمیان یک تخته یی برساحلی
رسم است بر دیوانگان زنجیر و زلف یارما
اندر سلاسل می کشد هر جا که بیند عاقلی
حسن جهانگیرش نگر بگرفتهعالم سر به سر
ز افسانه سودای او خالی نیابی محفلی
مرغان او را در قفس باشد همیشه این هوس
کز گلستانش یک نفس باد آورد بوی گلی
باشد همام از بوی او مشغول گفت و گوی او
بی بوی جان آویز او پیدا نیابی بلبلی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست
صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست
از دل شکستن های ما، هرگز صدایی برنخاست
نخلت کز اشک و آه من، نشو و نما آموخته
مانند این شمشادبن، ز آب و هوایی برنخاست
در گلشنت باد صبا،کی می کند یادی ز ما؟
دیری ست کز راه وفا، آواز پایی بر نخاست
از آمد و رفت نفس، آگه نمی گردد کسی
زین کاروان بی خبر، بانک درایی برنخاست
تمکینم از حرف سبک، لنگر نمی بازد حزین
کوهم ولی ز آواز کس، از من صدایی برنخاست
از دل شکستن های ما، هرگز صدایی برنخاست
نخلت کز اشک و آه من، نشو و نما آموخته
مانند این شمشادبن، ز آب و هوایی برنخاست
در گلشنت باد صبا،کی می کند یادی ز ما؟
دیری ست کز راه وفا، آواز پایی بر نخاست
از آمد و رفت نفس، آگه نمی گردد کسی
زین کاروان بی خبر، بانک درایی برنخاست
تمکینم از حرف سبک، لنگر نمی بازد حزین
کوهم ولی ز آواز کس، از من صدایی برنخاست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ
از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ
زان لب به کام زخم ما، شور نمکدان شد لذیذ
شد خوشگوار از جلوه اش نقد دل و جان باختن
با ترک تاز غمزه اش، تاراج ایمان شد لذیذ
آن لعل عیسی دم مرا تا چاره جویی می کند
از دردمندی بیشتر، در عشق درمان شد لذیذ
خونم بحل کز دوریت این تشنهٔ دیدار را
آب دم شمشیر تو چون شیره جان شد لذیذ
بر سفرهٔ دهر دنی کز شکّرش زهر است به
خون دل و لخت جگر در کام مهمان شد لذیذ
با جشم مخمور تو شد، خون جگر خوردن حلال
از ناوک مژگان تو در سینه پیکان شد لذیذ
در کام من شهد سخن شیرین تر از جان شد حزین
طوطی طبعم را دهن زین شکّرستان شد لذیذ
زان لب به کام زخم ما، شور نمکدان شد لذیذ
شد خوشگوار از جلوه اش نقد دل و جان باختن
با ترک تاز غمزه اش، تاراج ایمان شد لذیذ
آن لعل عیسی دم مرا تا چاره جویی می کند
از دردمندی بیشتر، در عشق درمان شد لذیذ
خونم بحل کز دوریت این تشنهٔ دیدار را
آب دم شمشیر تو چون شیره جان شد لذیذ
بر سفرهٔ دهر دنی کز شکّرش زهر است به
خون دل و لخت جگر در کام مهمان شد لذیذ
با جشم مخمور تو شد، خون جگر خوردن حلال
از ناوک مژگان تو در سینه پیکان شد لذیذ
در کام من شهد سخن شیرین تر از جان شد حزین
طوطی طبعم را دهن زین شکّرستان شد لذیذ
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر
عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر
دارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر
زلف کدامین مه جبین، دارد گرفتارش چنین؟
بی تابی شامش ببین، آه سحرگاهش نگر
ای از محبت بی خبر، تا کی کنی خون در جگر؟
دردن بکش داغش ببین غمهای جان کاهش نگر
دلها ز هجرت سوخت خوش، زین زهر جان فرسا بچش
ناز گران تمکین بکش، بنشین و بر راهش نگر
سرو صنوبر قامتان دارد ز رشک آب روان
با دیده انجم فشان، رخساره ماهش نگر
از پیچ و تاب هر رگی، دارد حزین ، یار آگهی
چشم گران خوابش ببین، مژگان آگاهش نگر
دارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر
زلف کدامین مه جبین، دارد گرفتارش چنین؟
بی تابی شامش ببین، آه سحرگاهش نگر
ای از محبت بی خبر، تا کی کنی خون در جگر؟
دردن بکش داغش ببین غمهای جان کاهش نگر
دلها ز هجرت سوخت خوش، زین زهر جان فرسا بچش
ناز گران تمکین بکش، بنشین و بر راهش نگر
سرو صنوبر قامتان دارد ز رشک آب روان
با دیده انجم فشان، رخساره ماهش نگر
از پیچ و تاب هر رگی، دارد حزین ، یار آگهی
چشم گران خوابش ببین، مژگان آگاهش نگر