تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - ما ز سگان درت بیشتر و کمتریم
ما ز سگان درت بیشتر و کمتریم
عمر گذشت و هنوز معتکف این دریم
زنده ز سوز دلیم در شب هجران چو شمع
بین که چسان زندگی بی تو به سر می بریم
گر تو بخواهی به چشم در نظر آریم جان
ور تو بگونی روان از سر آن بگذریم
بار به ما سرست منزلش آن خاک پای
چونکه به منزل رسیم بار فرود آوریم
دیده چو دید آفتاب دره نیارد به چشم
ما که ترا دیده ایم بیش به خود ننگریم
گرچه درخت مراد هست به غایت بلند
بر تو چو یا بیم دست هر یک از آن برخوریم
در مرض عشق ما گفت که چونی کمال
از قبل درد تو شکر که هم خوشتریم
عمر گذشت و هنوز معتکف این دریم
زنده ز سوز دلیم در شب هجران چو شمع
بین که چسان زندگی بی تو به سر می بریم
گر تو بخواهی به چشم در نظر آریم جان
ور تو بگونی روان از سر آن بگذریم
بار به ما سرست منزلش آن خاک پای
چونکه به منزل رسیم بار فرود آوریم
دیده چو دید آفتاب دره نیارد به چشم
ما که ترا دیده ایم بیش به خود ننگریم
گرچه درخت مراد هست به غایت بلند
بر تو چو یا بیم دست هر یک از آن برخوریم
در مرض عشق ما گفت که چونی کمال
از قبل درد تو شکر که هم خوشتریم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۷ - بی لب ساقی مرا می فرود در گلو
بی لب ساقی مرا می فرود در گلو
نقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو
پیر مغان گویدم باده بخور هم ببر
باده کجا میبرم با لب او کرده خو
محتسب خم شکن گر کدویی میشکست
من شکنم هم سرش گرچه کم است از کدو
چون بکشی خوان حسن لب ز نظرها بپوش
ورنه گدایان کنند از پی حلوا غلو
تا بنهم پیش تو هر قدمی را سری
سایه سر من بساخت روز وصال تو دو
گر بکشم زلف تو فکر زبدگو مکن
من چو نگفتم بکس هرچه شنیدم ز تو
دوست تر از هرچه هست صحبت بارست آه
در همه عالم کمال دوست کجا بار کو
نقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو
پیر مغان گویدم باده بخور هم ببر
باده کجا میبرم با لب او کرده خو
محتسب خم شکن گر کدویی میشکست
من شکنم هم سرش گرچه کم است از کدو
چون بکشی خوان حسن لب ز نظرها بپوش
ورنه گدایان کنند از پی حلوا غلو
تا بنهم پیش تو هر قدمی را سری
سایه سر من بساخت روز وصال تو دو
گر بکشم زلف تو فکر زبدگو مکن
من چو نگفتم بکس هرچه شنیدم ز تو
دوست تر از هرچه هست صحبت بارست آه
در همه عالم کمال دوست کجا بار کو
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱ - چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا
از نفس یار ما داد نشانی صبا
نه چه سخن باشداین چیست صبا تاکنم
نسبت بوی خوشش با نفس یار ما
کرد طلوع آفتاب یار درامد زخواب
روی نگار مراست خسرو انجم گوا
جان چو شنید از صبا بوی سرزلف او
گفت روان می شود در پی آن آشنا
در صور آب و گل جان صفت دوست دید
عشق کهن تازه کشت گرم شداین ماجرا
جام رهاکن در و چشمهٔ خورشید بین
زاینه بگذر نگر عکس رخ یار را
گرنه زعکس رخش گل اثری یافتن
ما گل زکجا وین همه ما یه حسن از کجا
قبله هرملتی هست به سوی دگر
با رخ او فارغیم از همه قبله ها
تیر چو از چشم او بر دل عاشق رسید
گفت که زخم من است صیدمرا خون بها
چشمش اگر می کند میل به سوی همام
نیست مجال سخن عاشق و چون و چرا
از نفس یار ما داد نشانی صبا
نه چه سخن باشداین چیست صبا تاکنم
نسبت بوی خوشش با نفس یار ما
کرد طلوع آفتاب یار درامد زخواب
روی نگار مراست خسرو انجم گوا
جان چو شنید از صبا بوی سرزلف او
گفت روان می شود در پی آن آشنا
در صور آب و گل جان صفت دوست دید
عشق کهن تازه کشت گرم شداین ماجرا
جام رهاکن در و چشمهٔ خورشید بین
زاینه بگذر نگر عکس رخ یار را
گرنه زعکس رخش گل اثری یافتن
ما گل زکجا وین همه ما یه حسن از کجا
قبله هرملتی هست به سوی دگر
با رخ او فارغیم از همه قبله ها
تیر چو از چشم او بر دل عاشق رسید
گفت که زخم من است صیدمرا خون بها
چشمش اگر می کند میل به سوی همام
نیست مجال سخن عاشق و چون و چرا
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷ - در پی آن میدوید دل که نگاری کجاست
در پی آن میدوید دل که نگاری کجاست
نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست
بر سر آب حیات خیمه زده جان ما
این تن خاکی دوان بهر سرابی چراست
بر در بیگانگان هرزه چرا می رویم
دوست جو هم خانه شد خوشتر ازینجا کجاست
با خبر ان را ز دل نیست سر آب و گل
گو غم دنیی مخور این ند حدیث شماست
عالم جان را خوش است آب و هوا خاکیان
روی بدانجا نهند منزل گل نار ماست
بلبل جان در قفس هیچ نمی زد نفس
بوی گلستان شنید عزم صفیرش کجاست
چون به گلستان رود همدم رضوان شود
مجمع روحانیان منزل عیش و صفاست
هر که بدایشان رسید دید و زبان در کشید
وان که حدیثی شنید غافل ازین ماجراست
فاش مکن ای همام راز دل خویش را
محرم این ماجرا سمع دل آشناست
نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست
بر سر آب حیات خیمه زده جان ما
این تن خاکی دوان بهر سرابی چراست
بر در بیگانگان هرزه چرا می رویم
دوست جو هم خانه شد خوشتر ازینجا کجاست
با خبر ان را ز دل نیست سر آب و گل
گو غم دنیی مخور این ند حدیث شماست
عالم جان را خوش است آب و هوا خاکیان
روی بدانجا نهند منزل گل نار ماست
بلبل جان در قفس هیچ نمی زد نفس
بوی گلستان شنید عزم صفیرش کجاست
چون به گلستان رود همدم رضوان شود
مجمع روحانیان منزل عیش و صفاست
هر که بدایشان رسید دید و زبان در کشید
وان که حدیثی شنید غافل ازین ماجراست
فاش مکن ای همام راز دل خویش را
محرم این ماجرا سمع دل آشناست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸ - کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ
کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ
منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست
فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرست
جان که به معنی رسید غافل ازین ماجراست
بود دلم بت پرست از کف ایشان بجست
دوست چو آمد بدرست بت شکنی کارماست
چشم صور بین بود بی خبر از حال دل
دیده دل را نظر بر صفت کبریاست
چند زنی ای همام لاف ز سودای او
عاشق وحیران دوست بسته در این ماجراست
منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست
فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرست
جان که به معنی رسید غافل ازین ماجراست
بود دلم بت پرست از کف ایشان بجست
دوست چو آمد بدرست بت شکنی کارماست
چشم صور بین بود بی خبر از حال دل
دیده دل را نظر بر صفت کبریاست
چند زنی ای همام لاف ز سودای او
عاشق وحیران دوست بسته در این ماجراست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دل
ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دل
دل به لبت داده ام جان تو و جان دل
بر رخ زیبای خود زلف مشوش ببین
تا بنماید تو را حال پریشان دل
دل چو گرفتار شد در شکن زلف تو
در عقبش کرد جان میل به زندان دل
فارغم از دیگران مهر تو ورزم که هست
مهر تو آرام جان درد تو درمان دل
دعوت کنفرم کند موی تو هر ساعتی
تازه کند هر نفس روی تو ایمان دل
زان لب همچون نبات منبع آب حیات
شد ز بیانت چکان چشمهٔ حیوان دل
دل چو پیوسد به جان نعل سمند تو را
تارک گردون شود غاشیه گردان دل
هست حیات همام صحبت صاحب دلان
وین سخنش گوهری ست آمده از کان دل
دل به لبت داده ام جان تو و جان دل
بر رخ زیبای خود زلف مشوش ببین
تا بنماید تو را حال پریشان دل
دل چو گرفتار شد در شکن زلف تو
در عقبش کرد جان میل به زندان دل
فارغم از دیگران مهر تو ورزم که هست
مهر تو آرام جان درد تو درمان دل
دعوت کنفرم کند موی تو هر ساعتی
تازه کند هر نفس روی تو ایمان دل
زان لب همچون نبات منبع آب حیات
شد ز بیانت چکان چشمهٔ حیوان دل
دل چو پیوسد به جان نعل سمند تو را
تارک گردون شود غاشیه گردان دل
هست حیات همام صحبت صاحب دلان
وین سخنش گوهری ست آمده از کان دل
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام
ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام
نسی که بود مه که زو مهر کند نور وام
ماه فلک را قدی نیست چو سرو سهی
سرو سهی را رخی نیست چو ماه تمام
هر دو تو داری و بس نیست نظیر تو کس
طوطی جان در قفس شد شکرت را غلام
چون که پریشان شود زلف خوشت نیم روز
شب رو عیار را کار شود با نظام
باز نداند کسی نیم شب از نیم روز
پای چو بیرون نهی نیم شبی از مقام
نیست تنت ز آب و خاک هست همه جان پاک
گشت مجسم مگر روح لطیف همام
عاجزم از وصف تو یک سخنم بیش نیست
خاتم خو بان تویی ختم کنم والسلام
نسی که بود مه که زو مهر کند نور وام
ماه فلک را قدی نیست چو سرو سهی
سرو سهی را رخی نیست چو ماه تمام
هر دو تو داری و بس نیست نظیر تو کس
طوطی جان در قفس شد شکرت را غلام
چون که پریشان شود زلف خوشت نیم روز
شب رو عیار را کار شود با نظام
باز نداند کسی نیم شب از نیم روز
پای چو بیرون نهی نیم شبی از مقام
نیست تنت ز آب و خاک هست همه جان پاک
گشت مجسم مگر روح لطیف همام
عاجزم از وصف تو یک سخنم بیش نیست
خاتم خو بان تویی ختم کنم والسلام
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - بر کف ماه نیکوان جام چو آفتاب بین
بر کف ماه نیکوان جام چو آفتاب بین
نرگس نیم مست او گشته ز می خراب بین
میز گلاب عارضش گشته چو گل بدرنگی می
مجلس عاشقان او پر زگل و گلاب بین
جام ز دیده ساختم اشک چو باده اندرو
بار معاشر مرا جام نگر شراب بین
تامگر از عقیق لب رنگ دهد شراب را
پیش لبش گشاده لب جام شراب ناب بین
حلقه و پیچ و تاب آن زلف پر از شکن نگر
مستی و شرم و ناز آن نرگس نیم خواب بین
من چوسؤال بوسه یی کردم از آن لب و دهن
گفت برو زنخ مزن بهر خدا جواب بین
بر سر و روی مهوشش بند دل همام را
از سر زلف سر کشش حلقه و پیچ و تاب بین
نرگس نیم مست او گشته ز می خراب بین
میز گلاب عارضش گشته چو گل بدرنگی می
مجلس عاشقان او پر زگل و گلاب بین
جام ز دیده ساختم اشک چو باده اندرو
بار معاشر مرا جام نگر شراب بین
تامگر از عقیق لب رنگ دهد شراب را
پیش لبش گشاده لب جام شراب ناب بین
حلقه و پیچ و تاب آن زلف پر از شکن نگر
مستی و شرم و ناز آن نرگس نیم خواب بین
من چوسؤال بوسه یی کردم از آن لب و دهن
گفت برو زنخ مزن بهر خدا جواب بین
بر سر و روی مهوشش بند دل همام را
از سر زلف سر کشش حلقه و پیچ و تاب بین
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱ - نیایش و عرض شکوی
پرتو روی تو را نیست جهان پرده دار
امتلأ الخافقین شارق ضوء النهار
ای من و بهتر ز من، بندهٔ فرمان تو
گر دل و گر دین بری، این لنا الاختیار؟
عالم اگر دشمن است چون تو پناهی چه غم؟
رد شطاط الذی، عند ذوی الاقتدار
لطف تو بیگانه نیست، از چه شفیع آورم؟
بائسک المستجیر، عزتک المستجار
لاله گلزار توست، سینه اخگرفروز
واله دیدار توست دیده اخترشمار
زاهد گر باهشی، باده کش و توبه کن
از خرد دوربین وز هوس نابکار
گوش به حکم توایم، مرد زبان نیستیم
طاعت اگر ردکنی، حاش لنا الاختیار
عربده افزون کند حادثه با گوشه گیر
لطمه زند بیشتر، موج به دریا کنار
وه که ندارد درنگ، گردش گردنده چرخ
شهد کند در شرنگ، ساغر لیل و نهار
زحمت بیهوده دید ناخن اندیشه ام
آه که جز باد نیست، در گره روزگار
این به دمی بسته است وان به غمی می رود
هستی بد عهد بین، شادی بی اعتبار
همسر دیرینه اند، دیده گشا و ببین
خنده رنگین گل، گریه ابر بهار
آه چه سازد کسی با تب و تابی چنین؟
چهره روز آتشین، طره شب تابدار
خار به چشمم خلد، از گل و ربحان او
روی جهان دیدنی نیست درین روزگار
از فلک پشت خم، شد قد دونان علم
کار جهان شد بهم، گشت هنر عیب و عار
تافت به فن زال دهر، دست قوی چیرگان
همچو کمان حلقه شد، بازوی خنجرگذار
تاب تحمّل نماند، یا لجاالهاربین
علم ستیرالجبین، جهل خلیع العذار
پشت جوانمرد را بار لئیمان شکست
ریخت جو برگ خزان، پنجهٔ گوهرنثار
بار خران چون برد، دوش غزال حرم؟
شیر ژیان چون کشد ناز سگ جیفه خوار؟
هر طرفی یکّه تاز، کودن دون فطرتی ست
تکیه زنان هر خری ست جای صدور کبار
خامه همان به که رو تابد ازین گفتگو
نیست به شکر نکو، حنظل ناخوشگوار
رونق بستان بود شور صفیرت حزین
بلبل دستان شود، چون تو یکی از هزار
چون که پی امتحان با مژه خون چکان
خامه نهی در بنان، صفحه کشی در کنار
مایه به معدن دهد کلک جواهر رقم
نکته به دامن برد طبع بدایع نگار
صبح قیامت دمید از جگر سوخه
خوشترم آمد درین گرم صفیر اختصار
امتلأ الخافقین شارق ضوء النهار
ای من و بهتر ز من، بندهٔ فرمان تو
گر دل و گر دین بری، این لنا الاختیار؟
عالم اگر دشمن است چون تو پناهی چه غم؟
رد شطاط الذی، عند ذوی الاقتدار
لطف تو بیگانه نیست، از چه شفیع آورم؟
بائسک المستجیر، عزتک المستجار
لاله گلزار توست، سینه اخگرفروز
واله دیدار توست دیده اخترشمار
زاهد گر باهشی، باده کش و توبه کن
از خرد دوربین وز هوس نابکار
گوش به حکم توایم، مرد زبان نیستیم
طاعت اگر ردکنی، حاش لنا الاختیار
عربده افزون کند حادثه با گوشه گیر
لطمه زند بیشتر، موج به دریا کنار
وه که ندارد درنگ، گردش گردنده چرخ
شهد کند در شرنگ، ساغر لیل و نهار
زحمت بیهوده دید ناخن اندیشه ام
آه که جز باد نیست، در گره روزگار
این به دمی بسته است وان به غمی می رود
هستی بد عهد بین، شادی بی اعتبار
همسر دیرینه اند، دیده گشا و ببین
خنده رنگین گل، گریه ابر بهار
آه چه سازد کسی با تب و تابی چنین؟
چهره روز آتشین، طره شب تابدار
خار به چشمم خلد، از گل و ربحان او
روی جهان دیدنی نیست درین روزگار
از فلک پشت خم، شد قد دونان علم
کار جهان شد بهم، گشت هنر عیب و عار
تافت به فن زال دهر، دست قوی چیرگان
همچو کمان حلقه شد، بازوی خنجرگذار
تاب تحمّل نماند، یا لجاالهاربین
علم ستیرالجبین، جهل خلیع العذار
پشت جوانمرد را بار لئیمان شکست
ریخت جو برگ خزان، پنجهٔ گوهرنثار
بار خران چون برد، دوش غزال حرم؟
شیر ژیان چون کشد ناز سگ جیفه خوار؟
هر طرفی یکّه تاز، کودن دون فطرتی ست
تکیه زنان هر خری ست جای صدور کبار
خامه همان به که رو تابد ازین گفتگو
نیست به شکر نکو، حنظل ناخوشگوار
رونق بستان بود شور صفیرت حزین
بلبل دستان شود، چون تو یکی از هزار
چون که پی امتحان با مژه خون چکان
خامه نهی در بنان، صفحه کشی در کنار
مایه به معدن دهد کلک جواهر رقم
نکته به دامن برد طبع بدایع نگار
صبح قیامت دمید از جگر سوخه
خوشترم آمد درین گرم صفیر اختصار
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - در منقبت حضرت امیر مومنان علیه السلام و آرزوی نجف اشرف
می رسدم از سخن رایت جم داشتن
مشرق و مغرب زمین، زیر قلم داشتن
لایق شان من است، مژده به انصاف ده
نوبت شاهی زدن، خامه علم داشتن
لفظ و معانی بود، زیر رکابم روان
این بود اندر جهان، خیل و حشم داشتن
پیشهٔ فکر من است، غوطه به دریا زدن
شیوهٔ کلک من است، معجزِِ دَم داشتن
از نفس عنبرین، وز خط سنبل رقم
دامن هر صفحه را، باغ ارم داشتن
دست خوش مو سوی، حربهٔ دریا شکاف
سرخط خصم قوی، رو به عدم داشتن
از هنر مانوی، غازه به ارژنگ دِه
بر اثر عیسوی، معجز دم داشتن
لیلی معنیِّ بکر، لفظ سیه خانه اش
خامهٔ مجنون صفت، طوف خِیم داشتن
کلک مرا می رسد، در ره رامشگری
نغمه به قانون زدن، ساز نِغم داشتن
باج به کلکم دهد، خطهٔ دانشوری
تاج به فرقم نهد، فوج حکم داشتن
رسم بیان من است، دل به نمک پروری
کار زبان من است تیغ دو دم داشتن
از سخن آراستن، مجلس دانشوری
جام مصفّا زدن، مجلس جم داشتن
بر فلک سروری، می رسد، انصاف ده
یک تنه خورشید من، چتر و علم داشتن
شد سخنم کیمیا، چاره نباشد مرا
از دل گرم و نفس، آتش و دم داشتن
جاهل و دانا برد، از سخنم لذتی
نُزل فقیر و غنی، خوان نِعم داشتن
عزت مردانه را ، عادت خود کرده است
نغمهٔ شادی زدن، پردهٔ غم داشتن
جرعهٔ خون جگر، خوردن و در ساختن
چهرهٔ کاهی ز غم، رشک بَقَم داشتن
همتم افسانه کرد، قاعدهٔ حاتمی
کیسه و دست تهی، بذل و کرم داشتن
مردمک دیده ام، خشک نماند ز دل
عادت دهقان بود، دانه به نم داشتن
ساحل آرام را، ناصیه سایت ...
ذوق دل انگیختن، موجهٔ یم داشتن
رهبر منزل شود، وحشت ازین خاکدان
راست به جنّت برد، جادهٔ رَم داشتن
کام وگلوی تو تر، شیر توکّل نکرد
کار تو از کودکی، خوردن و غم داشتن
حرص و طمع را شود بنده، که کنّاسی است
خالی و پر ساختن، فکر شکم داشتن
هیچ ندانسته ای، فایدهٔ فربهی
داده ای از ابلهی تن به ورم داشتن
یافته ای از خری، لذت تن پروری
فرض وجود تو شد، پاس عدم داشتن
چند دواند تو را مغز طمع پرورت؟
زحمت موران دهد، قوت سم داشتن!؟
نفس چه می پروری؟ فکر دل زار کن
راست نیاید به هم، گرگ و غنم داشتن
شهد و سم آمیختی، صاف ورع ریختی
بیهده معجون مکن، مدحت و ذم داشتن
گوش سخن ناشنو، صرفهٔ کارت نبود
چیست بگو حاصلت، جذر اَصَم داشتن؟
مزرع دنیا و دین، سوختی از ابلهی
تخم ستم کاشتن، ذوق نعم داشتن؟
سکهٔ قارون زند، چین به رخ انداختن
روح به سوهان دهد، چهره دژم داشتن
مالک دینار شو، حسرت درهم شکن
لکه پیسی بود، داغ درم داشتن
با مژهٔ اشکبار،کف به سخاوت برآر
ابر و گهر ریختن، دست و کرم داشتن
فخر تو از خاندان، لاف تو از استخوان
هیچکس آدم نشد، از اب و عم داشتن
کاسهٔ دریوزه گر، چشم لئیمان بود
گریه ز هرخاروخس، سودوسلم داشتن
مائدهٔ قسمت است، شهد و شرنگ جهان
کفر طریق رضا، لا و نعم داشتن
در نظر من بود، دولت دنیا و دین
رایت توفیق را، پیش قدم داشتن
آرزوی خاطر است، طوف حریم نجف
بوسه به خاکش زدن، کار اهم داشتن
از شرف دولت است، سجدهٔ آن آستان
فخر عرب یافتن، عز عجم داشتن
بر در خدّام او، رفتن و بستن کمر
وز قدم بندگی، رشک به هم داشتن
از اثر سطوتِ، خار بیابان او
دل به تن ناتوان، شیر اجم داشتن
حلقهٔ درگاه حق، در نظر عارفان
بر در تعظیم اوست، قامت خم داشتن
نقش پی زایرش، زیب جبین شرف
خاک ره عابرش، فخر قسم داشتن
فایدهٔ خدمتش، منزلتِ جاودان
لازمهٔ فرقتش، رنج و الم داشتن
ای شه مردان تویی، حامی و فریادرس
پیش تو می نالم از قسمت کم داشتن
دوری درگاه توست، از کمی قسمتم
سوخته جان و دلم، داغ ستم داشتن
خسته مرا هجرت ازکعبه آن آستان
کشته مرا حسرت از فوت نعم داشتن
بسته ره بازگشت چرخ به کویت مرا
باید ازین رهگذر، حسرت و غم داشتن
دهر به کامم نشد، چاره و تدبیر چیست؟
کار نسازد تمام، سعی اتم داشتن
ساقی کوثر تویی، تشنه لب فیض، من
غیر تو نتوان زکس، چشم کرم داشتن
بستن دل جز به تو، هست به چشم خرد
کعبه فرامش شدن، رو به صنم داشتن
کفر طریقت بود، در نظر راست بین
جای صمد در نگین، نقش صنم داشتن
حجت کوری بود، نزد شناسندگان
لعل و خزف ریزه را، همسر هم داشتن
گوش نشاید شنود، غیر ثنای تو را
گر چه نشاید چو گل، عیب صمم داشتن
از تو بلندی گرفت، مرتبهٔ سروری
بندگیت را سزد، فخر امم داشتن
دامن دل می کشد، شوق ثنا خوانیت
بایدم این غازه را، زیب رقم داشتن
بویی از اخلاص من، در همه جا می دهد
کلک ثناسنج را، غالیه دم داشتن
از خطر مدعی، داشته در ایمنی
دشت خیال مرا، صید حرم داشتن
از دم صدق و صفا، سینهٔ پاک مرا
می رسد اندر جهان، صبح دو دم داشتن
خامه چه سان افکند ، دست ثناگر که هست
فرض به ما و قلم، حرمت هم داشتن؟
بندهٔ دیرینه ام، تشنهٔ احسان تو
از تو قبول دعا، از مژه نم داشتن
پیر غلام توام، شأن خداوندی است
گوشهٔ چشم کرم، سوی خدم داشتن
خیز و برآور حزین، رخت ازین خاکدان
چند درین فتنه گه، قلب و قدم داشتن؟
هیچ نیاید چرا، عادت ازین بی بقا؟
خوار شدن از خسان، ملک قدم داشتن
موجهٔ دریا زند، تلخی کامت حزین
از قدحت دور باد شربت سم داشتن
ای نفس سوخته، صبح شبابت چه شد
تا به کجا می توان، پاس حرم داشتن؟
تنگی میدان شود، قیدکمیت قلم
کرد سخن مختصر، قافیه کم داشتن
مشرق و مغرب زمین، زیر قلم داشتن
لایق شان من است، مژده به انصاف ده
نوبت شاهی زدن، خامه علم داشتن
لفظ و معانی بود، زیر رکابم روان
این بود اندر جهان، خیل و حشم داشتن
پیشهٔ فکر من است، غوطه به دریا زدن
شیوهٔ کلک من است، معجزِِ دَم داشتن
از نفس عنبرین، وز خط سنبل رقم
دامن هر صفحه را، باغ ارم داشتن
دست خوش مو سوی، حربهٔ دریا شکاف
سرخط خصم قوی، رو به عدم داشتن
از هنر مانوی، غازه به ارژنگ دِه
بر اثر عیسوی، معجز دم داشتن
لیلی معنیِّ بکر، لفظ سیه خانه اش
خامهٔ مجنون صفت، طوف خِیم داشتن
کلک مرا می رسد، در ره رامشگری
نغمه به قانون زدن، ساز نِغم داشتن
باج به کلکم دهد، خطهٔ دانشوری
تاج به فرقم نهد، فوج حکم داشتن
رسم بیان من است، دل به نمک پروری
کار زبان من است تیغ دو دم داشتن
از سخن آراستن، مجلس دانشوری
جام مصفّا زدن، مجلس جم داشتن
بر فلک سروری، می رسد، انصاف ده
یک تنه خورشید من، چتر و علم داشتن
شد سخنم کیمیا، چاره نباشد مرا
از دل گرم و نفس، آتش و دم داشتن
جاهل و دانا برد، از سخنم لذتی
نُزل فقیر و غنی، خوان نِعم داشتن
عزت مردانه را ، عادت خود کرده است
نغمهٔ شادی زدن، پردهٔ غم داشتن
جرعهٔ خون جگر، خوردن و در ساختن
چهرهٔ کاهی ز غم، رشک بَقَم داشتن
همتم افسانه کرد، قاعدهٔ حاتمی
کیسه و دست تهی، بذل و کرم داشتن
مردمک دیده ام، خشک نماند ز دل
عادت دهقان بود، دانه به نم داشتن
ساحل آرام را، ناصیه سایت ...
ذوق دل انگیختن، موجهٔ یم داشتن
رهبر منزل شود، وحشت ازین خاکدان
راست به جنّت برد، جادهٔ رَم داشتن
کام وگلوی تو تر، شیر توکّل نکرد
کار تو از کودکی، خوردن و غم داشتن
حرص و طمع را شود بنده، که کنّاسی است
خالی و پر ساختن، فکر شکم داشتن
هیچ ندانسته ای، فایدهٔ فربهی
داده ای از ابلهی تن به ورم داشتن
یافته ای از خری، لذت تن پروری
فرض وجود تو شد، پاس عدم داشتن
چند دواند تو را مغز طمع پرورت؟
زحمت موران دهد، قوت سم داشتن!؟
نفس چه می پروری؟ فکر دل زار کن
راست نیاید به هم، گرگ و غنم داشتن
شهد و سم آمیختی، صاف ورع ریختی
بیهده معجون مکن، مدحت و ذم داشتن
گوش سخن ناشنو، صرفهٔ کارت نبود
چیست بگو حاصلت، جذر اَصَم داشتن؟
مزرع دنیا و دین، سوختی از ابلهی
تخم ستم کاشتن، ذوق نعم داشتن؟
سکهٔ قارون زند، چین به رخ انداختن
روح به سوهان دهد، چهره دژم داشتن
مالک دینار شو، حسرت درهم شکن
لکه پیسی بود، داغ درم داشتن
با مژهٔ اشکبار،کف به سخاوت برآر
ابر و گهر ریختن، دست و کرم داشتن
فخر تو از خاندان، لاف تو از استخوان
هیچکس آدم نشد، از اب و عم داشتن
کاسهٔ دریوزه گر، چشم لئیمان بود
گریه ز هرخاروخس، سودوسلم داشتن
مائدهٔ قسمت است، شهد و شرنگ جهان
کفر طریق رضا، لا و نعم داشتن
در نظر من بود، دولت دنیا و دین
رایت توفیق را، پیش قدم داشتن
آرزوی خاطر است، طوف حریم نجف
بوسه به خاکش زدن، کار اهم داشتن
از شرف دولت است، سجدهٔ آن آستان
فخر عرب یافتن، عز عجم داشتن
بر در خدّام او، رفتن و بستن کمر
وز قدم بندگی، رشک به هم داشتن
از اثر سطوتِ، خار بیابان او
دل به تن ناتوان، شیر اجم داشتن
حلقهٔ درگاه حق، در نظر عارفان
بر در تعظیم اوست، قامت خم داشتن
نقش پی زایرش، زیب جبین شرف
خاک ره عابرش، فخر قسم داشتن
فایدهٔ خدمتش، منزلتِ جاودان
لازمهٔ فرقتش، رنج و الم داشتن
ای شه مردان تویی، حامی و فریادرس
پیش تو می نالم از قسمت کم داشتن
دوری درگاه توست، از کمی قسمتم
سوخته جان و دلم، داغ ستم داشتن
خسته مرا هجرت ازکعبه آن آستان
کشته مرا حسرت از فوت نعم داشتن
بسته ره بازگشت چرخ به کویت مرا
باید ازین رهگذر، حسرت و غم داشتن
دهر به کامم نشد، چاره و تدبیر چیست؟
کار نسازد تمام، سعی اتم داشتن
ساقی کوثر تویی، تشنه لب فیض، من
غیر تو نتوان زکس، چشم کرم داشتن
بستن دل جز به تو، هست به چشم خرد
کعبه فرامش شدن، رو به صنم داشتن
کفر طریقت بود، در نظر راست بین
جای صمد در نگین، نقش صنم داشتن
حجت کوری بود، نزد شناسندگان
لعل و خزف ریزه را، همسر هم داشتن
گوش نشاید شنود، غیر ثنای تو را
گر چه نشاید چو گل، عیب صمم داشتن
از تو بلندی گرفت، مرتبهٔ سروری
بندگیت را سزد، فخر امم داشتن
دامن دل می کشد، شوق ثنا خوانیت
بایدم این غازه را، زیب رقم داشتن
بویی از اخلاص من، در همه جا می دهد
کلک ثناسنج را، غالیه دم داشتن
از خطر مدعی، داشته در ایمنی
دشت خیال مرا، صید حرم داشتن
از دم صدق و صفا، سینهٔ پاک مرا
می رسد اندر جهان، صبح دو دم داشتن
خامه چه سان افکند ، دست ثناگر که هست
فرض به ما و قلم، حرمت هم داشتن؟
بندهٔ دیرینه ام، تشنهٔ احسان تو
از تو قبول دعا، از مژه نم داشتن
پیر غلام توام، شأن خداوندی است
گوشهٔ چشم کرم، سوی خدم داشتن
خیز و برآور حزین، رخت ازین خاکدان
چند درین فتنه گه، قلب و قدم داشتن؟
هیچ نیاید چرا، عادت ازین بی بقا؟
خوار شدن از خسان، ملک قدم داشتن
موجهٔ دریا زند، تلخی کامت حزین
از قدحت دور باد شربت سم داشتن
ای نفس سوخته، صبح شبابت چه شد
تا به کجا می توان، پاس حرم داشتن؟
تنگی میدان شود، قیدکمیت قلم
کرد سخن مختصر، قافیه کم داشتن
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - در مدح امیر مؤمنان علیه السلام
دل فلک معنوی است، عقل رصددان او
داغ محبت بود اختر تابان او
ابجد عشق و ولاست حکمت اشراقیان
والی یونان بود طفل دبستان او
ناقهٔ لیلی تن است نالهٔ زارش جرس
نایب مجنون دل است، سینه بیابان او
منت و احسان دل بر سر و چشمم خوش است
دیده توانگروش است ازگهرِ کانِ او
ملک سلیمان دل، سخرهٔ اندیشه نیست
می نرسد دیو را، خاتم فرمان او
عشق عیارم گرفت پلهٔ قدرم گران
خازن خسرو مرا، سخته به میزان او
برق بلا بارش است، ابر بهاران عشق
دانهٔ ما سوخته ست از نم احسان او
باختن دین و دل فایدهٔ عاشق است
سود دو عالم برد، صاحب خسران او
جذبهٔ دیوانگی، گشته کمند افکنم
دل به تپیدن دهد باد بیابان او
تافته بر محملم، پرتو صحرای عشق
برده شکیب از دلم، چشم غزالان او
عشق نیارد نهفت، هیچ دلی در ضمیر
پرده نگیرد به خود شعله ی عریان او
باد خزان را گذر، در چمن عشق نیست
بوی وفا می دمد از گل و ریحان او
پرده شناسان عشق ز انجمنم رفته اند
دل چه سخن سر کند، کیست زبان دان او؟
تا گل داغم دهد شقهٔ دامان به دست
بلبل رامشگرم، غرّه به دستان او
دیده گشا و ببین، خلد برین است دل
یاد سهی قامتان، سرو خیابان او
آنکه ز شادی برید، جان غم اندوز من
هیچ مبیناد غم، خاطر شادان او
با لب او بسته ام، بیعت ایمان دل
از جگرم کم مباد، شور نمکدان او
رابطه با یکدگر، بسته چو شیر و شکر
دیدهٔ گریان من، پستهٔ خندان او
سخت به هم درخورند، دیده ی بد دور باد
عجز فراوان من، ناز فراوان او
لاله ستان وفاست سینهٔ پر داغ من
نور دل و دیده است، گوی گریبان او
عشوه بود چیره دست، غمزه بود صاف شست
بی خبر از دل گذشت، ناوک مژگان او
مرهم راحت ندید، داغ دل باد دست
هیچ خبر نیستش، از پَرِ ِ پیکان او
تا غم دوری شناخت تاب و توان، زهره خست
گردهٔ شیران گداخت، از تب هجران او
کرد به آشفتگی در شب هستی سمر
خاطر جمع مرا، زلف پریشان او
معجزه ی حسن اوست، آشتی کفر و دین
هندوی خالش ببین، لعل مسلمان او
طره نه تنها مرا دام بلای دل است
هست چو من عالمی، بی سر و سامان او
شهرهٔ شهر است کو، خاطر سوداییم
داده به رسواییم، غمزه ی پنهان او
فصل بهار خط است، خاطر دیوانه خوش
مایه آشفتگی ست، سنبل افشان او
بوسه به خرمن برم، زان لب شیرین سخن
مرغ شکرخواره ام، در شکرستان او
ای بت پیمان گسل، با غم دل چون کنم؟
بخیه نگیرد به خود، چاک گریبان او
با تو ندارد اثر شیون و غم، ورنه دل
سینه خراشیدنی بود در افغان او
انجمن خویش کرد، عشق تو تا سینه را
شد دل آتش جگر، مجمره گردان او
از رخ زاهد نیم در دو جهان شرمسار
هر دو حجاب رهند، کفر من، ایمان او
قبلهٔ اسلامیان دیر مغان من است
دل به نیاز تمام، گبرِ صنم خوان او
کشور آسودگی، وادی آزادگی ست
پنجهٔ دستان برد، دست ضعیفان او
امّت مشرب بود با همه مذهب یکی
از همه مذهب جداست، پاکی دامان او
دهر به کام ار شود، قابل اقبال نیست
به که ننازد کسی، هرزه به دوران او
گر نفرازد قَدَر، فرق جهان سروران
هم ز قضا بشکند، قدر قَدَر خوان او
زود به یغما رود، خلعت خضرای خاک
در پی نیسان بود، خشکی آبان او
چرخ سیه کاسه است، لب به ندامت مگز
از دل خود می خورد مائده مهمان او
چون به سرای تن است، روشنی این زمین
شمع بصیرت بسی است، شمسهٔ ایوان او
نامه ی قارون بخوان، قدر قناعت بدان
مشت زری بیش نیست، مایهٔ طغیان او
نفس فرومایه را، سیم نسازد غنی
زر ننماید بدل، عنصر و ارکان او
بار خریت نکرد،کم ز سر و دوش خر
زینت افسار زر، رونق پالان او
سست پی و بی وفاست، تکیه به دولت مکن
گر به فلک سر کشد، رفعت و بنیان او
دایه ی بی مهر دهر، تربیت آموز نیست
زهر هلاهل چکد، از سر پستان او
مهر زلیخای دهر، کینه دیرینه است
یوسف ما پیر شد مفت به زندان او
بزم محبّت کجا، ساز شکایت کجا؟
سمع رضا بشنود، پردهٔ الحان او
وقت سماع دل است، پرده به هنجار زن
تار نفس برمکش، زخمه به دستان او
هیچ نوا خوشتر از مدح شهنشاه نیست
هوش به طوفان دهد، لجهٔ احسان او
رهبر فقر و فنا پیشرو اولیا
جان و دل اتقیا بندهٔ فرمان او
حیدر عالی نصب، صفدرِ غالب لقب
ملک گشای عرب، حملهٔ میدان او
راهنمای یقین داغ کش کفر و کین
ناصیه آرای دین، غرّهٔ ایمان او
دل به تمنّا دهد رشح کفش خضر را
جان به مسیحا دهد لعل سخندان او
منزلتش انَّماست، منقبتش هل اَتیٰ ست
هرچه حدیث ثناست، آمده در شان او
مالش شیران دهد، پنجه خصم افکنش
آفت شریان بود، خنجر برّان او
خیره سران داشتند، سجدهٔ حق عار و شد
سجده گهِ گردنان تیغ سرافشان او
چون دل اهل وفا، چرخ مقرنس نما
گوی سراسیمه ای ست در خم چوگان او
دیدهٔ بینا کند، دودهٔ کلکش سواد
نور به سینا دهد شمع شبستان او
خندهٔ دندان نماست از لب شیرین زبان
زهره شکاف بقاست، بخیهٔ خفتان او
صاعقهٔ دشمن است بادتکش درنورد
سیل جبال افکن است، قطرهٔ یکران او
خاره سمی مشک دم، پیل تنی شیردل
چشم غزال چگل، والِه جولان وا
پی سپر و چیره دست لاله رخ و غم گسل
نامیه سازد خجل، یال گل افشان او
جنبش او عاریت، موجه به عمّان دهد
تاب رگ جان دهد، طرهٔ پیچان او
کوه فرازنده ای ست پیکر زیبنده اش
ابر خرامنده ای ست جسم خرامان او
اوست محیط شگرف، فوج یلان خار و خس
عرصه تهی می کند، لطمهٔ طوفان او
غارت ترکانه زد، جلوهٔ شوخش به دل
غمزه بزرگانه زد، تکیه به مژگان او
جستن او گرم تر با نگه از دیده ها
رفتن او نرمتر با عرق از ران او
داد به یغمای عشق عقل و شکیب مرا
هوش ادا فهم او، چشم زبان دان او
دامن گلزارها بزم پریزادیش
قلهٔ کهسارها تخت سلیمان او
آیت نور است هان غرّهٔ نورانیش
آتش طور است هان طلعت رخشان او
لیلی خیل عرب، محو دل افتاده اش
شاهد ملک عجم ز آبله پایان او
گشته تن لاله داغ از تن چون آذرش
کرده دل نافه خون، موی چو قطران او
گلشن زیباییش از خس و خار است پاک
داغ سرینش بود لالهٔ نعمان او
رنگ تن لعلیش رونق یاقوت برد
لعل ز قیمت فکند، کان بدخشان او
ساخته باد صبا گرد رَهَش را عبیر
ریخته چون نقش پا، عشوه به میدان او
فیض رسان سرو را، عاشق زاریت هست
قابل تعمیر نیست خاطر ویران او
لب به شفاعت گری گر بگشایی سزد
در خور احسان توست جرم به سامان او
مدح تو تا گشته است عقده گشای دلم
صفحه به دامن برد زادهٔ عمّان او
ورد ملائک بود نامهٔ اعمال من
تا شده از صدق دل مدح تو عنوان او
داغ محبت بود اختر تابان او
ابجد عشق و ولاست حکمت اشراقیان
والی یونان بود طفل دبستان او
ناقهٔ لیلی تن است نالهٔ زارش جرس
نایب مجنون دل است، سینه بیابان او
منت و احسان دل بر سر و چشمم خوش است
دیده توانگروش است ازگهرِ کانِ او
ملک سلیمان دل، سخرهٔ اندیشه نیست
می نرسد دیو را، خاتم فرمان او
عشق عیارم گرفت پلهٔ قدرم گران
خازن خسرو مرا، سخته به میزان او
برق بلا بارش است، ابر بهاران عشق
دانهٔ ما سوخته ست از نم احسان او
باختن دین و دل فایدهٔ عاشق است
سود دو عالم برد، صاحب خسران او
جذبهٔ دیوانگی، گشته کمند افکنم
دل به تپیدن دهد باد بیابان او
تافته بر محملم، پرتو صحرای عشق
برده شکیب از دلم، چشم غزالان او
عشق نیارد نهفت، هیچ دلی در ضمیر
پرده نگیرد به خود شعله ی عریان او
باد خزان را گذر، در چمن عشق نیست
بوی وفا می دمد از گل و ریحان او
پرده شناسان عشق ز انجمنم رفته اند
دل چه سخن سر کند، کیست زبان دان او؟
تا گل داغم دهد شقهٔ دامان به دست
بلبل رامشگرم، غرّه به دستان او
دیده گشا و ببین، خلد برین است دل
یاد سهی قامتان، سرو خیابان او
آنکه ز شادی برید، جان غم اندوز من
هیچ مبیناد غم، خاطر شادان او
با لب او بسته ام، بیعت ایمان دل
از جگرم کم مباد، شور نمکدان او
رابطه با یکدگر، بسته چو شیر و شکر
دیدهٔ گریان من، پستهٔ خندان او
سخت به هم درخورند، دیده ی بد دور باد
عجز فراوان من، ناز فراوان او
لاله ستان وفاست سینهٔ پر داغ من
نور دل و دیده است، گوی گریبان او
عشوه بود چیره دست، غمزه بود صاف شست
بی خبر از دل گذشت، ناوک مژگان او
مرهم راحت ندید، داغ دل باد دست
هیچ خبر نیستش، از پَرِ ِ پیکان او
تا غم دوری شناخت تاب و توان، زهره خست
گردهٔ شیران گداخت، از تب هجران او
کرد به آشفتگی در شب هستی سمر
خاطر جمع مرا، زلف پریشان او
معجزه ی حسن اوست، آشتی کفر و دین
هندوی خالش ببین، لعل مسلمان او
طره نه تنها مرا دام بلای دل است
هست چو من عالمی، بی سر و سامان او
شهرهٔ شهر است کو، خاطر سوداییم
داده به رسواییم، غمزه ی پنهان او
فصل بهار خط است، خاطر دیوانه خوش
مایه آشفتگی ست، سنبل افشان او
بوسه به خرمن برم، زان لب شیرین سخن
مرغ شکرخواره ام، در شکرستان او
ای بت پیمان گسل، با غم دل چون کنم؟
بخیه نگیرد به خود، چاک گریبان او
با تو ندارد اثر شیون و غم، ورنه دل
سینه خراشیدنی بود در افغان او
انجمن خویش کرد، عشق تو تا سینه را
شد دل آتش جگر، مجمره گردان او
از رخ زاهد نیم در دو جهان شرمسار
هر دو حجاب رهند، کفر من، ایمان او
قبلهٔ اسلامیان دیر مغان من است
دل به نیاز تمام، گبرِ صنم خوان او
کشور آسودگی، وادی آزادگی ست
پنجهٔ دستان برد، دست ضعیفان او
امّت مشرب بود با همه مذهب یکی
از همه مذهب جداست، پاکی دامان او
دهر به کام ار شود، قابل اقبال نیست
به که ننازد کسی، هرزه به دوران او
گر نفرازد قَدَر، فرق جهان سروران
هم ز قضا بشکند، قدر قَدَر خوان او
زود به یغما رود، خلعت خضرای خاک
در پی نیسان بود، خشکی آبان او
چرخ سیه کاسه است، لب به ندامت مگز
از دل خود می خورد مائده مهمان او
چون به سرای تن است، روشنی این زمین
شمع بصیرت بسی است، شمسهٔ ایوان او
نامه ی قارون بخوان، قدر قناعت بدان
مشت زری بیش نیست، مایهٔ طغیان او
نفس فرومایه را، سیم نسازد غنی
زر ننماید بدل، عنصر و ارکان او
بار خریت نکرد،کم ز سر و دوش خر
زینت افسار زر، رونق پالان او
سست پی و بی وفاست، تکیه به دولت مکن
گر به فلک سر کشد، رفعت و بنیان او
دایه ی بی مهر دهر، تربیت آموز نیست
زهر هلاهل چکد، از سر پستان او
مهر زلیخای دهر، کینه دیرینه است
یوسف ما پیر شد مفت به زندان او
بزم محبّت کجا، ساز شکایت کجا؟
سمع رضا بشنود، پردهٔ الحان او
وقت سماع دل است، پرده به هنجار زن
تار نفس برمکش، زخمه به دستان او
هیچ نوا خوشتر از مدح شهنشاه نیست
هوش به طوفان دهد، لجهٔ احسان او
رهبر فقر و فنا پیشرو اولیا
جان و دل اتقیا بندهٔ فرمان او
حیدر عالی نصب، صفدرِ غالب لقب
ملک گشای عرب، حملهٔ میدان او
راهنمای یقین داغ کش کفر و کین
ناصیه آرای دین، غرّهٔ ایمان او
دل به تمنّا دهد رشح کفش خضر را
جان به مسیحا دهد لعل سخندان او
منزلتش انَّماست، منقبتش هل اَتیٰ ست
هرچه حدیث ثناست، آمده در شان او
مالش شیران دهد، پنجه خصم افکنش
آفت شریان بود، خنجر برّان او
خیره سران داشتند، سجدهٔ حق عار و شد
سجده گهِ گردنان تیغ سرافشان او
چون دل اهل وفا، چرخ مقرنس نما
گوی سراسیمه ای ست در خم چوگان او
دیدهٔ بینا کند، دودهٔ کلکش سواد
نور به سینا دهد شمع شبستان او
خندهٔ دندان نماست از لب شیرین زبان
زهره شکاف بقاست، بخیهٔ خفتان او
صاعقهٔ دشمن است بادتکش درنورد
سیل جبال افکن است، قطرهٔ یکران او
خاره سمی مشک دم، پیل تنی شیردل
چشم غزال چگل، والِه جولان وا
پی سپر و چیره دست لاله رخ و غم گسل
نامیه سازد خجل، یال گل افشان او
جنبش او عاریت، موجه به عمّان دهد
تاب رگ جان دهد، طرهٔ پیچان او
کوه فرازنده ای ست پیکر زیبنده اش
ابر خرامنده ای ست جسم خرامان او
اوست محیط شگرف، فوج یلان خار و خس
عرصه تهی می کند، لطمهٔ طوفان او
غارت ترکانه زد، جلوهٔ شوخش به دل
غمزه بزرگانه زد، تکیه به مژگان او
جستن او گرم تر با نگه از دیده ها
رفتن او نرمتر با عرق از ران او
داد به یغمای عشق عقل و شکیب مرا
هوش ادا فهم او، چشم زبان دان او
دامن گلزارها بزم پریزادیش
قلهٔ کهسارها تخت سلیمان او
آیت نور است هان غرّهٔ نورانیش
آتش طور است هان طلعت رخشان او
لیلی خیل عرب، محو دل افتاده اش
شاهد ملک عجم ز آبله پایان او
گشته تن لاله داغ از تن چون آذرش
کرده دل نافه خون، موی چو قطران او
گلشن زیباییش از خس و خار است پاک
داغ سرینش بود لالهٔ نعمان او
رنگ تن لعلیش رونق یاقوت برد
لعل ز قیمت فکند، کان بدخشان او
ساخته باد صبا گرد رَهَش را عبیر
ریخته چون نقش پا، عشوه به میدان او
فیض رسان سرو را، عاشق زاریت هست
قابل تعمیر نیست خاطر ویران او
لب به شفاعت گری گر بگشایی سزد
در خور احسان توست جرم به سامان او
مدح تو تا گشته است عقده گشای دلم
صفحه به دامن برد زادهٔ عمّان او
ورد ملائک بود نامهٔ اعمال من
تا شده از صدق دل مدح تو عنوان او
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۱ - خامه فروهشته بود، آیت تنزیل را
خامه فروهشته بود، آیت تنزیل را
باز دمیدن گرفت، صور سرافیل را
حجت ناطق منم، کوری دعوی گران
تیغ زبانم گرفت، خطه تخییل را
چون عرق افشان شود، کلک گهر ریز من
با خوی خجلت بشو، حاصل تحصیل را
کودک تی تی کنی! قافیه سنجی بهل
چون به سخن بنگری، صاحب انجیل را؟
جوهریانت مباد، سخرهٔ گیتی کنند
در صف گوهر مکش، مهرهٔ سجیل را
محفل طور است این، شمع مزار تو چیست؟
جانب ایمن مبر، بیهده قندیل را
شوق چو سیمرغ را، بال گشاید بر اوج
در بر خفاش نه، بال ابابیل را
صعوه مسکین کجا، قله ی قاف ازکجا؟
پشّه چه پهلو زند، طنطنهٔ پیل را
ذره چه شوخی کند، با علم آفتاب؟
قطره هماورد نیست، بارقهٔ نیل را
چون لب داوود دل، لحن زبور آورد
بر لب زنبور زن، طعنهٔ تنکیل را
پیش حزین از سخن، عرض تجمّل مکن
تحفه به خاقان مبر، موزه و زنبیل را
باز دمیدن گرفت، صور سرافیل را
حجت ناطق منم، کوری دعوی گران
تیغ زبانم گرفت، خطه تخییل را
چون عرق افشان شود، کلک گهر ریز من
با خوی خجلت بشو، حاصل تحصیل را
کودک تی تی کنی! قافیه سنجی بهل
چون به سخن بنگری، صاحب انجیل را؟
جوهریانت مباد، سخرهٔ گیتی کنند
در صف گوهر مکش، مهرهٔ سجیل را
محفل طور است این، شمع مزار تو چیست؟
جانب ایمن مبر، بیهده قندیل را
شوق چو سیمرغ را، بال گشاید بر اوج
در بر خفاش نه، بال ابابیل را
صعوه مسکین کجا، قله ی قاف ازکجا؟
پشّه چه پهلو زند، طنطنهٔ پیل را
ذره چه شوخی کند، با علم آفتاب؟
قطره هماورد نیست، بارقهٔ نیل را
چون لب داوود دل، لحن زبور آورد
بر لب زنبور زن، طعنهٔ تنکیل را
پیش حزین از سخن، عرض تجمّل مکن
تحفه به خاقان مبر، موزه و زنبیل را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را
کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را
هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق
سینه به نشتر دهد، دشنه فولاد را
بر رخ گلرنگ تو، منت پیمانه نیست
غازه چه حاجت بود، حسن خداداد را؟
در چمن دلبری رشک بر و دوش تو
داده به آشفتگی، طرهٔ شمشاد را
ناله به خونم تپید، دیده به حالم گریست
تا تو گشادی کمین، غمزهٔ صیاد را
حسن تو حیرت فزا، ناز تو پیمان گسل
از چه تسلی کنم، خاطر ناشاد را
داد دهی بر طرف، رخصت فریاد نه
آه چه سازد کسی این همه بیداد را؟!
کرد مسخر تو را، دقت افکار من
رشته چه سان زد گره، بال پریزاد را؟
باز به آن کو رسد، مشت غبارم حزین
هست به هم الفتی، خاک من و باد را
کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را
هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق
سینه به نشتر دهد، دشنه فولاد را
بر رخ گلرنگ تو، منت پیمانه نیست
غازه چه حاجت بود، حسن خداداد را؟
در چمن دلبری رشک بر و دوش تو
داده به آشفتگی، طرهٔ شمشاد را
ناله به خونم تپید، دیده به حالم گریست
تا تو گشادی کمین، غمزهٔ صیاد را
حسن تو حیرت فزا، ناز تو پیمان گسل
از چه تسلی کنم، خاطر ناشاد را
داد دهی بر طرف، رخصت فریاد نه
آه چه سازد کسی این همه بیداد را؟!
کرد مسخر تو را، دقت افکار من
رشته چه سان زد گره، بال پریزاد را؟
باز به آن کو رسد، مشت غبارم حزین
هست به هم الفتی، خاک من و باد را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت
این ره بزم، آن یکی، راه گلستان گرفت
تیره شبستان دهر، جای نشستن نبود
دامن جان مرا، صحبت جانان گرفت
جور جهان می شود، قسمت خونین دلان
خار، مکافات برق، ز آبله پایان گرفت
خونی صد خانه است، اشک جهان گرد من
شکرکه این سیل خون، راه بیابان گرفت
آن دل نامهربان سوخت به مرگ حزین
ماتم پروانه را، شمع به سامان گرفت
این ره بزم، آن یکی، راه گلستان گرفت
تیره شبستان دهر، جای نشستن نبود
دامن جان مرا، صحبت جانان گرفت
جور جهان می شود، قسمت خونین دلان
خار، مکافات برق، ز آبله پایان گرفت
خونی صد خانه است، اشک جهان گرد من
شکرکه این سیل خون، راه بیابان گرفت
آن دل نامهربان سوخت به مرگ حزین
ماتم پروانه را، شمع به سامان گرفت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح
صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح
پردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح
عاشق بیدار یافت دولت دیدار را
دیدهٔ بیدار برد، فیض گلستان صبح
چون دم عیسی دهد، مرده دلان را حیات
مطلع صبح آیتی ست، آمده در شأن صبح
ظلمت شبها بلاست، عاشق مهجور را
زنگ ز دلها برد، چهرهٔ تابان صبح
درد جدایی بلاست، گر همه یک ساعت است
شمع شبستان گداخت از تف هجران صبح
زیب جبین ساخته، طرّهٔ شب رنگ را
ریخته آن مه لقا، مشک به دامان صبح
با دل چاک حزین ، صبح چها می کند؟!
شور قیامت بود چاشنی خوان صبح
پردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح
عاشق بیدار یافت دولت دیدار را
دیدهٔ بیدار برد، فیض گلستان صبح
چون دم عیسی دهد، مرده دلان را حیات
مطلع صبح آیتی ست، آمده در شأن صبح
ظلمت شبها بلاست، عاشق مهجور را
زنگ ز دلها برد، چهرهٔ تابان صبح
درد جدایی بلاست، گر همه یک ساعت است
شمع شبستان گداخت از تف هجران صبح
زیب جبین ساخته، طرّهٔ شب رنگ را
ریخته آن مه لقا، مشک به دامان صبح
با دل چاک حزین ، صبح چها می کند؟!
شور قیامت بود چاشنی خوان صبح
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۸ - ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق
ای نمک حسن تو، شور نمکدان عشق
زلف خم اندر خمت، سلسه جنبان عشق
ناز تو یک سو فکند پرده ی انکار را
می چکد از دامنت خون شهیدان عشق
شورش محشر دمید از دل دیوانه ام
صبح قیامت بود، چاک گریبان عشق
ساز ز خود رفتگان، مختلف آهنگ نیست
امت یک ملتند، گبر و مسلمان عشق
در دل تفسیده ام آبله باشد خیال
گرمتر از اخگر است، ریگ بیابان عشق
رنگ پرافشان من، هدهد شهر سباست
ﺁﻩ ﻓﻠﮏ ﺳﯿﺮ ﻣﻦ، ﺗﺨﺖ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ عشق
عقل سیه نامه گو، اشک ندامت ببار
خنده به یونان زند، طفل دبستان عشق
هر نفس از گلبنی ست شور صفیرم بلند
نغمه پریشان زند، مرغ گلستان عشق
بلبل طبع مرا، بیهده گویا مکن
این من و دستان من، کیست زبان دان عشق؟
سدره نشینی کند، باز چو آید زوال
مرغ همایون دل، از پر و پیکان عشق
شکر چه گویم حزین دولت دیدار را؟
دیده گهر سنج حسن، لب شکر افشان عشق
زلف خم اندر خمت، سلسه جنبان عشق
ناز تو یک سو فکند پرده ی انکار را
می چکد از دامنت خون شهیدان عشق
شورش محشر دمید از دل دیوانه ام
صبح قیامت بود، چاک گریبان عشق
ساز ز خود رفتگان، مختلف آهنگ نیست
امت یک ملتند، گبر و مسلمان عشق
در دل تفسیده ام آبله باشد خیال
گرمتر از اخگر است، ریگ بیابان عشق
رنگ پرافشان من، هدهد شهر سباست
ﺁﻩ ﻓﻠﮏ ﺳﯿﺮ ﻣﻦ، ﺗﺨﺖ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ عشق
عقل سیه نامه گو، اشک ندامت ببار
خنده به یونان زند، طفل دبستان عشق
هر نفس از گلبنی ست شور صفیرم بلند
نغمه پریشان زند، مرغ گلستان عشق
بلبل طبع مرا، بیهده گویا مکن
این من و دستان من، کیست زبان دان عشق؟
سدره نشینی کند، باز چو آید زوال
مرغ همایون دل، از پر و پیکان عشق
شکر چه گویم حزین دولت دیدار را؟
دیده گهر سنج حسن، لب شکر افشان عشق
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - زلف پریشان نهد، سلسله بر پای عشق
زلف پریشان نهد، سلسله بر پای عشق
بندد گر کوته است، از پر عنقای عشق
دایرهٔ آسمان، زاویهٔ خاکدان
تنگ تر از نقطه ای ست در بر پهنای عشق
چاکتر از جیب ماست سینهٔ سینای دل
پاکتر از چشم ماست، دامن صحرای عشق
هان تو که بر ساحلی پهن و فراغت نشین
کشتی ما خورده است، لطمهٔ دربای عشق
مغز تو در میکده، این همه مخمور چیست؟
هان که قدح می دهد، ساقی صهبای عشق
لوح سخن گستری از خط شیرین لبان
کرده به نامم رقم، کلک شکر خای عشق
خامه خمش کن حزین ، این غزل مولوی است
شادی جانهای پاک دیده دلهای عشق
بندد گر کوته است، از پر عنقای عشق
دایرهٔ آسمان، زاویهٔ خاکدان
تنگ تر از نقطه ای ست در بر پهنای عشق
چاکتر از جیب ماست سینهٔ سینای دل
پاکتر از چشم ماست، دامن صحرای عشق
هان تو که بر ساحلی پهن و فراغت نشین
کشتی ما خورده است، لطمهٔ دربای عشق
مغز تو در میکده، این همه مخمور چیست؟
هان که قدح می دهد، ساقی صهبای عشق
لوح سخن گستری از خط شیرین لبان
کرده به نامم رقم، کلک شکر خای عشق
خامه خمش کن حزین ، این غزل مولوی است
شادی جانهای پاک دیده دلهای عشق
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - در وصف خامهٔ خود
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - قطعه
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - قطعه
دوش دلم چون کشید خنجر آه از قراب
پشت حواصل پدیدگشت ز پر عقاب
کین فلک مهر شد، از نفس پاک من
ترک سمن چهر شد، هندوی مشکین نقاب
داور رومی به شب، تیغ کشید از غضب
بر سپه زنگ بُرد حملهٔ افراسیاب
رایت پیکار زد، خسرو خاور زمین
برق به کهسار زد، خیمهٔ زرّین طناب
آیت آتوا الزکاه از صحف پاک خواند
سیم کواکب فشاند خسرو صاحب نصاب
گلخن نمرود را، دود نشست از صعود
آتش بی دود را، داد فلک التهاب
برقع مشکین پرند، شاهد گیتی گشود
مهر به گردش فکند، ساغر لعل مذاب
لیلی شب راکه بود، در بر یرقان کبود
غازه به رخساره زد، ماشطهٔ آفتاب
کلک نواساز رفت، بر سر رامشگری
پیر خرد باز رفت، بر سر عهد شباب
باربدی پرده را، دید به هنجار نیست
خسرو دل شد خجل، زین روش ناصواب
زخمه به هر سان زدم، بر رگ تار نفس
نغمه به سامان نگشت، کام نشد ذوق یاب
نفحه روح القدس، در دل افسرده ام
پرده سرایی گرفت، این متعالی خطاب
کای گهر افروز دل، تیره چرایی چنین؟
محفل شمع چگل، روشن و تو در حجاب
شانه رقم را بکش، از دل صد چاک خویش
طرّه انفاس را، چند دهی پیچ و تاب؟
پشت حواصل پدیدگشت ز پر عقاب
کین فلک مهر شد، از نفس پاک من
ترک سمن چهر شد، هندوی مشکین نقاب
داور رومی به شب، تیغ کشید از غضب
بر سپه زنگ بُرد حملهٔ افراسیاب
رایت پیکار زد، خسرو خاور زمین
برق به کهسار زد، خیمهٔ زرّین طناب
آیت آتوا الزکاه از صحف پاک خواند
سیم کواکب فشاند خسرو صاحب نصاب
گلخن نمرود را، دود نشست از صعود
آتش بی دود را، داد فلک التهاب
برقع مشکین پرند، شاهد گیتی گشود
مهر به گردش فکند، ساغر لعل مذاب
لیلی شب راکه بود، در بر یرقان کبود
غازه به رخساره زد، ماشطهٔ آفتاب
کلک نواساز رفت، بر سر رامشگری
پیر خرد باز رفت، بر سر عهد شباب
باربدی پرده را، دید به هنجار نیست
خسرو دل شد خجل، زین روش ناصواب
زخمه به هر سان زدم، بر رگ تار نفس
نغمه به سامان نگشت، کام نشد ذوق یاب
نفحه روح القدس، در دل افسرده ام
پرده سرایی گرفت، این متعالی خطاب
کای گهر افروز دل، تیره چرایی چنین؟
محفل شمع چگل، روشن و تو در حجاب
شانه رقم را بکش، از دل صد چاک خویش
طرّه انفاس را، چند دهی پیچ و تاب؟