تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۳ - زبس که ریختم از دیده خون دل بیرون
زبس که ریختم از دیده خون دل بیرون
کنون برونم از خون پرست همچو درون
گرم برون چو درون پر زخون بود شاید
که عاشقان را یکسان بود درون و برون
حدیث از لب من بوی خون دل گیرد
از آن که دایم خون میخورم من از محزون
زبس که ریختم از دست هجر بر سر خاک
زبس که ساختم از دیدگان روان جیحون
گهی غریق درآبم گهی نهان در خاک
بسان لؤلوی شهوار و گوهر مکنون
اگر به یک کف آبم فلک گرفتی دست
پس از برای چه رخساره شستمی از خون
برای جامه و نان تا بچید بوسه زنم
بسان جامه ونان دست و پای مشتی دون
به سست پوشش من داغ های رنگارنگ
به سست روزی من دردهای گوناگون
چو من به ماتم ارباب علم جامه خویش
سیه کنم که سیه باد جامه گردون
زمن که کاش نباشم جزین که موزونم
چه جرم دید، ندانم سپهر ناموزون
فلک چه خواهد کز ماتمم برون آرد
لباس را کند از اشک در برم گلگون
دلا خموش مده جرم خویش را نسبت
گهی به چرخ خمیده گهی به بخت نگون
فلک چو ما را مرا زان گزد که من بر خویش
ز مدح شاه شهیدان نمی دمم افسون
شهی که هر سحر از شرم رای انور او
گرفته پنجه ی خورشید دامن گردون
اگر اشاره نماید به خط ابیض صبح
قدر به نبندد دست تصرف گردون
وگر اراده نمایی قضا در آویزد
محیط مهر فلک را زدرگه تونگون
به وقت صبح چو در بحر فکر غوطه خورم
زیمن مدح تو که اندیشه را بود میمون
چنان که بهر طوافت ملک زعرش آمد
به طوف خاطرم آید ز آسمان مضمون
ضمیر من که سیه تر زچاه بیژن بود
به آفتاب عطا میکند ضیا اکنون
مرا چه باک ز تاریکی لحد، دیگر
که با ضمیری زین گونه می شوم مدفون
به اختیار جدا نیستم ز خاک درت
که داردم فلک دون به دست غم مرهون
همین توقع دارم که همچو خاک درت
گذر کند ز سرشک روان من جیحون
به پارهای دل خون فشان من نگری
که رقعه هاست با خلاص دوستی مشحون
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۵ - ز جور دل که هیچ کس مباد چنین
ز جور دل که هیچ کس مباد چنین
سرم مباد گرم سررسید بر بالین
از آن که می دهد از اجتماع یاران باد
نمی توانم برداشت دیده از پروین
چو طفل مکتب هر صبح از سیه روزی
دهم به آمدن شاه خویشتن تسکین
گر این بود غم دوری به هر که بدخواهی
برو به دوری احباب کن برو نفرین
ور آن که باید زین گونه زیست بی یاران
به زندگانی یاران که مرگ بهتر ازین
اگر یکی نبود شام مرگ و شام فراق
پس از برای چه از خشت می کنم بالین
دل جهان مگر از من گرفت ورنه چرا
همیشه با من بیهوده خشم ورزد و کین
عجب مدار گر از من و دل جهان گیرد
کز اشک و آهم برگشت آسمان و زمین
نبرد تلخی زهر فراق از جانم
شکایت غم هجران مکر من مسکین
ز سر قصیده به سوی گریزگاه روم
کنم زنام خداوند کام جان شیرین
سپهر قدر زمین حلم میرزا نوری
که برده مایه دانش به اوج علیین
ضمیر فهم و زبان دان و آفتاب ضمیر
سخن شناس و سبک روح و مشتری تمکین
اگر به عرصه شطرنج بگذرد رایش
پیاده وار نهد رخ به راستی فرزین
زدر لفظش سین سخن توانگر شد
بدان مثابه کزو مایه وام خواهد شین
چو او بدیهه نویسد ضریر خامه او
کند خطاب به گردون که خیز و در برچین
زاهل خطه شیراز آن چنان ممتاز
که از فصول بهار از شهور فروردین
اگر به قدرش نازد فلک روا باشد
بلی همیشه بود نازش مکان به مکین
حکیم راه به قدر بلند او نبرد
زمن اقامت برهان زسامعان تحسین
اگر زقدرتش اگه بدی کجا گفتی
که نیست چیزی بالای آسمان برین
خدایگانا تا دامنت ز دستم رفت
ز اضطراب ندانم یسار را از یمین
مرا که عاصی تقصیر خدمتم چون شد
ز وصل خط تو حاصل وصال حورالعین
نوشته ی که به من خویش را بنویس
نوشتنی نبود حال من بیا و به بین
بیا بیا که زبس خون گریستم ز فراق
چو نکته های تو گشتند اختران رنگین
من از فراق تو کان دیگرم نصیب مباد
اگر نکرده ام از خون دیده خاک عجین
زتنگ عیشی ترسیده ام که بی تو فلک
برات رزقم بر خون نوشته همچو جنین
شب سیاه شدی روز من ز درد فراق
گه جدایی یاران و دوستان امین
غم فراق تو برعکس دردهای دگر
شب سیاه مرا کرد روز باز پسین
اگر بگویم غمگین نیم ز دوری تو
عجب مدار که نفس غمم کنون به غمین
اگر کناره کنی برحقی چو باز آیی
که کس نگردد با غم به اختیار قرین
به من سپهر زبیم تو دوستی میکرد
وگرنه نیست محبت سپهر را آمین
چو در رکاب نهادی به عزم رفتن، پا
به تازگی فلک سفله رفت بر سر کین
به اختیار جدا گشته ام ز همچو تویی
به اعتماد صبوری کنون بحرم همین
من از دعای تو کان واجب است بر همه کس
چو فارغ آیم بر خویشتن کنم نفرین
مرا چه کار درین شهر کز تو وامانم
گرم نه بخت بر این شیوه ها کند تلقین
چرا همیشه چو انگشترت نبوسم دست
منی که خانه به دوش زمانه ام چو نگین
مرا برتو فرستادن این چنین مدحی
چنان بود که فرستی گلستان نسرین
اگرچه در ثمین است شعر من، لیکن
چه قدر دارد در پیش بحر در ثمین
مدیح ذات تو هم کار طبع عالی توست
بدیهه های تو کوتا من آن کنم تضمین
نهاد پاک تو در خاک طینت آدم
نهاده بود ز روز ازل سپهر دفین
اگر نخوردی از بخل تیشه هرگز کان
وگر نداشتی از موج روی دریاچین
کنون که قحط کرم شد تو را برون آورد
بلی دفین بود از بهر روزهای چنین
به بحر و کان دل و دست تو کزدمی نسبت
ایا به جیب دلت بحر و کان دو خاک نشین
به مشک خط تو تشبیه چون کنم نافه
که در میانه ایشان تفاوتی یست مبین
زمشک خامه ی تو پر شود دماغ خرد
بپوست آر و در مغز بوی نافه چین
تویی فرید زمانه زردان مثلث
زمین سترون گردید و آسمان عنین
سپهر پیر که برحسب گفته ی حکما
پدر بود همه را خواه شاد و خواه حزین
چو شعر تضمین فرزند عاریت داند
به جز تو هرکه بود زاده شهور و سنین
همیشه تا که امنیان عالم یاری
به خاک پای امنیان خود خورند ثمین
به خاک پای تو سوگند آسمان بادا
تو هرکجا که نهی پای او نهاده جبین
همیشه تا که روانی یست بر عقول فنا
بقای عمر تو بادا تو هم بگو آمین
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۶ - بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمن
بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمن
چو غنچه چند توان بود پای در دامن
قدم نهاد برون گل اگرچه در راهش
زخار ریخته نشتر زمانه ی ریمن
چمن نشاط فزاشد چنان که در عالم
کسی به جز من و بلبل نمی کند شیون
به بین که دیده نرگس سفید گشت و هنوز
مژه بهم نزند در نظاره سوسن
نگر به لاله و داغش که عکس آن بینی
وگرنه دیدی بس شب به روز آبستن
کنون نه بیند آب روان کسی در جو
نه زآن که آب نباشد خود این نگویم من
برای آن که بدان گونه شد چمن خرم
که از تحیر او آب ماند از رفتن
زمین لطیف و از و لاله های نورسته
چنان نمایان کز شیشه باده ی روشن
زمین نیارد ازین بیشتر نهفتن گل
بلی به گل نتوان آفتاب اندودن
ز بس رطوبت اگر بفشری تواند شد
ز آب یک گل سیراب عرصه ی گلشن
زبس طراوت از جنبش نسیم صبا
گرفته سطح زمین همچو سطح آب شکن
ز عکس لاله شدست آب سرخ یا بلبل
زبی وفایی گل گریه کرده در گلشن
غلط نمودم دی را بهار ریخته خون
گواه خنجر پیداست و ناخج سوسن
نسیم پا ننهد از حریم باغ برون
مگر چنارش آویخت دست در دامن
زبس که عکس گل افتاده بر فلک چه عجب
که چون زمین زگرانی بماند از رفتن
زبان سوسن آزاده زان فسون خوان شد
که چون پرمی زده گل پاره کرده پیراهن
زشرم اکنون در روی باغ چون نگرم
که سهو کردم و گفتم ستاره است سمن
گلاب خواهی بی دست یاری آتش
نگاه گرم به گل های گلستان افکن
شهید را نشناسد روز حشر از غیر
که عکس گل همه را سرخ کرده است کفن
چو آفتاب برآید ستاره کی ماند
شکوفه رفت چو گل کرد شاخ را مکمن
دهان لاله ز شبنم پرست تا دارد
ز آرزوی زمین بوس شد پرآب دهن
امام مشرق و مغرب یگانه ی عالم
که همچو نامش اخلاق اوست جمله حسن
گر آفتابش گویم ازین شرف خورشید
فراز کنگره ی عرش میکند تا من
برای قرب جوارش اگر بود ممکن
بدل کنند به خدامش اختران مسکن
درین که کرده مجرد فرشتگان را خلق
تبارک الله سریست زایزد ذوالمن
که گر چنین بندی وسع آن نداشت زمین
که بهر طوفش چندین ملک کنند وطن
حدیث قدرش گر سنگ بشنود به مثل
قرار گیرد بر روی آب چون روغن
خلاف رایش گردون اگر مسیر کند
هم از اثیرش آتش زنند در خرمن
وگر به فرق نیاید سپهر سوی درش
ز کهکشانش در گردن افکنند رسن
از آن به خاک نشان دست ابر اعدلش
که در زمانه او می کند سرجوشن
باین امید که خلق ویش غلام کند
زناف آهو زاید سیاه مشک ختن
زماه و دریا گویند شاعران دایم
زرای و همت ممدوح چو کنند سخن
من این دلیری هرگز نکردم و نکنم
که ماه روی سیاهت و بحر تر دامن
خدایگانا آنی که هفت گردون را
یگانه دری مثل تو نیست در مخزن
ز ملک قدرت افلاک تسعه یک خیمه
زشهر جاهت اقالیم سبعه یک برزن
خدای عالم زان چرخ را بلندی داد
که گشت روضه ی پاک ترا به پیراهن
برای آن که به لفظ تو نسبتی دارد
کنند مردم در گوش خویش درّ عدن
مرا زچشم در افشان و دامن تردد
تبارک الله طرفه نکته روشن
که گر تو چشم جهان نیستی چگونه جهان
کند ز جود تو هر لحظه پرز در دامن
نه این خطوط شعاعی یست مهر را کورا
زرشک رای تو بر خواست است موز بدن
اگر نگین تو را شاید آفتاب کند
خجسته نام تو را در عقیق در معدن
بدین امید که در مطبخ توره یابد
سپهر ریمن نگرفته صورت هاون
گهی که کلک رقم می کند مدیح تو را
ز معجز تو اگر نود این امام زمن
بر روی صفحه نگیرد قرار لفظ که هست
حدیث مدح تو در لفظ همچو جان در تن
الف به سینه کشد دفتری که اندروی
خلاف مدح تو و دوستان تست سخن
درون سینه سخن کان نه مدح تست ضمیر
برو سیاه نماید چو چاه بر بیژن
برای پاک تو نسبت کنند مردم شمع
از آن به دیده نهادست پای شمع لکن
اگر نمودی از جنس گوهر تیغت
پری برای چه کردی هراس از آهن
به خاک پای تو یعنی به کحل چشم فلک
که گرامان دهدم چرخ آرزو دشمن
به سر به خدمتتت آیم اگر چه از ضعفم
به رشته بتوان بست پای چون سوزن
مگر توأم برسانی وگرنه وامانم
اگر غباری در راه گیر دم دامن
زبی تمیزی مردم چنان گداخته ام
که برنتابد زین پس ضمیر بار سخن
کسی به جز تو ندارم برکه شکوه برم
ز کودنان که ندانند زیرک از کودن
درشت طبعان کز بهر سودن دل ها
چنین ایشان بی چین ندیده کس چو سفن
خسیس طبع به خیلان دون دون همت
که از گلوی کبوتر برون کشند ارزن
از آن کناره گرفته است از بسیط زمین
سپهر پر که از فکرشان شود ایمن
در آن مقام که گیرند خامه را شیطان
یکی بود زغلامان طوق در گردن
مگر که عاشق نان خودند که اینان را
چو پاک بازان عمری به سست یک دیدن
برای آن که که از بهرشان برد درمی
گشوده اند شب و روز دیده چون روزن
یقین هاشان وسواس های شیطانی
کمان هاشان مصداق ان بغض الظن
همیشه تا نبود مثل آفتاب سها
چنان که نبود مانند من معابد من
برای دوستی حادثات با خصمت
کناد نعل در آتش زمانه توسن
کسی که خاک درت نیست باد در دو جهان
بدان رواح که خاکستر است در گلشن
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۲۲ - زبس که یافت دلم لذت گرفتاری
زبس که یافت دلم لذت گرفتاری
به دام افتد اگر صد رهش برون آری
به جای خون همه درد و بلا ازو بچکد
اگر دل من سرگشته راه بیفشاری
سیاه گردد روز جهانیان چون شب
اگر ز چهره ی بختم نقاب برداری
نه برق باشد کز رشک چشم گریانم
فتاده آتش در جان ابراز آری
به خون بخواهد پرورد خوشه اش نه آب
بنام شوم من اردانه در زمین کاری
چو کاه بر زیر آب دیده گردانم
و گرچه هستم چون کوه در گران باری
عجب که میل کنم گرچه خون دل باشد
مرا که عمر به سر رفته در جگرخواری
گداختم تن خود تاکسم نه بیند چند
به کوی دوست تردد کنم بدشواری
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۲۳ - زهی نگاه تو سرگرم مردم آزاری
زهی نگاه تو سرگرم مردم آزاری
منم زچشم تو در عین گرم بازاری
اگر درست بود این که مردمان گویند
به خواب فتنه نکوتر بود زبیداری
چرا چو چشم سیاه تو مست خواب بود
به خانه سوزی عشاق دست برداری
من آن چنان که اگر یک دم از تو دورافتم
شود ز زندگیم آرزوی بیزاری
تو تندخوی به حدی که گر خبر یابی
خیال خود را از سینه ام برون آری
عجب نباشد اگر زلف چون شبت پوشد
رخ چو ماه تو را هر نفس به عیاری
از آنکه زلف تو طرار باشد شب و مه
شنیده ام که نکو نیست بهر طراری
پر از ستاره شود چشمم آسمان آسا
در آن زمان که تو بر رخ نقاب بگذاری
بلی چو بر رخ بگذارد آفتاب نقاب
ستارگان را باشد که نموداری
چنان گداخته شد آفتاب در کویت
که پشت باز دهد هر قدم به دیواری
تبارک الله از آن چشم سحر پرور تو
که نیکوییش فزاید همی ز بیماری
شب فراق تو گر خون لبالبم از چشم
ز گریه بندم از رخم خون شود جاری
بلی زجای دگر آب سر کند ناچار
گهی که منبع او را نجس نیباری
خیال روی تو رد سینه ام بدان ماند
که گلشنی را در دوزخی در آغازی
فلک نشسته شب و روز در سیاه و کبود
زرشک آن که چرا جای در زمین داری
زبس که گویم دور از رخ تو ربکاری
در آب چشمم نیلوفریست پنداری
نکشتن منت از رحم نیست میخواهی
که چون منی را از کشتگانت نشماری
دلم به هیچ غمی آشنا نگشته هنوز
نه زآن که غم نخورد همچنین، نه بنکاری
برای آن که غمی را ندیده سیر کزو
ستانی و به غم تازه ایش بسپاری
نمی شود شب من صبح، گویا بختم
ز دست بر در صبح از ستاره مسماری
کنون که چرخ نهاد از دو صبح پنبه به گوش
چه سود ای دل، بس کن زناله و زاری
ترا که تا دم دیگر امید بودن نیست
به صبر کوش چه آسانی و چه دشواری
دگر نمی شوی شکوه بر بر شاهی
که دست چرخ فرو بندد از ستمکاری
علی عالی که ندازه کمالاتش
به جز خدای نداند کسی ز بسیاری
ایا ز خلق تو شک آن چنان که اندازند
نهان ز خلق به دور آهویان تاتاری
اگرچه طوطی طبعم که شکر خالی
فغان برآورد از بلبلان گلزاری
نگردد از تری شعر من مسوده خشک
در آفتاب قیامت اگرش بگذاری
ولی ثنای تو کی دانمی سزای تو گفت
خدایر است به مداحیت سزاواری
الا که تا لب خندان یار یاقوتی یست
الا که تا رخ زرد من است گلناری
الا که تا به شب و روز، روز و شب گیرند
ز چهرو زلفش این روشنی و آن تاری
مباد داغ دلم را که زنده اویم
از آشنایی مرهم سیاه رخساری
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۲۵ - من آن چه می کشم از جور چرخ مینایی
من آن چه می کشم از جور چرخ مینایی
گمان مبر که بود چرخ را توانایی
به صنف صنف خلایق معاشرت کردم
چه روستایی و چه شهری و چه صحرایی
دو یار یک دل اگر در زمانه می بینم
خدای را نپرستیده ام به یکتایی
ز روزگار من آن می کشم که کس مکشاد
به محض تهمت دانشوری و دانایی
نعوذ بالله اگر فضل و دانشم بودی
فتاده بودی هر ذره ام به صحرایی
بهر که می نگرم بی غمت نمی بینم
وزین سبب شده بی قرار و رسوایی
غم تو بود زخوبان که پای برجا بود
به طالع من آن نیز کشت هرجایی
نه زخم خورده بود قطره های خون و بود
گل و ریاحین در دیده تماشایی
زعالم ملکوت به ملک می آرند
برای بادیه گردی و باد پیمایی
مگو ز دیده که این قلزمیست خون آشام
ز دل مپرس که آن کشتی است دریایی
اگر مصاحبت خلق را ثمر این است
من و مصاحبت خویش و کنج تنهایی
دو فرقه اند که نبود گذر زخدمتشان
یکی شهان و دگر دلبران یغمایی
ز اقتضای قضا صرف خوب رویان شد
عزیز عمرم یعنی اوان برنایی
گهی ز روبی بودم نشسته در آتش
گهی ز مویی آشفته حال و سودایی
گهی ز گردش چشم بتان ساده زنخ
خیال واربدم کوچه گرد و هر جایی
همیشه در حرکت بودمی و مقصد نه
چو آن سفینه که باشد ز موجه دریایی
کنون که نوبت پیری ست نوکر شاهم
کمال من نه همین شاعری و ملایی
شراب خواره ام و بذله گو و ریش تراش
هزار تیشه خور و هرزه گرد و هر جایی
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵ - ز گریه منع مکن دیده ی پر آب مرا
ز گریه منع مکن دیده ی پر آب مرا
که برطرف کنی از کشتن اضطراب مرا
مرا بسوز پس از کشتنم نه سیمابم
مگر به آب دهد کلبه ی خراب مرا
شکفته دیدم گل های داغ و دانستم
که سوی من نظری هست آفتاب مرا
ز دیده منت شب زنده داری از چه کشم
که غمزه ی تو به تاراج برد خواب مرا
گداخت پیکرم از جوش خون چه چاره کنم
که شیشه تاب نمی آورد شراب مرا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۹ - مرا کناره ی جویی و یک سبوی شراب
مرا کناره ی جویی و یک سبوی شراب
هزار بار زجنت به است و بوی شراب
کنون که در دم نزعم پیاله ده که به گور
کسی شراب برو به که آرزوی شراب
عجب که روزه ما را خدا قبول کند
هلال عید نه بینم اگر به روی شراب
اگر بهشت نبودی مقام می خواران
نیافریدی دروی خدای جوی شراب
نه کعبه است که ره بی دلیل نتوان رفت
به سوی میکده ات رهنماست بوی شراب
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۴ - زیار شکوه عاشق به کفر نزدیک است
زیار شکوه عاشق به کفر نزدیک است
بدی که صاحب روی نکو کند نیک است
دلم در آن خم زلفست گرچه خود دورم
چه غم ز دوری راهست دل چو نزدیک است
همای روح سعادت به دام ما افتد
عجب که نگسلد این رشته سخت باریک است
فتاده زلفت چون سایه چراغ به پات
درست بوده که پای چراغ تاریک است
کسی گمان نبرم کز تو جان تواند برد
که ترک چشم تو آشوب ترک و تاجیک است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - ز ضعف تن مژه ام را بهم رسیدن نیست
ز ضعف تن مژه ام را بهم رسیدن نیست
نبستن مژه از مرده بهم دیدن نیست
خوشم به سنگدلیهای او که درد مرا
دل ار نه سنگ بود، طاقت شنیدن نیست
مرا جفای تو پا بسته تر کند، آری
چو پر بسوزد پروانه را پریدن نیست
بخون طپیدن بسمل، یقین نمود مرا
که بعد کشته شدن نیز آرمیدن نیست
چه شد که از رخ او گل نچیده ام کان گل
برای زینت باغست، بهر چیدن نیست
تأسفت که بر روزگار رفته خورد
برای کشته شدن صید را طپیدن نیست
چگونه آه کشم، کانچنان گرفتارم
بدست غم که مجال نفس کشیدن نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۵ - چو از کنار من آن غمگسار برخیزد
چو از کنار من آن غمگسار برخیزد
غمی به قصد من از هر کنار برخیزد
هجوم رشک مرا بین که بر گذرگاهش
ز دیده آب زنم تا غبار برخیزد
ز رفتن تو به یاد آورم چو طوفانم
در آرزوی رخت از کنار برخیزد
تو تا جدا شدی از من زمانه سوخت مرا
چنین بود چو گل از پیش خار برخیزد
به بزم غیر از آن جا کنم، که آن بدخو
مرا به بیند و بی اختیار برخیزد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۶ - به پیش آتش آهم زبانه ی آتش
به پیش آتش آهم زبانه ی آتش
چنان بود که ز آتش زبانه ی آتش
ز دوریت چو کشم آه بیشتر سوزم
بلی نسیم بود تازیانه ی آتش
درون تربت من چیست غیر خاکستر
جز این متاع چه خواهی زخانه ی آتش
بیان درد دل خود بهر که کردم، سوخت
مگر زبان من آمد زبانه ی آتش
چنان به سوختن اندر غم تو خو کردم
که دور از آتشم اندر میانه ی آتش
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۶۰ - خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
کیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشت
که چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگی
نداشت جای که دروی گره شود سخنی
به گریه گوش که تا نور در نظر داری
صبا نیاورد از مصر بوی پیرهنی
به گاه سوختن دل کناره گیر و بسوز
نه شمع باش که سازی نخست انجمنی
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲ - به گریه چشم تهی کی کند دل ما را
به گریه چشم تهی کی کند دل ما را
تهی به گریه نکردست ابر دریا را
زبان گریه نمی دانم، این قدر دانم
که قطره قطره تهی کرده ام دو دریا را
فراق روی عزیزان مرا به جان آورد
فراق صعب بود خاصه ناشکیبا را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴ - کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفت
کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفت
چو دید گریه ی من راه اعتذار گرفت
همین بسست مرا اعتبار در کویت
که هرکه دیده مرا از من اعتبار گرفت
اگر نه روی تو سوزنده تر ز آتش شد
پس از چه هندوی زلفت ازو کنار گرفت
لبت چو باده خورد خون خلق چشمت را
به حیرتم که چرا همچنین خمار گرفت
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵ - کسی نگفت که از شعله سوختن عیب است
کسی نگفت که از شعله سوختن عیب است
ولی ز خار و خسی بر فروختن عیب است
دلم که مرده هندوی زلف اوست چرا
نسوخت مرده ز هند و نسوختن عیب است
به یک نگه چو خریدی، به یک نگه مفروش
گران خریدن و ارزان فروختن عیب است
به چاک جامه دگر عیب من مکن، ناصح
دریدنش هنر است ارچه دوختن عیب است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶ - به دشمنش نظر است به دوستان کین است
به دشمنش نظر است به دوستان کین است
کسی نیافت که او را چه رسم و آیین است
کند ز خشت لحد بالش و نمی داند
اسیر او که سرش در کدام بالین است
به احتیاط کنم گریه زآن که خانه چشم
به طفل های سرشکم همیشه رنگین است
غزال چشم تو ای چشم بد زرویت دور
به زیر ابرو پرچین غزاله پر چین است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸ - نه جز توام دگری در دل خراب گذشت
نه جز توام دگری در دل خراب گذشت
نه بر زبان سخن کس به هیچ باب گذشت
چگونه پرتو گزینم به دل که پروانه
برای خاطر شمعی ز آفتاب گذشت
هنوز رشک به من می برد فلک هرچند
تمام عمرش با ماه و آفتاب گذشت
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱ - دل غمین بستاند که جان شاد دهد
دل غمین بستاند که جان شاد دهد
فلک فریب دهد هرکه را مراد دهد
اگر به کوی تو دیرم آمدم، مرنج از من
کسی نبود که ترم به باد دهد
زمانه جور به هر کس کند مرا سوزد
که از جفای تو جور زمانه یاد دهد
اگر ننالم خرسند نیستم، ترسم
شبی بنالم و گردون مرا مراد دهد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱ - مرا دلی ست که هرگز ندیدم او را شاد
مرا دلی ست که هرگز ندیدم او را شاد
دلی سیاه تر از بخت اهل استعداد
به خاک تیره هنرها نشانده اند مرا
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد
ازین چه سود که قدم کلید وار خمید
که بخت هرگز در روی من دری نگشاد