تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۵ - ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست
ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست
وِرد زبان پیر و جوان ذکر خیرِ توست
تا غیرت جمال تو در پرده رخ نمود
بر دوختیم چشم دل از هرچه غیرِ توست
اسرار جلوه گاه جمال از کلیم پرس
یعنی نوای طور زدن طور طیرِ توست
ای دل طواف کعبهٔ کویش مده ز دست
کز دیر باز آن سرِ کو جای سیرِ توست
گه گه بگیر دست خیالی به ساغری
کاو نیز دیر شد که ز رندان دیرِ توست
وِرد زبان پیر و جوان ذکر خیرِ توست
تا غیرت جمال تو در پرده رخ نمود
بر دوختیم چشم دل از هرچه غیرِ توست
اسرار جلوه گاه جمال از کلیم پرس
یعنی نوای طور زدن طور طیرِ توست
ای دل طواف کعبهٔ کویش مده ز دست
کز دیر باز آن سرِ کو جای سیرِ توست
گه گه بگیر دست خیالی به ساغری
کاو نیز دیر شد که ز رندان دیرِ توست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۷ - از زروه های باغِ خطش یاسمین یکی ست
از زروه های باغِ خطش یاسمین یکی ست
وز پرده های سبز قدش ناروَن یکی ست
یوسف رخان اگر چه هزارند هر طرف
در ملک حسن یوسف گل پیرهن یکی ست
ای دل مرو ز عشوهٔ شیرین لبان ز راه
کز کشتگان کمترشان کوهکن یکی ست
واقف بود ز نالهٔ جان سوز من سگت
کاو هم بر آستان تو هر شب چو من یکی ست
تا زآفتاب روی تو عالم نیافت نور
روشن نشد که صاحب وجه حسن یکی ست
خواهی دهی نجات خیالی به هر طریق
عشق است رهنمای بگفتم سخن یکی ست
وز پرده های سبز قدش ناروَن یکی ست
یوسف رخان اگر چه هزارند هر طرف
در ملک حسن یوسف گل پیرهن یکی ست
ای دل مرو ز عشوهٔ شیرین لبان ز راه
کز کشتگان کمترشان کوهکن یکی ست
واقف بود ز نالهٔ جان سوز من سگت
کاو هم بر آستان تو هر شب چو من یکی ست
تا زآفتاب روی تو عالم نیافت نور
روشن نشد که صاحب وجه حسن یکی ست
خواهی دهی نجات خیالی به هر طریق
عشق است رهنمای بگفتم سخن یکی ست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۴۳ - پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است
پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است
شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است
ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار
کز پادشه مرادِ رعیّت رعایت است
غم نیست گر ز بخت نیابد کفایتی
سرمایهٔ قبول تو ما را کفایت است
روزم به شب رسید و خیالت ز سر نرفت
یاریّ او نگر تو به ما تا چه غایت است
جان از عنا و رنجِ خمارم به لب رسید
ساقی بیار باده که روز عنایت است
پیش لبش مگوی خیالی حدیث قند
جایی که لعل اوست چه جای کنایت است
شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است
ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار
کز پادشه مرادِ رعیّت رعایت است
غم نیست گر ز بخت نیابد کفایتی
سرمایهٔ قبول تو ما را کفایت است
روزم به شب رسید و خیالت ز سر نرفت
یاریّ او نگر تو به ما تا چه غایت است
جان از عنا و رنجِ خمارم به لب رسید
ساقی بیار باده که روز عنایت است
پیش لبش مگوی خیالی حدیث قند
جایی که لعل اوست چه جای کنایت است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۳ - خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست
خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست
ز آنرو به غم خوشیم که دیرینه یار ماست
ما را چه غم که در عقب ششدر غمیم
نقش خیال روی تو تا در دوچار ماست
روزی که عیش و ناز ببخشی به عاشقان
غم را به ما گذار که او بخش کار ماست
تا از میان ورطهٔ هستی برون شدیم
سرمایهٔ مراد همه در کنار ماست
افسانه های درد خیالی به گوش دار
کز بعد ما ز عشق همین یادگار ماست
ز آنرو به غم خوشیم که دیرینه یار ماست
ما را چه غم که در عقب ششدر غمیم
نقش خیال روی تو تا در دوچار ماست
روزی که عیش و ناز ببخشی به عاشقان
غم را به ما گذار که او بخش کار ماست
تا از میان ورطهٔ هستی برون شدیم
سرمایهٔ مراد همه در کنار ماست
افسانه های درد خیالی به گوش دار
کز بعد ما ز عشق همین یادگار ماست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۹ - دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت
مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت
با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح
هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت
بر باد رفت حاصل عمر عزیز من
زین غم که باد دامن زلفت چرا گرفت
دل را گرفت شحنهٔ عشقت به دست قهر
چون قلب بود آخر کارش خدا گرفت
در فنّ زهد بنده خیالی طریقه یی
زاین خوبتر ندید که ترک ریا گرفت
مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت
با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح
هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت
بر باد رفت حاصل عمر عزیز من
زین غم که باد دامن زلفت چرا گرفت
دل را گرفت شحنهٔ عشقت به دست قهر
چون قلب بود آخر کارش خدا گرفت
در فنّ زهد بنده خیالی طریقه یی
زاین خوبتر ندید که ترک ریا گرفت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۶۲ - رنجور عشق را سر ناز طبیب نیست
رنجور عشق را سر ناز طبیب نیست
یعنی طبیب خسته دلان جز حبیب نیست
تنها نه ما وظیفهٔ انعام می خوریم
از خوان رحمت تو کسی بی نصیب نیست
گر یاد می کند ز غریب دیار خویش
هیچ از کمال مرحمت او غریب نیست
گوشی که شد ز ولولهٔ چنگ و نی گران
شایستهٔ نصیحت و پند ادیب نیست
بگشا دری به روی خیالی ز باغ وصل
مرغی که صید تست کم از عندلیب نیست
یعنی طبیب خسته دلان جز حبیب نیست
تنها نه ما وظیفهٔ انعام می خوریم
از خوان رحمت تو کسی بی نصیب نیست
گر یاد می کند ز غریب دیار خویش
هیچ از کمال مرحمت او غریب نیست
گوشی که شد ز ولولهٔ چنگ و نی گران
شایستهٔ نصیحت و پند ادیب نیست
بگشا دری به روی خیالی ز باغ وصل
مرغی که صید تست کم از عندلیب نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۶۴ - زلف تو را که شامِ پریشانی من است
زلف تو را که شامِ پریشانی من است
صبح است عارض تو که در پشت دامن است
سرو سهی که داشت هواهای سرکشی
امروز پیش آن قد و بالا فروتن است
پیوسته چشم شوخ تو ز آن است سر گران
کش دم به دم ز تیغ تو خونی به گردن است
ای مه چه لاف می زنی از حسن بی حساب
پیش جمال یار حساب تو روشن است
کمتر ز کس نه ایم از آن دم که گفته ای
در پیش مردمان که خیالی سگ من است
صبح است عارض تو که در پشت دامن است
سرو سهی که داشت هواهای سرکشی
امروز پیش آن قد و بالا فروتن است
پیوسته چشم شوخ تو ز آن است سر گران
کش دم به دم ز تیغ تو خونی به گردن است
ای مه چه لاف می زنی از حسن بی حساب
پیش جمال یار حساب تو روشن است
کمتر ز کس نه ایم از آن دم که گفته ای
در پیش مردمان که خیالی سگ من است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۰ - گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست
گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست
بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست
گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم
چون صدق عالمی ست که مهر آفتاب اوست
راه ادب گزین که سزاوار افسر است
هرسر که از طریق ادب بر جناب اوست
اندیشه از کشاکش روز حساب نیست
آن را که چشم بر کرم بی حساب اوست
در بند زلف یار نه تنها دل من است
هرجا دلی ست شیفتهٔ پیچ و تاب اوست
آهسته رو خیالی و دست از هوس بدار
زین خنگ تیز رو که مه نو رکاب اوست
بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست
گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم
چون صدق عالمی ست که مهر آفتاب اوست
راه ادب گزین که سزاوار افسر است
هرسر که از طریق ادب بر جناب اوست
اندیشه از کشاکش روز حساب نیست
آن را که چشم بر کرم بی حساب اوست
در بند زلف یار نه تنها دل من است
هرجا دلی ست شیفتهٔ پیچ و تاب اوست
آهسته رو خیالی و دست از هوس بدار
زین خنگ تیز رو که مه نو رکاب اوست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۵ - نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت
نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت
سرو از هوای قدّ تو عمر دراز یافت
نی را که رفته بود دل سوخته ز دست
چون از وصال تو خبری یافت باز یافت
خاک ره نیاز شو ای دل که چشم من
هر آب رو که یافت ز اشک نیاز یافت
با سوز دل بساز و دم از نور زن که شمع
این منزلت که یافت ز سوز و گداز یافت
ای نی رهی نما به خیالی ز کوی دوست
کاو در طریقِ عشق تو را چشم باز یافت
سرو از هوای قدّ تو عمر دراز یافت
نی را که رفته بود دل سوخته ز دست
چون از وصال تو خبری یافت باز یافت
خاک ره نیاز شو ای دل که چشم من
هر آب رو که یافت ز اشک نیاز یافت
با سوز دل بساز و دم از نور زن که شمع
این منزلت که یافت ز سوز و گداز یافت
ای نی رهی نما به خیالی ز کوی دوست
کاو در طریقِ عشق تو را چشم باز یافت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۶ - نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست
نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست
آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست
با جم چه کار مست خرابات عشق را
چون آب خضر باده و خورشید جام اوست
از محرمان خلوت خاص است هرکه را
چشم امید بر کرم و لطفِ عام اوست
آزاده یی که بر درِ خلوت سرای یار
در سلک بندگی ست، سعادت غلام اوست
دل ابروی تو را مه نو گفت، عیب نیست
عیبی که هست در سخن ناتمام اوست
گرم از حدیث نظم خیالی ست درس عشق
زیرا که فتح باب معانی کلام اوست
آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست
با جم چه کار مست خرابات عشق را
چون آب خضر باده و خورشید جام اوست
از محرمان خلوت خاص است هرکه را
چشم امید بر کرم و لطفِ عام اوست
آزاده یی که بر درِ خلوت سرای یار
در سلک بندگی ست، سعادت غلام اوست
دل ابروی تو را مه نو گفت، عیب نیست
عیبی که هست در سخن ناتمام اوست
گرم از حدیث نظم خیالی ست درس عشق
زیرا که فتح باب معانی کلام اوست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۸ - هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست
هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست
در پرده محرم سخن اهل راز نیست
پا در گل است همّت کوتاه دست تو
ورنه طریق کعبهٔ وصلش دراز نیست
پای از سرِ نیاز بنه در ره طلب
زاد رهی چو به ز طریق نیاز نیست
انکار بر حقیقت عشقم کسی کند
کاو واقف از حقیقت عشق مجاز نیست
بشنو نصیحتی و حذر کن ز آه من
مشنو که آه سوختگان جانگداز نیست
با جور دور ساز خیالی و صبر کن
کار تو گر نساخت چه شد کار ساز نیست
در پرده محرم سخن اهل راز نیست
پا در گل است همّت کوتاه دست تو
ورنه طریق کعبهٔ وصلش دراز نیست
پای از سرِ نیاز بنه در ره طلب
زاد رهی چو به ز طریق نیاز نیست
انکار بر حقیقت عشقم کسی کند
کاو واقف از حقیقت عشق مجاز نیست
بشنو نصیحتی و حذر کن ز آه من
مشنو که آه سوختگان جانگداز نیست
با جور دور ساز خیالی و صبر کن
کار تو گر نساخت چه شد کار ساز نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹۴ - آزاد بنده یی که قبول دلی شود
آزاد بنده یی که قبول دلی شود
خرّم دلی که خاک ره مقبلی شود
ناچار هرکه در خط فرمان کاملی ست
روزی به یمن همّت او کاملی شود
از جان سرشته اند تو را ورنه مشکل ا ست
کاین شکل دلفریب ز آب و گلی شود
کس نیست جز نسیم که بگشاید ای دریغ
دل را به فکر زلف تو گر مشکلی شود
کشتی عمر غرقهٔ بحر غم است و نیست
زاین ورطه اش امید که بر ساحلی شود
سوزد درون چو مجمر و ترسم که عاقبت
راز دلم فسانهٔ هر محفلی شود
باشد خیالیا که متاع حدیث تو
روزی قبول خاطر صاحبدلی شود
خرّم دلی که خاک ره مقبلی شود
ناچار هرکه در خط فرمان کاملی ست
روزی به یمن همّت او کاملی شود
از جان سرشته اند تو را ورنه مشکل ا ست
کاین شکل دلفریب ز آب و گلی شود
کس نیست جز نسیم که بگشاید ای دریغ
دل را به فکر زلف تو گر مشکلی شود
کشتی عمر غرقهٔ بحر غم است و نیست
زاین ورطه اش امید که بر ساحلی شود
سوزد درون چو مجمر و ترسم که عاقبت
راز دلم فسانهٔ هر محفلی شود
باشد خیالیا که متاع حدیث تو
روزی قبول خاطر صاحبدلی شود
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹۷ - آن دم ایاز خاص به مقصود می رسد
آن دم ایاز خاص به مقصود می رسد
کز بندگی به خدمت محمود می رسد
ناموس چون محاب ده کوی وحدت است
زاین عقبه هرکه می گذرد زود می رسد
دریاب خویش را اگرت عزم کوی اوست
کآنجا کسی که بگذرد از سود می رسد
هر سالکی که پا ز سر صدق می نهد
اوّل قدم به منزل مقصود می رسد
تو پیش آه گرم رو ای پیک تیزرو
کو نیز در قفای تو چون دود می رسد
گر شام غم رسید خیالی صبور باش
کز غیب آنچه روزی ما بود می رسد
کز بندگی به خدمت محمود می رسد
ناموس چون محاب ده کوی وحدت است
زاین عقبه هرکه می گذرد زود می رسد
دریاب خویش را اگرت عزم کوی اوست
کآنجا کسی که بگذرد از سود می رسد
هر سالکی که پا ز سر صدق می نهد
اوّل قدم به منزل مقصود می رسد
تو پیش آه گرم رو ای پیک تیزرو
کو نیز در قفای تو چون دود می رسد
گر شام غم رسید خیالی صبور باش
کز غیب آنچه روزی ما بود می رسد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - باد از هوای کوی تو پیغام می دهد
باد از هوای کوی تو پیغام می دهد
جان را به بوی وصل تو آرام می دهد
یارب چه دولت است که هر شب سگت مرا
بعد از دعای جان تو دشنام می دهد
خوش بوست عود لیک به دور خطت خطاست
هرکس که دل به نکهت آن خام می دهد
آن نیست جم که دور به زیر نگین اوست
جم ساقیی ست کاو به کسی جام می دهد
گر تحفهٔ غمت به خیالی رسد ز شوق
اوّل به مژده حاصل ایّام می دهد
جان را به بوی وصل تو آرام می دهد
یارب چه دولت است که هر شب سگت مرا
بعد از دعای جان تو دشنام می دهد
خوش بوست عود لیک به دور خطت خطاست
هرکس که دل به نکهت آن خام می دهد
آن نیست جم که دور به زیر نگین اوست
جم ساقیی ست کاو به کسی جام می دهد
گر تحفهٔ غمت به خیالی رسد ز شوق
اوّل به مژده حاصل ایّام می دهد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد
تابِ خطت قرار ز بخت سیاه برد
مهر رخ تو گوی لطافت زماه برد
دل هرکجا که رفت به دعویِّ عشق تو
با خویشتن نفیر و فغان را گواه برد
از ما قرار و صبر و دل و دین مدار چشم
کاین جمله چشم شوخ تو در یک نگاه برد
این آب روی بس که سرشک ندامتم
خواهد ز لوح چهره غبار گناه برد
از گمرهی تمام خیالی گذشته بود
بازش خیال نرگس مستت ز راه برد
مهر رخ تو گوی لطافت زماه برد
دل هرکجا که رفت به دعویِّ عشق تو
با خویشتن نفیر و فغان را گواه برد
از ما قرار و صبر و دل و دین مدار چشم
کاین جمله چشم شوخ تو در یک نگاه برد
این آب روی بس که سرشک ندامتم
خواهد ز لوح چهره غبار گناه برد
از گمرهی تمام خیالی گذشته بود
بازش خیال نرگس مستت ز راه برد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد
تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد
مشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد
دل را غمت به علّت قلبی نمی خرید
لیکن چو دید داغ تو بروی پسند کرد
گنجِ غم تو خانهٔ عیشم خراب ساخت
سروِ قدِ تو پایهٔ بختم بلند کرد
هر زردئی یی که ز وجه نیاز بود
قسّام عشق بهر من مستمند کرد
تا در طریق نظم خیالی کمال یافت
نامش زمانه بلبل باغ خجند کرد
مشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد
دل را غمت به علّت قلبی نمی خرید
لیکن چو دید داغ تو بروی پسند کرد
گنجِ غم تو خانهٔ عیشم خراب ساخت
سروِ قدِ تو پایهٔ بختم بلند کرد
هر زردئی یی که ز وجه نیاز بود
قسّام عشق بهر من مستمند کرد
تا در طریق نظم خیالی کمال یافت
نامش زمانه بلبل باغ خجند کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - تا گرد عارض تو خط سبز بردمید
تا گرد عارض تو خط سبز بردمید
بر گل بنفشه صدف زد و ریحان تر دمید
آشفته ایم تا پیِ تسخیر عاشقان
افسون بخواند خطّ تو و بر شکر دمید
نخلی ست محنت تو که از جویبار دل
هرچند کندمش منِ بیدل دگر دمید
ای بوی زلف یار گذر بر ره چمن
کز انتظار سبزه بر آن رهگذر دمید
از مزرع ضمیر خیالی گیاه مهر
هرچند بیش دید تو را بیشتر دمید
بر گل بنفشه صدف زد و ریحان تر دمید
آشفته ایم تا پیِ تسخیر عاشقان
افسون بخواند خطّ تو و بر شکر دمید
نخلی ست محنت تو که از جویبار دل
هرچند کندمش منِ بیدل دگر دمید
ای بوی زلف یار گذر بر ره چمن
کز انتظار سبزه بر آن رهگذر دمید
از مزرع ضمیر خیالی گیاه مهر
هرچند بیش دید تو را بیشتر دمید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - تا گلشن از طراوت روی تو یاد داد
تا گلشن از طراوت روی تو یاد داد
سرو از هوای قامت تو سر به باد داد
دلتنگ بود غنچه به صد رو چو من ولی
پایش صبا گرفت و خدایش گشاد داد
با گل نداد حسن رخت نقشبند صنع
پیرایه یی ست حسن که با هر که داد داد
اسباب نامرادیِ جاوید بود و غم
عشق تو تحفه یی که بدین نامراد داد
با اهل درد عشق تو تقسیم شوق کرد
چیزی زِ یادِ تو به خیالی زیاد داد
سرو از هوای قامت تو سر به باد داد
دلتنگ بود غنچه به صد رو چو من ولی
پایش صبا گرفت و خدایش گشاد داد
با گل نداد حسن رخت نقشبند صنع
پیرایه یی ست حسن که با هر که داد داد
اسباب نامرادیِ جاوید بود و غم
عشق تو تحفه یی که بدین نامراد داد
با اهل درد عشق تو تقسیم شوق کرد
چیزی زِ یادِ تو به خیالی زیاد داد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - روی تو طعنه بر گُل سیراب می زند
روی تو طعنه بر گُل سیراب می زند
لعل تو خنده بر شکر ناب می زند
سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن
کز رشک سبزهٔ خطِ تو تاب می زند
خوش وقت نرگس تو که در عین سرخوشی
پیوسته در میانهٔ گل خواب می زند
در آرزوی خیل خیال تو هر شبی
باران اشک خانهٔ چشم آب می زند
روی از درش متاب خیالی به هیچ باب
چون مرد عشق لاف از این باب می زند
لعل تو خنده بر شکر ناب می زند
سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن
کز رشک سبزهٔ خطِ تو تاب می زند
خوش وقت نرگس تو که در عین سرخوشی
پیوسته در میانهٔ گل خواب می زند
در آرزوی خیل خیال تو هر شبی
باران اشک خانهٔ چشم آب می زند
روی از درش متاب خیالی به هیچ باب
چون مرد عشق لاف از این باب می زند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - ما را ز سر خیال تو بیرون نمی شود
ما را ز سر خیال تو بیرون نمی شود
عهدی که هست با تو دگرگون نمی شود
سر می نهم به پای خیالت ولی چه سود
بی روی بخت کار به سر چون نمی شود
عاقل نباشد آنکه به لیلی وشی چو تو
سودای وصل دارد و مجنون نمی شود
وه کز تو سوختیم چو عود و هنوز کار
در چنگ روزگار به قانون نمی شود
در دیده و دلی و دمی نیست زین حسد
کاندر میان دیده و دل خون نمی شود
شب نیست کز غم مه رویت هزار بار
آهِ من شکسته به گردون نمی شود
هر نکته یی که طبع خیالی خیال بست
بی اقتضای قد تو موزون نمی شود
عهدی که هست با تو دگرگون نمی شود
سر می نهم به پای خیالت ولی چه سود
بی روی بخت کار به سر چون نمی شود
عاقل نباشد آنکه به لیلی وشی چو تو
سودای وصل دارد و مجنون نمی شود
وه کز تو سوختیم چو عود و هنوز کار
در چنگ روزگار به قانون نمی شود
در دیده و دلی و دمی نیست زین حسد
کاندر میان دیده و دل خون نمی شود
شب نیست کز غم مه رویت هزار بار
آهِ من شکسته به گردون نمی شود
هر نکته یی که طبع خیالی خیال بست
بی اقتضای قد تو موزون نمی شود