تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - شب گذشته چو مه زد علم بر این خرگاه
شب گذشته چو مه زد علم بر این خرگاه
درآمد از درم آن ماه خرگهی ناگاه
یکی ببرگ سمن بسته سمبل بویا
یکی بمشک ختن بر نهفته پیکر ماه
یکی بسرو بپوشیده پرنیان حله
یکی زمشک بمه بسته طیلسان سیاه
زتیر بسته یکی جعبه بر چشم سیه
زنیزه داده بسی زخمها بترک نگاه
هزار سلسله دل پای بند زلفینش
هزار قافله جان خاک گشته بر سر راه
یکی دهان که نگنجد بتنگی اندر وهم
یکی دهان که نیاید بوصف در افواه
کمند زلف رسا دام راه عقل و خرد
نگاه چشم سیه فتنه دل آگاه
دو چشم جادوی عابد فریب و گیسویش
بسحر جادوی بابل فکنده اندر چاه
زنخ کدام یکی چاه سرنگون از سیم
چه چاه یوسف مصری برو ببرده پناه
کشیده ساغری و گشته مست و جام بدست
شکسته بر سر سرو سهی زنار کلاه
من و ندیم شبانه بپایش افتادیم
چو زلف بر قدم او زعجز سوده جباه
بگفت وقت تواضع نماند جای نشست
زجای خیز و بخوان چامه بمدحت شاه
شهی که جام بکف ایستاده بر سر حوض
بقول یشرب عینا بها عبادالله
بده به تشنه لب آشفته جامی ایساقی
که از دو کون بکوی تو جسته است پناه
امام مشرق و مغرب امیر کل امیر
شفیع عرصه محشر علی ولی الله
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - دلم بهرزه بسودای خام افتاده
دلم بهرزه بسودای خام افتاده
زحرص دانه کبوتر بدام افتاده
چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم
مرا که طشت حریفان زبام افتاده
تو را که کام زحلوای وصل شیرینست
چه غم که دلشده ای تلخ کام افتاده
رمیده گشت زمن دل چو آهوی وحشی
غزال وحشی من با که رام افتاده
کناره میکنم از کوی میکشان گوئی
مرا بسر هوس ننگ و نام افتاده
گرفته محتسب و شیخ گرد عاشق مست
فغان که صحبت خاصان بعام افتاده
اگر چه آه پیام دلم دهد جان گفت
زچیست کار تو را با پیام افتاده
مریز خون دلم زابروان کج ای ترک
که ذوالفقار پی انتقام افتاده
به پیش سنگ دلت ای صنم دلم به نیاز
چو بت پرست به پیش رخام افتاده
بیار ساقی مستان شراب زنگ زدا
مرا که آینه اندر ظلام افتاده
عبث بزلف تو منزل نکرد آشفته
نصیب خیل غریبان بشام افتاده
حذر نمیکنی ای ترک دلشکن هشدار
که داوریت به پیش امام افتاده
ولی و حجت حق صاحب زمان مهدی
که دهر را بکف او زمام افتاده
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۶ - چه اعتبار بسرو است چون تو در چمنی
چه اعتبار بسرو است چون تو در چمنی
چه احتیاج بشمع است چون در انجمنی
تو را که مشگ زمو نافه نافه میریزد
خطاست آنکه بگویند آهوی ختنی
بسحر چشم فسونگر عدوی زهادی
بچین زلف چلیپا بلای برهمنی
بغیر گل نسزد جامعه دگر به تنت
که سرو سیم تن و ارغوان گل بدنی
تبسم لب تو غنچه را خموشی داد
که دید نیست به پیش لب تواش دهنی
تو ای نسیم صبا گر زمصر میآئی
مرا بیار زیوسف شمیم پیرهنی
بیاد طلعت لیلا و داغ مجنون است
اگر که لاله زند سر بدامن دمنی
شهیر در همه شهری بدلبری ایشوخ
ولی چه سود که بد عهد ترک دلشکنی
سزد که بخت نوی بخشدت بکسوت عمر
حسام سلطنه را چونکه بنده کهنی
شهی که ملک سلیمان بزیر خاتم اوست
ولی بخاتم او ره نبرده اهرمنی
بزلف و چشم نه او فتنه میکند تنها
که تو بشعرتر آشفته فتنه زمنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۷ - تو را که از همه خوبان شهر ممتازی
تو را که از همه خوبان شهر ممتازی
روا بود که مرا از نظر نیندازی
تو را که رخ زخط زلف کافرستان شد
سزد شعائر اسلام اگر براندازی
کجا بمنظر دل جای گیردت دلدار
زغیر خلوت سینه اگر نپردازی
مرا شراره عشق تو کافیست بجان
چرا ببوته هجرم دوباره بگدازی
بجر نیاز نیاید زکشتگان غمت
بکش هر آنچه تو خواهی بناز و طنازی
بسی زفر همایون عشق نیست عجب
مگس کند به هما گر بلندپروازی
چو زلفکان تو دیدم قرین بخط گفتم
که با زمردت افعی چرا کند بازی
بترکتازی چشمان کافرت نازم
که صد قبیله بکشتی زترک و از تازی
نماند فتنه در ایام شاه در ایران
مگر تو فتنه آخر زمان بشیرازی
نشد زریختن خون دو ابروی تو سیر
چو ذوالفقار کج شاه حیدر غازی
علی ولی خدا شهر بند علم نبی
که هر نبی زدم او گرفته اعجازی
کلاه گوشه بساید بچرخ آشفته
گرش بخیل سگان درت تو بنوازی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۲ - دلا زعشق مجاز از چه مهر برکندی
دلا زعشق مجاز از چه مهر برکندی
حقیقتی بکف آور که باز پیوندی
بیا که تخم امیدم هنوز در دل هست
اگر تو بیخ محبت زریشه برکندی
سخن ببزم رقیبان نموده ای آغاز
نمک بزخم درونها چرا پراکندی
زهر طرف که برندت برآری از نو سر
تو ای نهال محبت عجب برومندی
در سرای مغان باز باد بر رویم
که نیست غم گرم ای آسمان تو در بندی
نه ماه راست دهان و نه سرو را رفتار
که گفته است که با سرو و ماه مانندی
چه شد که نیستی ای دل بمنزل جانان
اگر حجاب تعلق زجان برافکندی
نه قند مصر پرستد مگس نه شکر هند
اگر بآن لب شیرین کنی شکرخندی
بخون طپید دل مستمند از تیرت
عجب که آرزوئی یافت آرزومندی
بکش چنانکه تو دانی که شاد و خورسندم
بخون ناحق آشفته گر تو خورسندی
خدای گفته اگر والضحی و گر و اللیل
بروی و موی نکوی تو خورده سوگندی
چنین جنون که مرا هست بگسلم زنجیر
مگر مرا بخم زلف یار بربندی
کدام یار علی ولی حقیقت عشق
که خور بسوخته در مجمرش چو اسپندی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهی
تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهی
تمام خون شد و آمد دگر چه میخواهی
زهجر دیده یعقوب بستی ای یوسف
دگر زجان پدر ای پسر چه میخواهی
زمصر قند چه خواهی و شکر از اهواز
سخن بگوی و قند و شکر چه میخواهی
مرا زتیر نظر مردمک بخون غلطید
از این زیاده زاهل نظر چه میخواهی
درخت مهر و وفا داد بار جور و جفا
از این نهال بجز این ثمر چه میخواهی
زدشت عشق سبکبار در گذر ای عقل
بروز بادیه پرخطر چه میخواهی
بسوی شهر بقا رخت بر زملک فنا
از این سراچه پرشور و شر چه میخواهی
ازاین سراب شتابان برو بچشمه خضر
چو بحر هست بگو کز شمر چه میخواهی
چو کار حشر بود با علی بروز حساب
بیا بگو که زجای دگر چه میخواهی
گرفته ای شکن زلف یار آشفته
بگو زحال خود آشفته تر چه میخواهی
بچشم خویش در آئینه بین رخ دلدار
ببند دم زحدیث و خبر چه میخواهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۸ - تو را که گفت کز احباب روی برتابی
تو را که گفت کز احباب روی برتابی
بعمد بی گناهانرا بقتل بشتابی
بکوی دوست اگر تیغ بارد از اطراف
نه مردیست که روی از مصاف برتابی
میان قافله من چون جرس بناله و تو
میان محمل زرین بناز در خوابی
مجاهدان بغزا خون خصم مینوشند
تو را چه رفت که تشنه بخون احبابی
ببست گر در دیر و حرم برهمن و شیخ
چه احتیاج که تو قبله گاه اصحابی
چو دید آتش دل گفت مردم چشمم
بیا بیا که بر آتش فشانمت آبی
اگر زشمع شکایت کنی تو پروانه
برو برو که بدعوی عشق کذابی
حکیم گفت که الاقصر احسن آشفته
ولی زقصه زلفش سزاست اطنابی
به بیهده در جنت طلب مکن اعظ
اگر زکوی مغانت گشاده شد بابی
به هر کجا که شوم خاک میروم به نجف
که هست حب علی زر تو خود چو سیمابی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۹ - چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی
بقید الفت بیگانگان اسیر شدی
گنه زدوست گرفتن اگرچه عین خطاست
تو در کبیره از این غفلت کبیر شدی
اگر بخون دو عالم تو پنجه آلائی
سزد که تو سبب خیر بس کثیر شدی
تو قدر خود بشناس ای کمند زلف نگار
که بهر غالیه سائی می عبیر شدی
حساب خیل اسیران او نخواهی کرد
تو ای عطارد اگر بر فلک دبیر شدی
بکشتگان دیگر فخر کن تو کشته عشق
چه غم زکشته شدن چون شکار شیر شدی
چو صاحب حرمت کشت جای شکوه نماند
تو ای کبوتر دل کز هدف بتیر شدی
بطفی ار بدبستان عشق شاگردی
باوستادی مردم حکیم پیر شدی
گر مسیر قمر عقرب است آن خم زلف
بگو تو عقرب از چه قمر مسیر شدی
اگر نه بادیه کعبه است مشیت تو
چه واقع است که ای خار تو حریر شدی
دمد زگفته آشفته ضمیران ای زلف
مجاورش چو تو در پرده ضمیر شدی
غنای هر دو جهانت دهند دل خوشوار
اگر بدرگه شاه نجف فقیر شدی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۴ - تو این نمک که بلعل شکرفشان داری
تو این نمک که بلعل شکرفشان داری
بخنده چاشنی خوان یکجهان داری
ززهر خورده هجران مکن علاج دریغ
چرا که تو لبن و شهد در میان داری
تو را که سخت تر از سنگ خاره باشد دل
چه فایده که تنی رشک پرنیان داری
سزد که اهل حقیقت بدیع خوانندت
از این معانی رنگین که در بیان داری
تو را زسرو بود امتیاز در رفتار
بماه فرق زمین تا بآسمان داری
لب تو نقطه موهوم یک از سخنی
هنوز اهل یقین را تو در گمان داری
نمانده مرغ دلی تا شکار غمزه کنی
برای که بکمان تیر امتحان داری
زچین زلف برخ تا فکنده ای پرده
زمشک تازه بخورشید سایبان داری
تو فتنه ای و به تو فتنه زمان مفتون
از آن تو جلوه ای در آخرالزمان داری
رهت بمحمل لیلی چو نیست ای مجنون
همین بس است که راهی بساربان داری
بسرو ناز چمان شایدت اگر بالی
چمیدنی که تو ای شاخ ارغوان داری
چه غم زفتنه آخر زمانت آشفته
که تو پناه بخاک در مغان داری
ستوده درگه شاه نجف ولی ازل
کز آن مکان شرف ایدل بلا مکان داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۶ - ببانگ بربط و چنگ وچغانه و دف و نی
ببانگ بربط و چنگ وچغانه و دف و نی
اگر شراب ننوشی کجا خوری می و کی
نوای عشق زهر بند بند من برخاست
چه حرف بود که نائی دمید دم درنی
هزار جان بدعا خواهم از خدا هر شب
که تا نثار بپایت کنیم پی در پی
هزار معدن یاقوت پرورد بصدف
گر از گلوی صراحی چکد بعمان می
اگر بساط نشاطت زعشق در دل هست
چه غم اگر بجهان شد بساط عمرت طی
سحر بمیکده پیر مغان صلا در داد
که هر که باده نخورد بمرد وای بوی
مخوان تو قصه زجمشید و کی شراب بیار
چو هست جام جمت گو مباش ملکت کی
شرابخانه مهر علی ولی ازل
که هردو کون بود بی وجود اولاشی
بریز باده تو ساقی بجام آشفته
که هر که خورد زآب خضر بماند حی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۸ - تو را که گفت مرا از نظر بیندازی
تو را که گفت مرا از نظر بیندازی
روی بشهر غریبان وغیر بنوازی
اگر بمهر حبیبت بغیر در جنگی
ضرورتست که با یکجهان در اندازی
زبیم غمزه چشمت دلم زجا نرود
زکافران نگریزد مجاهد غازی
بکوی ما بزند شانه آنقدر بر زلف
چرا بخون دل خلق میکند بازی
تو را که آدمئی فرق نیست با حیوان
زخیل جانوران تو بعشق ممتازی
نیاز خسته دلان جوی و لقمه را بگذار
در این دو روز که در نعمتی و در نازی
زدل شکایت بیجا مکن مدام ای اشک
از آن زخانه برونت کند که غمازی
زچنگ و بط و عود و ترانه مطرب
مرا نبود چو بانگ جرس دیگر سازی
چو روزگار بود در کمین تو آن به
که خویش را بحریم علی در اندازی
امیر مشرق و مغرب خدیو کون و مکان
پناه پارسیان در قلمرو تازی
رود بجلد سگان تو هر شب آشفته
سگی ز خود بشمر این کمینه شیرازی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۵ - شبی بخواب بدیدم که رو بمن داری
شبی بخواب بدیدم که رو بمن داری
چه خوش بود که مجسم شود به بیداری
وصف آن لب شیرین شکر ببار آورد
و گرنه کی نی خامه کند شکرباری
خراب کرد بیک غمزه ملک دل چشمت
کشید زلف تو پرچم برای دلداری
زیاد خویش مبر هستیم تو ای ساقی
دمی مباد که ما را بخود تو بگذاری
مرا بیاد تو عمر عزیز میگذر
تو ای عزیز زیعقوب کی بیاد آری
بپای دل بگشایم گره تو ای خم زلف
که به بود زرهائی چنین گرفتاری
بود بدفع هوس پیشه گان حلوا خور
شکر لبی که کند پیشه تلخ گفتاری
چو خانگی بودم یوسفی بمصر درون
چرا روم زپی یوسفان بازاری
بغیر گوهر مدح علی بمخزن نیست
ولی کساد متاعی زبی خریداری
جواب مهر بتان چیستت بعرصه حشر
مگر ولای علی آیدت پی یاری
شها توئی که بدشمن کنی سخاو و کرم
چه میشود که دل دوستان بدست آری
ببوی زلف تو دل دارم را بود طالب
زشوق چشم تو من شایقم به بیماری
بکفر واعظ شهرت ستود آشفته
نه ناسزاست که این جمله را سزاواری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۷ - بجلوه های نهان شاهدان روحانی
بجلوه های نهان شاهدان روحانی
کجا نهند بجا چار طبع انسانی
اگر که حور زجنت تو خود بهشتستی
حیات خضر زحیوان تو آب حیوانی
جهان و هر چه در او هست مختصر از تست
کجاست آنکه بگویم تو ای صنم زآنی
اگر که روح دمد دم تو مایه روحی
بقای جسم زجان و تو حاصل جانی
بدرد عشق مریضی اگر فلاطونی
اگر مسیح زمانی بدرد درمانی
بجز زتیغ جدائی گرم زنی صد تیغ
گمان مدار که ما را زخود برنجانی
بغیر شکر نیاید زعاشق صادق
بکن جفا و اذیت هر آنچه بتوانی
منم مگس تو شکر کی زکوی تو بروم
گر از غرور بمن دامنی برافشانی
اگر ذبیح فدائی گرفت در کعبه
بکعبه در تو شد خلیل قربانی
از آن زمان که سر زلف تو پریشانست
عیان زگفته آشفته شد پریشانی
بیا بسوز روان مرا که بس خوشبوست
که بود زعود نیاید گرش نسوزانی
از این عمل که مرا هست جز ندامت نیست
مگر که دست بگیرد علی عمرانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۱ - شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی
درآمد از درم آنه بفر و فیروزی
سلام کرد و جوابش بگفتم و بنشست
بگفت شکر کن اینک که وصل شد روزی
بشرط آنکه ببندی در سرا برغیر
بشرط آنکه دگر شمع بر نیفروزی
بشرط آنکه زهر نغمه گوش بربندی
بشرط آنکه زهر روی دیده بردوزی
بشرط آنکه ننوشی شراب جز زلبم
بشرط آنکه بجز من ادب نیاموزی
بشرط آنکه نگوئی حدیث غیر از عشق
بشرط آنکه زمی خرمن ریا سوزی
بشرط آنکه نخوانی بجز مدیح علی
بشرط آنکه بجز حب حق نیندوزی
شنیدم و بنهادم بحکم رایش سر
همانکه خواست دل آشفته شد مرا روزی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۷ - چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی
باحتجاب مه و مهر از چه میکوشی
اسیر طره مشکین چون کمند توام
که روز و شب بمه و مهر گفته سر گوشی
شراب عشق تو در جان پارسایان ریخت
همی کنند چو مستان به بزم سر گوشی
شبی نشد که هم آغوش دوستان باشی
بغیر شب همه شب باشدت هم آغوشی
نگیر خورده زمن گر زوصل حرفی رفت
شکست پنجه شوق تو مهر خاموشی
مرا بتلخی و تندی زکوی خویش مران
هزار نیش اگر بیش میزنی نوشی
بغیر کی بتوان گفت ماجرای حبیب
ضرورتست از این ماجرا فراموشی
گل حقیقت عشق آن زمان ببار آید
که عندلیب مجاز آیدش بچاوشی
زباغ روی تو گلهای آتشین بشکفت
مقام ماست در آتش چرا تو در جوشی
خبر چو نیست زعشق منت عجب نبود
حدیث مدعیان از غرض چه مینیوشی
عزیز عشق نکو یوسفی است آشفته
ببر بمصر ولای علی که بفروشی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۴ - اگر زروی نگارین تو پرده برداری
اگر زروی نگارین تو پرده برداری
در این دیار دل و دین بجای نگذاری
دلی نشد که ندیده زچشمت آزاری
بلی زترک نیاید بجز ستمکاری
ستان بکف زچه صف برزده است مژگانت
اگر نه چشم تو راهست قصد خونخواری
کس از خدنگ قضا جان نمیبرد گوئی
زابروان تو آموخته کمانداری
تو را که معجز عیسی نهان بود در لب
زچشم خود نکنی از چه رفع بیماری
بسر اگر نهدم تاج غیر خودش نبود
بآن خوشم که تو تیغم بفرق بگذاری
بکیش ما نبود سرفراز آشفته
مگر سری که بمیدان عشق بسپاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۸ - چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینی
چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینی
ببزم غیر شب ار ماه خویشتن بینی
چو مجمرش شده چهره زآتش می غیر
سزد بر آتش اگر همچو عود بنشینی
جلال قیصر و دارا دو جو نمی ارزد
درآ ببزم محبت بعجز و مسکینی
تو را که سیب زنخدان یار دردستست
خطا بود که بدو سیب خلد بگزینی
صبا صفت به بناگوش زلفش ار گذری
بزیر توده عنبر هزار گل چینی
هزار بار اگر نیش میزند زنبور
نمیرود زعسل لطف طبع و شیرینی
بوصف زلف وی آشفته عمر آخر شد
تو باز بر سر افسانه نخستینی
مرا بکفر و به اسلام هیچ کاری نیست
که نیستم بجز از مهر مرتضی دینی
زمام بختی گردون بدست رایض اوست
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
کجا مجاهده عشق را بتابد عقل
چگونه صعوه درآید برزم شاهینی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۹ - تو را که زیر لبان روح یکجهان داری
تو را که زیر لبان روح یکجهان داری
دو چشم خود زچه بیمار و ناتوان داری
چه بلبلی که تو صد باغ وقف نغمه تست
چه نوگلی تو که یکشهر باغبان داری
زجور غیر شکایت مکن که یارت هست
بجور خار بساز ایکه بوستان داری
حکیم گو نزند دم دگر زجوهر فرد
تو را سزاست که معنیش در میان داری
تو با خیال میانش دلا خوشی همه شب
بهیچ شب همه شب دست در میان داری
یکی بکشت یکی زنده گشت و دعوی کرد
بکن تو دعوی معجز که این و آن داری
چه مرغی و زکدام آشیانه ای ای عشق ‏
که هر کجا که دلی هست آشیان داری
زبان تو عجب آتش فشاند شد آشفته
چه آتشیست که اندر میان جان داری
زآستان علی سر مپیچ ای درویش
روی بخانه اگر ره بر آستان داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۵ - نه آدمی نه فرشته نه حوری و نه پری
نه آدمی نه فرشته نه حوری و نه پری
چه مظهری تو که هر جا دلی بود ببری
بیا وآینه رو بین چو چشم بازت هست
که آینه ندهد حاصلت بی بصری
تو را از خانه خدا نیست چون خبر ای شیخ
اگرچه در حرمی ره بمقصدی نبری
بخد و قد تو سر خط بندگی دادند
زرنگ و بو گل و سرو چمان بجلوه گری
بگفته تو خورم خون و باده بگذارم
که عاشقت نکند گوش گفته دگری
زخویش بیخبرم کن بجامی ای ساقی
که شیخ بیخبر آمد زذوق بیخبری
اگر جهان همه اولاد پیر کنعانند
چو نیست یوسف نالد زدرد بی پسری
چو میخ پای بجا باش هر دری چه زنی
بود که وارهی ایدل زننگ در بدری
خط تو فتنه و زلف تو فتنه چشم بلا
چه فتنه ها که عیان شد بدوره قمری
چه مو بمو صفت ار جادوان زلفت گفت
سزد که دم زند آشفته ات بسحرگری
گرفته خط زرخ تو خط ولیعهدی
مگر که دولت حسنت بتا بود سپری
گره گشائی هر بستگی بدست خداست
که این مقام نیاید زقوه بشری
بزن بدامن حیدر تو دست دل درویش
زهر چه غیر خداوند هست باش بری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۴ - دلا تو پند زاحباب خویش نشنفتی
دلا تو پند زاحباب خویش نشنفتی
پی رضای بتان ترک خویشتن گفتنی
از این میانه ترا گوهر مراد که داد
هزار گوهر غلطان گر از مژه سفتی
تو را زپرده دل میدهد خبر دیده
گرفتم آنکه زاغیار راز بنهفتی
بخنده دگرت میدهد چو گل بر باد
گر از نسیم سحر همچو غنچه بشکفتی
بخون غیر کنی پنجه رنگ من بسمل
چرا نصیحت اغیار باز پذرفتی
چو حال من زچه رو درهمی تو ای خم زلف
چو بخت من زچه ای چشم فتنه را خفتی
مگو چرا بغمش خفتی ای دل خونین
زابرویش چو شدی طاق باغمش جفتی
حدیث زلف تو با باد گفته است مگر
که تو زگفته آشفته ات بر آشفتی
بخانه دلت آشفته جای جانان شد
مگر تو گرد خودی از میان جان رفتی
زبان ناطقه در وصف مرتضی لالست
مگر مدیح علی را زحق تو نشنفتی