تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۵ - وعده دیدار
ازجمال لایزالی برنداری گرنقاب
عاشقان لاابالی رابماند دل کباب
صدرجنت گربود بی دوست گو قعرجهیم
هرکه شدکوته نظرگوسوی این ها می شتاب
عاشقان نه حورخواهند نه بهشت ازبهرآن
فارغند ازکدخدایی خانمان کرده خراب
قاصرات الطرف عین باشند حوران بهشت
خیمه های عاشقان بینی طناب اندر طناب
پرده محشر بدرند عاشقان چون از لحد
سربرون آرند دل پرآتش وچشم پرآب
بادل مجروح می گریندو می گویند کو
آن که کرده وعده دیدار خود روز حساب
بی تماشای جمالت محیی گوید روز حشر
درصف بیگانگان یالیتنی کنت تراب
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶ - آه مردم
آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت
سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت
درجگرهای کباب این آه من زد آتشی
آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت
بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای
آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت
پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیز
آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت
نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم
آه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت
محیی نادان است کان یاران به غفلت می روند
خرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰ - همره بادصبا
هرچه ازسنگین دلان بر جان ما آیدخوش است
گروفا آیدخوش وگرهم جفا آیدخوش است
بشنوم تا چند بوی گل زباد صبحدم
بوی او گر همره باد صبا آیدخوش است
راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق تو
گرهمه برجان من دردوبلا آید خوش است
روز ابر اینچنین داری چو سر در کاسه ای
گربه جای قطره ها سنگ ازهوا آیدخوش است
عشق زیبا مینماید محیی هرکس را که هست
بوی گل گر همره باد صبا آید خوش است
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱ - پای دل
پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل است
همّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است
من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست
کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است
فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواب
بارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است
ای دل آواره آخرچند میگوئی مگو
اندران کوئی که پای صدهزاران در گل است
همدمم آه است، محرم غم در ایام شباب
وقت عیش و نوجوانی وچه ناخوش حاصل است
خودبخود گویم سخنها بگریم زار زار
محرم راز غریبان لابد اشک سائل است
محیی با این زندگانی گر گمان داری که تو
راه حق رفتی یقین میدان نه ، فکر باطل است
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲ - شب وصل حبیب
آن که آتش افکند درخلق جانان من است
وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است
تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است
کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است
عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زمان
نقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است
گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خراب
گو مکش زحمت که کار چشم گریان من است
آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیب
وآنچه را پایان نباشد روز هجران من است
مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمش
هرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۴ - الله گو
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست
زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست
روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما
هیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست
در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کن
بنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست
گو » الله « گر شراب و بنگ خوردی توبه کن
یاد ماکن چون دهانت پر شراب و بنگ نیست
ما بدی ها را به نیکوئی بدل خواهیم ساخت
کار ما با بندگان بد به جز این رنگ نیست
در دلِ سنگینِ بدکاران امید فضل ماست
جای جوهرهای سنگین جز میان سنگ نیست
عاصیان دارند نظر بر ما وما بر عاصیان
ما چو کردیم آشتی؛کس ر مجال جنگ نیست
پشّه لنگی که بار او گران افتاده است
میرود افتان و خیزان گرچه پیشاهنگ نیست
نیک مردان جهان گر چنگ در طاعت زنند
محیی مفلس ترا جز فضل حق در چنگ نیست
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶ - آه از آن ساعت
یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یاد
رحمت خود کن قرین ما الی یوم التّناد
نامه ی نیکان شده برطاعت آیا چون کنم
نامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد
این چنین کالای پرعیبی که گردد روز ماست
گرنبودش روز بازارش به نامت جز کساد
عید شد عیدی به رحمت ده خداوندا به ما
ورتو ندهی ازکه جویند بندگان نامراد
ردمکن یا رب تو ما را چون به بازار الست
عیبهای ما همه دیدی وکردی نامراد
شب رسن در گردن اندازم بگریم زار زار
از غم عمر عزیز خود که بر دادم به باد
این زمان از بس که بی او زندگانی می کنم
وقت مردن جان نمی دانیم چون خواهیم داد
آه از آن ساعت که عزرائیل قصد جان کند
جان شیرین را بباید داد ولب نتوان گشاد
تا دم آخر چه خواهد کرد با ما آه ،آه
ای خوشا وقت کسی کز مادرش هرگز نزاد
نامه می خوانند و می گویند کرام الکاتبین
درجمیع عمر این بنده نیاورد خوف یاد
پیش تابوتم منادی کن بگو این بنده ای است
کو گنه بسیار کرده برخدا کرد اعتماد
یا رب آن کس را بیامرزی که بعد از مرگ ما
روح ما را او به تکبیری کند گهگاه یاد
گر به خاکم بگذری یا بگذرم بر خاطرت
این دعا می کن که یا رب گور او پر نور باد
رحم خواهد کرد بر من خواهد آمرزیدنم
روی زرد خود چو بر خاک لحد خواهم نهاد
محیی گر چه بس بدی کرده ندارد نیکوئی
لیک می دارد به جان درحق نیکان اعتماد
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۷ - آرزو دارم
روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مباد
غیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد
عاشق روی بتان یا رب مبادا هیچکس
ورکسی عاشق شود یارا به سان من مباد
کرده از تیرجفا هر لحظه چاکی در دلم
آنکه از خاریش هرگز چاک در دامن مباد
مهرومه را روشنی از پرتو رخسار توست
بی رخت هرگز چراغ مهر ومه روشن مباد
جنّت عاشق چو باشد بعد مردن کوی یار
مرغ جانم را جز آن دیوار و در مسکن مباد
آرزو دارم که در عشقت تن بیمار من
خالی از افغان وزاری فارغ از شیون مباد
تاج شاهی چون شود با خاک یکسان عاقبت
افسر محیی به جز خاکستر گلخن مباد
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواه
من نمی گویم که جور روزگارم میکشد
طعنه بدخواه و بد عهدی یارم میکشد
دور از او بی طاقتی باشد که روزی چند بار
محنت و دردی و داغ انتظارم می کشد
من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو
از برای عبرت خلق آشکارم می کشد
در روم در کوچه ای بازیچه طفلان شوم
ور نشینم گوشه ای فکر تو زارم می کشد
شب گذارم در خیالت روزگارم چون شود
روز،فکرِ ناله شبهای تارم می کشد
شوق دیدارت مرا زین پیش و کنون
آرزوی بوسه امید کنارم می کشد
می کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه او
همچو محیی سوزش جان فکارم می کشد
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۶ - فرهاد و بیستون
شاخِ گل از نازکیّ یار یادم می دهد
برگ گل زان گلرخ رخسار یادم می دهد
چون روم درکوه تا از یاد او فارغ شوم
می خرامد کبک و زان رفتار یادم می دهد
هر کجا بینم گلی با خار میسوزم که آن
همدمیّ یار با اغیار یادم می دهد
داستان تیشه فرهاد و کوه بیستون
خار خار سینه افکار یادم می دهد
چون روم درگلستان کز خویش آسایم دمی
بانگ بلبل ناله های زار یادم می دهد
رسته بودم از جفایش وه که جور روزگار
باز خونریزی آن خونخوار یادم می دهد
جان شیرین سوزدم چون شعر محیی بشنوم
زانکه شیرینی آن گفتار یادم می دهد
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۷ - دارم امید
تا ابد یا رب زتو من لطف ها دارم امید
از تو گر امّید بُرَّم از کجا دارم امید
زیستم عمر بسی چون دشمنان ،دشمن مگیر
بی وفائی کرده ام از تو وفا دارم امید
هم فقیرم هم غریبم ،بیکس و بیمار و زار
یک قدح زان شربت دار الشّفا دارم امید
منتهای کارتو دانم چو آمرزیدنست
زان سبب من رحمت بی منتها دارم امید
هرکسی امّید دارد از خدا وجز خدا
لیک عمری شد که از تو ،من تو را دارم امید
هم تو دیدی من چه ها کردم وپوشیدی زلطف
هم تو میدانی که از تو من چرا دارم امید
ذره ذره چون جدا گرداندم خاک لحد
بهرِ هر ذره زتو فضل خدا دارم امید
دمبدم بد گفته ام بد مانده ام بد کرده ام
با وجود این خطاها من عطا دارم امید
روشنی چشم من از گریه کم شد ای حبیب
این زمان از خاک کویت توتیا دارم امید
محیی می گوید که خون من حبیب من بریخت
بعد از این کشتن از او من لطف ها دارم امید
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۹ - آرزوی یار
عشق و بدنامی ودرد وغم به ما شد یارغار
تا محمّد وار باشد عاشقان را چاریار
آرزوی یار داری یار میگوید بیا
تا کند دلداری تو در دل شب های تار
گرم تر یک نیمه شب گو ای خدا در من نگر
پس شبان روزی نظر را شصت وسیصد میشمار
یارگفت هرجا که باشی با توام یادت کنم
از چنین یاری فرامش کرده ای تو، یاد دار
روح تو مرغی است کز نزد خدا آمد به تن
بی خدا مرغ خدائی را کجا گیرد قرار
ساقیا زان می که گفتی می دهم در آخرت
کم نخواهد شد که در دنیا کنی جامی نثار
کاروان ها در بیابان ها هلاک انداز عطش
ابر رحمت را بیار وقطره چندی ببار
باردارد شیشه های می ، صراحی های شاه
اشتر مستی که نه افسار دارد نه مهار
شاه میگوئی تو ما را حاضر قندیل باش
عاشق و مجنون و مستم آه دست از من بدار
خاک آدم را خدا تخمیر می کرده هنوز
که فتاده بر سر مستان حضرت این خمار
برسر هر موی مشتاقان زبان دیگر است
کز خدا دیدار می جویند هر لیل و نهار
گرتماشای جمال حق تعالی بایدت
درمیان عاشقان انداز خود را روز بار
در دل شب ها بگریم گویم آن دلدار را
یا دلی ده یا دل کز بیدلان بر وی بیار
گر رسم روزی به دوزخ قصه خود گویمش
تا بگرید بر من بیچاره آتش زار زار
تا قیامت محیی خواهد خواند این ابیات را
خلق و عالم هم بپای میروند هم پایدار
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۳۰ - تجلّی جمال
گرنخواهدبود اندر صدرجنّت وصل یار
قعر دوزخ عاشقان خواهند کردن اختیار
حورعین هر چند می دارد جمال با کمال
تو برابر با تجلّی جمال حق مدار
عابدان نظّاره نتوان کرد یک حور بهشت
گر ندارد عاشقان مست را در انتظار
جامِ مالامال در ده ای خدا خمرِ طهور
اندرونی لغو باشد نی صداع و نیِ خمار
گر بیفتد در جهنم یک تجلّی جمال
بشکفد گل های رنگارنگ در وی صدهزار
روی زرد عاشقان رنگین کند در روز حشر
تخت زرّین بهشت و خانهای زرنگار
سایه طوبی وجنتّ حوض کوثر راکجاست
از حلاوتها که باشد در وصال کردگار
اندرآن خلوت که آنجا ره نیابد جبرئیل
میرود از فارس سلمان و بلال از زنگبار
تن به نعمتهای جنّت میشود پرورده لیک
جان بباید پرورش از دیدن پروردگار
گر برانگیزی ز خاک گور بنمائی جمال
خلق مسکین را زگریه دیده ها گردد غبار
وعده دیدار گر در قعر دوزخ می کنی
می کشد در چشم،آتش را، خلائق سرمه وار
محیی گر دیدار رحمت بایدت از عزّوجل
دامن مردان بگیر و صبر کن تا روز بار
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۳۱ - جانب گلشن
ای که می نالی زدوران ،جورِ یار من نگر
اضطراب از من نگر صبرو قرار من نگر
جانب گلشن مروکان، یک دو روزی بیش نیست
پر ز اشک لاله گون دائم کنار من نگر
ای که میگوئی ندادم دل به خوبان هیچگه
سوی میدان آی و شهسوارِ من نگر
سینه ام پرداغ و چهره گل گل از خوناب اشک
یک زمان سویِ من آ ، باغ و بهار من نگر
باشدت رحمی فتد در دل بیائی سوی من
حال زار من ببین شخص نزارِ من نگر
گرتو داری میل خوبان دیده عبرت گشای
سینه پرسوزو چشم اشکبارِ من نگر
شکر کن محیی که در راه تو خاری بیش نیست
هرطرف صد کوه غم در رهگذار من نگر
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۳۴ - نورایمان
دوست می گوید که ای عاشق اگر داری صبور
ازفراق ما منال وصبر کن تا نفخ صور
اندر آن مجلس که بیند خلق دیدار خدا
ازجگرهای کباب عاشقان باشد بخور
آن که از خواب خوشت بیدار می سازد منم
چون بگوئی تو گناهانم بیامرز ای غفور
گور گهوار است ،تو طفلی ودایه لطف دوست
خوش بخوابایند وخوابت داد تا یوم النّشور
نور ایمان در دل و دل بارگاه نور حق
خوش چراغی کاو دهد در پیش نورالنور نور
ای گنه کاران شما را بی شک آمرزد خدا
به بود از پوستین کیش چو سنجاب و سمور
دارد از نور خدائی چهره تو آگهی
زردی روی تو باشد سرخی رخسار جور
حور عین خال سیه زد بر رخ از رنگ بلال
از حبش بنگر چه خوش مشّاطه ای کرده ظهور
درتجلّی این ندا آمد که خواهد دیدنم
هرکه بر من خاطر خود داشت شب را در حضور
چون برون آئی زدنیا پیشواز آیم ترا
گویم ای محیی چه خوش برکوفتی این راه دور
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۰ - چونکه یوسف نیست
گرمرا جان در بدن نبود ،بدن گو هم مباش
چونکه یوسف نیست با من ،پیرهن گو هم مباش
گر بمیرم لاشه من همچنان دور افکنید
چاک شد چون جامه جانم، کفن گو هم مباش
چون مرا رانی ز کوی خود، مخوان یارا رقیب
ازگلستان گر رود بلبل، زغن گو هم مباش
مرگ بالله بهتر است از زندگانی دور از او
گر نبینم یارخود ، این زیستن گو هم مباش
یک سر مویت مبادا کم شود ، هم گفته ای
گرنباشد محیی را افکار من گو هم مباش
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۳ - سرمه چشم فلک
ای غبار خاک کویت سرمه چشم فلک
ای به تو محتاج خلق هر دو عالم یک به یک
یا رسول الله توئی کان ملاحت پرکمال
کزتو باید برد خوبان دو عالم را نمک
هرکه او امروز مالد روی بر خاک درت
آن مبارک روی فردا کی درآید در فلک
شام سبحان الذی اسری بعبده شد سوار
بر بُراق راهوار برق همچون تیز تک
در مقام قاب قوسینت خدا کرده سلام
تو رسانیدی سلام حق به امّت یک به یک
از خدایت رحمت و از تو شفاعت روز حشر
در نجات عاصیان امّت تو نیست شک
تا ملک بشنوده است صلوات تو از امّتت
عذر خواه از گناه امّت تو شد ملک
گر نبودی روی تو میبود در کتم عدم
هم ولیّ و هم نبیّ وهم سماوات و سمک
مرغ جانها را بود پر از صلوة لطف تو
بی پر تو اینچنین نتوان پریدن بر فلک
نامهای عاصیان امّت خود را ببین
پس بفرما تا گناهانرا کنند از نامه حک
محیی صلوات آن شفیع و آن نبی بسیار گو
زانکه داری تو بدی بسیار و نیکوئی کمک
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۵ - حسن یوسف
مونسم یار است اندر تنگنای گور تنگ
عاشقان ، در دوجهان ما را بس است این نام و ننگ
آتش دوزخ بسوزد از حرارتهای عشق
عاشق سوزان کند در دوزخ ار یک دم درنگ
آن چه نوری بود آیا کو به کوه طور تافت
رفت از او موسی ز هوش و پاره پاره گشت سنگ
هیچ دانستی که با یونس در این دریا چه کرد
کاو رفیق و مونس او بود در بطن نهنگ
حسن یوسف ازکجا بوده است کو دل می ربود
از مسلمانان شهر مصر و کفار فرنگ
هست باغ او درخت میوه در وی صدهزار
یک طرف آن میوه ها را چیده اندر تنگ تنگ
گرجمال حق تعالی آرزو دارد کسی
گو برو آئینه دل را بزن صیقل ز زنگ
مشتری از لطف تو بسیارو از قهر تو کم
زانکه هر مردی نیاید پیش صف در روز جنگ
چیز دیگر هست با هر روز اندر کائنات
آن به دست کیست بنگر اندر آنکس زن تو چنگ
من زبان قال دارم او زبان حال را
از دل مجروح نی بشنو تو نی از نای و چنگ
خورده ام می چشم مخمورم ببین و سر در آر
کو خمار باده دارد نیست او مخمور بنگ
ریخت ساقی جام باده در دهان جان محیی
کم نشد مستیّ آن می از دل او هیچ رنگ
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۶ - خانه عشق
کی بود آیا که بنمائی جمال با کمال
زنده گردند ماهیان مرده از آب زلال
درقیاما حشر را حاجت به نفخ صور نیست
بگذرد بر کوی خلقی مژده کوی وصال
در جهنم خوش توان بودن اگر یکبار تو
در همه عمر آئی و پرسی و گوئی چیست حال
گر در این زندان تو با مائی ،نگشتم من ملول
گر در آن زندان به ما باشی کجا باشد ملال
خانه عشق ،دلست و آنچنان پر شد ز دوست
کانچه غیر دوست است ، در وی نمی یابد مجال
گر سر موئی شود فردوس اعلی اشک او
گنجد اندر خانه عشق ، بود امری محال
خون خلقی ریخت بیکین هیچ دانی کیست آن
ور تو نام او نگوئی بگذرانش در خیال
کشتگان نعره زنانند هیچ دانی کیست آن
برکشنده هیچ نه ور کشته را باشد وبال
از سر دنیا برای دوست بگذشتن چه سود
سهل باشد در گذشتن از شریک پیر زال
سایه طوبی و حوض کوثر و باغ بهشت
خوش مقامی باشد اما با جمال ذوالجلال
کی شود بی جذب مغناطیس وصلش متصل
ذره ذره خاک آدم بعد چندین ماه و سال
عشق و مستی و جنون در طالع ما دیده اند
چون ز مادر زاده گشتیم و پدر بگشاد فال
اوّل و آخر توئی و ظاهر و باطن توئی
کیست دیگر غیر تو و چیست چندین قیل و قال
تو زما و ما ز بوی تو چنین گشتیم مست
ورنه مستی چنین ، بی می ندارد احتمال
بوی یار آمد به ما آری بیاید بوی دوست
در مشام آن که دارد او به آن یار اتصال
بعد چندین قرن گویند رحمه الله علیه
چون بخوانند خلق شعر محیی صاحب کمال
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۷ - پهلوی دل
تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دل
لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل
دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم
گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل
گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن
کو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل
گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجب
چون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل
آتش از غیرت زنم خلوت سرای سینه را
گربود آنجا به جز درد تو هم زانوی دل
ای پری رویان دل محیی بدست آرید باز
ورنه تا محشر نخواهد کرد ،گفت و گوی دل