تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - باز از مرغان دلم حرف سمندر می‌زند
باز از مرغان دلم حرف سمندر می‌زند
پیک آهم شعله جای نامه بر سر می‌زند
با خیال روی شیرین هرکه گیرد خلوتی
روح فرهادش ز غیرت حلقه بر در می‌زند
شرح احوال اسیران سر بسر سوز دل است
نامه ما شعله در بال کبوتر می‌زند
دوش در بزمت حریفی از زبان شیشه گفت
می‌خورد خون دل ما هرکه ساغر می‌زند
چون به خلوت بینمش با کس که می‌میرم ز رشک
گر به گرد خانه‌اش روح‌الامین پر می‌زند
می‌شود چشمی و می‌گرید به حالش خون دل
در چمن هر گل که قدسی بی تو بر سر می‌زند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - تا لبت را میل سوی باده و پیمانه شد
تا لبت را میل سوی باده و پیمانه شد
باده چون پیمانه از شوق لبت دیوانه شد
دل چو افتاد از سر کویت جدا، شد هرزه‌گرد
عندلیب یک گلستان جغد صد ویرانه شد
بر گل و شمعم نظر در گلشن و محفل بس است
بیش ازین نتوان وبال بلبل و پروانه شد
تا ابد محروم ماند از لذت دام و قفس
هرکه چون مرغ سرایی، صید آب و دانه شد
بوستان عشق، آب از چشم مجنون خورده است
هرکه بر سر زد گلی زین بوستان دیوانه شد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - شمع وصلت هرکه را شب خانه روشن می‌کند
شمع وصلت هرکه را شب خانه روشن می‌کند
روزنش در خانه، کار چشم دشمن می‌کند
تازه شد داغ کهن بر دستم از بس سوده شد
آستین بر آتش من کار دامن می‌کند
کاش در میخانه هم خالی کند پیمانه‌ای
آنکه قندیل حرم را پر ز روغن می‌کند
باد اگر بر سایه دیوار گلشن می‌وزد
بلبل از کنج قفس بنیاد شیون می‌کند
می‌کند خار گل ناچیده از دستم برون
تنگ چشمی بین که با من چشم سوزن می‌کند
خانه‌ام می‌سوزد و همسایه‌ام آگاه نیست
ای خوش آن آتش که دودش میل روزن می‌کند
حرف صلح کل زند قدسی عجب دیوانه‌ایست
عالمی را بی‌سبب با خویش دشمن می‌کند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - محفل دردی طلب، از سیر شهر و کو چه سود
محفل دردی طلب، از سیر شهر و کو چه سود
سر به پای شعله نه چون شمع، از زانو چه سود
وصل شیرین کی به زور آید به دست کوهکن
قوت طالع بخواه از قوت بازو چه سود
زلف لیلی صید دلهای پریشان می‌کند
این که مجنون می‌کند بر سر پریشان مو چه سود
اجتماع می‌کشان بی طره ساقی مباد
حلقه مستان جدا زان حلقه گیسو چه سود
زخم قدسی کی فریب مرهم راحت خورد؟
عاشقان را درد مطلوب است از دارو چه سود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - بر سر پیمانه غم هرگز این صحبت نبود
بر سر پیمانه غم هرگز این صحبت نبود
بود غم هم پیش ازین، اما به این لذت نبود
گرچه دامانش گرفتم، شکوه‌ام ناگفته ماند
آفتاب طالعم را فرصت رجعت نبود
سنگ چون ریگ روان می‌آید از دنبال او
عاشق دیوانه هرجا بود، بی دهشت نبود
آنقدر شغل گریبان پاره‌کردن داشتم
کز پی بر سر زدن، شب دست را فرصت نبود
کوهکن بر سنگ خارا نقش شیرین می‌کشید
عشق بود آن روز اما اینقدر غیرت نبود
دور مجلس بارها گشتم چو ساغر دیده باز
هیچ‌کس جز شیشه می قابل صحبت نبود
راست گر پرسی، شفا هم هست محتاج شفا
امتحان کردم، چه بیماری که در صحّت نبود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - با لبت عمر ابد عیش نهانی می‌کند
با لبت عمر ابد عیش نهانی می‌کند
خوب‌رویی با جمالت کامرانی می‌کند
حسن چون آتش فروزد، برق بر دل می‌زند
عشق چون سودا کند سودای جانی می‌کند
حیرتی دارم که جان جزوی‌ست از اجزای عشق
بی‌محبت، بوالهوس چون زندگانی می‌کند؟
مهر می‌گویند کز یک سو نمی‌باشد، چرا
دل به این نامهربانان مهربانی می‌کند؟
با سبک‌روحان راه عشق باشد همسفر
سایه جان بر تن قدسی گرانی می‌کند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - موسم گل چون حریفان جای در بستان کنند
موسم گل چون حریفان جای در بستان کنند
عندلیبان را ز جای خویش سرگردان کنند
عاشق از مردن نیاساید بگو با اهل مصر
در لحد روی زلیخا جانب کنعان کنند
پر مکرر شد ز خامان دعوی پروانگی
شمع را ای کاش امشب ساعتی پنهان کنند
برنمی‌گردد به فریاد از سر بازار، گل
عندلیبان در چمن بیهوده چند افغان کنند؟
همچو خاکستر ز آتش بی‌نیاز است آنکه سوخت
نیم جانان همچو شمع آتش غذای جان کنند
بر خلاف رسم پیشین، گلرخان شهر ما
ساعتی صد عید و در هر عید صد قربان کنند
کفر و ایمان را ز من عارست قدسی، چون کنم
گر ز ناشایستگی بر من مرا تاوان کنند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - از خمار زخم دل تا چند درد سر کشد
از خمار زخم دل تا چند درد سر کشد
چاک‌های سینه‌ام خمیازه بر خنجر کشد
انفعال خامی از پروانه‌ام دارد خجل
آتشی کو تا مرا در سلک خاکستر کشد؟
ای جگر، یک سیل خون کم گیر از یک آبله
تا به کی منت، لب خشکم ز چشم تر کشد
عافیت دارد به تنگم ز اختلاط ساخته
کو بلا تا همچو مشتاقان مرا در بر کشد
طبع قدسی با شراب عافیت دمساز نیست
بزم دردی کو که از دست بلا ساغر کشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - گر به صحرا بگذرم از اشک من گلشن شود
گر به صحرا بگذرم از اشک من گلشن شود
در چراغ لاله آب چشم من روغن شود
سرو جان یابد به باغ، ار سایه اندازی بر او
ور قدم بر دیده نرگس نهی روشن شود
سر ز بزمش تافتم چندان که خود را سوختم
سرکشی تا چند چون شمعم وبال تن شود؟
عاشق دیوانه خودداری نمی‌داند که چیست
هرکه شد بیگانه از خود آشنا با من شود
دود غم بیرون نخواهد رفت از کاشانه‌ام
گر سراسر سقف این غمخانه یک روزن شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - رشک نام او زبانم را ز غیرت لال کرد
رشک نام او زبانم را ز غیرت لال کرد
عشقم از گفت و شنود خلق فارغبال کرد
سرفرازی‌های گردون از تنزل‌های ماست
پستی ما، نام دشمن را بلند اقبال کرد
ناله شوریدگان شور آورد، چون عندلیب
خود پریشان بود گل را هم‌پریشان حال کرد
{بیاض}
از برای امتحان، اول مرا پامال کرد
من که زیر لب بر افلاطون تمسخر می‌زدم
عشق طفلی آخرم بازیچه اطفال کرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - میرم ار خوی ستمکاری ز سر بیرون کند
میرم ار خوی ستمکاری ز سر بیرون کند
شمع را گر تن نکاهد زندگانی چون کند؟
دایه را پستان به ناخن می‌تراشد طفل عشق
تا دمی شیرش مبادا در گلو بی خون کند
آنکه می‌خواهد غمی بردارد از روی دلم
کاش دل را از شکاف سینه‌ام بیرون کند
گل که نتواند رفو زد چاک جیب خویش را
چاره چاک دل مرغ گلستان چون کند؟
باز لیلی بر سر بالین مجنون می‌رود
چند عاشق شکوه از بی‌مهری گردون کند؟
نقش ما و بخت، قدسی چون بد افتاد از ازل
هرچه در دل نقش بندم، بخت دیگرگون کند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - گفتم از عشقت کشم دامن گریبان‌گیر شد
گفتم از عشقت کشم دامن گریبان‌گیر شد
سر کشیدم، گردنم تا پای در زنجیر شد
کاوکاو چشمه اندازد ز صافی آب را
آنقدر در گریه کوشیدم که بی‌تاثیر شد
از خدنگ عشق، پیکانی که شد در سینه جمع
کوهکن را تیشه گردید و مرا زنجیر شد
ذوق تنهایی و دام غم چه می‌پرسی که چیست
عندلیبی را که با گل در گلستان پیر شد
گرچه عمری کرد تدبیر رهایی از غمش
عشق چون آمد، خرد شرمنده تدبیر شد
عشق چون قایم شود راحت کند آزار را
آنچه در پیمانه‌ام خون بود اکنون شیر شد
چون بنای دوستی هرگز نمی‌گردد خراب
عشق هر ویرانه‌ای را کز پی تعمیر شد
دیدن روی جوانان چشم روشن می‌کند
دیده یعقوب در هجران یوسف پیر شد
تیر عشقت از دل قدسی نشد هرگز خطا
رد نگردد هرچه از روز ازل تقدیر شد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - سنبل زلف تو خط بر سنبل تر می‌کشد
سنبل زلف تو خط بر سنبل تر می‌کشد
سرو قدت حلقه در گوش صنوبر می‌کشد
کعبه دردی‌کشان باشد مقامی کز شرف
بهر تعمیرش، خم می خشت بر سر می‌کشد
کم مبادا از سر ما سایه داغ جنون
کی سر شوریده‌حالان ننگ افسر می‌کشد؟
شرمسار دیده‌ام شبها که از پهلوی او
آسمان از دامنم تا روز اختر می‌کشد
بار دیگر سوی دل بین تا شود کارش تمام
نیم‌بسمل انتظار زخم دیگر می‌کشد
من که در بزم تو راهم نیست بیهوشم چنین
حال دل چون است کز دست تو ساغر می‌کشد
بستر راحت نمی‌دانم که از گردون که خواست؟
اینقدر دانم که شب تا روز اخگر می‌کشد
سربلندی می‌کند اشکم به یاد قامتت
خویش را شب‌ها ازان بر چشم اختر می‌کشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - مرده بودم از خمار می، شرابم زنده کرد
مرده بودم از خمار می، شرابم زنده کرد
کشته بود آتش مرا، ساقی به آبم زنده کرد
از نصیحت‌های غمخواران، جنون بازم خرید
گلشن افسرده بودم آفتابم زنده کرد
مرده بودم در کفن، افکند از عارض نقاب
همچو کرم پیله شوقش در نقابم زنده کرد
بی تو ضعفم بود غالب، مرده‌ام پنداشتند
مژده وصلت رسید و اضطرابم زنده کرد
زندگی از هر عذابی هست مشکلتر مرا
بعد مردن باید از بهر عذابم زنده کرد
از خجالت مرده بودم کز چه بی او زنده‌ام
تا خیال او کُشد باز از حجابم، زنده کرد
بس که افغان دوستم قدسی، اجل چون در رسد
می‌تواند مطرب از صوت ربابم زنده کرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - باده گر فردا خورم، عالم کنون پر می‌شود
باده گر فردا خورم، عالم کنون پر می‌شود
تا شده جامم تهی، صد دل ز خون پر می‌شود
پیش ازان کز بیخودی بر تن درم پیراهنی
عالم از رسوایی‌ام بنگر که چون پر می‌شود
کی به گل‌چیدن چو بیدردان به گلشن می‌روم؟
تا مرا دامن ز اشک لاله‌گون پر می‌شود
ساغرم بر کف تهی و سر پر از سودای خام
حیرتی دارم که چون ظرف نگون پر می‌شود؟
چون صباح عید، رندان شیشه‌ها پر مِی کنند
دیده ما هم ز خون بهر شگون پر می‌شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - آهم از پیچیدگی، چون رشته، تن را تاب داد
آهم از پیچیدگی، چون رشته، تن را تاب داد
اضطرابم اشک را خاصیت سیماب داد
گرچه اقبالم ضعیف افتاده، ادبارم خوش است
آسمان روز سیاهم را شب مهتاب داد
{بیاض}
باغبان گویی چمن را ز آب چشمم آب داد
بعد چندین شب که دوش آمد خیالش بر سرم
چشم بیدار مرا بختم صلای خواب داد
نرگسش انگیخت نیرنگی که از یادش رود
زلف اگر یادش ز کار درهم احباب داد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - نوک مژگان چه حیرت گر ز دلها بگذرد؟
نوک مژگان چه حیرت گر ز دلها بگذرد؟
دل چه باشد تیر عشق از سنگ خارا بگذرد
خنجر ناز تو در دل حسرت دیدار را
خون کند، تا بر لبم حرف تمنا بگذرد
چند بر ما طعنه عشق بتان ای شیخ شهر
شیخ صنعان را بگو کز عشق ترسا بگذرد
دورباش غمزه را نازم، کزان کو آفتاب
دیده را بر پشت پا دوزد چو زانجا بگذرد
دیدن قدسی چنین بیمار و ناپرسیدنش
از تو این بد می‌نماید ورنه بر ما بگذرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - ناله‌ای کردم، خروش اهل شیون تازه شد
ناله‌ای کردم، خروش اهل شیون تازه شد
بلبلان را شیوه افغان گلشن تازه شد
بس که عشقم رشک‌فرمای است، از چشم بتان
هرکه زخمی خورد، داغ سینه من تازه شد
آهی از دل برکشیدم شب به یاد روی دوست
در دل موسی هوای نار ایمن تازه شد
دوش در میخانه چون قدسی به یاد چشم بت
سجده‌ای کردم که روح صد برهمن تازه شد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - گر گشایم لب دمی، عالم پر افغان می‌شود
گر گشایم لب دمی، عالم پر افغان می‌شود
گر کنم دور آستین از دیده، طوفان می‌شود
پنبه برخواهم گرفت از داغهای خویشتن
مژده ده پروانه را کامشب چراغان می‌شود
تا مباد از پیش من بر هم خورد بازار ابر
گریه کمتر می‌کنم روزی که باران می‌شود
تا به کام دل درم من هم گریبانی چو شمع
تا به عطف دامن از چشمم گریبان می‌شود
چون زلیخا قدر یوسف را چه می‌داند کسی
گر خریدار او نباشد مصر کنعان می‌شود
سیل اشکم خشت دیگر بر زمین افکند، ازان
هر خراب، آباد و هر آباد، ویران می‌شود
صد دل آشفته قدسی می‌خورد بر یکدگر
تا به امداد صبا، زلفی پریشان می‌شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - بهر هر دیوانه گر ویرانه‌ای پیدا شود
بهر هر دیوانه گر ویرانه‌ای پیدا شود
کی من بی‌خانمان را خانه‌ای پیدا شود؟
شمع با آن سرکشیها، تا نگاه واپسین
چشم بر راه است تا پروانه‌ای پیدا شود
از شراب معرفت، نومید نتوان زیستن
پای خم گیریم تا پیمانه‌ای پیدا شود
فیض بسیارست اما فیض‌جویان کمترند
پر بر آرد سنگ اگر دیوانه‌ای پیدا شود
ذره‌ای از دوست خالی نیست پیش عارفان
شمع بسیار است اگر پروانه‌ای پیدا شود
با جوانان می‌کنم پیرانه سر اظهار عشق
تا برای کودکان افسانه‌ای پیدا شود
سعی اگر ناقص نباشد، هیچ‌کس بی‌فیض نیست
خاک هر دهقان که بیزی، دانه‌ای پیدا شود
دست شمشاد از کجا، آرایش زلف از کجا
صبر کن تا درخور مو، شانه‌ای پیدا شود