تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - شبی که مستی باد تو در سرم باشد
شبی که مستی باد تو در سرم باشد
دل گداخته صهبای ساغرم باشد
به هر طرف که گشایم نظر گلستان است
خیال روی تو تا در برابرم باشد
منم به معرکهٔ خودکشی چنان تیغی
که پیچ و تاب غم عشق جوهرم باشد
خبر نکرده سر خود گرفتن از بزمم
ادای تازهٔ آن شوخ خود سرم باشد
کجاست آتش عشقی که دست بی گل داغ
ز کار مانده تر از بال بی پرم باشد
قیامت است مرا اختلاط با دونان
طنین هر مگسی شور محشرم باشد
شوم شبی که هماغوش یاد او جویا
چو بوی غنچه ز گلبرگ بسترم باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸۷ - دلا ببال که روزی غبار خواهی شد
دلا ببال که روزی غبار خواهی شد
غبار توسن آن شهسوار خواهی شد
چو مه در آب مبین خویش را در آیینه
از این قرار تو هم بی قرار خواهی شد
زصاف طینتی امیدوار شو جویا
که همچو آینه امیدوار خواهی شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۵ - کسی که در طلبش درد جستجو دارد
کسی که در طلبش درد جستجو دارد
همیشه گریه چو گرداب در گلو دارد
هوای باده بود در سری که بی مغز است
شراب، نسبت نزدیک با کدو دارد
ز شور لعل تو یکبار هر که کام گرفت
دلی به سینه نمکسود آرزو دارد
چمن به چشم حقیقت نهال کردهٔ تست
ز روی و موی تو گل رنگ فیض و بو دارد
به تنگنای بدن جان چسان بیاساید
که خلوتش زعناصر چهار سو دارد
گرفته کون و مکان را فروغ مهر رخش
کدام ذره نه در سر هوای او دارد
صفای دل ز غبار مذلت است ایمن
که آینه بر هر کس که رفت رو دارد
فروغ باده در آن رنگ رو تماشا کن
بلی صفای دگر در گل آب جو دارد
به چشم کم منکر بی زبانی ما را
که بانگاه کسی راه گفتگو دارد
ز سحرکاری چشمش به حیرتم جویا
که مست خواب خمارست و گفتگو دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - چو آفتاب جمال تو آشکاره شود
چو آفتاب جمال تو آشکاره شود
چراغ لعل به فانوس سنگ خاره شود
نشان آبله افزود حسن روی ترا
یکی هزار شود ماه چون ستاره شود
عنان حزم مبادا زکف دهد که دلت
میانه رو چو بود بحر بیکناره شود
زغنچهٔ گل صد برگ می رباید گوی
به دست جور تو جیبی که پاره پاره شود
ز روی گرم تو آتش پرست گردد شیخ
زچشم مست تو زاهد شرابخواه شود
بیا که خوردهٔ جان در تن فسرده مرا
ز دیدن تو به صد شوخی شراره شود
خدنگ آن مژه جویا ز خاره می گذرد
مباد مستی چشم چنین گدازه شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - سوار شو که جمالت یکی شود
سوار شو که جمالت یکی شود
خوش آب و رنگ شود چون نگین سوار شود
ز تار زلف دل ما به دام شانه فتاد
که مرغ رشته به پا صید شاخسار شود
به دلخراشی هر خار بایدم تن داد
مرا که نکهت گب بر دماغ بار شود
کسی که سرکشی از چشم مردمش انداخت
به دیده جای بیابد اگر غبار شود
زسوز عشق، مددجوا که عقدهٔ دل را
اگر گداخته شد بحر بی کنار شود
چو غنچه خندهٔ مستی بزیر لب دارد
دلی که سرخوش پیمانهٔ بهار شود
نشان آبله افزود حسن روی ترا
که چون ستاره شود مه یکی هزار شود
زتیره روزیم امیدها بود جویا
رخ سمر ز نقاب شب آشکار شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۰ - چه کامها که قدح از تو برنمی گیرد
چه کامها که قدح از تو برنمی گیرد
چه مایه فیض کزان لعل تر نمی گیرد
بکن ستایش اهل کمال در غیبت
که روی آینه را کس به زر نمی گیرد
بود زسرمهٔ آهم فروغ دیده مهر
که این چراغ به هر شعله در نمی گیرد
بتی که نیست خبردار خویش از مستی
چه می شود اگر از ما خبر نمی گیرد
مدار چشم رهایی زتنگنای تنش
دلی که دامن آه سحر نمی گیرد
بجاست بلبل اگر صبح و شام می نالد
بلاست عشق نگاری که زر نمی گیرد
اگر نه آتش می در میان بود جویا
میان عاشق و معشوق در نمی گیرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - ز روز حشر شهید ترا چه بیم بود
ز روز حشر شهید ترا چه بیم بود
در دو لخت بهشت از دل دو نیم بود
به روی لالهٔ داغ درون بغلتد آه
چو صحن باغ که جولانگه نسیم بود
کناره جوی مباش از شعار اهل کرم
کز این میان چو شوی کار باکریم بود
کدام درد بود سخت تر ز بیدردی
دل صحیح بر عاشقان سقیم بود
همین سلامت نفس از خدا طلب جویا
که روز حشر سوال از دل سلیم بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۰ - در این زمانه خوشش باد اگر غمی دارد
در این زمانه خوشش باد اگر غمی دارد
ز فوت وقت هر آن دل که ماتمی دارد
ببند چشم و دهن را از دیدن و گفتن
غمین مباش که هر زخم مرهمی دارد
کسی که ساخت به بیش و کم توکل و حرص
نه فکر بیش و نه اندیشهٔ کمی دارد
دلی که بستهٔ آن زلف عنبرین گردید
عجب نباشد اگر حال درهمی دارد
تو کامیاب تجرد نه ای چه می دانی
که ترک کام دو عالم چه عالمی دارد
کسی که شرم کند از سیاه کاری دل
به زیر خرقه براهیم ادهمهی دارد
به تار زلف اسیر است پای دل جویا
هنوز مرغ نوآموز او دمی دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۲ - می نشاط که در جام شاه ریخته اند
می نشاط که در جام شاه ریخته اند
به ساغر دل هر خاک راه ریخته اند
ترا شراب به چشم سیاه ریخته اند
مگوی چشم به جان نگاه ریخته اند
خمیر مایهٔ صبحست از صفا بدنت
ترا به قالب خورشید و ماه ریخته اند
دلم ز یاد بناگوش او نیاساید
که فیض در قدم صبحگاه ریخته اند
نهفته شمع رخت در هجوم پروانه
چنین که بر تو زهر سو نگاه ریخته اند
هزار شکر که صد دوزخ از حجاب نگاه
زدل مرا به لب عذرخواه ریخته اند
چه دور از نفسم بوی درد اگر شنوی
که گداز دلم شمع آه ریخته اند
ز فیض مدحت ساقی کوثرم جویا
شراب عفو بجام گناه ریخته اند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - لب تو چون نمک نوشخند خواهد شد
لب تو چون نمک نوشخند خواهد شد
صدای قهقههٔ گل بلند خواهد شد
چنین که گشته نمک پاش خنده لعل لبت
علاج درد دل دردمند خواهد شد
عجب که مهر به معراج حسن او برسد
شراره ای چقدرها بلند خواهد شد
دلم عبث نه به آن زلف عنبرین آویخت
به بام عرش برین زین کمند خواهد شد
چنین که گرمی خوی تو دلنواز من است
به بال ناله ز خویش این سپند خواهد شد
چنین که بندهٔ شاه ولایتی جویا
امید هست که کارت ز بند خواهد شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - سوار ابلق لیل و نهار خود باشد
سوار ابلق لیل و نهار خود باشد
اگر کسی بتواند سوار خود باشد
خوشا حضور نماز کسی که چون محراب
ز خود تهی شود و در کنار خود باشد
به خامشی مگریز از خطر که همچو حباب
دلت ز پاس نفس در حصار خود باشد
کسی که پاس نگه پیشه کرد چون فانوس
حصار دیدهٔ شب زنده دار خود باشد
به روی گرم چو، مهر آنکه با خلایق زیست
گل سر سبد روزگار خود باشد
کسی که کرده قناعت به قطره ای چو گهر
همیشه مایه ور اعتبار خود باشد
به هوشیاری و مستی، وقار او جویا
چو بی قراری ما برقرار خود باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۴ - چو مهر دوست مرا در حریم جان تابد
چو مهر دوست مرا در حریم جان تابد
به رنگ شمع ز نور دلم زبان تابد
به درد نکته سراباش! آه از سختی
که نارسیده به درگاه دل عنان تابد
چنانکه آینه تابان شود ز پرتو مهر
ز باده آن گل رخسار آنچنان تابد
به غیر داغ دل دردمند عاشق نیست
ستاره ای که در این تیره خاکدان تابد
چنانکه روی زمین روشن است از خورشید
فروغ جبههٔ صدقم بر آسمان تابد
برای گوهر یکدانهٔ دل جویا
ز پیچ و تاب دو زلف تو ریسمان تابد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۷ - اگر غبار ره یار می توانی شد
اگر غبار ره یار می توانی شد
چو صبح مطلع انوار می توانی شد
به رنگ مردمک از ترک خویشتن بینی
چراغ خلوت دیدار می توانی شد
اگر غبار ره جستجو توانی گشت
عبیر پیرهن یار می توانی شد
به مهد کام نهنگ ار توانی آسودن
حریف عشق جگرخوار می توانی شد
به چشم دل نمک شور عشق اگر ریزی
ز خواب غفلت بیدار می توانی شد
چه غم، سکندر و قیصر نگشتی ار جویا
غلام حیدر کرار می توانی شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - غمی به خاطرم از بیش و کم نمی آید
غمی به خاطرم از بیش و کم نمی آید
به هر دلی که رضاجوست غم نمی آید
به هر چه می کنی، امیدوار بخشش باش!‏
که از کریم به غیر از کرم نمی آید
گسیختن نتواند چو با تو دل پیوست
ز هر که رام تو گردید رم نمی آید
فغان که غافلی از نکهت کباب دلم
به هر کجا که تویی بوی غم نمی آید
امید رحم ز چشم تو عین ساده دلیست
کزین سیاه درون جز ستم نمی آید
مجوی جوهر مردی ز خودنما جویا
که هیچ کار ز شیر علم نمی آید
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۵ - در این زمانه کسی نیست رو به من خندد
در این زمانه کسی نیست رو به من خندد
مگر به روی دلم چاک پیرهن خندد
چو گل به باد دهد ساز و برگ هستی را
به هرزه هر که در این باغ یک دهن خندد
مرا ز یاد تو در سینه جوش فصل گل است
لبم ز شوق از آنرو چمن چمن خندد
شکر به قیمت خاک سیاه هند بود
چو شوخ من به دو لعل شکرشکن خندد
به قیل و قال دل اهل حال را مخراش
لب خموشی این قوم بر سخن خندد
زبان حالت گلبن باین سخن گویاست
که هر که زر بفشاند به صد دهن خندد
زده است شوخی حسنش بهار را جویا
ز رو به گل ز بناگوش بر سمن خندد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۰۲ - قصیده ای که درآن مدح مرتضی نبود
قصیده ای که درآن مدح مرتضی نبود
چو سبحه ای است که از خاک کربلا نبود
وجود پاک تو و ذات حضرت نبود
چو لفظ و معنی از یکدگر جدا نبود
بود ز شیر فلک ربتهٔ سگت افزون
گدای درگه تو کم ز پادشا نبود
به کیش اهل محبت کسی که از دل و جان
غلام تو نبود بندهٔ خدا نبود
کسی که بغض تو در خاطرش گره کرده است
نمی شود ولد حیض یا زنا نبود
همین بس است بهشتم که روز بازپسین
مرا به درگه غیر تو التجا نبود
هزار شکر که از شعر و شاعری جویا
به غیر مدح سراییم مدعا نبود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - چه جورها که غمت با دل تباه نکرد
چه جورها که غمت با دل تباه نکرد
فغان من اثری در دل تو آه نکرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۱۶ - به بیخودی شد از آن همزبان من تصویر
به بیخودی شد از آن همزبان من تصویر
که هست محرم راز نهان من تصویر
کتاب بی خودی ام، حاشیه است تفسیرم
زبان حیرتم و ترجمان من تصویر
به گوش بی خبری از زبان خاموشی
بیان نموده بسی داستان من تصویر
ترا نکرده اثر در دل آه و نالهٔ من
وگرنه جامه درید از فغان من تصویر
ز ماه یکشبه هم خامه را خفی تر کن
کشی گر از مه ابروکمان من تصویر
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - به فکر نام مباش اینقدر همین زنهار
به فکر نام مباش اینقدر همین زنهار
به زیر سنگ منه دست از نگین زنهار
مباش بر من دل خسته خشمگین زنهار
مشو مشابه گلهای آتشین زنهار
مرو چو سنگ سوی زیردست خود از جای
مخور به شیشهٔ دلهای نازنین زنهار
بود به نام خدا سک نقد دلها را
به هرزه خرج مکن نقد اینچنین زنهار
به عرش می رسد آن کس که میرود از خویش
ممال پای در این راه بر زمین زنهار
تو تا به چند نیاسایی از دل آزاری
تو آهوان حرم را مکن کمین زنهار
مبر ز خیره نگاهی به پردهٔ شرمش
مزن به شمع مراد من آستین زنهار
ترا که جبهه ات آیینهٔ بهشت نماست
نهان مدار به دیوار بست چین زنهار
مرو به درگه دونان برای نان جویا
هزار نیش مخور بهر انگبین زنهار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - گذشتم از سر عشقت من و خیال دگر
گذشتم از سر عشقت من و خیال دگر
گل دگر چمن دگر و نهال دگر
بس است در شب هجر توام توانایی
همین قدر که زحالی روم بحال دگر
امیدوار به عفوم، چنانکه می ترسم
مباد بیم گناهم شود و بال دگر
نشست تا به دلم چون نگین بر انگشتر
فزوده جوهر حسن ترا جمال دگر
ز آه ما که شد امروز تیره آینه ات
کشیده ایم ز روی تو انفعال دگر
ز قید نفس رهایی بسعی ممکن نیست
ز دام خویش پریدن توان به بال دگر
شنیدن خبر مرگ همگنان جویا
بس است هر دل زنده گوشمال دگر