تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - کسی کز دل سخن گوید دمش چون جان اثر دارد
کسی کز دل سخن گوید دمش چون جان اثر دارد
بپرس از وی که صاحب دل زعلم جان خبر دارد
ازآن معدن طلب کن زر که باشد اندرو وجوهر
گل ومیوه زشاخی جو که برگ سبز وتر دارد
تو هر صورت نمایی را مدان از اهل این معنی
که نی هر بحر مروارید ونی هر نی شکر دارد
درین بازار قلابان بهر جانب نظر می کن
زصرافی حذر می کن که روی اندود زر دارد
چو آیینه دلی داری وبروی زنگ تو بر تو
بدست آور ده آیینه که از وی زنگ بردارد
بوقت صید مرغابی گر او را درهوا یابی
نه شاهینی کند موری که همچون تیر پر دارد
درین شهر ار کسی بینی درین مردم بسی بینی
کسی کوبر سری دوروی و بر گردن دو سر دارد
زحال عاشقان او عبارت کردمی نتوان
بلفظ وحرف درناید معانی کین صور دارد
بقوت همت عاشق برآرد کوه را ازجا
چو آهن تیز شد در سنگ اثر دارد اثر دارد
بلای عاشقی صعبست یا بگریز یا خود را
چو هیزم بشکن ای مروان که بو مسلم تبر دارد
وگر زآن مخزن شاهی ترا دادند آگاهی
همی کن کتم اسرارش که کشف سر خطیر دارد
زجهال بنی آدم نه سر روح را محرم
بسی تهمت کشد مریم که چون عیسی پسر دارد
بر معشوق معیوبی بر عشاق محجوبی
بجان این رمز را بشنو دلت گوشی اگر دارد
گرت درخانه کاهی هست گو یکجو بخود گیرد
ورت درکیسه کوهی هست گو زر برکمر دارد
درین صف سیف فرغانیست خون خود هدر کرده
که این شمشیر تیز و او نه جوشن نی سپر دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد
نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد
ولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعله پیدا
ولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد
کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دل
اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد
کسی کز سوز عشق تو ندارد جان ودل زنده
بسان خاک گورستان درون پر مردگان دارد
طریق عشق جان بازیست تا خود زین جوانمردان
کرا دولت کند یاری کرا همت برآن دارد
چو فرهاد از غم شیرین زبهر دوست می میرم
که این لیلی بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد
مرا با دوست این حالست وبا هرکس نمی گویم
اگر یک جان دو تن پرورد وگر یک تن دو جان دارد
بجان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دل
صدف مجروح از آن گردد که لؤلو در میان دارد
همیشه فتنه خوبان بود در شهر وکوی ما
گل آنجا می شود پیدا که بلبل آشیان دارد
اگر چون حلقه نتوانی که رویی بر درش مالی
سری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد
پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق را
بجز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد
بلندی جو ی و در پستی ممان چون سیف فرغانی
که بام قصر این کار از معالی نردبان دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - کسی کو همچو تو جانان ندارد
کسی کو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبوید گر چه غنچه
دلی پرخون لبی خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خریدار
فقیری کز گدایی نان ندارد
نخواهم بی تو ملک هر دو عالم
که بی تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمی کآنجا که ماییم
ولایت غیر تو سلطان ندارد
تویی غمخوار درویشان و هرگز
دل شادت غم ایشان ندارد
گدا پرور نباشد آن توانگر
که همت همچو درویشان ندارد
بمن ده زآن لب جان بخش بوسی
که در دل جز این درمان ندارد
دلم چون جای عشق تست او را
بگو تا جای خود ویران ندارد
غم عشق ترا عنبر مثالست
که عنبر بوی خود پنهان ندارد
گل حسنی که تا امروز بشکفت
بغیر از روی تو بستان ندارد
امید سیف فرغانی بوصلست
که مسکین طاقت هجران ندارد
بفرمان تو صد دردست او را
وگر ناله کند فرمان ندارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - نگار من چو اندر من نظر کرد
نگار من چو اندر من نظر کرد
همه احوال من بر من دگر کرد
بپرسش درد جانم را دوا داد
بخنده زهر عیشم را شکر کرد
ز راه دید ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را بدر کرد
بشب چون خانه گشتم روشن از شمع
که چون خورشیدم از روزن نظر کرد
ز هر وصفی که بود او را و اسمی
بقدر حال من در من اثر کرد
بگوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هرجایی بنسبت سر بدر کرد
بغمزه کشت و آنگاهم دگر بار
بلب چون مرغ عیسی جانور کرد
چو سایه هستیم را نور خود داد
چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد
دلم روشن نگردد بی رخ او
که بی آتش نشاید شمع بر کرد
برین سر راست ناید تاج وصلش
ز بهر تاج باید ترک سر کرد
بجان در زلفش آویزم چه باشد
رسن بازی تواند این قدر کرد
مرا از حال عشق و صبر پرسید
چه گویم این مقیم است آن سفر کرد
خمش کن سیف فرغانی کزین حال
نمی شاید همه کس را خبر کرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - بسی گفتم ترا گر یاد باشد
بسی گفتم ترا گر یاد باشد
که دم بی یاد جانان باد باشد
دل ویران بعشق تست معمور
جهان ای جان بعدل آباد باشد
خلاف عشق کردن کار نفس است
خلاف هود کار عاد باشد
همه کس را نباشد جوهر عشق
همه آهن کجا پولاد باشد
کسی کو نیست عاشق آدمی نیست
چو شاهین صید نکند خاد باشد
تویی سلطان حسن و بنده تست
کسی کز هر دو کون آزاد باشد
ترا عاشق بسی و من از ایشان
چنانم کز الوف آحاد باشد
عجب نبود که شیرین شکر را
بهر خانه مگس فرهاد باشد
زمن گر زر ستانی نیست بی داد
وگر جانم ستانی داد باشد
درین ره ترک نان آب حیوتست
که خون خویش خوردن زاد باشد
کتب شویم چو کودک تخته خویش
مرا گر عشق تو استاد باشد
بر من آیت قرآن عشقست
حدیثی کش بتو اسناد باشد
بحضرت سیف فرغانی سخن برد
ببذل زر سخی معتاد باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد
سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد
نمیرد تا ابد آنکس که او را چون تو جان باشد
رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم
تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد
نگاری را که موی او سر اندر پای او پیچد
کجا همسر بود آنکس که مویش تا میان باشد
چو چشم و ابرویش دیدی ز مژگانش مشو غافل
بترس ای غافل از مستی که تیرش در کمان باشد
گه از عارض عرق ریزد که گل زو رنگ و بو گیرد
گه از پسته شکر بارد که آب از وی روان باشد
زمین از روی او پر نور و با خورشید رخسارش
فراغت دارم از ماهی که جایش آسمان باشد
حدیث او کسی گوید که دایم چون قلم او را
زبان اندر دهان نبود دهان اندر زبان باشد
چو کرد او آستین افشان و در رقص آمد آن ساعت
بسروی ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد
بگرد او همی گردم مگر آن خود خواند
وگر گردشکر گردد مگس کی اهل آن باشد
اگرچه حد من نبود چه باشد گر چو من مسکین
چو سگ بیرون در خسبد چو در بر آستان باشد
بسی با درد عشق او بکوشید این دل غمگین
طبیعت با مرض لابد بکوشد تا توان باشد
چو گل پیدا شود بلبل بنالد، سیف فرغانی
چو بلبل می کند افغان که گل تا کی نهان باشد
چو مجنون با غم لیلی بخواهد از جهان رفتن
ولیکن قصه دردش بماند تا جهان باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - مرا چندانکه در سر دیده باشد
مرا چندانکه در سر دیده باشد
خیال روی تو در دیده باشد
ز عشقت چون نگه داردل خویش
کسی کو چون تو دلبر دیده باشد
بجز سودای تو هرچ اندرو هست
ز سر بیرون کنم گر دیده باشد
فلک گر چه بسی گرد جهان گشت
ولیکن چون تو کمتر دیده باشد
بدیگر جای آنرا کن حواله
که چون تو جای دیگر دیده باشد
رخ و قد ترا آنکس کند وصف
که ماهی بر صنوبر دیده باشد
دهانت را کسی داند صفت کرد
که او در پسته شکر دیده باشد
نپندارم که خورشید جهان گرد
ترا جز سایه همسر دیده باشد
کسی کو در عرق بیند رخ تو
بگل بر آتش تر دیده باشد
اگر با سیف فرغانی نشینی
گدا خود را توانگر دیده باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداند
نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداند
ز سگ کمتر بود آنکس که رو زین در بگرداند
مرا دل داد ار دلبر نتابم رو نه پیچم سر
گدای نان طلب دیدی که روی از زر بگرداند
مرا بدگوی از آن حضرت همی خواهد که دور افتم
نپندارم که گردون را چو گاو آن خر بگرداند
بقطع دوستی آنجا که دشمن در میان آید
دو یار ناشکیبا را ز یکدیگر بگرداند
رقیب تیزخو ترسم که ما را بگسلد از وی
مگس را بادزن باشد که از شکر بگرداند
همی خواهم که در بزمش صراحی وار بنشینم
بگرد مجلسم تا چند چون ساغر بگرداند
ازین آتش که در من زد عجب نبود که در عالم
برای آب حیوانم چو اسکندر بگرداند
چو گندم اندرین طاحون خورم از سنگ او کوبی
چو آبم گر روان دارد چو چرخم گر بگرداند
ز چون من دوستی رغبت بدشمن می کند آری
چو سنگ از زر شود افزون تر ازو سر بگرداند
بطبع آتشی با آنکه بر خاک درت هر شب
بآب چشم خونینش زمین را تر بگرداند
بگوشت در نمی آید فغان سیف فرغانی
که هرشب گوش گردون را بناله کر بگرداند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - دلی کز وصل جانان بازماند
دلی کز وصل جانان بازماند
تنی باشد که از جان باز ماند
نگارینا منم بی روی خوبت
شبی کز ماه تابان باز ماند
چه باشد حال آن بیچاره عاشق
که از وصلت بهجران باز ماند
چه گردد ذره سرگشته راحال
که از خورشید رخشان باز ماند
اگر خورشید رخسار تو بیند
درآن رخساره حیران بازماند
وگر بار فراقت بروی افتد
ز دور این چرخ گردان باز ماند
غم تو قوت جان عاشقانست
روا نبود کز ایشان بازماند
نه دست خلق راشاید عصایی
که از موسی عمران باز ماند
کسی را دست آن خاتم نباشد
کز انگشت سلیمان بازماند
باسکندر کجا خواهد رسیدن
گر از خضرآب حیوان بازماند
بزیر ران هر مردی نیاید
چو رخش از پور دستان باز ماند
نگارا سیف فرغانیست بی تو
چو بلبل کز گلستان بازماند
زر اشعار او در روم گنجیست
که زیر خاک پنهان بازماند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - ز کویی کآنچنان ماهی برآید
ز کویی کآنچنان ماهی برآید
ز هر سو ناله و آهی برآید
بدولتخانه عشق تو هردم
گدایی در رود شاهی برآید
درین لشکر تو آن چابک سواری
که هردم گردت از راهی برآید
بگرد خرمن لطفت عجب نیست
که کار کوهی از کاهی برآید
بروزم بر نیاید آفتابی
نخسبم تا شبم ماهی برآید
همه شب بر درت بیدار باشم
مگر کارم سحرگاهی برآید
زلیخاوار جز مهرت نورزم
گرم صد یوسف از چاهی برآید
چو اندر دل فرود آمد غمت، جان
همی ترسم که ناگاهی برآید
چو آیینه بهرکس روی منما
مبادا کز دلم آهی برآید
بجای سیف فرغانیش بنشان
گرت چون او نکو خواهی برآید
زدم بر ملک وصل تو کزین کار
بترک مال یا جاهی برآید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آید
سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آید
چو صحت سوی بیماران و سوی مرده جان آید
بسا عاشق که او خود را بسوزد همچو پروانه
گر آن سلطان مه رویان چو شمع اندر میان آید
از آن حسرت که بی رویش نباید دید گلها را
دلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آید
چو صید از دام جست ای دل دگر چون در کمند افتد
نفس کرکام بیرون شد دگر کی باد هان آید
زتاب شوق خود فصلی بدان حضرت فرستادم
که از (هر) فصل اگر حرفی نویسم داستان آید
چه شوق انگیز اشعاری بدان نیت همی گویم
که مهر افزای پیغامی ازآن نا مهربان آید
زباد سرد هجرانت رخم را رنگ دیگر شد
که در برگ درخت ای دوست زردی از خزان آید
زهجرت آنچه برمن رفت ودر عشق آنچه پیش آمد
بسوزد عالمی را دل گر از دل بر زبان آید
چوتو با من سخن گویی ندانم تا چه افشانی
که آن کز تو سخن گوید زلب شکر فشان آید
کمان ابروان داری خد نگش ناوک مژگان
هدف ازدل کند عاشق چو تیری زآن کمان آید
اگر عاشق درین میدان خورد بر فرق صد چوگان
بزیر پای اسب او بسر چون گو دوان آید
گرم مویی نهی بر تن وگر صد جان خوهی ازمن
نه آن برتن سبک باشد نه این بردل گران آید
چو در جانم بود عشقت مرا شوقت بسوزد دل
چو در عود اوفتد آتش ازو هردم دخان آید
چو سعدی سیف فرغانی مدام از شوق می گوید
(نه چندان آرزو مندم که وصفش در بیان آید)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - نسیم صبح پنداری زکوی یار می آید
نسیم صبح پنداری زکوی یار می آید
بجانها مژده می آرد که آن دلدار می آید
بصد اکرام می باید باستقبال او رفتن
که بوی دوست می آرد زکوی یار می آید
بدین خوبی و خوش بویی چنان پیدایی و گویی
که سوی بنده چون صحت سوی بیمار می آید
بنیکی همچو شعرمن در اوصاف جمال او
بخوشی همچو ذکر او که در اشعار می آید
حکایت کرد کآن شیرین برای چون تو فرهادی
شکر از پسته می بارد چو در گفتار می آید
زلشکرگاه حرب آن مه سوی میدان صلح می آید
مظفر همچو سلطانی که از پیکار می آید
بدست حیله ای عاشق سزد کز سر قدم سازی
گرت در جستن این گل قدم بر خار می آید
بدادم دنیی وگشتم گدای کوی سلطانی
که درویشان کویش را ز سلطان عار می آید
خراباتیست عشق او که هر دم پیش مستانش
زهادت چون گنه کاران باستغفار می آید
بسان دانه نارست اندر زعفران غلتان
زشوقش اشک رنگینم که بر رخسار می آید
بنانی ازدر جانان رضا ده سیف فرغانی
که همچون تو درین حضرت گدا بسیار می آید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - حدیث عشق در گفتن نیاید
حدیث عشق در گفتن نیاید
چنین در هیچ در سفتن نیاید
ززید و عمر و مشنو کین حکایت
چو واو عمر و در گفتن نیاید
جمال عشق خواهی جان فدا کن
که هرگز کار جان از تن نیاید
شعاع روی او را پرده برگیر
که آن خورشید در روزن نیاید
از آن مردان شیرافگن طلب عشق
کزین مردان همچون زن نیاید
ز زر انگشتری سازند و خلخال
ولی آیینه جز ز آهن نیاید
غم عشق از ازل آرند مردان
وگر چه آن بآوردن نیاید
سری بی دولتست آنرا که با عشق
از آنجا که دست در گردن نیاید
غمش با هر دلی پیوند نکند
شتر در چشمه سوزن نیاید
چو زنده سیف فرغانی بعشقست
چراغ جانش را مردن نیاید
بدان خورشید نتوانم رسیدن
اگر چون سایه یی با من نیاید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - دلا این یک سخن از من نگه دار
دلا این یک سخن از من نگه دار
که جان از بندگی تن نگه دار
وصیت می کنم سر دل خویش
اگر جان توام از من نگه دار
تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن
چنان ملک از چنین دشمن نگه دار
زنانند این همه مردان بی عشق
تو مردی چشم خویش از زن نگه دار
اگر دنیا هزاران ماه دارند
تو از مهتاب او روزن نگه دار
زر خشکش گل تر دامنانست
زتر وخشک او دامن نگه دار
وگر روغن شود در جوی آبش
چراغ از دود این گلخن نگه دار
جهان را گلخنی پر دود دیدم
تو چشم از دود این گلخن نگه دار
کلاه دولتش شمشیر سرهاست
تو از شمشیر او گردن نگه دار
دل درویش گنج گوهر آمد
اگر دستت دهد مشکن نگه دار
نگویم سیف فرغانی مگو هیچ
زبان خویش در گفتن نگه دار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - چو ماندم (من) زسلطان جهان دور
چو ماندم (من) زسلطان جهان دور
بسان بلبلم از بوستان دور
ازآن خورشید روی ماه پیکر
بمانده چون زمین از آسمان دور
بکام دشمنانیم از فراقت
شها دیگر مباش از دوستان دور
که شادی از دل بیمار ما هست
چو صحت از مزاج ناتوان دور
زرویت مجلس ما گلستان بود
مبادا چون تو گل زین گلستان دور
که باشم من چو از تو بازماندم
چه باشد حال تن چون شد زجان دور
من شیرین زبان زآن تلخ کامم
که هستم زآن لب شکرفشان دور
منم بی خسرو آن فرهاد محروم
که دارد از لب شیرین دهان دور
عنان در دست تقدیرست اگر نه
بپای شوق نبود اصفهان دور
بصورت گرچه از روی تو هستم
چنان کز روی تو چشم بدان دور
چو با یاد توام دایم بمعنی
مرا گر عارفی از خود مدان دور
اگر چه سیف فرغانی زتو هست
بسان تشنه از آب روان دور
چو سگ رو بر نگرداند ازین در
بسنگش گر کنی زین آستان دور
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش
دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش
شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش
بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی روی
که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش
گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگش
قدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش
ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین را
که لعل او در آمیزد شکر با آب گفتارش
بدم جان پرورست آن تن که می بوسد بهر وقتش
بملک اسکندرست آنکس که می نوشد خضروارش
بجان بوسی همی خواهند مشتاقان ازو ای دل
برو زو بوسه اکنون خر که کاسد گشت بازارش
علاج جان رنجورست در خط دل آشوبش
مزاج آب حیوانست در لعل شکربارش
ز قوت جان بود ایمن شهید تیر مژگانش
ز مرگ دل بود فارغ سقیم چشم بیمارش
نوا کمتر زن ای بلبل که شد بازار حسن گل
شکسته از گل حسنی که روی اوست گلزارش
از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیده
گرم از دیده خون دل بریزد چشم خون خوارش
ز عشقت همچو فرهادست مسکین سیف فرغانی
که شور اندر جهان انداخت شیرینی اشعارش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرش
دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرش
رخ او آیتی در حسن و نور قدس تفسیرش
چو دست عشق او گیرد کمان حکم در قبضه
نه مردی گر برو داری که برجز تو رسد تیرش
چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش را
اگر از حلقه مایی بده گردن بزنجیرش
رضیع مادر فطرت که دارد در دهان پستان
بقای جاودان یابد اگر زآن لب بود شیرش
کسی کز آتش شوقش ندارد شمع دل زنده
هم از روغن شود کشته چراغ دولت پیرش
بچندین سعی همچون مال آن شادی جانها را
اگر روزی بدست آری برو چون غم بدل گیرش
ایا شیرین بنیکویی ببخت شور من گویی
شب وصل تو خوابی بود و روز هجر تعبیرش
اگر عاصی بمحشر در شفیع از روی تو سازد
کرم را بعد از آن نبود سخن در عفو تقصیرش
شراب عشق در دادی و من چون چشم مخمورت
خرابیها کنم زین پس که مستم کرد تأثیرش
بتدبیر خرد گفتم مگر حل گردد این مشکل
دگر بر ریسمان ما گره زد دست تدبیرش
برای مخزن شاهیش مسکین سیف فرغانی
ندارد زر ولی دارد مسی از بهر اکسیرش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش
شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش
رسد از غایت تیزی بگوش زهره آهنگش
چو بشنودم سماع او، نگردد کم نخواهد شد
ز چشمم ژاله اشک و ز گوشم ناله چنگش
چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را
که گل با رنگ و بوی خود نموداریست از رنگش
لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری
بآب چشمه حیوان شکر در پسته تنگش
کفی از خاک پای او بدست پادشا ندهم
وگر چون (من) گدایی را دهد گوهر بهمسنگش
مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم
بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش
فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی
بگوش عاشقان آمد سحرگه ناله چنگش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - زهی از زلف تو جان حلقه در گوش
زهی از زلف تو جان حلقه در گوش
سماع قول تو ناید ز هر گوش
زدیدار تو ما را پر گهر چشم
زگفتار تو مارا پر شکر گوش
گهر در آستین باید نه در چشم
شکر اندر دهان باید نه در گوش
پی دیدار و گفتار تو دایم
ز رویم چشم می باید ز سر گوش
تو شیر اندام آهو چشم دادی
من بیدار دل را خواب خرگوش
سخن گویی و رو در پرده داری
همه بی بهره اند از تو مگر گوش
ز رویت دیده هر شوخ چشمی
چنان محروم بادا کز نظر گوش
زاشعار سبک رو خامه من
گران شد عالمی را از گهر گوش
زمن این شعر دارد چشم بد دور
مگس را ندهمی از روی خرگوش
بشعر خشک وصلش داشتم چشم
نکرد آن نکته را آن خوش پسر گوش
مرا اندر نظر ناورد وآنگاه
نکرد از طبع خشک این شعر ترگوش
چو زین معنیش پرسیدم بمن گفت
نشاید خاک در چشم آب در گوش
وگرچه نزد من نظم تو درست
کجا بی زر توانش بست بر گوش
بوصفت سیف فرغانی بیاراست
جهانی را بمروارید و زر گوش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - منم امروز دور از مشرب خویش
منم امروز دور از مشرب خویش
بسر پویان بسوی مطلب خویش
بلعلت تشنه شد آب روانم
رها کن تشنه را در مشرب خویش
تو خورشیدی و من بی نور رویت
چنین تا کی بروز آرم شب خویش
ز شوق ار بر دهانت می نهم لب
نه لعل تو همی بوسم لب خویش
چنانم متحد با تو که در تو
همی یابم حرارت از تب خویش
تو با این حسن اگرچه دین نداری
امام عصری اندر مذهب خویش
ترا از دوستی خواهم که چون جان
کنم پیراهنی از قالب خویش
مرا خود از سر غفلت خبر نیست
که دارم پای تو در جورب خویش
غم تو قوت من شد کسبم اینست
حلالی می خورم از مکسب خویش
بیاو از رقیب خود میندیش
فلک را نیست بیم از عقرب خویش
من از درد تو ای درمان دلها
بیارب آمدم از یارب خویش
بدین طالع ندانم از که نالم
ز ماه دوست یا از کوکب خویش
درین ره سیف فرغانی فروماند
چنین تا کی دواند مرکب خویش