تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - آه که امشب چها با دل ما کرده ای
آه که امشب چها با دل ما کرده ای
بر در مستی زده باز چها کرده ای
دوخته بودم به صبر چاک دل خویش را
پیرهن طاقتم باز قبا کرده ای
هر چه دلت رو به اوست قبلهٔ آمال اوست
شیشهٔ دل را چنین قبله نما کرده ای
پنبه ز آتش ندید، سنگ به مینا نکرد
آنچه تو بی رحم با اهل وفا کرده ای
بر جگرم از نگه سونش الماس ریز
زخمی خود را اگر فکر دوا کرده ای
غم مخور از روز حشر پرتو جویا علی است
بندگی سرور هر دو سرا کرده ای
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳ - شیشه پر از زهر چند چرخ ستم پیشه را
شیشه پر از زهر چند چرخ ستم پیشه را
کیست که سنگی زند بشکنداین شیشه را
رهزن نقد حیات جز غم و اندیشه نیست
می خور و در کنج دل ره مده اندیشه را
شعله شوقت که زد در رگ و جان آتشم
در تن من همچو شمع سوخت رگ و ریشه را
مست سر کوی تو جان برقیبان نداد
کی بستگان میدهد شیر تو سر بیشه را
از تبر کوهکن آتش از آن می جهد
کز شرر آه او سوخت دل تیشه را
اهلی اکر کوته است دست تو از دامنش
بخت ندارد بلند دست تهی کیسه را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵ - مست می و ساقیم تا نفسی باقی است
مست می و ساقیم تا نفسی باقی است
با می و ساقی مرا کار بسی باقی است
گر دلم از دست رفت بهر نثار رهت
شکر که بر جان هنوز دست رسی باقی است
خیز و گل عشق چین کز چمن زندگی
تا مژه بر هم زنی خار و خسی باقی است
پیر شدیم از جهان دست زجان شسته ایم
نیست بجز دیدنت گر هوسی باقی است
مرغ نشاطم پرید جز تن زارم نماند
هرکه بپرسد ز من گو نفسی باقی است
نام تو اهلی ز عشق زنده بود تا ابد
بی صفت عشق کی نام کسی باقی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفت
بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفت
کار دل از دست شد دست هم از کار رفت
حال چه پرسی زمن از هجر سوخت
کار به مردن کشید قصه ز گفتار رفت
بود مرادم که زود شب بشود روز وصل
کی به مراد کسی چرخ ستمکار رفت
عمر گرانمایه رفت هجر در آمد زدر
پای گریزم نماند قوت رفتار رفت
ساقی مجلس برفت بزم بر آمد بهم
گل زچمن شد برون رونق گلزار رفت
اهلی اگر جان کنی صرف سگانش رواست
زانکه در آن حلقه دوش ذکر تو بسیار رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - کور شد از غم رقیب کان پری از بام ماست
کور شد از غم رقیب کان پری از بام ماست
کوری چشم رقیب روشنی چشم ماست
از همه عالم بود منزل من کوی دوست
منزل ازین خوبتر در همه عالم کجاست
بیهده تا کی زنم دست بسر از غمش
دست من از کار شد نوبت دست دعاست
یار طبیب دل است گر ز جفا سوخت دل
دست چو برهم نهد مرهم داغ جفاست
خاک رهی کش بود نقش قدمهای او
قبله اهل وفا کعبه اهل صفاست
لاله صفت کام ماست داغ جفا از حبیب
چشم و دل بوالهوس بر گل باغ وفاست
کوهکن از هجریار گر کند افغان رواست
کوه بنالد ز هجر، هجر بلای خداست
از آن شاه حسن پادشه وقت شد
ظل همایون دوست سایه فر هماست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - وادی مجنون و شان، عالم آزادی است
وادی مجنون و شان، عالم آزادی است
از همه غم رسته است هر که درین وادی است
مرد ره عشق را از غم و شادی چه فکر
مرد نیی گر ترا فکر غم و شادی است
بامی همچون چراغ ظلمت غم باک نیست
گم نشود هر کرا پیر مغان هادی است
نسبت موی ترا باد بسنبل چو کرد
هیچ پریشان مشو کاین سخن بادی است
گو بنشین و مبر سعی ره کعبه هیچ
هر که ز کم همتی در غم بی زادی است
اهلی، اگر چشم یار خانه مردم کند
وای بر آن خانه یی کش دل آبادی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - گرچه ز گلهای می دامن ما شستنی است
گرچه ز گلهای می دامن ما شستنی است
شستن دامن ز می غایت تر از دامنی است
به که نگردد رقیب دوست که این دیو ره
دشمنی اش دوستی دوستی اش دشمنی است
سوختگان را مبین خوار که آن شاه حسن
شب همه شب تا سحر همنفس گلخنی است
خیز و به میخانه کش رخت که در خانقه
در سر پیران ره وسوسه رهزنی است
اهلی اگر عاشقی فاش مکن سر عشق
قصه معراج دل نکته ناگفتنی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - سجده بت گر کنم در نظرم روی تست
سجده بت گر کنم در نظرم روی تست
قبله جانم تویی روی دلم سوی تست
روی تو هرجا بود قبله جان من است
خاطر من هرکجا در حرم کوی تست
در نظر اهل دل هر دو جهان هیچ نیست
فتنه صاحبدلان نرگس جادوی تست
خاطر مجنون و شان از همه عالم گذشت
آنچه ازو نگذرد سلسله موی تست
ما نه بخود گشته ایم صید کمند غمت
سلسله جنبان شوق حلقه گیسوی تست
هرکس ازین گلستان دل بمرادی نهاد
نخل مراد دلم قامت دلجوی تست
طرفه غزالان شهر گر دل مردم برند
اهلی از آن فارغ است کو سگ آهوی تست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - عاشق دلریش را زخم تو مرهم دهد
عاشق دلریش را زخم تو مرهم دهد
مرده دلانرا شفا عیسی مریم دهد
صید خودم از چه کرد چشم تو کز من رمید
آهوی چشم خوشت بازی آدم دهد
صد گل راحت دمد از پی هر خار غم
ناله ز زخمی مکن کانهمه مرهم دهد
تلخی غم عاقبت کام تو شیرین کند
آنکه می تلخ داد نقل وفا هم دهد
گر تو بغم راضیی شادی و محنت یکی است
شاد شو از داد دوست گر همه ماتم دهد
می به طلب کم دهد، ساقی بدخوی را
گر تو طلب کم کنی جام دمادم دهد
هرکه چو اهلی شناخت قیمت حسن تو را
یکسر موی ترا کی بدو عالم دهد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - چند بود دمبدم چشم تو خونریز تر
چند بود دمبدم چشم تو خونریز تر
یا نظر رحمتی یا نگهی تیزتر
دل ز خزان غمت پیر شد و همچنان
لعل تو سیراب تر نخل تو نو خیزتر
روی تو از گل بود تازه تر ای نوبهار
خط تو از سنبل است غالیه آمیزتر
زآب حیات لبت سبزه خط بردمید
لعل دلاویز تو گشت دلاویزتر
اهلی اگر گلرخان در پی خونریزی اند
دیده گستاخ تست از همه خونریزتر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - سوز دلم باتو گفت حرف نهانی دگر
سوز دلم باتو گفت حرف نهانی دگر
بلبل و گل را بود گوش و زبانی دگر
زنده چو گردم به حشر گر بکشی دیگرم
سهل بود گر شود صرف تو جانی دگر
زندگی جاودان نیست یقین ور بود
جز بدهان توام نیست گمانی دگر
گرچه خدنگ بتان سینه نشان میکند
ناوک آن غمزه راهست نشانی دگر
بار گرانان کشد یار سبکروح چند
بهر خدا ساقیا رطل گرانی دگر
همت اهلی گذشت از دو جهان بهر دوست
تن بجهان در گرو او بجهانی دگر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز
آب ز سر برگذشت در جگر آتش هنوز
آ]وی سرگشته شد کشته به تیر نظر
گر نبرد ترک مست دست بترکش هنوز
از گذر سیل اشک نقش بصر شسته شد
و از اثر خون دل چهره منقش هنوز
کار دل آشفتگان راست شد از نوخطان
خاطر مجموع ما از تو مشوش هنوز
گرچه بروی چو روز زلف چو شب بسته یی
روز کنی شام ما از رخ مهوش هنوز
سبزه تر خشک شد غنچه گل باد برد
نرگس ما خاک شد سرو سهی خوش هنوز
خاک تن کوهکن باد بهر گوشه برد
صورت شیرین زناز مانده برابرش هنوز
هر خس و خاری که بود گشت بکویت عزیز
اهلی شوریده بخت خوار و ستم کش هنوز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۸ - چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویش
چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویش
آورم از شوق او دست در آغوش خویش
وه چه خوش آندم که تو مست نشینی برم
وانکه نبینم دگر تکیه گهت دوش خویش
چونکه سیوالی کنی مضطربم در جواب
بسکه همی گم کنم از سخنت هوش خویش
گوشم از آن لب چه یافت دولت سر گوشیی
کاش توانستمی بوسه زدن گوش خویش
چند چو اهلی ز دور لب گزم و خون خورم
شربتی آخر ببخش از لب چون نوش خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۹ - گرچه به تیغ جفا سینه فکارم از او
گرچه به تیغ جفا سینه فکارم از او
تا نرود سر ز دست دست ندارم از او
هرکه نشد غرق خون ره نبرد کز غمش
من بچه باران ترم زیر چه بارم از او
در غم آن نوجوان پیر شدم از وفا
ناوک چشم اینزمان چشم ندارم از او
نرگس مستش که شد ساقی بزم همه
عالمی از وی خوشان من بخمارم از او
مانع وصل حبیب بیخودی اهلی است
یار بمن در میان من بکنارم از او
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۱ - زلف سیه شانه کن جام مدامی بده
زلف سیه شانه کن جام مدامی بده
سلسله عشق را باز نظامی بده
روز قیامت کسی گر نبود باورش
سروقد خویش را خیز و خرامی بده
کشته هجر توام پرسش من کی دمی
اولم از لطف خویش جان بسلامی بده
مرغ دل رفته را تا بکف آرم دگر
از خط و خال خودت دانه و دامی بده
بر من مخمور غم رحم کن ای میفروش
گر نبود صاف می دردی جامی بده
سلطنت جاودان دولت عشقست و بس
یارب از این دولتم بخش تمامی بده
حسرت شیرین لبان تا بکی ای بخت بد
اهلی ناکام را زینهمه کامی بده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۱ - سوخت دل از ناله ام چند خروشد کسی
سوخت دل از ناله ام چند خروشد کسی
مرگ بجان میخرم کاش فروشد کسی
بیخ من و کوهکن کوشش بی بخت کند
آدمی از سنگ نیست چند بکوشد کسی
آینه حسن تو زنگ ز دل میبرد
حیف بود کز رخت دیده بپوشد کسی
تلخ بود بی تو می زهر بود گر خورم
آب حیات ای پسر بیتو ننوشد کسی
مانع اهلی مشو گر بخروشد ز غم
دل مخراش از ستم تا نخروشد کسی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - ایضا در مدح یعقوب خان گوید
خط تو چون بردمید رونق عنبر شکست
سرو تو چون قد کشید قدر صنوبر شکست
طره پرچین چرا مالش گوش تو داد
نسترنت از چه رو برگ گل تر شکست
آه که تا دم زدم سنبل مشکین او
موی بمو جعد یافت خم بخم اندر شکست
اینهمه شبنم چراست در رهت ای گل مگر
چشم گهربار من حقه گوهر شکست
باد صبا کز رهت برد گران گل فشاند
عاشق دیوانه را خار ببستر شکست
عشوه شیرین تو لب چو سوی من گزید
آه که در چشم من رونق شکر شکست
آب رخ کاه من اشک صراحی بریخت
شیشه ناموس من خنده ساغر شکست
بسکه ضعیفم بخواب شب چو شدی همبرم
دست خیالت مرا پهلوی لاغر شکست
دور شه متقی است نرگس مستت چرا
میکده پرشور ساخت صومعه را در شکست
سایه لطف خدا حضرت یعقوب خان
آنکه سلیمان صفت قدر سکندر شکست
حامی دین نبی آنکه بعهدش صبا
شیشه و جام شراب بر سر عبهر شکست
باد چو با لاله گفت قصه پرهیز او
ساغر خود را بسنگ با می احمر شکست
نیست عجب گر شود تازه ز انفاس او
خشک گلی کش ورق در ته دفتر شکست
تاجوری را که نیتس داغ غلامی ز وی
دست قضا لاله وار بر سرش افسر شکست
هرکه نه بر نام او سکه زد آن زر بسوخت
هرکه نه زو خطبه خواند پایه منبر شکست
بسکه بخلق و کرم گوهر و زر پخش کرد
قیمت گوهر نماند مرتبه زر شکست
شوکت بختش ببزم حشمت جم پست ساخت
رایت فتحش برزم سنجق سنجر شکست
زهره شیر فلک صولت خیلش درید
مهره گاو زمین انبه لشکر شکست
غیرت دین خلیل دارد از آن هر کجا
معنی او جلوه کرد صورت آزر شکست
ایکه برد زنگ دل روشنی روی تو
جام جم رای تو آینه خور شکست
روی زمین بخت تو از کرم حق گرفت
پشت عدو تیغ تو از دم حیدر شکست
سنگی اگر روزرزم از سم رخش تو جست
از سر خاقان گذشت افسر قیصر شکست
تیغ چو آبت بجنگ بسکه قیامت کند
آتش دوزخ نشاند صولت محشر شکست
گرچه عنان گیریت آرزوی باد بود
رخش تو این آرزو در دل صرصر شکست
تیر تو مانند کاف سینه گردون شکافت
تیغ تو چون لاله الف قد دو پیکر شکست
چتر مه از بسکه دید سرزنش از چتر تو
چون مه نو آخرش حلقه چنبر شکست
نقش نگین ترا مه بحلیل بر گرفت
مهر از آن غیرتش مهر مزور شکست
حاکم عدلت بلطف دست ستمکش گرفت
شحنه امرت بقهر فرق ستمگر شکست
لطف تو بحری کزو یافته ماهی قرار
قهر تو برقی کزان قلب سمندر شکست
دشمن خارت چو گل با همه خفتان چو لعل
ژاله قهرش بفرق غنچه مغفر شکست
برق قضا گرم شد دشمن بی نفع سوخت
باد اجل تند گشت گلبن بی بر شکست
خصم تو در روز جنگ زه ز کمانش گسست
دست چو بر تیغ زد دسته خنجر شکست
گلشن قدرت ندید گلبن جاهت نیافت
مرغ دلم کاینهمه بال زد و پر شکست
باز شنو اینغزل کز شکرستان طبع
طوطی شکر شکن شکر دیگر شکست
دست و دل دشمنم دوش بهم بر شکست
همت ما عاقبت این در خیبر شکست
تا دگر آن مست ناز قصد که دارد که باز
بند قبا چست کرد طرف کله برشکست
بختم ازین بیشتر ره بوصالت نداد
خار رهم زان بپا اینهمه نشتر شکست
آه، که بنیاد زهد عشوه شوخت بکند
وای که ناموس دین غمزه کافر شکست
من بجفای توام شاد که لیلی بلطف
گرهمه را داد دل دلشده را سر شکست
بخت نگر کآخرم آن لب جانبخش کشت
جام حیات مرا چشمه کوثر شکست
دل ز تو آباد بود گشت خراب از تو باز
کشور ما را بنا بانی کشور شکست
روی تو ژولیده مو موی تو آشفته رو
با سپه روم و زنگ شاه مظفر شکست
جم صفتا، روشنست پیش تو چون آفتاب
کاین گهر افلاک را زینت و زیور شکست
در خور سلمان نبود پیروی انوری
کز گذر قافیه قافله را برشکست
من چو برابر زدم رایت خورشید نظم
کوکبه انوری چون مه انور شکست
قیمت اهلی مگر از تو فزاید که دهر
رونق دانش ببرد قدر سخنور شکست
تا نه مکرر شود قصه دعایت کنم
گرچه ازین شکرم قند مکرر شکست
تا رخ هر روزه دار در هوس شام عید
روز بروز از گداز هست چو مه بر شکست
روزه و عید تو باد فرخ و در کار تو
یکسر مو ناورد گردش اختر شکست
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - در منقبت حضرت امیر المومنین
صبح سعادت دمید حق در دولت گشاد
پرتو مهر علی بر همه عالم فتاد
من سگ شاهیکه شیر سنگ شد از خشم او
سنگ شود هر کرا نیست بدین اعتقاد
خواه در اسلام و دین خواه در ایام کفر
مشکل هر کس که بود شاه ولایت گشاد
چشمه آبی که شد جمع در و هفت بحر
صورت تیغ علی است منبع سبع شداد
در همه صنفی سهی است تا مگس نحل هم
شاه بنی آدم اوست نیست کس از او زیاد
ذات نبی و ولی هر دو بمعنی یکی است
«لحمک لحمی» بس است قاعده اتحاد
مهر فرو برده بود سر به سجود غروب
بهر نماز علی آمد و باز ایستاد
زیر سم دلدل اش سنگ خروشد بذکر
هر که نه در ذکر اوست به بود از وی جماد
یا علی آنکس که نیست طالب مهرت چو روز
از شب تاریک غم صبح امیدش مباد
در حرم کعبه زاد شخص تو از روی قدر
ز آدم و خاتم کسی مثل تو هرگز نزاد
گوهر خیر النسا داد بدستت رسول
در دو جهان این شرف تو کرادست داد
تا تو زبام حرم بت فکنی بر زمین
عرش حقت زیر پای دوش چو کرسی نهاد
در ظلمات جهان نور تو ای آفتاب
بسته بهر ذره یی یک سر زنجیر داد
پیر فلک طفل تست با تو بزرگیش چیست
چرخ ندارد مگر قصه سلمان بیاد
چرخ عنان مراد دست ترا داده است
تا تو دهی از کرم خلق جهان را مراد
بخشش نعم الوکیل قسمت روزی چو کرد
دست عطای تو شد ضامن رزق عباد
کاشف قرآن تویی جز تو که داند که چیست
سر الف لام میم معنی یاسین و صاد
بر ورق روی تو کاحسن تقویم شد
سوره نون و القلم ختم کند وان یکاد
بر سر هشتم فلک در دل هفتم زمین
تیغ تو دارد نفوذ حکم تو دارد نفاذ
خشم تو گر سر زند چرخ بهم برزند
رشته طول زمان بگسلد از امتداد
راست روان همچو سر و با تو به جنت روند
هیزم دوزخ بود هر که بود کج نهاد
در ره حق رهنما نور صلاحت بود
ورنه نیابد فلک راه صلاح از فساد
هر که نه بر یاد تو آه سحر میکشد
میدهد افسرده دل خرمن طاعت به باد
آنکه بطاعات شب بیخبر از مهر تست
چون سگ شب زنده دار خوابکند بامداد
ملک ازل تا ابد وقف نبی و ولی است
غصب کند هر که هست گر که ثمودست و عاد
وارث نقد نبی گشت ده و دو امام
یافت خلف از خلف رسم و طریق رشاد
نقد امامت چنین دست بدست آمدست
دست مبادش کسی کو به تغلب ستاد
هر که باثنی عشر خود بامامت فزود
سبع مثانی چراهم نکند مستزاد
دولت این خاندان تا به ابد باقی است
طنطنه جم شکست کوکبه کیقباد
از سخنم بوی خون چون ندمد کاین مدیح
غیر سویدای دل نقش نبندد مداد
هیچ رواجیش نیست جان که فدایت کنم
خرج نگردد بزور خاصه متاع کساد
جانب اهلی فکن گوشه چشمی مه او
با همه اندوه دل هست بمهر تو شاد
او سگ آل علی است دولت او بس بود
عفو تو یارب کند داغ قبولش زیاد
یارب از احسان خود نامه سفیدش بر آر
نامه برین ختم کن قصه برین ختم باد
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۲۷ - حیدر
تن که بیمار تو شد بر سرکه باشد یاورش
چهره زردست و چشم بسته از خون ترش
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۴ - ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زا
ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زا
با همه در گفتگو بی همه با ماجرا
شاهد حسن ترا در روش دلبری
طره پر خم صفات موی میان ماسوا
دیده وران را کند دید تو بینش فزون
از نگه تیزرو گشته نگه توتیا
آب نبخشی به زور خون سکندر هدر
جان نپذیری به هیچ نقد خضر ناروا
بزم ترا شمع و گل خستگی بوتراب
ساز ترا زیر و بم واقعه کربلا
نکبتیان ترا قافله بی آب و نان
نعمتیان ترا مائده بی اشتها
گرمی نبض کسی کز تو به دل داشت سوز
سوخته در مغز خاک ریشه دارو گیا
مصرف زهر ستم داده به یاد توام
سبز بود جای من در دهن اژدها
کم مشمر گریه ام زانکه به علم ازل
بوده در این جوی آب گردش هفت آسیا
ساده ز علم و عمل، مهر تو ورزیده ایم
مستی ما پایدار، باده ما ناشتا
خلد به غالب سپار زان که بدان روضه در
نیک بود عندلیب خاصه نوآیین نوا