تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد
غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد
چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد
از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است
ز آن روی که او گه گه زاین ره گذری دارد
گویند شکر ذوقی دارد به مذاق امّا
نوش لب شیرینت ذوق دگری دارد
ای مه شب عیشم را بر هم مزن و پرهیز
از آه سحر خیزان کآخر اثری دارد
با ملک جهان میلی ز آن نیست خیالی را
کز عالم درویشی اندک خبری دارد
چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد
از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است
ز آن روی که او گه گه زاین ره گذری دارد
گویند شکر ذوقی دارد به مذاق امّا
نوش لب شیرینت ذوق دگری دارد
ای مه شب عیشم را بر هم مزن و پرهیز
از آه سحر خیزان کآخر اثری دارد
با ملک جهان میلی ز آن نیست خیالی را
کز عالم درویشی اندک خبری دارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - هرگز به جهان چیزی جز یار نمی ماند
هرگز به جهان چیزی جز یار نمی ماند
جز عمر ولی آن هم بسیار نمی ماند
گر جلوه دهد خود را در چارسوی خوبی
حسن رخ یوسف را بازار نمی ماند
گر دل طلبد کامی ایّام نمی بخشد
ور یاد کند لطفی اغیار نمی ماند
ای دل به دعا یادی از بی اثران امروز
کز ما و تو هم روزی آثار نمی ماند
تا کار دل آزاری شد غمزهٔ شوخش را
یک لحظه خیالی را بی کار نمی ماند
جز عمر ولی آن هم بسیار نمی ماند
گر جلوه دهد خود را در چارسوی خوبی
حسن رخ یوسف را بازار نمی ماند
گر دل طلبد کامی ایّام نمی بخشد
ور یاد کند لطفی اغیار نمی ماند
ای دل به دعا یادی از بی اثران امروز
کز ما و تو هم روزی آثار نمی ماند
تا کار دل آزاری شد غمزهٔ شوخش را
یک لحظه خیالی را بی کار نمی ماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷ - از شوق گل رویت رفتم بگلستانها
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها
همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها
از خار جفا بلبل مجروح به بوی گل
گلچین بطرب از گل انباشته دامانها
با نوگل بستانی بلبل به نوا خوانی
من یاد تو میکردم با ناله و افغانها
یاقوت لب لعلت تا در کف غیر افتاد
من ریختم از حسرت از دیده چه مرجانها
تا کرده کنار از من آن گوهر یکدانه
از اشک روان دیده دید است چه طوفانها
هستند گواه من دستان خضاب از خون
کان سنگدلان خونم خوردند به دستانها
تا از حشم لیلی شاید که نشان یابم
مجنون صفتم هر روز در طوف بیابان ها
کی حال دلم دانی در حلقه گیسویش
ای آنکه نگردیدی گوی خم چوگانها
آن دل که پریشانست از زلف پریشانی
حاشا که برآساید از سنبل و ریحانها
گر ترک کماندارت در قصد دل ما نیست
هر سو ز مژه در کف دارد ز چه پیکانها
از زلف پریشانت صد سلسله آشفته
وز چاک گریبانت صد چاک گریبانها
همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها
از خار جفا بلبل مجروح به بوی گل
گلچین بطرب از گل انباشته دامانها
با نوگل بستانی بلبل به نوا خوانی
من یاد تو میکردم با ناله و افغانها
یاقوت لب لعلت تا در کف غیر افتاد
من ریختم از حسرت از دیده چه مرجانها
تا کرده کنار از من آن گوهر یکدانه
از اشک روان دیده دید است چه طوفانها
هستند گواه من دستان خضاب از خون
کان سنگدلان خونم خوردند به دستانها
تا از حشم لیلی شاید که نشان یابم
مجنون صفتم هر روز در طوف بیابان ها
کی حال دلم دانی در حلقه گیسویش
ای آنکه نگردیدی گوی خم چوگانها
آن دل که پریشانست از زلف پریشانی
حاشا که برآساید از سنبل و ریحانها
گر ترک کماندارت در قصد دل ما نیست
هر سو ز مژه در کف دارد ز چه پیکانها
از زلف پریشانت صد سلسله آشفته
وز چاک گریبانت صد چاک گریبانها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷ - سودای پریرویان بر همزده سامانها
سودای پری رویان برهم زده سامانها
سیلاب کند از جا بی شایبه بنیانها
زین شعله جواله کز عشق بتان خیزد
چون شمع برآرد سر از چاک گریبانها
تنها نه مرا دامان آلوده به بدنامی
کالوده نکو نامان از عشق تو دامانها
با چشم سیه کردم صف برزده چون مژگان
بشکسته بهم دایم پیمانه و پیمانها
زلف و خط و خال و چشم در قصد دل و دینند
کفار شده همدست در غارت ایمانها
بگذر تو طبیب امشب از بستر عاشق زود
دردیست که مستغنی است از جمله درمانها
من دل به گلی بستم کو نیست در این گلشن
مفریب مرا بلبل از نغمه و دستانها
یک شب شدمش محرم در خلوت دل بی غیر
بسیار بباید دید محرومی و حرمانها
دادند مرا کسوت همرنگ به خود کردند
کردند سگان تو در حق من احسانها
گفتم به علاج دل شاید بگشاید لب
بر زخم دلم بگشود لبریز نمکدانها
حاجی چه کند تقصیر ناچار کشد قربان
شایسته این تقصیر آریم چه قربانها
احرام حرم بستیم بر بتکده پیوستیم
آن قطع بیابانها این غایت ایمانها
در دام هوای نفس مردند بسی زهاد
دیوان به کمین پنهان در قصد سلیمانها
بر مطرب و می و قفست گوش و لب و چشمانم
انعام خدائی را دادیم چه فرمانها
آشفته ز ره رفتی برخیز و بزن دستی
بر دامن شیر حق با این همه عصیانها
سیلاب کند از جا بی شایبه بنیانها
زین شعله جواله کز عشق بتان خیزد
چون شمع برآرد سر از چاک گریبانها
تنها نه مرا دامان آلوده به بدنامی
کالوده نکو نامان از عشق تو دامانها
با چشم سیه کردم صف برزده چون مژگان
بشکسته بهم دایم پیمانه و پیمانها
زلف و خط و خال و چشم در قصد دل و دینند
کفار شده همدست در غارت ایمانها
بگذر تو طبیب امشب از بستر عاشق زود
دردیست که مستغنی است از جمله درمانها
من دل به گلی بستم کو نیست در این گلشن
مفریب مرا بلبل از نغمه و دستانها
یک شب شدمش محرم در خلوت دل بی غیر
بسیار بباید دید محرومی و حرمانها
دادند مرا کسوت همرنگ به خود کردند
کردند سگان تو در حق من احسانها
گفتم به علاج دل شاید بگشاید لب
بر زخم دلم بگشود لبریز نمکدانها
حاجی چه کند تقصیر ناچار کشد قربان
شایسته این تقصیر آریم چه قربانها
احرام حرم بستیم بر بتکده پیوستیم
آن قطع بیابانها این غایت ایمانها
در دام هوای نفس مردند بسی زهاد
دیوان به کمین پنهان در قصد سلیمانها
بر مطرب و می و قفست گوش و لب و چشمانم
انعام خدائی را دادیم چه فرمانها
آشفته ز ره رفتی برخیز و بزن دستی
بر دامن شیر حق با این همه عصیانها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت
ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت
گر نیست دعا باری شادیم بدشنامت
چون کنج قفس بشکست اندر نظرش گلشن
مرغی که نشیمن کرد اندر شکن دامت
از تلخی کام من آیا چه خبر داری
ای تنک شکر در تنک از چاشنی کامت
ایشیخ به بتخانه ترسا بچه ای دارم
کز چهره زند آتش بر خرمن اسلامت
در کوت نمی آیم تا پی نبرد اغیار
تا می نشناسندت هرگز نبرم نامت
تا عشق نسوزاند این پرده پندارت
بر فتوی پیر عقل خوانند همه خامت
تا عقل بسر داری معشوق رمد از تو
مجنون شو اگر باید وحشی صفتان رامت
صبحم رخ نیکویت شام خم گیسویت
زان صبح شبم تیره روزم سیه از شامت
از کوثر و تسنیمش آشفته چه حظ باشد
همچون خضر ار نوشد ته جرعه ای از جامت
گر نیست دعا باری شادیم بدشنامت
چون کنج قفس بشکست اندر نظرش گلشن
مرغی که نشیمن کرد اندر شکن دامت
از تلخی کام من آیا چه خبر داری
ای تنک شکر در تنک از چاشنی کامت
ایشیخ به بتخانه ترسا بچه ای دارم
کز چهره زند آتش بر خرمن اسلامت
در کوت نمی آیم تا پی نبرد اغیار
تا می نشناسندت هرگز نبرم نامت
تا عشق نسوزاند این پرده پندارت
بر فتوی پیر عقل خوانند همه خامت
تا عقل بسر داری معشوق رمد از تو
مجنون شو اگر باید وحشی صفتان رامت
صبحم رخ نیکویت شام خم گیسویت
زان صبح شبم تیره روزم سیه از شامت
از کوثر و تسنیمش آشفته چه حظ باشد
همچون خضر ار نوشد ته جرعه ای از جامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - سودابه خم گیسو ضحاک لب نوشت
سودابه خم گیسو ضحاک لب نوشت
چشم تو شه ترکان دل گشته سیاوشت
ای سرو قد چالاک گر نیست لبت ضحاک
سر کرده چرا چون مار زلفین تو در گوشت
تا چهره عیان کردی هوش از دو جهان بردی
آورده ام آئینه کز سر ببرم هوشت
با غالیه شد همرنگ سمین بردوش تو
آن غالیه مو سوده از بس ببرو دوشت
من خشک شده چوب و تو گلبن نوخیزی
نبود عجب ار گیرم پیوسته در آغوشت
رخساره خطر دارد زان ناوک چشمک زن
زان روی نهان کرده در خط زره پوشت
بر آتش عشق او آشفته نهادی دیگ
تا شعله بود بر جای از سر نرود جوشت
گویا که زمیخانه بوئی بدماغت خورد
شد سرزنش مستان ای شیخ فراموشت
بر صفحه رقم کردم نام علی اعلی
مانی تو بشو در آب آن دفتر منقوشت
چشم تو شه ترکان دل گشته سیاوشت
ای سرو قد چالاک گر نیست لبت ضحاک
سر کرده چرا چون مار زلفین تو در گوشت
تا چهره عیان کردی هوش از دو جهان بردی
آورده ام آئینه کز سر ببرم هوشت
با غالیه شد همرنگ سمین بردوش تو
آن غالیه مو سوده از بس ببرو دوشت
من خشک شده چوب و تو گلبن نوخیزی
نبود عجب ار گیرم پیوسته در آغوشت
رخساره خطر دارد زان ناوک چشمک زن
زان روی نهان کرده در خط زره پوشت
بر آتش عشق او آشفته نهادی دیگ
تا شعله بود بر جای از سر نرود جوشت
گویا که زمیخانه بوئی بدماغت خورد
شد سرزنش مستان ای شیخ فراموشت
بر صفحه رقم کردم نام علی اعلی
مانی تو بشو در آب آن دفتر منقوشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - ساقی قدحی در ده از باده انگورت
ساقی قدحی در ده از باده انگورت
مگذار بدرد سر میخوراه و مخمورت
ای بلبل خوش الحان برخیز و نوا سرکن
کز پرده برون آمد آن نوگل مستورت
عذری بطلب از شیخ وزتوبه بکن توبه
کز عفو کریمانه حق داشته معذورت
در طارم مینائی در کاخ مسیحائی
مطرب بفکن غوغا از ناله طنبورت
گو از ستم خسرو بر سر رودش تیشه
فرهاد کجا از سر شیرین بنهد شورت
فسق من و زهد تو در پرده پندار است
زاهد عمل مجهول دارد زچه مغرورت
دشمن شود ار عالم ما و در میخانه
خواند از سگ خویشت دوست عار است زمغفورت
ساقی چ زدر آمد با ساغر پر از می
مه تابد و هم خورشید اندر شب دیجورت
بر کوری دشمن هی ساقی بقدح می کن
هان عید رسید از پی کو ساغر بلورت
عیدی همه شاید خیز جانبخش و فرح انگیز
گو شیخ که باطل شد آن آیت مسحورت
شد غاصب حق حق امشب بدرک ملحق
مطرب بنواز از نو چنگ و نی و طنبورت
می نشئه مسروریست و زمد عیان دوریست
آشفته تمتع گیرهان از می و منظورت
می عشق و علی ساقی باقی همه الحاقی
منظور چو شد حیدر هم نار شود نورت
مگذار بدرد سر میخوراه و مخمورت
ای بلبل خوش الحان برخیز و نوا سرکن
کز پرده برون آمد آن نوگل مستورت
عذری بطلب از شیخ وزتوبه بکن توبه
کز عفو کریمانه حق داشته معذورت
در طارم مینائی در کاخ مسیحائی
مطرب بفکن غوغا از ناله طنبورت
گو از ستم خسرو بر سر رودش تیشه
فرهاد کجا از سر شیرین بنهد شورت
فسق من و زهد تو در پرده پندار است
زاهد عمل مجهول دارد زچه مغرورت
دشمن شود ار عالم ما و در میخانه
خواند از سگ خویشت دوست عار است زمغفورت
ساقی چ زدر آمد با ساغر پر از می
مه تابد و هم خورشید اندر شب دیجورت
بر کوری دشمن هی ساقی بقدح می کن
هان عید رسید از پی کو ساغر بلورت
عیدی همه شاید خیز جانبخش و فرح انگیز
گو شیخ که باطل شد آن آیت مسحورت
شد غاصب حق حق امشب بدرک ملحق
مطرب بنواز از نو چنگ و نی و طنبورت
می نشئه مسروریست و زمد عیان دوریست
آشفته تمتع گیرهان از می و منظورت
می عشق و علی ساقی باقی همه الحاقی
منظور چو شد حیدر هم نار شود نورت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت
غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت
با مار سر زلفت عمریست که میسازم
گر صبر بسی ایوب در محنت کرمان داشت
ترجیح کجا دارد بر لعل تو آب خضر
انسان زچه چشم خویش بر چشمه حیوان داشت
این بی بصیران هر روز ببینند برخساری
کی جز رخ تو دیده آن دیده که انسان داشت
منت ننهم بر تو گر جان برهت دادم
جان را چکند عاشق گرچشم بجانان داشت
بنهاد سگ کویت بر گردن من طوقی
بر گردن من یکعمر صد طوق زاحسان داشت
دشنام لب شیرین کی تلخ بود رد کام
نیشش بخورد آنکه شوق شکرستان داشت
درمان دل عاشق یا مرگ بود یا وصل
کی زین دو برون یک کس گفته است که درمان داشت
هر جا که وفا کردم پاداش جفا دیدم
هر تخم که من کشتم او حاصل حرمان داشت
از غیر چه بشیندی کز دوست تو ببریدی
گر سیم و زرت آورد این نیز سر و جان داشت
من عهد تو نشکستم با غیر نه پیوستم
کز روز ازل جانم با مهر تو پیمان داشت
از بوالهوسان بگریز با دست خدا مستیز
کاشفته ات از آندست یکعمر نگهبان است
چون زلف تو آشفته است امشب همه اشعارش
آشفته در این سودا چون فکر پریشان است
غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت
با مار سر زلفت عمریست که میسازم
گر صبر بسی ایوب در محنت کرمان داشت
ترجیح کجا دارد بر لعل تو آب خضر
انسان زچه چشم خویش بر چشمه حیوان داشت
این بی بصیران هر روز ببینند برخساری
کی جز رخ تو دیده آن دیده که انسان داشت
منت ننهم بر تو گر جان برهت دادم
جان را چکند عاشق گرچشم بجانان داشت
بنهاد سگ کویت بر گردن من طوقی
بر گردن من یکعمر صد طوق زاحسان داشت
دشنام لب شیرین کی تلخ بود رد کام
نیشش بخورد آنکه شوق شکرستان داشت
درمان دل عاشق یا مرگ بود یا وصل
کی زین دو برون یک کس گفته است که درمان داشت
هر جا که وفا کردم پاداش جفا دیدم
هر تخم که من کشتم او حاصل حرمان داشت
از غیر چه بشیندی کز دوست تو ببریدی
گر سیم و زرت آورد این نیز سر و جان داشت
من عهد تو نشکستم با غیر نه پیوستم
کز روز ازل جانم با مهر تو پیمان داشت
از بوالهوسان بگریز با دست خدا مستیز
کاشفته ات از آندست یکعمر نگهبان است
چون زلف تو آشفته است امشب همه اشعارش
آشفته در این سودا چون فکر پریشان است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ای سلطنت امکان کم پایه زخدامت
ای سلطنت امکان کم پایه زخدامت
تقدیر و قضا هر روز سر در خط احکامت
از چیست سلیمانرا شد ملک جهان در حکم
بر خاتم انگشتش گر نقش نشد نامت
تو مظهر یزدانی تو آیت سبحانی
آغاز تو کی دانم گوئیم زانجامت
عیسی دم روحانی بگرفته زلعل تو
این زندگی جاوید برده خضر از جامت
نشنیده کلام حق کس جز زدهان تو
جبریل نیاورده جز گفته و پیغامت
ذات الله علیائی وجه الله مولائی
هر روز حرم گردد بر گرد درو بامت
آشفته زهر در روی در کوی تو آورده
درویش سرا باشد شایسته انعامت
تقدیر و قضا هر روز سر در خط احکامت
از چیست سلیمانرا شد ملک جهان در حکم
بر خاتم انگشتش گر نقش نشد نامت
تو مظهر یزدانی تو آیت سبحانی
آغاز تو کی دانم گوئیم زانجامت
عیسی دم روحانی بگرفته زلعل تو
این زندگی جاوید برده خضر از جامت
نشنیده کلام حق کس جز زدهان تو
جبریل نیاورده جز گفته و پیغامت
ذات الله علیائی وجه الله مولائی
هر روز حرم گردد بر گرد درو بامت
آشفته زهر در روی در کوی تو آورده
درویش سرا باشد شایسته انعامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید
جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند
چون مشتری افزون شد بر نرخ بیفزاید
آن دل که بود عطشان از شوق لب نوشت
از خوردن آب خضر حاشا که بیاساید
من عاشق سودائی تو شاهد هر جائی
دلدار چنان زیبد دلداده چنین باید
آن گوهر نایابی کز لعل شکر ریزی
حاشا که چنین لؤلؤ از بحر برون آید
یاد تو نسیم صبح من غنچه بستانم
بازآ که دل تنگم از بوی تو بگشاید
شد غالیه بو خورشید مه مشک فشان گردید
زلفت بمه و خورشید تا غالیه می ساید
نسل تو بود زآدم یا زاده حورائی
آدم که بیارد حور حوری که پری زاید
شور لب شیرینت سابد نمکم بر دل
مجروحم اگر حرفم گاهی بزبان آید
در سینه دل سختت چون آهن سیم اندود
زآهن بجز از سختی هرگز که نمی آید
افکند زرخ پرد دل برد نهان شد باز
آن شوخ پریزاده بنماید و برباید
با داغ تو آشفته می سوزد و می سازد
شاید که بر او روزی لعل تو ببخشاید
تابد بهمه آفاق چون مهر کند اشراق
کس چشمه خور با گل هر چند بینداید
ذرات جهان یکسر خورشید بود حیدر
خفاش بود منکر زان نفی تو بنماید
یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید
جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند
چون مشتری افزون شد بر نرخ بیفزاید
آن دل که بود عطشان از شوق لب نوشت
از خوردن آب خضر حاشا که بیاساید
من عاشق سودائی تو شاهد هر جائی
دلدار چنان زیبد دلداده چنین باید
آن گوهر نایابی کز لعل شکر ریزی
حاشا که چنین لؤلؤ از بحر برون آید
یاد تو نسیم صبح من غنچه بستانم
بازآ که دل تنگم از بوی تو بگشاید
شد غالیه بو خورشید مه مشک فشان گردید
زلفت بمه و خورشید تا غالیه می ساید
نسل تو بود زآدم یا زاده حورائی
آدم که بیارد حور حوری که پری زاید
شور لب شیرینت سابد نمکم بر دل
مجروحم اگر حرفم گاهی بزبان آید
در سینه دل سختت چون آهن سیم اندود
زآهن بجز از سختی هرگز که نمی آید
افکند زرخ پرد دل برد نهان شد باز
آن شوخ پریزاده بنماید و برباید
با داغ تو آشفته می سوزد و می سازد
شاید که بر او روزی لعل تو ببخشاید
تابد بهمه آفاق چون مهر کند اشراق
کس چشمه خور با گل هر چند بینداید
ذرات جهان یکسر خورشید بود حیدر
خفاش بود منکر زان نفی تو بنماید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
کان دلبر هر جایی رخ جای دگر دارد
نی راست نوایی نو کافزوده به سر شورم
با نایی بزم عشق خود نای دگر دارد
عاشق به ملامت ماند عاقل به سلامت رفت
هر صاحب فتوایی خود رای دگر دارد
مجنون دل من بیجا لیلا طلبد از حی
کان لیلی مجنون سوز صحرای دگر دارد
نه گلبن بستانست نه سرو گلستانست
او راست دگر رنگی بالای دگر دارد
در کعبه و بتخانه جستیم نشان از او
مأوا نبود او را مأوای دگر دارد
عاشق نه پی عقبی است نه در طلب دنیا
عقبای دگر جوید دنیای دگر دارد
غواص مپیما بحر بیهوده به بوی دُر
کان دُر گرانمایه دریای دگر دارد
در کشور دل ای عقل نوبت مزن و بگذر
کاین ملک خراب آباد دارای دگر دارد
عشقست به دل سلطان عشقست شه امکان
کز عرش برین برتر مأوای دگر دارد
گر هفت بود آبا ور چار بود مادر
آن زاده نور حق آبای دگر دارد
ای عالم یونانی وصفش تو نمیدانی
این علم دگر باشد دانای دگر دارد
تا زلف پریشانش در دست که افتاده
کامشب سر آشفته سودای دگر دارد
کان دلبر هر جایی رخ جای دگر دارد
نی راست نوایی نو کافزوده به سر شورم
با نایی بزم عشق خود نای دگر دارد
عاشق به ملامت ماند عاقل به سلامت رفت
هر صاحب فتوایی خود رای دگر دارد
مجنون دل من بیجا لیلا طلبد از حی
کان لیلی مجنون سوز صحرای دگر دارد
نه گلبن بستانست نه سرو گلستانست
او راست دگر رنگی بالای دگر دارد
در کعبه و بتخانه جستیم نشان از او
مأوا نبود او را مأوای دگر دارد
عاشق نه پی عقبی است نه در طلب دنیا
عقبای دگر جوید دنیای دگر دارد
غواص مپیما بحر بیهوده به بوی دُر
کان دُر گرانمایه دریای دگر دارد
در کشور دل ای عقل نوبت مزن و بگذر
کاین ملک خراب آباد دارای دگر دارد
عشقست به دل سلطان عشقست شه امکان
کز عرش برین برتر مأوای دگر دارد
گر هفت بود آبا ور چار بود مادر
آن زاده نور حق آبای دگر دارد
ای عالم یونانی وصفش تو نمیدانی
این علم دگر باشد دانای دگر دارد
تا زلف پریشانش در دست که افتاده
کامشب سر آشفته سودای دگر دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید
شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید
شاید نبود گر شمع بیدوست نمی شاید
جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو
هرگز نشنیدم ماه هندو بچه ای زاید
آئینه بکف دارد نه بهر خود آرائیست
خواهد دل خود از کف بیشایبه برباید
گر خواند و گر راند ور خود کشد و بخشد
سر بر خط فرمانم تا حکم چه فرماید
آنرا که سر انگشتان از خون شهان آلست
از خون من درویش کی پنجه بیالاید
هر جا که بود دلبر ما راست بهشت و حور
بیدوست بهشت و حور ما را بچه کار آید
مجنون نکند میلی دیگر برخ لیلی
بی پرده بحی یارم رخساره چو بنماید
صیدی چو کشد صیاد ناچار بر او بخشد
فریاد که ترک ما بر کشته نبخشاید
ای خضر خدایت داد چون آب بقا در دست
یکجرعه بمسکینان کاین عمر نمی پاید
اسرار می و مستی آشفته زمستان پرس
مستانه بیا کاین جا هشیار نمیباید
دارم بدل ایساقی بس عقده لاینحل
جز دست علی یا رب این عقده که بگشاید
شاید نبود گر شمع بیدوست نمی شاید
جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو
هرگز نشنیدم ماه هندو بچه ای زاید
آئینه بکف دارد نه بهر خود آرائیست
خواهد دل خود از کف بیشایبه برباید
گر خواند و گر راند ور خود کشد و بخشد
سر بر خط فرمانم تا حکم چه فرماید
آنرا که سر انگشتان از خون شهان آلست
از خون من درویش کی پنجه بیالاید
هر جا که بود دلبر ما راست بهشت و حور
بیدوست بهشت و حور ما را بچه کار آید
مجنون نکند میلی دیگر برخ لیلی
بی پرده بحی یارم رخساره چو بنماید
صیدی چو کشد صیاد ناچار بر او بخشد
فریاد که ترک ما بر کشته نبخشاید
ای خضر خدایت داد چون آب بقا در دست
یکجرعه بمسکینان کاین عمر نمی پاید
اسرار می و مستی آشفته زمستان پرس
مستانه بیا کاین جا هشیار نمیباید
دارم بدل ایساقی بس عقده لاینحل
جز دست علی یا رب این عقده که بگشاید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - آندم که زنم از عشق فرخنده دمی باشد
آندم که زنم از عشق فرخنده دمی باشد
در دادن سر ما را ثابت قدمی باشد
شایسته درویشان افتاده ملامتها
خاصه که دل درویش با محتشمی باشد
نه بتکده تنها شد جای صنم چینی
مقبل بود آن کعبه کاو را صنمی باشد
چشم تو خطا نبود گر میرمد از زلفت
آهوی خطائی را از دام رمی باشد
در ملک وجودت نیست راهی بسوی کعبه
خوش آنکه بفرمانش ملک عدمی باشد
زیر علم حیدر بردیم پناه آری
هر کس بتمنائی زیر علمی باشد
شاید که زند آبی بر آتش دل گاهی
چون دیده عاشق را پیوسته نمی باشد
فرخنده سری باید شایسته سودایت
خرسند دلی کاو را از عشق غمی باشد
زخمه خورد از مژگان مسکین دل آشفته
چون بربطش از ناله تا زیر و بمی باشد
حاشا که هلد افغان تا میزندش چوگان
دانی که دهل یکدم خاموش نمیباشد
در دادن سر ما را ثابت قدمی باشد
شایسته درویشان افتاده ملامتها
خاصه که دل درویش با محتشمی باشد
نه بتکده تنها شد جای صنم چینی
مقبل بود آن کعبه کاو را صنمی باشد
چشم تو خطا نبود گر میرمد از زلفت
آهوی خطائی را از دام رمی باشد
در ملک وجودت نیست راهی بسوی کعبه
خوش آنکه بفرمانش ملک عدمی باشد
زیر علم حیدر بردیم پناه آری
هر کس بتمنائی زیر علمی باشد
شاید که زند آبی بر آتش دل گاهی
چون دیده عاشق را پیوسته نمی باشد
فرخنده سری باید شایسته سودایت
خرسند دلی کاو را از عشق غمی باشد
زخمه خورد از مژگان مسکین دل آشفته
چون بربطش از ناله تا زیر و بمی باشد
حاشا که هلد افغان تا میزندش چوگان
دانی که دهل یکدم خاموش نمیباشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - از سر چو کله در برم آن ترک براندازد
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد
هر کس نظری دارد در پاش سراندازد
بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را
هر کو بصری دارد بر تو نظر اندازد
گر بگذری از کنعان ای یوسف روحانی
یعقوب زدل بیرون مهر پسر اندازد
در طور غم عشقت چون شعله زند آتش
صد کوه چو سینا را پرت از کمر اندازد
آنرا که نظر روزی افتاد بر آن منظر
حاشا که نظر هرگز جای دگر اندازد
کو ساقی میخانه کز لطف کریمانه
از هر دو جهان ما را خوش بیخبر اندازد
هر چند بپوشانی خورشید تو در منظر
ناچار که خور پرتو بر بام و در اندازد
آشفته غم هجرش بنوشتی و میترسم
کاتش نی کلک تو در خشک و تر اندازد
اکسیر شود خاکم برتر شوم از افلاک
گر پیر مغان از مهر بر من نظر اندازد
آن دست خدا حیدر آن حیدر اژدر در
کز هر نظر امکان را طرح دگر اندازد
هر کس نظری دارد در پاش سراندازد
بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را
هر کو بصری دارد بر تو نظر اندازد
گر بگذری از کنعان ای یوسف روحانی
یعقوب زدل بیرون مهر پسر اندازد
در طور غم عشقت چون شعله زند آتش
صد کوه چو سینا را پرت از کمر اندازد
آنرا که نظر روزی افتاد بر آن منظر
حاشا که نظر هرگز جای دگر اندازد
کو ساقی میخانه کز لطف کریمانه
از هر دو جهان ما را خوش بیخبر اندازد
هر چند بپوشانی خورشید تو در منظر
ناچار که خور پرتو بر بام و در اندازد
آشفته غم هجرش بنوشتی و میترسم
کاتش نی کلک تو در خشک و تر اندازد
اکسیر شود خاکم برتر شوم از افلاک
گر پیر مغان از مهر بر من نظر اندازد
آن دست خدا حیدر آن حیدر اژدر در
کز هر نظر امکان را طرح دگر اندازد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزند
آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزند
شاید که بهر محفل آتشکده افروزند
رخسار تو خورشید است زاغیار چه میپوشی
کاینان همه خفاشند ناچار نظر دوزند
عشاق تو میسوزند در آتش و میسازند
این بلبل و پروانه در عشق نو آموزند
جز کشته عاشق را برق تو نخواهد سوخت
صد خرمن اگر در دشت زهاد براندوزند
آیا چه طمع دارند از وصل تو در فردا
آنان که همه منکر در عشق تو امروزند
شاید که بهر محفل آتشکده افروزند
رخسار تو خورشید است زاغیار چه میپوشی
کاینان همه خفاشند ناچار نظر دوزند
عشاق تو میسوزند در آتش و میسازند
این بلبل و پروانه در عشق نو آموزند
جز کشته عاشق را برق تو نخواهد سوخت
صد خرمن اگر در دشت زهاد براندوزند
آیا چه طمع دارند از وصل تو در فردا
آنان که همه منکر در عشق تو امروزند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور
زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور
یک جام بصوفی بخش یک نیمه بمن آور
زآن آتش سیاله زآن شعله جواله
بر سرد دل ما زن تا بار دهد آذر
من شاخک خشکیده تو آب بقا داری
همچون شجر طورم شاید که کنی مثمر
من قالب افسرده تو روح روان در کف
عیسی زمان هست بر مرده دلان بگذر
عکس دگران ایدل این نقش مخالف بست
تو آینه صافی در خویش دمی بنگر
تنگست ترا امکان رو عرصه دیگر جوی
شاید که بکام دل خاکی بکنم بر سر
طوف حرمت ایدل حاشا که ثمر بخشد
تا شد بضمیر تو این نقش بتان مضمر
ای طایف بیت الله کعبه نبود بالله
این راه رو دیر است و این بتکده آذر
سودای سر زلفش پیداست زدود طول
ناچار برآرد دود عود است چو بر مجمر
آشفته مس قلبت از حب علی زر شد
لابد اثری دارد کبریت چو شد احمر
یک جام بصوفی بخش یک نیمه بمن آور
زآن آتش سیاله زآن شعله جواله
بر سرد دل ما زن تا بار دهد آذر
من شاخک خشکیده تو آب بقا داری
همچون شجر طورم شاید که کنی مثمر
من قالب افسرده تو روح روان در کف
عیسی زمان هست بر مرده دلان بگذر
عکس دگران ایدل این نقش مخالف بست
تو آینه صافی در خویش دمی بنگر
تنگست ترا امکان رو عرصه دیگر جوی
شاید که بکام دل خاکی بکنم بر سر
طوف حرمت ایدل حاشا که ثمر بخشد
تا شد بضمیر تو این نقش بتان مضمر
ای طایف بیت الله کعبه نبود بالله
این راه رو دیر است و این بتکده آذر
سودای سر زلفش پیداست زدود طول
ناچار برآرد دود عود است چو بر مجمر
آشفته مس قلبت از حب علی زر شد
لابد اثری دارد کبریت چو شد احمر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۱ - پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریز
پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریز
لبریز چو گردد خم شاید که کند سر ریز
از آه جگرسوزم کانون درون تفته
ایساقی آتش دست آبم تو بر آتش ریز
خواهی که برقص آری حوران بهشتی را
ای لعبت چین بر رقص دستی بزن و برخیز
عشق آمده در میدان با او سپهی انبوه
ای عقل تنک مایه زین خیل وحشم بگریز
در سلسله زهاد جز سردی و خشکی نیست
زین سلسله بیرون رو در سلسله آویز
ایدل بسر زلفش این عربده ات از چیست
با بازتو ای گنجشک پنجه مکن و مستیز
آشفته چه خواهد کرد زین صاف که مینوشد
صوفی که بود در رقص زین باد درد آمیز
شد صفحه پر از عنبر مشکین بودم دفتر
تا مدح علی بنوشت این خامه عنبر بیز
مجروح شدی ایدل بگذر زخم مویش
ناسور شده زخمت از غالیه کن پرهیز
لبریز چو گردد خم شاید که کند سر ریز
از آه جگرسوزم کانون درون تفته
ایساقی آتش دست آبم تو بر آتش ریز
خواهی که برقص آری حوران بهشتی را
ای لعبت چین بر رقص دستی بزن و برخیز
عشق آمده در میدان با او سپهی انبوه
ای عقل تنک مایه زین خیل وحشم بگریز
در سلسله زهاد جز سردی و خشکی نیست
زین سلسله بیرون رو در سلسله آویز
ایدل بسر زلفش این عربده ات از چیست
با بازتو ای گنجشک پنجه مکن و مستیز
آشفته چه خواهد کرد زین صاف که مینوشد
صوفی که بود در رقص زین باد درد آمیز
شد صفحه پر از عنبر مشکین بودم دفتر
تا مدح علی بنوشت این خامه عنبر بیز
مجروح شدی ایدل بگذر زخم مویش
ناسور شده زخمت از غالیه کن پرهیز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - ایساقی آتش دست زآن آب شرار انگیز
ایساقی آتش دست زآن آب شرار انگیز
از خم بسبو افکن از شیشه بساغر ریز
افسرده دلم مطرب پژمرده گلم ساقی
بنشین و بده جامی دستی بزن و برخیز
آتشکده کن دلرا زآن شعله جواله
خضرت بفزا جان را زآن آب شرار انگیز
گر شاهد و ساقی هست جشنی کن و خوش بنشین
ور زاهد و شیخ آمد جهدی کن و هان بگریز
زاهد چه بری حسرت از عشرت میخواران
این عیش خداداد است با حکم قضا مستیز
ساقی چو بود ساده در دست بط و باده
در آب فکن تقوی بر باد بده پرهیز
ساید نمکم بر دل آن خنده شکربار
ناسور بود زخمم زآن زلفک عنبربیز
چندان که کند تکفیر شیخم بسر منبر
آشفته بگوید باز آن نکته کفر آمیز
گر مهر علی کفر است سرشارم از آن باده
ناچار کند سر زی ساغر چو شود لبریز
از خم بسبو افکن از شیشه بساغر ریز
افسرده دلم مطرب پژمرده گلم ساقی
بنشین و بده جامی دستی بزن و برخیز
آتشکده کن دلرا زآن شعله جواله
خضرت بفزا جان را زآن آب شرار انگیز
گر شاهد و ساقی هست جشنی کن و خوش بنشین
ور زاهد و شیخ آمد جهدی کن و هان بگریز
زاهد چه بری حسرت از عشرت میخواران
این عیش خداداد است با حکم قضا مستیز
ساقی چو بود ساده در دست بط و باده
در آب فکن تقوی بر باد بده پرهیز
ساید نمکم بر دل آن خنده شکربار
ناسور بود زخمم زآن زلفک عنبربیز
چندان که کند تکفیر شیخم بسر منبر
آشفته بگوید باز آن نکته کفر آمیز
گر مهر علی کفر است سرشارم از آن باده
ناچار کند سر زی ساغر چو شود لبریز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۶ - بازآ صنما نرمک بنشین بسرا خوشخوش
بازآ صنما نرمک بنشین بسرا خوشخوش
گه بذله شیرین گو گه باده رنگین کش
نه فصل دیست آخر نه وقت میست آخر
پس وقت کیست آخر مخموری و شو سرخوش
گر سرو چمن رفته تو سرو چمان بازآ
ور رفته گل حمرا تو پرده زرخ برکش
چون غنچه چه دلتنگی خندیده چو گل ساغر
از سردی دی غم نیست با مشعله آتش
صوفی چو بود صافی از می نکند پرهیز
زآتش نکند پرهیز البته زر بیغش
پرداخته بزم از غیر ظلمست نخوردن می
با چون تو بتی ساده یا چون تو نگاری کش
پاکیزه تو را دامن پاکست مرا دیده
بازآ که بنظم آریم با هم غزلی دلکش
در مدحت شیر حق آن پادشه مطلق
کاوراست سمند چرخ در رزم کمین ابرش
در ناحیه امکان یک صید بجا نبود
ای سخت کمان زین تیر داری چو تو در ترکش
کی مینهدت حیدر کافتی بجحیم اندر
هر چند سزا باشد آشفته تو را آتش
گه بذله شیرین گو گه باده رنگین کش
نه فصل دیست آخر نه وقت میست آخر
پس وقت کیست آخر مخموری و شو سرخوش
گر سرو چمن رفته تو سرو چمان بازآ
ور رفته گل حمرا تو پرده زرخ برکش
چون غنچه چه دلتنگی خندیده چو گل ساغر
از سردی دی غم نیست با مشعله آتش
صوفی چو بود صافی از می نکند پرهیز
زآتش نکند پرهیز البته زر بیغش
پرداخته بزم از غیر ظلمست نخوردن می
با چون تو بتی ساده یا چون تو نگاری کش
پاکیزه تو را دامن پاکست مرا دیده
بازآ که بنظم آریم با هم غزلی دلکش
در مدحت شیر حق آن پادشه مطلق
کاوراست سمند چرخ در رزم کمین ابرش
در ناحیه امکان یک صید بجا نبود
ای سخت کمان زین تیر داری چو تو در ترکش
کی مینهدت حیدر کافتی بجحیم اندر
هر چند سزا باشد آشفته تو را آتش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم
در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم
تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم
حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا
موران چو هجوم آرند بر لعل شکرریزم
ساقی ز درم آمد با آتش سیاله
کافتاد از آن آتش در خرقه پرهیزم
گفتم به خم زلفش برگو به چه کارستی
گفتا به مه و خورشید من غالیه میبیزم
من صعوه مسکینم تو عربدهجو شاهین
با چون تو قویبازو کو قوه که بستیزم؟
از تیزی پیکانم حاشا که حذر باشد
تا رخنه به جان کرده تیر نظر تیزم
فرهاد تو شیرینم مجنون تو لیلایم
نه در هوس شکر چون خسرو پرویزم
سرو آمده در جولان گل سر زده در بستان
برخیز و گل افشان کن ای گلبن نوخیزم
در سلسلهای زد چنگ هر کس به تمنائی
من هم به تولائی در زلف تو آویزم
از مهر علی مستم ساقی چه دهی ساغر
چون باده صافی هست دردش ز چه آمیزم؟
از گرمی روز حشر نبود چو مفر کس را
در سایه تو ناچار بایست که بگریزم
تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم
حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا
موران چو هجوم آرند بر لعل شکرریزم
ساقی ز درم آمد با آتش سیاله
کافتاد از آن آتش در خرقه پرهیزم
گفتم به خم زلفش برگو به چه کارستی
گفتا به مه و خورشید من غالیه میبیزم
من صعوه مسکینم تو عربدهجو شاهین
با چون تو قویبازو کو قوه که بستیزم؟
از تیزی پیکانم حاشا که حذر باشد
تا رخنه به جان کرده تیر نظر تیزم
فرهاد تو شیرینم مجنون تو لیلایم
نه در هوس شکر چون خسرو پرویزم
سرو آمده در جولان گل سر زده در بستان
برخیز و گل افشان کن ای گلبن نوخیزم
در سلسلهای زد چنگ هر کس به تمنائی
من هم به تولائی در زلف تو آویزم
از مهر علی مستم ساقی چه دهی ساغر
چون باده صافی هست دردش ز چه آمیزم؟
از گرمی روز حشر نبود چو مفر کس را
در سایه تو ناچار بایست که بگریزم