تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - شب روز شد به یاد تو روشن چراغ صبح
شب روز شد به یاد تو روشن چراغ صبح
با ساغر ستاره کنم سیر باغ صبح
از فیض عشق باج به قیصر نمی دهم
دارم دماغ باده و دارم دماغ صبح
با او به تازگی نمکی تازه کرده ام
از من کنید مهر پرستان سراغ صبح
در پرده بال می زند از بهر امتحان
من دیده ام که باز سفید است زاغ صبح
ممنون شدم ز فیض تو امشب اسیر (و) مست
هرگز مباد تیره شبت بی چراغ صبح
با ساغر ستاره کنم سیر باغ صبح
از فیض عشق باج به قیصر نمی دهم
دارم دماغ باده و دارم دماغ صبح
با او به تازگی نمکی تازه کرده ام
از من کنید مهر پرستان سراغ صبح
در پرده بال می زند از بهر امتحان
من دیده ام که باز سفید است زاغ صبح
ممنون شدم ز فیض تو امشب اسیر (و) مست
هرگز مباد تیره شبت بی چراغ صبح
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - دل صاف می کند ز کدورت ایاغ صبح
دل صاف می کند ز کدورت ایاغ صبح
تا افکند سیاهی شب را ز داغ صبح
تا آسمان ز عکس قدح گل شکفته است
رنگین تر است مجلس مستان ز باغ صبح
وا شد دلم ز فیض صبوحی در این بهار
آشفتگی به خواب نبیند دماغ صبح
خواهم شبی که مست شراب جنون شدم
خندم به روی ساغر و گیرم سراغ صبح
مستی خواب بیشتر از نشئه فناست
شب تیره روز گشته ز دود چراغ صبح
سوزد ز رشک مجلسم امشب دل اسیر
مینا فتیله ساخته از بهر داغ صبح
تا افکند سیاهی شب را ز داغ صبح
تا آسمان ز عکس قدح گل شکفته است
رنگین تر است مجلس مستان ز باغ صبح
وا شد دلم ز فیض صبوحی در این بهار
آشفتگی به خواب نبیند دماغ صبح
خواهم شبی که مست شراب جنون شدم
خندم به روی ساغر و گیرم سراغ صبح
مستی خواب بیشتر از نشئه فناست
شب تیره روز گشته ز دود چراغ صبح
سوزد ز رشک مجلسم امشب دل اسیر
مینا فتیله ساخته از بهر داغ صبح
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - رنگ شکسته از گل رویش عیان مباد
رنگ شکسته از گل رویش عیان مباد
پژمردگی شکفته این گلستان مباد
با صبحت یدان که مباد از برش جدا
از ناز طبع نازک او سر گران مباد
پیغام خویش جز به خیالش نمی دهم
غیری بدین وسیله به او همزبان مباد
جسم تو تب کشید و من از رشک سوختم
درد تو جز نصیب من خسته جان مباد
غافل شدم زمانی و تب بر تو دست یافت
کز بیخبر اسیر تو نام و نشان مباد
پژمردگی شکفته این گلستان مباد
با صبحت یدان که مباد از برش جدا
از ناز طبع نازک او سر گران مباد
پیغام خویش جز به خیالش نمی دهم
غیری بدین وسیله به او همزبان مباد
جسم تو تب کشید و من از رشک سوختم
درد تو جز نصیب من خسته جان مباد
غافل شدم زمانی و تب بر تو دست یافت
کز بیخبر اسیر تو نام و نشان مباد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - بی یاد قامتش دل بیتاب من مباد
بی یاد قامتش دل بیتاب من مباد
چون سرو خوشخرام نباشد چمن مباد
معشوق دیگران گل بر باد رفته است
شوخ است نغمه گوشزد کوهکن مباد
وقت اجابت است و دل شب دعا کنم
جز خار گلستان تو در پیرهن مباد
اشکم رساست از ته دل می کنم دعا
در خلوت وصال تو راه سخن مباد
آتش فروز دل نشود گر خیال او
یک برگ شعله در چمن سوختن مباد
چون سرو خوشخرام نباشد چمن مباد
معشوق دیگران گل بر باد رفته است
شوخ است نغمه گوشزد کوهکن مباد
وقت اجابت است و دل شب دعا کنم
جز خار گلستان تو در پیرهن مباد
اشکم رساست از ته دل می کنم دعا
در خلوت وصال تو راه سخن مباد
آتش فروز دل نشود گر خیال او
یک برگ شعله در چمن سوختن مباد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - گردیده ام اسیر دوا یا علی مدد
گردیده ام اسیر دوا یا علی مدد
ضعفم رسا فتاده رسا یا علی مدد
مشکل گشای بی سر و پایان عالمی
خوش گشته ایم بی سر و پا یا علی مدد
پیچیده ضعف چون رگ و پی در وجود من
رفتار گشته حسرت پا یا علی مدد
ای خاک جلوه گاه سگانت طبیب خیز
گردم به باد داد دوا یا علی مدد
افتاده ام چو حرف عبث در میان خلق
شرمنده ام ز شاه و گدا یا علی مدد
ضعفم رسا فتاده رسا یا علی مدد
مشکل گشای بی سر و پایان عالمی
خوش گشته ایم بی سر و پا یا علی مدد
پیچیده ضعف چون رگ و پی در وجود من
رفتار گشته حسرت پا یا علی مدد
ای خاک جلوه گاه سگانت طبیب خیز
گردم به باد داد دوا یا علی مدد
افتاده ام چو حرف عبث در میان خلق
شرمنده ام ز شاه و گدا یا علی مدد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - مالک رقاب فتح و ظفر یا علی مدد
مالک رقاب فتح و ظفر یا علی مدد
از پافتاده ایم دگر یا علی مدد
روشن سواد دیده آیینه گشته ایم
یکبار گفته ایم اگر یا علی مدد
آتش فروز چهره شرمندگی مکن
دل بسته است از تو کمر یا علی مدد
خوش پایمال خصمی افلاک گشته ام
می خواهم از دل تو جگر یا علی مدد
آیینه خانه دو جهان است مهر تو
چشم دل و چراغ نظر یا علی مدد
خورشید ذره ای شده از خاک راه من
تا سایه ات فتاده به سر یا علی مدد
همت ز دستیاری خود بود روشناس
ابر محیط قطره گهر یا علی مدد
روشنگر است رای تو عالم به دست تو
آیینه ساز شام و سحر یا علی مدد
چون غیر درگه تو ندارد پناه اسیر
می خواهد از تو فتح و ظفر یا علی مدد
از کلک هر نفس که کشم در ریاض جان
انشا کنم به رنگ دگر یا علی مدد
از پافتاده ایم دگر یا علی مدد
روشن سواد دیده آیینه گشته ایم
یکبار گفته ایم اگر یا علی مدد
آتش فروز چهره شرمندگی مکن
دل بسته است از تو کمر یا علی مدد
خوش پایمال خصمی افلاک گشته ام
می خواهم از دل تو جگر یا علی مدد
آیینه خانه دو جهان است مهر تو
چشم دل و چراغ نظر یا علی مدد
خورشید ذره ای شده از خاک راه من
تا سایه ات فتاده به سر یا علی مدد
همت ز دستیاری خود بود روشناس
ابر محیط قطره گهر یا علی مدد
روشنگر است رای تو عالم به دست تو
آیینه ساز شام و سحر یا علی مدد
چون غیر درگه تو ندارد پناه اسیر
می خواهد از تو فتح و ظفر یا علی مدد
از کلک هر نفس که کشم در ریاض جان
انشا کنم به رنگ دگر یا علی مدد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - کو قاصدی که نامه به باد صبا برد
کو قاصدی که نامه به باد صبا برد
تا گردم از قلمرو بال هما برد
هرکس به روی ما در چاک قفس گشود
پیش دلش تبسم گل التجا برد
یکچند هم به رغم فلک بیوفا شویم
شاید بدین وسیله کسی نام ما برد
هر جا دچار می شود از کار می روم
یک بار از غرور نپرسد خدا برد؟
هرکس به بزم عشق نیازی برد اسیر
پروانه بیزبانی و بلبل نوا برد
تا گردم از قلمرو بال هما برد
هرکس به روی ما در چاک قفس گشود
پیش دلش تبسم گل التجا برد
یکچند هم به رغم فلک بیوفا شویم
شاید بدین وسیله کسی نام ما برد
هر جا دچار می شود از کار می روم
یک بار از غرور نپرسد خدا برد؟
هرکس به بزم عشق نیازی برد اسیر
پروانه بیزبانی و بلبل نوا برد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - پروانه چراغ وفا پر کجا برد
پروانه چراغ وفا پر کجا برد
هرکس که گشت گرد سری سرکجا برد
زنجیر موج باده شوریدگی بس است
دیوانه تو شیشه و ساغر کجا برد
عهد تو هرزه درد سر ناز می دهد
آیینه شکسته سکندر کجا برد
خار ره تو منت دریا نمی کشد
جوهر شناس آبله گوهر کجا برد
دام فنا قلمرو آسودگی بس است
چون گل شکار زخم تو بستر کجا برد؟
یک نامه برد ناله و گردم به باد داد
در حیرتم که نامه دیگر کجا برد
ممنون چاره نیست دل بیقرار ما
دریای اضطراب شناور کجا برد
راه از تو منزل از تو و آوارگی ز تو
گم گشته دیار تو ره بر کجا برد؟
پرواز شوق گرمتر از بال آتش است
غمنامه اسیر کبوتر کجا برد
هرکس که گشت گرد سری سرکجا برد
زنجیر موج باده شوریدگی بس است
دیوانه تو شیشه و ساغر کجا برد
عهد تو هرزه درد سر ناز می دهد
آیینه شکسته سکندر کجا برد
خار ره تو منت دریا نمی کشد
جوهر شناس آبله گوهر کجا برد
دام فنا قلمرو آسودگی بس است
چون گل شکار زخم تو بستر کجا برد؟
یک نامه برد ناله و گردم به باد داد
در حیرتم که نامه دیگر کجا برد
ممنون چاره نیست دل بیقرار ما
دریای اضطراب شناور کجا برد
راه از تو منزل از تو و آوارگی ز تو
گم گشته دیار تو ره بر کجا برد؟
پرواز شوق گرمتر از بال آتش است
غمنامه اسیر کبوتر کجا برد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - رنگی که حسن از دل نومید می برد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - کلفت زخاطرم دل بیدار می برد
کلفت زخاطرم دل بیدار می برد
زنگ از دلم پیاله سرشار می برد
بی گریه دست و پای تو موجی است در سراب
بیهوده عرض کوشش بسیار می برد
ناصح ز منع باده اگر نوش می کند
دیوانه را به دیدن خمار می برد
آواره گل ز آبله خون نچیده است
پایی که ره به کوچه زنار می برد
نازکدلان برای شگون می خرند اسیر
مفت دلی که حیرتش از کار می برد
زنگ از دلم پیاله سرشار می برد
بی گریه دست و پای تو موجی است در سراب
بیهوده عرض کوشش بسیار می برد
ناصح ز منع باده اگر نوش می کند
دیوانه را به دیدن خمار می برد
آواره گل ز آبله خون نچیده است
پایی که ره به کوچه زنار می برد
نازکدلان برای شگون می خرند اسیر
مفت دلی که حیرتش از کار می برد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - کی دل کلید راز به دست زبان سپرد
کی دل کلید راز به دست زبان سپرد
بحر گهر به موج کجا می توان سپرد
دود است گرد حمله ما در نبرد خصم
آتش زند به معرکه چون دل عنان سپرد
جان می توان سپرد به یک روی دل ولی
کی راز دوستان به کسی می توان سپرد
صحرا ز پاره دل بی اعتبار ما
گوهر به کیسه کرد و به ریگ روان سپرد
حیرت به دیده داد محبت به دل اسیر
گوهر به بحر داد و جواهر به کان سپرد
بحر گهر به موج کجا می توان سپرد
دود است گرد حمله ما در نبرد خصم
آتش زند به معرکه چون دل عنان سپرد
جان می توان سپرد به یک روی دل ولی
کی راز دوستان به کسی می توان سپرد
صحرا ز پاره دل بی اعتبار ما
گوهر به کیسه کرد و به ریگ روان سپرد
حیرت به دیده داد محبت به دل اسیر
گوهر به بحر داد و جواهر به کان سپرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - گر آسمان زکینه دیرینه بگذرد
گر آسمان زکینه دیرینه بگذرد
موج صفای سنگ ز آیینه بگذرد
گر از پل شکسته ز دریا توان گذشت
مخمور هم ز می شب آدینه بگذرد
دشمن به خون خویش تپد در سرای خویش
اما به شرط آنکه دل از کینه بگذرد
گردد چراغ خلوت دلهای قدسیان
آهی که از مصاحبت سینه بگذرد
گیرد جهان ز جوهر تجرید اسیر عشق
چون شعله گر ز خرقه پشمینه بگذرد
موج صفای سنگ ز آیینه بگذرد
گر از پل شکسته ز دریا توان گذشت
مخمور هم ز می شب آدینه بگذرد
دشمن به خون خویش تپد در سرای خویش
اما به شرط آنکه دل از کینه بگذرد
گردد چراغ خلوت دلهای قدسیان
آهی که از مصاحبت سینه بگذرد
گیرد جهان ز جوهر تجرید اسیر عشق
چون شعله گر ز خرقه پشمینه بگذرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - سررشته جنون ره اهل هوس نزد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - جایی که حکم ناله شبگیر می رسد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۰ - دیوانه تو بار محبت نمی کشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۹۰ - خاموشی از ترانه ما جوش می زند
خاموشی از ترانه ما جوش می زند
بیخوابی از فسانه ما جوش می زند
آب و گلش ز موج سراب است گردباد
آوارگی ز خانه ما جوش می زند
ساغر به طاق ابروی شمشیر می زنیم
خون از شرابخانه ما جوش می زند
صد صبح رستخیز به یاد نگاه تو
از باده شبانه ما جوش می زند
ابریم دیده پر نم و دامن پر از سرشک
طوفان ز آب و دانه ما جوش می زند
گردیده ایم اسیر پریشان طره ای
جمعیت از خرابه ما جوش می زند
بیخوابی از فسانه ما جوش می زند
آب و گلش ز موج سراب است گردباد
آوارگی ز خانه ما جوش می زند
ساغر به طاق ابروی شمشیر می زنیم
خون از شرابخانه ما جوش می زند
صد صبح رستخیز به یاد نگاه تو
از باده شبانه ما جوش می زند
ابریم دیده پر نم و دامن پر از سرشک
طوفان ز آب و دانه ما جوش می زند
گردیده ایم اسیر پریشان طره ای
جمعیت از خرابه ما جوش می زند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۹۸ - خرم کسی که دل به غمت شاد می کند
خرم کسی که دل به غمت شاد می کند
گلزار خاطری که تو را یادمی کند
صید مراد اگر نشود رام من چه باک
خون در دلم تغافل صیاد می کند
گفتم نهان کنم ز تو هم راز دل چه سود
از دور زخم تیغ تو فریاد می کند
امروز کس به همت سرو قد تو نیست
هر بنده ای که می خرد آزاد می کند
شد شاد از او دگر دل غمدیده اسیر
دور از غم آن دلی که دلی شاد می کند
گلزار خاطری که تو را یادمی کند
صید مراد اگر نشود رام من چه باک
خون در دلم تغافل صیاد می کند
گفتم نهان کنم ز تو هم راز دل چه سود
از دور زخم تیغ تو فریاد می کند
امروز کس به همت سرو قد تو نیست
هر بنده ای که می خرد آزاد می کند
شد شاد از او دگر دل غمدیده اسیر
دور از غم آن دلی که دلی شاد می کند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۰۲ - نیرنگ باده رفع حجابم نمی کند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبود
یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبود
ما را سری نبود اگر درد سر نبود
بیگانه رسوم دو عالم بر آمدیم
ما را بجز خیال تو کار دگر نبود
لب خواستم به شکوه گشایم گذشت عمر
در عهد جور او سخن مختصر نبود
روزی که ما ز شعله خوی تو سوختیم
پروانه سپهر و چراغ سحر نبود
آورده ام خبر ز دیاری که از جنون
کس را دل پیام و دماغ خبر نبود
پیغامم از نرفتن قاصد به او رسید
غمنامه ام شکنجه کش نامه بر نبود
سنجیده بارها دلم آرام و اضطراب
حب وطن به شوخی ذوق سفر نبود
صیدم رهین منت دام و قفس نشد
پرواز شوق در گرو بال و پر نبود
داغم که بر نیاید از آن کینه جو اسیر
امید ما که از نگهی بیشتر نبود
ما را سری نبود اگر درد سر نبود
بیگانه رسوم دو عالم بر آمدیم
ما را بجز خیال تو کار دگر نبود
لب خواستم به شکوه گشایم گذشت عمر
در عهد جور او سخن مختصر نبود
روزی که ما ز شعله خوی تو سوختیم
پروانه سپهر و چراغ سحر نبود
آورده ام خبر ز دیاری که از جنون
کس را دل پیام و دماغ خبر نبود
پیغامم از نرفتن قاصد به او رسید
غمنامه ام شکنجه کش نامه بر نبود
سنجیده بارها دلم آرام و اضطراب
حب وطن به شوخی ذوق سفر نبود
صیدم رهین منت دام و قفس نشد
پرواز شوق در گرو بال و پر نبود
داغم که بر نیاید از آن کینه جو اسیر
امید ما که از نگهی بیشتر نبود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۲ - از جان که می شنید اگر حرف غم نبود
از جان که می شنید اگر حرف غم نبود
از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
شرمنده تغافل و ناز و کرشمه ایم
چشم تو آنچه در حق ما کرد کم نبود
تقریب شکوه ای چو فراق تو داشتیم
ممنون خامه ام که شکایت رقم نبود
ای توبه خون خوری که کدوی شراب ما
خاکش ز خون ساغر جمشید کم نبود
مرهم طراوت گل باغ جراحت است
بی خنده شکفتگی امید غم نبود
ته جرعه بهار بود زحمت خزان
شادی اگر نبود نشان الم نبود
از سر نمود قطع بیابان غم اسیر
این سرزمین قلمرو نقش قدم نبود
از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
شرمنده تغافل و ناز و کرشمه ایم
چشم تو آنچه در حق ما کرد کم نبود
تقریب شکوه ای چو فراق تو داشتیم
ممنون خامه ام که شکایت رقم نبود
ای توبه خون خوری که کدوی شراب ما
خاکش ز خون ساغر جمشید کم نبود
مرهم طراوت گل باغ جراحت است
بی خنده شکفتگی امید غم نبود
ته جرعه بهار بود زحمت خزان
شادی اگر نبود نشان الم نبود
از سر نمود قطع بیابان غم اسیر
این سرزمین قلمرو نقش قدم نبود