تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - دیدیم زهر چشم تو عمر دوباره بود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۷ - صبح است و فیض گریه مستانه می رود
صبح است و فیض گریه مستانه می رود
خون هوا زکیسه پیمانه می رود
یاران هزار داد شکایت کجا برم
ز این کهنه آشنا که چو بیگانه می رود
گل گل شکفته نام خدا دور چشم بد
می آید از چمن به پریخانه می رود
خواب عدم خیال و فریب عدم محال
کی از دلم غم تو به افسانه می رود
در نشئه هلاک نگویی اسیر مرد
مخمور گشته است و به میخانه می رود
خون هوا زکیسه پیمانه می رود
یاران هزار داد شکایت کجا برم
ز این کهنه آشنا که چو بیگانه می رود
گل گل شکفته نام خدا دور چشم بد
می آید از چمن به پریخانه می رود
خواب عدم خیال و فریب عدم محال
کی از دلم غم تو به افسانه می رود
در نشئه هلاک نگویی اسیر مرد
مخمور گشته است و به میخانه می رود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - گر آفتاب مهر تو از سینه می رود
گر آفتاب مهر تو از سینه می رود
آب صفا ز چشمه آیینه می رود
گر خاک روزگار به باد فنا رود
باور مکن که از دل او کینه می رود
دارد سری به زهد چه شد مست مشربم
گاهی به سیر مسجد آدینه می رود
مطرب ترانه ای به اصولش نواخت آن
صوفی به زیر خرقه پشمینه می رود
بد خواه را به دشمنی خویش واگذار
گردش به باد کینه دیرینه می رود
در ملک تن دل است که منظور محنت است
اول نگاه درد به گنجینه می رود
آب صفا ز چشمه آیینه می رود
گر خاک روزگار به باد فنا رود
باور مکن که از دل او کینه می رود
دارد سری به زهد چه شد مست مشربم
گاهی به سیر مسجد آدینه می رود
مطرب ترانه ای به اصولش نواخت آن
صوفی به زیر خرقه پشمینه می رود
بد خواه را به دشمنی خویش واگذار
گردش به باد کینه دیرینه می رود
در ملک تن دل است که منظور محنت است
اول نگاه درد به گنجینه می رود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۳ - مستی ز شور لعل تو هشیار می شود
مستی ز شور لعل تو هشیار می شود
خواب از خیال چشم تو بیدار می شود
حیرانیی به طالع نظاره دیده ام
دل پیشتر ز دیده خبر دار می شود
میزان کار خلق بود پله فنا
هرکس به قدر بار سبکبار می شود
دام نگاه گرم تو صیاد وحشت است
صید کزو رمید گرفتار می شود
بی زلف او به ناله چو زنجیر نارساست
عمری که صرف سبحه و زنار می شود
یک صبحدم به روی تو گر دیده واکند
آیینه یک چمن گل بیخار می شود
طفلان به کعبه سنگ برند ارمغان اسیر
دیوانه ای که قافله سالار می شود
خواب از خیال چشم تو بیدار می شود
حیرانیی به طالع نظاره دیده ام
دل پیشتر ز دیده خبر دار می شود
میزان کار خلق بود پله فنا
هرکس به قدر بار سبکبار می شود
دام نگاه گرم تو صیاد وحشت است
صید کزو رمید گرفتار می شود
بی زلف او به ناله چو زنجیر نارساست
عمری که صرف سبحه و زنار می شود
یک صبحدم به روی تو گر دیده واکند
آیینه یک چمن گل بیخار می شود
طفلان به کعبه سنگ برند ارمغان اسیر
دیوانه ای که قافله سالار می شود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۶ - مست است و عرض آتش رخسار می دهد
مست است و عرض آتش رخسار می دهد
خورشید را گداخت که را بار می دهد
خط از رخش دمید و هنوز آه می کشیم
داریم خضر و تشنگی آزار می دهد
شد موج خیز شعله غبارم چو درد می
ساقی هنوز باده سرشار می دهد
تا دیده مایل است به تماشای گلستان
آیینه گل به دست تو بسیار می دهد
هرگز به نا امیدی امشب نبود اسیر
این نخل خشک ما چه شبی بار می دهد
خورشید را گداخت که را بار می دهد
خط از رخش دمید و هنوز آه می کشیم
داریم خضر و تشنگی آزار می دهد
شد موج خیز شعله غبارم چو درد می
ساقی هنوز باده سرشار می دهد
تا دیده مایل است به تماشای گلستان
آیینه گل به دست تو بسیار می دهد
هرگز به نا امیدی امشب نبود اسیر
این نخل خشک ما چه شبی بار می دهد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - اجر جفا و مزد وفا را که می دهد
اجر جفا و مزد وفا را که می دهد
تاوان عمر رفته ما را که می دهد
سامان کشتیم زشکستن گذشت و رفت
ای ناخدا جواب خدا را که می دهد
خندید صبح و کام دل نوبهار داد
انعام ابر و مزد هوا را که می دهد
ما را ز بند حوصله آزاد کرده اند
زنجیربانی دل ما را که می دهد
جان نظاره عمر وفا قبله حیا
فردا جواب حسرت ما را که می دهد
کام نگاه حوصله سیماب پیشکش
داد دل شهید ادا را که می دهد
ای دورگرد کم نگه بی سخن بگو
ما پیشکش جواب خدا را که می دهد
ما را به جرم عشق شما می کشند های!
ما از شما جواب شما را که می دهد
ما بنده شما دل ما را که می کشد
روز جزا جواب شما را که می دهد
اجر دل جفا کش ما کشته شما
مزد کرشمه های شما را که می دهد
گرمی غلام لطف تو الفت اسیر تو
کام دل اسیر وفا را که می دهد
تاوان عمر رفته ما را که می دهد
سامان کشتیم زشکستن گذشت و رفت
ای ناخدا جواب خدا را که می دهد
خندید صبح و کام دل نوبهار داد
انعام ابر و مزد هوا را که می دهد
ما را ز بند حوصله آزاد کرده اند
زنجیربانی دل ما را که می دهد
جان نظاره عمر وفا قبله حیا
فردا جواب حسرت ما را که می دهد
کام نگاه حوصله سیماب پیشکش
داد دل شهید ادا را که می دهد
ای دورگرد کم نگه بی سخن بگو
ما پیشکش جواب خدا را که می دهد
ما را به جرم عشق شما می کشند های!
ما از شما جواب شما را که می دهد
ما بنده شما دل ما را که می کشد
روز جزا جواب شما را که می دهد
اجر دل جفا کش ما کشته شما
مزد کرشمه های شما را که می دهد
گرمی غلام لطف تو الفت اسیر تو
کام دل اسیر وفا را که می دهد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۷ - زاهد در این بهار به ما توبه واگذار
زاهد در این بهار به ما توبه واگذار
پیمانه را به گردش چشم هوا گذار
بر دل غبار رشک فشاندن چه لازم است
آیینه را به باطن پاک حیا گذار
دل صاف کن به خلق و گل دوستی بچین
بدخواه را به دشمنی خویش واگذار
بگشای دیده گر سفر خواب می کنی
دامی به راه قافله نقش پا گذار
امیدوار در قدمت خاک گشته ایم
هر جا که پا گذاری در چشم ما گذار
از دوستی مساز به گردابش آسیا
خس را به مهربانی سیلاب واگذار
گرداب گوش دارد و موجش زبان دراز
تا گفتگوی دل به لب ناخدا گذار
در قتل ما به تیغ ستم احتیاج نیست
ما را به خون ناحق چشم حیا گذار
شو خاکسار اسیر به فتراک سر ببند
از گرد خویش به دام به راه هما گذار
پیمانه را به گردش چشم هوا گذار
بر دل غبار رشک فشاندن چه لازم است
آیینه را به باطن پاک حیا گذار
دل صاف کن به خلق و گل دوستی بچین
بدخواه را به دشمنی خویش واگذار
بگشای دیده گر سفر خواب می کنی
دامی به راه قافله نقش پا گذار
امیدوار در قدمت خاک گشته ایم
هر جا که پا گذاری در چشم ما گذار
از دوستی مساز به گردابش آسیا
خس را به مهربانی سیلاب واگذار
گرداب گوش دارد و موجش زبان دراز
تا گفتگوی دل به لب ناخدا گذار
در قتل ما به تیغ ستم احتیاج نیست
ما را به خون ناحق چشم حیا گذار
شو خاکسار اسیر به فتراک سر ببند
از گرد خویش به دام به راه هما گذار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - دیوانه خطت دل ویرانه بهار
دیوانه خطت دل ویرانه بهار
پروانه نگاه تو مستانه بهار
دور از شکست باد خزان این طلسم راز
هر سایه گل است پریخانه بهار
برخاک می کشد سر زنجیر بوی گل
دیوانه سراسر مستانه بهار
عمرش دراز باد که ما را نهان شناخت
در سایه تو جلوه بیگانه بهار
لرزید دست بیدلی بیقرار تو
برداشت باغ گرده میخانه بهار
فارغ ز گفتگو دل حسرت شعار من
خوابش اسیر شوخی افسانه بهار
پروانه نگاه تو مستانه بهار
دور از شکست باد خزان این طلسم راز
هر سایه گل است پریخانه بهار
برخاک می کشد سر زنجیر بوی گل
دیوانه سراسر مستانه بهار
عمرش دراز باد که ما را نهان شناخت
در سایه تو جلوه بیگانه بهار
لرزید دست بیدلی بیقرار تو
برداشت باغ گرده میخانه بهار
فارغ ز گفتگو دل حسرت شعار من
خوابش اسیر شوخی افسانه بهار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۲ - پیداست عکس چهره گل در هوای ابر
پیداست عکس چهره گل در هوای ابر
آیینه خانه کرده چمن را صفای ابر
مستند شاهدان بهار از می هوا
سرها برهنه کرده غزلخوان به پای ابر
گل می کند دماغ تر از خاک خشک زهد
ساقی است تا هوای رطوبت فزای ابر
دیوانه باده می کشد و می کند سماع
بزم پری است در نظر جلوه های ابر
از مکتب گرفتگی آزاد می شود
طفلی است روز جمعه خمار هوای ابر
گلهای ابر خیل غزالان وحشیند
شوخ است صید کشت هوا روزهای ابر
هر سبزه رشک مصرع شوخی است در نظر
طرح غزل نموده بهار از برای ابر
ما خویش را به ساقی کوثر سپرده ایم
تکلیف باده می چکد از شیوه های ابر
دام پری کشیده بهار از شکفتگی
دیوانه تو چون نشود آشنای ابر
پیداست عکس چهره ساقی ز برگ گل
از بسکه شست روی چمن را صفای ابر
هریک اسیر از دگری خوشنماتر است
هم خنده های شیشه و هم گریه های ابر
آیینه خانه کرده چمن را صفای ابر
مستند شاهدان بهار از می هوا
سرها برهنه کرده غزلخوان به پای ابر
گل می کند دماغ تر از خاک خشک زهد
ساقی است تا هوای رطوبت فزای ابر
دیوانه باده می کشد و می کند سماع
بزم پری است در نظر جلوه های ابر
از مکتب گرفتگی آزاد می شود
طفلی است روز جمعه خمار هوای ابر
گلهای ابر خیل غزالان وحشیند
شوخ است صید کشت هوا روزهای ابر
هر سبزه رشک مصرع شوخی است در نظر
طرح غزل نموده بهار از برای ابر
ما خویش را به ساقی کوثر سپرده ایم
تکلیف باده می چکد از شیوه های ابر
دام پری کشیده بهار از شکفتگی
دیوانه تو چون نشود آشنای ابر
پیداست عکس چهره ساقی ز برگ گل
از بسکه شست روی چمن را صفای ابر
هریک اسیر از دگری خوشنماتر است
هم خنده های شیشه و هم گریه های ابر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - ساقی تبسم مژه کام بیشتر
ساقی تبسم مژه کام بیشتر
در فیض صبح باغ گل جام بیشتر
کفر است لب مبند زخواهش که لطف دوست
خواهد ز بی نیازتر ابرام بیشتر
گر دام احتیاط فراموش کرده ای
صید رمیده تر شودت رام بیشتر
باشد ز فیض نسبت یکرنگی خطش
از سبزه سحر نمک شام بیشتر
آزاد نعمتیم و گرفتار وحشتیم
زنجیر گشت پاره و شد دام بیشتر
سر کرده ایم تا که برد صرفه چون اسیر
من بیشتر دعا و تو دشنام بیشتر
در فیض صبح باغ گل جام بیشتر
کفر است لب مبند زخواهش که لطف دوست
خواهد ز بی نیازتر ابرام بیشتر
گر دام احتیاط فراموش کرده ای
صید رمیده تر شودت رام بیشتر
باشد ز فیض نسبت یکرنگی خطش
از سبزه سحر نمک شام بیشتر
آزاد نعمتیم و گرفتار وحشتیم
زنجیر گشت پاره و شد دام بیشتر
سر کرده ایم تا که برد صرفه چون اسیر
من بیشتر دعا و تو دشنام بیشتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - بیتابم ز حوصله صاحب کمال تر
بیتابم ز حوصله صاحب کمال تر
بد مستیم ز توبه بیجا وبال تر
آهم غبار جلوه و اشکم شرر نسب
آیینه از جمال تو پر خط و خال تر
ابر غبار تربت ما ذره بار شد
خورشید جلوه های رسا بی زوال تر
قامت رسا و جلوه مستانه خوش نما
باغ قیامت است تماشا نهال تر
تعبیر خواب فتنه پریشانی دل است
آشفتگی زلف تو فرخنده فال تر
بهتر ز خون بی رگ ما خاک خفتگان
درد فنا ز کوثر هستی زلال تر
پرواز می کنم که اسیر تو گشته ام
در دام بیقراریم آسوده بال تر
بد مستیم ز توبه بیجا وبال تر
آهم غبار جلوه و اشکم شرر نسب
آیینه از جمال تو پر خط و خال تر
ابر غبار تربت ما ذره بار شد
خورشید جلوه های رسا بی زوال تر
قامت رسا و جلوه مستانه خوش نما
باغ قیامت است تماشا نهال تر
تعبیر خواب فتنه پریشانی دل است
آشفتگی زلف تو فرخنده فال تر
بهتر ز خون بی رگ ما خاک خفتگان
درد فنا ز کوثر هستی زلال تر
پرواز می کنم که اسیر تو گشته ام
در دام بیقراریم آسوده بال تر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۰ - انداز لطفش از گل و گلزار تازه تر
انداز لطفش از گل و گلزار تازه تر
بی مهریش ز گرمی بسیار تازه تر
بی باده مو به موی دماغم در آتش است
گشتم خمار مستی سرشار تازه تر
درد پیاله باده کشان قوت دل است
گلهای باغ شهرت خمار تازه تر
صلحش میان جنگ چها تازه روست های!
در عین مهربانیش آزار تازه تر
خلوت نشین مست اسیرت شود اسیر
این گل به باغ کوچه و بازار تازه تر
بی مهریش ز گرمی بسیار تازه تر
بی باده مو به موی دماغم در آتش است
گشتم خمار مستی سرشار تازه تر
درد پیاله باده کشان قوت دل است
گلهای باغ شهرت خمار تازه تر
صلحش میان جنگ چها تازه روست های!
در عین مهربانیش آزار تازه تر
خلوت نشین مست اسیرت شود اسیر
این گل به باغ کوچه و بازار تازه تر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۶ - زنجیر شوق ما شده روز و شب دگر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - ای از غم تو هر رگ ما ریشه دگر
ای از غم تو هر رگ ما ریشه دگر
هر موی بر سر از تو در اندیشه دگر
رفتم که زیر سایه هر برگ این چمن
خالی کنم به یاد خزان شیشه دگر
جز عشق نیست مسئله آموز کفر و دین
از پیش برده هر کس از او پیشه دگر
درد تو کوهکن دل ما بیستون صبر
هر داغ کهنه زخم دم تیشه دگر
کی عشق جا کند به دل بوالهوس اسیر
شیر است آنکه دم زند از پیشه دگر
هر موی بر سر از تو در اندیشه دگر
رفتم که زیر سایه هر برگ این چمن
خالی کنم به یاد خزان شیشه دگر
جز عشق نیست مسئله آموز کفر و دین
از پیش برده هر کس از او پیشه دگر
درد تو کوهکن دل ما بیستون صبر
هر داغ کهنه زخم دم تیشه دگر
کی عشق جا کند به دل بوالهوس اسیر
شیر است آنکه دم زند از پیشه دگر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۰ - آشوب در قلمرو ترکش ندید تیر
آشوب در قلمرو ترکش ندید تیر
مژگان پر فریب کسی آفرید تیر
خوش کرده اند طاعت حکمش ستمگران
هر چند او کشید کمان قد کشید تیر
مکتوب راز سینه عاشق بجا رساند
آخر ز دولت تو به جایی رسید تیر
هر جا کمان گوشه ابرو بلند شد
رفتم به پای دیده به جایی رسید تیر
چندان فسون دمید کمانت که بیخبر
تعلیم راستی ز دل ما شنید تیر
غافل خدا نکرده مبادا خطا شود
دل می تپد به سینه ما چون تپید تیر
در سینه دید معنی و آنجا وطن گرفت
چون صید وحشی از دل تنگم رمید تیر
تا او کمان کشید دل آهی کشیده بود
شکر خدا که هیچ خطایی ندید تیر
خواهم گرفت اسیر ز دست فلک کمان
تا افکنم به گور یزید پلید تیر
مژگان پر فریب کسی آفرید تیر
خوش کرده اند طاعت حکمش ستمگران
هر چند او کشید کمان قد کشید تیر
مکتوب راز سینه عاشق بجا رساند
آخر ز دولت تو به جایی رسید تیر
هر جا کمان گوشه ابرو بلند شد
رفتم به پای دیده به جایی رسید تیر
چندان فسون دمید کمانت که بیخبر
تعلیم راستی ز دل ما شنید تیر
غافل خدا نکرده مبادا خطا شود
دل می تپد به سینه ما چون تپید تیر
در سینه دید معنی و آنجا وطن گرفت
چون صید وحشی از دل تنگم رمید تیر
تا او کمان کشید دل آهی کشیده بود
شکر خدا که هیچ خطایی ندید تیر
خواهم گرفت اسیر ز دست فلک کمان
تا افکنم به گور یزید پلید تیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۳ - بحر وجود محشر موج و حباب گیر
بحر وجود محشر موج و حباب گیر
قطع نظر ز دل کن و عالم خراب گیر
از تشنگی گداخته دلها نظاره کن
عطر گلاب چاره ز موج سراب گیر
از ضعف دل بمیر و مکش منت کسی
از دود آه قوت بوی گلاب گیر
رنگ شکست دل ز رخت می شود عیان
مگشا لب شکایت و جام شراب گیر
یا جمع و خرج دفتر عالم در آب ریز
یا هر نفس که می کشی از دل حساب گیر
صید دل رمیده به افسون نمی شود
فتراک برق ساز(و) کمند از شهاب گیر
کس از شکست خویش ز دام فنا نجست
خود را مگیر ذره فزون ز آفتاب گیر
گر صدق نیت از نفست جوش می زند
از دل کن استخاره و بر کف کتاب گیر
همچون اسیر خنده زنی تا به مهر و ماه
ساغر ز نقش پای سگ بوتراب گیر
قطع نظر ز دل کن و عالم خراب گیر
از تشنگی گداخته دلها نظاره کن
عطر گلاب چاره ز موج سراب گیر
از ضعف دل بمیر و مکش منت کسی
از دود آه قوت بوی گلاب گیر
رنگ شکست دل ز رخت می شود عیان
مگشا لب شکایت و جام شراب گیر
یا جمع و خرج دفتر عالم در آب ریز
یا هر نفس که می کشی از دل حساب گیر
صید دل رمیده به افسون نمی شود
فتراک برق ساز(و) کمند از شهاب گیر
کس از شکست خویش ز دام فنا نجست
خود را مگیر ذره فزون ز آفتاب گیر
گر صدق نیت از نفست جوش می زند
از دل کن استخاره و بر کف کتاب گیر
همچون اسیر خنده زنی تا به مهر و ماه
ساغر ز نقش پای سگ بوتراب گیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۱ - گر از تو بشنویم جواب سلام خویش
گر از تو بشنویم جواب سلام خویش
بالای آفتاب نویسیم نام خویش
یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی
افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش
تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم
جوشی چو غنچه می زنم آخر به کام خویش
عمری گذشت و قرب نگاهی نیافتم
آن طالعم کجاست که خوانی غلام خویش
خواهم اسیر اینقدر از بخت همرهی
کز همزبان یار کشم انتقام خویش
بالای آفتاب نویسیم نام خویش
یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی
افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش
تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم
جوشی چو غنچه می زنم آخر به کام خویش
عمری گذشت و قرب نگاهی نیافتم
آن طالعم کجاست که خوانی غلام خویش
خواهم اسیر اینقدر از بخت همرهی
کز همزبان یار کشم انتقام خویش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۹ - دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک
دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک
رحم است برگزیده انجم به زیر خاک
عالم خزانه دار سرشک روان ماست
گنج روان چرا نشود گم به زیر خاک
بستیم رخت و کم نشد اسباب سوختن
این مشت استخوان شده هیزم به زیر خاک
در بند نارسایی سعی است کار خلق
بی دام نیست دانه مردم به زیر خاک
دلکش تر است زمزمه در پرده فنا
مجنون فکند شور ترنم به زیر خاک
چون موج اسیر محشر ما بحر رحمت است
کی می رود شهید تظلم به زیر خاک
رحم است برگزیده انجم به زیر خاک
عالم خزانه دار سرشک روان ماست
گنج روان چرا نشود گم به زیر خاک
بستیم رخت و کم نشد اسباب سوختن
این مشت استخوان شده هیزم به زیر خاک
در بند نارسایی سعی است کار خلق
بی دام نیست دانه مردم به زیر خاک
دلکش تر است زمزمه در پرده فنا
مجنون فکند شور ترنم به زیر خاک
چون موج اسیر محشر ما بحر رحمت است
کی می رود شهید تظلم به زیر خاک
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۵ - لبریز خنده است چمن از هوای گل
لبریز خنده است چمن از هوای گل
می خور که پایتخت نشاط است پای گل
دیوانه را هوای جنون باغ دلگشاست
گرید به جای باده و خندد به جای گل
هر جا که هست در نظرم جلوه می کند
گه در لباس شعله و گه در قبای گل
یکدسته گل ز رنگ حنا هم نبسته ای
دانسته ای که چیست مگر مدعای گل
بیهوشیم ز میکده سایه گل است
گویا سری کشیده نگاهت به پای گل
هر چند جلوه گلم از هوش می برد
داغم که رنگ و بوی که شد آشنای گل
در دیده اسیر خلد خارهای رشک
گر در نظر خیال تو آید به پای گل
می خور که پایتخت نشاط است پای گل
دیوانه را هوای جنون باغ دلگشاست
گرید به جای باده و خندد به جای گل
هر جا که هست در نظرم جلوه می کند
گه در لباس شعله و گه در قبای گل
یکدسته گل ز رنگ حنا هم نبسته ای
دانسته ای که چیست مگر مدعای گل
بیهوشیم ز میکده سایه گل است
گویا سری کشیده نگاهت به پای گل
هر چند جلوه گلم از هوش می برد
داغم که رنگ و بوی که شد آشنای گل
در دیده اسیر خلد خارهای رشک
گر در نظر خیال تو آید به پای گل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۶ - سرگرم داغ دل نکند آرزوی گل