تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - صبر دل آورد روی از عشق جانان در گریز
صبر دل آورد روی از عشق جانان در گریز
جان هم از تن دارد از بیداد او سر در گریز
ای دل دیوانه افتادی به بند زلف او
صد رهت گفت از آن آشوب و شور و شر گریز
هر کرا با خصم بالا دست کاری اوفتاد
گر ندارد تاب کوشش باشدش بهتر گریز
جان من از وصل جانان بود با من آشنا
اینزمان بیگانه شد از هجر و کرد از سر گریز
بر نگیرم سر ز پایش گر شود چون خاک پست
من ز بیم سر نجویم هرگز از دلبر گریز
چون ز اشک و چهره با من دید سیم و زر گریخت
کس نجوید غیر او هرگز ز سیم و زر گریز
کام دل در عشقش از کام نهنگ ار ممکن است
در نهد ابن یمین تا ناورد سر در گریز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - تا سپهر حسن را رخسار تو ماهست و بس
تا سپهر حسن را رخسار تو ماهست و بس
هر سحر در عشق تو کار دلم آهست و بس
بیتو زارم آنچنان کز زندگیم اصحاب را
هیچ اگر هست آگهی ز آه سحر گاهست و بس
چشم مخمورت ز بیماری من دارد خبر
وز پریشانی حالم زلفت آگاهست و بس
باد ره گم میکند در تیرگی زلف تو
تا نپنداری دل بیچاره گمراهست و بس
بر سر بازار عشقت عقل سودائی من
سود خود داند زیان گر مال و گر جاهست و بس
هر کسیرا در عبادت روی سوی قبله ایست
قبله اقبال من آنروی چون ماهست و بس
رخ چه پنهان میکنی ز ابن یمین کاندر جهان
خود همیدانی که از جانت نکو خواهست و بس
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - آمد آنسرو سهی بر گل نشان سنبلش
آمد آنسرو سهی بر گل نشان سنبلش
شد دلم آشفته تر از سنبل او بر گلش
روز روشن بود گوئی همنشین تیره شب
بر فراز تخته کافور مشکین کاکلش
گر نه شوریدست و سودائی چرا میافکند
همچو نیلوفر سپر بر آب شاخ سنبلش
میزد آب خرمی بر آتش اندوه من
بر هوا لعلی که میافشاند نعل دلدلش
در خمار عشق چشمش ز آن بود دایم دلم
کآنچنان سرمست بیند گاه و بیگه بی ملش
مردم چشمم چو خون افشان شود در عشق تو
هندوئی بینی که دندان سرخ کرد از تنبلش
در شکنج زلف مشکینش دل مسکین من
هست چون کبکی که شهبازی کشد در چنگلش
تا خیال او ز رو و چشم من کردی گذر
کاشکی از خواب بستی مردم چشمم پلش
آنچنان گلشن که او بر سرو سیمین ساخته است
در جهان جز من کسی دیگر نزیبد بلبلش
بلبل گلزار حسن ار هستیش ابن یمین
پس چرا در عالم افتادست ازینسان غلغلش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - روی بنمای ایصنم کز شوق جان میسوزدم
روی بنمای ایصنم کز شوق جان میسوزدم
و آتش غم تا بمغز استخوان میسوزدم
میزند پروانه سلطان عشقت آتشی
در دلم کز پای تا سر شمعسان میسوزدم
چون نویسم شرح شوقت ز آب چشم و دود دل
کاغذم تر مشود کلک و بیان میسوزدم
گر نشد چون تار کتان از نزاری پیکرم
پس چرا مهرت چو ماه آسمان میسوزدم
پیش خلقان کرد پیدا آه دود آسای من
کآتش هجران جانان در نهان میسوزدم
تا دلم در رسته حسنت بسودا در فتاد
گرمی بازار او سود و زیان میسوزدم
هر زمانم شعله ئی از دل فروزان میشود
آنچنان کز تاب آن آب روان میسوزدم
ز آه من گردد معطر مجلس روحانیان
همچو عودم خوش نفس گردون از آن میسوزدم
گوید اغیارم بمن کابن یمین چندین منال
چون ننالم کز فراق یار جان میسوزدم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - تا دلم شد در خم آن طره مشکین نهان
تا دلم شد در خم آن طره مشکین نهان
گشت شادی از دل غمگین این مسکین نهان
بر بنا گوش چو صبحش زلف همچون شام من
گوئیا کافور دارد زیر مشک چین نهان
کفر زلف اوست دینم هر که خواهی گو بدان
کفر باشد گر زبیم خلق دارم دین نهان
دارم اندر چین زلف کژ نهاد او دلی
راست چون صاع ملک دربار بن یامین نهان
میکند در خنده پیدا عقد پرویین ز آفتاب
ز آفتاب ار چند گردد رسته پروین نهان
روز من شد تیره شب با آفتاب عارضت
گشت زیر سایه زلفین چین بر چین نهان
ماهرویا سیم اگر درسنگ باشد پس چرا
کرده ئی در سینه سیمین دل سنگین نهان
با تو مهر ما و با ما کین تو پیدا شدست
خود کجا ماند بگیتی بیش مهر و کین نهان
گر شود سوز دل ابن یمین پیدا رواست
کی بماند آتش اندر سوخته چندین نهان
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - تا شدم آگاه از آن زنجیر زلف قیرگون
تا شدم آگاه از آن زنجیر زلف قیرگون
از هوای او دلم افتاد در راه جنون
گر توئی ماه دو هفته پس نمیگوئی چرا
همچو ماه نو بود حسن تو هر ساعت فزون
گنج حسنت را که مار مشک پیکر بر سرست
چون بدست آرم که در مارت نمیگیرد فسون
شاید ار گویم که جانست آن پری پیکر که هست
زلف او چون جیم و قامت چون الف ابرو چو نون
از هوای شکر میگون او طوطی عقل
شد زبون آری خرد باشد بدست می زبون
خاک هستی مرا دادند بر باد فنا
آب چشمم از برون و آتش دل از درون
بر دل ابن یمین ترک کمان ابرو زد است
تیر غمزه زخم آن پیدا و پنهان جوی خون
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - عارضست آن یا گل سیراب بر برگ سمن
عارضست آن یا گل سیراب بر برگ سمن
قامتست این یا قد شمشاد یا سرو چمن
گفتم اندر وصف آنشیرین دهن رانم سخن
خود سخن در وی نمیگنجد ز تنگی دهن
در دلم مهر رخ چون ماهش امروزی مدان
سالها شد تا همی تابد سهیل اندر یمن
با رخش نوری ندارد چون چراغ نیمروز
پرتو اینشمع زرین پیکر مینا لگن
گر چه چشم مست او کشتم بکین اما مرا
تا ابد خواهد دمیدن بوی مهرش از کفن
عاشقانرا بوی زلفت ای بت یوسف جمال
هست چون یعقوب کنعانرا نسیم پیرهن
زلف چون شام ترا اگر مشک میگویم خطاست
چون زهر چین خیزدش صد نافه مشک ختن
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه تو
خوشترست از روشنی در چشم و روح اندر بدن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - کار عشاق است جان در عشق جانان باختن
کار عشاق است جان در عشق جانان باختن
عشق جانان در حقیقت نیست جز جان باختن
کر کنم جان در سر سودای وصلش باک نیست
زانکه در کوی سلامت عشق نتوان باختن
تا ز عاج و انبوسش گوی و چو کان کرده اند
هیچ ناید خوشترم از گوی و چوکان باختن
نرد خوبی در تمامی بر بساط دلبری
کس نیارد مثل او در ملک ایران باختن
آشکارا خواهم افکندن سر اندر پای تو
زانکه آمد دل بجان از عشق پنهان باختن
گر ببازم دین و دنیا بر بساط عشق او
بر تو دشوارست باشد بر من آسان باختن
جان بجانان گر دهد ابن یمین عیبش مکن
کار عشاقست جان در عشق جانان باختن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - گر دلی بودی مرا در طالع و فرمان من
گر دلی بودی مرا در طالع و فرمان من
کی زجانان آمدی چندین ستم بر جان من
از خیال لعل او یکبوسه بربودم بخواب
هست ذوق آن هنوزم در بن دندان من
یوسف جانم چو در چاه زنخدانش فتاد
گفت رضوان رشک دارد بر من و زندان من
هست در زلف پریشانش دلم مجموع از آنک
نسبتی دارد بکار بیسر و سامان من
در میان عاشقان جادوی چشم مست او
کفر پیدا کرد و پنهان میبرد ایمان من
داغ هجر آن پری پیکر مرا کشتی بدرد
گر نبودی از امید وصل او درمان من
خوشترم آید ز عیدی کان کمان ابروم گفت
تا کی ای ابن یمین خواهی شدن قربان من
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - سنبل است آن بنا گوش سمن سیمای تو
سنبل است آن بنا گوش سمن سیمای تو
یا کمند عنبرین یا زلف سوسن سای تو
چون تو سرو راستی را چشم کس هرگز ندید
هم تو باشی آنکه کژ بین بیندش همتای تو
چشم آن دارم ز بخت خود که روزی بیحجاب
گر بود رای تو بینم روی شهر آرای تو
در جهان گر لاف آزادی زند سرو سهی
زیبدش چون هست کمتر بنده بالای تو
با چنان قدی که ماند راست با سیمین الف
چون الف زیبد میان جان شیرین جای تو
گر کنم سر در سر سودای وصلت باک نیست
زنده آنرا دان که باشد کشته غوغای تو
خورده ئی خون دلم ور نیست باور از منت
شاهد حالست اینک سرخی لبهای تو
سر فرازم بر فلک گر باز بینم خویش را
سرمه چشم جهان بین کرده خاک پای تو
گفتمش جانرا ببوسی با تو سودا میکنم
گفت کای ابن یمین تا چند ازین سودای تو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - مرحبا ایچشم جان روشن بنور رای تو
مرحبا ایچشم جان روشن بنور رای تو
دستگیر دل گه آشفتگی گیسوی تو
هر که دید آن موی و رو در کفر و در اسلام گفت
صبح اسلام است و شام کفر روی و موی تو
پیش شمع روی تو مهر فلک پروانه ایست
جفت شد ماه نو از طاق خم ابروی تو
آفتاب نور بخشی سایه از من وامدار
تا شوم ذره صفت اندر هوای کوی تو
با دل شوریده گفتم بر سر خوان امید
جز جگر ما را نصیبی نیست از پهلوی تو
پیش تیر غمزه خوبان سپر گشتن ز عشق
و آن کمان بالاترست از قوت بازوی تو
گفت کای ابن یمین از من مبین اندوه خویش
دیده میآرد بلاهم سوی من هم سوی تو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته
آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته
سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته
بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح
سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته
عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی
بود گوئی سیب سرخ اندر گلاب انداخته
تار باید دل ز هشیاران و پنداری که هست
نرگس مست ترا در نیم خواب انداخته
کرده چوگان از کمند زلف مشک افشان خویش
گوی دلها را زغم در اضطراب انداخته
در هوای آتش رخسار چون گلنار تو
من چو نیلوفر سپر بر روی آب انداخته
از هوای خاک پایش آب چشم پر نمم
آتش اندوه را در التهاب انداخته
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه تو
گنج آبادست در کنج خراب انداخته
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - تا تو ایدلبر چو ماه انوری آراسته
تا تو ایدلبر چو ماه انوری آراسته
از رخت گشتست ملک دلبری آراسته
هم ز روی تو ید بیضا پدیدار آمده
هم ز چشمت کارگاه ساحری آراسته
آدمی را عیب نتوان کرد بر دیوانگی
گر تو بروی بگذری همچون پری آراسته
بس که خیزد فتنه ها از گوشه خلوت نشین
گر تو روزی بر صوامع بگذری آراسته
ماهرویا با تو کار ابن یمین را تا کنون
گر نشد از بی زری و مضطری آراسته
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه
روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه
میگزیند بر سرم یار دگر یعنی که چه
من سر آمد گشته در مهرش کلاه آسا و او
بسته بر هیچ از پی کینم کمر یعنی که چه
من نمییارم زمانی زو نظر بر داشتن
و او مرا دایم فکنده از نظر یعنی که چه
از نعیم خوان وصلش بینوائی را چو من
لقمه ئی حاصل نگردد بی جگر یعنی که چه
خستگان زخم خود را هرگز از بهر ثواب
می نسازد از رخ و لب گلشکر یعنی که چه
کار من دایم بود پرسیدن از حالش خبر
و او نخواهد در جهان از من اثر یعنی که چه
ناگزیر آمد چو جان ابن یمین را و چو عمر
روی ننماید بدو جز بر گذر یعنی که چه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنی
آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنی
دشمنم نپسندد آنحالت بجای چون منی
هر مژه در چشم من خاریست بی برگ گلش
طالع من بین که خاری یافتم در گلشنی
داردش در خرمن مه خوشه پروین نظام
خوشه ئی از من همی دارد دریغ از خرمنی
گر شبی بر بام او آیم ز مهر روی او
هر زمان ماهی فروزان آید از هر روزنی
سنگ بر دل میزنم از فرقت آن سیمتن
هیچکس دیدست از آن سنگین دلی سیمین تنی
زین دم گرمم که بر وی میدمم از سوز دل
نرم گردد آن دل سخت ار چه باشد آهنی
از دل ابن یمین گر مرد و زن آگه شدی
گشت بر ابن یمین دلسوز هر مرد و زنی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتی
تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتی
صورت جان در خیال اهل دل بنگاشتی
نوبت شاهی بزن در ملک خوبی بهر آنک
رأیت حسن از زمین بر آسمان بفراشتی
نه خدا را بنده باشی نه رعیت شاه را
دل که بردی شحنه ئی از عشق خود بگماشتی
ز آن چه سیمین ذقن آبی بدین تشنه جگر
تا نباید دادنت زودش بمشک انباشتی
غرق خونم چون گل و همچون بنفشه سوگوار
تا تو در گلزار حسن خود بنفشه کاشتی
ای سبکروح جهان این سرگرانی تا بکی
طاقت جنگت ندارم آشتی کن آشتی
گر تو باز آئی بصلح از من نبینی جز وفا
گر چه وقت جنگ جای آشتی نگذاشتی
یاد میداری که در مستی حسن از بس غرور
خون ما میریختی و جرعه می پنداشتی
عاشقان از نا امیدی همچو زلفت در هم اند
تا تو بیموجب کم ابن یمین انگاشتی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - جان به چشمم در نیاید ور نه جانت خواندمی
جان به چشمم در نیاید ور نه جانت خواندمی
خوش تر از جان هم ندانم تا چسانت خواندمی
جان ندارد هیچ وزنی بی ثبات اندر جهان
ورنه ای جان و جهان جان و جهانت خواندمی
حسن خلق عالم ار گشتی مجسم پیکری
از لطافت اندرآن پیکر روانت خواندمی
ای چراغ جان اگر پروانه دادی حسن تو
در شبستان صفا شمع روانت خواندمی
گر نسفتی لعل در بار تو را الماس نطق
عقل باور داشتی گر بی دهانت خواندمی
پای سرو از شرم قدت گر به گل در نیستی
در سرم گشتی که سرو بوستانت خواندمی
گر نبودی حسن ماه آسمانی مستعار
روی آن داری که ماه آسمانت خواندمی
چون نمک داری جگر کردم کباب از بهر تو
سر فرو ناری و گرنه میهمانت خواندمی
جان طلب گر کرده ای ز ابن یمین بی کین دل
کرد می تسلیم و ماه مهربانت خواندمی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - زلف مشکین بر بنا گوش چو سیم افکنده ئی
زلف مشکین بر بنا گوش چو سیم افکنده ئی
از بنفشه بر سمن صد حلقه جیم افکنده ئی
ز ابن مقله خون چکاند ابن بواب از حسد
ز آنچنان شینی که اندر عین سیم افکنده ئی
بر گذرگاه صبا بگشاده ئی بندی ز زلفت
در جهان از عنبر سارا نسیم افکنده ئی
ایمسیحا دم قدم آخر مدار از ما دریغ
پرسشی کن چون توام زینسان کلیم افکنده ئی
لطف کن با وی ز تریاق لبم ده شربتی
مار مسکین چون برین قلب سلیم افکنده ئی
تا گرفتی ایدل اندر چین زلف او قرار
خویشتن را در شر و شور عظیم افکنده ئی
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه خویش
نشمری محدث که از عهد قدیم افکنده ئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
از غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی
حاصل از عالم دمی دانم که گویم با تو راز
اهل دلرا زین دمی خوشتر ز ملک عالمی
ایدل از دلبر مدار امید شادی بهر آنک
عاشقانرا بهره از معشوق بس باشد غمی
گر خرد داری بگرد بهگزینی پر مگرد
کز پی این دور ماند از خلد همچون آدمی
ز آتش دل در هوایت این تن خاکی من
سوختی گر چشمه چشمم نمیدادی نمی
بر کنار چشم او نگذاشت با ابن یمین
ز آنچه بودش جز غم و صبری زهر بیش و کمی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١ - ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی
کز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا
درگه آنکس که تصدیقش کند قاضی عقل
گر کند دعوی که میزیبد جهانبانی مرا
آصف ثانی علاء ملک و دین کز احتشام
یاد داد ایامش ایام سلیمانی مرا
آفتاب ملک و ملت آسمان داد و دین
آنکه آید ذات پاکش ظل یزدانی مرا
چون زمین بوسیده باشی قصه ابن یمین
عرضه کن تا از تو باشد منت جانی مرا
کو بهجرت استجازت کردم از درگاه تو
تا بلطف از تنگنای عیش برهانی مرا
اینسخن دیدم که نامد رأی انور را پسند
وز جبینش گشت پیدا خشم پنهانی مرا
یعلم الله کین از آن کردم که گفتم من کیم
تا بپیش خویش خوانی یا ز پس رانی مرا
ورنه آندم یابم آزادی ز بند روزگار
کز عداد بندگان خویش گردانی مرا
حاش لله کز گدائی درت تا زنده ام
دور گردم ور بود امید سلطانی مرا
هم درینمعنی ز درج غیر دری یافتم
بر فشانم چون بدست آمد بآسانی مرا
خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کون
آنچنان نادان نیم آخر تو میدانی مرا
جاودان اقبال بادت تا بفضل کردگار
از سپهر ظلم پرور داد بستانی مرا