تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۳ - گر به دو رخ فتنه نظاره ای
گر به دو رخ فتنه نظاره ای
درد دلم را به دو لب چاره ای
آینه در پیش تو بینم مگر
پیش رخ خویش به نظاره ای
در دل من عارضه عشق توست
تا تو بدان عارض و رخساره ای
اختر وصلم ز تو تاری چراست
گر تو به رخ اختر سیاره ای
دهر نه ای چونکه جفا پیشه ای
چرخ نه ای چونکه ستمکاره ای
کم نکند عشق تو خون ریختن
تا تو بدان نرگس خونخواره ای
درد دلم را به دو لب چاره ای
آینه در پیش تو بینم مگر
پیش رخ خویش به نظاره ای
در دل من عارضه عشق توست
تا تو بدان عارض و رخساره ای
اختر وصلم ز تو تاری چراست
گر تو به رخ اختر سیاره ای
دهر نه ای چونکه جفا پیشه ای
چرخ نه ای چونکه ستمکاره ای
کم نکند عشق تو خون ریختن
تا تو بدان نرگس خونخواره ای
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۴ - عشق دهد با دل شوریده تاب
عشق دهد با دل شوریده تاب
پرورش ذره کند آفتاب
کم نشود سوز دل از سیل اشک
آتش سودا ننشیند به آب
آه که عاشق کشد از خامی است
دود کند دل چو نباشد کباب
با سخن تلخ تبسم خوش است
نشئه دهه شهد چون گردد شراب
دیر رود جان که تویی در دلم
شعله کند بر سر شمع اضطراب
در شب هجران نبود روشنی
گرچه بود تا به سحر ماهتاب
دیده «نظیری » نشناسد رخش
بس که گدازد نگهم از حجاب
پرورش ذره کند آفتاب
کم نشود سوز دل از سیل اشک
آتش سودا ننشیند به آب
آه که عاشق کشد از خامی است
دود کند دل چو نباشد کباب
با سخن تلخ تبسم خوش است
نشئه دهه شهد چون گردد شراب
دیر رود جان که تویی در دلم
شعله کند بر سر شمع اضطراب
در شب هجران نبود روشنی
گرچه بود تا به سحر ماهتاب
دیده «نظیری » نشناسد رخش
بس که گدازد نگهم از حجاب
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۹ - داشتم از درد جدایی خروش
داشتم از درد جدایی خروش
دل چو تو را یافت زبان شد خموش
غم نخوردم غایب من حاضر است
مژده دل می رسد از لب به گوش
گر نرسد بوی تو هر صبحدم
تا سحر حشر نیایم به هوش
هر که هوای تو به جنت برد
ساعد حورا شودش بار دوش
گر به قدح زهر هلاهل کنند
شهد شود چون تو بگویی بنوش
لعل تو افکند دلم را ز چشم
کعبه به جامی نخرد می فروش
از اثر گریه چون لعل ما
خون به دل سنگ درآید به جوش
بر نگه غیر سپندی بسوز
یا به رخ خویش نقابی بپوش
عشق ز پندار و گمان برترست
تا رمقی هست «نظیری » بکوش
دل چو تو را یافت زبان شد خموش
غم نخوردم غایب من حاضر است
مژده دل می رسد از لب به گوش
گر نرسد بوی تو هر صبحدم
تا سحر حشر نیایم به هوش
هر که هوای تو به جنت برد
ساعد حورا شودش بار دوش
گر به قدح زهر هلاهل کنند
شهد شود چون تو بگویی بنوش
لعل تو افکند دلم را ز چشم
کعبه به جامی نخرد می فروش
از اثر گریه چون لعل ما
خون به دل سنگ درآید به جوش
بر نگه غیر سپندی بسوز
یا به رخ خویش نقابی بپوش
عشق ز پندار و گمان برترست
تا رمقی هست «نظیری » بکوش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۶۳ - عشق تو شیرازه اجزای من
عشق تو شیرازه اجزای من
شوق تو فهرست سراپای من
بسمله گوشه ابروی تست
فاتحه شرح تمنای من
رابطه بند به بندم ز تست
ثبت به داغت شده اعضای من
کعبه کوی تو بود مرجعم
بر سر معراج بود پای من
مردمک چشم جهانی ز تست
روشنی دیده بینای من
از شکرستان تو اجری خورست
طوطی گویای شکرخای من
از چمن حسن تو بیرون مباد
زمزمه بلبل گویای من
این قدر ارزم که به هیچم خری
بیم زیان نیست ز سودای من
این شرفم بس که شوی مشتری
هیچ مده قیمت کالای من
پس ز رفیقان ره افتاده ام
گر نکنی رحم به من وای من
جای «نظیری » دگر اینجا کجاست؟
من شده نو آمده بر جای من
شوق تو فهرست سراپای من
بسمله گوشه ابروی تست
فاتحه شرح تمنای من
رابطه بند به بندم ز تست
ثبت به داغت شده اعضای من
کعبه کوی تو بود مرجعم
بر سر معراج بود پای من
مردمک چشم جهانی ز تست
روشنی دیده بینای من
از شکرستان تو اجری خورست
طوطی گویای شکرخای من
از چمن حسن تو بیرون مباد
زمزمه بلبل گویای من
این قدر ارزم که به هیچم خری
بیم زیان نیست ز سودای من
این شرفم بس که شوی مشتری
هیچ مده قیمت کالای من
پس ز رفیقان ره افتاده ام
گر نکنی رحم به من وای من
جای «نظیری » دگر اینجا کجاست؟
من شده نو آمده بر جای من
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۰ - تهنیت و تاریخ جلوس شاه صفی ثانی «شاه سلیمان »
شکر که «عباس شه » خلد سیر
کرد چو طی دفتر ایام خود
ساخت گرامی خلفی یادگار
زنده از او کرد همان نام خود
خسرو دین پرور عادل «صفی »
آنکه ازو یافت جهان کام خود
خاست چو بر پا علم دولتش
صبح از او کرد جهان شام خود
خانه دین، زین خور تابنده باز
دید پر از نور در و بام خود
جامه دارایی این ملک را
قدر بیفزود ز اندام خود
دور به عدلش ز حوادث گرفت
نقد ز کف داده آرام خود
چشم دلش، بیند الهی مدام
پر ز می لطف خدا جام خود
صعوه صفت، جان و تن دشمنان
بیند الهی همه در دام خود
کرد چو تاریخ جلوسش طلب
واعظ ما از دل ناکام خود
از سر اخلاص دعا کرد و گفت:
«باد جهانگیر چو انعام خود»
کرد چو طی دفتر ایام خود
ساخت گرامی خلفی یادگار
زنده از او کرد همان نام خود
خسرو دین پرور عادل «صفی »
آنکه ازو یافت جهان کام خود
خاست چو بر پا علم دولتش
صبح از او کرد جهان شام خود
خانه دین، زین خور تابنده باز
دید پر از نور در و بام خود
جامه دارایی این ملک را
قدر بیفزود ز اندام خود
دور به عدلش ز حوادث گرفت
نقد ز کف داده آرام خود
چشم دلش، بیند الهی مدام
پر ز می لطف خدا جام خود
صعوه صفت، جان و تن دشمنان
بیند الهی همه در دام خود
کرد چو تاریخ جلوسش طلب
واعظ ما از دل ناکام خود
از سر اخلاص دعا کرد و گفت:
«باد جهانگیر چو انعام خود»
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - حاصل من چیست ز فرزانگی
یغمای جندقی : مراثی و نوحهها
شماره ۲۶ - از مه نو باز در دست فلک خنجر نگر
از مه نو باز در دست فلک خنجر نگر
درنگر کینه اختر نگر
آسمان را در کمین آل پیغمبر نگر
درنگر کینه اختر نگر
فارس افلاک را در قصد شاه کم سپاه
آه آه رزم جوی و کینه خواه
خود ز اکلیل و ثریا جوشن و مغفر نگر
در نگر کینه اختر نگر
قوس و جوزابسته و بگشاده چون جنگ آوران
این میان وان دگر تیراز کمان
رایض بهرام را زرین زره در بر نگر
در نگر کینه اختر نگر
دارد آهنگ شبیخون خسرو سیارگان
کرد از آن روی در مغرب نهان
اینک از خیل نجومش در قفا لشکر نگر
در نگر کینه اختر نگر
گوئیا دارند عزم کربلای شاه دین
خیل کین بهر نصر مشرکین
کینه افلاک بین بدمهری اختر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آفتاب طلعت خورشید بطحا و عراق
از نفاق تیره در ابر محاق
و از فروغ فرهی چهر ذنب انور نگر
در نگر کینه اختر نگر
در به خرم بوستانی کش همی با باک و بیم
در حریم جنبش آوردی نسیم
از دم باد مخالف فتنه صرصر نگر
در نگر کینه اختر نگر
بر سر دل خستگان و اندر دل سردادگان
بی امان گر همی دیدن توان
تیغ کین تا قبضه بین تیر ستم تا پر نگر
در نگر کینه اختر نگر
نوجوانان را ز عکس خون خط نیلوفری
احمری همچو گلبرگ طری
کودکان را از طپانچه لاله نیلوفر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آن یکی را دجله ها جاری ز حلق از خون ناب
بهر آب وان دگر را زالتهاب
شیر خشک از جوی پستان طفل بی مادر نگر
در نگر کینه اختر نگر
جرعه پیمایان بزم قرب را پا تا به سر
دیده تر خشک لب خونین جگر
باده از خوناب دل وز دیدگان ساغر نگر
در نگر کینه اختر نگر
از پی خونخواری میناکش بزم رضا
از جفا مست عاری از حیا
پیر گردون را زشکل ماه نو ساغر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آن سر و پیکر کش ازآغوش سلطان حجاز
بود ناز در مصاف ترکتاز
تن طپان در لجه خون بر سنانش سر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آل مروان را که سر چون خاک زیبد پایمال
ماه و سال بر سر اکلیل جلال
تاج فرق فرقدان را فرق بی افسر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آنکه برد از درد جامش صفوه آدم حیات
در فلات مانده ممنوع از فرات
آب جو به ز آبروی ساقی کوثر نگر
در نگر کینه اختر نگر
رنگ از خون چاک از پیکان پریشان برسنان
خون چکان از جفای آسمان
دست قاسم حلق اصغر کاکل اکبر نگر
در نگر کینه اختر نگر
عاکفان ستر عصمت را ز بی آزرم چند
صد گزند با وجود ذل بند
گوش پاره سرشکسته روی بی معجر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آنکه گر گشتی پیمبر از دهان آرزو
بوسه جو رنجه می گشتش گلو
راست از کج گوهرانش تیغ بر حنجر نگر
در نگر کینه اختر نگر
ز آشیان چرخ بهر صید مرغان حرم
دمبدم بال بگشاده ز هم
کرکسان نسر را آوازه شهپر نگر
در نگر کینه اختر نگر
از کفن پوشان حسرت و از اسیران بلا
بر ملا در زمین کربلا
فتنه روز جزا هنگامه محشر نگر
در نگر کینه اختر نگر
ماند زاشک و نظم یغما منفعل دریا و کان
جاودان از غم لب تشنگان
باورت گر نیست اینک لعل بین گوهر نگر
در نگر کینه اختر نگر
درنگر کینه اختر نگر
آسمان را در کمین آل پیغمبر نگر
درنگر کینه اختر نگر
فارس افلاک را در قصد شاه کم سپاه
آه آه رزم جوی و کینه خواه
خود ز اکلیل و ثریا جوشن و مغفر نگر
در نگر کینه اختر نگر
قوس و جوزابسته و بگشاده چون جنگ آوران
این میان وان دگر تیراز کمان
رایض بهرام را زرین زره در بر نگر
در نگر کینه اختر نگر
دارد آهنگ شبیخون خسرو سیارگان
کرد از آن روی در مغرب نهان
اینک از خیل نجومش در قفا لشکر نگر
در نگر کینه اختر نگر
گوئیا دارند عزم کربلای شاه دین
خیل کین بهر نصر مشرکین
کینه افلاک بین بدمهری اختر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آفتاب طلعت خورشید بطحا و عراق
از نفاق تیره در ابر محاق
و از فروغ فرهی چهر ذنب انور نگر
در نگر کینه اختر نگر
در به خرم بوستانی کش همی با باک و بیم
در حریم جنبش آوردی نسیم
از دم باد مخالف فتنه صرصر نگر
در نگر کینه اختر نگر
بر سر دل خستگان و اندر دل سردادگان
بی امان گر همی دیدن توان
تیغ کین تا قبضه بین تیر ستم تا پر نگر
در نگر کینه اختر نگر
نوجوانان را ز عکس خون خط نیلوفری
احمری همچو گلبرگ طری
کودکان را از طپانچه لاله نیلوفر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آن یکی را دجله ها جاری ز حلق از خون ناب
بهر آب وان دگر را زالتهاب
شیر خشک از جوی پستان طفل بی مادر نگر
در نگر کینه اختر نگر
جرعه پیمایان بزم قرب را پا تا به سر
دیده تر خشک لب خونین جگر
باده از خوناب دل وز دیدگان ساغر نگر
در نگر کینه اختر نگر
از پی خونخواری میناکش بزم رضا
از جفا مست عاری از حیا
پیر گردون را زشکل ماه نو ساغر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آن سر و پیکر کش ازآغوش سلطان حجاز
بود ناز در مصاف ترکتاز
تن طپان در لجه خون بر سنانش سر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آل مروان را که سر چون خاک زیبد پایمال
ماه و سال بر سر اکلیل جلال
تاج فرق فرقدان را فرق بی افسر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آنکه برد از درد جامش صفوه آدم حیات
در فلات مانده ممنوع از فرات
آب جو به ز آبروی ساقی کوثر نگر
در نگر کینه اختر نگر
رنگ از خون چاک از پیکان پریشان برسنان
خون چکان از جفای آسمان
دست قاسم حلق اصغر کاکل اکبر نگر
در نگر کینه اختر نگر
عاکفان ستر عصمت را ز بی آزرم چند
صد گزند با وجود ذل بند
گوش پاره سرشکسته روی بی معجر نگر
در نگر کینه اختر نگر
آنکه گر گشتی پیمبر از دهان آرزو
بوسه جو رنجه می گشتش گلو
راست از کج گوهرانش تیغ بر حنجر نگر
در نگر کینه اختر نگر
ز آشیان چرخ بهر صید مرغان حرم
دمبدم بال بگشاده ز هم
کرکسان نسر را آوازه شهپر نگر
در نگر کینه اختر نگر
از کفن پوشان حسرت و از اسیران بلا
بر ملا در زمین کربلا
فتنه روز جزا هنگامه محشر نگر
در نگر کینه اختر نگر
ماند زاشک و نظم یغما منفعل دریا و کان
جاودان از غم لب تشنگان
باورت گر نیست اینک لعل بین گوهر نگر
در نگر کینه اختر نگر
یغمای جندقی : مراثی و نوحهها
شماره ۷۳ - تا زچمن خانه زین بر زمین
تا زچمن خانه زین بر زمین
نخل برازنده اکبر فتاد
جلوه گری رفت ز بالای سرو
رعشه بر اندام صنوبر فتاد
شبه رسول امین
شست به خون تا جبین
از دم ششمیر کین
خفت به روی زمین
گرد برآمد ز مزار حبیب
رفت برون پای ظفر از رکیب
چهره ناهید به خون شد خضیب
روشنی از دیده اختر فتاد
عرش برین شد نگون
گشت افق غرق خون
ماند ز ره چرخ دون
گشت زمین بی سکون
قائمه عرش معلا شکست
شیشه نه منظر مینا شکست
ماهچه رایت بیضا شکست
از سر مهر فلک افسر فتاد
ریخت زتاثیر غم
نظم کواکب زهم
چهره مه شد دژم
صبح فرو برد دم
گشت چو آن کاکل مشکین رسن
از نم خون نافه مشک ختن
باز شد از طره سنبل شکن
رایحه از طبله عنبر فتاد
زد به فضای چمن
چتر عزا نسترن
خفت به خونین کفن
غنچه نازک بدن
سد شد از این واقعه بر ممکنات
عرصه امکان و طریق جهات
بازی شطرنج فلک گشت مات
مهره خورشید به ششدر فتاد
شام ز غم مو برید
صبح گریبان درید
گشت به عالم پدید
فتنه یوم الوعید
ناله یغما شد اگر پرده در
ناید از این پرده عجب در نظر
کز حرکات فلک پرده در
پرده ز اوضاع جهان برفتاد
نخل برازنده اکبر فتاد
جلوه گری رفت ز بالای سرو
رعشه بر اندام صنوبر فتاد
شبه رسول امین
شست به خون تا جبین
از دم ششمیر کین
خفت به روی زمین
گرد برآمد ز مزار حبیب
رفت برون پای ظفر از رکیب
چهره ناهید به خون شد خضیب
روشنی از دیده اختر فتاد
عرش برین شد نگون
گشت افق غرق خون
ماند ز ره چرخ دون
گشت زمین بی سکون
قائمه عرش معلا شکست
شیشه نه منظر مینا شکست
ماهچه رایت بیضا شکست
از سر مهر فلک افسر فتاد
ریخت زتاثیر غم
نظم کواکب زهم
چهره مه شد دژم
صبح فرو برد دم
گشت چو آن کاکل مشکین رسن
از نم خون نافه مشک ختن
باز شد از طره سنبل شکن
رایحه از طبله عنبر فتاد
زد به فضای چمن
چتر عزا نسترن
خفت به خونین کفن
غنچه نازک بدن
سد شد از این واقعه بر ممکنات
عرصه امکان و طریق جهات
بازی شطرنج فلک گشت مات
مهره خورشید به ششدر فتاد
شام ز غم مو برید
صبح گریبان درید
گشت به عالم پدید
فتنه یوم الوعید
ناله یغما شد اگر پرده در
ناید از این پرده عجب در نظر
کز حرکات فلک پرده در
پرده ز اوضاع جهان برفتاد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳۶ - ای که لبت کوثر و رویت بهشت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - چشمه حیوان بر ارباب هوش
چشمه حیوان بر ارباب هوش
چیست لب مغ بچه باده نوش
افسر و دیهیم فریدون و جم
نیست مگر خم می، می فروش
می نچشی نشئه صهبای عشق
همچو سبو گر نکشندت به دوش
دل شده چون شمع به سوز و گداز
امشبم از عشق تو مانند دوش
گوش فلک را نشوم گوش وار،
تا نکشم حلقه عشقت به گوش
افسر، اگر پخته عشقش نه ای،
چون خم می ز آتش غیرت بجوش
چیست لب مغ بچه باده نوش
افسر و دیهیم فریدون و جم
نیست مگر خم می، می فروش
می نچشی نشئه صهبای عشق
همچو سبو گر نکشندت به دوش
دل شده چون شمع به سوز و گداز
امشبم از عشق تو مانند دوش
گوش فلک را نشوم گوش وار،
تا نکشم حلقه عشقت به گوش
افسر، اگر پخته عشقش نه ای،
چون خم می ز آتش غیرت بجوش
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - جلوه که آن تازه جوان می کند
جلوه که آن تازه جوان می کند
غارت عقل و دل و جان می کند
گفتمش آن تو ندارد کسی
این همه ناز از پی آن می کند
راه دلم غمزه زنان می زند
صید دلم جلوه کنان می کند
جور و جفا بین که برین نا توان
جور و جفا تا بتوان می کند
جور به عاشق همه خوبان کنند
لیک نه چندین که فلان می کند
سرخی خونی که نهان می خورم
زردی رخساره عیان می کند
گوید ازین پس به رفیق این همه
می نکنم جور و همان می کند
غارت عقل و دل و جان می کند
گفتمش آن تو ندارد کسی
این همه ناز از پی آن می کند
راه دلم غمزه زنان می زند
صید دلم جلوه کنان می کند
جور و جفا بین که برین نا توان
جور و جفا تا بتوان می کند
جور به عاشق همه خوبان کنند
لیک نه چندین که فلان می کند
سرخی خونی که نهان می خورم
زردی رخساره عیان می کند
گوید ازین پس به رفیق این همه
می نکنم جور و همان می کند
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - دل نه همین می برد از من حسن
دل نه همین می برد از من حسن
شهره شهر است بهر فن حسن
احسن وجهند بتان از بتان
هست به وجه حسن احسن حسن
در صفت خط حسن نازلست
انبته الله نباتاً حسن
گل همه تن گوش شود گر بباغ
لب بگشاید پی گفتن حسن
پست نماید به نظر قد سرو
گر بخرامد سوی گلشن حسن
حسن حسن جلوه کند گر چنین
دل برد از شیخ و برهمن حسن
دامنم آلوده تر از غیر نیست
می کشد از من ز چه دامن حسن
من به حسن دوستم اما رفیق
دوست نمی داند و دشمن حسن
گر نه چنان بود باین عشق و حسن
من ز حسن بودم و از من حسن
شهره شهر است بهر فن حسن
احسن وجهند بتان از بتان
هست به وجه حسن احسن حسن
در صفت خط حسن نازلست
انبته الله نباتاً حسن
گل همه تن گوش شود گر بباغ
لب بگشاید پی گفتن حسن
پست نماید به نظر قد سرو
گر بخرامد سوی گلشن حسن
حسن حسن جلوه کند گر چنین
دل برد از شیخ و برهمن حسن
دامنم آلوده تر از غیر نیست
می کشد از من ز چه دامن حسن
من به حسن دوستم اما رفیق
دوست نمی داند و دشمن حسن
گر نه چنان بود باین عشق و حسن
من ز حسن بودم و از من حسن
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۸۶ - کاهش ما هجر غم افزای تست
کاهش ما هجر غم افزای تست
رامش ما وصل طرب زای تست
با همه خاصیت و اخلاق خاص
خاتم چون لعل شکر خای تست
گردن دیر و حرم از کفر و دین
در شکن زلف چلیپای تست
بر سر کوی غمت افغان ما
ناله ی ناقوس کلیسای تست
در دل ما جز تو اگر دیگری
هست، همان خطره ی سودای تست
بر دل عشاق مخور غم که نیست
راه غم آن دل که در اوجای تست
تا تو به پا خاستی از پای و سر
بر سر پا شورش و غوغای تست
خوارتر ای دل ز تو در دست عشق
صبر تنک تاب سبک پای تست
تیغ به خونریز صفایی بکش
تا نظرش گرم تماشای تست
رامش ما وصل طرب زای تست
با همه خاصیت و اخلاق خاص
خاتم چون لعل شکر خای تست
گردن دیر و حرم از کفر و دین
در شکن زلف چلیپای تست
بر سر کوی غمت افغان ما
ناله ی ناقوس کلیسای تست
در دل ما جز تو اگر دیگری
هست، همان خطره ی سودای تست
بر دل عشاق مخور غم که نیست
راه غم آن دل که در اوجای تست
تا تو به پا خاستی از پای و سر
بر سر پا شورش و غوغای تست
خوارتر ای دل ز تو در دست عشق
صبر تنک تاب سبک پای تست
تیغ به خونریز صفایی بکش
تا نظرش گرم تماشای تست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۰ - گر نه به دل هر نگهت خنجری است
گر نه به دل هر نگهت خنجری است
این همه پس دیده چرا خون گریست
نالشم از بس به سر آتش فشاند
بالش تن توده ی خاکستری است
خاک بلا باشد و پهلوی مرگ
در شب هجرانم اگر بستری است
زخم تو بر سینه بد از مرهمم
کآن به تماشای تو دل را دری است
دست غمت تا به تنم پا فشرد
هر بن موئیم سر نشتری است
توبه ده از توبه که امشب مرا
ساقی مجلس بت سیسنبری است
بیت من از طلعت او تبتی است
بزم من از قامت او کشمری است
حرمت می خاست به چندین وجود
خاصه چو از دست پری پیکری است
سر به قدم سود صفایی چراست
گرنه به سر با تو مر او را سری است
این همه پس دیده چرا خون گریست
نالشم از بس به سر آتش فشاند
بالش تن توده ی خاکستری است
خاک بلا باشد و پهلوی مرگ
در شب هجرانم اگر بستری است
زخم تو بر سینه بد از مرهمم
کآن به تماشای تو دل را دری است
دست غمت تا به تنم پا فشرد
هر بن موئیم سر نشتری است
توبه ده از توبه که امشب مرا
ساقی مجلس بت سیسنبری است
بیت من از طلعت او تبتی است
بزم من از قامت او کشمری است
حرمت می خاست به چندین وجود
خاصه چو از دست پری پیکری است
سر به قدم سود صفایی چراست
گرنه به سر با تو مر او را سری است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - با غم عشق تو مرا کار باد
با غم عشق تو مرا کار باد
و ز همه کاری دگر انکار باد
هر که ز قید دو جهان باز رست
در خم زلف تو گرفتار باد
دل که طبیبی چو تو دارد به سر
همدم آنجا دوی بیمار باد
بر فلک از فخر فرازم کله
فرقم اگر فرش ره یار باد
جان و تن ار سهل براو نشمری
کار دو کیهان به تو دشوار باد
کعبه نهد جبهه به پا گر سرم
خاک در خانهٔ خمار باد
خوار ترا هر که نخواهد عزیز
با همه عزت بر ما خوار باد
جز رخ و زلفت کنم ار آرزو
مار بود گنج و گلم خار باد
سهل شمارم که وفایت کم است
صبر من از جور تو بسیار باد
ریختی خون صفایی به خاک
از دم تیغ تو سزاوار باد
و ز همه کاری دگر انکار باد
هر که ز قید دو جهان باز رست
در خم زلف تو گرفتار باد
دل که طبیبی چو تو دارد به سر
همدم آنجا دوی بیمار باد
بر فلک از فخر فرازم کله
فرقم اگر فرش ره یار باد
جان و تن ار سهل براو نشمری
کار دو کیهان به تو دشوار باد
کعبه نهد جبهه به پا گر سرم
خاک در خانهٔ خمار باد
خوار ترا هر که نخواهد عزیز
با همه عزت بر ما خوار باد
جز رخ و زلفت کنم ار آرزو
مار بود گنج و گلم خار باد
سهل شمارم که وفایت کم است
صبر من از جور تو بسیار باد
ریختی خون صفایی به خاک
از دم تیغ تو سزاوار باد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - یک نظر از دیده ی ماروت دید
یک نظر از دیده ی ماروت دید
صد اثر از جادوی هاروت دید
عقل خرد پیشه ی هشیار را
واله و زنجیری گیسوت دید
گردن صد رستم و سهراب را
سخره ی و سیلی خور بازوت دید
دیر و حرم را همه ز اسلام وکفر
سجده گر قبله ی ابروت دید
از نمکین لعل شکر پرورت
قوت روان در دم یاقوت دید
سینه ی عشاق وفا کیش را
سوخته ی نایره ی خوت دید
شادم از آن رو که غمش می خورم
دوست مرا لایق این قوت دید
پیر و جوان بنده و آزاد را
حلقه به گوش در هندوت دید
عقل صفایی صفت آغاز عمر
خویشتن از عشق تو فرتوت دید
صد اثر از جادوی هاروت دید
عقل خرد پیشه ی هشیار را
واله و زنجیری گیسوت دید
گردن صد رستم و سهراب را
سخره ی و سیلی خور بازوت دید
دیر و حرم را همه ز اسلام وکفر
سجده گر قبله ی ابروت دید
از نمکین لعل شکر پرورت
قوت روان در دم یاقوت دید
سینه ی عشاق وفا کیش را
سوخته ی نایره ی خوت دید
شادم از آن رو که غمش می خورم
دوست مرا لایق این قوت دید
پیر و جوان بنده و آزاد را
حلقه به گوش در هندوت دید
عقل صفایی صفت آغاز عمر
خویشتن از عشق تو فرتوت دید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - هرکه دلاویزی گیسوت دید
هرکه دلاویزی گیسوت دید
خسته دلی بسته ی هر موت دید
فتنه ی سحاری هاروت را
در نظر نرگس جادوت دید
معجز جان بخشی روح القدس
در دهن لعل سخنگوت دید
نافه گری های دم صبح را
شمه ای از غالیه ی بوت دید
قدرت استادی نقاش صنع
در بر و بالای بلاجوت دید
چهر تو سنجید چو با آفتاب
صد فلک افزون به ترازوت دید
زهره که بودش فلکی مشتری
مشتری خاک سرکوت دید
از پی صیدی چو شدی شیرگیر
شیر فلک را سگ آهوت دید
تا به قدت چشم صفایی است باز
سرو و صنوبر همه تابوت دید
خسته دلی بسته ی هر موت دید
فتنه ی سحاری هاروت را
در نظر نرگس جادوت دید
معجز جان بخشی روح القدس
در دهن لعل سخنگوت دید
نافه گری های دم صبح را
شمه ای از غالیه ی بوت دید
قدرت استادی نقاش صنع
در بر و بالای بلاجوت دید
چهر تو سنجید چو با آفتاب
صد فلک افزون به ترازوت دید
زهره که بودش فلکی مشتری
مشتری خاک سرکوت دید
از پی صیدی چو شدی شیرگیر
شیر فلک را سگ آهوت دید
تا به قدت چشم صفایی است باز
سرو و صنوبر همه تابوت دید
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۸ - ای شه مظلوم حسین وای وای
ای شه مظلوم حسین وای وای
بی کس و محروم حسین وای وای
در ره تسلیم و رضا جز توکیست
جان به وفا کرده فدا جز تو کیست
بر سر بازار ولا جز تو کیست
مشتری جنس بلا جز تو کیست
غرقه ی دریای فنا وای وای
تشنه ی صحرای بلا وای وای
سر ز بدن مانده جدا وای وای
رفته سوی ملک بقا وای وای
خیل زنا صف به صف آراستند
قتل ترا یک تنه برخاستند
حرمت و جاه تو فروکاستند
ذل تو عزت خود خواستند
خسرو اقلیم الم وای وای
سرور بی خیل و حشم وای وای
کشته ی شمشیر ستم وای وای
تشنه لب وادی غم وای وای
قودم دغا قدر تو نشناختند
رایت حرب تو برافراختند
نخل تو از پای در انداختند
اسب ستم بر بدنت تاختند
یوسف گل پیرهنم وای وای
کشته خونین کفنم وای وای
بلبل شیرین سخنم وای وای
طوطی شکر شکنم وای وای
اهل جفا بهر تو اندوختند
هر چه جفا و ستم آموختند
ز آتش خشمی که برافروختند
خیمه و خرگاه ترا سوختند
میر علمدار توکو وای وای
لشکر و انصار توکو وای وای
مادر غم خوار تو کو وای وای
باب وفادار تو کو وای وای
چون تو به سوادی غم افتاده کیست
درد و بلا را چو تو آماده کیست
تن به دواهی همه در داده کیست
دل به شهادت چو تو بنهاده کیست
شاه ملایک سپهم وای وای
غرقه به خون بی گنهم وای وای
سر به زیر خاک رهم وای وای
خفته به خاک سپهم وای وای
رخش به عزم جدل انگیختی
گرد عزا بر رخ ما ریختی
خاک به خون بدن آمیختی
خاک سیه بر سر ما بیختی
بی تو چه سازدم به جهان وای وای
کز توصبوری نتوان وای وای
خاک مرا بر سر جان وای وای
زیست کنم بی تو چسان وای وای
روی بدان وجه خدایی کنم
زین پس از آن باب گدایی کنم
در غم او نوحه سرایی کنم
نوحه سرایی چو صفایی کنم
تا ز غمم باز خرد وای وای
بنده ی خویشم شمرد وای وای
از سر جرمم گذرد وای وای
نام گناهم نبرد وای وای
بی کس و محروم حسین وای وای
در ره تسلیم و رضا جز توکیست
جان به وفا کرده فدا جز تو کیست
بر سر بازار ولا جز تو کیست
مشتری جنس بلا جز تو کیست
غرقه ی دریای فنا وای وای
تشنه ی صحرای بلا وای وای
سر ز بدن مانده جدا وای وای
رفته سوی ملک بقا وای وای
خیل زنا صف به صف آراستند
قتل ترا یک تنه برخاستند
حرمت و جاه تو فروکاستند
ذل تو عزت خود خواستند
خسرو اقلیم الم وای وای
سرور بی خیل و حشم وای وای
کشته ی شمشیر ستم وای وای
تشنه لب وادی غم وای وای
قودم دغا قدر تو نشناختند
رایت حرب تو برافراختند
نخل تو از پای در انداختند
اسب ستم بر بدنت تاختند
یوسف گل پیرهنم وای وای
کشته خونین کفنم وای وای
بلبل شیرین سخنم وای وای
طوطی شکر شکنم وای وای
اهل جفا بهر تو اندوختند
هر چه جفا و ستم آموختند
ز آتش خشمی که برافروختند
خیمه و خرگاه ترا سوختند
میر علمدار توکو وای وای
لشکر و انصار توکو وای وای
مادر غم خوار تو کو وای وای
باب وفادار تو کو وای وای
چون تو به سوادی غم افتاده کیست
درد و بلا را چو تو آماده کیست
تن به دواهی همه در داده کیست
دل به شهادت چو تو بنهاده کیست
شاه ملایک سپهم وای وای
غرقه به خون بی گنهم وای وای
سر به زیر خاک رهم وای وای
خفته به خاک سپهم وای وای
رخش به عزم جدل انگیختی
گرد عزا بر رخ ما ریختی
خاک به خون بدن آمیختی
خاک سیه بر سر ما بیختی
بی تو چه سازدم به جهان وای وای
کز توصبوری نتوان وای وای
خاک مرا بر سر جان وای وای
زیست کنم بی تو چسان وای وای
روی بدان وجه خدایی کنم
زین پس از آن باب گدایی کنم
در غم او نوحه سرایی کنم
نوحه سرایی چو صفایی کنم
تا ز غمم باز خرد وای وای
بنده ی خویشم شمرد وای وای
از سر جرمم گذرد وای وای
نام گناهم نبرد وای وای
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۲ - امیرحسن دهلوی فرماید
ای سرزلف تو سراسر بلا
هر دو لبت نیز بلا بر بلا
در جواب او
ای قد سنجاب سراسر بلا
صوف ببالاش بلا بر بلا
رخت طلا دوز که میسوزیش
میرسدش از جهت زر بلا
هر که بتشریف کتان دوخت چشم
ماند زتشویش طمع در بلا
ترک کلاه نمد خود مگوی
تانکشی از پی افسر بلا
موزه تنگست دمادم تعب
پیچش دستار سراسر بلا
دامک و سربند بگویم که چیست
نام یکی آفت و دیگر بلا
بهر قدک میکشم از رنگرز
جور زقاری و زگازر بلا
هر دو لبت نیز بلا بر بلا
در جواب او
ای قد سنجاب سراسر بلا
صوف ببالاش بلا بر بلا
رخت طلا دوز که میسوزیش
میرسدش از جهت زر بلا
هر که بتشریف کتان دوخت چشم
ماند زتشویش طمع در بلا
ترک کلاه نمد خود مگوی
تانکشی از پی افسر بلا
موزه تنگست دمادم تعب
پیچش دستار سراسر بلا
دامک و سربند بگویم که چیست
نام یکی آفت و دیگر بلا
بهر قدک میکشم از رنگرز
جور زقاری و زگازر بلا
میرزا حبیب خراسانی : سایر اشعار
شماره ۲۸ - ترکیب دیگر
باد صبا نکهت جان میدهد
مژده ز اسرار نهان میدهد
از دم پیراست مگر این نسیم
کو نفس بخت جوان میدهد
نفحه عیسی است که در مرغ گل
جان و دل و روح روان میدهد
نسیه زاهد که دروغ است ولاف
پیر مغان نقد روان میدهد
معجزه پیر من از یک نظر
روح یقین را بگمان میدهد
سرو بهشت است که از هر ورق
هر چه دلت خواست همان میدهد
هر چه شنیدی ز جمال قدیم
روشن و تابنده نشان میدهد
هر که بود کور و کر از یک نفس
گوش دل و عین عیان میدهد
باد صبا باز وزیدن گرفت
مرغ سحر باز پریدن گرفت
خواب مکن خواب بهنگام نیست
وقت سحر جز قدح و جام نیست
باد سحر میوزد از طرف گل
مرغ سحر را دگر آرام نیست
مرغ سحر مرغ دل عاشق است
وحشی و با هیچکس اورام نیست
دانه و دامش چه بود؟ زلف و خال
صید بجز دانه این دام نیست
نامه و پیک از چه فرستی بمن
خویش بیا بوسه به پیغام نیست
چون بجز ابرام نگردی تو رام
چاره بجز کدیه و ابرام نیست
جز لب و چشم تو در این بزم عیش
می زده را پسته و بادام نیست
محفل ما خلوت خاص دل است
مجلس خاص است وره عام نیست
هر دمی از باده دو عید آورند
هر نفسی لبس جدید آورند
خیز که مستانه شرابت دهند
مرغ دل از بهر کبابت دهند
بر در میخانه اگر سر نهی
طاعت ناکرده، ثوابت دهند
تا نکنی بیم ز روز حساب
باده فزونتر ز حسابت دهند
عذب بود نام نهندش عذاب
مشنو اگر بیم عذابت دهند
گر طلبی خرمن ما را زکوه
بیشتر از حد نصابت دهند
گر طلبی خرمن ما را زکوه
بیشتر از حد نصابت دهند
خدمت مستان خرابات کن
بو که دلی مست و خرابت دهند
یک دو کتابی بزن از دست پیر
تا خبر از سر کتابت دهند
در عوض کوثر و تسنیم و خلد
یکقدح از باده نابت دهند
ناله نی نفخه صور آمده است
می زده را روز نشور آمده است
مرغ سحر باز نوا بر کشید
صبح سعادت ز افق بردمید
دولت جاوید در آمد ز در
خضر بسر چشمه حیوان رسید
مطرب از این راز که در پرده گفت
نیمه شبان پرده یاران درید
ساقی مستانه بیک جام می
وقت سحر خون حریفان خرید
باده کشان را بسرای عدم
برد و سوی ملک وجود آورید
نفخ نخستین همه فانی شدند
نفخ دوم باز ز نو آفرید
خون صراحی است که در ساغر است
یا سر اندیشه که ساقی برید
باز نگردد بسوی خانقاه
شیخ که در میکده دوش آرمید
منقبت حضرت پیر من است
هر چه خدا گفت و پیمبر شنید
بئر معطل خم و پیمانه بود
قصر مشیدان در میخانه بود
سبحه که یکرشته و صد دانه بود
رشته تار و گل پیمانه بود
خانه معمور که شد بر فلک
خشت و گلش از در میخانه بود
دعوت زاهد شد اگر مستجاب
از دم یک ناله مستانه بود
عقل نخستین که نخستین قدم
زد برهش یکدل دیوانه بود
از خم گیسوی درازش سخن
گاه به چین گاه به فرغانه بود
محرم آن طره که با صد زبان
دم نزد از پیچ و خمش، شانه بود
نغمه منصور که بردار زد
ناله از استن حنانه بود
بزم حقیقت که نگنجد بعرش
یکدل آشفته و ویرانه بود
بعد مسافت ز ازل تا ابد
یکقدم از همت مردانه بود
نه صدف انباشته در یکدگر
مخزن این گوهر یکدانه بود
دور زدم گرد جهان سربسر
در پی آن یارکه در خانه بود
خانه چو ویرانه شد آمد بدست
گنج حقیقت که بکاشانه بود
لیلی و مجنون بحقیقت منم
هر چه شنیدی دگر افسانه بود
ارض جنان روز ازل ساده بود
بهر همه صورتی آماده بود
باده وقت سحرت نوش باد
در دلت از ساغر می جوش باد
هر چه بجز باده بود، یاد او
از دل پاک تو فراموش باد
دلق ریائی ز طربهای دوش
بر سر و بر دوش تو روپوش باد
دوش زدی می که شدت نوش جان
نوشتر امشب میت از دوش باد
آنکه بیادش زده ای می، ترا
شب همه شب خفته در آغوش باد
هر که بود با تو حریف و ندیم
همچو تو مستانه و مدهوش باد
هر چه گذشته است از این داستان
لعلت از آن واقعه خاموش باد
مست نگاه تو نگاه من است
چشم سیاه تو گواه من است
ای غم راحت و ریحان من
یاد رخت هم نفس جان من
لعل لبت پسته خندان من
دانه خال تو سپندان من
این من و تو خیزد اگر از میان
هر چه بود زان تو، هست آن من
لعل لبت مهر سلیمان من
دیو و پری جمله بفرمان من
عرصه شش سوی زمین کرده اند
تا بفلک ساحت زندان من
ساحت زندان که چنین دلگشا است
تا چه بود صحن گلستان من
از ازل آمیخته در یکدگر
با دل و جان تو، دل و جان من
فاتحه و خاتمه در مدح تو است
هر چه نوشته است بدیوان من
در معانی که در او سفته ام
از لب لعل تو سخن گفته ام
آمده سر مست خرابی دگر
که بکفش جام شرابی دگر
خوردن می باشد اگر چه ثواب
دادن می هست ثوابی دگر
علم بسی خواندم و دیدم کتاب
دفتر عشق است کتابی دگر
شیر فلک بهر کبابت سزاست
مرغ دل ماست کبابی دگر
وسمه و حنا است زنان را خضاب
لایق مرد است خضابی دگر
دوزخ اگر چند عذاب خداست
صحبت شیخ است عذابی دگر
خیز که تا در بر دل ره کنیم
ره بسوی محفل الله کنیم
بر در میخانه بهر دم دو عید
دلکش و مستانه و سعد و سعید
میکده پیر پر از نقد زر
مدرسه شیخ ز وعد و وعید
خلقت اول تو ندانسته ای
تا بسراغی تو ز لبس جدید
خیز که تا فاش نمایم ترا
چهر ز رخسار رقیب و عتید
مفتی و شیخ است که در خانقاه
این یک قائم بود آن یک حصید
غمزه ساقی است که در یک نظر
کرده پدید آیت رجع بعید
هر که مزید از لب لعلش سرود
از خط مصحف که لدنیا مزید
قامت مغزاده و مینای می
گشته پدیدار ز لبس جدید
لعل لبش مژده رب غفور
هجر رخش آیت باس شدید
درج گهر از لب جان پرورش
مطلع منظومه طلع نضید
سبحه که صد دانه و یکدام بود
رشته ناتاب و گل جام بود
باده کشان وقت صبوح آمده است
می بقدح راحت روح آمده است
بر سر ناصح زن و درهم شکن
توبه اگر چند نصوح آمده است
رندی و قلاشی شیخ و فقیه
نزد حریفان بوضوح آمده است
انده و اندیشه چه طوفان نوح
می بمثل کشتی نوح آمده است
دامن آلوده شیخ از شراب
بر مثل خون جروح آمده است
بر سر اندیشه لجام افکنید
از قدح می که جموح آمده است
خاک در میکده مرهم کنید
بر دل زاهد که قروح آمده است
نیمی هشیارم و یکنیمه مست
ساغری ای ترک که رفتم زدست
دوش بگو باده کجا خورده
مست شدی باده چرا خورده
باده بابرام تو را داده اند
یا بدل خود برضا خورده
میزند از چشم و لبت جوش می
دوش مگر میکده را خورده
دردی پیمانه تو را نوش باد
کز قدح اهل صفا خورده
باد حلالت که چنین باده
در سحر از دست خدا خورده
باده نهانی زده ای نیمه شب
یا که هویدا بملا خورده
فاش بگو باده روز الست
نیمه شب از دست بلی خورده
یا می الا بگه صبحدم
از خم و از ساغر لا خورده
بر طرب نغمه مزمار و نی
بر نفس باد صبا خورده
زود برو شحنه بدنبال تو است
شیخک در پرسش احوال تو است
خیز و مرا بر در خمار بر
مست کن و بر سر بازار بر
بر سر بازار فتادم چو مست
از تن و سر خرقه و دستار بر
عور چو گشتم عسس و شحنه را
گوی مرا بر بسر دار بر
از در میخانه سوی خانقاه
یک دو سبو باده سرشار بر
شیخ که انکار کند باده را
با دو قدح بر سر اقرار بر
نوبت پاس از شب زنگی گذشت
صبح، رخ تیره شب در نوشت
دست کشیدیم ز فقه و اصول
روی نهادیم بفقر و وصول
رند قدح نوش زما گشت شاد
شیخ ریا کار ز ما شد ملول
چشم گشودیم بروی حبیب
گوش ببستیم ز قول عدول
مژده ز اسرار نهان میدهد
از دم پیراست مگر این نسیم
کو نفس بخت جوان میدهد
نفحه عیسی است که در مرغ گل
جان و دل و روح روان میدهد
نسیه زاهد که دروغ است ولاف
پیر مغان نقد روان میدهد
معجزه پیر من از یک نظر
روح یقین را بگمان میدهد
سرو بهشت است که از هر ورق
هر چه دلت خواست همان میدهد
هر چه شنیدی ز جمال قدیم
روشن و تابنده نشان میدهد
هر که بود کور و کر از یک نفس
گوش دل و عین عیان میدهد
باد صبا باز وزیدن گرفت
مرغ سحر باز پریدن گرفت
خواب مکن خواب بهنگام نیست
وقت سحر جز قدح و جام نیست
باد سحر میوزد از طرف گل
مرغ سحر را دگر آرام نیست
مرغ سحر مرغ دل عاشق است
وحشی و با هیچکس اورام نیست
دانه و دامش چه بود؟ زلف و خال
صید بجز دانه این دام نیست
نامه و پیک از چه فرستی بمن
خویش بیا بوسه به پیغام نیست
چون بجز ابرام نگردی تو رام
چاره بجز کدیه و ابرام نیست
جز لب و چشم تو در این بزم عیش
می زده را پسته و بادام نیست
محفل ما خلوت خاص دل است
مجلس خاص است وره عام نیست
هر دمی از باده دو عید آورند
هر نفسی لبس جدید آورند
خیز که مستانه شرابت دهند
مرغ دل از بهر کبابت دهند
بر در میخانه اگر سر نهی
طاعت ناکرده، ثوابت دهند
تا نکنی بیم ز روز حساب
باده فزونتر ز حسابت دهند
عذب بود نام نهندش عذاب
مشنو اگر بیم عذابت دهند
گر طلبی خرمن ما را زکوه
بیشتر از حد نصابت دهند
گر طلبی خرمن ما را زکوه
بیشتر از حد نصابت دهند
خدمت مستان خرابات کن
بو که دلی مست و خرابت دهند
یک دو کتابی بزن از دست پیر
تا خبر از سر کتابت دهند
در عوض کوثر و تسنیم و خلد
یکقدح از باده نابت دهند
ناله نی نفخه صور آمده است
می زده را روز نشور آمده است
مرغ سحر باز نوا بر کشید
صبح سعادت ز افق بردمید
دولت جاوید در آمد ز در
خضر بسر چشمه حیوان رسید
مطرب از این راز که در پرده گفت
نیمه شبان پرده یاران درید
ساقی مستانه بیک جام می
وقت سحر خون حریفان خرید
باده کشان را بسرای عدم
برد و سوی ملک وجود آورید
نفخ نخستین همه فانی شدند
نفخ دوم باز ز نو آفرید
خون صراحی است که در ساغر است
یا سر اندیشه که ساقی برید
باز نگردد بسوی خانقاه
شیخ که در میکده دوش آرمید
منقبت حضرت پیر من است
هر چه خدا گفت و پیمبر شنید
بئر معطل خم و پیمانه بود
قصر مشیدان در میخانه بود
سبحه که یکرشته و صد دانه بود
رشته تار و گل پیمانه بود
خانه معمور که شد بر فلک
خشت و گلش از در میخانه بود
دعوت زاهد شد اگر مستجاب
از دم یک ناله مستانه بود
عقل نخستین که نخستین قدم
زد برهش یکدل دیوانه بود
از خم گیسوی درازش سخن
گاه به چین گاه به فرغانه بود
محرم آن طره که با صد زبان
دم نزد از پیچ و خمش، شانه بود
نغمه منصور که بردار زد
ناله از استن حنانه بود
بزم حقیقت که نگنجد بعرش
یکدل آشفته و ویرانه بود
بعد مسافت ز ازل تا ابد
یکقدم از همت مردانه بود
نه صدف انباشته در یکدگر
مخزن این گوهر یکدانه بود
دور زدم گرد جهان سربسر
در پی آن یارکه در خانه بود
خانه چو ویرانه شد آمد بدست
گنج حقیقت که بکاشانه بود
لیلی و مجنون بحقیقت منم
هر چه شنیدی دگر افسانه بود
ارض جنان روز ازل ساده بود
بهر همه صورتی آماده بود
باده وقت سحرت نوش باد
در دلت از ساغر می جوش باد
هر چه بجز باده بود، یاد او
از دل پاک تو فراموش باد
دلق ریائی ز طربهای دوش
بر سر و بر دوش تو روپوش باد
دوش زدی می که شدت نوش جان
نوشتر امشب میت از دوش باد
آنکه بیادش زده ای می، ترا
شب همه شب خفته در آغوش باد
هر که بود با تو حریف و ندیم
همچو تو مستانه و مدهوش باد
هر چه گذشته است از این داستان
لعلت از آن واقعه خاموش باد
مست نگاه تو نگاه من است
چشم سیاه تو گواه من است
ای غم راحت و ریحان من
یاد رخت هم نفس جان من
لعل لبت پسته خندان من
دانه خال تو سپندان من
این من و تو خیزد اگر از میان
هر چه بود زان تو، هست آن من
لعل لبت مهر سلیمان من
دیو و پری جمله بفرمان من
عرصه شش سوی زمین کرده اند
تا بفلک ساحت زندان من
ساحت زندان که چنین دلگشا است
تا چه بود صحن گلستان من
از ازل آمیخته در یکدگر
با دل و جان تو، دل و جان من
فاتحه و خاتمه در مدح تو است
هر چه نوشته است بدیوان من
در معانی که در او سفته ام
از لب لعل تو سخن گفته ام
آمده سر مست خرابی دگر
که بکفش جام شرابی دگر
خوردن می باشد اگر چه ثواب
دادن می هست ثوابی دگر
علم بسی خواندم و دیدم کتاب
دفتر عشق است کتابی دگر
شیر فلک بهر کبابت سزاست
مرغ دل ماست کبابی دگر
وسمه و حنا است زنان را خضاب
لایق مرد است خضابی دگر
دوزخ اگر چند عذاب خداست
صحبت شیخ است عذابی دگر
خیز که تا در بر دل ره کنیم
ره بسوی محفل الله کنیم
بر در میخانه بهر دم دو عید
دلکش و مستانه و سعد و سعید
میکده پیر پر از نقد زر
مدرسه شیخ ز وعد و وعید
خلقت اول تو ندانسته ای
تا بسراغی تو ز لبس جدید
خیز که تا فاش نمایم ترا
چهر ز رخسار رقیب و عتید
مفتی و شیخ است که در خانقاه
این یک قائم بود آن یک حصید
غمزه ساقی است که در یک نظر
کرده پدید آیت رجع بعید
هر که مزید از لب لعلش سرود
از خط مصحف که لدنیا مزید
قامت مغزاده و مینای می
گشته پدیدار ز لبس جدید
لعل لبش مژده رب غفور
هجر رخش آیت باس شدید
درج گهر از لب جان پرورش
مطلع منظومه طلع نضید
سبحه که صد دانه و یکدام بود
رشته ناتاب و گل جام بود
باده کشان وقت صبوح آمده است
می بقدح راحت روح آمده است
بر سر ناصح زن و درهم شکن
توبه اگر چند نصوح آمده است
رندی و قلاشی شیخ و فقیه
نزد حریفان بوضوح آمده است
انده و اندیشه چه طوفان نوح
می بمثل کشتی نوح آمده است
دامن آلوده شیخ از شراب
بر مثل خون جروح آمده است
بر سر اندیشه لجام افکنید
از قدح می که جموح آمده است
خاک در میکده مرهم کنید
بر دل زاهد که قروح آمده است
نیمی هشیارم و یکنیمه مست
ساغری ای ترک که رفتم زدست
دوش بگو باده کجا خورده
مست شدی باده چرا خورده
باده بابرام تو را داده اند
یا بدل خود برضا خورده
میزند از چشم و لبت جوش می
دوش مگر میکده را خورده
دردی پیمانه تو را نوش باد
کز قدح اهل صفا خورده
باد حلالت که چنین باده
در سحر از دست خدا خورده
باده نهانی زده ای نیمه شب
یا که هویدا بملا خورده
فاش بگو باده روز الست
نیمه شب از دست بلی خورده
یا می الا بگه صبحدم
از خم و از ساغر لا خورده
بر طرب نغمه مزمار و نی
بر نفس باد صبا خورده
زود برو شحنه بدنبال تو است
شیخک در پرسش احوال تو است
خیز و مرا بر در خمار بر
مست کن و بر سر بازار بر
بر سر بازار فتادم چو مست
از تن و سر خرقه و دستار بر
عور چو گشتم عسس و شحنه را
گوی مرا بر بسر دار بر
از در میخانه سوی خانقاه
یک دو سبو باده سرشار بر
شیخ که انکار کند باده را
با دو قدح بر سر اقرار بر
نوبت پاس از شب زنگی گذشت
صبح، رخ تیره شب در نوشت
دست کشیدیم ز فقه و اصول
روی نهادیم بفقر و وصول
رند قدح نوش زما گشت شاد
شیخ ریا کار ز ما شد ملول
چشم گشودیم بروی حبیب
گوش ببستیم ز قول عدول