تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدی مراغهای : جام جم
درصفت بهشت و مراتب آن
چون بمیری ازین جواهر خمس
عقل و نفست نپاید اندر رمس
در این نه مقوله بسته شود
دل ازین چار قید رسته شود
برهی از سه بعد و از شش حد
اوحدیوش رخ آوری به احد
این تخیل نماند و احساس
وین تکاپوی منهیان حواس
دیدهٔ روح بیسبل گردد
مشکل نفس جمله حل گردد
هرچه خواهی میسرت باشد
وآنچه جویی برابرت باشد
در جهانی رسی سراسر جان
وندرو کاردار عقل و روان
لبشان بیزبان سخن پیوند
چهره بیعشوه شاهد و دلبند
همه یکرنگ و هیچ رنگی نه
همه صلح و هراس جنگی نه
جامها پر ز شهد و شیر وشراب
باغها پردرخت و میوه و آب
باغ مینو گشاده در درهم
شاخ مینا کشیده سر در هم
شربت آینده نزد رنجوران
میوه ریزنده بر سر دوران
هرچه جان کشته پیش دل رسته
چشم جان دیده هرچه دل جسته
دور نزدیک و سخت نرم شده
زشت زیبا و سرد گرم شده
همه از مردن و هلاک ایمن
دل و جانها ز ترس و باک ایمن
نه ز اندوه رخ بریزد رنگ
نه ز انبوه خانه گردد تنگ
فارغ از رنج ناملایم و ضد
ایمن از ازدحام دشمن وند
بر سر دوشها تراز بقا
در کف هوشها جواز لقا
بر بساط بقا چو دلبندان
وز نشاط لقا چو گل خندان
باغهایی به دست خود کشته
بر زمینی ز عنبر آغشته
گه شراب بقا چشانندش
گه به باع لقا کشانندش
گه کند در جمال حور نظر
گه ز کوثر کنندش آبشخور
ملکش در نوازش آرد و ناز
میکند در جهان جان پرواز
حلم او انگبین ناب شود
علم گه شیر و گه شراب شود
حله پوشد، که سترپوشی کرد
باده نوشد، که خشم نوشی کرد
پیشش آرند میوههای بهشت
از درخت عمل که اینجا کشت
تیر انصاف در کمان آرند
جان به شکرانه در میان آرند
رنجبینان به راحتی برسند
رهنشینان به ساحتی برسند
چون شوی دور ازین سرای هوس
با تو همراه علم باشد بس
عملت میبرد علم در پیش
علم خود را جدا مدار از خویش
گر طلب میکنی بهشت بقا
نزنی جز در بهشت لقا
در بهشت خدا علف نبود
هرچه خواهد شدن تلف نبود
وآنچه از خوردنیست نام او را
گرچه باشد، مشو غلام او را
بادهٔ او رحیق مختومست
ختمش از مشک او نه از مومست
شیر علمست و باده معرفتش
شهد شیرین تعقل صفتش
در زمین شیر و انگبین گویی
چون روی بر فلک همین گویی
تو کزین گونه غرهباشی و غرق
ز آسمان تا زمین برتوچه فرق؟
رو به دیدار روح دل خوش کن
گندم و میوه را برآتش کن
در بهشتی که سفرهٔ نانست
پیمنه، کان بهشت دونانست
گرتو از بهر باغ در کاری
در ده این باغها بسی داری
بی عمل در بهشت رفت آدم
آدمی بیعمل درآید هم
باغ دیدار جوی و آب لقا
باغ انگور و میوه را چه بقا؟
میزبان را چو با تو میل بود
خوردن میوه خود طفیل بود
جای خود در بهشت باقی کن
رخ در آن بزمگاه ساقی کن
دست جز بر در قبول مکش
داس در گندم فضول مکش
آدمت را که خواب جهل بود
امر« لاتقرابا» ش سهل نمود
گر بدان نکته دست رد نزدی
در ره «اهبطو» ش حد نزدی
چه دهی دل بدین شمامهٔ شوم؟
دست کش سوی میوه معلوم
کار حوا به جز هوا نبود
ز آدم این بیخودی روا نبود
آن بهشتی که اندرو علفست
لایق مدخلان ناخلفست
اندر آن عالم این ستمها نیست
وین بد و نیک و بیش و کمها نیست
فارغست از تزاحم و تنگی
نیست رنگی بغیر یکرنگی
عالم وحدتست عالم نور
عالم کثرت این سرای غرور
جای شخص مجرد روحی
نبود جز بهشت سبوحی
برتفاوت بود مراتب خلد
دور از اندازه نیست راتب خلد
هشت جنت ز بهر این آمد
از حکیمان بما چنین آمد
هر یکی را ز ما بهشتی هست
قصر و ایوان و آب و کشتی هست
تو ببین نیک تا چه کاشتهای؟
چه به روز پسین گذاشتهای؟
نکنی رخ به خانههای بهشت
گرنه از زر بود بنا را خشت
زر فرستی برای خشت زنان
چند ازین زر؟ زهی سرشت زنان!
نه به اخلاص میکنی کاری
زان درختت نمیدهد باری
تو که در بند قلیه و نانی
کی رسی در بهشت رحمانی؟
خوردن اینجا روا نمیدارند
در بهشت آش و سفره چون آرند؟
در بهشت ار خوری جو و گندم
همچو آدم کنی ره خود گم
ریستن گیردت ز خوردن زشت
به درت باید آمدن ز بهشت
عاقلان مردن از اجل گیرند
عاشقان پیش ازین اجل میرند
بیگناهی بپوی مردانه
که گنهکار ترسد از خانه
مرگ نیکان حیات جان باشد
مرگ بر بدکنش زیان باشد
گر بترسد ز مرگ بدکاره
نتوان کرد عیب بیچاره
دل او میدهد گواهی راست
که اجل داد او بخواهد خواست
عقل و نفست نپاید اندر رمس
در این نه مقوله بسته شود
دل ازین چار قید رسته شود
برهی از سه بعد و از شش حد
اوحدیوش رخ آوری به احد
این تخیل نماند و احساس
وین تکاپوی منهیان حواس
دیدهٔ روح بیسبل گردد
مشکل نفس جمله حل گردد
هرچه خواهی میسرت باشد
وآنچه جویی برابرت باشد
در جهانی رسی سراسر جان
وندرو کاردار عقل و روان
لبشان بیزبان سخن پیوند
چهره بیعشوه شاهد و دلبند
همه یکرنگ و هیچ رنگی نه
همه صلح و هراس جنگی نه
جامها پر ز شهد و شیر وشراب
باغها پردرخت و میوه و آب
باغ مینو گشاده در درهم
شاخ مینا کشیده سر در هم
شربت آینده نزد رنجوران
میوه ریزنده بر سر دوران
هرچه جان کشته پیش دل رسته
چشم جان دیده هرچه دل جسته
دور نزدیک و سخت نرم شده
زشت زیبا و سرد گرم شده
همه از مردن و هلاک ایمن
دل و جانها ز ترس و باک ایمن
نه ز اندوه رخ بریزد رنگ
نه ز انبوه خانه گردد تنگ
فارغ از رنج ناملایم و ضد
ایمن از ازدحام دشمن وند
بر سر دوشها تراز بقا
در کف هوشها جواز لقا
بر بساط بقا چو دلبندان
وز نشاط لقا چو گل خندان
باغهایی به دست خود کشته
بر زمینی ز عنبر آغشته
گه شراب بقا چشانندش
گه به باع لقا کشانندش
گه کند در جمال حور نظر
گه ز کوثر کنندش آبشخور
ملکش در نوازش آرد و ناز
میکند در جهان جان پرواز
حلم او انگبین ناب شود
علم گه شیر و گه شراب شود
حله پوشد، که سترپوشی کرد
باده نوشد، که خشم نوشی کرد
پیشش آرند میوههای بهشت
از درخت عمل که اینجا کشت
تیر انصاف در کمان آرند
جان به شکرانه در میان آرند
رنجبینان به راحتی برسند
رهنشینان به ساحتی برسند
چون شوی دور ازین سرای هوس
با تو همراه علم باشد بس
عملت میبرد علم در پیش
علم خود را جدا مدار از خویش
گر طلب میکنی بهشت بقا
نزنی جز در بهشت لقا
در بهشت خدا علف نبود
هرچه خواهد شدن تلف نبود
وآنچه از خوردنیست نام او را
گرچه باشد، مشو غلام او را
بادهٔ او رحیق مختومست
ختمش از مشک او نه از مومست
شیر علمست و باده معرفتش
شهد شیرین تعقل صفتش
در زمین شیر و انگبین گویی
چون روی بر فلک همین گویی
تو کزین گونه غرهباشی و غرق
ز آسمان تا زمین برتوچه فرق؟
رو به دیدار روح دل خوش کن
گندم و میوه را برآتش کن
در بهشتی که سفرهٔ نانست
پیمنه، کان بهشت دونانست
گرتو از بهر باغ در کاری
در ده این باغها بسی داری
بی عمل در بهشت رفت آدم
آدمی بیعمل درآید هم
باغ دیدار جوی و آب لقا
باغ انگور و میوه را چه بقا؟
میزبان را چو با تو میل بود
خوردن میوه خود طفیل بود
جای خود در بهشت باقی کن
رخ در آن بزمگاه ساقی کن
دست جز بر در قبول مکش
داس در گندم فضول مکش
آدمت را که خواب جهل بود
امر« لاتقرابا» ش سهل نمود
گر بدان نکته دست رد نزدی
در ره «اهبطو» ش حد نزدی
چه دهی دل بدین شمامهٔ شوم؟
دست کش سوی میوه معلوم
کار حوا به جز هوا نبود
ز آدم این بیخودی روا نبود
آن بهشتی که اندرو علفست
لایق مدخلان ناخلفست
اندر آن عالم این ستمها نیست
وین بد و نیک و بیش و کمها نیست
فارغست از تزاحم و تنگی
نیست رنگی بغیر یکرنگی
عالم وحدتست عالم نور
عالم کثرت این سرای غرور
جای شخص مجرد روحی
نبود جز بهشت سبوحی
برتفاوت بود مراتب خلد
دور از اندازه نیست راتب خلد
هشت جنت ز بهر این آمد
از حکیمان بما چنین آمد
هر یکی را ز ما بهشتی هست
قصر و ایوان و آب و کشتی هست
تو ببین نیک تا چه کاشتهای؟
چه به روز پسین گذاشتهای؟
نکنی رخ به خانههای بهشت
گرنه از زر بود بنا را خشت
زر فرستی برای خشت زنان
چند ازین زر؟ زهی سرشت زنان!
نه به اخلاص میکنی کاری
زان درختت نمیدهد باری
تو که در بند قلیه و نانی
کی رسی در بهشت رحمانی؟
خوردن اینجا روا نمیدارند
در بهشت آش و سفره چون آرند؟
در بهشت ار خوری جو و گندم
همچو آدم کنی ره خود گم
ریستن گیردت ز خوردن زشت
به درت باید آمدن ز بهشت
عاقلان مردن از اجل گیرند
عاشقان پیش ازین اجل میرند
بیگناهی بپوی مردانه
که گنهکار ترسد از خانه
مرگ نیکان حیات جان باشد
مرگ بر بدکنش زیان باشد
گر بترسد ز مرگ بدکاره
نتوان کرد عیب بیچاره
دل او میدهد گواهی راست
که اجل داد او بخواهد خواست
اوحدی مراغهای : جام جم
حکایت - شد غلام ملک به می خوردن
شد غلام ملک به می خوردن
بشدند از پیش به پی کردن
یافتندش به کنج میخانه
مفلس و عور و مست و دیوانه
پس بگفتند پند و هیچ نگفت
میکشیدند و او دگر میخفت
رند کی میگذشت آشفته
بارها خانه پدر رفته
دید کان گیرو ده مجازی نیست
گفت: خشم ملوک بازی نیست
بهلیدش چنانکه مست افتد
که بلا بیند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داند
جرم خود بنده نیکتر داند
قصهٔ این پسر بپرس ازمن
کین خمارش به از خمار شکن
آنچه گفتیم حال دانا بود
که به علم و بدین توانا بود
بشدند از پیش به پی کردن
یافتندش به کنج میخانه
مفلس و عور و مست و دیوانه
پس بگفتند پند و هیچ نگفت
میکشیدند و او دگر میخفت
رند کی میگذشت آشفته
بارها خانه پدر رفته
دید کان گیرو ده مجازی نیست
گفت: خشم ملوک بازی نیست
بهلیدش چنانکه مست افتد
که بلا بیند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داند
جرم خود بنده نیکتر داند
قصهٔ این پسر بپرس ازمن
کین خمارش به از خمار شکن
آنچه گفتیم حال دانا بود
که به علم و بدین توانا بود
اوحدی مراغهای : جام جم
در معارج ارواح و ابدان و عذاب ایشان
ورندارد ز دین و دانش بهر
از تنش جان جدا کنند به قهر
در جهان جای او حجیم بود
آبش از جرعهٔ حمیم بود
تنگ ماند برو جهان فراخ
رخ فرا میکند به هر سوراخ
گرد او دودهای ظلمانی
از مزاجات جهل و نادانی
او در آن دودهای آتش ریز
میرود چشم بسته، افتان خیز
عور ماند، که پرده در بودست
خوار ماند، که عشوهگر بودست
گه رود با روان غمناکان
گه درآید به گور ناپاکان
به هوا بر شود، بسوزندش
بر زمین بگذرد، بدوزندش
کور و در دست او عصایی نه
عور و بر دوش او کسایی نه
تن او قوت مار و طعمهٔ مور
او همی بین و میگذر از دور
نه ز پس راه یابد و نه ز پیش
نه به بیگانه در رسد، نه به خویش
رخ به راه آورد، قفاش زنند
باز گردد، به صد جفاش زنند
نه گریزندگیش را پایی
نه ستیزندگیش را رایی
جان او در تموز و یخبندان
زنده، لیکن فتاده در زندان
دل او بیضیا و نور و فروغ
گوش او بر گزاف و فحش و دروغ
ظلمت ظلم بر وی اندوده
چرک بر چرک و دوده بر دوده
تهمت و جهل و حسرت و خواری
فرقت و گمرهی و بییاری
کرده پهنای خاک تنگ برو
چرخ باریده شوک و سنگ برو
جانش از نور علم عاری و عور
تن ز ظلمت بمانده در گل گور
زان و حل قوت گذشتن نه
به عمل راه باز گشتن نه
گرد بر گرد او ز مظلمهها
برقهای جهنده از دمهها
صحبتش با بدان و نیکی نه
سر او پر خمار و سیکی نه
کارش از دست رفته، سر در پیش
دیده احوال خویش و رفته ز خویش
چون در آید سرش ز غفلت نوم
بشناسد که : «لیس ظلم الیوم»
دوزخ نقد مفسدان اینست
نسیه خور صد هزار چندینست
این چنین مرگ مرگ عام بود
وینچنین مرده ناتمام بود
روح ازین گنبدش بدر نشود
بلکه زین چاه بر زبر نشود
روی تحقیق ازو نهان گردد
آرزومند این جهان گردد
هر به یک چند در لباس خیال
اندر آید به خواب اهل و عیال
بنماید به عجز صورت خویش
عرضه دارد همی ضرورت خویش
تا بدانند جنس رازش را
معنی حاجت و نیازش را
دو سه نانش به زور بفرستند
یا چراغی به گور بفرستند
بعد ازو گر یکی ز صد بدهند
صدقات آن بود که خود بدهند
هرچه بیش از کفاف داری تو
ندهی، بر گزاف داری تو
پیش از آن کت اجل کند در خواب
خویشتن را به زندگی دریاب
تا نباید بلابه و زاری
مال خود خواستن بدین خواری
حق ایزد ندادهای به خوشی
تا مکافات آن چنین بکشی
از تو کرد او به صد زبان خواهش
تو ندادی به گوش خود راهش
اهل حاجت که داری از چپ و راست
لب ایشان بدان زبان گویاست
حق و ادرار خویش میطلبند
نه ز انصاف بیش میطلبند
شکر انعام او به دانش کن
نظری هم به بندگانش کن
آنچه بینی که دون و بدکارند
بر ایزد نه روزیی دارند؟
گر چنینش خوری، رسی به صواب
ور نه بعد از تو خود خورند اصحاب
بتو پیش از تو گر زری دادند
دان که از بهر دیگری دادند
گر تو دادیش یافتی جنت
ور نه او خود ربود بیمنت
از تنش جان جدا کنند به قهر
در جهان جای او حجیم بود
آبش از جرعهٔ حمیم بود
تنگ ماند برو جهان فراخ
رخ فرا میکند به هر سوراخ
گرد او دودهای ظلمانی
از مزاجات جهل و نادانی
او در آن دودهای آتش ریز
میرود چشم بسته، افتان خیز
عور ماند، که پرده در بودست
خوار ماند، که عشوهگر بودست
گه رود با روان غمناکان
گه درآید به گور ناپاکان
به هوا بر شود، بسوزندش
بر زمین بگذرد، بدوزندش
کور و در دست او عصایی نه
عور و بر دوش او کسایی نه
تن او قوت مار و طعمهٔ مور
او همی بین و میگذر از دور
نه ز پس راه یابد و نه ز پیش
نه به بیگانه در رسد، نه به خویش
رخ به راه آورد، قفاش زنند
باز گردد، به صد جفاش زنند
نه گریزندگیش را پایی
نه ستیزندگیش را رایی
جان او در تموز و یخبندان
زنده، لیکن فتاده در زندان
دل او بیضیا و نور و فروغ
گوش او بر گزاف و فحش و دروغ
ظلمت ظلم بر وی اندوده
چرک بر چرک و دوده بر دوده
تهمت و جهل و حسرت و خواری
فرقت و گمرهی و بییاری
کرده پهنای خاک تنگ برو
چرخ باریده شوک و سنگ برو
جانش از نور علم عاری و عور
تن ز ظلمت بمانده در گل گور
زان و حل قوت گذشتن نه
به عمل راه باز گشتن نه
گرد بر گرد او ز مظلمهها
برقهای جهنده از دمهها
صحبتش با بدان و نیکی نه
سر او پر خمار و سیکی نه
کارش از دست رفته، سر در پیش
دیده احوال خویش و رفته ز خویش
چون در آید سرش ز غفلت نوم
بشناسد که : «لیس ظلم الیوم»
دوزخ نقد مفسدان اینست
نسیه خور صد هزار چندینست
این چنین مرگ مرگ عام بود
وینچنین مرده ناتمام بود
روح ازین گنبدش بدر نشود
بلکه زین چاه بر زبر نشود
روی تحقیق ازو نهان گردد
آرزومند این جهان گردد
هر به یک چند در لباس خیال
اندر آید به خواب اهل و عیال
بنماید به عجز صورت خویش
عرضه دارد همی ضرورت خویش
تا بدانند جنس رازش را
معنی حاجت و نیازش را
دو سه نانش به زور بفرستند
یا چراغی به گور بفرستند
بعد ازو گر یکی ز صد بدهند
صدقات آن بود که خود بدهند
هرچه بیش از کفاف داری تو
ندهی، بر گزاف داری تو
پیش از آن کت اجل کند در خواب
خویشتن را به زندگی دریاب
تا نباید بلابه و زاری
مال خود خواستن بدین خواری
حق ایزد ندادهای به خوشی
تا مکافات آن چنین بکشی
از تو کرد او به صد زبان خواهش
تو ندادی به گوش خود راهش
اهل حاجت که داری از چپ و راست
لب ایشان بدان زبان گویاست
حق و ادرار خویش میطلبند
نه ز انصاف بیش میطلبند
شکر انعام او به دانش کن
نظری هم به بندگانش کن
آنچه بینی که دون و بدکارند
بر ایزد نه روزیی دارند؟
گر چنینش خوری، رسی به صواب
ور نه بعد از تو خود خورند اصحاب
بتو پیش از تو گر زری دادند
دان که از بهر دیگری دادند
گر تو دادیش یافتی جنت
ور نه او خود ربود بیمنت
اوحدی مراغهای : جام جم
خطاب به خواجه غیاثالدین محمد
ای شب و روز عالم از تو بساز
شب و روزی به کار ما پرداز
شب نگاهی درین معانی کن
روز لطفی چنانکه دانی کن
حبذا از چنان دل افروزی !
اتفاق چنین شب و روزی
صاحبا، در شب سعادت خواب
مکن و روز نیک را دریاب
که وجودت به جود فربه باد
روزت از روز و شب ز شب به باد
تحفه کین مفلس فقیر آورد
در پذیر، ارچه بس حقیر آورد
تو که بر فرق آسمان تاجی
به متاع زمین چه محتاجی ؟
گر علومست در نوشتهٔ تست
ور سلوکست سر گذشتهٔ تست
نه بدان آورندت اینها پیش
که شود دانشت به اینها بیش
سخن از خواندنت به کام رسد
چون به نام تو شد به نام رسد
کاملی را که بنگری از دور
گرچه خامل بود، شود مشهور
صوت صیت تو در جهانگیری
بر صدای فلک کند میری
قید اقبال در سر قلمت
مرکز فتح سایهٔ علمت
مستی خواجگان همنامت
در دو گیتی ز جرعهٔ جامت
بر تو خوردی ازین جهانداری
که بزرگی ز آسمان داری
بدعا خواستست شاه ترا
زان پرستد همی سپاه ترا
با تو همراه کردهاند از غیب
سروری، چون کف کلیم از جیب
ای همه ناز و نوشها بتو خوش
ناز ما نیز وقتها میکش
طرفه باشد چو موی بر دیبا
ناز کردن ز روی نازیبا
من درین سالها که بی توشه
کرده بودم زاین و آن گوشه
ارغنون غمت نواختهام
بدعای تو سر فراختهام
خانه پرور ز سایه گوید و نور
عاشقانرا چه غیبت و چه حضور؟
مردم این جهان و مرد تویی
نوش داروی اهل درد تویی
آن مبین کم سریست یا پاییست؟
بشنو کین سخن هم از جاییست
گر قبول اوفتد رهینم و شاد
و گرش رد کنی، بقای تو باد
نه که هر مهرهای گهر باشد
کار درویش ما حضر باشد
چشم کردی بروی هرکس باز
نظری هم بدین غریب انداز
من چگویم : چه کن؟ تو میدانی
مددم کن بهر چه بتوانی
نظری کن به حال من زین به
زانکه من هم رعیتم در ده
ده نشینی چه دیگ جوشاند ؟
جامهٔ مدح در که پوشاند ؟
این چنین فضل و خلق باید و خوی
تا توان باخت در معانی گوی
از تو گیرد سخن فروغ چو شمع
که بر تست کل معنی جمع
مصر جامع تویی معانی را
پادشاهی و پهلوانی را
هرکجا این چنین کمالی هست
نطق را اندرو مجالی هست
تا کنونم نبوده ممدوحی
آب توفان آز را نوحی
چون رسید این سفینه بر جودی
عرضه افتد به لحن داودی
در زبور سخن مناجاتم
مشتمل بر فنون حاجاتم
بنوازم به قدر و اندازه
تا برون آورم تر و تازه
از نورد سخن نسیجی چند
وز رصدگاه فضل زیجی چند
گرچه از سیرت هنر پوشی
تن فرو دادهام به خاموشی
دگر اندر خروشم آوردند
همچو دریا به جوشم آوردند
سخن اوحدی، که میدانی
اندرین روزگار ارزانی
کم به دیوان برند مانندش
ور مدون شود، بخوانندش
هر مگس انگبین چه داند کرد؟
جز مگس انگبین تواند خورد؟
مگسی انگبین چو ماه کند
مگسی دیگرش تباه کند
این سخنهای بکر پرورده
مهل امروز در پس پرده
شعر نوری ز عرش زاینده است
زان چو عرش استوار و پاینده است
فیض باید به آسمان قایم
تا بماند چو آسمان دایم
گرچه فوجی به شعر مشهورند
پیش عقل از حساب ما دورند
اندرین جام کن به لطف نگاه
تا ببینی چو بیژنم در چاه
ای که کیخسرو زمانی تو
کی روا باشد ار ندانی تو؟
بیژن شیر خفته در زندان
کنده گرگین بیهنر دندان
داری این جام و این گلستان را
بدر افگن سفال مستان را
چون چراغیست این صحیفهٔ نور
شده نزدیک ازو منور و دور
کش برافروختم به روغن روح
آخر شب به بزمهای صبوح
هر کرا باشد این چنین گنجی
برده باشد به حاصلش رنجی
شب و روزی به کار ما پرداز
شب نگاهی درین معانی کن
روز لطفی چنانکه دانی کن
حبذا از چنان دل افروزی !
اتفاق چنین شب و روزی
صاحبا، در شب سعادت خواب
مکن و روز نیک را دریاب
که وجودت به جود فربه باد
روزت از روز و شب ز شب به باد
تحفه کین مفلس فقیر آورد
در پذیر، ارچه بس حقیر آورد
تو که بر فرق آسمان تاجی
به متاع زمین چه محتاجی ؟
گر علومست در نوشتهٔ تست
ور سلوکست سر گذشتهٔ تست
نه بدان آورندت اینها پیش
که شود دانشت به اینها بیش
سخن از خواندنت به کام رسد
چون به نام تو شد به نام رسد
کاملی را که بنگری از دور
گرچه خامل بود، شود مشهور
صوت صیت تو در جهانگیری
بر صدای فلک کند میری
قید اقبال در سر قلمت
مرکز فتح سایهٔ علمت
مستی خواجگان همنامت
در دو گیتی ز جرعهٔ جامت
بر تو خوردی ازین جهانداری
که بزرگی ز آسمان داری
بدعا خواستست شاه ترا
زان پرستد همی سپاه ترا
با تو همراه کردهاند از غیب
سروری، چون کف کلیم از جیب
ای همه ناز و نوشها بتو خوش
ناز ما نیز وقتها میکش
طرفه باشد چو موی بر دیبا
ناز کردن ز روی نازیبا
من درین سالها که بی توشه
کرده بودم زاین و آن گوشه
ارغنون غمت نواختهام
بدعای تو سر فراختهام
خانه پرور ز سایه گوید و نور
عاشقانرا چه غیبت و چه حضور؟
مردم این جهان و مرد تویی
نوش داروی اهل درد تویی
آن مبین کم سریست یا پاییست؟
بشنو کین سخن هم از جاییست
گر قبول اوفتد رهینم و شاد
و گرش رد کنی، بقای تو باد
نه که هر مهرهای گهر باشد
کار درویش ما حضر باشد
چشم کردی بروی هرکس باز
نظری هم بدین غریب انداز
من چگویم : چه کن؟ تو میدانی
مددم کن بهر چه بتوانی
نظری کن به حال من زین به
زانکه من هم رعیتم در ده
ده نشینی چه دیگ جوشاند ؟
جامهٔ مدح در که پوشاند ؟
این چنین فضل و خلق باید و خوی
تا توان باخت در معانی گوی
از تو گیرد سخن فروغ چو شمع
که بر تست کل معنی جمع
مصر جامع تویی معانی را
پادشاهی و پهلوانی را
هرکجا این چنین کمالی هست
نطق را اندرو مجالی هست
تا کنونم نبوده ممدوحی
آب توفان آز را نوحی
چون رسید این سفینه بر جودی
عرضه افتد به لحن داودی
در زبور سخن مناجاتم
مشتمل بر فنون حاجاتم
بنوازم به قدر و اندازه
تا برون آورم تر و تازه
از نورد سخن نسیجی چند
وز رصدگاه فضل زیجی چند
گرچه از سیرت هنر پوشی
تن فرو دادهام به خاموشی
دگر اندر خروشم آوردند
همچو دریا به جوشم آوردند
سخن اوحدی، که میدانی
اندرین روزگار ارزانی
کم به دیوان برند مانندش
ور مدون شود، بخوانندش
هر مگس انگبین چه داند کرد؟
جز مگس انگبین تواند خورد؟
مگسی انگبین چو ماه کند
مگسی دیگرش تباه کند
این سخنهای بکر پرورده
مهل امروز در پس پرده
شعر نوری ز عرش زاینده است
زان چو عرش استوار و پاینده است
فیض باید به آسمان قایم
تا بماند چو آسمان دایم
گرچه فوجی به شعر مشهورند
پیش عقل از حساب ما دورند
اندرین جام کن به لطف نگاه
تا ببینی چو بیژنم در چاه
ای که کیخسرو زمانی تو
کی روا باشد ار ندانی تو؟
بیژن شیر خفته در زندان
کنده گرگین بیهنر دندان
داری این جام و این گلستان را
بدر افگن سفال مستان را
چون چراغیست این صحیفهٔ نور
شده نزدیک ازو منور و دور
کش برافروختم به روغن روح
آخر شب به بزمهای صبوح
هر کرا باشد این چنین گنجی
برده باشد به حاصلش رنجی
اوحدی مراغهای : جام جم
در معذرت و فروتنی خود و تاریخ کتاب
خاطر پاک ساکنان قبور
« روح الله روحهم بالنور »
همه پرداختند پیش از من
اندرین باب نظم بیش از من
چه نویسد کسی بدان پاکی ؟
وانگهی ناکسی چو من خاکی ؟
لیکن ارواح زندهٔ ایشان
داده نیرو به بندهٔ ایشان
اگرش قطرهایست در کوزه
هم از آن بحرهاست در یوزه
روح ایشان مرا چو محرم داشت
هیچ محرومم از کرم نگذاشت
به ادب دیدهام عبارتشان
نشدم بیادب به غارتشان
دلم ما ز خاطر فسردهٔ خود
چونکه خرسند شد به خردهٔ خود
گرد وزر و پی وبال نگشت
در سخن بر کسی عیال نگشت
لاجرم یافت بیش از اندازه
فیض بر فیض و تازه بر تازه
گر نگویم که: زهر یا قندست
داند آن کش دلی خردمندست
تحفههاییست کن فکانی این
فیضهاییست آسمانی این
سقطی نیست اندرین گفته
عقد دریست پر بها سفته
گنج معنیست اینکه پاشیدم
نه کتابی که بر تراشیدم
چون ز تاریخ برگرفتم فال
هفتصد رفته بود و سیوسه سال
که من این نامهٔ همایونفر
عقد کردم به نام این سرور
چون به سالی تمام شد بدرش
ختم کردم به لیلة القدرش
شب او قدر باد و روزش عید
چشم بدخواه از آنکمال بعید
« روح الله روحهم بالنور »
همه پرداختند پیش از من
اندرین باب نظم بیش از من
چه نویسد کسی بدان پاکی ؟
وانگهی ناکسی چو من خاکی ؟
لیکن ارواح زندهٔ ایشان
داده نیرو به بندهٔ ایشان
اگرش قطرهایست در کوزه
هم از آن بحرهاست در یوزه
روح ایشان مرا چو محرم داشت
هیچ محرومم از کرم نگذاشت
به ادب دیدهام عبارتشان
نشدم بیادب به غارتشان
دلم ما ز خاطر فسردهٔ خود
چونکه خرسند شد به خردهٔ خود
گرد وزر و پی وبال نگشت
در سخن بر کسی عیال نگشت
لاجرم یافت بیش از اندازه
فیض بر فیض و تازه بر تازه
گر نگویم که: زهر یا قندست
داند آن کش دلی خردمندست
تحفههاییست کن فکانی این
فیضهاییست آسمانی این
سقطی نیست اندرین گفته
عقد دریست پر بها سفته
گنج معنیست اینکه پاشیدم
نه کتابی که بر تراشیدم
چون ز تاریخ برگرفتم فال
هفتصد رفته بود و سیوسه سال
که من این نامهٔ همایونفر
عقد کردم به نام این سرور
چون به سالی تمام شد بدرش
ختم کردم به لیلة القدرش
شب او قدر باد و روزش عید
چشم بدخواه از آنکمال بعید
اوحدی مراغهای : جام جم
در اعتقاد خود گوید
با چنین فقر و این تهی دستی
وندرین خاکساری و پستی
پشت گرمم بدانکه بیکم و کاست
اعتقادی درست دارم و راست
به رسول و کلام و وحی و ملک
به شب قربت و عروج فلک
به بهشت و بدوزخ و بالم
به سماوات و عرش و لوح و قلم
به ترازو و عرصهٔ عرصات
به عبور مجردان ز صراط
به کرامات و معجز و بولی
به ابوبکر و عمر و بعلی
به شب اولین گور و عذاب
به وقوف و بحشر و نشر و حساب
به خدایی که واحدست و صبور
به خدایی که قادرست و غفور
بیزن و بیشریک و فرزندست
او به کس، کس باو نه مانندست
حی و قیوم و بر وعدل و علیم
خالق و رازق و قدیر و قدیم
بود و هست و بود ولی بیچون
از جسد فرد و از جهت بیرون
ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر
وز خیال و ضمیر و فکر به در
ملک انس و جان علیالاطلاق
« ابدی الظهور والاشراق »
حکم او عدل و وعدهٔ او راست
بجز و هرچه بود و هست و اوراست
پادشاها، به ذات اکرم تو
به صفات و به اسم اعظم تو
که ز ایمان مکن تهی دستم
بر همینم بدار تا هستم
وندرین خاکساری و پستی
پشت گرمم بدانکه بیکم و کاست
اعتقادی درست دارم و راست
به رسول و کلام و وحی و ملک
به شب قربت و عروج فلک
به بهشت و بدوزخ و بالم
به سماوات و عرش و لوح و قلم
به ترازو و عرصهٔ عرصات
به عبور مجردان ز صراط
به کرامات و معجز و بولی
به ابوبکر و عمر و بعلی
به شب اولین گور و عذاب
به وقوف و بحشر و نشر و حساب
به خدایی که واحدست و صبور
به خدایی که قادرست و غفور
بیزن و بیشریک و فرزندست
او به کس، کس باو نه مانندست
حی و قیوم و بر وعدل و علیم
خالق و رازق و قدیر و قدیم
بود و هست و بود ولی بیچون
از جسد فرد و از جهت بیرون
ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر
وز خیال و ضمیر و فکر به در
ملک انس و جان علیالاطلاق
« ابدی الظهور والاشراق »
حکم او عدل و وعدهٔ او راست
بجز و هرچه بود و هست و اوراست
پادشاها، به ذات اکرم تو
به صفات و به اسم اعظم تو
که ز ایمان مکن تهی دستم
بر همینم بدار تا هستم
اوحدی مراغهای : جام جم
دعا و ختم کتاب
یارب، این نوبر نو آیین را
زادهٔ عقل و دادهٔ دین را
به تراز قبول نوری بخش
خاطرم را ازو سروری بخش
توشهٔ راه هوشمندان کن
قسمت مردم سخندان کن
به رخش تازهدار جانم را
شرمساری مده روانم را
روی او را به چشم بد منمای
به رخش چشم بیهنر مگشای
بر دل اهل ذوق راهش ده
وز قبول نفوس جاهش ده
زو بر انداز پردهٔ پوشش
تا چو گوهر کنند در گوشش
مرسان باد حاسدش به ترنج
همچو گنجش رها مکن در کنج
جام جم را ز عکس او ده شرم
مجلس عاشقان بدو کن گرم
جلوهای ده ز رونق و نورش
خاصه در دستگاه دستورش
شهرتش ده به کنیت سامی
مهلش در خمول گمنامی
مدهش جز به دست خوشخویان
گوش دارش ز سنگ بدگویان
در جهانش به لطف گردان کن
روزی دست شیرمردان کن
گر درو سهو یا خطایی هست
تو ببخشای چون عطایی هست
ناظران را ازو حیاتی بخش
اوحدی نیز را نجاتی بخش
دل او را به ذکر عادت کن
کار او ختم بر سعادت کن
زادهٔ عقل و دادهٔ دین را
به تراز قبول نوری بخش
خاطرم را ازو سروری بخش
توشهٔ راه هوشمندان کن
قسمت مردم سخندان کن
به رخش تازهدار جانم را
شرمساری مده روانم را
روی او را به چشم بد منمای
به رخش چشم بیهنر مگشای
بر دل اهل ذوق راهش ده
وز قبول نفوس جاهش ده
زو بر انداز پردهٔ پوشش
تا چو گوهر کنند در گوشش
مرسان باد حاسدش به ترنج
همچو گنجش رها مکن در کنج
جام جم را ز عکس او ده شرم
مجلس عاشقان بدو کن گرم
جلوهای ده ز رونق و نورش
خاصه در دستگاه دستورش
شهرتش ده به کنیت سامی
مهلش در خمول گمنامی
مدهش جز به دست خوشخویان
گوش دارش ز سنگ بدگویان
در جهانش به لطف گردان کن
روزی دست شیرمردان کن
گر درو سهو یا خطایی هست
تو ببخشای چون عطایی هست
ناظران را ازو حیاتی بخش
اوحدی نیز را نجاتی بخش
دل او را به ذکر عادت کن
کار او ختم بر سعادت کن
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - اگر آن ماه مهربان گردد
اگر آن ماه مهربان گردد
غم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم بزبان
همه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمش
مو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بردل
قد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال او هرماه
در حجاب عدم نهان گردد
یا رب این آسیاب دولابی
چند برخون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گوید راز
در میان خامه ترجمان گردد
از لبت هر که او نشان پرسد
چون دهان تو بی نشان گردد
چون ز لعلت سخن کند خواجو
شکر از منطقش روان گردد
غم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم بزبان
همه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمش
مو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بردل
قد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال او هرماه
در حجاب عدم نهان گردد
یا رب این آسیاب دولابی
چند برخون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گوید راز
در میان خامه ترجمان گردد
از لبت هر که او نشان پرسد
چون دهان تو بی نشان گردد
چون ز لعلت سخن کند خواجو
شکر از منطقش روان گردد
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۷۰۹ - خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم
گل روی قدح چو لاله کنیم
بی می جانفزای و نغمه چنگ
تا بکی خون خوریم و ناله کنیم
هر دم از دیدهٔ قدح پیمای
بادهٔ لعل در پیاله کنیم
شاد خواران چو مجلس آرایند
دفع غم را بمی حواله کنیم
با گل و لاله همچو بلبل مست
وصف آن عنبرین کلاله کنیم
وز شگرفان چارده ساله
دعوی عمر شصت ساله کنیم
چون به خوان وصال دست بریم
دو جهان را بیک نواله کنیم
وز بخار شراب آتش فام
ورق چهره پر ز ژاله کنیم
همچو خواجو بنام میخواران
مرغ دل را بخون قباله کنیم
گل روی قدح چو لاله کنیم
بی می جانفزای و نغمه چنگ
تا بکی خون خوریم و ناله کنیم
هر دم از دیدهٔ قدح پیمای
بادهٔ لعل در پیاله کنیم
شاد خواران چو مجلس آرایند
دفع غم را بمی حواله کنیم
با گل و لاله همچو بلبل مست
وصف آن عنبرین کلاله کنیم
وز شگرفان چارده ساله
دعوی عمر شصت ساله کنیم
چون به خوان وصال دست بریم
دو جهان را بیک نواله کنیم
وز بخار شراب آتش فام
ورق چهره پر ز ژاله کنیم
همچو خواجو بنام میخواران
مرغ دل را بخون قباله کنیم
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۰ - ناگه از میکده فغان برخاست
ناگه از میکده فغان برخاست
ناله از جان عاشقان برخاست
شر و شوری فتاد در عالم
های و هویی ازین و آن برخاست
جامی از میکده روان کردند
در پیش صد روان، روان برخاست
جرعهای ریختند بر سر خاک
شور و غوغا ز جرعهدان برخاست
جرعه با خاک در حدیث آمد
گفت و گویی از میان برخاست
سخن جرعه عاشقی بشنید
نعره زد و ز سر جهان برخاست
بخت من، چون شنید آن نعره
سبک از خواب، سر گران برخاست
گشت بیدار چشم دل، چو مرا
عالم از پیش جسم و جان برخاست
خواستم تا ز خواب برخیزم
بنگرم کز چه این فغان برخاست؟
بود بر پای من، عراقی، بند
بند بر پای چون توان برخاست؟
ناله از جان عاشقان برخاست
شر و شوری فتاد در عالم
های و هویی ازین و آن برخاست
جامی از میکده روان کردند
در پیش صد روان، روان برخاست
جرعهای ریختند بر سر خاک
شور و غوغا ز جرعهدان برخاست
جرعه با خاک در حدیث آمد
گفت و گویی از میان برخاست
سخن جرعه عاشقی بشنید
نعره زد و ز سر جهان برخاست
بخت من، چون شنید آن نعره
سبک از خواب، سر گران برخاست
گشت بیدار چشم دل، چو مرا
عالم از پیش جسم و جان برخاست
خواستم تا ز خواب برخیزم
بنگرم کز چه این فغان برخاست؟
بود بر پای من، عراقی، بند
بند بر پای چون توان برخاست؟
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۵ - دل، چو در دام عشق منظور است
دل، چو در دام عشق منظور است
دیده را جرم نیست، معذور است
ناظرم در رخت به دیدهٔ دل
گرچه از چشم ظاهرم دور است
از شراب الست روز وصال
دل مستم هنوز مخمور است
دست ازین عاشقی نمیدارد
دایم از یار اگرچه مهجور است
حال آشفته بر رخش فاش است
شعله و نار پرتو نور است
حکم داری به هر چه فرمایی
که عراقی مطیع و مامور است
دیده را جرم نیست، معذور است
ناظرم در رخت به دیدهٔ دل
گرچه از چشم ظاهرم دور است
از شراب الست روز وصال
دل مستم هنوز مخمور است
دست ازین عاشقی نمیدارد
دایم از یار اگرچه مهجور است
حال آشفته بر رخش فاش است
شعله و نار پرتو نور است
حکم داری به هر چه فرمایی
که عراقی مطیع و مامور است
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۱ - شاد کن جان من، که غمگین است
شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بیتو غمگین است
بیرخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بیتو غمگین است
بیرخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۶ - هر دلی کو به عشق مایل نیست
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۷ - ساقی، ار جام می، دمادم نیست
ساقی، ار جام می، دمادم نیست
جان فدای تو، دردیی کم نیست
من که در میکده کم از خاکم
جرعهای هم مرا مسلم نیست
جرعهای ده، مرا ز غم برهان
که دلم بیشراب خرم نیست
از خودی خودم خلاصی ده
کز خودم زخم هست مرهم نیست
چون حجاب من است هستی من
گر نباشد، مباش، گو: غم نیست
ز آرزوی دمی دلم خون شد
که شوم یک نفس درین دم نیست
بهر دل درهم و پریشانم
چه کنم؟ کار دل فراهم نیست
خوشدلی در جهان نمییابم
خود خوشی در نهاد عالم نیست
در جهان گر خوشی کم است مرا
خوش از آنم که ناخوشی هم نیست
کشت امید را، که خشک بماند
بهتر از آب چشم من نم نیست
ساقیا، یک دمم حریفی کن
کین دمم جز تو هیچ همدم نیست
ساغری ده، مرا ز من برهان
که عراقی حریف و محرم نیست
جان فدای تو، دردیی کم نیست
من که در میکده کم از خاکم
جرعهای هم مرا مسلم نیست
جرعهای ده، مرا ز غم برهان
که دلم بیشراب خرم نیست
از خودی خودم خلاصی ده
کز خودم زخم هست مرهم نیست
چون حجاب من است هستی من
گر نباشد، مباش، گو: غم نیست
ز آرزوی دمی دلم خون شد
که شوم یک نفس درین دم نیست
بهر دل درهم و پریشانم
چه کنم؟ کار دل فراهم نیست
خوشدلی در جهان نمییابم
خود خوشی در نهاد عالم نیست
در جهان گر خوشی کم است مرا
خوش از آنم که ناخوشی هم نیست
کشت امید را، که خشک بماند
بهتر از آب چشم من نم نیست
ساقیا، یک دمم حریفی کن
کین دمم جز تو هیچ همدم نیست
ساغری ده، مرا ز من برهان
که عراقی حریف و محرم نیست
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۴ - هر که را جام می به دست افتاد
هر که را جام می به دست افتاد
رند و قلاش و میپرست افتاد
دل و دین و خرد زدست بداد
هر که را جرعهای به دست افتاد
چشم میگون یار هر که بدید
ناچشیده شراب، مست افتاد
وانکه دل بست در سر زلفش
ماهیآسا، میان شست افتاد
لشکر عشق باز بیرون تاخت
قلب عشاق را شکست افتاد
عاشقی کز سر جهان برخاست
زود با دوستش نشست افتاد
هر که پا بر سر جهان ننهاد
همت او عظیم پست افتاد
سر جان و جهان ندارد آنک:
در سرش بادهٔ الست افتاد
وآنکه از دست خود خلاص نیافت
در ره عشق پایبست افتاد
هان، عراقی، ببر ز هستی خویش
نیستی بهرهات ز هست افتاد
رند و قلاش و میپرست افتاد
دل و دین و خرد زدست بداد
هر که را جرعهای به دست افتاد
چشم میگون یار هر که بدید
ناچشیده شراب، مست افتاد
وانکه دل بست در سر زلفش
ماهیآسا، میان شست افتاد
لشکر عشق باز بیرون تاخت
قلب عشاق را شکست افتاد
عاشقی کز سر جهان برخاست
زود با دوستش نشست افتاد
هر که پا بر سر جهان ننهاد
همت او عظیم پست افتاد
سر جان و جهان ندارد آنک:
در سرش بادهٔ الست افتاد
وآنکه از دست خود خلاص نیافت
در ره عشق پایبست افتاد
هان، عراقی، ببر ز هستی خویش
نیستی بهرهات ز هست افتاد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۵ - باز دل از در تو دور افتاد
باز دل از در تو دور افتاد
در کف صد بلا صبور افتاد
نیک نزدیک بود بر در تو
تا چه بد کرد کز تو دور افتاد
یا حسد برد دشمن بد دل
یا مرا دوستی غیور افتاد
ماتم خویشتن همی دارد
چون مصیبت زده، ز سور افتاد
چون ز خاک در تو سرمه نیافت
دیدهام بیضیا و نور افتاد
جان که یک ذره انده تو بیافت
در طربخانهٔ سرور افتاد
از بهشت رخ تو بیخبر است
تن که در آرزوی حور افتاد
چون عراقی نیافت راه به تو
گمرهی گشت و در غرور افتاد
در کف صد بلا صبور افتاد
نیک نزدیک بود بر در تو
تا چه بد کرد کز تو دور افتاد
یا حسد برد دشمن بد دل
یا مرا دوستی غیور افتاد
ماتم خویشتن همی دارد
چون مصیبت زده، ز سور افتاد
چون ز خاک در تو سرمه نیافت
دیدهام بیضیا و نور افتاد
جان که یک ذره انده تو بیافت
در طربخانهٔ سرور افتاد
از بهشت رخ تو بیخبر است
تن که در آرزوی حور افتاد
چون عراقی نیافت راه به تو
گمرهی گشت و در غرور افتاد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۷۲ - پشت بر روزگار باید کرد
پشت بر روزگار باید کرد
روی در روی یار باید کرد
چون ز رخسار پرده برگیرد
در دمش جان نثار باید کرد
پیش شمع رخش چو پروانه
سوختن اختیار باید کرد
از پی یک نظاره بر در او
سالها انتظار باید کرد
تا کند یار روی در رویت
دلت آیینهوار باید کرد
تات در بوتهزار بگدازد
قلب خود را عیار باید کرد
تا نهد بر سرت عزیزی پای
خویش، چون خاک خوار باید کرد
ور تو خود را ز خاک به دانی
خود تو را سنگسار باید کرد
تا دهی بوسه بر کف پایش
خویشتن را غبار باید کرد
دشمنی کت ز دوست وا دارد
زودت از وی فرار باید کرد
ور ز چشمت نهان بود دشمن
پس دو چشمت چهار باید کرد
دشمن خود تویی، چو در نگری
با خودت کارزار باید کرد
چون عراقی ز دست خود فریاد
هر دمت صدهزار باید کرد
روی در روی یار باید کرد
چون ز رخسار پرده برگیرد
در دمش جان نثار باید کرد
پیش شمع رخش چو پروانه
سوختن اختیار باید کرد
از پی یک نظاره بر در او
سالها انتظار باید کرد
تا کند یار روی در رویت
دلت آیینهوار باید کرد
تات در بوتهزار بگدازد
قلب خود را عیار باید کرد
تا نهد بر سرت عزیزی پای
خویش، چون خاک خوار باید کرد
ور تو خود را ز خاک به دانی
خود تو را سنگسار باید کرد
تا دهی بوسه بر کف پایش
خویشتن را غبار باید کرد
دشمنی کت ز دوست وا دارد
زودت از وی فرار باید کرد
ور ز چشمت نهان بود دشمن
پس دو چشمت چهار باید کرد
دشمن خود تویی، چو در نگری
با خودت کارزار باید کرد
چون عراقی ز دست خود فریاد
هر دمت صدهزار باید کرد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۷۵ - روی ننمود یار چتوان کرد
روی ننمود یار چتوان کرد
نیست تدبیر کار، چتوان کرد؟
بر درش هر چه داشتم بردم
نپذیرفت یار، چتوان کرد؟
از گل روی یار قسم دلم
نیست جز خارخار، چتوان کرد؟
بودهام بر درش عزیز بسی
گشتم این لحظه خوار، چتوان کرد؟
بر مراد دلم نمیگردد
گردش روزگار چتوان کرد؟
غم بسیار هست و نیست دریغ،
با غمم غمگسار چتوان کرد؟
از پی صید دل نهادم دام
لاغر آمد شکار، چتوان کرد؟
چند باشی، عراقی، از پس دل
درهم و سوکوار، چتوان کرد؟
نیست تدبیر کار، چتوان کرد؟
بر درش هر چه داشتم بردم
نپذیرفت یار، چتوان کرد؟
از گل روی یار قسم دلم
نیست جز خارخار، چتوان کرد؟
بودهام بر درش عزیز بسی
گشتم این لحظه خوار، چتوان کرد؟
بر مراد دلم نمیگردد
گردش روزگار چتوان کرد؟
غم بسیار هست و نیست دریغ،
با غمم غمگسار چتوان کرد؟
از پی صید دل نهادم دام
لاغر آمد شکار، چتوان کرد؟
چند باشی، عراقی، از پس دل
درهم و سوکوار، چتوان کرد؟
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۷۶ - روی ننمود یار چتوان کرد؟
روی ننمود یار چتوان کرد؟
چیست تدبیر کار چتوان کرد؟
در دو چشم پر آب نقش نگار
چون نگیرد قرار چتوان کرد؟
در هر آیینهای نمیگنجد
عکس روی نگار چتوان کرد؟
هر سراسیمهای نمییابد
بر در وصل بار چتوان کرد؟
رفت عمرو نرفت در همه عمر
دست در زلف یار چتوان کرد؟
کشت ما را به دوستی، چه کنیم
با چنان دوستدار چتوان کرد؟
کشتهٔ عشق اوست بر در او
چون عراقی هزار، چتوان کرد؟
چیست تدبیر کار چتوان کرد؟
در دو چشم پر آب نقش نگار
چون نگیرد قرار چتوان کرد؟
در هر آیینهای نمیگنجد
عکس روی نگار چتوان کرد؟
هر سراسیمهای نمییابد
بر در وصل بار چتوان کرد؟
رفت عمرو نرفت در همه عمر
دست در زلف یار چتوان کرد؟
کشت ما را به دوستی، چه کنیم
با چنان دوستدار چتوان کرد؟
کشتهٔ عشق اوست بر در او
چون عراقی هزار، چتوان کرد؟
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۹۳ - آشکارا نهان کنم تا چند؟
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست میدارمت به بانک بلند
دلم از جان نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند
عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند
دیدهای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند
ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود ازین سان پند
گرچه من دور ماندهام ز برت
با خیال تو کردهام پیوند
آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند
تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای عراقی، خیال خیره مبند
دوست میدارمت به بانک بلند
دلم از جان نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند
عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند
دیدهای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند
ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود ازین سان پند
گرچه من دور ماندهام ز برت
با خیال تو کردهام پیوند
آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند
تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای عراقی، خیال خیره مبند