تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - دایم تویی مقابل آیینه دلم
دایم تویی مقابل آیینه دلم
تو در دلی ولی ز تو من سخت غافلم
قطع نظر ز دیدن روی تو چون کنم
چون هست روی تو همه دم در مقابلم
گر مایلم بغیر تو آن هم ز شوق تست
غیر تو کس نکرده بغیر تو مایلم
یاد از تو می دهند عجب نیست گر چنین
مفتون شکل هر بت شیرین شمایلم
خوبان که صید من بسر زلف می کنند
سوی تو می کشند بمشگین سلاسلم
شد کار مشکل از عدم التفات تو
بگشا بیک نظر گره از کار مشکلم
راه وفای اوست فضولی طریق من
امید کین روش برساند بمنزلم
تو در دلی ولی ز تو من سخت غافلم
قطع نظر ز دیدن روی تو چون کنم
چون هست روی تو همه دم در مقابلم
گر مایلم بغیر تو آن هم ز شوق تست
غیر تو کس نکرده بغیر تو مایلم
یاد از تو می دهند عجب نیست گر چنین
مفتون شکل هر بت شیرین شمایلم
خوبان که صید من بسر زلف می کنند
سوی تو می کشند بمشگین سلاسلم
شد کار مشکل از عدم التفات تو
بگشا بیک نظر گره از کار مشکلم
راه وفای اوست فضولی طریق من
امید کین روش برساند بمنزلم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم
عالم اگر خراب شود غم نمی خوریم
بیش و کم زمانه بر ما برابرست
ما غصه زیاد و غم کم نمی خوریم
منت نمی بریم پی روزی از شهان
جامی بمنت ار بدهد جم نمی خوریم
دم نیست کز غم لب لعل تو جام جام
خونابها ز دیده پر نم نمی خوریم
گشتیم گر چه خاک ز ما سر چه می کشی
از ما چه می گریزی آدم نمی خوریم
هر دم ز دهر روی بما می نهد غمی
بی وجه ما شراب دمادم نمی خوریم
در خوردن غم تو فضولی شریک ماست
هر غم که می رسد ز تو بی هم نمی خوریم
عالم اگر خراب شود غم نمی خوریم
بیش و کم زمانه بر ما برابرست
ما غصه زیاد و غم کم نمی خوریم
منت نمی بریم پی روزی از شهان
جامی بمنت ار بدهد جم نمی خوریم
دم نیست کز غم لب لعل تو جام جام
خونابها ز دیده پر نم نمی خوریم
گشتیم گر چه خاک ز ما سر چه می کشی
از ما چه می گریزی آدم نمی خوریم
هر دم ز دهر روی بما می نهد غمی
بی وجه ما شراب دمادم نمی خوریم
در خوردن غم تو فضولی شریک ماست
هر غم که می رسد ز تو بی هم نمی خوریم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - تا بوده ایم بی غم یازی نبوده ایم
تا بوده ایم بی غم یازی نبوده ایم
بی درد و داغ لاله عذاری نبوده ایم
بی اعتبار عاشقی و لذت جنون
در هیچ کشوری و دیاری نبوده ایم
بودست کار ما همه عمر عاشقی
شکر خدا که بیهده کاری نبوده ایم
هرگز ز عمر ما نگذشته دمی که ما
خونین جگر ز دست نگاری نبوده ایم
هر جا که بوده ایم ز آزار گلرخان
بی گریه و ناله زاری نبوده ایم
جز کنج غم نبوده همیشه مقام ما
هرگز بفکر باغ و بهاری نبوده ایم
پیوسته غرقه ایم فضولی بکام دل
زین بحر هیچ گه بکناری نبوده ایم
بی درد و داغ لاله عذاری نبوده ایم
بی اعتبار عاشقی و لذت جنون
در هیچ کشوری و دیاری نبوده ایم
بودست کار ما همه عمر عاشقی
شکر خدا که بیهده کاری نبوده ایم
هرگز ز عمر ما نگذشته دمی که ما
خونین جگر ز دست نگاری نبوده ایم
هر جا که بوده ایم ز آزار گلرخان
بی گریه و ناله زاری نبوده ایم
جز کنج غم نبوده همیشه مقام ما
هرگز بفکر باغ و بهاری نبوده ایم
پیوسته غرقه ایم فضولی بکام دل
زین بحر هیچ گه بکناری نبوده ایم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - آزارها ز یار جفا کار می کشم
آزارها ز یار جفا کار می کشم
تا کار او جفاست من آزار می کشم
غم می کشم ز یار و شکایت نمی کنم
غم نیست چون غمیست که از یار می کشم
بر من شدست این سبب طعنه دگر
کز بهر یار طعنه اغیار می کشم
میلیست هر مژه که بآن جای توتیا
گرد رهت بدیده خونبار می کشم
بسیار کم چراست بمن التفات تو
با آنکه من جفای تو بسیار می کشم
بر یاد قامتت همه شب تا دم سحر
آه دمادم از دل افگار می کشم
می می کشد رقیب فضولی ز جام وصل
من در فراق حسرت دیدار می کشم
تا کار او جفاست من آزار می کشم
غم می کشم ز یار و شکایت نمی کنم
غم نیست چون غمیست که از یار می کشم
بر من شدست این سبب طعنه دگر
کز بهر یار طعنه اغیار می کشم
میلیست هر مژه که بآن جای توتیا
گرد رهت بدیده خونبار می کشم
بسیار کم چراست بمن التفات تو
با آنکه من جفای تو بسیار می کشم
بر یاد قامتت همه شب تا دم سحر
آه دمادم از دل افگار می کشم
می می کشد رقیب فضولی ز جام وصل
من در فراق حسرت دیدار می کشم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - پنهان غم دلم ز تو ای جان نمی کنم
پنهان غم دلم ز تو ای جان نمی کنم
من عاشق توام ز تو پنهان نمی کنم
تا داغ عشق یار نبیند بسینه ام
پیش رقیب چاک گریبان نمی کنم
گر در مصیبتم نکند گریه دم بدم
هرگز نظر بدیده گریان نمی کنم
اوراست لحظه لحظه بمن التفات لیک
من بی خودم ملاحظه آن نمی کنم
گویند جان نداده باو ترک عشق کن
این کار مشکل است من آسان نمی کنم
دل را بترک عشق نصیحت نمی دهم
کس را ز کار خیر پشیمان نمی کنم
دارم بذوق وصل فضولی امیدها
اندیشه ز محنت هجران نمی کنم
من عاشق توام ز تو پنهان نمی کنم
تا داغ عشق یار نبیند بسینه ام
پیش رقیب چاک گریبان نمی کنم
گر در مصیبتم نکند گریه دم بدم
هرگز نظر بدیده گریان نمی کنم
اوراست لحظه لحظه بمن التفات لیک
من بی خودم ملاحظه آن نمی کنم
گویند جان نداده باو ترک عشق کن
این کار مشکل است من آسان نمی کنم
دل را بترک عشق نصیحت نمی دهم
کس را ز کار خیر پشیمان نمی کنم
دارم بذوق وصل فضولی امیدها
اندیشه ز محنت هجران نمی کنم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - ما ترک دیدن رخ زیبا نمی کنیم
ما ترک دیدن رخ زیبا نمی کنیم
کاری که هیچ کس نکند ما نمی کنیم
تشبیه کرده ایم ببالاش سرورا
عمریست سر ز شرم ببالا نمی کنیم
گر بند بند ما کند از هم جدا رقیب
قطع نظر ز روی تو قطعا نمی کنیم
چون یار داده است بما وعده وصال
موقوف ساعتست تقاضا نمی کنیم
دنیا طلب نه ایم که خواهیم ملک و مال
از دوست غیر دوست تمنا نمی کنیم
از عرصه فساد کناری گرفته ایم
میلی بکار خانه دنیا نمی کنیم
رندی و می کشیست فضولی شعار ما
دعوا نمی کنیم که اینها نمی کنیم
کاری که هیچ کس نکند ما نمی کنیم
تشبیه کرده ایم ببالاش سرورا
عمریست سر ز شرم ببالا نمی کنیم
گر بند بند ما کند از هم جدا رقیب
قطع نظر ز روی تو قطعا نمی کنیم
چون یار داده است بما وعده وصال
موقوف ساعتست تقاضا نمی کنیم
دنیا طلب نه ایم که خواهیم ملک و مال
از دوست غیر دوست تمنا نمی کنیم
از عرصه فساد کناری گرفته ایم
میلی بکار خانه دنیا نمی کنیم
رندی و می کشیست فضولی شعار ما
دعوا نمی کنیم که اینها نمی کنیم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - تا کی اسیر سلسله غم شود دلم
تا کی اسیر سلسله غم شود دلم
پر غم از آن دو گیسوی پر خم شود دلم
انداخته مرا بغم گیسوان تو
یارب چو گیسوان تو در هم شود دلم
در عشق بحث می کند از اعتبار صبر
ترسم درین مباحثه ملزم شود دلم
در آستانه ملکی خاک گشته است
آنجا امید هست که آدم شود دلم
الفت برید از همه عالم بدان رسید
کز بی کسی یگانه عالم شود دلم
صد پاره شد دلم ز غم دوریت بیا
باشد که پاره بتو خرم شود دلم
در بی کسی فضولی از آن لب سخن بگوی
باشد بدین سبب بتو همدم شود دلم
پر غم از آن دو گیسوی پر خم شود دلم
انداخته مرا بغم گیسوان تو
یارب چو گیسوان تو در هم شود دلم
در عشق بحث می کند از اعتبار صبر
ترسم درین مباحثه ملزم شود دلم
در آستانه ملکی خاک گشته است
آنجا امید هست که آدم شود دلم
الفت برید از همه عالم بدان رسید
کز بی کسی یگانه عالم شود دلم
صد پاره شد دلم ز غم دوریت بیا
باشد که پاره بتو خرم شود دلم
در بی کسی فضولی از آن لب سخن بگوی
باشد بدین سبب بتو همدم شود دلم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - ای لاله رخ مرو دلم از هجر خون مکن
ای لاله رخ مرو دلم از هجر خون مکن
بر داغ عشق درد جدایی فزون مکن
اسباب عزم راست مکن سرو من بخود
قد مرا ز بار مصیبت نگون مکن
در هجر آفتاب رخ خویش چون شفق
روی مرا ز خون جگر لاله گون مکن
ای اشک گرم رو پی آن شهسوار گیر
چون می روی جدایی از آن رهنمون مکن
بی او فضولی از هوس زندگیت هست
زنهار فکر او ز دل خود برون مکن
بر داغ عشق درد جدایی فزون مکن
اسباب عزم راست مکن سرو من بخود
قد مرا ز بار مصیبت نگون مکن
در هجر آفتاب رخ خویش چون شفق
روی مرا ز خون جگر لاله گون مکن
ای اشک گرم رو پی آن شهسوار گیر
چون می روی جدایی از آن رهنمون مکن
بی او فضولی از هوس زندگیت هست
زنهار فکر او ز دل خود برون مکن
فضولی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - داریم در زمانه بد طالع زبون
داریم در زمانه بد طالع زبون
طالع چنین زمانه چنان چون کنم چون
خور نیست هر سحر پی آزار ما فلک
دستی ز آستین جفا می کند برون
کم دیده ایم بر رخ زرد و سرشگ آل
رنگ ترحم از روش چرخ نیلگون
خون می رود ز دیده ما بس که چون شفق
بی مهری فلک دل ما کرده است خون
ما دون نه ایم گر نکند میل دور نیست
با غیر جنس خود نه عداوت سپهر دون
فرهاد دید رحمت سیر ره بلا
پیچید پای عجز بدامان بیستون
از ذکر جور دور فضولی ترا چه سود
کم گوی نگشته که از آن غم شود فزون
طالع چنین زمانه چنان چون کنم چون
خور نیست هر سحر پی آزار ما فلک
دستی ز آستین جفا می کند برون
کم دیده ایم بر رخ زرد و سرشگ آل
رنگ ترحم از روش چرخ نیلگون
خون می رود ز دیده ما بس که چون شفق
بی مهری فلک دل ما کرده است خون
ما دون نه ایم گر نکند میل دور نیست
با غیر جنس خود نه عداوت سپهر دون
فرهاد دید رحمت سیر ره بلا
پیچید پای عجز بدامان بیستون
از ذکر جور دور فضولی ترا چه سود
کم گوی نگشته که از آن غم شود فزون
فضولی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - شد چاک چاک سینه و از قطرهای خون
شد چاک چاک سینه و از قطرهای خون
افتاد پاره پاره دل از چاکها برون
خونست قطره قطره که از دیده می چکد
یا هست هر یکی شرری ز آتش درون
دادم بذکر لعل تو تسکین دود آه
دفع گزند مار توان کرد بافسون
آواره تا بکی کندم عقل هرزه کرد
خواهم مرا بسلسله خود کشد جنون
بی صورتی قرار ندارد دمی دلم
در کار عشق کم نتوان شد ز بیستون
بر غیر من نمی رسد ای چرخ جور تو
گویا میان خلق مرا دیده زبون
از من مکن سؤال فضولی که چیست حال
حال دلم قیاس کن از اشک لاله گون
افتاد پاره پاره دل از چاکها برون
خونست قطره قطره که از دیده می چکد
یا هست هر یکی شرری ز آتش درون
دادم بذکر لعل تو تسکین دود آه
دفع گزند مار توان کرد بافسون
آواره تا بکی کندم عقل هرزه کرد
خواهم مرا بسلسله خود کشد جنون
بی صورتی قرار ندارد دمی دلم
در کار عشق کم نتوان شد ز بیستون
بر غیر من نمی رسد ای چرخ جور تو
گویا میان خلق مرا دیده زبون
از من مکن سؤال فضولی که چیست حال
حال دلم قیاس کن از اشک لاله گون
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - شد واقف از خیال من آن مه بحال من
شد واقف از خیال من آن مه بحال من
نگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من
بستم خیال کام دگر زآن دهن ولی
کاری نکرد هیچ خیال محال من
گفتم سگ توام سبب اینست غالبا
کز من چنین گریخته وحشی غزال من
گفتم ز رشک بر ورق لاله نقطه ایست
گفتم این کنایه ایست ز رخسار و خال من
بی خط سبز و زلف سیاه تو شاهدست
بر روی زرد من رقم اشک آل من
سر زد ز چاک سینه من آتش درون
من مرغ آتشین پرم اینست بال من
سودای عقل کرد فضولی مرا ملول
حرفی ز عشق گوی بدفع ملال من
نگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من
بستم خیال کام دگر زآن دهن ولی
کاری نکرد هیچ خیال محال من
گفتم سگ توام سبب اینست غالبا
کز من چنین گریخته وحشی غزال من
گفتم ز رشک بر ورق لاله نقطه ایست
گفتم این کنایه ایست ز رخسار و خال من
بی خط سبز و زلف سیاه تو شاهدست
بر روی زرد من رقم اشک آل من
سر زد ز چاک سینه من آتش درون
من مرغ آتشین پرم اینست بال من
سودای عقل کرد فضولی مرا ملول
حرفی ز عشق گوی بدفع ملال من
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - ای بر فراز مسند عزت مکان تو
ای بر فراز مسند عزت مکان تو
برتر ز هر چه برتر از آن نیست شان تو
برهان قاطع آمده قول تو سر بسر
عالم شده مسخر تیغ زبان تو
بر خاص و عام خوان کرامت کشیده
مپسند خلق هر دو جهان میهمان تو
هر صبح و شام هست بتقریر مقربان
حی علی الصلاة صلایی بخوان تو
حرفی بس است بهر دوایی هزار درد
گاه تکلم از لب گوهر فشان تو
انس و ملک بسجده سزد گر نهند سر
جایی که پا نهاده سگ آستان تو
باد از روان و روح فضولی درودها
هر لحظه بر روان تو و پی روان تو
برتر ز هر چه برتر از آن نیست شان تو
برهان قاطع آمده قول تو سر بسر
عالم شده مسخر تیغ زبان تو
بر خاص و عام خوان کرامت کشیده
مپسند خلق هر دو جهان میهمان تو
هر صبح و شام هست بتقریر مقربان
حی علی الصلاة صلایی بخوان تو
حرفی بس است بهر دوایی هزار درد
گاه تکلم از لب گوهر فشان تو
انس و ملک بسجده سزد گر نهند سر
جایی که پا نهاده سگ آستان تو
باد از روان و روح فضولی درودها
هر لحظه بر روان تو و پی روان تو
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - ای بر فراز چرخ برین بارگاه تو
ای بر فراز چرخ برین بارگاه تو
تو شاه انبیا همه خیل و سپاه تو
بر آسمان رسیده و گشته فرشته
هر ذره که خاسته از گرد راه تو
آسوده است تا ابد از بیم انقلاب
محروسه ولایت دین در پناه تو
هر قطره ز بحر شود دانه گهر
گر قطره برو چکد از ابر جاه تو
از قدر زیب گردن خوبان عالم است
عنبر که هست بنده جعد سیاه تو
کردست دهر روز ظهور ترا لقب
دور قمر ز نسبت روی چو ماه تو
نعت نبی بس است ترا موجب نجات
هر چند بی حدست فضولی گناه تو
تو شاه انبیا همه خیل و سپاه تو
بر آسمان رسیده و گشته فرشته
هر ذره که خاسته از گرد راه تو
آسوده است تا ابد از بیم انقلاب
محروسه ولایت دین در پناه تو
هر قطره ز بحر شود دانه گهر
گر قطره برو چکد از ابر جاه تو
از قدر زیب گردن خوبان عالم است
عنبر که هست بنده جعد سیاه تو
کردست دهر روز ظهور ترا لقب
دور قمر ز نسبت روی چو ماه تو
نعت نبی بس است ترا موجب نجات
هر چند بی حدست فضولی گناه تو
فضولی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - ای مست غافل از من و خونین جگر مشو
ای مست غافل از من و خونین جگر مشو
من از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو
کارم بسوز و گریه فتادست در غمت
غافل ز جان سوخته و چشم تر مشو
ترسم که بی خبر شوی از حال عاشقان
ای مست ناز می مخور و مستتر تر مشو
ای سرو با نظاره روی تو زنده ام
می میرم از فراق تو دور از نظر مشو
غیر از رکی نماند ز ضعفم بر استخوان
با من مگو که تیر بلا را سپر مشو
ای دل بس است بر من بی دل بلای عشق
رو از برم تو نیز بلای دگر مشو
از راه عشق خیز فضولی که فتنه خاست
زین بیشتر مقید این رهگذر مشو
من از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو
کارم بسوز و گریه فتادست در غمت
غافل ز جان سوخته و چشم تر مشو
ترسم که بی خبر شوی از حال عاشقان
ای مست ناز می مخور و مستتر تر مشو
ای سرو با نظاره روی تو زنده ام
می میرم از فراق تو دور از نظر مشو
غیر از رکی نماند ز ضعفم بر استخوان
با من مگو که تیر بلا را سپر مشو
ای دل بس است بر من بی دل بلای عشق
رو از برم تو نیز بلای دگر مشو
از راه عشق خیز فضولی که فتنه خاست
زین بیشتر مقید این رهگذر مشو
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - ما را هلاک غمزه خونریز کرده ای
ما را هلاک غمزه خونریز کرده ای
تیغی عجب بکشتن من تیز کرده ای
آزرده از جفای رقیب تو کی شوم
چون فهم کرده ام که تو انگیز کرده ای
شد تازه داغ شوق تو تا باغ حسن را
آراسته بسبزه تو خیز کرده ای
دل را نمی رسد ز فرح پای بر زمین
تا بسته اش بزلف دلاویز کرده ای
جانم فدای طور تو باد ای امید وصل
کاندوه هجر را طرب آمیز کرده ای
ای دل باهل زهد نداری ارادتی
زین ناکسان خوش است که پرهیز کرده ای
بغداد را نخواست فضولی مگر دلت
کآهنگ عیش خانه تبریز کرده ای
تیغی عجب بکشتن من تیز کرده ای
آزرده از جفای رقیب تو کی شوم
چون فهم کرده ام که تو انگیز کرده ای
شد تازه داغ شوق تو تا باغ حسن را
آراسته بسبزه تو خیز کرده ای
دل را نمی رسد ز فرح پای بر زمین
تا بسته اش بزلف دلاویز کرده ای
جانم فدای طور تو باد ای امید وصل
کاندوه هجر را طرب آمیز کرده ای
ای دل باهل زهد نداری ارادتی
زین ناکسان خوش است که پرهیز کرده ای
بغداد را نخواست فضولی مگر دلت
کآهنگ عیش خانه تبریز کرده ای
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - غیر از درت پناه نداریم یا نبی
غیر از درت پناه نداریم یا نبی
جز تو امیدگاه نداریم یا نبی
تا برده ایم سوی تو ره جز طریق تو
رویی بهیچ راه نداریم یا نبی
بهر ظهور لطف عمیمت وسیله ای
غیر از فغان و آه نداریم یا نبی
روز جزا تویی چو شفیع گناه ما
اندیشه از گناه نداریم یا نبی
در امر و نهی هر چه بما حکم کرده ای
حق است و اشتباه نداریم یا نبی
بر لطف تست تکیه نه بر طاعتی که ما
داریم گاه و گاه نداریم یا نبی
ملک وجود منتظم از فیض عدل تست
غیر از تو پادشاه نداریم یا نبی
بستست جرمهای فضولی زبان ما
غیر از تو عذر خواه نداریم یا نبی
جز تو امیدگاه نداریم یا نبی
تا برده ایم سوی تو ره جز طریق تو
رویی بهیچ راه نداریم یا نبی
بهر ظهور لطف عمیمت وسیله ای
غیر از فغان و آه نداریم یا نبی
روز جزا تویی چو شفیع گناه ما
اندیشه از گناه نداریم یا نبی
در امر و نهی هر چه بما حکم کرده ای
حق است و اشتباه نداریم یا نبی
بر لطف تست تکیه نه بر طاعتی که ما
داریم گاه و گاه نداریم یا نبی
ملک وجود منتظم از فیض عدل تست
غیر از تو پادشاه نداریم یا نبی
بستست جرمهای فضولی زبان ما
غیر از تو عذر خواه نداریم یا نبی
فضولی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - ورد منست نام تو یا مرتضی علی
ورد منست نام تو یا مرتضی علی
من کیستم غلام تو یا مرتضی علی
شکر خدا که سایه فکنداست بر سرم
اقبال مستدام تو یا مرتضی علی
هر حکمتی که هست کلام مجید را
درج است در کلام تو یا مرتضی علی
بهر نجات بر همه چون طاعت خدا
فرض است احترام تو یا مرتضی علی
مانند کعبه معبد انس و ملائک است
هر جا بود مقام تو یا مرتضی علی
در هر غرض که می طلبد از فلک کسی
شرط است اهتمام تو یا مرتضی علی
هر لحظه می رسد به فضولی هزار فیض
از خوان لطف عام تو یا مرتضی علی
من کیستم غلام تو یا مرتضی علی
شکر خدا که سایه فکنداست بر سرم
اقبال مستدام تو یا مرتضی علی
هر حکمتی که هست کلام مجید را
درج است در کلام تو یا مرتضی علی
بهر نجات بر همه چون طاعت خدا
فرض است احترام تو یا مرتضی علی
مانند کعبه معبد انس و ملائک است
هر جا بود مقام تو یا مرتضی علی
در هر غرض که می طلبد از فلک کسی
شرط است اهتمام تو یا مرتضی علی
هر لحظه می رسد به فضولی هزار فیض
از خوان لطف عام تو یا مرتضی علی
فضولی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی
کاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی
گر چه طبیب خسته دلانی چه فایده
مردیم ما ز درد دوایی نمی کنی
تو پادشاه کشور حسنی ولی چه سود
رحمی بحال هیچ گدایی نمی کنی
صد عهد می کنی که وفایی کنی بما
اما بهیچ عهد وفایی نمی کنی
دینی نمانده است که چشمت نبرده است
کس را نمی کشی که غزایی نمی کنی
تیر جفا که می زنی از غمزه بر دلم
عین خطاست گر چه خطایی نمی کنی
غیر از وفا شها ز فضولی چه دیده
کاو را تو مدتیست جفایی نمی کنی
کاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی
گر چه طبیب خسته دلانی چه فایده
مردیم ما ز درد دوایی نمی کنی
تو پادشاه کشور حسنی ولی چه سود
رحمی بحال هیچ گدایی نمی کنی
صد عهد می کنی که وفایی کنی بما
اما بهیچ عهد وفایی نمی کنی
دینی نمانده است که چشمت نبرده است
کس را نمی کشی که غزایی نمی کنی
تیر جفا که می زنی از غمزه بر دلم
عین خطاست گر چه خطایی نمی کنی
غیر از وفا شها ز فضولی چه دیده
کاو را تو مدتیست جفایی نمی کنی
فضولی : مقطعات
شماره ۸ - ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار
ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار
بهتر ز همنشینی هر یار و آشناست
هر یار و آشنا که شود همدم کسی
یا از جماعت فقرا یا ز اغنیاست
گر منعم است و صاحب نعمت هر آینه
دایم ز ملک و مال و تجمل سخن سراست
در مبتلای فاقه و فقراست پیش تو
کارش همه شکایت دنیای بی وفاست
اوقات ضایع است درین هر دو ماجرا
کو همدمی که خالی ازین هر دو ماجراست
بهتر ز همنشینی هر یار و آشناست
هر یار و آشنا که شود همدم کسی
یا از جماعت فقرا یا ز اغنیاست
گر منعم است و صاحب نعمت هر آینه
دایم ز ملک و مال و تجمل سخن سراست
در مبتلای فاقه و فقراست پیش تو
کارش همه شکایت دنیای بی وفاست
اوقات ضایع است درین هر دو ماجرا
کو همدمی که خالی ازین هر دو ماجراست
فضولی : مقطعات
شماره ۹ - ای غره بر لطافت حسن و جمال خود