تعداد ۹۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - داغ تلخ گویانم لذت سم از من پرس
داغ تلخ گویانم لذت سم از من پرس
محو تندخویانم حیرت رم از من پرس
موجی از شرابستم لختی از کبابستم
شور من هم از من جوی سوز من هم از من پرس
نیست با غنودن ها برگ پر گشودن ها
از عدم برون آمد سعی آدم از من پرس
نفس چون زبون گردد دیو را به فرمان گیر
محرم سلیمانم نقش خاتم از من پرس
ای که در دل آزاری بیش را کم انگاری
در شمار غمخواری بیشی کم از من پرس
بوسه از لبانم ده عمر خضر از من خواه
جام می به پیشم نه عشرت جم از من پرس
تیغ غمزه با اغیار آنچه کرد می دانی
خنجر تغافل را تیزی دم از من پرس
خلد را نهادم من لطف کوثر از من جوی
کعبه را سوادم من شور زمزم از من پرس
ورد من بود غالب یا علی بوطالب
نیست بخل با طالب اسم اعظم از من پرس
محو تندخویانم حیرت رم از من پرس
موجی از شرابستم لختی از کبابستم
شور من هم از من جوی سوز من هم از من پرس
نیست با غنودن ها برگ پر گشودن ها
از عدم برون آمد سعی آدم از من پرس
نفس چون زبون گردد دیو را به فرمان گیر
محرم سلیمانم نقش خاتم از من پرس
ای که در دل آزاری بیش را کم انگاری
در شمار غمخواری بیشی کم از من پرس
بوسه از لبانم ده عمر خضر از من خواه
جام می به پیشم نه عشرت جم از من پرس
تیغ غمزه با اغیار آنچه کرد می دانی
خنجر تغافل را تیزی دم از من پرس
خلد را نهادم من لطف کوثر از من جوی
کعبه را سوادم من شور زمزم از من پرس
ورد من بود غالب یا علی بوطالب
نیست بخل با طالب اسم اعظم از من پرس
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کن
ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کن
بند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن
فیض عیش نوروزی جاودانه خوش باشد
روز من ز تاریکی با شبم برابر کن
زانچه دل ز هم پاشد، لب چه طرف بربندد
یا مجال گفتن ده یا نه گفته باور کن
در رسایی سعیم عقده ها پیاپی زن
در روانی کارم فتنه ها شناور کن
ای که از تو می آید خس شررفشان کردن
زخم را ز خونابش بخیه ها پر آذر کن
خوی سرکشم دادی عجز رشک نپسندم
سینه من از گرمی تابه سمندر کن
«کن » به پارسی گفتی ساز مدعا کردم
هم به خویش در تازی گفته را مکرر کن
زین درونه کاویها گوهرم به کف نامد
خدمتی معین شد اجرتی مقرر کن
از درون روانم را در سپاس خویش آور
وز برون زبانم را شکوه سنج اختر کن
بخشش خداوندی گر فراخور ظرف ست
هم به هوش بیشی ده هم به می توانگر کن
بهر خویشتن غالب هستیی تراشیده ست
قهرمان وحدت را در میانه داور کن
بند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن
فیض عیش نوروزی جاودانه خوش باشد
روز من ز تاریکی با شبم برابر کن
زانچه دل ز هم پاشد، لب چه طرف بربندد
یا مجال گفتن ده یا نه گفته باور کن
در رسایی سعیم عقده ها پیاپی زن
در روانی کارم فتنه ها شناور کن
ای که از تو می آید خس شررفشان کردن
زخم را ز خونابش بخیه ها پر آذر کن
خوی سرکشم دادی عجز رشک نپسندم
سینه من از گرمی تابه سمندر کن
«کن » به پارسی گفتی ساز مدعا کردم
هم به خویش در تازی گفته را مکرر کن
زین درونه کاویها گوهرم به کف نامد
خدمتی معین شد اجرتی مقرر کن
از درون روانم را در سپاس خویش آور
وز برون زبانم را شکوه سنج اختر کن
بخشش خداوندی گر فراخور ظرف ست
هم به هوش بیشی ده هم به می توانگر کن
بهر خویشتن غالب هستیی تراشیده ست
قهرمان وحدت را در میانه داور کن
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - ای به صدمه ای آهی بر دلت ز ما باری
ای به صدمه ای آهی بر دلت ز ما باری
اینقدر گران نبود ناله ای ز بیماری
وه که با چنین طاقت راه بر دم تیغ ست
پای برنمی تابد رنج کاوش خاری
در جنون به من ماناست گر ز عجز خون گردد
ناله ای که برخیزد از دل گرفتاری
غم چه درربود از ما اینک آنچه بود از ما
سینه ای و اندوهی خاطری و آزاری
ای فنا دری بگشا بو که در تو بگریزد
هم ز خلق نومیدی هم ز خویش بیزاری
بهره از وجودم نیست زین کشش گشودم نیست
پا و داغ رفتاری دست و حسرت کاری
ناز مؤمن و کافر بر چه دستگاه آخر
سبحه ای و مسواکی، قشقه ای و زناری
بر جنون صلایی زن عقل را قفایی زن
داده ای ز نامردی سر به بند دستاری
شوخی شمیمش بین جنبش نسیمش بین
غنچه راست آهنگی سرو راست رفتاری
کاش کان بت کاشی درپذیردم غالب
بنده توام گویم گویدم ز ناز آری
اینقدر گران نبود ناله ای ز بیماری
وه که با چنین طاقت راه بر دم تیغ ست
پای برنمی تابد رنج کاوش خاری
در جنون به من ماناست گر ز عجز خون گردد
ناله ای که برخیزد از دل گرفتاری
غم چه درربود از ما اینک آنچه بود از ما
سینه ای و اندوهی خاطری و آزاری
ای فنا دری بگشا بو که در تو بگریزد
هم ز خلق نومیدی هم ز خویش بیزاری
بهره از وجودم نیست زین کشش گشودم نیست
پا و داغ رفتاری دست و حسرت کاری
ناز مؤمن و کافر بر چه دستگاه آخر
سبحه ای و مسواکی، قشقه ای و زناری
بر جنون صلایی زن عقل را قفایی زن
داده ای ز نامردی سر به بند دستاری
شوخی شمیمش بین جنبش نسیمش بین
غنچه راست آهنگی سرو راست رفتاری
کاش کان بت کاشی درپذیردم غالب
بنده توام گویم گویدم ز ناز آری
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴ - نیت قرآن بستم طوف کوی جانان را
نیت قرآن بستم طوف کوی جانان را
هدیه می بردم دل را نذر کرده ام جان را
در شب غریبی ها حلقه های زلف او
طرفه منزل امنی است خاطر پریشان را
در ثبوت ذات او نفی جمله واجب بود
بی حجاب گردیدم زان سراسر امکان را
دل به هرچه بستم باز خود به خود واشد
بسته بر هوا دیدم رنگ و بوی دوران را
صورت نکو ای دل مظهر جمال آمد
پس بر این صفت دایم تازه دار ایمان را
شیخ کاملت گویم ای مرید جام می
بسکه پخته می سازد صحبت تو خامان را
عقل گشته سودایی در هوای آن معنی
آب تلخ می باید این حکیم یونان را
قیمت شب وصلش زاهدا کجا دانی
گر کشی به چشم خود سرمهٔ صفاهان را
عیب خود چه می پوشی هر زمان به یک رنگی
تا به کی کنی تعمیراین سرای ویران را
پیش اهل حق ای دل، عقل را به دور افکن
به ز بیخودی نبود باده عزم عرفان را
در محبت جانان لاف و زندگی بی او
خاک بر سرت افکن چاک زن گریبان را
عشق شعبه ها دارد عقل می شود عاجز
نوح مضطرب کرده موجه های طوفان را
در دل سعیدا خون موج می زند هر سو
از پی مدد آمد بحر، چشم گریان را
هدیه می بردم دل را نذر کرده ام جان را
در شب غریبی ها حلقه های زلف او
طرفه منزل امنی است خاطر پریشان را
در ثبوت ذات او نفی جمله واجب بود
بی حجاب گردیدم زان سراسر امکان را
دل به هرچه بستم باز خود به خود واشد
بسته بر هوا دیدم رنگ و بوی دوران را
صورت نکو ای دل مظهر جمال آمد
پس بر این صفت دایم تازه دار ایمان را
شیخ کاملت گویم ای مرید جام می
بسکه پخته می سازد صحبت تو خامان را
عقل گشته سودایی در هوای آن معنی
آب تلخ می باید این حکیم یونان را
قیمت شب وصلش زاهدا کجا دانی
گر کشی به چشم خود سرمهٔ صفاهان را
عیب خود چه می پوشی هر زمان به یک رنگی
تا به کی کنی تعمیراین سرای ویران را
پیش اهل حق ای دل، عقل را به دور افکن
به ز بیخودی نبود باده عزم عرفان را
در محبت جانان لاف و زندگی بی او
خاک بر سرت افکن چاک زن گریبان را
عشق شعبه ها دارد عقل می شود عاجز
نوح مضطرب کرده موجه های طوفان را
در دل سعیدا خون موج می زند هر سو
از پی مدد آمد بحر، چشم گریان را
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۱۶ - در مبند بر رویم سجده گاه من این است
در مبند بر رویم سجده گاه من این است
ابروی تو را نازم قبله گاه من این است
یاد می کنم او را می روم ز یاد خود
سخت تیزگامم من جلوه گاه من این است
گفتگوی بدگو را کی قبول می سازد؟
با گدا سری دارد طرز شاه من این است
وقت عرض حال خود مطلب از دلم تا لب
نارسیده می سوزد کار آه من این است
گوشهٔ خراباتی یا بنای ویرانی
گاه خلوت آن خلوت خانقاه من این است
زخم تیغ ابرویت از دلم نگردد به
دیده ام تو را روزی زان گواه من این است
در گل و ملی پیدا آفتاب و ماهی تو
با چه نام خوانندت اشتباه من این است
یاد دوست می سازم ذوق نشئه می یابم
می روم ز خود هر دم شاهراه من این است
از رخ بتان دیدن وز می نهان خوردن
توبه کی کنم هرگز گر گناه من این است
در جزا سعیدا را آرزوی دیگر نیست
بس بود اگر گویی دادخواه من این است
ابروی تو را نازم قبله گاه من این است
یاد می کنم او را می روم ز یاد خود
سخت تیزگامم من جلوه گاه من این است
گفتگوی بدگو را کی قبول می سازد؟
با گدا سری دارد طرز شاه من این است
وقت عرض حال خود مطلب از دلم تا لب
نارسیده می سوزد کار آه من این است
گوشهٔ خراباتی یا بنای ویرانی
گاه خلوت آن خلوت خانقاه من این است
زخم تیغ ابرویت از دلم نگردد به
دیده ام تو را روزی زان گواه من این است
در گل و ملی پیدا آفتاب و ماهی تو
با چه نام خوانندت اشتباه من این است
یاد دوست می سازم ذوق نشئه می یابم
می روم ز خود هر دم شاهراه من این است
از رخ بتان دیدن وز می نهان خوردن
توبه کی کنم هرگز گر گناه من این است
در جزا سعیدا را آرزوی دیگر نیست
بس بود اگر گویی دادخواه من این است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - تیغ بر کفش دیدم خون من به جوش آمد
تیغ بر کفش دیدم خون من به جوش آمد
خنده زد گل زخمی ناله در خروش آمد
چشم او نگاهی کرد لعل او حدیثی گفت
هوش مست و بیخود شد بیخودی به هوش آمد
نکهت بهار آمد ساغر طرب برکف
مژده می پرستان را پیر می فروش آمد
پیر دیر را دیدم سرنوشت پرسیدم
گفت آیت رحمت بهر باده نوش آمد
هر که دید خندانش در قبای گلگون گفت
سرو گل فروش آمد شمع شعله پوش آمد
در چمن گل و غنچه داد میکشی دادند
این پیاله نوش آمد آن سبو به دوش آمد
چون اسیر دیوانه توبه از ریا کردم
حرف ناصحان ما را اینقدر به گوش آمد
خنده زد گل زخمی ناله در خروش آمد
چشم او نگاهی کرد لعل او حدیثی گفت
هوش مست و بیخود شد بیخودی به هوش آمد
نکهت بهار آمد ساغر طرب برکف
مژده می پرستان را پیر می فروش آمد
پیر دیر را دیدم سرنوشت پرسیدم
گفت آیت رحمت بهر باده نوش آمد
هر که دید خندانش در قبای گلگون گفت
سرو گل فروش آمد شمع شعله پوش آمد
در چمن گل و غنچه داد میکشی دادند
این پیاله نوش آمد آن سبو به دوش آمد
چون اسیر دیوانه توبه از ریا کردم
حرف ناصحان ما را اینقدر به گوش آمد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۹ - ای نگاهت از شوخی محشر تغافلها
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۲ - جام لاله پر می شد وقت باده نوشیهاست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۰ - دانه ای نمی کارم اشک آتشین دارم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر بدست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می کند دایم بر بنای آزادی
در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان ترا گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر بدست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می کند دایم بر بنای آزادی
در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان ترا گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنی
دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنی
فتنه سربسر بگذاشت، سر به پای ناامنی
شد به پا در این کشور، شور و شورش محشر
گوش آسمان شد کر، از صدای ناامنی
دسته ای به غم پابست، شسته اند از جان دست
هر که را بینی هست، مبتلای ناامنی
مست خودسری ظالم، گشته دربدر عالم
فتنه می دود دائم، در قفای آزادی
عقل گشته دیوانه، کز چه رو در این خانه
هست خویش و بیگانه، آشنای ناامنی
فتنه سربسر بگذاشت، سر به پای ناامنی
شد به پا در این کشور، شور و شورش محشر
گوش آسمان شد کر، از صدای ناامنی
دسته ای به غم پابست، شسته اند از جان دست
هر که را بینی هست، مبتلای ناامنی
مست خودسری ظالم، گشته دربدر عالم
فتنه می دود دائم، در قفای آزادی
عقل گشته دیوانه، کز چه رو در این خانه
هست خویش و بیگانه، آشنای ناامنی
فرخی یزدی : دیگر سرودهها
شماره ۱۸ - سخت بسته با ما چرخ، عهد سست پیمانی
سخت بسته با ما چرخ، عهد سست پیمانی
داده او بهر پستی، دستگاه سلطانی
دین ز دست مردم برد، فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند، در سرای نصرانی
ای دریغ از این مذهب، داد از این مسلمانی
صاحب الزمان یکره سوی مردمان بنگر
کز پی لسان گشتند، جمله تابع کافر
در نمازشان خوانند، ذکر عیسی اندر بر
پا رکاب کن از مهر، ای امام بر و بحر
پیش از اینکه این عالم، رو نهد به ویرانی
در نمازشان گشتند، جمله آگه و معتاد
گر چه نبود ایشان را، از نماز ایزد یاد
شخص گبرشان عالم مرد ارمنی استاد
بهر درس خوش دادند، دین احمدی بر باد
خاکشان بسر بادا، هر زمان به نادانی
داده او بهر پستی، دستگاه سلطانی
دین ز دست مردم برد، فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند، در سرای نصرانی
ای دریغ از این مذهب، داد از این مسلمانی
صاحب الزمان یکره سوی مردمان بنگر
کز پی لسان گشتند، جمله تابع کافر
در نمازشان خوانند، ذکر عیسی اندر بر
پا رکاب کن از مهر، ای امام بر و بحر
پیش از اینکه این عالم، رو نهد به ویرانی
در نمازشان گشتند، جمله آگه و معتاد
گر چه نبود ایشان را، از نماز ایزد یاد
شخص گبرشان عالم مرد ارمنی استاد
بهر درس خوش دادند، دین احمدی بر باد
خاکشان بسر بادا، هر زمان به نادانی
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۴۰ - نوبهار ایجادم رونق حمل دارم
نوبهار ایجادم رونق حمل دارم
همچو گلبن معنی غنچه در بغل دارم
داده تا مرا رخصت مرشد خراباتم
غیر ملت عشاق کی غم ملل دارم؟!
زلف او نمی گردد مانع جنون من
همچو شمع بزم وصل آه بی محل دارم
پایمال دونانم گر ز پستی طالع
از بلندی همت مسند زحل دارم
خوانده ام کتاب غم در سلوک مجنونی
عامل جنونم لیک وضع بی عمل دارم
تا به کی ز نادانی می بری حسد با من؟!
این همه سخندانی قسمت از ازل دارم!
فهم معنی ام دارد قدر و شکل اسطرلاب
هندسی اگر خوانم حرفی از جمل دارم
گردش فلک اکنون گر مرا دهد فرصت
نسخه ها همی سازم بیم از اجل دارم
در سخن نمی باشد دیگری نظیر من
غیر حضرت بیدل من کجا بدل دارم؟!
محو حیرتم طغرل من ز مصرع بیدل
بی تو زنده ام یعنی مرگ بی اجل دارم!
همچو گلبن معنی غنچه در بغل دارم
داده تا مرا رخصت مرشد خراباتم
غیر ملت عشاق کی غم ملل دارم؟!
زلف او نمی گردد مانع جنون من
همچو شمع بزم وصل آه بی محل دارم
پایمال دونانم گر ز پستی طالع
از بلندی همت مسند زحل دارم
خوانده ام کتاب غم در سلوک مجنونی
عامل جنونم لیک وضع بی عمل دارم
تا به کی ز نادانی می بری حسد با من؟!
این همه سخندانی قسمت از ازل دارم!
فهم معنی ام دارد قدر و شکل اسطرلاب
هندسی اگر خوانم حرفی از جمل دارم
گردش فلک اکنون گر مرا دهد فرصت
نسخه ها همی سازم بیم از اجل دارم
در سخن نمی باشد دیگری نظیر من
غیر حضرت بیدل من کجا بدل دارم؟!
محو حیرتم طغرل من ز مصرع بیدل
بی تو زنده ام یعنی مرگ بی اجل دارم!
طغرل احراری : مخمسات
شمارهٔ ۸ - بر غزل شمس الدین شاهین
جعد طره اش دیدم خاطرم پریشان شد
یاد عارضش کردم کلبه ام گلستان شد
درس محنتش خواندم مشکلاتم آسان شد
محو جلوه اش گشتم تا رخش نمایان شد
رفتم آنقدر از خود کآئینه به سامان شد!
ناقه سرشک من بسته در رهش محمل
از سپهر چشمانم دم به دم شود نازل
بی ابا به پای او میفتد ازین غافل
گریه ای نمی سازد منع انبساط دل
غنچه را کجا شبنم تگمه گریبان شد؟!
بر سرم ز هجرانش شورش قیامت رفت
از هوای عشق او بی حدم ملامت رفت
حاصل امید من جمله در غرامت رفت
اندک اندک این امید در پی ندامت رفت
پشت دست ما کم کم نذر زخم دندان شد
گیرودار صد موسی از تجلی تور است
شوکت سلیمانی در ترحم مور است
صبح مطلب عاشق بعد شام دیجور است
ریشه تا دواند تاک جلوه گاه انگور است
کوششی به عرض آمد آبله نمایان شد
کشتی امیدم را ز اشک ناخدا کردم
در محیط اندوهش بی ابا رها کردم
با خیال سودایش عمر خود ادا کردم
در هوای وصل او دوش گریه ها کردم
قطره قطره اشک من دانه دانه مرجان شد
لشکر الم هایش کرده در دلم منزل
از نتیجه عشقش جز ستم نشد حاصل
مردم از غم هجرش تا شدم به او واصل
بی تردد اسباب حل نمی شود مشکل
کز کشاکش ناخن کار عقده آسان شد
بوعلی بود پیشم در سلوک مجنونی
دانشم کند اکنون از ارسطو افزونی
سینه بلیناسش طغرلم کند خونی
گشت حاصل شاهین شوکت فلاطونی
بعد ازین به ختلان هم گیرودار یونان شد!
یاد عارضش کردم کلبه ام گلستان شد
درس محنتش خواندم مشکلاتم آسان شد
محو جلوه اش گشتم تا رخش نمایان شد
رفتم آنقدر از خود کآئینه به سامان شد!
ناقه سرشک من بسته در رهش محمل
از سپهر چشمانم دم به دم شود نازل
بی ابا به پای او میفتد ازین غافل
گریه ای نمی سازد منع انبساط دل
غنچه را کجا شبنم تگمه گریبان شد؟!
بر سرم ز هجرانش شورش قیامت رفت
از هوای عشق او بی حدم ملامت رفت
حاصل امید من جمله در غرامت رفت
اندک اندک این امید در پی ندامت رفت
پشت دست ما کم کم نذر زخم دندان شد
گیرودار صد موسی از تجلی تور است
شوکت سلیمانی در ترحم مور است
صبح مطلب عاشق بعد شام دیجور است
ریشه تا دواند تاک جلوه گاه انگور است
کوششی به عرض آمد آبله نمایان شد
کشتی امیدم را ز اشک ناخدا کردم
در محیط اندوهش بی ابا رها کردم
با خیال سودایش عمر خود ادا کردم
در هوای وصل او دوش گریه ها کردم
قطره قطره اشک من دانه دانه مرجان شد
لشکر الم هایش کرده در دلم منزل
از نتیجه عشقش جز ستم نشد حاصل
مردم از غم هجرش تا شدم به او واصل
بی تردد اسباب حل نمی شود مشکل
کز کشاکش ناخن کار عقده آسان شد
بوعلی بود پیشم در سلوک مجنونی
دانشم کند اکنون از ارسطو افزونی
سینه بلیناسش طغرلم کند خونی
گشت حاصل شاهین شوکت فلاطونی
بعد ازین به ختلان هم گیرودار یونان شد!
میرزاده عشقی : جمهوری نامه
بخش ۶ - تصنیف جمهوری
دست اجنبی چون کرد، کشور عجم ویران
تخم لق شکست آخر، در دهان این و آن
گفت فکر جمهوری، هست قند هندستان
هاتفی ز غیب، خوش گرفت عیب:
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
تا تهیه در لندن، شد اساس جمهوری
خود سری تدارک شد، بر قیاس جمهوری
ارتجاع و استبداد، در لباس جمهوری
آمد و نمود، حیله با رنود
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
شد خزان جمهوری، نو بهار امساله
دست اجنبی بنهاد، داغ بر دل لاله
شد نصیب این ملت، غصه و غم و ناله
بلبل سحر، کرد نوحه سر
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
زین صدای نازیبا، در وطن طنین افتاد
بین ملت و دولت اختلاف و کین افتاد
طفل پاک آزادی، از رحم جنین افتاد
رفتمان ز یاد، نام اتحاد:
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
این صدای بی هنگام، مایه خرابی شد
مملکت به داد آمد، بس که بی حسابی شد
کار هوچیان ما؛ اجنبی مآبی شد
روس و انگلیس، گشته هم جلیس
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
تخم لق شکست آخر، در دهان این و آن
گفت فکر جمهوری، هست قند هندستان
هاتفی ز غیب، خوش گرفت عیب:
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
تا تهیه در لندن، شد اساس جمهوری
خود سری تدارک شد، بر قیاس جمهوری
ارتجاع و استبداد، در لباس جمهوری
آمد و نمود، حیله با رنود
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
شد خزان جمهوری، نو بهار امساله
دست اجنبی بنهاد، داغ بر دل لاله
شد نصیب این ملت، غصه و غم و ناله
بلبل سحر، کرد نوحه سر
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
زین صدای نازیبا، در وطن طنین افتاد
بین ملت و دولت اختلاف و کین افتاد
طفل پاک آزادی، از رحم جنین افتاد
رفتمان ز یاد، نام اتحاد:
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
این صدای بی هنگام، مایه خرابی شد
مملکت به داد آمد، بس که بی حسابی شد
کار هوچیان ما؛ اجنبی مآبی شد
روس و انگلیس، گشته هم جلیس
جمهوری نقل پشکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۷ - عقرب سر زلفت، با قمر قرین باشد
عقرب سر زلفت، با قمر قرین باشد
تا قمر به عقرب هست، روز ما چنین باشد
خوشههای زلفینت، گرد خرمن عارض
وه به گرد این خرمن، تا که خوشهچین باشد
هندوی سر زلفت، با دلم مدارا کرد
مفتی ولایت دان، دزد اگر امین باشد
کفر و دین عاشق چیست، زلف و چهره دلبر
گو بیا که پیش ماست، هرچه کفر و دین باشد
نوبت مددکاری است، همتی نما ای بخت
کآسمان به قصد ما، سخت در کمین باشد
با چنین قوی خصمی، پنجه کی توان انداخت
چاره چون مدارا هست، صرفه اندر این باشد
افسر، ار نیارد داد دل به دست هر شوخی
کی ز جور این و آن، خاطرش حزین باشد
تا قمر به عقرب هست، روز ما چنین باشد
خوشههای زلفینت، گرد خرمن عارض
وه به گرد این خرمن، تا که خوشهچین باشد
هندوی سر زلفت، با دلم مدارا کرد
مفتی ولایت دان، دزد اگر امین باشد
کفر و دین عاشق چیست، زلف و چهره دلبر
گو بیا که پیش ماست، هرچه کفر و دین باشد
نوبت مددکاری است، همتی نما ای بخت
کآسمان به قصد ما، سخت در کمین باشد
با چنین قوی خصمی، پنجه کی توان انداخت
چاره چون مدارا هست، صرفه اندر این باشد
افسر، ار نیارد داد دل به دست هر شوخی
کی ز جور این و آن، خاطرش حزین باشد
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۵ - خواجه حافظ فرماید
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
حاصل از حیات جان ایندمست تا دانی
در جواب آن
ای که ده جهت داری جامه زمستانی
بر تن خودت کن بار آنقدر که بتوانی
بر نهالی اطلس چون دهی شب آسایش
حاصل از حیات جان آندمست تا دانی
پیش رخت ابیاری گفت راز مخفی دان
با طبیب نامحرم حال راز پنهانی
دل زمعجر روبند کوش داشت دانستم
چشم بند زردوزی میرد به پیشانی
هر که رخت سرما را غم نخورد نادم شد
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
پیر خرقه ات گویم پیشک از ره کسوت
هر زمان که در پوشی رخت صوف جرجانی
رخت صوفک ایقاری داد تو نخواهد داد
جهد کن که از ارمک داد خویش بستانی
حاصل از حیات جان ایندمست تا دانی
در جواب آن
ای که ده جهت داری جامه زمستانی
بر تن خودت کن بار آنقدر که بتوانی
بر نهالی اطلس چون دهی شب آسایش
حاصل از حیات جان آندمست تا دانی
پیش رخت ابیاری گفت راز مخفی دان
با طبیب نامحرم حال راز پنهانی
دل زمعجر روبند کوش داشت دانستم
چشم بند زردوزی میرد به پیشانی
هر که رخت سرما را غم نخورد نادم شد
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
پیر خرقه ات گویم پیشک از ره کسوت
هر زمان که در پوشی رخت صوف جرجانی
رخت صوفک ایقاری داد تو نخواهد داد
جهد کن که از ارمک داد خویش بستانی
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۷ - یار ارمنی مذهب! شوخ عیسوی ملت
یار ارمنی مذهب! شوخ عیسوی ملت
یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن
یا به تیغ ابرویت خون بی گناهم ریز
یا از این دو لیمویت چارهٔ دل ما کن
بر فکن ز رخ پرده در شکن خم کاکل
زاهد صوامع را راهب کلیسا کن
ساقیا! سرت گردم التفات کن جامی!
آتش درونم را یک زمان مداوا کن
تا به کی «وفایی» را خون بی گنه ریزی
گر خدا نمی دانی شرمی از مسیحا کن!
یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن
یا به تیغ ابرویت خون بی گناهم ریز
یا از این دو لیمویت چارهٔ دل ما کن
بر فکن ز رخ پرده در شکن خم کاکل
زاهد صوامع را راهب کلیسا کن
ساقیا! سرت گردم التفات کن جامی!
آتش درونم را یک زمان مداوا کن
تا به کی «وفایی» را خون بی گنه ریزی
گر خدا نمی دانی شرمی از مسیحا کن!
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۷۵ - ای به مصر سودایت صد عزیز قربانی
ای به مصر سودایت صد عزیز قربانی
رحم کن به یاد آور حال پیر کنعانی
نازنین دلی دارم عاشق پری رویی
از خدا نمی آید عاشقان برنجانی
دل ز حسرت رویت روز و شب همی نالد
نغمه های خوش دارد بلبل گلستانی
عیش هر دو عالم را من به این نخواهم داد
من لب ترا بوسم جان من تو بستانی
زلف یار بگرفتن لب گذاشتن بر لب
لذتی دگر دارد جمع در پریشانی
من چرا ننالم از دست چشم و ابرویت
میکده ی فرنگی شد کعبه ی مسلمانی
کام لب نخواهم دید نا مکیده خالش را
از خضر مگر یابم سر آب حیوانی
زلف گیرمت گویی: کافرا مسلمان شو
روی بوسمت گویی: نیست این مسلمانی
آخر ای فرنگی زاد چون کنم ز بیدادت؟
مؤمنم نمی دانی کافرم همی خوانی
زان دهان تمنایی دارم و نمی گویم
مذهب «وفایی» نیست کشف راز پنهانی
رحم کن به یاد آور حال پیر کنعانی
نازنین دلی دارم عاشق پری رویی
از خدا نمی آید عاشقان برنجانی
دل ز حسرت رویت روز و شب همی نالد
نغمه های خوش دارد بلبل گلستانی
عیش هر دو عالم را من به این نخواهم داد
من لب ترا بوسم جان من تو بستانی
زلف یار بگرفتن لب گذاشتن بر لب
لذتی دگر دارد جمع در پریشانی
من چرا ننالم از دست چشم و ابرویت
میکده ی فرنگی شد کعبه ی مسلمانی
کام لب نخواهم دید نا مکیده خالش را
از خضر مگر یابم سر آب حیوانی
زلف گیرمت گویی: کافرا مسلمان شو
روی بوسمت گویی: نیست این مسلمانی
آخر ای فرنگی زاد چون کنم ز بیدادت؟
مؤمنم نمی دانی کافرم همی خوانی
زان دهان تمنایی دارم و نمی گویم
مذهب «وفایی» نیست کشف راز پنهانی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۳ - طوطی شکرخایم نیشکر نمیدانم
طوطی شکرخایم نیشکر نمیدانم
بلبل قفس زادم بال و پر نمیدانم
طفل مهد تقریرم عشق میدهد شیرم
نفع و ضر نمییابم خیر و شر نمیدانم
با تو گفتهام حرفی شرح و بسط آن با تست
من نفس درازی را این قدر نمیدانم
من که هر گناهی را مغفرت روا دارم
جرم بیگناهی را مغتفر نمیدانم
مطلب دگر دارد ورنه آنقدر هم من
بلهوس دل خود را در به در نمیدانم
طینت دل و جانم کی سرشت ارکانم
ابرهام سراپا من آستر نمیدانم
ذات بیمثالت را من چگونه بستایم
کمترت نمیشاید بیشتر نمیدانم
هوش میپرستانم فکر تنگدستانم
جا درون نمییابم ره به در نمیدانم
میزنم به خود فیّاض گامی اندرین وادی
رهنما نمیبینم راهبر نمیدانم
بلبل قفس زادم بال و پر نمیدانم
طفل مهد تقریرم عشق میدهد شیرم
نفع و ضر نمییابم خیر و شر نمیدانم
با تو گفتهام حرفی شرح و بسط آن با تست
من نفس درازی را این قدر نمیدانم
من که هر گناهی را مغفرت روا دارم
جرم بیگناهی را مغتفر نمیدانم
مطلب دگر دارد ورنه آنقدر هم من
بلهوس دل خود را در به در نمیدانم
طینت دل و جانم کی سرشت ارکانم
ابرهام سراپا من آستر نمیدانم
ذات بیمثالت را من چگونه بستایم
کمترت نمیشاید بیشتر نمیدانم
هوش میپرستانم فکر تنگدستانم
جا درون نمییابم ره به در نمیدانم
میزنم به خود فیّاض گامی اندرین وادی
رهنما نمیبینم راهبر نمیدانم