تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۷ - این دیده ی جان مرا روی تو بینا می کند
این دیده ی جان مرا روی تو بینا می کند
مدحت زبان روح را گویی که گویا می کند
عمریست تا جان می دهم بر وعده روز وصال
تا کی بت سنگین دلم امروز و فردا می کند
هر شب ز هجرت مردم چشم من سودازده
هر دم چو ملاحان شنا در آب دریا می کند
گوید به هجران صبر کن تا کام یابی از جهان
سودای عشقش چون کنم در سینه غوغا می کند
از صبر کامم تلخ شد حاصل نشد کام دلم
آخر بگو تا کی بتم این جور بر ما می کند
درد دلی دارم ز تو گل قند فرمودم طبیب
زان روی و لب کن چاره ای کان دفع صفرا می کند
با چشن فتّانش بگو تا کی خورد خون دلم
با ما چرا چون زلف خود هر لحظه سودا می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۵ - ای دوستان ای دوستان آخر مرا یاری کنید
ای دوستان ای دوستان آخر مرا یاری کنید
افتاده ام در بحر غم یکباره غمخواری کنید
بر آشنایان این جفا هرگز روا دارد کسی
بیگانگی آخر چرا با ما وفاداری کنید
من بیکسی بیچاره ام در بحر غم مستغرقم
ای بی مروّت دوستان آخر نه غمخواری کنید
زاری برآرم در غمت یارب که گفتش بی سبب
کز دوستان معتقد یکباره بیزاری کنید
از دست جور هرکسی باریست سنگین بر دلم
زنهار در بحر گنه سعی سبکباری کنید
بختت سیه باد ای فلک رویت سیاه ای چرخ دون
هر لحظه خاطر با کسی تا کی سیه کاری کنید
ای اشک چشم و سوز دل تا کی کنید آزار من
باری جهان برهم زنم گر مردم آزاری کنید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۹ - گفتم چو باز آید مگر بر حالم اندازد نظر
گفتم چو باز آید مگر بر حالم اندازد نظر
باز آمد و شد حال من از لطف او آشفته تر
یارب که گوید حال من در حضرت آن پادشاه
هم لطف او یاد آورد از حال درویشی مگر
تا دور گشت آن سیم تن از غم شدم بی خواب و خور
چشمم به ره گوشم به در کز وی دمی آرد خبر
ای باد وصلش را بگو کز محنت هجران تو
بیچاره ای در جست و جو تا کی خورد خون جگر
شاید که آری رحمتی کافتاده ام در زحمتی
چون دادت ایزد دولتی در حال مسکینان نگر
امید الطافت مرا افکند در عین عنا
ور نه من بی دل کجا وین زحمت و این درد سر
تا کی مرا ای سنگ دل داری چنین خوار و خجل
کار من مسکین مهل کز غم شود زیر و زبر
تا عهد با تو بسته ام عهد کسان بشکسته ام
تا با غمت پیوسته ام شادی نیندیشم دگر
صد چوب تیر از ترکشت کاو بر دل ما می زند
دل کرده ام قربان او جان و جهان پیشش سپر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۲ - ای گشته دارالملک جان یغمای بغدادی پسر
ای گشته دارالملک جان یغمای بغدادی پسر
افکنده شوری در جهان غوغای بغدادی پسر
مانند آن ماه چگل دیده ندیده آب و گل
بادا حریم چشم و دل مأوای بغدادی پسر
رویست یارب یاسمن بویست یا خود یاسمن
ای خوشتر از سرو چمن بالای بغدادی پسر
زان طره پر پیچ و خم کار دلم بر شد بهم
زان رو ز غم سر می نهم در پای بغدادی پسر
سوداست زلف دلبران نتوان نهادن دل بر آن
آشوب آرد بر سران سودای بغدادی پسر
گفتم شدم لالا ترا لالای زلفت گفت لا
ای کرده چاکر بنده را لالای بغدادی پسر
روزی که سوی لامکان طیران کند جان جهان
سازد خراب آباد جان دل جای بغدادی پسر
گر در سماع آید قدش جان را برافشانم برو
چون بشنود گوش دلم هیهای بغدادی پسر
عشقش نمی ماند نهان زان رو که دارد قصد جان
گشتیم باری در جهان رسوای بغدادی پسر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۳ - چون زلف سودایی شدم بر روی بغدادی پسر
چون زلف سودایی شدم بر روی بغدادی پسر
آشفته و سرگشته ام در کوی بغدادی پسر
بر بوی خط و عارضش جان را کنم ایثار اگر
آرد نسیمی صبحدم از سوی بغدادی پسر
روی تو چون برگ سمن قد تو چون سرو چمن
محراب هر دو چشم من ابروی بغدادی پسر
بویی که آرد صبحدم از زلف یارم دم به دم
صد جامه ی جان بر درم بر بوی بغدادی پسر
بدخویی دارم چو خور کز وی شود خیره بصر
از خود ندارم من خبر از خوی بغدادی پسر
بر روی چون ماه چگل بر قامت رعنا مهل
کاشفته گردد همچو دل گیسوی بغدادی پسر
دارم همه کام جهان دانی چه خواهم این زمان
دارد دلم بس آرزو بر روی بغدادی پسر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۷ - آمد نسیم صبحدم وز یار می آرد خبر
آمد نسیم صبحدم وز یار می آرد خبر
یاری که گر بینیش رو خیره شود در وی بصر
ای من غلام روی تو جان می دهم بر بوی تو
ساکن شدم در کوی تو بر ما نمی آری گذر
بادت فدا جان رهی داغم به دل تا کی نهی
ای قامت سرو سهی از مردمی درمانگر
از غمزه شهلای تو وز روی شهر آرای تو
آن قامت و بالای تو بر خون ما بندد کمر
آشفته ام چون موی تو روی دل ما سوی تو
در آرزوی روی تو تا کی خورم خون جگر
چشمان مستت خورده می روی تو چون گل کرده خوی
ای نور دیده تا به کی بر ما نیندازی نظر
ای دیده ی پر خون من بر اشک چون جیحون من
بر طالع وارون من رحمی کنی جانا مگر
یک شب نیامد پیش من صد نیش زد بر ریش من
با این همه در کیش من جان کرده ام پیشش سپر
ای نور هر دو دیده ام بس در جهان گردیده ام
بالله اگر من دیده ام همچون تو منظوری دگر
هر لحظه ای گریان شوم وز شوق سرگردان شوم
در عید تو قربان شوم چون سروم ار آیی به بر
فارغ تو از حال جهان ای مه رخ نامهربان
من بر فدایت می کنم جان و جهان و مال و سر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۲ - چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکس
چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکس
فریاد خوانم بر درت آخر به فریادم برس
آشفته ام چون موی تو بر آرزوی روی تو
سرگشته ام در کوی تو بر تو ندارم دست رس
گفتم ز لعلت خسته ام یک شربت آبی ده مرا
آمد به گوشم زان دو لب گفتا که ما را از تو بس
کشتی در افکن ای دل مسکین ببین در بحر غم
سیل فراقش را که چون بگرفت ما را پیش و پس
گرچه تویی فارغ ز ما ما را میسّر چون شود
دوری ز روی مهوشت ای نور دیده یک نفس
تا دل هوایی می برد در دیدن دیدار تو
این دیده ی مهجور را خوابش نیاید از هوس
در آرزوی روی چو گلبرگ تو در صبحدم
فریاد شوقی می زنم مانند بلبل در قفس
خالی ز عنبر کرده ای بر لعل جان بخشت یقین
شکّر فروشان لبت خالی نباشند از مگس
کردم جهانی در سرت سر کرده ای با ما گران
ظلمی چنین ای نازنین جایز ندارد هیچکس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۸ - ما در میان عاشقان عشق خدا داریم و بس
ما در میان عاشقان عشق خدا داریم و بس
آن دل نباشد کاو بود خالی ز یادش یک نفس
فریاد خوانم در غمش چون عندلیب از بوستان
جانم ز شوق آمد به لب آخر به فریادم برس
حالیست بس مشکل مرا ای دوستان تدبیر چیست؟
نی در فراقم طاقتی نی بر وصالم دست رس
هر دل هوایی می کند هر سر در او سودا بسی
دانی که جز لطفت مرا دیگر نباشد هیچ کس
طوطی دل نالان شده اندر هوای وصل تو
دلداده ی بیچاره ای تا چند باشد در قفس
ای دل مترس از کس برو در کوی او شو معتکف
زیرا که در شب محتسب هرگز نترسد از عسس
عمریست تا جان می دهم بر بوی وصلت در جهان
دارم ز عشق روی تو در دل هوا در سر هوس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۷ - ای دیده ی جان جهان در شست زلفت بسته دل
ای دیده ی جان جهان در شست زلفت بسته دل
محراب ابروی تو را از جان شده پیوسته دل
از دست جوری کز غمت بر خاطر محزون رسید
گفتم مگر در عشق تو یکدم شود آهسته دل
لیکن غلط کردم دوای درد عشقت چون کنم
جانی به عشقت می دهد حالی به غم این خسته دل
از شدّت هجران آن روی چو مه آخر چرا
ای نور چشم من چرا کردی چو زلف اشکسته دل
گرچه به لعل دلکشت دست مرادم کمترست
در دام زلف سرکشت ای جان شده پابسته دل
جانی که در جان و جهان باشد خریدار رخت
در پیش زلف و خال تو همچون بنفشه دسته دل
جان بسته بادام چشم و قند آن لعل لبیم
دارد تمنّا در جهان یک بوسه ای زان پسته دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۴ - باد صبا از من رسان نزد دلارامم سلام
باد صبا از من رسان نزد دلارامم سلام
دیگر ببر بعد از سلام از خسته مسکین پیام
با او بگو ای جان و دل تا چند در هجران خود
چون طرّه ی سرگشته ات آشفته ام داری مدام
بخرام در چشمم که تا جانم برآساید ز غم
تو سرو جانی سرو را در آب می باشد خرام
روز بهار و خوشدلی تا کی نشینی تنگ دل
طاوس باغ جان من برخیز و در بستان خرام
تو پادشاه صورتی معنی در آن صورت نهان
زان رو من آشفته دل از جان تو را گشتم غلام
بازآ وزین بیشم جفا مپسند بر دل دلبرا
کاین توسن بدخوی من گشت از غم هجر تو رام
دل چون به دامت اوفتاد آواز من آید که هی
این مرغ زیرک را ببین کامد به پای خود به دام
دست جفا بگشوده ای جانم به غم فرسوده ای
بادا جمالت در جهان با ما زمانی مستدام
شام و سحر بر یاد تو روز و شب عمرم گذشت
ای روی زیبای تو صبح ای زلف شبرنگ تو شام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۵ - ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کن
ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کن
وز بند روز هجر خود یکدم مرا آزاد کن
کاشانه ی جان من غمگین خرابست از غمت
بازآ به عدل وصل خود کلّ جهان آباد کن
دل بردی از دستم ولی افکندی اش در پای غم
آخر که گفتت دلبرا با ما همه بیداد کن
یکدم فراموشم نه ای از دل که دل خود جای تست
آنگه که بشکیبد دمی آخر ز لطفش یاد کن
گر خانه ی عشق رخش معمور می خواهی دلا
دل بر جفای او بنه پابستش از بنیاد کن
تا کی کشی ای دل جفا از جور یار بی وفا
از غایت بیداد او رو در جهان فریاد کن
از دست جورت خون دل از دیده می بارم مدام
گر نیست رحمی بر منت بر اشک مردم زاد کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۱ - زین بیشتر چون زلف خود خاطر پریشانم مکن
زین بیشتر چون زلف خود خاطر پریشانم مکن
واندر فراق ای عمر من شیدا و حیرانم مکن
دردی ز تو دارم ولی درمان نمی یابم چرا
آخر که گفتت درد ده وز لطف درمانم مکن
از دست هجران جان من آمد به لب از وصل خود
دادم بده زین بیشتر بیداد بر جانم مکن
پیمان تو با من داده ای در عهد حسن خویشتن
ای نور دیده رخنه ای در عهد و پیمانم مکن
من ذرّه ناچیز و تو سلطان انجم خود تویی
خورشید وارم رخ نما چون ابر گریانم مکن
هر چند من مستغرقم از آب چشم خویشتن
بر آتش هجران خود زین بیش بریانم مکن
ای جان و ای جانان من فرماندهی بر جان من
هر جور می خواهی بکن در بند هجرانم مکن
چون از رخ جان پرورت هستم بعید اندر جهان
من لاشه ی بی حاصلم در عید قربانم مکن
از تاب چوگان دو زلف اندر سر میدان عشق
مانند گوی اندر غمت افتان و خیزانم مکن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۵ - ای عارض زیبای تو نازک تر از برگ سمن
ای عارض زیبای تو نازک تر از برگ سمن
وی قد جان آرای تو رعناتر از سرو چمن
من در فراق روی گل فریادخوان چون عندلیب
تا کی چنین فارغ دلی از ناله و فریاد من
هر چند دوری از وفا فکری کن از روز جزا
زین بیشتر تیر جفا بر جان مهجوران مزن
از شرم آن لعل لبان هر صبحدم در بوستان
نبود عجب ای دوستان گر غنچه نگشاید دهن
گر حال من در هجر تو زین پس چنین خواهد گذشت
جانا نمی خواهم دگر بی وصل تو جان در بدن
گر بوی لطفت ای صنم روزی به خاکم بگذرد
حقّا که از شوقت به خود چون حلّه گردانم کفن
ای سرو سیم اندام ما بخرام با ما تا کنم
ایثار خاک مقدمت بود و وجود خویشتن
یعقوب محنت دیده ی ما را امیدست تا مگر
از لطف باد صبحدم بویی رسد از پیرهن
تا کی زنی بر جان من تیغ جفا مردی بود؟
کاندر جهان مردمی مردی بود کمتر ز زن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۹ - ای دیده ی بخت جهان در آرزوی روی تو
ای دیده ی بخت جهان در آرزوی روی تو
وی قبله ی جان جهان طاق خم ابروی تو
ای نور چشم من صبا آورد بویت سوی ما
عمریست تا جان می دهد مسکین دلم بر بوی تو
تا چند چوگان جفا جانا زنی بر جان ما
دانی که من سرگشته ام مانند گو در کوی تو
ای سر و سیم اندام ما زنهار از ما سرمکش
تا بنگرم در قامتت ای دیده ی ما سوی تو
چشمان تو ترک خطا زلف تو از مشک ختن
دانی که عمری تا شدم از جان و دل هندوی تو
آخر ز روی مرحمت روزی ز حال من بپرس
باشد که رحمی آیدت ای روی عالم سوی تو
از حد بشد بر ما جفا میلی کن آخر سوی ما
مسکین دل بیچاره ام آمد به جان از خوی تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۰ - باد صبا جان می دهد در آرزوی روی تو
باد صبا جان می دهد در آرزوی روی تو
باشد که روزی بگذرد اندر شکنج موی تو
بر بوی آن تا روی تو بیند کسی از بامداد
ای خاطر صاحبدلان ساکن شده در کوی تو
صبحم نسیمی مشک بیز آمد ز جایی آشنا
لیکن ندانم عنبرست یا غالیه یا موی تو
چون خاک را هم در غمت افتاده ام پیش رهت
هم لحظه ای درمانگر ای چشم جانها سوی تو
بر روی همچون ماه تو آرام جان ما بگو
تا کی بود حال دلم آشفته چون گیسوی تو
هرچند چون اشکم ز چشم افکنیده ای جان و جهان
از جان منم چون ماه نو پیوسته چون ابروی تو
گرچه ز جور مدّعی مهجور از آن حضرت شدم
لیکن دل مسکین شده پیوسته هم زانوی تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۶ - ای در شکنج زلف تو مرغ دلم جا ساخته
ای در شکنج زلف تو مرغ دلم جا ساخته
جانم روانی مسکن خود را بدو پرداخته
ای نور هر دو دیده ام در پیش شمع روی تو
مسکین دلم پروانه وش جان و جهان در باخته
نقد روان ما غمت بربود از دستم ولی
در بوته هجران تو قلب دلم بگداخته
تا کی به غم دم درکشی در هجر او فریاد کن
ای دل به بستان غمش کمتر نه ای از فاخته
با آنکه او بر جان من بس جور و خواری می کند
بیچاره ی مسکین دلم با جور او در ساخته
داری به جای من بسی دلبر ولیکن دلبرا
ما در جهان بیوفا جز تو کسی نشناخته
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۷ - ای در غم عشق تو من در هر دهن افسانه ای
ای در غم عشق تو من در هر دهن افسانه ای
گشتم غریق بحر غم در جستن دردانه ای
هرچند ببریدی ز من از تو طمع نبریده ام
جانی و ببریدن ز جان نتوان بهر افسانه ای
از درد دوری روز و شب افتاده ام در تاب و تب
جانم ز شوق آمد به لب در فرقت جانانه ای
مرغ دلم پرواز کرد آمد به دام زلف تو
تا دید بر ماه رخت از عنبر تر دانه ای
ای شاه خوبان چگل مهر از مه رویت خجل
عشق توأم در کام دل گنجست در ویرانه ای
آنچ از فراق روی تو بر آشنایان می رود
رحم آورد گر بشنود بر حال من بیگانه ای
سرگشته ام در کوی تو آشفته ام چون موی تو
ای پیش شمع روی تو جان جهان پروانه ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۳ - دل برده ای از دست من ای کان لطف و دلبری
دل برده ای از دست من ای کان لطف و دلبری
بردی جفا از حد بگو تا چند خون دل خوری
ای ماه و ای پروین من و ای دنیی و ای دین من
گفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرین تری
تا کی گدازم همچو زر در بوته ی هجران تو
دل را چو سندان کرده ای آموختی آهنگری
ما را که طاقت طاق شد در آرزوی روی تو
مسکین تن مهجور را جانا چو جان اندر خوری
دل برده ای از دست ما رو کرده ای از ما نهان
آخر نهان تا کی شوی از دیده ما چون پری
بر درد درمانم بکن مسکین و حیرانم مکن
در آرزوی روی خود کردی مرا از دل بری
گرچه ز ما دوری و می دانی که اندر تن مرا
جانی و از جان خوشتری هستی جهانی دلبری
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱ - منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها
آگاه زرنج بادیه باشند واپس ماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را
ما را نگاهی بس بود از رخنه دیوارها
با این قد رعنا اگر برطرف گلشن بگذری
بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان
شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند
از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند
باد ابحل خون منش گر خنجر دیگر زند
شکرانه خواب خوشت مپسند در بیرون در
ناکرده خواب صبحدم گر حلقه ای بر در زند
ساقی ندانم باده ام داد از کدامین میکده
کامشب سفالین ساغرم صد طعنه بر کوثر زند
دل در بر مرغ حرم از رشگ خون گردد اگر
برگرد کویت طایری چون مرغ روحم پر زند
از خاک ما خونین دلان گر برزند سر لاله ای
چیند چو او را بیدلی گو بوسد و بر سر زند
از شوقت ای پیمان گسل شاید طبیب خسته دل
گر خیمه جان بر کند بیرون ازین کشور زند