تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : مفردات
شماره ۸ - نشیند وقتها با من به مَی خوردن، ولی چندان
نشیند وقتها با من به مَی خوردن، ولی چندان
که توبه بشکنم، چون توبه ام بشکست برخیزد
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۹ - به قصد خون من آن غمزه مست
به قصد خون من آن غمزه مست
همیشه نوک مژگان می کند تیز
جلال عضد : مفردات
شماره ۳۲ - نپویم بیش ازین دیگر در این راه
نپویم بیش ازین دیگر در این راه
ازین گفتارها استغفراللّه
جلال عضد : مفردات
شماره ۳۳ - زری چندم به دست آمد ز بصره
زری چندم به دست آمد ز بصره
ببستم جمله بر پنجاه صرّه
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶ - خط سبز از رخت چون سر زند جان می‌کند پیدا
خط سبز از رخت چون سر زند جان می‌کند پیدا
برای زندگی خضر آب حیوان می‌کند پیدا
وطن در کنج لب می‌باشد اکثر خال مشگین را
برای خویش طوطی شکرستان می‌کند پیدا
جنونم برده از راهی که زنگش می‌توان بستن
هما گر استخوانم در بیابان می‌کند پیدا
دلش آیینه زار عکس مهر و ماه می‌گردد
کسی کو مهر او در سینه پنهان می‌کند پیدا
ز لذت تا قیامت جای تیغش می‌مکد لب را
دلی کز غمزه‌اش زهم نمایان می‌کند پیدا
زحق قصاب مگذر می‌‌توان خواندن فلاطونش
برای درد عاشق هر که درمان می کند پیدا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۸ - ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان را
ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان را
که می‌باشد نمودی با رعیت پادشاهان را
ز ابروی تو زخم کاریی دارم به قصد من
مده دیگر به زهر چشم آب آن تیر مژگان را
ز هم بگشای لب وز لطف حرفی گوی با عاشق
توان زد تا به کی بر درج گوهر قفل مرجان را
کسی قدر سخن‌های تو را چون من نمی‌داند
کجا هر کس شناسد قدر گوهرهای غلطان را
به زنّار سر زلف تو قائم کرده‌ام ایمان
مفرما هجر از این بیشم مکش کافر مسلمان را
می زهد ریا قصاب تا کی می‌توان خوردن
به جام صبح گاهی یاد می‌کن می‌پرستان‌ را
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹ - ز سنبل بند بر دل می‌گذارد موی این صحرا
ز سنبل بند بر دل می‌گذارد موی این صحرا
دماغ گل پریشان می‌شود از بوی این صحرا
کدامین شکرین لب کرد بارانداز این وادی
که می‌جوشد به جای آب شیر از جوی این صحرا
به هر سو می‌کند تا چشم کار افتاده فرش گل
چو شبنم می‌توان مالید رو بر روی این صحرا
گلستان را به بلبل بخش و شیرین را به خسرو ده
برو دنبال مجنون گیر و رو کن سوی این صحرا
ز بس مانده است باز از هر طرف چشم تماشایی
به جای سبزه مژگان می‌چرد آهوی این صحرا
جنون را پیشه کن قصاب و غم را تیشه بر پا زن
که عشرت می‌توانی کرد در پهلوی این صحرا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰ - اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرا
اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرا
نیاید در نظر غیر از پر پروانه در صحرا
نماید هرکجا رخ نه فلک آیینه می‌گردد
ز صیقل کاری خاکستر پروانه در صحرا
ز وحشت تنگنای شهر زندان است بر عاشق
به وسعت داد عشرت می‌دهد دیوانه در صحرا
ز سیل اشگ میسازم خراب این عالم دل را
برای خویش پیدا می‌کنم ویرانه در صحرا
تلاش رزق لازم نیست کایزد کرده در اول
مهیا بهر ما روزی ز آب و دانه در صحرا
شده بهر هزاران هر طرف از غنچه‌های گل
عیان در بوته هر خار صد خمخانه در صحرا
دلیل راه عاشق را چو خاموشی نمی‌باشد
مگو قصاب بیجا این قدر افسانه صحرا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲ - توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را
نسیمی وا کند چون غنچه گر بند قبایش را
به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنی
کسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را
ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردن
کف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را
قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسم
که ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را
دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینش
چو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را
دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابرویی
برابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را
ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهم
که پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را
مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهش
جرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳ - ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق را
ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق را
ز آه آتشین گرم است لب تا سینه عاشق را
به ما سرتاسر هرهفته می خوردن شکون دارد
نمی‌باشد تفاوت شنبه و آدینه عاشق را
نیاز و ناز را چون شیر و شکر در زبان دارد
بود با جان برابر قاصد دیرینه عاشق را
ز شوخی تنگ در بر عکس جانان را کشد هر دم
نمی‌باشد رقیبی بدتر از آیینه عاشق را
برای زیب تن قصاب بر بالای قربانی
بود بهتر ز اطلس خرقه پشمینه عاشق را
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵ - ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا
ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا
ز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا
نمک می‌ریزد از موج تبسم بر دل ریشم
لب او هر کجا چون پسته خندان شود پیدا
ز یک انداز چشمی کشتی عمرم تباه آمد
که می‌گفت از نگاهی این قدر طوفان شود پیدا
به یاد لعل میگون تو در خون جگر ما را
به دور دیده چندین خوشه مرجان شود پیدا
بده تن در قضا، آمادهٔ تیغ شهادت شو
چو آن نامهربان با خنجر مژگان شود پیدا
کند دریانشین آب حسرت اهل محشر را
اگر قصاب با این دیدهٔ گریان شود پیدا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶ - بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی را
بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی را
به سوی عشق از این نامرادی‌ها پناهی را
ز رخسار و قد و چشم تو هر کس می‌برد بخشی
گلستان رنگ و سرو اندام و آهو خوش‌نگاهی را
بر آب افتد اگر عکسی از آن برگشته مژگانش
برون آرد روان از آب چون قلاب ماهی را
به تقصیر نگاهی می‌دهد جان در ره جانان
چو عاشق کس نمی‌داند زبان عذرخواهی را
متاع ناروایی داری از قصاب از او بگذر
که اینجا می‌پسندند اشگ سرخ و رنگ کاهی را
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰ - بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل را
بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل را
بیا یک‌سر بسوزان زآتش گل بال بلبل را
به رنگ‌آمیزی زلف و رخت صد آفرین کردم
که پیچیده است گرد دسته گل تار سنبل را
اگر خواهی رهانی مو به مو جمعیت دل‌ها
به قربان سرت گردم پریشان ساز کاکل را
کسی سر از خط پیچیده‌اش بیرون نمی‌آرد
بغیر از دل کزو بگرفته سرمشق ترسل را
نمی‌دانم چه می‌خواهد ز من مژگان خون‌ریزش
که تیر روی ترکش می‌کند تیر تغافل را
نکویی با بدان کردن در این عالم بدان ماند
که دور از آب سازند اهل بینش چشمه پل را
تلاش بیش و کم قصاب کردن نیست کار تو
مده تا می‌توان از دست دامان توکل را
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹ - مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشب
مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشب
که همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب
به گلشن جان من دی تا از استغنا گذر کردی
ز مژگان تو گل را خار در پیراهن است امشب
ز جان افشانی من حسن او را شعله افزون شد
مگر بر آتش گل بال بلبل دامن است امشب
به دستارم بنفشه مشت خاکستر بود امشب
نگاهی کن که گلشن بی تو بر من گلخن است امشب
تو شمع مجلس‌افروزی و من پروانه محفل
نشستن ازتو، بر گرد تو گشتن از من است امشب
نمی‌دانم نگه چون رفت بیرون گریه چون آمد
ز بس چشمم به رخسار تو محو دیدن است امشب
ز داغ دوری‌ات صد رنگ گل در آستین دارم
بیا گلچین که از داغ تو دستم گلشن است امشب
چو دید آن سبز گندمگون دلم را گفت زیر لب
که یک مور ضعیفی در کنار خرمن است امشب
نمانده در تنم جایی کزو قصاب ناید خون
مرا خون در جگر چون آب در پرویزن است امشب
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۵ - چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشب
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشب
چه‌ها دارد به سر این اختر دنباله‌دار امشب
خدا از فتنه‌های موج این طوفان نگه دارد
شدم دریا نشین از گریهٔ بی‌اختیار امشب
به قربان تو فردا فکر از خود رفتنی دارم
ز اشک و آه حسرت می‌دهم سامان کار امشب
ز حیرت با خیالش تا سحر در گفتگو بودم
به کار آمد مرا این دیدهٔ شب‌زنده‌دار امشب
کند هر دم به رنگی یاد یار ازگریه مشغولم
مرا دارد غم او همچو طفلان در کنار امشب
برای خویشتن تدبیر از این بهتر نمی‌دانم
که با بی‌اختیاری واگذارم اختیار امشب
به یاد زلف و چشمش بسته در فتراک دل‌ها را
مگر می‌آید آن برگشته مژگان از شکار امشب
قمارم عشق‌بازی بود با دلبر ندانستم
که خواهد برد از من چشم فتانش قمار امشب
ز زخم تازه برمی‌دارم ای قصاب مرهم را
اگر بندد به خونم یار پا را در نگار امشب
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۵ - اگر داغ جنون خون بر دل ما می‌کند مرد است
اگر داغ جنون خون بر دل ما می‌کند مرد است
اگر این باده را ساقی به مینا می‌کند مرد است
به زلفش نقد دل را وام کردم از ره همت
به این جمع پریشان هرکه سودا می‌کند مرد است
مشو چون غنچه، همچون گل به روی خلق خندان شو
گره هرکس که از کار کسی وا می‌کند مرد است
ندانم هر که زر دارد چرا گم می‌کند خود را
کسی کامروز یک دینار پیدا می‌کند مرد است
چرا قصاب می‌گیرد سر دست رقیبان را
اگر داغش دل ما را تسلی می‌کند مرد است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۹ - ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شد
ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شد
نباشد حسرت آن دل را که در کوی تو قربان شد
در این گلزار چون دلتنگ گردی لب ز هم مگشا
که عمرش رفت بر باد فنا چون غنچه خندان شد
دلم چون خال دست از کنج آن لب برنمی‌دارد
در اول طوطی ما پای‌بست شکّرستان شد
درآمد بی‌نقاب آن عارض و بشکفت گل در گل
دلا گل چین که باز از روی او عالم گلستان شد
به بزمت تا قیامت رنگ هشیاری نمی‌بیند
کسی کز گردش پیمانه چشم تو مستان شد
شبی قصاب بود ای شوخ با زلف تو در بازی
پشیمان گشت چون بیدار از این خواب پریشان شد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - به عشقی کرده‌ام در بحر مأوا تا چه پیش آید
به عشقی کرده‌ام در بحر مأوا تا چه پیش آید
به دامن چون صدف پیچیده‌ام پا تا چه پیش آید
چو کف پامال طوفانم چو خس سیلی‌خور موجم
سراسر می‌روم در روی دریا تا چه پیش آید
در این گلزار در جایی به یاد سرو بالایی
به خاک افتاده‌ام با قد رعنا تا چه پیش آید
دلیل راهم امشب مژده خواب پریشان شد
به زلفش می‌کنم پیوند سودا تا چه پیش آید
گهی در ششدر و گه در گشاد از خصم افتادم
قماری می‌کنم با اهل دنیا تا چه پیش آید
ز سیلاب سرشک لاله‌گون قصاب در هجرش
پر از خون می‌کنم دامان صحرا تا چه پیش آید
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - اسیران را زیانی از گرفتاری نمی‌باشد
اسیران را زیانی از گرفتاری نمی‌باشد
خلاصی از دیار عشق بی خواری نمی‌باشد
چو از قید قفس فارغ شدم در دام افتادم
مصیبت‌دیده را یارای خودداری نمی‌باشد
به دور انداز از دوش این سر پرشور و فارغ شو
که تن را راحتی غیر از سبکباری نمی‌باشد
چه مست غفلتی؟ یک‌چند ترک باده‌نوشی کن
که هرگز دردسر در جام هشیاری نمی‌باشد
ز دست‌اندازِ بی‌انداز او قصاب دانستم
که رحمی در دل خوبان بازاری نمی‌باشد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشد
عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشد
سرافرازم میان عاشقان کردی خوشت باشد
ز روی مهربانی از لب لعل شفابخشت
علاج درد جای ناتوان کردی خوشت باشد
در اول گرچه بودم دور از نزدیک گلزارت
در آخر محرمم در گلستان کردی خوشت باشد
اگر در موسم گل بی‌نصیب از گلشنم کردی
ولی در وقت سنبل باغبان کردی خوشت باشد
مرا در عشق مستقبل به از ماضی بود طالع
توام در عشق‌بازی کاردان کردی خوشت باشد
به‌خاک‌افتاده خود را چو دیدی ای شه خوبان
نگاهی از ترحم سوی آن کردی خوشت باشد
رسد قصاب چون پیش تو نتواند سخن گفتن
نمودی روی و او را بی‌زبان کردی خوشت باشد