تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - در کیش عشق گرنه مرض شد شفای من
در کیش عشق گرنه مرض شد شفای من
درد تو پس چراست نکوتر دوای من
آنجا که ما به رد و قبول آزمون شدیم
بالای دل فریب تو آمد بلای من
خونم ترا بحل که همان دست رنج تو
افزون بود هزار ره از خون بهای من
شادیم با غم تو ولی ترسم آسمان
نگذارد از حسد که شود آشنای من
از دیگران برید و به ما برد روزگار
عشقت نکو شناخت مرا از وفای من
ننمودم از فراق تو کس راه چاره ای
جز غم که شد به جان سپری رهنمای من
بگداختی در آتش هجران دلت چو موم
بودی اگر تو با همه سختی به جای من
جز ناامیدی من و امید مدعی
حاصل ترا چه بود ز چندین جفای من
مرگ خود از خدای بخواهیم یا رقیب
تا زین دو خود چه خواسته باشد خدای من
از حسن و عشق این دو صفایی به ما رسید
ناز از برای یار و نیاز از برای من
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - جائی که دل مریض و تو گردی طبیب او
جائی که دل مریض و تو گردی طبیب او
غم نیست باشد ار همه دردی نصیب او
با مهر چون تویی چه غم از کین دشمنم
فرخنده بخت هرکه تو باشی حبیب او
زان طوبیم گذشت توان کی که در بهشت
ندهم به باغ ها همه بویی ز سیب او
چون من به وصف حسن رخت هرکه خامه راند
از فرط شرم روسیه آمدکتیب او
از قهر دوست با همه سنگین دلی نرفت
برما اهانتی که رسید از رقیب او
یارا کنی پیاده بگو چون روم که رفت
دل ها عنان گسسته دوان در رکیب او
ترکت ز زلف و غمزه ام آراست لشکری
مشکل که جان به در برم از توپ و تیب او
زنهار برصفایی زارت خدای را
رحمی که چون وفای تو کم شد شکیب او
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - مسکین کجا رود به شکایت ز دست تو
مسکین کجا رود به شکایت ز دست تو
سرگشته بیدلی که بود پای بست تو
ما هرچه دل به مهر تو بستیم استوار
شد سخت تر به کین دل پیمان گسست تو
در دلبری به زلف تو یک مو گرفت نیست
صد صید دیگر ار ببری مزد شست تو
دانی به فضلم ار بنوازی که نیست باز
رحم و رضا متاع عهد الست تو
تا مدعی درست نداند حدیث ما
با وی سخن کنم همه جا در شکست تو
بی صرف باده مستم از آن منتی شگرف
دارم به دوش جان ز لب می پرست تو
دوری گذشت کز مدد بخت سازگار
بی می مدام سرخوشم از ترک مست تو
ای زلف بس عجب ز تو کآمد درست و راست
بست و گشود ما ز کجی یا شکست تو
با این تطاولات صفایی مگر سپهر
کوته تری نیافت ز دیوار پست تو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - سر را نه دولتی که سپارم به پای تو
سر را نه دولتی که سپارم به پای تو
تن را نه قیمتی که سرایم فدای تو
جان را بهای خاک رهت نیست ورنه من
صد ره چو خاک ریخته بودم به پای تو
کس را چو نیست قیمت وصلت به هیچ وجه
من می خرم به جان همه درد و بلای تو
مرغ دلم به دام غمت ریخت بال و باز
پرواز همچنان کند اندر هوای تو
از رامش رقیب ملولم وگرنه من
شادم بهر غمی که رسد از جفای تو
یک دل ز ما گرفتی و بس خرمم که داد
صد جان به ما تبسم معجز نمای تو
دام او فکنده ی حلقه ی زلفت به راه دل
یا چشم حسرتی است فراز از قفای تو
رای ترا به صدق و صفا سر نهاده باز
ور هست در هلاک صفایی صفای تو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - تا جان و سر فدا نکنم در وفای تو
تا جان و سر فدا نکنم در وفای تو
حاشا که تن زند سر و جان از هوای تو
سودم همین بس است به سودای زندگی
کانجام کار جان و سر آید فدای تو
جز حسرتم چه حاصل از این عمر یافت
هر روز اگر به شوق نمیرم برای تو
چون زلف پیچ پیچ تو خواهم به کام دل
صد دیده ام فراز بود در لقای تو
گه بر جبین برآیم و گه در روم به جیب
گه سرنهم به دوش و گه افتم به پای تو
نگشاید آن گره که ز لعلت بدل مراست
جز خنده ای ز حقه ی مشکل گشای تو
با دعوی خلوص به جای بقای خویش
باقی مباد هرکه نخواهد بقای تو
در کشتنم مکن دو دلی کز کمال شوق
عین دعای ماست همان مدعای تو
کار صفایی از تو نیاید به کام من
با طبع زود رنجش دیر آشنای تو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - دیگر شدم اسیر نگاری به یک نگاه
دیگر شدم اسیر نگاری به یک نگاه
دل باختم به غمزه ی یاری به یک نگاه
تقوی و عقل و دین و دل از دست من ربود
آهوی شیر گیر نگاری به یک نگاه
تن را نماند تاب و توانی ز یک نظر
دل را نماند صبر و قراری به یک نگاه
تا ز آستانه اش نتوانم به در شدن
پیرامنم کشید حصاری به یک نگاه
آن کش به سر هوای شکار پلنگ بود
گردید صید شیر شکاری به یک نگاه
بر عصمت تو سر نهم ای شیخ بی سخن
گر مال و جان فداش نیازی به یک نگاه
یک ره نظر کن آن مه ی منظور بی نظیر
تا پا و سر نگاه نداری به یک نگاه
شنعت به ما مزن توگرش نیز بنگری
دنیا و دین خود بسپاری به یک نگاه
او را ببین و موعظه آغاز کن تو خرد
سر در قدومش ار نگذاری به یک نگاه
لشکرکشی ز ترک وی آید که می برد
سودی به یک کرشمه سواری به یک نگاه
گفتی صفایی از نگهی باخت دین و دل
دادم هر آنچه داشتم آری به یک نگاه
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - گر دل هوای عشق تو بر سر نداشتی
گر دل هوای عشق تو بر سر نداشتی
ما را چون خویش واله و مضطر نداشتی
در قتل من بس آن هم ابروی و قد راست
حاشا نکن که نیزه و خنجر نداشتی
حال درون چه گویمت ازعشق و کی ترا
باشد خبر که دست در آذر نداشتی
دل ها به زلف بستی و یک مو در این عمل
خوف از صراط و شورش محشر نداشتی
نازم غرور حسن که خون های بی گناه
با خاک راه خویش برابر داشتی
بنگر به تاب زلف پریشان بی قرار
احوال دل که گفتم و باور نداشتی
ای سیل اشک رو به من آورده ای چرا
ویران تری ز من مگر آخر نداشتی
عمری است کم ز لعل لب آورده ای خراب
با آنکه هیچ باده به ساغر نداشتی
گر دل به پا فتاد صفایی ز دست دوست
دلخور مباش چاره ی دیگر نداشتی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - برخاست از قیام تو ز آنسان قیامتی
برخاست از قیام تو ز آنسان قیامتی
کآن را بود قیام قیامت علامتی
بی بند برده ای دل و بی تیغ کرده خون
بی دعوی امامت از اهل کرامتی
در پای رفت جان و سر از دست دل مرا
برچشم بیگناه نباشد غرامتی
ازتاب آفتاب حوادث مرا چه غم
تا بر سر است سایه ی شمشاد قامتی
گفتند نرخ بوسه به جان بسته است یار
زین وعده باز ترسمش آید ندامتی
جز صبر ما به جور چنیت جوی نکرد
بر ما رواست گر به تو باید ملامتی
جان خواست تا به پای تو بازد که دیر ماند
دل را نبود ورنه درین ره لآمتی
خاک درت نگشتم و دردا که دور چرخ
ما را نداد بر سر کویت اقامتی
بستی ره ی رقیب صفایی ز کوی تو
بودی گرش به نزد تو چون وی مقامتی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - گفتم بگویمت که صنوبر به قامتی
گفتم بگویمت که صنوبر به قامتی
دیدم در آن نبود چنان استقامتی
مژگان ز موج اشک کنم رشک آبشار
تا جا به جوی دیده کند سرو قامتی
از سحر زلف و چهر تو با آن عصا و دست
بالله نبود معجز موسی کرامتی
تنها نه من سر از تو نپیچم که هیچ کس
از جان خویش بر تو ندارد لآمتی
خونی که ریخت چشم تو نبود سیاستی
نهبی که کرد ترک تو نبود غرامتی
امری که نهی تست نباشد تأسفی
کاری که بهر تست ندارد ندامتی
از مدعی عیان بود آثار صدق و کذب
دعوی عاشقی نبود بی علامتی
مردیم اجل نیامده بر سر بلی نبود
کس را به شهر عشق تو چندان اقامتی
خیرم نخواست بلکه صفایی ز رشک بود
راند ار کسم ز شیوه ی رندی ملامتی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - ای چشم یار بس که دل آشوب و دلبری
ای چشم یار بس که دل آشوب و دلبری
از یک نگاه آفت هفتاد کشوری
بی هوشی است علت بیماریت نه ضعف
ز آن رو به کار دل شکری بس دلاوری
اسلامم از تو خفت به خون راستی چرا
چندین سیه درون و کژ آیین وکافری
قلب صفوف جان و دل ار صد وگر هزار
چون چار فوج غمزه به یک لحظه بر دری
اندوه هر درونی و آشوب هر دیار
غوغای هر سرایی و سودای هر سری
از تیغ غمزه با همه کژی به قتل ما
با نیزه های خطی خون ریز همسری
داغ درون و زخم دلم را بهر نظر
با صد هزار دشنه و زوبین برابری
نازم به جادوی توکه با صد هزار چشم
در عمر خویش چون تو ندیدم فسون گری
بیمار تندرستی و سرمست هوشیار
هندوی پاسبانی و سالار لشکری
از هر نظاره غیرت صد راغ آهویی
از هر اشاره خجلت صد باغ عبهری
مستغنیم ز می به تو کز هر نگاه گرم
از صد پیاله صاف ز دل غم زدا تری
یک رشحه از شراب تو کم ناید ای شگفت
نشنیده هیچ کس چو تو ساقی و ساغری
بهر نشاط و نشاه ی خود دانم آنقدر
کز باده بهتری و ندانم چه جوهری
از دامن وفای تو تا دست نگسلم
در پای دل مرا عوض خار خنجری
چون کار من ز حالت عاشق خراب تر
چون بخت من ز روز صفایی سیه تری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - ای زاغ زلف یار از آن رخ در آذری
ای زاغ زلف یار از آن رخ در آذری
با وصف بال و پر غرابی سمندری
طاوس باغ قدسی و چون من مشوشی
شهباز راغ خلدی و چون من مکدری
در رنگ و تاب زاغ و پرستو سرایمت
زاغ و پرستویی که پر از پای تا سری
گه بر جبین برآیی و گه در روی به جیب
خوش می پری و لیک ندانم چه طایری
با دوش همنشینی و با گوش هم سخن
با سینه هم سرایی و با ساق همسری
از گردنش معلق و در دامنش نگون
با ساعدش همال و به سیماش هم بری
نعلش یکی ببوس چو دستت همی رسد
لعلش یکی بخای چو نزدیک شکری
سرگشته ای تو نیز چون من در غمش چرا
با آنکه روز و شب به کنار وی اندری
زان حلقه حلقه کز پی دلها فراهم است
با صد هزار دیده بر آن روی ناظری
من دور از او فتاده که شوریده ام چرا
با قرب او تو اینقدر آشفته خاطری
بر خویش می طپی مگرت سر بریده اند
یا عقربت گزیده که پیچان و مضطری
مانی به عود سوخته برطرف عارضش
یا حلقه حلقه دود بر اطراف مجمری
مانا ز تیپ غمزه و توپ نگاه یار
شاه شکست خورده ی برگشته لشکری
یا خود به بوی چشمه ی نوشین دهان دوست
در جستجوی آب بقا چون سکندری
بخت صفایی ار ز تو باری سیه تراست
لیکن تو در سلوک از آن کج روش تری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - ای زلف یار بس که پر از چین و چنبری
ای زلف یار بس که پر از چین و چنبری
دلبند و دل پذیر و دل آویز دلبری
مویی ولی چه موی که بهر شکست ما
پیچیده تر ز مار و قوی تر ز اژدری
تر دست و چابک و چالاک در عمل
گرچه سیاه و سوخته و خشک و لاغری
در هر خم کمند تو نالان هزار دل
مگشا ز هم که گویمت آشوب محشری
پیداست زین کژی و سیاهی که مو به مو
چون هر سیه درون کژ آیین ستمگری
بر چهر مهر تابش وی عاشقی مگر
کآشفته روزگار و پراکنده خاطری
یا پای بست آن لب و دندان نوشخند
یا پاسبان مخزن یاقوت و گوهری
گه دست بر رخش کش وگه سرفکن به پای
آخر چرا ز بخت پریشان مکدری
در آفتاب رخ ز عطش سوختی چرا
با آنکه بر کناره تسنیم وکوثری
جان بخش درحضوری و دور از تو در غیاب
وز عضو عضوم از سر هر موی نشتری
زین پس لقب نه مشک و نه عنبر نهم تو را
کز هر چه خوانمت به ستایش فزون تری
از هر شکنج و چین و خم و پیچ و تاب و بند
صد نافه مشک نابی و صد توده عنبری
خوشبوتری ز عنبر سارا و مشک چین
ور باز این دو گویمت از جای دیگری
گل بویی آنقدر که زهر تار تار موی
تاتارها چو جیب صبا نافه گستری
از فضل زلف یار صفایی ترا صلت
این بس که از سرایت وصفش معطری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - ای لعل نوش پرور جانان چه جوهری
ای لعل نوش پرور جانان چه جوهری
کز آب و رنگ غیرت یاقوت احمری
چندان صفا و فرو بها درگهر تراست
کاندر صفات بر همه آن سنگ ها سری
آب از تو غرق خوی شد وآتش ز شرم سوخت
رونق فزای رسته نیران وکوثری
نتوان سرودت آتش و آب ای عجب که باز
در طینت آب خشک و به تاب آتش تری
در رنگ به ز باده سرخ مروقی
در طعم به ز قند سفید مکرری
با آن ملاحتت که سرشته اند در نهاد
شیرنی و جان فزاتر از آب سکندری
رنگین چنانکه صاف تر از انگبین ناب
شیرین چنان که خوبتر از قند جوهری
سایغ تری ز شهد و گواراتری ز شیر
نافع تر از شراب و نکوتر ز شکری
در تازگی لطیف تر از برگ لاله ای
در نازکی رقیق تر از موی لاغری
آن خود غذای جسم و تو جاوید قوت جان
در خاصیت هزار ره از باده بهتری
آن را طراوت از چه و این را طرب کجاست
نه دیده ی خروس و نه خون کبوتری
از خجلت آب بسکه عرق ریخت شد روان
تا دید مر ترا که چنین تازه و تری
عقد درر نهفته از جزع من به جیب
چون قفلی از عقیق که بر گنج گوهری
بس تنگ تر ز چشم بخیلی که لاجرم
دروعده بی ثبات تر از باد صرصری
دل بر سرت نهاد و دهد جان به پات نیز
شاید غم صفایی از این بیشتر خوری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - ای قد یار بسکه دل آرای و دلبری
ای قد یار بسکه دل آرای و دلبری
برخاست از خرام تو هر گام محشری
شاخ کدام سروی و سرو کدام باغ
کز فرق تا قدم همه دل جوی و دلبری
جانست و دل ز شاخ تو جو شد اگر گلی
روی است و سر به پای تو ریزد اگر بری
هر نوبری به خانه ز باغ آید ای شگفت
کز خانه آمدی تو و در باغ نوبری
قامت مگو که دیده ی دهقان سال خورد
هرگز ندیده چون تو به سیما صنوبری
تشویش صد هزار فلک ماه نخشبی
تشویر صد هزار چمن سرو کشمری
بالای دلبری نه که غوغای خاص و عام
آزرم کشمری نه که آشوب کشوری
سروی هنوز چون تو ز کشمر نیامده است
سروی ولی به زعم من از جای دیگری
گیتی نپروریده نهالی نظیر تو
مانا مگر ز خاک جنان و آب کوثری
شاخی فزون نه ای و به اوصاف مختلف
شمشاد و بید وگلبن و آزاد و عرعری
نخلی که از شمامه ی گیسوی شاخ شاخ
شرم هزار چین و تتر مشک و عنبری
دوران محشر از توبه سر کی رسد که هست
در محشر از خرام تو هرگام محشری
جز در تو این دو جمع بهم نامد ای عجب
کز چهر و جبهه جامع خورشید و اختری
ای سرو پیش سرو دلارام سرمکش
با وی مکن تصور باطل که همسری
دعوی همسری همه نبود به عرض و طول
مفتی بیار اگر چه به صورت رساتری
یک قامتی و بیش صفایی بهر قیام
صد بار با قیام قیامت برابری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - وه این میان یار چه باریک و لاغری
وه این میان یار چه باریک و لاغری
کز لاغری به یک موی باریک هم بری
آن نیست را که خالق هست آفرید و نیست
چون بنگرم به چشم دقایق تو مظهری
این حیرتم که هیچ نه ای در میان و باز
در رهزنی به صد قد موزون برابری
وین طرفه تر به دوش تو اندام زفت او
مویی ضعیف حامل یک کوه مرمری
سلطان وقت خویشی و داری علی الدوام
از آن سرین و سینه عجب تخت و افسری
دل می بری ز دست حریفان عشق خود
بیش از دو زلف گر چه ز یک موی کمتری
بودی هزار جان و سر ای کاش در کفم
تا هر نفس ز من سر و جانی به پا بری
با آن فروتنی که ترا پیش ساعد است
چون غمزه در شکستن دل ها دلاوری
پندارمت ز عشق چنین گشته ای نزار
پیوسته درکشاکش سودای دلبری
چون من به قید حلقه ی گیسو مقیدی
چون من به سحر نرگس جادو مسحری
گه در بلای فتنه ی حسنش مفتنی
گه در حصار حلقه ی زلفش مسخری
مطعون تیغ ابروی خون ریز نابکار
مفتون تیر چشم جفا کیش کافری
گردن به بند طره طرار تابدار
سر درکمند زلف دلاویز چنبری
در خیل یار گردنت از مو ضعیف تر
وز بهر ما چو ساعد سیمین تناوری
دستت کنم همی به کمر خواهد ار خدای
تا خود کجا به کام صفایی میسری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - ای چهر یار وه که چه پاکیزه منظری
ای چهر یار وه که چه پاکیزه منظری
کز هر نظاره در نظرم دل رباتری
شکلی ز بس بدیع و جمالی ز بس جمیل
در فر و تاب خجلت خورشید و اختری
حور و پری ز شرم تو پوشد به پرده روی
از بس که پاک پروز و پاکیزه پیکری
دل جویی و ملاحت و حسن و جمال را
مانا تمام جلوه تو مجلی و مظهری
گر شرح حسن صورت خوبان کنند جمع
دیباچه صحیفه وآغاز دفتری
از تابش تو خانه اسلام و کفر سوخت
یک طشت زر فزون نه و یک دشت آذری
هر دم ز چشم و چهر و زنخدان و زلفکان
دل تاز و دل نواز و دل انداز و دلبری
راغی که تاب سنبل و سودای یاسمن
باغی که داغ لاله و آزرم عبهری
ماهی که با کمال ملاحت غزل سرای
مهری که با فنون فصاحت سخنوری
جسمی ولی ز فرط لطافت لطیف جان
جانی ولی چو روح قدس روح پروری
آنگونه جانفزا و جهانتابی از چه وجه
گر خود نه آب خضر و نه جام سکندری
پندارمت که زآن لب و دندان نوش بخش
کان عقیق و بسد و یاقوت و گوهری
پیرامنت چو حلقه زند زلف مشکبار
باغ شقایقی که به سنبل مجدری
بر دی سبق ز ثابت و سیاره کز فروغ
صد چرخ ماه نخشب و خورشید خاوری
از پرتو تو روز صفایی سیاه شد
هر چند بر شب دگران مهر انوری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - راه دیار یا مرا ای صبا بپوی
راه دیار یا مرا ای صبا بپوی
از تاب هجر و حسرت وصل منش بگوی
کای سست عهد ماه ستمکار کند مهر
وی سخت خشم یار دلازار تند خوی
ای شاه زود رنج من ای یار دیر صلح
ای ماه مهر سوز من ای ترک جنگجوی
یار رقیب بازم و شاه عدو نواز
ترک بهانه سازم و ماه لطیفه گوی
دانی شکستگی دل از حسرتم اگر
وقتی به تجربت زده ای سنگ بر سبوی
نزدیک شد به گردن جانم طناب مرگ
تا دورم از کشاکش آن زلف مشکبوی
زد زخمه ی فراق تو زخمی بدل مرا
کز تار موی و سوزن مژگان سزد رفوی
عشق تو و تن من باد وزان و خاک
شوق تو و دل من آب روان و جوی
با فر عشق کش همه شاهان گدای در
شد جان و سر به کوی تو کمتر ز خاک کوی
یکبار در تو آه صفایی اثر نکرد
آه از دلت که سخت تر از آهن است و روی
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۱ - ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک
ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک
گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک
ذات قدیم بهر عزاداری تو بس
هستی پس از حیات تو یکسر سزد هلاک
خود نام آسمان و زمین آنچه اندر او
از نامه ی وجود چه باک ار کنند پاک
تا جسم چاک چاک تو عریان به روی دشت
جان جهانیان همه زیبد به زیرخاک
ارواح شاید ار همه قالب تهی کنند
تا رفت جان پاک تو از جسم تابناک
پیر و جوان پدید و نهان مرد و زن همه
آن به که بی تو جای گزینند در مغاک
تخت زمین به جنبش اگر اوفتد چه بیم
رخش سپهر از حرکت ایستد چه باک
هم آه سفلیان به فلک خیزد از زمین
هم اشک علویان به سمک ریزد از سماک
خون تو آمده است امان بخش خون خلق
خون را به خون که گفته نشاید نمود پاک
تن ها مقیم بارگهت قلبنا لدیک
سرها نثار خاک رهت روحنا فداک
برگرگ چرخ و شیر سپهرش غضنفری است
آن گربه را که با سگ کوی تو اشتراک
خاک سیه به فرق قدح خواره ای که فرق
نشناخت خون پاک تو از شیر دخت تاک
آری درند پرده ی شرع رسول خویش
قومی که بیم و باک ندارند از انتهاک
خاکم به سر ستور به نعش تو تاختند
وآنگاه کشته چو تو آن گونه چاک چاک
خوناب دل ز دیده صفایی بیا ببار
شرحی ز سرگذشت شهیدان کن آشکار
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۲ - باز از افق هلال محرم شد آشکار
باز از افق هلال محرم شد آشکار
برچهر چرخ ناخن ماتم شد آشکار
نی نی به قتل تشنه لبان ار نیام چرخ
خون ریز خنجری است که کم کم شد آشکار
یا بر افراشت رایت ماتم دگر سپهر
و اینک طراز طره پرچم شد آشکار
یاراست بهر ریزش خون های بی گنه
پیکانی از کمان فلک خم شد آشکار
یا از برای زخم شهیدان تشنه لب
از جیب مهر نسخه ی مرهم شد آشکار
یا فر و نهب پرده گیان رسول را
از مهر و مه صحیفه و خاتم شد آشکار
یا می خرند اشک عزا کز نجوم و ماه
جام بلور و دامن درهم شد آشکار
دل ها گشاید از مژه سیلاب لعل رنگ
از نوک ناوکی که در این دم شد آشکار
این ماه نیست نعل مصیبت در آتش است
کز بهر داغ دوده ی آدم شد آشکار
صبح نشاط دشمن و شام عزای دوست
این سور ماتمی است که با هم شد آشکار
باز از نهاد نوحه سرایان فراز و پست
آشوب رستخیز به عالم شد آشکار
آهم به چرخ رفت و سرشکم به خاک ریخت
اکنون نتیجه دل پر غم شد آشکار
ز افغان سینه ابر پیاپی پدید گشت
ز امواج دیده سیل دمادم شد آشکار
آهم شراره خیز و سرشکم ستاره ریز
این آب و آتشی است که توام شد آشکار
نظم ستارگان مگر از یکدگر گسیخت
یا اشک این عزاست که گردون ز دیده ریخت
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۳ - پرورده ی معاویه تخم زنا یزید
پرورده ی معاویه تخم زنا یزید
در عهد باطل امر خلافت بدو رسید
تا حکمران کشور کفران و شرک شد
لشکر ز کین برابر سلطان دین کشید
بستند راه چاره ز هر در برآنکه بود
ز انگشت قفل دوزخ و فردوس را کلید
تا رسم بود شاه و رعیت نشد جسور
ز اینسان به قتل و غارت مولای خود عبید
تا زین شکست و فتح که آمد به دین و کفر
این راست شام ماتم و آن راست صبح عید
دورش گرفته خصم زهر سو چو دایره
او مانده فرد نقطه صفت در میان فرید
اعدا ز هرکناره چو اعضا به گرد او
او در میان ستاده به یک پا چو دل وحید
اعضا ولی ز فرط مرض منقطع ز قلب
دل نیز از مطاوعه ی عضو ناامید
افغان و استغاثه ز چرخش فرا گذشت
اما کجا به گوش تنی ز آن سپه رسید
با کام خشک و دیده ی تر بر لب فرات
ناکام شد به کام خسان تشنه لب شهید
اسلام از این مصیبت کبری به خاک خفت
توحید از این رزیت عظمی به خون طپید
تا آرمید پیکر پاکش به خون و خاک
آرامش از زمین و زمان جاودان رمید
بر آفریدگان همه ظلمی چنان نرفت
تا آفریدگار جهان ظلم آفرید
در کام دیر و کعبه شکر زهر و آب خون
از شربتی که لعل تو زان جرعه ای چشید
باطل اگر به قتل تو چندی سرور یافت
حق را مباد غم که ازین ره ظهور یافت