تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸۱ - سرو و صنوبر شد خجل از قامت زیبای او
سرو و صنوبر شد خجل از قامت زیبای او
آشفته سنبل با سمن از زلف عنبرسای او
یک سو دریده پیرهن گل از گل رویش نگر
خون بسته در دل غنچه را دیگر طرف سودای او
در دل هوای عشق او داغست چون من لاله هم
تیری کجا ننشسته است از نرگس شهلای او؟!
چون از خرامان رفتنش شمشاد حسرت آورد
وه این چه قد و قامت است جانست سر تا پای او؟!
آید اگر سوی چمن سرسبز گردد انجمن!
خضر نبی پیدا شود از نقش خاک پای او!
نالم چو نی از دوری اش روز و شب و شام و سحر
باشد نصیب من شود یک جرعه از صهبای او
از بس غلام درگهش گشتند یکسر صادقان
طغرل غلام صادق است گلشن بود مأوای او!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸۸ - ای غنچه خندان من از بوستان کیستی؟!
ای غنچه خندان من از بوستان کیستی؟!
وای دشمن ایمان من از دوستان کیستی؟
تیری زده بر جان من مژگان ناوک افکنت
ای ترک تیرانداز من ابرو کمان کیستی؟!
سرو قدت اندر چمن بشکست قدر نارون
ای عرعر طوبی شکن سرو روان کیستی؟!
من طوطی ام شکرشکن هندوستانم زلف تو
با خال هندوی لبت هندوستان کیستی؟!
از لعل میآرد برون گوهر بدخشان لبت
ای صد بدخشان در لبت تو خود ز کان کیستی؟!
نالیدم از شب تا سحر بشنیدی افغان مرا
یک ره نگفتی ای صنم کندر فغان کیستی؟!
جان مرا بی روی تو آرام نبود در بدن
بهر خدا با من بگو آرام جان کیستی؟!
دیریست با فکر رسا صید معانی می کنی
ای طغرل اوج سخن از آشیان کیستی؟!
طغرل احراری : قصاید
شمارهٔ ۲ - نصیب قصیده
ساقی قدح لبریز کن زان می که طغیان پرورد
مستی فزاید غم برد شادی دهد جان پرورد!
میخانه را در باز کن ساغر کشی آغاز کن
دل را به می دمساز کن صد گونه الحان پرورد!
از باده گلگون به من سرشار ده در انجمن
تا گویم از مستی سخن گفتار حسان پرورد
در زیر سرو و پای جو وه وه چه خوش باشد سبو!
کردست بر دل غم غلو می ده که فرحان پرورد!
فصل بهار آید همی گل در کنار آید همی
صوت هزار آید همی زان رو که افغان پرورد!
گلشن ز مرد فام شد وقت می گلفام شد
میل همه در جام شد گر ساقی احسان پرورد
احمال آری تا به کی عمریست مخمورم ز می
فریاد می سازم چو نی کز نی نیستان پرورد!
زان می که روح افزا بود گنگ ار خورد گویا شود
یک جرعه در دریا شود صد در غلطان پرورد!
در دل چکانی جان شود کفر ار خورد ایمان شود
نوشد ملک حیران شود او راد سبحان پرورد!
عصفور را عنقا کند جهال را دانا کند
اموات را احیا کند عیسی صفت جان پرورد!
زو مور اژدرها شود سیمرغ را از هم درد
چون بر سر عنقا دود حکم سلیمان پرورد!
گل بشکفد از نکهتش کوثر خجل از هیئتش
آب حیات از لذتش در تاریکستان پرورد
در دل فزاید شور و شر سودا براندازد ز سر
ریزد فرو همچون مطر گوهر به نیسان پرورد
یک قطره افتد در زمین گردد زمین در سمین
نوشد اگر روح الامین اخبار یزدان پرورد!
دل را ضیا و نور ازو تن را سراسر زور ازو
ما را جمال حور ازو در خلد رضوان پرورد
غم را براندازد ز دل زو آب حیوان منفعل
سقای کوثر زو خجل زیرا که احسان پرورد!
عکسش اگر در کوه فتد بی جاده و گوهر دمد
همچون بدخشان تا ابد لعل درخشان پرورد!
در کشور ملک بدن جز می نباشد تهمتن
هر قطره اش در عدن صد رنگ الوان پرورد!
مسکین خورد حاتم شود ذی افسر خاتم شود
هر دون چشد رستم شود ملک سیستان پرورد!
گر بهره گیرد دیو ازو معدوم گردد ریو ازو
همچون مصاف گیو ازو در جنگ ترکان پرورد!
اندر خرابات مغان یکسر همه پیر و جوان
از وجد گویند هر زمان می ده که دهقان پرورد!
مطرب به صورت ارغنون لحن عراقی را کنون
از پرده ات آور برون مجلس گلستان پرورد!
هی می بده هی می بکش هی می بخور هی باده چش
نوش از می خورشیدوش آبیست انسان پرورد!
جام جهان بینش لقب از ساقی گلرو طلب
یاری بود یاقوت لب چون غنچه خندان پرورد!
زلف سیاهش سرنگون ماری که باشد پرفسون
بر گردن خود ذوفنون دامی که پیچان پرورد!
سرو و صنوبر از قدش خورشید تابان از خدش
بشکسته بیضا را یدش لؤلؤ ز دندان پرورد
چشمش به هنگام نگه ز ابرو قزح تیر از مژه
خون هزاران بیگنه بر خاک یکسان پرورد
ناری بود رخسار او ماری بود زنار او
بی نار او بیمار او با خود چه درمان پرورد؟!
بر عارض همچون شفق بنگر چه خوش باشد عرق
گلبرگ رویش هر ورق دعوی به برهان پرورد!
گل منفعل از روی او شبنم خجل از خوی او
وز کاکل و گیسوی او سنبل پریشان پرورد
خضر خطش هادی مرا بر آب حیوان رهنما
اسکندر از ظلمت برا زیرا که نقصان پرورد!
هندوی خالش را نگر بر مصحف رویش مگر
ترسای شوخ بی خبر در حفظ قرآن پرورد؟!
از رخ نقاب اندازد او مه در حجاب اندازد او
همچون شهاب اندازد او تیری که پیکان پرورد
آید به سوی بوستان بهر تماشا اقحوان
صد چشم آرد تا که آن خود را نگهبان پرورد!
از لعلت ای زیبا صنم فرمان بده بوسی زنم
خال سیاهت بر کنم هندو نه ایمان پرورد!
بوسی اگر ندهی مرا ای دلبر گلگون قبا
لب را کشایم با هجا حرفی که چندان پرورد
لطفت به طغرل عام کن بوسی بدو انعام کن
سر خوش ورا با جام کن تا مدح سلطان پرورد
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۴ - تتبع میر
گر پرده اندازد مهم آن روی آتشناک را
سوزم به آه آتشین نه پرده ی افلاک را
خواهی چو قتل ای کج کله حاجت به تیغت نیست وه
این بس که بشکستی به ته طرف کلاه چاک را
افتد به مردم صد خطر گوید ملایک الحذر
هر سو که سازی جلوه گر آن قامت چالاک را
با هر کس ای سیمین بدن منمای روی خویشتن
باید چو چشم پاک من ز انسان جمال پاک را
ساقی ز بیداد جهان صد غم به دل دارم نهان
جامی بدار و وارهان زانها من غمناک را
باید که مستی فن کنی دیر مغان مسکن کنی
گر بایدت روشن کنی آیینه ی ادراک را
فانی در این دیر الم چون مهلکت شد زهر غم
چون مرشد جان بخش دم زو نوش کن تریاک را
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۴ - تتبع حضرت مخدومی
ای از بهار حسن تو بر چهره ام گلزارها
در سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها
از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل
چون دوخت نتوان چاک دل زان سوزن و زین تارها
در کلبه غم گر برم آیی نیابی پیکرم
بس خاک و خواری بر سرم کافتاده از دیوارها
از حمرت رخسار کی بتوان شدن همرنگ وی
ما را به خون او را به می چون رنگ شد رخسارها
چون زان بت آشفته خو آرم بسوی قبله رو
بسته چو از هر تار مو بر گردنم زنارها
بودم به عقل ذوفنون پیر خرد پیش از جنون
طفلان دوانندم کنون در کوچه و بازارها
زین نظم نو چرخ کهن یکباره گو حیرت مکن
فانی چو تعلیم سخن دارد جامی بارها
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶۹ - صبح است یا نور قمر یا آینه یا روست آن
صبح است یا نور قمر یا آینه یا روست آن
شام است یا مشکین زره یا غالیه یا موست آن
دوش است و بر یا گردن است یا قاقم و دیبای روم
عاج است یا بلورتر یا ساعد و بازوست آن
ابروست یا قوس و قزح یا عنبر تر بر قمر
چشم است یا تیر قدر یا غمزه جادوست آن
قد است یا سرو بلند آن نار شاخ دل پسند
دام است یا پیچان کمند یا بافته گیسوست آن
آن ناز و غنج دلبریست یا شیوه حیلت گریست
یا نخوت طبع پریست یا نفرت آهوست آن
گر بر گذار کوی او دستی زنم برسوی او
ور نیز بوسم روی او نزد خدا معفوست آن
نافه به رنگ و طبع و خو از زلف او دارند بو
جادو نباشد همچو او در کشور هندوست آن
مجد همگر : غزلیات
شماره ۹۶ - گر روی شادی دیدمی کی تکیه بر غم کردمی
گر روی شادی دیدمی کی تکیه بر غم کردمی
ور بوی درمان بردمی کی پای بند دردمی
گر یافتی دل محرمی مانا که کردی مرهمی
ور زانکه بودی همدمی بودی که غم کم خوردمی
گرهمنفس بودی مرا یا یار کس بودی مرا
تا دسترس بودی مرا با چرخ در ناور دمی
گر بودمی تنهانشین ننهادمی دل بر زمین
بر آسمان هفتمین دامن فشانها کردمی
گررسته گشتی زین درک جانم پریدی بر فلک
علم الهی چون ملک در جان و دل پروردمی
کی کردمی برآرزو از در به در وز کو به کو
در روی عقل سرخ رو هرگز کجا رخ زردمی
بنشستمی در روزنی گر جلدمی در هر فنی
مکر و فریب هر زنی نخریدمی گر مردمی
مجد همگر : ترکیبات
شماره ۷ - گردیده بودی ماه را بر شاه خون بگریستی
گردیده بودی ماه را بر شاه خون بگریستی
بر تاج و تخت سرنگون چرخ نگون بگریستی
از حسرت جان و تنش وز درد و سوز و شیونش
گر زنده ماندی دشمنش از ما فزون بگریستی
گرداندی آن تاجور کآمد بدینسان از سفر
بر چار حد تخت زر از حد برون بگریستی
دیار دیدی خانه را وآتش زده کاشانه را
بر خاک سر دردانه را یارب که چون بگریستی
گرآگهستی سعد ازین بخروشدی چون رعد ازین
هر صبح و شامی بعد ازین در خاک خون بگریستی
گر خواندی بر که صبا این قصه که گشتی هبا
گردون زنگاری قبا شنگرف گون بگریستی
گر بوم و بر را جان بدی بر مرقدش مویان بدی
دیوار و در نالان بدی سقف و ستون بگریستی
چون ابرا گرنم دارمی از دیده طوفان بارمی
تا حق شاه حقگذار از دیدگان بگذارمی
یکدم بساز ای ساربان با رهروان ناتوان
درکش زمام ناقه را تا جع گردد کاروان
در شارعی منزل گزین کآنجاست از شاهی دفین
کز خاک پاک او زمین فخر آورد بر آسمان
تا ما گروهی مستمند آزرده چرخ بلند
از سینه های دردمند موئیم بر خود یکزمان
جوفی غریب تنگدل از گیتی ده رنگ دل
وز جور چرخ سنگدل یکسر بخوانیم الامان
بر یاد شاه کامیاب وز حسرت روز شباب
بر آستان آن جناب هر یک برافشانیم جان
آن شهریار شیردل وان شهسوار صف گسل
چون بینمش در تیره گل بر تخت دیده کامران
شد کار ملکت ناروا شد باغ و گلشن بی نوا
مرغان خروشان در هوا ایوان دو تا پشت از هوان
گر گریه باشد رای من دریا ندارد پای من
با آتش سودای من گر اشک باید وای من
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - گل همنشین خار و خس در دامن گلزارها
گل همنشین خار و خس در دامن گلزارها
وز خارخار عشق گل در جان بلبل خارها
تنها نه من از گلرخان هر دم کشم آزارها
یاری ندیده یارئی زین غیر پرور یارها
پر از هجوم بوالهوس کوی بتان از خاروخس
ما همچو مرغان قفس محروم از این گلزارها
شد زین خدنک جان ستان صد رخنه‌ام در استخوان
دارد هنوز این شخ کمان عشق تو با من کارها
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمش
دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمش
وآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش
چون قطره‌ای نبود نصیب از چشمه وصلت مرا
زین پس من و چشم تری کز گریه جیحون کردمش
هرگز نشد استد مرا از چشمه دل جوش خون
رفت اندکی تا کم شود از کاوش افزون کردمش
در عهد من یکدل مجو خرم به گیتی کز غمت
هرجا دل شادی بود از ناله محزون کردمش
یکره دماغم بیرخت تر از می عشرت نشد
زین باده تا پیمانه‌ام پر گشت وارون کردمش
زاشکم نمانده کشوری آباد در روی زمین
هرجا که شهری یافتم زین سیل هامون کردمش
تا قد بناز افروخته با هر خسی در باخته
سروی که من چون فاخته از ناله موزن کردمش
هرگز ندیدم در قدح صهبای عشرت بی‌لبت
پیمانه‌ام گر شد تهی از زهر پرخون کردمش
تنها نشد ز افسانه‌ام مشتاق سرگرم جنون
با هر که گفتم نکته‌ای از عشق مجنون کردمش
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - دارم دلی صد بحر خون زان تیر مژگان در بغل
دارم دلی صد بحر خون زان تیر مژگان در بغل
هر دم هزارش موجه و هر موجه طوفان در بغل
خوش میطپد در بر دلم پیکی همانا میرسد
پیغام دلبر بر لب و مکتوب جانان در بغل
خوش آنکه با آن مه‌شبی گلدشت مهتابی کند
پیمانه‌اش در آستین میناش پنهان در بغل
گیرم همه آغوش شد چون هاله سر تاپای من
کو طالعی کاید مرا آن ماه تابان در بغل
گو اهل دل را مصحفی نبود برای حفظ تن
دل در بر عارف بود زآن به که قرآن در بغل
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - یارا کجا یاران کنند آزار یاران بیش از این
یارا کجا یاران کنند آزار یاران بیش از این
دشمن نه‌ئی خصمی مکن با دوستداران بیش از این
سنگین ز دردت بار من آسوده تو از کار من
باشند یاران یار من در فکر یاران بیش از این
خاکم سموم قهر تو بر باد داد ای تندخو
آتش نه‌ئی تندی مکن با خاک‌ساران بیش از این
چندم ز تو ای نخل تر نبود بجز حسرت ثمر
زامیدگاهان برخورند امیدواران بیش از این
در جان سحاب وصل تو زد آتش حسرت مرا
زآن ابر بود این دانه را امید باران بیش از این
تا چند داری شمعسان عشاق را آتش بجان
مپسند سوزند از غمت شب‌زنده‌داران بیش از این
شد مدتی کافتاده‌ام در دامت و آگه نه‌ئی
دارند فکر صید خود عاشق‌شکاران بیش از این
آماده صد خفتنم هر دم ز تو هرگز کجا
خواری‌کشی خاری‌کشد از گلعذاران بیش از این
مشتاق وقت آمد که جان بسپارم از هجر بتان
خوردن کجا غم می‌توان بیغمگساران بی شاز این
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - نی طاقت وصلت مرا نه صبر در هجران تو
نی طاقت وصلت مرا نه صبر در هجران تو
وصلت بلاهجرت بلا ای من بلاگردان تو
در یکدگر افتاده‌اند از بس شهیدان هر طرف
جای طپیدن کی بود بر کشته در میدان تو
تنها نه من گشتم خراب از جلوه مستانه‌ات
چون سیل باشد هر قدم بس خانها ویران تو
عید است و در خون میطپد از حسرت تیغت دلم
برخیز و قربان کن مرا ایجان و دل قربان تو
گردم گرفته دامنت امدادی ای باد صبا
شاید بدامانی رسم دست من و دامان تو
لب‌تشنه تاکی داریم بس قطره این دانه را
ای ابر رحمت سوختم از حسرت باران تو
زاندوه بیرون گشته‌ام یارب درین میدان بود
تیغ قضا خونریزتر یا خنجر مژگان تو
گر سر بتیغش افکنی حاشا ز حکمت سرکشد
مشتاق دارد چون قلم سر بر خط فرمان تو
زینگونه چون صرصر بود گر ترکتاز جلوه‌ات
دانم چو گرد آخر روم بر باد از جولان تو
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - گفتم فتد کالای تو در دست من فرمود نه
گفتم فتد کالای تو در دست من فرمود نه
گفتم من و سودای تو گفتا که هیچت سود نه
بود از طپش آسوده دل در سینه‌ام تا بود نه
تا بود جایش در قفس مرغ اسیر آسوده نه
افغان که باشد هر طرف در شهر ما دلدادگان
صد دلبر و هرگز دلی از دلبری خوشنود نه
سوزم ز نیرنگش که گفت امشب من ناکام را
خواهی دهم کام دلت گفتم بلی فرمود نه
زهاد را عشاق را دیدیم در کوی مغان
دانا یکی مقبول نه زینان یکی مردود نه
برکس درین محفل چسان سوز دلم روشن شود
در آشتی میسوزدم عشقت که آنرا دود نه
در خاک و خون گشتیم ما غلطان درین میدان ولی
دستی عیان گردید نه تیغی بخون آلود نه
رفتم ز گلزار تو و شادم که تا بودم درو
مرغی دمی از ناله‌ام در آشیان آسوده نه
چشمت دهد در هر نگه رطل گرانی غیر را
آیا از این می ساغری خواهد بمن پیمود نه
آمد شدش دیر است و زود اکنون بر خوش آنکه بود
می‌آمد اما دیر نه میرفت اما زود نه
تو مهر تابانی ولی هرگز چو ماه نو مرا
بر جسم لاغر ذره‌ای از پرتوت افزود نه
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - گه مهر گویم گه مهت گه زهره گاهی مشتری
گه مهر گویم گه مهت گه زهره گاهی مشتری
اما چو نیکو بنگرم تو از همه بالاتری
هر عضوت از عضو دگر باشد بسی زیبنده‌تر
نبود باین خوبی بشر حوری ندانم یا پری
ای رشک زیبامنظران برقع ز رخ کن بر کران
گردند تا صورتگران شرمنده از صورتگری
از دادخواهان بشنوی هر سو فغان هر جاروی
دربر قبای خسروی بر سر کلاه سروری
ای گوهر سنگین بها عالم خریدارت چو ما
اما کسی داند کجا قدر گهر چون گوهری
ای برده دلها سربسر حال دلم یکره نگر
تا چند باشی بیخبر از راه و رسم دلبری
مژگان خونریزت عیان مردم کشست اما نهان
چشمت بود با مردمان در عین مردم‌پروری
مشتاق همچون نقش پا در رهگذارت کرد جا
اما تو از راه وفا هرگز بسویش نگذری
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - در هیچ جا هرگز نشد بیند ترا تنها کسی
در هیچ جا هرگز نشد بیند ترا تنها کسی
یا تو در آغوش کسی یا در برتو ناکسی
خاکیست دشت عشق را کز طبع شور انگیز آن
مجنون صفت پیدا شود هر دم درین صحرا کسی
دادند از مهر تو جهان عشاق و تو نامهربان
هرگز نگفتی زین کسان آیا بود بر جا کسی
پیک تو رفت و از پیش بیخود دل ما شد روان
ما را نیاید دل بجا زآن کو نیاید تا کسی
از قلزم عشق اهل دل پیوسته گوهر جو ولی
کی ره بغواصی برد در قعر این دریا کسی
پاس دل پرخون خود داریم در دیر مغان
شاید کند می در قدح روزی ازین مینا کسی
ما را بدل نبود چسان گرد غم از خاک چهان
هر مشت گل زین خاکدان بود است مثل ما کسی
شادم بکوی نیستی کافکنده عشق آخر مرا
در عالمی کانجا کسی کاری ندارد با کسی
باشد شرابی عشق را در خم که تا روز جزا
ناید بخود نوشد اگر یک جرعه زین صهبا کسی
مشتاق چون خود را ز عشق افشا شود زین ماجرا
نبود تفاوت گر بود خواموش یا گویا کسی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹ - طعم هلال می دهد زهر فراقت آب را
طعم هلال می دهد زهر فراقت آب را
تا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را
درهای رحمت بر رخم تا شام مردن واکنند
گر چشم از رویت کند یک صبح فتح الباب را
از دولت گم گشته ام شاید نشانی وادهند
باری به دریای امید افکنده ام قلاب را
ز اهل درون باهش ترند آنان که بیرون درند
اکثر به خاصان می دهد سلطان شراب ناب را
طوفان به هر جانب برد بگشا معلم بادبان
لنگر نیندازد کسی دریای بی پایاب را
وعظ طبیب و صبر من بر جان گوارا گشته اند
من سخت تر سازم مرض او تلخ تر جلاب را
با غایت بی طاقتی از عشق نتوانم گریخت
گویی که آتش بسته ره از هر طرف سیماب را
در انتظار رحمتت لب تشنگان افتاده اند
ساقی به کوثر زن قدح دریاب زود اصحاب را
کار «نظیری » در رضا غم خوردن و خوش بودن است
دارم می مردآزما خوش باد شیخ و شاب را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲ - چند از مؤذن بشنوم توحید شرک آمیز را
چند از مؤذن بشنوم توحید شرک آمیز را
کو عشق تا یک سو نهم شرع خلاف انگیز را
ذکر شب و ورد سحر نی حال بخشد نی اثر
خواهم به زناری دهم تسبیح دست آویز را
ترک شراب و شاهدم بیمار کردست ای طبیب
صحت نخواهم یافتن تا نشکنم پرهیز را
خاکی به باد آمیخته گردی ز جا انگیخته
آبی به مژگان می زنم گرد غبارانگیز را
نی عشق افزاید بر این نی مهر زیبد بیش ازین
کی مانده ظرف قطره ای پیمانه ی لبریز را
پیوسته ابرو در کشش همواره مژگان در زدن
تا کی کسی بر دل خورد این دشنه های تیز را
سیری «نظیری » زین چمن کز کهنگی گشتی خشن
در باغ نرمی بین به هم خار و گل نوخیز را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴ - بر رخ شکستم از خطا رنگ امید و بیم را
بر رخ شکستم از خطا رنگ امید و بیم را
بیند منجم طالعم از هم درد تقویم را
علم ارادت گر کند ذوقی نصیب جان من
مستوفی امر قضا باطل کند تقسیم را
عشق از برای داغ من آتش به جانان می زند
افغان که کردم دوزخی، گلزار ابراهیم را
نقدی که دوران برده است از کیسه عمرم برون
جاوید مستغنی شوم از صد دهد گر نیم را
رفتم که مستان بگذرم از خدمت پیر مغان
گلبانگ آزادی کشم دوشی زنم تسلیم را
نقشی به باطن دیده ام خواهم به حسن کودکی
آرایش مسند کنم زینت دهم دیهیم را
یوسف که کردی سلطنت نهیش ز تعظیم پدر
گر شأن حسنش بنگرد واجب کند تعظیم را
بر آسمان سروری خورشید اگر طالع شود
جویند ذرات جهان بر یکدگر تقدیم را
امروز صاحب ذوق و دل غیر از «نظیری » نیست کس
رشکست بر کاخ گدا! سلطان هفت اقلیم را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۵ - چشمش به راهی می رود مژگان نمناکش نگر
چشمش به راهی می رود مژگان نمناکش نگر
در سینه دارد آتشی پیراهن چاکش نگر
دامی که زلف انداخته در گردن سیمینش بین
خونی که مژگان ریخته بر دامن پاکش نگر
شرم از میان برخاسته مهر از دهان برداشته
گفتار بی ترسش ببین رفتار بی باکش نگر
قصد فریبی می کند، سوی غزالی می چمد
آن چشم آهوگیر را باز زلف پیچانش نگر
از کوی معشوق آمده شوریدگان در حلقه اش
از صید آهو می رسد شیران به فتراکش نگر
دل برده در دل باختن معشوق عاشق پیشه بین
بگرفته در انداختن بازوی چالاکش نگر
وحشی غزالی کز صبا رم در بیابان می خورد
رام «نظیری » می شود در هوش و ادراکش نگر