تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۴۶ - ما بینِ حقّ و باطل ضدّیتیست مطلق
ما بینِ حقّ و باطل ضدّیتیست مطلق
تیغی به تارِ مویی آویخته معلّق
ای یار یک نصیحت یارانه بشنو از من
مگرو به رایِ ناقص مشنو حدیثِ احمق
یک بار حایِ حیرت بر قافِ قربِ او زن
کز عینِ عرف گردد میمِ محق محقّق
دوشیزه مریم ارنی چون زایدی مسیحا
حلاّج مرده ارنی چو گویدی انا الحق
هر ظاهری که بینی بی باطنی نباشد
بشنو ندایِ دعوت زین داعیِ مصدّق
با وقت ساز حالی تا وعده ای ستانیم
از کف مدار خالی جامِ میِ مروّق
من پیرِ خانقاهم یعنی شراب خانه
کرباس و صوف خواهم نه سندس و ستبرق
نا برده بوی و کردن نسبت به شیخ صادق
کار افتقار دارد نه اخضر و نه ازرق
مهر کسیست ما را در جان که وقتِ معجز
مه را به یک اشاره کردی در آسمان شق
با لحم و دّمِ ما شد مهرِ ولی مخمَّر
دانی کدام والی شیرِ مصافِ خندق
دانم کنند جهّال انکار بر نزاری
غم نیست گر مقلّد گیرد برین سخن دق
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۳۴ - اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
من بر دریچۀ دل بس گوشِ جان نهادم
بی حد سخن شنیدم امّا دو لب ندیدم
ای ساقیِ گزیده مانندت این دو دیده
اند عجبم نیابد ، اندر عرب ندیدم
گویند سوزِ آتش باشد نصیب کافر
محروق از آتش تو جز بولهب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطفِ بی حدِ تو او را سبب ندیدم
هم شمس و هم قمر تو هم نور و هم بصر تو
ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
هیهات ای نزاری فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بجستی در تو ادب ندیدم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴۹ - گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان
گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان
وز من مرا به یک ره اندر باید ای جان
دست مراد بردم خود با عدم سپردم
رفتن به راه وحدت با خود نشاید ای جان
گه گه چه باشد آخر گر صیقلی به رحمت
زآیینه ی وجودم زنگی زداید ای جان
بنواز جان ما را یک ره به لطف شیرین
ور نیز تلخ گویی جان می فزاید ای جان
با ما رقیب کویت صد گونه کینه دارد
نبود عجب ز عقرب گر می گزاید ای جان
چشمت به یک کرشمه گر بایدش هم این جا
باب بهشت سرمد بر ما گشاید ای جان
در گل ستان عشقت چون بلبلان نزاری
بر شاخسار شوقت خوش می سراید ای جان
وردش همین که آخر هم تو تمام گردان
از ما و خدمت ما چیزی نباید ای جان
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷۷ - ای آرزویِ چشمم روی تو باز دیدن
ای آرزویِ چشمم روی تو باز دیدن
محمود را چه خوش‌تر رویِ ایاز دیدن
تلخ است زندگانی بی‌یادِ عیشِ شیرین
جان کندن است خود را بی‌دل‌نواز دیدن
بختِ ستیزه کارم تن می‌دهد به خواری
خود را نمی‌تواند در عزّ ‌و ناز دیدن
دشمن به طعنه گوید کز دوست می‌شکیبد
در وی به صدق باید نه بر مجاز دیدن
کوته نظر ندارد بر باطنم وقوفی
هر دیده را نباشد قدرِ به راز دیدن
آن را که از رقیبش خالی دمی ندیدم
روزی شود میّسر بی‌احتراز دیدن
آیا بود که چشمم بر منظرِ دل افتد
ای دولت آخر این در تا کی فراز دیدن
نه دل بنه نزاری بر جان که در چنین غم
تو زنده کی بمانی تا وقتِ باز دیدن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۸۲ - ای عشق می‌توانی بر کلّ و جزوِ ما زن
ای عشق می‌توانی بر کلّ و جزوِ ما زن
حاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
پس چون تمام کردی بر بدوِ انتها زن
ساقی ز پای منشین جامی به دستِ ما ده
ز آبِ حیات آتش در کلّه‌هایِ ما زن
چون باده در قنینه یعنی در آبگینه
از ما ببر غمِ دل با ما دمِ صفا زن
رطلی گران به ما ده دوری سبک بگردان
تا چرخ کج نگردد بانگی بر استوا زن
باری هوایِ ما کن ما را ز ما جدا کن
وآنگه به کینِ کینه بر بُن گهِ هوا زن
دعویِ استقامت با نفس منقطع کن
مسمارِ صلح از آن پس بر نعل ماجرا زن
از شش جهات بگذر با کاینات منگر
بر چاسویِ وحدت لبّیکِ بی‌ریا زن
از صدمه‌ی زلازل بر هم فکن جهان را
مغزِ زمین برآور بر تارکِ سما زن
جامِ وصال خواهی می‌کش خمارِ هجران
دست از مراد بگسل در دامنِ وفا زن
گر بایدت نزاری کز خود خلاص یابی
ناقوس‌بی‌نوایی بر بامِ انزوا زن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۹۳ - گر هیچ می‌توانی ما را حمایتی کن
گر هیچ می‌توانی ما را حمایتی کن
پیوندِ جانِ خود را با ما عنایتی کن
گر می‌توان که دستم گیری و در پذیری
بسیار مزد باشد اندک رعایتی کن
یک شب بیا زماني برگوی داستانی
تا خود سر چه داری آخر حکایتی کن
واجب کند ترحم بر بنده‌ی مقصر
پندی، نصیحتی ده شکری، شکایتی کن
اول عزیز کردی آخر مدار خوارم
هم خود بنا نهادی هم خود کفایتی کن
با ما مگو که زر کو آن تنگِ پر شکر کو
از گفته‌ی نزاری بنشین روایتی کن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۹۵ - گر هیچ می‌توانی ای دل گزارشی کن
گر هیچ می‌توانی ای دل گزارشی کن
با حامیِ عنایت ما را سپارشی کن
تنها نشین ندارد از عمر هیچ لذت
در بار هر دو عالم ترتیب گردشی کن
مملو شده‌ست طبعت از لقمه‌ی مخالف
از ریزه‌ی محبت خود را جوارشی کن
خواهی که از من و ما یک ره خلاص‌یابی
از خویشتن برون آ جهدی و کوششی کن
حامی کار ما شو یک‌باره یار ما شو
میدان شده‌ست خالی برخیز چالشی کن
تیغ ظهور برکش آفاق کن مسلّم
شاهانه لشکری کش مردانه جنبشی کن
یک رنگ شو نزاری در باز هر چه داری
بر آستان مردان بنشین و پوزشی کن
در کنجِ خویش ساکن بنشین و همچو مردان
از خاک کعبه فرشی وز سنگ بالشی کن
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۳۴ - ای رنگ عارض تو، آتش در آب بسته
ای رنگ عارض تو، آتش در آب بسته
وی چین طرّة تو ، از مشک ناب بسته
جادوی غمزۀ تو ،بگشاده دست صنعت
بر عارض تو از خط، نقشی بر آب بسته
نرگس ز شرم چشمت، در پیش سرفکنده
غنچه بدست حسنت، بر رخ نقاب بسته
روی تو کرده روشن آفاق را وانگه
پی کور کرده، آنرا ، بر افتاب بسته
هم شاخ ارغوانرا ، لعل تو خون گشاده
هم چشم نرگسانرا، جزع تو خواب بسته
در چنگ فرقت تو ، هستم من شکسته
در چار میخ محنت، همچون رباب بسته
آخر بدیدم ای جان، در دور خوبی تو
دست خطا گشاده، پای صواب بسته
گفتی که بی وفایی، شرمت ز خود نیاید
افسوس اگر نبودی، راه جواب بسته
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۴۰ - رویی، چگونه رویی؟ رویی چو آفتاب
رویی، چگونه رویی؟ رویی چو آفتاب
زلفی، چگونه زلفی؟ هر حلقه یی و تابی
هر پرتوی ز رویت، در چشم عقل نوری
هر حلقه یی ز زلفت، در حلق جان طنابی
گر عکس عارض تو، بر صحن عالم افتد
گردد ز سایۀ او، هر ذرّه آفتابی
آب حیات کبود؟ خلد برین چه باشد
بر روی تو نگاهی ، بر یاد تو شرابی
در دور چشم مستت، هست از شراب فتنه
افتاده همچو نرگس ، هر گوشه یی خرابی
آن چشم نرگسین را، از خواب خوش برانگیز
تا هر زمان نبیند، در راه فتنه خوابی
بر جان عاشقانت، بخشایش ار نیاید
گه گاه چشم بد را، بر میفکن نقابی
در خشک سال هجران، هو دولت رخ تست
گر هیچگونه ماندست، در چشم بنده آبی
هر کس که پرسد از من، احوال سوزیانم
باشد سرشک خونین، حاضرترین جوابی
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - وقال ایضاً یمدحه
ای گفته جان جانها،روزی هزاربارت
کزچشم زخم بادا،ایزد نگاهدارت
بربوی آنکه یابد،تشریف دست بوست
ای بس که چشم گردون،کردست انتظارت
آفاق ملک روشن،ازرای دل فروزت
پهلوی حرص فربه، ازخامۀ نزارت
دربوستان شاهی،آن غنچۀ لطیفی
کزیکدگربه آمد،پنهان وآشکارت
هرجا که برگذشتی،تاسالیان برآید
بوی سعادت آید،ازخاک رهگذارت
ایخسروی که گردون،برخودفریضه داند
کام دلی نهادن،هرروزدرکنارت
تعجیل چرخ گردان،ازعزم تیزتازت
آرام خاک ساکن،از حزم استوارت
حالی میان به بندد،چون نیزه دررکابت
هرگه که دیدنصرت،درصفّ کارزارت
سبزست فرق دولت،ازتیغ لعل فامت
زهرست عیش دشمن،ازرمح همچومارت
پشت وپناه ملکی،زیرا که هست دایم
هم بخت همنشینت،هم عقل پیش کارت
مبداء دولتست این،خودباش تاکه پیچد
اندردماغ گردون آشوب کاروبارت
دست دبیرگردون،تا انقراض عالم
تاریخ ملک گیرد،از روز روزگارت
برخاست بادنصرت،ازآتش سنانت
بنشست گردفتنه، ازتیغ آبدارت
معماردین ودولت،عدل ستم نوردت
مسمارملک وملّت،تیغ گهرنگارت
هم طبع مانده حیران،ازعقل کارسازت
هم عقل گشته عاشق،برطبع سازگارت
همچون نیام تیغت،دارداجل زهیبت
پهلوتهی همیشه،ازتیغ جان شکارت
ناچیزگشته گردون،باهمّت بلندت
تشویرخورده دریا،ازبذل بی شمارت
دیدم فکنده خودرا،درصف بندگانت
صدتیغ برکشیده،خورشیدروزبارت
اوراق چرخ جزوی،ازدفترکمالت
آب حیات رمزی،ازلفظ درنثارت
بنواختی رهی را،ازگونه گونه تشریف
آری جزاین نزیبد،ازجودحق گزارت
شکرایادی تو،درشعرراس ناید
هم دردعافزایم،درپیش کردگارت
توبرخورازجوانی،تاخون خوردهرآنکو
ازجان ودل نباشد،چون بنده دوستدارت
دردامن ثنایت،زدبنده دست خدمت
تاچون صواب بیند،رای بزرگوارت
درسایۀ کرم گیر،این شخص مدح خوانرا
هرچندهست بردر،چون بنده صدهزارت
پیش ازاساس گیتی،بودست خاندانت
تادامن قیامت،پیوسته بادکارت
تاهست چارارکان،یکدم زدن مبادا
آن هرچهارچیزت خالی ازین چهارت
طبع:ازنشاط عشرت،دست:ازشراب گلگون
ش:ازسماع مطرب،چشم:ازجمال یارت
هرجاروی وآیی،همراه توسعادت
هرجامقام سازی،اقبال یارغارت
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۲۲ - و قال ایضآ یمدح الصّذر السّعید رکن الدّین صاعد
ای در محیط عشقت، سر کشته نقطۀ دل
وی از جمال رویت، خوش گشته مرکز گل
زلف تو بر بنا گوش، ثعبان و دست موسی
خال تو بر نخدان ، هاروت و چاه بابل
دو رسته درّ دندان، چون از رخت بتابد
گویی مگر ثریّا، در ماه کرد منزل
عقل از لطافت گل، یک نکته کرد موهوم
رمزی از آن چو بنمود ، آمد دهانت حاصل
هر گه که قامت تو، بخرامد از کرشمه
گویی که سرو آزاد، از بادگشت مایل
ای مرده آب حیوان، پیش لب و دهانت
وی مانده حیران ، زان شکل و آن شمایل
آن روی را بهر کس، منمای الله الله
یا معجری بر افکن، یا برقعی فروهل
گر وعدۀ وصالت،بودست موسم گل
بشنو بشارت گل ، از نغمۀ عنادل
باغ از دم صبا شد، چون آستین مریم
دست نشاط ازین پس، از جیب غنچه مگسل
ببساو نبض بر بط، کز چیست نالش او
زخمی دوبر رگش زن، تا خوش کند مفاصل
بخرام سوی صحرا، تا بنگری جهان را
صافی ز هر کدورت، همچون ضمیر عاقل
سوسن بسان عیسی، یک ره زه گشته ناطق
غنچه بسان مریم، دوشیزه گشته حامل
گل در لحاف غنچه، خوش خفته بد سحرگه
باد صبا برو خواند، یا ایّها المزّمّل
بیرون فکنده سوسن، از تشنگی زبانرا
کرم از عدم درآمد ، تا زان سوی متاهل
تا بوکه خردۀ زر، یابد عطا ز گلبن
آغاز کرد بلبل، میخواندش فضایل
ار غنچه گشته گلبن، طوطیّ لعل منقار
وز میوه گشته اغصان، طاوس باجلاجل
زاغ سیاه دل را، بر در نهاد بلبل
چون دید دمّ طاوس، گشته پر حواصل
گل در غرور دولت، صحّاک سیرت آمد
زان دیر می نپاید ، در عهد صدر عادل
شاخ شکوفه پنبه ، از گوش کرد بیرون
تا مدح رکن دین را ، اصغا کند ز قائل
جمشید تخت دولت، خورشید شرع صاعد
صدری که هست جودش، چون فیض عقل شامل
در خطّ شب نمایش ، بر رهگذار مکرت
از گوهر معانی ، افروخته مشاعل
حلمش سبب شدارنی، از عاصفات قهرش
یکباره گشته بودی ، او تا دارض زایل
در روز سبق دولت، خورشید آتشین پی
با عزم باد سیرش، چون سایه خفته در ظل
بحر محیط باشد، هر نقطه یی ز خطّش
بهر حساب جودش، گر برگشتی جداول
سمسار کلک او را، سر ازل مجاهز
عطّار خلق او را ، باد صبا معامل
با لوح زی دبستان ، آید عصای موسی
سحر حلال کلکش ، چون حل کند مسائل
تفّ سموم قهرش، گر بر زمانه افتد
جو در جوار کافور ، گیرد مزاج یلپل
ای خط استوا را، انصاف تو موازی
وی سطح آسمانرا، درگاه تو مشاکل
گردد دل تمنّی ، از اضطراب ساکن
چون در تحرّک آید، کلک تو درانامل
از حمل بار برّت، شد اوفتان و خیزان
چون در شمار انگشت از بخشش تو سایل
نه طاق آسمانرا، قهر تو خرقه کردی
گر لطف تو نبودی ، اندر میانه حایل
گر از همای فرّت ، بر چرخ سایه افتد
گردد زیمن جاهت، هندوی چرخ مقبل
خصمت ز چاه محنت مستسفی است چون دلو
وز غم چو ریسمان شد، معلول علّت سل
لطفت عجب نباشد، گر خصم بند گردد
الّا نسیم ننهد، بر اب کس سلاسل
از مهر و کینت رمزیست ، کون وفساد عالم
وز عقل هست روشن ، بر این سخن دلایل
ار چار طاق عنصر ، الّا طلل نماند
معمار عدلت ار زانک ، گردد ز کار غافل
از شوق حضرتت ماه، افتاد در تکاپوی
زان سان که میشمارد باده هم از منازل
اندر بسیط هستی چون از دلت گذشتی
در روزگار ناقص ، جز بحر نیست کامل
او نیز گاه جودت، سازد سفینه مسکن
تا جان ز موج دستت، بیرون برد بساحل
ای سروری که هر یک، ز اجرام هفت گانه
میسازد از دگرگون ، سوی درت وسایل
زین واقعه که آمد ، نزدیک آنکه گردد
از خنجر دلیران، خلق زمانه بسمل
صبح از نهیب فتنه، یک دم نمی زد الّا
کز تیغ مهر بودی اندر برش حمایل
از بس که رمح سر زد، بر سینه آن خرانرا
سرباز بسته آنک، از درد سر عوامل
تا دوستی نعمان، برخود کنند ثابت
خیل بهار بینم، یک سر شده مقاتل
سوسن زبان کشیده ، گلبن سپر فکنده
در چشم غنچه پیکان، بابید آخته شل
زر دست چشم نرگس ، یرقان ز دست گویی
زین هولهای منکر، وین ورطه های هابل
چون بید و مه لرزان ، برجان آنکسی کو
چون سرو بود سرکش ، چون غنچه بود پردل
زین هولهای منکر، وین ورطه های هابل
چون سرو بود سرکش، چون غنچه بود پر دل
ای از کمال جاهت، دست زمانه قاصر
وی از علوّ قدرت، اوج ستاره نازل
تا بحر شعر بنده ، شد قلزم معانی
از گوهرش نماندست ، یک بکر فکر عاطل
گر از مهبّ جودت ، باد قبول یابد
نامش ز فخر گردد، تاج سرافاضل
بعد از شه ار بیفزود، قدر تو نیست طرفه
بعد از زوال خورشید ، افزون همی شود ظل
پیوسته باد ازین سان ، جاه تو در ترقّی
آسوده دولت تو، در ظلّ شاه طغول
تا محفل کواکب ، هست از قمر مزیّن
باد از شکوه ذاتت، آراسته محافل
پاینده باد جاهت، کز روی و رای خوبت
بفراخت رایت حق، بر تافت روی باطل
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۳۱ - ایضاً له
ای سروری که زیبد ، کز نعل مرکب تو
در دست و پای دولت، خلخال و پاره باشد
خورشید چرخ پیما ، با آن شکوه و هیبت
در موکب جلالت ، خود یک سواره باشد
در معرضی که خشمت ، آهخت تیغ کینه
زوبین تیر آرش ، یک گوشت خواره باشد
در چشم عقل خصمت ، هم شوکتی ندارد
چون گل بزیر دامنش ، ار صد کناره باشد
پیراهنی که شاید، بالای همّتت را
ماه نوش بود زه ، مهرش قواره باشد
دانی که این دعاگو ، با احتیاج مفرط
ار لجّۀ مطامع ، چون برکناره باشد
از نوک خار سوزن ، هم عاریت نخواهد
چون گل لباس عیشش، گر پاره پاره باشد
با این همه معانی ، کز بام چرخ ازرق
بر دختران طبعم ، اختر نظاره باشد
هر تیر نکته کان جست ، از شست خاطر من
بر هفت عضو اقلیم ، آنرا گذاره باشد
گرفی المثل چوسفره ، از نان کنم شکم پر
از احتشام طبعم ، با گوشواره باشد
مپسند کز تو باشم ، من در جوال عشوه
از تو دگر کسانرا ، زر در غواره باشد
این بارکش دل من ، کز آهنست گویی
تا چند از جنابت ، دروا چو ناره باشد
گر تربیت نیاید ، چون من کسی زجودت
از لطف بنده پرور ، خود کس چکاره باشد
عمری بوعده بودم ، فرجام نا امیدی
تاریخ خاطر من ، باری دوباره باشد
نه هیچ بوی جاهی ، نه هیچ رنگ مالی
محرومیی بدینسان ، بس آشکاره باشد
زین لفظهای شیرین ، وین نکته های موزون
کز وی چو موم گردد ، گر سنگ خاره باشد
بسیار عرضه کردم ، یک جو نگردد سودم
کس را درین چه تاوان؟ این از ستاره باشد
ترک صداع کردم ، خاموش گشتم آری
حرمان چو غالب آمد ، آنرا چه چاره باشد؟
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۵ - وله ایضا
دریا دلا تو آنی، کز فیض طبع روشن
گرد سواد شبهت، از روی دین بشستی
پیشت نهاد گردون، هر ارزو که کردی
زان پیشتر که گفتی، زان بیشتر که جستی
در نوبت بزرگی، هر چند چون فذلک
در آخر الزّمانی ، در مرتبت نخستی
جود تو برتواتر ، چون حادثات گیتی
فضل تو بی نهایت، چون شکر تندرستی
منسوخ شده بیک ره، در دور دانش تو
اعجاز نظم صاحب، تحسین شیخ بستی
گردون که دایم آرد، هر سختیی برویم
آورد از طرفها، در کار بنده سستی
از روی لاف گفتم، آرم به خاک پشتش
هر چند این حکایت ، خود بود محض رستی
دستم ببست ناگه، وافکند زیر پایم
پس گفت خیز و بنما، این چابکی و چستی
فریاد من رس اکنون، کم دست و پای بسته
با چون فلک حریفی باید گرفت کستی
ظهیرالدین فاریابی : ملمعات
شماره ۲ - یا مَن حَویَ المَعالی بالصَارمِ المُهَند
یا مَن حَویَ المَعالی بالصَارمِ المُهَند
لِلعالَمینَ مِنه ضَلَّ النَعیمُ سَرمد
ای بر فراز گردون قدرت نهاده مسند
برخور ز ملک باقی و ز دولت مخلد
قَاضَت عَلَی البرا یا مِن کفّکَ العَطایا
کَفَّت ید الرزایا عَن جندک المُجنَد
فرمانروای عالم مقصود نسل آدم
شاهنشه معظم بوبکربن محمد
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۵ - درد بی حدّ
گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت
گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت
گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی
گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت
گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکر
گفتا کجا فتادی گفتم میان دامت
گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّ
گفتا که درد تا کی گفتم که تا قیامت
گفتا چه می پرستی گفتم جمال رویت
گفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت
گفتا چگونه بی من گفتم که نیم بِسمِل
گفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت
گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرت
گفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت
گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانی
گفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت
تو لذت عمل را از کارزار ما پرس
آئین سلطنت را از حال زار ما پرس
آن لذّتی که باشد از اشتهاد صادق
شام بشارت وصل از روزگار ما پرس
مجنون عشق ما را از باغ و راغ کم گوی
از وی تو سور جوی و بوی بهار ما پرس
از خان و مان وهرکس ، کردم خراب او را
منبعد اگر بخواهی اندر دیار ما پرس
هرشب زلطف پرسم احوال تو چگونه است
ذوق خطاب ما را از دل نگار ما پرس
برتربت خراب عشاق ما نظر کن
واز ذرّه ذرّه خاکش تو انتظار ما پرس
عاشق نِئی چه دانی درد فراق ما را
رو رو تو این مصیبت از سوگوار ما پرس
عاشق که از غم من کاهیده گشت و جان داد
این مرغزار او را از مرغزار ما پرس
تو صاف دل چه دانی نالیدن سحرگه
آئین دردمندی از درد خارما پرس
دل از غم دو عالم فارغ کن و پس آنگه
آنی به پیش محیی از لطف یار ما پرس
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۵۸ - یارمستقیم
گر دل دهی به ما ده عاشق که ما امینیم
با آن که دل به ما داد ، ما روز و شب قرینیم
گرما دل تو یابیم تسکین تو بسازیم
تاوان یک دل تو صد دل بیافرینیم
نفرین خویش میگو تا گم شود وجودت
چون با تو بعد از آن ما گویای آفرینیم
شیطان هزار فرسنگ از گرد تو گریزد
سیصد نظر چو هر روز اندر دل تو بینیم
گر صدهزار شیطان اندر کمین نشیند
برتو ظفر نیابد ما همچو در کمینیم
ای بنده توبه آنگه ، بر تو کنیم رحمت
سوگند خور تو همچون ما نیز بر همینیم
محیی بِبُر بکلّی زین دوستان فانی
پیوند خود به ما کن ، ما یار مستقیمیم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۷۰ - هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته
هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته
تن تاب مهر داده دل خون ناب گشته
در خون نشسته دیده جانی به لب رسیده
بی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته
تا آفتاب رویت شد در غمام دارم
رنگ رخی ز حسرت چون ماه تاب گشته
گر آب رز نبودی پیوسته مونس من
بودی محیط حکمت بر من سراب گشته
رویی بدان طراوت آورده خط ظلمت
فرَ همای بوده پرَ غراب گشته
هر بامداد ساقی پیش آر و بر کفم نه
زان شیره ای که در خم لعل مذاب گشته
می خانه ی محبت معمور باد دایم
گو باش ملک دنیا دایم خراب گشته
زهدی چنان مزور از غایت ندامت
در حلق پارسایان هم چون طناب گشته
آلوده دامنان را با ما چه کار باری
آیین پاک بازی دیرست تا بگشته
زین پیش بود کارم چون سرو راست قامت
اکنون چو زلف خوبان پر پیچ و تاب گشته
وقتی دل نزاری گرد بلا نگشتی
و اکنون چو نا بکاران بر ناصواب گشته
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۶ - ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده
ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده
آخر ز ما چه دیدی ای نور هر دو دیده
بی موجبِ گناهی از ما به خشم رفته
بازآ که در فراقت کارم به جان رسیده
آرام جان برفته ترکِ وفا گرفته
ممکن بود که باشد هرگز دل آرمیده
مسکین دلم ببرده با خویشتن به برده
او خود ز دامِ زلفت کی بود سر کشیده
بنگر چه گونه باشد اکنون که بوده باشم
از گوشة دهانت سد چاشنی چشیده
جانم به لب رسیده در آرزوی رویت
اول که بودم از تو آوازه‌ ای شنیده
گرچه نیی ز چشمم یک دم برون ولیکن
صاحب نظر نگیرد نادیده هم چو دیده
گر ناله نزاری روزی رسد به گوشت
چون بشنوی نگیری بر خویش ناشنیده
رازی که با تو دارم سرّی که با تو گفتم
زنهار تا نگویی با هیچ آفریده
می‌دار یاد ما را ما خود که‌ایم بی تو
ناممکن است از تو امّید ما بریده
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۹۶ - ای رشک برده در باغ از عارض تو لاله
ای رشک برده در باغ از عارض تو لاله
خون کرده ناف آهو در تبّت از کُلاله
ای پرتوِ تجلی یعنی صفات پاکی
در سینه ی تو پیدا چون باده در پیاله
نادر بود در انسان جسمی بدین شریفی
کز آدمی نزاید زین خوب‌تر سُلاله
هر بامداد از در بازآیدش جوانی
رویِ تو گر ببیند پیرِ هزار ساله
مه کوثر و مه طوبا من با تو در بهشتم
آن وعده نیست مهمل وین شد نخست حاله
صبرم به پیش عشقت چندان محل ندارد
کز آستینِ حیلت بیرون کند قباله
مردِ غمت نبودم زیرا که وقت کوشش
مشکل به کار آرد هر مرغ از این نواله
با سینه ی پر آتش در کوره ی فراقت
تا کی شود سِرشکم افسرده هم‌چو ژاله
وقتی اگر بنالد از دردِ دل نزاری
شاید که دردمندان زاری کنند و ناله