تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد
نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد
تشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد
جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسد
سوختم خام که کس بوی کبابم نبرد
تو به حرف آیی و من می‌روم از خود چه کنم!
تنگ ظرفم نتوانم که شرابم نبرد
ذوق دیدار تو در خواب چو طفل شب عید
هیچ پروای منش نیست که خوابم نبرد
دخل ناز تو هم از خرج نیازم پیداست
صرفة تست که کس ره به حسابم نبرد
دیده بر انجم گردون چه نهم می‌دانم
که ازین ورطه برون موج حبابم نبرد
هر دم از بیم درین مرحله از خود بروم
دگر اندیشة این دیر خرابم نبرد
نیم آن کس که به بوی توبه جنّت بروم
حسرت بحر به دنبال سرابم نبرد
نه به من باز گذارد نه به خود کار مرا
به درنگم نفرستد به شتابم نبرد
ای فلک صرفه‌ای از من نتوان برد به زور
پنجة شیب تو بازوی شبابم نبرد
هست این آن غزل روز نظیری فیّاض
که به صلحش نروم تا به عتابم نبرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد
امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد
در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد!
عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم!
این سیل تندِ خانه خرابم نمی‌برد
از ضعف نیست قوّت از خویش رفتنم
وامانده‌ام چنان که شرابم نمی‌برد
راضی شدم به صلح ولی شهد آشتی
از کام تلخی شکرابم نمی‌برد
وز نالة شبانه جگر سوختم چه سود
کان مست ره به بوی کبابم نمی‌برد
لطفم خراب کرده به نوعی که تا ابد
از جا فریب ناز و عتابم نمی‌برد
خضرم که می‌شود! که درین وادی خطر
همراهی درنگ و شتابم نمی‌برد
آشفتة علاقة دستارم آن چنان
کز ره فریب طرف نقابم نمی‌برد
فیّاض همدمان ز بس از من رمیده‌اند
در آب اگر دهند گم آبم نمی‌برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد
تا زهر چشم یار به درمان نمی‌برد
شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان
از دامنم ستاره به دامان نمی‌برد
جز خضر خطّ یار که سیراب لعل اوست
یک تشنه ره به چشمة حیوان نمی‌برد
کو بخت آنکه گوشة دامن کند شکار
دستی که ره به سوی گریبان نمی‌برد!
گل بیقرار نالة پرواز بسته‌ایست
داغم که کس قفس به گلستان نمی‌برد
چون دادِ دل ز جلوة دیوانگی دهد
مجنون من که ره به بیابان نمی‌برد!
تا صبح خاطر سر زلفش مشوّش است
یک شب مرا که خواب پریشان نمی‌برد
من چون کنم که بر سر بازار وصل دوست
کس دین نمی‌ستاند و ایمان نمی‌برد!
در هر دم است صد خطرم در کمین دین
ایمان زاهدست که شیطان نمی‌برد
داند زبان مور سلیمان من ولی
این مور ره به بزم سلیمان نمی‌برد
فیّاض التفات عزیزان چه شد که هم
یک جذبه از قمم به صفاهان نمی‌برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد
لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد
خون هزار گوهر سیراب می‌خورد
رشک لب تو خون جگر می‌کند به کام
شیری که طفل غنچه ز مهتاب می‌خورد
در پیچشم ز موی میانی که چون نگاه
اندیشه از تصوّر آن تاب می‌خورد
با یاد ابروش به مصلّای طاعتم
موج سرشک بر خم محراب می‌خورد
در بستر خشن منشان راحتش کجاست
پهلو که زخم بستر سنجاب می‌خورد
تا بر غبار خاطرم افتاده راه اشک
در دشت سبزه‌‌ام گِل سیلاب می‌خورد
ناگشته پاک خرمن عمرم پریده است
این سبزه آب چشمة سیماب می‌خورد
سرچشمه‌ایست آبلة پای جستجوی
کز وی هزار تشنه جگر آب می‌خورد
فیّاض با تو در غم تبریز یکدل است
اشکم که خون ز حسرت سرخاب می‌خورد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - لعل لبت ز خون گهر آب میخورد
لعل لبت ز خون گهر آب میخورد
از چشمه‌سارِ شیر، شکر آب میخورد
گل‌های اشک بر سر کوی هوس مریز
کاین گلستان ز خون جگر آب میخورد
تا اوج عرش جلوة بی‌بالیم رساست
پروازم از شکستن پر آب میخورد
آسیب تشنگی نبود در دیار عشق
از برق تیشه کوه و کمر آب میخورد
سرو تو سایه پرور ابر بهار نیست
این نخل طور جای دگر آب میخورد
نخلی که تخته پارة کشتیّ ما ازوست
در بیشه ریشه‌اش ز خطر آب میخورد
در دست یک بهاست کم و بیش عشق را
اخگر ز جویبار شرر آب میخورد
در کوچه‌ای که چشم دو عالم نظارگی‌ست
چشمم ز گرد راهگذر آب میخورد
فیّاض شکرِ جوهرم این بس که تا ابد
تیغم ز چشمه‌سار هنر آب میخورد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - آیینه سنگ بود ترا دید و آب شد
آیینه سنگ بود ترا دید و آب شد
آنگاه از فروغ رخت آفتاب شد
روز ازل ز شعلة حسن تو یک شرار
بر آسمان شد و لقبش آفتاب شد
نرگس شنید تا ابدش دیده باز ماند
چشمت که از فسانة من نیمخواب شد
ای دل به حفظ ظاهر ازین بیشتر بکوش
حسنی که نیست هم همه صرف نقاب شد
فیّاض یک نظر که فکندی به دفترم
دیوان شعر من همگی انتخاب شد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - اقبال رو نمود و به ما یار یار شد
اقبال رو نمود و به ما یار یار شد
وین روزگار تیرة ما روزگار شد
پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت
عهد نبستة تو به ما استوار شد
با دانه‌های جوهر تیغ تو دل خوش است
این آب و دانه مرغ مرا سازگار شد
گلگونه‌ای برای عروس خزان نماند
رنگی که داشت گل همه صرف بهار شد
فیّاض را نوید وصال تو زنده کرد
چشمی که هم نداشت برای تو چار شد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - آمد بهار و خانه به زندان شریک شد
آمد بهار و خانه به زندان شریک شد
چاک جگر به چاک گریبان شریک شد
هر تار جامه با تن نازکدلان عشق
در دشمنی به خار مغیلان شریک شد
خوش وقت عندلیب، که تا بوی گل رسید
بفروخت آشیان، به گلستان شریک شد
تنها حریف کینة ما آسمان نبود
در قتل ما به غمزة خوبان شریک شد
فیّاض بگذر از سر هم چشمی فلک
با کس درین معامله نتوان شریک شد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد
دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد
صد دل تهی شد و دل دیوانه پر نشد
چون شیشه سر به سجده نبردم که از غمش
سجّاده‌ام ز اشک چو پیمانه پر نشد
عمریست تا فسانة غم گوش می‌کنم
گوش دلم هنوز ز افسانه پر نشد
داغ فراخ حوصلگی‌های مشربم
صد خانقه تهی شد و خمخانه پر نشد
ناید به تنگ سینة فیّاض از غمت
از گنج هیچگه دل ویرانه پر نشد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - رسم سرایت نفس ناتوان نماند
رسم سرایت نفس ناتوان نماند
تأثیر در قلمرو آه و فغان نماند
عمریست نام اهل وفا کس نمی‌برد
دردا که آتشی هم ازین کاروان نماند
عرض نفس چه می‌بری ای عندلیب زار
گوشی که ناله‌ای شنود در جهان نماند
دودی برآور از خس و خاشاکم ای اجل
کاین مرغ را علاقه در این آشیان نماند
ای تشنه آب عزّت خود بر زمین مریز
کآب گهر درین صدف آسمان نماند
در باغ عمر حاصل نخل امید ما
چیزی جز آبله به کف باغبان نماند
فیّاض پیش اهل وفا یادگار ما
جز نام مهربانی ما بر زبان نماند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند
هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند
مضمون تیره بختی ما را تمام خواند
من طفل مشربم ز فنون هنر مرا
چندان سواد بس که توان خطّ جام خواند
در داد جمله را به سر گِرد خوانِ غم
گردون صلای عامی و ما را به نام خواند
قسمت به روزنامة احوال من به سهو
صبحی نوشته بود ولی بخت، شام خواند
فیّاض تا زمن سبق خامشی گرفت
مشکل دگر تواند درس کلام خواند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند
کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند
از رشک، خم به قامت محراب داده‌اند
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد
این تیغ را به زهرِ نگه آب داده‌اند
می می‌چکد ز نغمة مطرب، چه آفتند
این ساقیان که باده به مضراب داده‌اند!
ما را که در غم تو کتان‌پوش طاقتیم
گشت تبسّم گل مهتاب داده‌اند
دل را ز خار خار تمنّای وصل خویش
خوبان فریب بستر سنجاب داده‌اند
کنج لب پیاله به بوسی نمی‌خرند
آنان که خط به خون می ناب داده‌اند
آنان که پی به راه توکّل فشرده‌اند
از دل برون کرشمة اسباب داده‌اند
طوفان فتنه دامنشان تر نمی‌کند
دریا دلان که رخت به سیلاب داده‌اند
جرمش چه زین، که بر مژه یک دم قرار نیست
اشک مرا که جلوة سیماب داده‌اند
ما را ز عکس طّرة رخسار گلرخان
شب داده‌اند و گوهر شب تاب داده‌اند
فیّاض از تغافل چشم بتان مرنج
مستند و دل به ذوق شکر خواب داده‌اند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند
عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند
این قلبگاه را به کمینی سپرده‌اند
دریاب این اشاره که شاهان نامجو
نام بلند خود به نگینی سپرده‌اند
جز مشت خاک قابل این عشق پاک نیست
مشکل امانتی به امینی سپرده‌اند
در آدمی به صورت خاکی نظر مکن
نقد نه آسمان به زمینی سپرده‌اند
از انقلاب دهر چه مقدار غافلند
آنان که دل به آن و به اینی سپرده‌اند
مسجد ز شیخ و ابروی جانان من ز من
هر ئگوشه را به گوشه‌نشینی سپرده‌اند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند
آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند
صاف رضا ز درد تحمّل فشرده‌اند
غافل مشو ز ساغر سرشار التفات
کاین جرعه را ز تیغ تغافل فشرده‌اند
سودای مغزکاوِ دماغ دل مرا
از پیچ و تاب طرّة کاکل فشرده‌اند
نازک ترست شکوه‌ام از بوی گل، مگر
این ناله را ز نالة بلبل فشرده‌اند؟
تا داده‌اند طبع مرا آب و رنگ فکر
خون از رگ هزار تأمّل فشرده‌اند
سودائیان فکر به تشبیه زلف یار
خوناب حسرت از دل سنبل فشرده‌اند
تا چهره‌اش به آب نزاکت سرشته شد
از لاله رنگ و نازکی از گل فشرده‌اند
در عهد زلفش از رگ اندیشه اهل فکر
سودای امتناع تسلسل فشرده‌اند
دلدادگان عشق ز شریان آرزو
خون فساد عرض تجمّل فشرده‌اند
مردان عشق در گذر سیل حادثات
پای ثبات سخت‌تر از پل فشرده‌اند
فیّاض آبروی دو عالم مجرّدان
از گوشة ردای توکّل فشرده‌اند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند
چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند
در خلوتم دریچه به صحرا گشاده‌اند
طول امل فراخور عرض جمال تست
آغوش موج در خور دریا گشاده‌اند
گلگشت شهر و کوی نیاید ز پای عشق
این گام را به دامن صحرا گشاده‌اند
ای ماه من برآ که به راهت ستارگان
چشم امید بهر تماشا گشاده‌اند
زاندم که جلوه قسمت نخل بلندتست
خمیازه را بغل به تمنّا گشاده‌اند
بر ما گذر به خاطر پاک تو بسته است
راهی که از دلت به دل ما گشاده‌اند
ز آسیب فتنه بی‌خبران را فراغت است
سیلی است این که بر دل دانا گشاده‌اند
طفل دیار عشق نداند بلوغ چیست
در کودکی زبان مسیحا گشاده‌اند
تا بهر صید عصمت یوسف کنند دام
صد حلقه از کمند زلیخا گشاده‌اند
اینجا گشاد قفل به دست کلید نیست
بر اهل دل دری به مدارا گشاده‌اند
فیّاض جا بر اهل طرب تنگ شد بس است
در بزم غم برای تو صد جا گشاده‌اند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند
خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند
طرح نگاه از دم شمشیر برده‌اند
صد ره شکست رنگ و نیامد به رو، ز بیم
این قوم رنگ از گل تعبیر برده‌اند
صبح از جبین طالع ما تیرگی نبرد
خاصیّت اثر ز دَمِ پیر برده‌اند
هر شب فغان به داد دلم زود می‌رسید
امشب ز من به ناله خبر دیر برده‌اند
چشم حیا مدار که این شوخ دیدگان
شرم از نگاه شاهد تصویر برده‌اند
آهن دلی، چه باکت از آسیب خستگان
طرح دلت ز جوهر شمشیر برده‌اند
آبادی سرای تعلق طمع مدار
زین کارخانه رونق تعمیر برده‌اند
زهّاد در نصیحت سوداییان عشق
مغز دماغ حلقة زنجیر برده‌اند
فیّاض شاد باد روان ملک که گفت
«سردی ز استخوان تباشیر برده‌اند»
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند
چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند
همچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند
شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنم
کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند
تا نالة حزین مرا گوش کرده‌اند
مرغان چراغ زمزمه خاموش کرده‌اند
کبکان ز نازکی سبق جلوة ترا
صد بار خوانده‌اند و فراموش کرده‌اند
اطفال گل چو گوهر شبنم ز نازکی
حرف ترا خریده و در گوش کرده‌اند
خوبان که گِرد چهره برآورده‌اند خط
این شعله را خوشند که خس‌پوش کرده‌اند
فیّاض از بتان نتوان چشم خیر داشت
آیینه را ببین که چه مدهوش کرده‌اند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - هر کاروان که راه به کوی تو ساختند
هر کاروان که راه به کوی تو ساختند
بازارها به مصر ز بوی تو ساختند
در بند دین نماند کس از کفر زلف تو
زنجیرها گسست چو موی تو ساختند
رشک آیدم، چه چاره کنم! عاشقی بلاست
زان محرمان که راه به کوی تو ساختند
چرخ و ستاره با دل ما بر نیامدند
تا اتفاق کرده به خوی تو ساختند
گل بویی از تو دارد و باغ از تو نکهتی
بیچاره بلبلان که به بوی تو ساختند
غافل بنوش باده که گیتی به جم نماند
صد جام خاک شد که سبوی تو ساختند
شهری ز غمزة تو چو فیّاض بیدلند
تنها مرا نه عاشق روی تو ساختند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - کو غم که ناله را به اثر آشنا کند
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند
الماس را به داغ جگر آشنا کند
ما و فریب گوشة چشمی که از فسون
بیگانه را به نیم نظر آشنا کند
نگذاشت شرم دوست که دل با هزار شوق
خونابه را به دیدة تر آشنا کند
شیون مکرر است بگویید عندلیب
این نغمه را به طرز دگر آشنا کند
ترسم که رفته رفته هوادار زلف تو
دست هوس ترا به کمر آشنا کند
تا شرم هست پردة بیگانگی بجاست
ما را شراب با تو مگر آشنا کند
فیّاض را چو تیغ به سر می‌زند رقیب
دستی که از غم تو به سر آشنا کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند
عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند
خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند
پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد
مرغ نگاه را که پر و بال وا کند
هر کس که زخم کاری ما را نظاره کرد
تا حشر دست و بازوی او را دعا کند
از انفعال روز قیامت چه‌ها کشیم
گر عشق خون ناحق ما را بها کند
از وعدهٔ وصال تو خود را شهید کرد
فیّاض اگر رخ تو ببیند چه‌ها کند!