تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - میزبانی
به میزبانی نزدیک آن جگر بندم
نوید دادم و آوازه ای درافکندم
حرام خواهد بودن کنون نوید مرا
هنوز ساختنی مانده کارکی چندم
خدو . . . وایه و . . . ایر چو سنگ و جامه خواب
شداست ساخته باقی بر او چه پیوندم
بتنگدستی به زین کجا توانم ساخت
مگر بسازد تدبیر این خداوندم
چه مایه ابله و دیوانه غرزنم که چنین
بتنگدستی دل در فضول می بندم
چو من بدیوی و دیوانگی یگانه بوم
خرد بنزد من آید ازو نه بپسندم
ز حال من چو خداوندگار میداند
که نیک مفلس و قلاش پیشه و رندم
ز میزبانی من ساخته کند پنجی
وگر نه چاره خود را زخود فرو بندم
بپنج چیز بر او صلح کردم و نخوهم
تکلف ششمین گر دهد بسوگندم
ز نان و گوشت و سیکی و هم ز مطرب و ثقل
زیادتی نخوهم ور خوهم خردمندم
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۳۰ - نجم کلاهدوز
غلام طلعت نجم کلاهدوز منم
حکیم ابله و پیر جوان سپوز منم
جهان جدم و هستم جهانفروز بهزل
مرا به بین که جهان جانفروز منم
بلند و روشن چو نان بنور خاطر خویش
ز عشق نجم چو خورشید نیمروز منم
بیاد نجم کله دوز هر شبی تا روز
زننده جلق بصابون نیمکوه منم
عشق ابروی چون قوس و مشکبو مویش
چو زه بخف و خراشید رو چو نور منم
بدینصفت که منم کور رومه سوز همی
گمان برم که مگر کور رومه سوزمنم
تو با حیل ز بخارا جوال و ژنده خویش
بمن فرست که آنرا جوالدوز منم
ز من محمد بافنده را سلام رسان
که دوستیش بفامست و فام دوز منم
کشید قامت و مکروی و مشکبوی ویست
خمیده قامت و جماح و گنده یوز منم
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۵۶ - کل و سامان
نظامیا کل و سامان به بلخ هست دودیه
تو آن کلی و ترا بلخ بار سامانی
به مردمی که اگر از کلی خجسته کلی
وگر ز سامانی سخت نابسامانی
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۵۸ - حنائی شاعر
حنائیا خبه شد خلق شاعریت مگر
که یک قصیده بگفتی و دم فرو خوردی
بهژده نوزده ممدوح بر همان خواندی
خجل خجل بدر بیستم همی گردی
قصیده تو بتو گفت من که مامه شدم
بوی بگوی اگر مردی و جوانمردی
مرا بخدمت ممدوح بیستم یله کن
روان نوزدهم بس که از من آزردی
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۷ - حلالزادگی
چنان دو دست ببوسید مانی از تبویق
که پیش بند تو ابلیس بند سست کند
حرامزادگی و نادرستی پدرت
حلال زادگی تو همی درست کند
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۲۴ - شعر دلفروزین
به آزمایش اگر کوزه ای پر آب کنم
صدا ثنای تو آید ز جوف کوزه من
اگر خلافی رفته است ازین سخن ما را
بباد رفته ثواب نماز و روزه من
بشعر عذب دلفروز من نگر منگر
بریش و سبیلت پتفوز و رنگ موزه من
بهانه جستم در شعر موزه قافیه کرد
بدین بهانه فرست آن بهای موزه من
بخر سپوزی از این قاضیت فرو جستم
نه . . . ون دشمن تو بوق خر سپوزه من
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴ - پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما
پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما
حشم‌نشین خیال تو شد منازل ما
دلی ز عقدة زلف تو تنگ‌تر داریم
نکرد ناخن تیز تو باز مشکل ما
ز تن‌پرستی خویشیم زیردست فلک
به خون تپیدة جسم است جان بسمل ما
ز گوشه‌گیری ما ترک جستجو نکنی
که دست‌پرور گرداب‌هاست ساحل ما
هنوز خامی دانش در آتشش دارد
جنون ز عقل نفهمیده است عاقل ما
تو را زبان خوش از راه می‌برد هیهات
هنوز کاش ندانی که چیست در دل ما
در آن مقام که ماییم آرزو نرسد
نداده‌اند ره اندیشه را به منزل ما
نه جرم اوست که از ما فراغتی دارد
به فکر خویش نیفتاده است غافل ما
شنیده‌ایم که در فکر خونبهاست هنوز
هنوز چشم نمالیده است قاتل ما
ز جوی صبر و سکون آب کشت خود دادیم
بقای عمر خضر کی رسد به حاصل ما
جز اینکه خود دلش از کف به عشوه‌ای بردی
تو و خدا که دگر چیست جرم بیدل ما؟
اگرچه در رهش اندیشه باطل است ولی
درست می‌رود اندیشه‌های باطل ما
به غیر دوست که در جان دوانده ریشه ی مهر
زدیم هر چه دگر رُسته بود از گل ما
کسی ز تلخی ما کام جان نمی‌دزدد
شکر به مصر برد ارمغان هلاهل ما
کسی که لب ز شکرخنده می‌گزید مدام
چه خو گرفت به ابرام‌های سایل ما
ز گفتگوی پریشان ما جهان پر شد
بس است هر دل دیوانه را سلاسل ما
بدین‌وسیله که میرزا سعید ما تنهاست
چه خوب کرد که فیّاض رفت از دل ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲ - صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را
صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را
به دست خویش برافروزم آتش خود را
خیال زلف تو سودا اگر بیفزاید
کنم چه چاره دماغ مشوّش خود را!
به یک نگاه توان قتل عام عالم کرد
چرا تهی کنی از تیر ترکش خود را
به نیم جلوه جهانی ز دست و پا رفتند
عنان کشیده نگه‌دار ابرش خود را
اگر مضایقه در نیم جان کنم فیّاض
چه‌گونه رام کنم شوخ سرکش خود را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶ - نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را
فراخ عیشی موجم ز رشک می‌سوزد
که تنگ در بغل آورده است دریا را
فروختیم به یک تار زلف او دل و دین
اگر به هم نزند زلف یار سودا را
چه‌گونه نشکندم دل که زهر غمزة تو
شکست بر رخ خورشید رنگ سیما را
ملاحت شکرت شور در جهان افکند
نمک نکرده کسی جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش وصل یوسف ارزانی
که برده است درین باختن زلیخا را
ز دیده بی‌تو نگه را فکند از آن فیّاض
که بی‌رخت نتوان دید چشم بینا را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵ - منم که کرده‌‌ام الماس نشئه مرهم را
منم که کرده‌‌ام الماس نشئه مرهم را
به مرگ عیش سیه‌پوش داغ ماتم را
کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید
به یک نگاه ببیند تمام عالم را
به گلشنی که در آن شعله آبیار بود
به آفتاب برابر نهند شبنم را
به روز وصل سیاهی ز داغ برگیرم
لباس عید نسازم پلاس ماتم را
به دهر خون نخورد آدمی چه چاره کند!
به آب غصّه سرشتند خاک آدم را
ز دود دل رقمی چند در سفینة چرخ
به یادگار نوشتیم شکوة غم را
نیاورم به زبان راز دل ولی فیّاض
بگو چه چاره کنم گریة دمادم را!
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷ - چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را
پیاله چشم و چراغ است می‌پرستان را
نظر به روی بتان عذر بت‌پرستی‌هاست
خبر کنید از آن‌رو خداپرستان را
هزار حج کند ار باغبان به آن نرسد
که وقف مشهد بلبل کند گلستان را
چراغ بخت اگر تیرگی کند فیّاض
توان به ناله برافروخت بزم مستان را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴ - چو کرد خاک ره یار روزگار مرا
چو کرد خاک ره یار روزگار مرا
به چشم عالمیان داد اعتبار مرا
دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیست
مگر به باغ برد نالة هزار مرا
به کف نه جام میی، در نظر نه روی مهی
گلی شکفته نگردید ازین بهار مرا
ز طرز دیدن پنهانت این چنین پیداست
که راز دل زتو خواهد شد آشکار مرا
مرا ز گردش چشم تو حال می‌گردد
به گردش مه و مهر فلک چه کار مرا؟
ز نارسایی اقبالم ای فلک خوش باش
به دامنی نرسم گر کنی غبار مرا
چنین که زار و ضعیفم ز هجر او فیّاض
مگر صبا برساند به کوی یار مرا
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷ - همین نه مرهم دل‌های خسته است شراب
همین نه مرهم دل‌های خسته است شراب
که مومیایی رنگ شکسته است شراب
گل شکفتگی از جام باده سیرابست
کلیدِ فتحِ در عیشِ بسته است شراب
طلسم توبة ما را که زاهدان بستند
به یک تبسّم ساغر شکسته است شراب
به صد فسون ز دلم مهر باده نتوان برد
چو حرف راست به طبعم نشسته است شراب
تو خواه خبث زن و خواه مدح کن فیّاض
ز حدّ ما و تو عمریست رسته است شراب
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰ - نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب
نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب
شدم ز ناز تو شرمندة نیاز امشب
چو دید در کف پای تو جانفشانی من
زبان شمع به پروانه شد دراز امشب
به دل فزوده گره بر گره نمی‌دانم
که می‌کند گره از زلف یار باز امشب؟
زبس به روی تو بزم از چراغ مستغنی‌ست
فتاده شمع ز شرم تو در گداز امشب
چه روی داده ندانم که نگسلد فیّاض
ز تار نالة زارم نوای ساز امشب
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۶ - اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت
اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت
به مهربانی من در جهان کسی کم سوخت
به نسبت تو چنان ذوق سوختن عام است
که در کنار گل و لاله طفل شبنم سوخت
دمی که آتش بیداد او زبانه کشید
چه نکته بود که بیگانه جَست و محرم سوخت
به ذوق سودة الماس کرد زخم مرا
تبسّمی که در اندیشه یاد مرهم سوخت
به نیم قطره که در کار مشت گل کردند
چه آتش است که تا آب و خاک آدم سوخت!
فغان که عاشق از اهل هوس نشد ممتاز
که عشوة تو بد و نیک جمله درهم سوخت
هوای وصل تو در جانم آتشی افکند
که گریه را نم خونین و ناله را دم سوخت
اگر ز سختی هجران نسوختم سهل است
به یک ملایمت روز وصل خواهم سوخت
نمانده بود کس از اهل درد جز فیّاض
چنان ز طیش برافروختی که او هم سوخت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست
نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست
سری به گوش تو دارد کلاه بی‌ادبست
گهی به روی تو دستی زند گهی بر دوش
در اختلاط تو زلف سیاه بی‌ادبست
تو بی‌نقاب و من از انفعال می‌لرزم
که طفل آرزویم را نگاه بی‌ادبست
در آتشیم چو خالت ازینکه بر لب جو
به طرز خطّ تو روید گیاه بی‌ادبست
به دور روی تو شرمنده نیستند افسوس
که مهر خیره‌سر افتاد و ماه بی‌ادبست
فتاده پرده ز کار دلم چه چاره کنم
که گریه طفلْ مر جست و آه بی‌ادبست
نفس ببند و ترحم به خرج کن فیّاض
که آهِ پرده درِ صبح‌گاه بی‌ادبست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست
اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست
گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود
گره‌گشایی ما عمرهاست در بندست
کسی به دوست رسد کز جهان تواند رست
بریدن از همه عالم نشان پیوندست
دلم به حرف تو ناصح نمی‌کشد چه کنم؟
که ناوکم به جگر دل‌نشین‌تر از پندست
چه بی‌وفای جهانی که در زمانة تو
قسم به عهد تو خوردن شکست سوگندست
بس است نکته همین کوری زلیخا را
‍... ندست
...
که مهر غیر برابر به مهر فرزندست
برای قتل تو شمشیر کی کشد، فیّاض
هلاک صد چو تو در بند یک شکرخندست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست
گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست
چمن خزان شد و ما را بهار در نظرست
به دل هوای سفر دارم و ندارم پای
بس است، آرزوی من همیشه در سفرست
ز نقل و باده چه ذوقست تلخ‌کامی را
که باده خون دل و نقل، پارة جگرست
به جوی شیر چه دلبستگی‌ست شیرین را
که شیرِ صحبت پرویز قسمت شکرست
عجب که کام من از یار رو دهد فیّاض
که کام من دگر و کام یار من دگرست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست
منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست
پریدن دل کبکم به بال شهبازست
چنان به کنج قفس خو گرفته‌ام که دگر
به یاد خاطر من آنچه نیست پروازست
ز صید دوستی آن نگاه پنداری
که ترکش مژه‌اش آشیان شهبازست
ز ناله بس نکند با وجود ضعف که هست
نفس به سینه‌ام ابریشمی که برسازست
ز مهر روی تو دم می‌زنم، از آن باشد
که ناله‌ام ز نفس‌های صبح ممتازست
به ساحریست مثل گرچه لعل پرشورش
ولی تبسّم او سحر نیست اعجازست
به این امید که مشرق شوم خیال ترا
درِ دلم همه شب چون درِ سحر بازست
به اشک و آه سپردم غمش چه دانستم
که اشک پرده در راز و آه غمّازست
به کشور دلم امنیّتی نمی‌باشد
همیشه غمزه درین ملک در تک و تازست
به زاغ همنفسم عمرها و در رشکم
ز بلبلی که به او بلبلی همآوازست
اگرچه «بلبل آمل» فغان کند فیّاض
ولی نه همنفس عندلیب شیرازست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست
به چشم من همه اوضاع دهر ناسازست
به بزم دوست مرا ناله شادیانة اوست
بلی فغان نی از بهر دیگران سازست
ز هر چه غیر تو عمریست بی‌نیاز شدیم
به ما هنوز نگاه تو بر سر نازست
جراحت تو نهان در میان جان دارم
که زخم‌های تو از زخمِ غیر ممتازست
چه لذّتست به تیغش که همچو گل فیّاض
دهان زخم زخمیازه تا ابد بازست