تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۶۵ - جامه جز گردون اطلس در بر آزاده نیست
جامه جز گردون اطلس در بر آزاده نیست
غیر موی سر کلاهی بر سر آزاده نیست
مفلسی ما را نگهبانی است هر جا می رویم
پاسبان غیر از خرابی بر در آزاده نیست
بوی عود و صندل از ابنای دنیا بشنوید
غیر دود آه دل در مجمر آزاده نیست
خار بست دور مژگان را گلستان می کند
هیچ کم از ابر کرم، چشم تر آزاده نیست
نی جهنم را سزا نی مستحق جنت است
رسم و آیین جزا در محشر آزاده نیست
غیر پوشیدن سعیدا خویشتن را از نظر
جامه ای بر قد، موافق در بر آزاده نیست
غیر موی سر کلاهی بر سر آزاده نیست
مفلسی ما را نگهبانی است هر جا می رویم
پاسبان غیر از خرابی بر در آزاده نیست
بوی عود و صندل از ابنای دنیا بشنوید
غیر دود آه دل در مجمر آزاده نیست
خار بست دور مژگان را گلستان می کند
هیچ کم از ابر کرم، چشم تر آزاده نیست
نی جهنم را سزا نی مستحق جنت است
رسم و آیین جزا در محشر آزاده نیست
غیر پوشیدن سعیدا خویشتن را از نظر
جامه ای بر قد، موافق در بر آزاده نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۶۶ - کار اهل الله را طعن از کسی زیبنده نیست
کار اهل الله را طعن از کسی زیبنده نیست
هر چه خواهد می کند عارف کسی را بنده نیست
درد بی دردی عجب دردی است ضعف طرفه ای است
صاحب این درد گویا در حساب زنده نیست
طفل چون آید به عالم گریه اش دانی چراست
وسعت این دور می بیند که جای خنده نیست
از پی هر صید لاغر عمر خود ضایع مکن
ز این کمان چون تیر بیرون جست باز آینده نیست
بسکه مردم را خیال ماسوا دل برده است
هیچ کس از فعل زشت خویشتن شرمنده نیست
آسمان غربال پر آبی است اما قطره ای
تا نخواهد صاحب غربال، زان ریزنده نیست
سر فروکش در مرقع، سیر را پوشیده کن
چیست در عالم، سعیدا کان درون جنده نیست؟
هر چه خواهد می کند عارف کسی را بنده نیست
درد بی دردی عجب دردی است ضعف طرفه ای است
صاحب این درد گویا در حساب زنده نیست
طفل چون آید به عالم گریه اش دانی چراست
وسعت این دور می بیند که جای خنده نیست
از پی هر صید لاغر عمر خود ضایع مکن
ز این کمان چون تیر بیرون جست باز آینده نیست
بسکه مردم را خیال ماسوا دل برده است
هیچ کس از فعل زشت خویشتن شرمنده نیست
آسمان غربال پر آبی است اما قطره ای
تا نخواهد صاحب غربال، زان ریزنده نیست
سر فروکش در مرقع، سیر را پوشیده کن
چیست در عالم، سعیدا کان درون جنده نیست؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۶۷ - عاشقان را رخصت دیدار آن مه پاره نیست
عاشقان را رخصت دیدار آن مه پاره نیست
همچو خورشیدش کسی را طاقت نظاره نیست
در بهای یک نگاهش دین و دل دارد طمع
غیر جان دادن در این راه مفلسان را چاره نیست
شیر می نوشد ز پستان اجل طفل دلیر
در نظر تابوت، مردان را بجز گهواره نیست
کی رسد در دامن مطلب بجز دست خیال؟
ای زلیخا یوسف معنی گریبان پاره نیست
دل ز خویَش گر کَنی لیکن به رویش چون کنی؟
می توانی کرد این را چاره آن را چاره نیست
یا ز پا می افکند یا دست می گیرد جهان
دایهٔ این دور، خونخوار است اگر غمخواره نیست
هر که گم گردد در این صحرا به مطلب می رسد
خضر این وادی سعیدا جز دل آواره نیست
همچو خورشیدش کسی را طاقت نظاره نیست
در بهای یک نگاهش دین و دل دارد طمع
غیر جان دادن در این راه مفلسان را چاره نیست
شیر می نوشد ز پستان اجل طفل دلیر
در نظر تابوت، مردان را بجز گهواره نیست
کی رسد در دامن مطلب بجز دست خیال؟
ای زلیخا یوسف معنی گریبان پاره نیست
دل ز خویَش گر کَنی لیکن به رویش چون کنی؟
می توانی کرد این را چاره آن را چاره نیست
یا ز پا می افکند یا دست می گیرد جهان
دایهٔ این دور، خونخوار است اگر غمخواره نیست
هر که گم گردد در این صحرا به مطلب می رسد
خضر این وادی سعیدا جز دل آواره نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۶ - از ره عیش و نشاط، ای چرخ گردیدن نداشت
از ره عیش و نشاط، ای چرخ گردیدن نداشت
در زمان ما بساط خویش برچیدن نداشت
دوش بر شوخی نگاه حیرتم افتاده است
کز نزاکت جسم او را همچو جان دیدن نداشت
در چمن جز ریختن خون صراحی را به جام
دست بی زنهار او پروای گل چیدن نداشت
آفتاب از ابر گرمی بیشتر بخشد به خلق
روی خود را در نقاب زلف پیچیدن نداشت
کرده بودی در الف بی مشق بیدادی تمام
خط برآوردی و باز این مشق ورزیدن نداشت
حال ما را در ترازوی ریاضت این قدر
ای سرت گردم، بده انصاف، سنجیدن نداشت
کرده بودی خود قبول آن که من بی حاصلم
باز از بی طاقتی چون بید لرزیدن نداشت
در محیط بیخودی نارفته گامی هم ز خویش
گرد وای خویش چون گرداب، گردیدن نداشت
دیده و دانسته از حق چشم پوشیدن خطاست
آشنا را حال از بیگانه پرسیدن نداشت
روز محشر هر سر مو شاهد کردار ماست
روسیه را این قدر بر نامه پیچیدن نداشت
آسمان گو بر مراد ما سعیدا گر نگشت
از چنین بی دست و پایی جای رنجیدن نداشت
در زمان ما بساط خویش برچیدن نداشت
دوش بر شوخی نگاه حیرتم افتاده است
کز نزاکت جسم او را همچو جان دیدن نداشت
در چمن جز ریختن خون صراحی را به جام
دست بی زنهار او پروای گل چیدن نداشت
آفتاب از ابر گرمی بیشتر بخشد به خلق
روی خود را در نقاب زلف پیچیدن نداشت
کرده بودی در الف بی مشق بیدادی تمام
خط برآوردی و باز این مشق ورزیدن نداشت
حال ما را در ترازوی ریاضت این قدر
ای سرت گردم، بده انصاف، سنجیدن نداشت
کرده بودی خود قبول آن که من بی حاصلم
باز از بی طاقتی چون بید لرزیدن نداشت
در محیط بیخودی نارفته گامی هم ز خویش
گرد وای خویش چون گرداب، گردیدن نداشت
دیده و دانسته از حق چشم پوشیدن خطاست
آشنا را حال از بیگانه پرسیدن نداشت
روز محشر هر سر مو شاهد کردار ماست
روسیه را این قدر بر نامه پیچیدن نداشت
آسمان گو بر مراد ما سعیدا گر نگشت
از چنین بی دست و پایی جای رنجیدن نداشت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۷ - می توان جان باخت اما از وفا نتوان گذشت
می توان جان باخت اما از وفا نتوان گذشت
مگذر از حق از سر این ماجرا نتوان گذشت
گر نباشد پای همت لنگ، ای موسی چرا
در طریق ترک از چوب عصا نتوان گذشت؟
زلف او زنجیر در پای صبا می افکند
نازکی هر چند ای دل از صبا نتوان گذشت
کشتیت را بادبان سودی ندارد ز این محیط
[لنگری] داری گران چون مدعا نتوان گذشت
من چسان از سبز ته گلگون مینا بگذرم
الفتی دارد که چون رنگ از حنا نتوان گذشت
برنمی آید ز دل بی گریه آهم تا به لب
آب چون نبود ز دشت کربلا نتوان گذشت
کشتی و بوسی طمع دارم از آن لب تا به حشر
بگذرم از خون ولی از خون بها نتوان گذشت
کشتی تن کند چون لنگر از این دریای خشک
بی مدد دیگر ز موج بوریا نتوان گذشت
تا سعیدا حرص خسبیده است بر پهلو تو را
بوریای یاری، ز نقش بوریا نتوان گذشت
مگذر از حق از سر این ماجرا نتوان گذشت
گر نباشد پای همت لنگ، ای موسی چرا
در طریق ترک از چوب عصا نتوان گذشت؟
زلف او زنجیر در پای صبا می افکند
نازکی هر چند ای دل از صبا نتوان گذشت
کشتیت را بادبان سودی ندارد ز این محیط
[لنگری] داری گران چون مدعا نتوان گذشت
من چسان از سبز ته گلگون مینا بگذرم
الفتی دارد که چون رنگ از حنا نتوان گذشت
برنمی آید ز دل بی گریه آهم تا به لب
آب چون نبود ز دشت کربلا نتوان گذشت
کشتی و بوسی طمع دارم از آن لب تا به حشر
بگذرم از خون ولی از خون بها نتوان گذشت
کشتی تن کند چون لنگر از این دریای خشک
بی مدد دیگر ز موج بوریا نتوان گذشت
تا سعیدا حرص خسبیده است بر پهلو تو را
بوریای یاری، ز نقش بوریا نتوان گذشت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۱ - گر ز عالم داد یا بیداد یا بر باد رفت
گر ز عالم داد یا بیداد یا بر باد رفت
از جهان کی رفت چیزی هر چه رفت از یاد رفت
هیچ کس از مجلس زاهد نیامد بی غمی
هر که رفت از صحبت دردی کشان دلشاد رفت
هیچ گل بی رنگ و بو و میوه در این باغ نیست
سرو را نازم که آزاد آمد و آزاد رفت
هیچ منزل همچو دارالآخرت نزدیک نیست
بر زمین هر کس که از پای نفس افتاد رفت
درنمی ماند دگر در هیچ علمی در جهان
در ره معلوم هر کس بر در استاد رفت
هر که پرسید از سعیدا تا کجا رفت از دمشق
در جواب او بگوییدش جهان آباد رفت
از جهان کی رفت چیزی هر چه رفت از یاد رفت
هیچ کس از مجلس زاهد نیامد بی غمی
هر که رفت از صحبت دردی کشان دلشاد رفت
هیچ گل بی رنگ و بو و میوه در این باغ نیست
سرو را نازم که آزاد آمد و آزاد رفت
هیچ منزل همچو دارالآخرت نزدیک نیست
بر زمین هر کس که از پای نفس افتاد رفت
درنمی ماند دگر در هیچ علمی در جهان
در ره معلوم هر کس بر در استاد رفت
هر که پرسید از سعیدا تا کجا رفت از دمشق
در جواب او بگوییدش جهان آباد رفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۳ - در شکنج زلف او دل تاب نتواند گرفت
در شکنج زلف او دل تاب نتواند گرفت
چون کتان، کام از شب مهتاب نتواند گرفت
کی لب شیرین کند کار نگاه تلخ را
جای می را گر دهد جان آب نتواند گرفت
کام از کامل عیاران یافتن آسان مدان
کس دمی آب از گل سیراب نتواند گرفت
بی ریاضت کی ملایم می شود طبع ثقیل
نرم خویی را کس از سنجاب نتواند گرفت
بحر همت سعیدا چرخ را آمد به جوش
کاسه ای دارد که یک کف آب نتواند گرفت
چون کتان، کام از شب مهتاب نتواند گرفت
کی لب شیرین کند کار نگاه تلخ را
جای می را گر دهد جان آب نتواند گرفت
کام از کامل عیاران یافتن آسان مدان
کس دمی آب از گل سیراب نتواند گرفت
بی ریاضت کی ملایم می شود طبع ثقیل
نرم خویی را کس از سنجاب نتواند گرفت
بحر همت سعیدا چرخ را آمد به جوش
کاسه ای دارد که یک کف آب نتواند گرفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۴ - دل ز تکرار بهشت حور از کوثر گرفت
دل ز تکرار بهشت حور از کوثر گرفت
آن قدر سودم به صندل سر، که درد سر گرفت
سرنوشتم بود دیدم کفر غالب شد به دین
حسن خط، حسن جمال یار را دربر گرفت
کثرت عاشق به بالا برد کار حسن را
شمع ما از جوشش پروانه بال و پر گرفت
لب گزیدن های او امروز بیجا نیست دوش
بوسه ها از لعل میگونش لب ساغر گرفت
ما در آن فکریم تا [راهی] به خود پیدا کنیم
نامسلمان برد دین و کفر را کافر گرفت
یاد گیر از شمع ای پروانه رسم سوختن
تن به آتش داد و آخر شعله را دربر گرفت
هر کجا سیمین تنی بینی به سیمش کش کنار
کیست شیرین یوسفی را می توان با زر گرفت
گرچه در آتش کرد تیزها ولیکن نرم نرم
بر سر این تندمشرب جای، خاکستر گرفت
سینه عریان کرد جان بر کف نهاد و داد سر
تا سعیدا داد دل از نیش آن خنگر گرفت
آن قدر سودم به صندل سر، که درد سر گرفت
سرنوشتم بود دیدم کفر غالب شد به دین
حسن خط، حسن جمال یار را دربر گرفت
کثرت عاشق به بالا برد کار حسن را
شمع ما از جوشش پروانه بال و پر گرفت
لب گزیدن های او امروز بیجا نیست دوش
بوسه ها از لعل میگونش لب ساغر گرفت
ما در آن فکریم تا [راهی] به خود پیدا کنیم
نامسلمان برد دین و کفر را کافر گرفت
یاد گیر از شمع ای پروانه رسم سوختن
تن به آتش داد و آخر شعله را دربر گرفت
هر کجا سیمین تنی بینی به سیمش کش کنار
کیست شیرین یوسفی را می توان با زر گرفت
گرچه در آتش کرد تیزها ولیکن نرم نرم
بر سر این تندمشرب جای، خاکستر گرفت
سینه عریان کرد جان بر کف نهاد و داد سر
تا سعیدا داد دل از نیش آن خنگر گرفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۷ - هر که آمد عمر خود را صرف سامان کرد و رفت
هر که آمد عمر خود را صرف سامان کرد و رفت
شمع را نازم که جسم خویش را جان کرد و رفت
تیشه را بر سر نه از بی طاقتی فرهاد زد
کوه کندن را برای خویش آسان کرد و رفت
گریه ام کی همچو شبنم منت از گل می کشد
اشک من از گریهٔ من گل به دامان کرد و رفت
داشتم زان پیرهن [بویی] چو گل در جیب خویش
سرزد آهی صبح آن را در گریبان کرد و رفت
غنچه را آمد نسیم آشفت بگذشت از چمن
نالهٔ بلبل دل گل را پریشان کرد و رفت
نکهتی از طرهٔ جانان نسیم آورد دوش
بلبل طبع سعیدا را غزلخوان کرد و رفت
شمع را نازم که جسم خویش را جان کرد و رفت
تیشه را بر سر نه از بی طاقتی فرهاد زد
کوه کندن را برای خویش آسان کرد و رفت
گریه ام کی همچو شبنم منت از گل می کشد
اشک من از گریهٔ من گل به دامان کرد و رفت
داشتم زان پیرهن [بویی] چو گل در جیب خویش
سرزد آهی صبح آن را در گریبان کرد و رفت
غنچه را آمد نسیم آشفت بگذشت از چمن
نالهٔ بلبل دل گل را پریشان کرد و رفت
نکهتی از طرهٔ جانان نسیم آورد دوش
بلبل طبع سعیدا را غزلخوان کرد و رفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۹ - جوهر تیغی که من بر آن کمر می بینمت
جوهر تیغی که من بر آن کمر می بینمت
سبزهٔ خاک شهیدان تا کمر می بینمت
خنده کردی و تبسم آن دهان تنگ را
حقهٔ لعل پر از در و گهر می بینمت
تا کجا پا را حنایی کرده بیرون آمدی
باز از خون شهیدان دست تر می بینمت
جزو [و] کلی را که گنجد در خیال آدمی
خود تو می دانی که از آن بیشتر می بینمت
همچو عمر عاشقان بی قرار و بی شکیب
گاه از نزدیک دوری در گذر می بینمت
از محالات است دیدن با نظر روی تو را
خوش محال است این که من عین نظر می بینمت
دید جانان بی سر و پایم به کوی خویش گفت
چون نگاه حیرتی بی بال و پر می بینمت
باز ای کاکل مگر گرد سرش گردیده ای
در نزاکت خوبتر از مشک تر می بینمت
می روم گاهی ز خود گه باز می آیم به خود
گاه در خود گاه در جای دگر می بینمت
در خراباتم سعیدا دید هشیاری و گفت
با وجود مفلسی ها معتبر می بینمت
سبزهٔ خاک شهیدان تا کمر می بینمت
خنده کردی و تبسم آن دهان تنگ را
حقهٔ لعل پر از در و گهر می بینمت
تا کجا پا را حنایی کرده بیرون آمدی
باز از خون شهیدان دست تر می بینمت
جزو [و] کلی را که گنجد در خیال آدمی
خود تو می دانی که از آن بیشتر می بینمت
همچو عمر عاشقان بی قرار و بی شکیب
گاه از نزدیک دوری در گذر می بینمت
از محالات است دیدن با نظر روی تو را
خوش محال است این که من عین نظر می بینمت
دید جانان بی سر و پایم به کوی خویش گفت
چون نگاه حیرتی بی بال و پر می بینمت
باز ای کاکل مگر گرد سرش گردیده ای
در نزاکت خوبتر از مشک تر می بینمت
می روم گاهی ز خود گه باز می آیم به خود
گاه در خود گاه در جای دگر می بینمت
در خراباتم سعیدا دید هشیاری و گفت
با وجود مفلسی ها معتبر می بینمت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۹۱ - چند ای عمامه داران بر سر دستار، بحث
چند ای عمامه داران بر سر دستار، بحث
بر سر سجاده و تسبیح و بر زنار بحث
با رقیبان جنگ ما در کوی او نبود عجب
از خمارآلودگان در خانهٔ خمار بحث
نیست ما را گفتگو ما بندهٔ امریم و بس
هر که را باشد جوابی می کند بسیار بحث
کار عاقل نیست با ابنای عالم گفتگو
جهل باشد گر کند گلدسته ای با خار بحث
عاقلان را از چه رو کین است با اهل حضور
بس عجیب است این که دارد خواب با بیدار بحث
زینهار ای دل به دونان نرد یکرنگی مباز
می کنند این قوم ظالم بر سر دینار بحث
هر که دارد در جهان از رتبهٔ خود گفتگو
شیخ بر منبر، سعیدا راست بر اشعار بحث
بر سر سجاده و تسبیح و بر زنار بحث
با رقیبان جنگ ما در کوی او نبود عجب
از خمارآلودگان در خانهٔ خمار بحث
نیست ما را گفتگو ما بندهٔ امریم و بس
هر که را باشد جوابی می کند بسیار بحث
کار عاقل نیست با ابنای عالم گفتگو
جهل باشد گر کند گلدسته ای با خار بحث
عاقلان را از چه رو کین است با اهل حضور
بس عجیب است این که دارد خواب با بیدار بحث
زینهار ای دل به دونان نرد یکرنگی مباز
می کنند این قوم ظالم بر سر دینار بحث
هر که دارد در جهان از رتبهٔ خود گفتگو
شیخ بر منبر، سعیدا راست بر اشعار بحث
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۰ - دیدهٔ غفلت گشا دریاب فیض نور صبح
دیدهٔ غفلت گشا دریاب فیض نور صبح
می شوی خورشید عالم چون شوی منظور صبح
خفته در آغوش مطلوبی ز رویش بی نصیب
گشته ای از تیره بختی همچو شب مهجور صبح
پاک می سازد کسی را از هوس موی سفید
مشک شب بر هم خورد هر گه دمد کافور صبح
در جوانی خدمت پیری گزین چون شب شود
کس نمی آید برون از خانه بی دستور صبح
هست تأثیری عجب صافی ضمیران را به دم
چون شبی را روز می سازد دم مأمور صبح
با وجود ضعف پیری بر جوانی غالب است
نیست شب را طاقت سرپنجه ای با زور صبح
کعبه از عصمت محل سجده گاه خلق شد
شد خراب از بی حجابی خانهٔ معمور صبح
پاس وقت سینه صافان بر سعیدا واجب است
شمع می گرید برای خاطر مسکور صبح
می شوی خورشید عالم چون شوی منظور صبح
خفته در آغوش مطلوبی ز رویش بی نصیب
گشته ای از تیره بختی همچو شب مهجور صبح
پاک می سازد کسی را از هوس موی سفید
مشک شب بر هم خورد هر گه دمد کافور صبح
در جوانی خدمت پیری گزین چون شب شود
کس نمی آید برون از خانه بی دستور صبح
هست تأثیری عجب صافی ضمیران را به دم
چون شبی را روز می سازد دم مأمور صبح
با وجود ضعف پیری بر جوانی غالب است
نیست شب را طاقت سرپنجه ای با زور صبح
کعبه از عصمت محل سجده گاه خلق شد
شد خراب از بی حجابی خانهٔ معمور صبح
پاس وقت سینه صافان بر سعیدا واجب است
شمع می گرید برای خاطر مسکور صبح
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۲ - شیخ گر از سنت و فرضانه می یابد مراد
شیخ گر از سنت و فرضانه می یابد مراد
پیر ما از شیشه و پیمانه می یابد مراد
هر کجا حسن گلوسوزی است با کام من است
شمع چون روشن شود پروانه می یابد مراد
مفلسان از سایهٔ بال هما مستغنیند
جغد ما از گوشهٔ ویرانه می یابد مراد
زاهدا میخانه چون خلوت سرایت خاص نیست
دایم این جا محرم و بیگانه می یابد مراد
بت پرستان کام از بت یافتند ای دلبران
آخر از سنگ شما دیوانه می یابد مراد
رند از می، عاشق از وی، زاهد از تقوای خشک
از بتی هر کس در این بتخانه می یابد مراد
از می بی دانه کام خود سعیدا تازه کرد
غیر تا از سبحهٔ صددانه می یابد مراد
پیر ما از شیشه و پیمانه می یابد مراد
هر کجا حسن گلوسوزی است با کام من است
شمع چون روشن شود پروانه می یابد مراد
مفلسان از سایهٔ بال هما مستغنیند
جغد ما از گوشهٔ ویرانه می یابد مراد
زاهدا میخانه چون خلوت سرایت خاص نیست
دایم این جا محرم و بیگانه می یابد مراد
بت پرستان کام از بت یافتند ای دلبران
آخر از سنگ شما دیوانه می یابد مراد
رند از می، عاشق از وی، زاهد از تقوای خشک
از بتی هر کس در این بتخانه می یابد مراد
از می بی دانه کام خود سعیدا تازه کرد
غیر تا از سبحهٔ صددانه می یابد مراد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۵ - نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کرد
نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کرد
راه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
خواب غفلت در شب هستی ز هوشم برده بود
یاد او کردم تپیدن های دل بیدار کرد
زرد روتر می شود از مهر در چشم کسان
گرمی عشق تو را هر کس به غیر اظهار کرد
در ریاض دهر هر کس را که از باد طمع
غنچهٔ امید تا گل کرد او را خوار کرد
لذت طعم شراب بیخودی را چون برد
هر که راه و رسم اهل ذوق را انکار کرد
شکر لله شد خلاص از حلقهٔ اهل ریا
تا سعیدا رشتهٔ تسبیح را زنار کرد
راه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
خواب غفلت در شب هستی ز هوشم برده بود
یاد او کردم تپیدن های دل بیدار کرد
زرد روتر می شود از مهر در چشم کسان
گرمی عشق تو را هر کس به غیر اظهار کرد
در ریاض دهر هر کس را که از باد طمع
غنچهٔ امید تا گل کرد او را خوار کرد
لذت طعم شراب بیخودی را چون برد
هر که راه و رسم اهل ذوق را انکار کرد
شکر لله شد خلاص از حلقهٔ اهل ریا
تا سعیدا رشتهٔ تسبیح را زنار کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۶ - نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کرد
نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کرد
راه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
غنچه شد آشفته و زاری کنان از خویش رفت
بسکه بلبل در گلستان ناله های زار کرد
خواب غفلت برده بود از هوش ما را لیک دوش
گفتگوی مردم چشم بتان بیدار کرد
سر دگر بیرون نیارد همچو گنج از زیر خاک
هر که عیب مفلسی ها را به ما اظهار کرد
بادهٔ شب برده بود از کار ما را لیک صبح
طرفه جام پر ز آب و آتشی در کار کرد
همچو خفاش از رخ خورشید تابان کور بود
عشق بازی های ما را آن که او انکار کرد
دست بی باکان سعیدا کی رسد بر دامنش
نازنینی را که عصمت گرد او دیوار کرد
راه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
غنچه شد آشفته و زاری کنان از خویش رفت
بسکه بلبل در گلستان ناله های زار کرد
خواب غفلت برده بود از هوش ما را لیک دوش
گفتگوی مردم چشم بتان بیدار کرد
سر دگر بیرون نیارد همچو گنج از زیر خاک
هر که عیب مفلسی ها را به ما اظهار کرد
بادهٔ شب برده بود از کار ما را لیک صبح
طرفه جام پر ز آب و آتشی در کار کرد
همچو خفاش از رخ خورشید تابان کور بود
عشق بازی های ما را آن که او انکار کرد
دست بی باکان سعیدا کی رسد بر دامنش
نازنینی را که عصمت گرد او دیوار کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۷ - در سواد خط خوبان بسکه دل شبگیر کرد
در سواد خط خوبان بسکه دل شبگیر کرد
همچو صبح صادقم در این سیاحت پیر کرد
زلف خوبان بسکه در این گوشه واگردیده است
جذبه را در خلوت ما عشق در زنجیر کرد
خواب دیدم زلف معشوقی به دست آورده ام
هر که را گفتم پریشانی مرا تعبیر کرد
چون صبا با ناتوانی عقده ها واکرده ایم
شیرچشمان را نگاه عجز ما نخجیر کرد
در خم زلفش ز بس دل بر سر دل کرده جا
دلبری از دلبری آن شوخ را دلگیر کرد
تا کمان ابروش دیدیم و مژگان سیاه
روبرو ما را قضا با ناوک تقدیر کرد
می نماید صورت و معنی سعیدا هر چه هست
تا به دل کلک خیالم نقش او تصویر کرد
همچو صبح صادقم در این سیاحت پیر کرد
زلف خوبان بسکه در این گوشه واگردیده است
جذبه را در خلوت ما عشق در زنجیر کرد
خواب دیدم زلف معشوقی به دست آورده ام
هر که را گفتم پریشانی مرا تعبیر کرد
چون صبا با ناتوانی عقده ها واکرده ایم
شیرچشمان را نگاه عجز ما نخجیر کرد
در خم زلفش ز بس دل بر سر دل کرده جا
دلبری از دلبری آن شوخ را دلگیر کرد
تا کمان ابروش دیدیم و مژگان سیاه
روبرو ما را قضا با ناوک تقدیر کرد
می نماید صورت و معنی سعیدا هر چه هست
تا به دل کلک خیالم نقش او تصویر کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۸ - داغ را چون لاله اجزای بدن خواهیم کرد
داغ را چون لاله اجزای بدن خواهیم کرد
بعد از این مانند گل جا در چمن خواهیم کرد
قوتی گر مانده باشد بعد از این در پای فکر
چشم را پوشیده سیر انجمن خواهیم کرد
گفتگو با خلق تشویش دل آزرده است
خامشی را قفل وسواس سخن خواهیم کرد
جسم خاکی را زراعتگاه حسرت می کنیم
گریه را آب روان آن چمن خواهیم کرد
مهرهٔ مهر سلیمانی به دست آورده ایم
خاک بر فرق سر دیو محن خواهیم کرد
چون زلیخا صاحب مقصد سعیدا نیستم
دیده را بینا به بوی پیرهن خواهیم کرد
بعد از این مانند گل جا در چمن خواهیم کرد
قوتی گر مانده باشد بعد از این در پای فکر
چشم را پوشیده سیر انجمن خواهیم کرد
گفتگو با خلق تشویش دل آزرده است
خامشی را قفل وسواس سخن خواهیم کرد
جسم خاکی را زراعتگاه حسرت می کنیم
گریه را آب روان آن چمن خواهیم کرد
مهرهٔ مهر سلیمانی به دست آورده ایم
خاک بر فرق سر دیو محن خواهیم کرد
چون زلیخا صاحب مقصد سعیدا نیستم
دیده را بینا به بوی پیرهن خواهیم کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۲ - موج خیز گریهٔ ما چشم تر بار آورد
موج خیز گریهٔ ما چشم تر بار آورد
صندل پیشانی ما درد سر بار آورد
نخل حرص و بی وفایی و طمع در این چمن
جز پشیمانی چه باشد چون ثمر بار آورد
برنمی آید بجز معنی ز نطق اهل دل
بار جانان ناز باشد گرچه هر بار آورد
گر ثمر بخشد نی ما ناله خواهد سر زدن
ز آن نیستان نیست این نی کان شکر بار آورد
نخل عمرت را سعیدا پروری چون ز آبرو
بی نیازی این نهال از بحر و بر بار آورد
صندل پیشانی ما درد سر بار آورد
نخل حرص و بی وفایی و طمع در این چمن
جز پشیمانی چه باشد چون ثمر بار آورد
برنمی آید بجز معنی ز نطق اهل دل
بار جانان ناز باشد گرچه هر بار آورد
گر ثمر بخشد نی ما ناله خواهد سر زدن
ز آن نیستان نیست این نی کان شکر بار آورد
نخل عمرت را سعیدا پروری چون ز آبرو
بی نیازی این نهال از بحر و بر بار آورد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۳ - نی همین در نی از آن لب ناله حسرت می خورد
نی همین در نی از آن لب ناله حسرت می خورد
شکرستان ها از آن تبخاله حسرت می خورد
طرفه تسخیر است در پیری و ایام شباب
آرزو دارد جوان صد ساله حسرت می خورد
جام زر بی می اگر خوش بود پس نرگس چرا
سرنگونش کرده و از لاله حسرت می خورد؟
بسکه چشمش بر قفا افتادگان دارد نگاه
خال پشت چشم بر دنباله حسرت می خورد
همچو عنبر گرچه سودایم سعیدا خاک شد
برده ام بویی کز آن دلاله حسرت می خورد
شکرستان ها از آن تبخاله حسرت می خورد
طرفه تسخیر است در پیری و ایام شباب
آرزو دارد جوان صد ساله حسرت می خورد
جام زر بی می اگر خوش بود پس نرگس چرا
سرنگونش کرده و از لاله حسرت می خورد؟
بسکه چشمش بر قفا افتادگان دارد نگاه
خال پشت چشم بر دنباله حسرت می خورد
همچو عنبر گرچه سودایم سعیدا خاک شد
برده ام بویی کز آن دلاله حسرت می خورد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۴ - آنچه قسمت کرده هر کس روزی خود می خورد
آنچه قسمت کرده هر کس روزی خود می خورد
طعمهٔ خود باز و کرکس روزی خود می خورد
از ره نظاره عاشق کام می یابد ز حسن
با دهان دیده، نرگس روزی خود می خورد
منعمم از آن روی گندمگون مکن چون مور خط
خرمن حسن است هر کس روزی خود می خورد
هر که را قسمت به نوعی کرده رزاق جهان
آب از کف آتش از خس روزی خود می خورد
کس نمی ماند سعیدا بی نصیب از خوان او
هر که آمد پیش یا پس روزی خود می خورد
طعمهٔ خود باز و کرکس روزی خود می خورد
از ره نظاره عاشق کام می یابد ز حسن
با دهان دیده، نرگس روزی خود می خورد
منعمم از آن روی گندمگون مکن چون مور خط
خرمن حسن است هر کس روزی خود می خورد
هر که را قسمت به نوعی کرده رزاق جهان
آب از کف آتش از خس روزی خود می خورد
کس نمی ماند سعیدا بی نصیب از خوان او
هر که آمد پیش یا پس روزی خود می خورد