تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - از دهر بس که کلفت بسیار می کشم
از دهر بس که کلفت بسیار می کشم
از همنفس چو آئینه آزار می کشم
شمعم ز گریه کلفت بسیار می کشم
از نور چشم خویش من آزار می کشم
از بخت تیره بر هوس دل نمی رسم
این رشته در گهر به شب تار می کشم
تا از مقام خود نگذرم قدم برون
دیوار گرد خویش چو پرگار می کشم
آئینه ام ز صحبت صیقل رسیده است
آسودگی ز الفت زنگار می کشم
یکدانه تا ز کاه کشانم شود نصیب
دندان زهر از دهن مار می کشم
از بزرگان وقت صدای نشد بلند
خود را چو کبک بر سر کهسار می کشم
گاهی متاع خود که به بازار می برم
دامان و آستین خریدار می کشم
بی توبه می کنم طمع مغفرت ز حق
بر کعبه نارسیده ز پا خار می کشم
گرمای روز حشر بیادم چو بگذرد
دامن ز سایه ته دیوار می کشم
اندیشه از حساب قیامت چرا کنم
بر من هر آنچه هست سزاوار می کشم
آئینه ام به صحبت روشنگر آمدست
امروز انتقام ز زنگار می کشم
اندیشه کرده کرده روم سوی اهل جود
سودای خود ز خانه به بازار می کشم
محراب وار قبله عالم نمی شوم
هر چند نقش خویش به دیوار می کشم
دست طلب نمی کنم از آستین برون
دامان خود ز پنجه غمخوار می کشم
از بهر نوش نیش ز زنبور می خورم
در گنج می روم ز دم مار می کشم
لب تشنه ام و لیک به یک قطره چون صدف
در بحر انتظاریی بسیار می کشم
خواهم که دست خود به عصا سازم آشنا
در پای خویش سرزنش از خار می کشم
پاکی نهاده ام به سر کوچه طلب
از محتسب عتاب ز رفتار می کشم
دستم ز کوتهی گرهی وا نمی کند
از پابرهنگی ستم از خار می کشم
از آفت ستاره دمدار الحذر
مسواک زاهد از سرو دستار می کشم
مرغان در آشیانه به منقار خس برند
من چون روم به خانه ز پا خار می کشم
از یار شکوه کردم و دارم زانفعال
خط بر زمین ز شوخی گفتار می کشم
مسواک زاهد از سرو او دور می کنم
دندان این ستاره دمدار می کشم
حاصل نشد ز گوشه نشینی مراد من
خود را ز خانه بر سر بازار می کشم
ای سیدا مرا به عصا نیست احتیاج
دست تهی ز دست مددگار می کشم
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۶۸ - مسجد در آی و تکیه به غیر از خدا مکن
مسجد در آی و تکیه به غیر از خدا مکن
بر روی خلق چشم چو محراب وا مکن
از کوی اهل جود گذر گرم چون سموم
خود را چو سایه در ته دیوار جا مکن
امروز از شکایت ایام لب بوبند
دل را چراغ گوشه ماتم سرا مکن
پهلو بر آستانه نودولتان منه
از ناخن پلنگ به خود متکا مکن
دست هوس ز نعمت الوان کشیده دار
بر خوان خلق پیرویی اشتها مکن
همچون نگین مناز به اقبال دیگری
پرواز از غرور به بال هما مکن
بر باد حادثات روی زود همچو موج
همچون حباب خانه ز دریا جدا مکن
کو مرهمی که داغ شود کامیاب ازو
دردی اگر رسد به تو او را دوا مکن
سیلی خوری به روی خود از صرصر خزان
در باغ دهر سینه چو گل بر هوا مکن
آب بقا ز ساغر فغفور چین مخواه
چشم طمع به کاسه دست گدا مکن
امداد خود ز گوشه نشینی طلب نمای
افتی اگر ز پای خیال عصا مکن
ای سیدا به اهل جهان راز دل مگوی
بیگانه را به هر سخنی آشنا مکن
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - ای دل چو بلبل از پی آن بی وفا مرو
ای دل چو بلبل از پی آن بی وفا مرو
از دست ما پریده چو رنگ حنا مرو
محراب ز انتظار تو آغوش کرده وا
بر خانه دل ز برای خدا مرو
در بزم گلرخان سبکی سنگ تفرقه است
ای بوی گل بهر نفسی چون صبا مرو
هر جا روی چو سایه به دست آر همرهی
چون آفتاب سرزده بی رهنما مرو
با قمریان حیات خود ای سرو بگذران
زینهار از نوای هزاران ز جا مرو
تا کی به ما سخن ز سر زلف می کنی
پیوسته ز سایه بال هما مرو
بیگانه وار حرف به گوش کسان منه
بیرون ز خود بهر سخنی آشنا مرو
ای سیدا تو پاس دل خود نگاه دار
تا سر بود به جای در آن کو بپا مرو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - ای سرمه صید کشته چشم سیاه تو
ای سرمه صید کشته چشم سیاه تو
باشد کمند گردن آهو نگاه تو
سیلی زند خرام تو موج سراب را
صیاد را فریب دهد جلوه گاه تو
از دست برد شبنم آفت منزه است
چون برگ غنچه دامن عصمت پناه تو
عمریست همچو چشم گدا کوچه باغها
ایستاده اند منتظر گرد راه تو
طفلان بی پدر هوس تاج زر کنند
دل بسته است غنچه بطرف کلاه تو
از بس که انتظار هلاکم چو سیدا
چشمم شدست جوهر تیغ نگاه تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۷۹ - وصف رخش گلست و ورق گلشن است ازو
وصف رخش گلست و ورق گلشن است ازو
شمع است خامه ام سخن روشن است ازو
بلبل به دوش شاخ کبابیست خونفشان
گل در کنار باغ سر بی تن است ازو
آن غنچه یی که چاک گریبان ندیده است
سرهای حلقه تکمه پیراهن است ازو
آن یوسفی که دیده زلیخای من به خواب
خورشید و مه چراغ ته دامن است ازو
عیسی دمی که چاک به گردون فگنده است
دامان صبح در طلب سوزن است ازو
در خانه ای که ماه من آرام کرده است
نه گنبد سپهر یکی روزن است ازو
خال رخش اگر چه سپندیست سوخته
آتش فتاده در دل هر خرمن است ازو
گردون که دامنش ز شفق گشته لاله زار
رخساره اش چو برگ گل سوسن است ازو
باد صبا که از نفسش مشک می دمد
دور ستاره سوخته گلخن است ازو
این داغها که بر جگر لاله مانده است
ای سیدا به جان فگار من است ازو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - شد موسم خزان به گل و غنچه ناز کو
شد موسم خزان به گل و غنچه ناز کو
با جبهه شکسته بلبل نیاز کو
دست تهی ز خانه برآمد چو سبزه شیخ
آزاده را چو سرو زبان دراز کو
بلبل ز باغ رفت و زغن گشت جانشین
در گوش ساکنان چمن امتیاز کو
آهو به یک نظر دل مجنون کباب کرد
در چشم دلبران جانگداز کو
شبنم ز روی بستر گل گشت ناپدید
چشمی که خفته بود به بالین ناز کو
درهای خیرگاه بوبستند اهل جاه
ای چرخ سفله حاتم مسکین نواز کو
مرغان بیضه سر به ثریا کشیده اند
بر دست حادثات فلک شاهباز کو
زلفی که دل به سلسله او حقیر بود
می کرد پا به جانب مهمان دراز کو
ای دل بیا که مسجد و میخانه شد خراب
با میکشان نیاز و به زاهد نماز کو
ای سیدا مجوی دوا از طبیب شهر
ما را به جز خدای جهان چاره ساز کو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - آمد بهار و رونق گلهای باغ کو
آمد بهار و رونق گلهای باغ کو
بر سبزه ها طراوت و بر لاله داغ کو
مرغان کشیده اند سر خود به زیر بال
بر سیر باغ بلبل ما را دماغ کو
از قمریان به گوش صدایی نمی رسد
فریاد عندلیب و نواهای زاغ کو
ای باغبان چرا به چمن پا نمی نهی
خاری که بود بر سر دیوار باغ کو
جز یک نفس نشاط جهان را مدار نیست
پروانه رفت صبح دمید و چراغ کو
ای گلفروش غنچه صفت گشته یی خموش
گل کرد زخم خار و زبان سراغ کو
بیهوده سیدا چه کشی منت از طبیب
امروز مرهمی که خورد خون داغ کو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - آمده بهار و نشاء و نمای زمانه کو
آمده بهار و نشاء و نمای زمانه کو
بر شاخ گل رواج به بلبل ترانه کو
خم بی دماغ و شیشه تهی سرنگون قدح
با ساکنان میکده اسباب خانه کو
از ناقه بلبلان به گلستان گداختند
ای باغبان به مرغ چمن آب و دانه کو
سرو از هجوم زاغ و زغن گشت پایمال
ای قمریی غریب تو را آشیانه کو
بر لوح خاک پادشهان این نوشته اند
ای آنکه بود بر سر تو شامیانه کو
از آه بی اثر چو نفس سینه ها پر است
ترکش لبالب است ز تیر و نشانه کو
فیضی که بود بر در ارباب جود رفت
سرها که فرش بود در این آستانه کو
بر خون یکدیگر همه خلق تشنه اند
رحمی که بود در دل اهل زمانه کو
دل گرمی سمندر و پروانه را نماند
بر شمع سرکشی و در آتش زبانه کو
باد صبا ز طره سنبل کشیده دست
کاکل بیجا و بر کف مشاطه شانه کو
ای سیدا به روی جوانان حیا نماند
در چشم بوالهوس نگه عاشقانه کو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - آمد بهار و فیض نسیم بهار کو
آمد بهار و فیض نسیم بهار کو
گل کرد داغ بر جگر و لاله زار کو
ای بوی پیرهن چه خبر از عزیز مصر
ای آهوی خطا نفس مشکبار کو
ای کوهکن ز کوهکنی چیست حاصلت
عمرت به سر رسید و تو را مزدکار کو
گلشن شکفت و سبزه دمید و خزان رسید
ای عندلیب در دل تو خارخار کو
بی دردسر نشاط میسر نمی شود
در ساغر زمانه می خوشگوار کو
ای کهربا مطیع تو گردید کهکشان
از بی زری تو را به جهان اعتبار کو
دریادلان به کس دم آبی نمی دهند
در کاسه صدف گهر آبدار کو
داریم چشم لیک درو نیست قطره یی
ما را چو ابر گریه بی اختیار کو
ای سیدا رفیق خدا کس به دهر نیست
جز سایه همرهی به من خاکسار کو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - آمد بهار بر کف ساقی پیاله کو
آمد بهار بر کف ساقی پیاله کو
در صحن بوستان گل و بر دشت لاله کو
گل کرده غنچه و قفس از جوش نوبهار
ای مرغ بال بسته تو را آه و ناله کو
گردیده اند رام به صیاد آهوان
آن وحشی که بود به چشم غزاله کو
کردی چو صفحه نامه اعمال خود سیاه
ای بوالفضول مزد کتاب و رساله کو
بهر هوای نفس ز خلوت شدی برون
ای شیخ شهر طاعت هفتاد سال کو
خط آمد و گرفت ز یار انتقام ما
ای آنکه بود صاحب چندین حواله کو
ای سیدا ز عشق نشانی به دهر نیست
داغی که بود بر جگر ما و لاله کو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - باشد به بام دیده من جای خواب تو
باشد به بام دیده من جای خواب تو
روشن بود چراغ من از ماهتاب تو
آبی بزن بسوز دل داغدار من
رحمی نما که سوخت در آتش کباب تو
اهل جهان شدند ز خورشید کامیاب
چشمم سفید شد به ره آفتاب تو
از وعده وصال تسلی دهی مرا
سازد وصال تشنگیم از سراب تو
ای خوش نفس نشین عرق آلوده بر سرم
آرد مرا به هوش نسیم گلاب تو
گردم همیشه چرخ اگر فرصتم دهد
پروانه وار گرد سر آفتاب تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - ای گل به سیر باغ چو باد صبا مرو
ای گل به سیر باغ چو باد صبا مرو
بیرون ز خانه ای چمن دلگشا مرو
محراب از انتظار تو آغوش کرده وا
بر خانه خدا ز برای خدا مرو
یکجا نشین به معنی بیگانه خوی کن
بیرون ز خود به هر سخنی آشنا مرو
ناموس بلبل چمن خود مده به باد
چون بوی گل به آه نسیمی ز جا مرو
جای تو چشم من بود ای نور چشم من
مانند سرمه سر زده در دیده ها مرو
هر جا رود ز سایه جدا نیست آفتاب
کم نیستم ز سایه تو از من جدا مرو
مانند کوه پای به دامن کشیده دار
چون برگ کاه بر طرف کهربا مرو
ماهی به آب زنده و من با وصال تو
یعنی که دور از نظر سیدا مرو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - در خوان منعمان به امید عطا مرو
در خوان منعمان به امید عطا مرو
مانند دانه در گلوی آسیا مرو
از دردسر به صندل مردم مکن رجوع
بهر دوا به جانب دارالشفا مرو
سر در قبای تنگ کش و غنچه خسب باش
چون گل به باغ دهر به کسب هوا مرو
نفعی به کس ز دوستی سخت روی نیست
از جای خود به جذبه آهن ربا مرو
گردد اگر به فرق سرت سنگ آسیا
در جستجوی سایه بال هما مرو
پهلوی خود ز نقش تعلق نگاه دار
در خانه یی که هست در و بوریا مرو
چون گردباد روزیی خود را بکن ز خاک
بر گرد خویش گرد سوی آسیا مرو
مردم اگر به چشم تو را جای می دهند
در دیده ها در آمده چون توتیا مرو
خود را مساز رنجه به آوازه سخا
دنبال کاروان به صدای درا مرو
از گیر و دار قصر لئیمان حذر نمای
در خانه بخیل روی بی عصا مرو
در راه حق چو رابعه خود را نگاه دار
گر کعبه پیشتاز تو آید ز جا مرو
برگ خزان رسید به گلشن چه می کند
ای باد صبح در طلب سیدا مرو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - دل همچو اشک بر سر مژگان برآمده
دل همچو اشک بر سر مژگان برآمده
بهر نظاره رخ جانان برآمده
هر برگ لاله یی ز دل پاره کیست
از دست داغ من به بیابان برآمده
سودای من ز خط لب او زیاده شد
این شور بر سرم ز نمکدان برآمده
عمریست دل ز سینه به پای پرآبله
در جستجوی خار مغیلان برآمده
هر جا رسیده قصه چشم و تبسمش
نرگس دمیده و گل خندان برآمده
دستم ز کو تهی به گریبان نمی رسد
پایم ز جمع کردن دامان برآمده
در هر زمین نشسته برون گشته نخل گل
هر جا گذشته سرو خرامان برآمده
خط غبار نیست به رخسار آن پری
گردیست از بنای سلیمان برآمده
چون شمع پای صبر به دامن کشیده ام
از بس که آتشم ز گریبان برآمده
نتوان گزید لب چو شود موی سر سفید
این ریشه از کشیدن دندان برآمده
آتش زدی به کعبه و بتخانه سوختی
دود از نهاد گبر و مسلمان برآمده
هر غنچه در چمن به امید خدنگ تو
از شاخ گل به صورت پیکان برآمده
زنار بند زلف تو هر جا که رفته است
گردن نهاده لشکر ایمان برآمده
شبنم در آرزوی گلستان روی تو
گریان به باغ آمده گریان برآمده
از چاکهای سینه دل داغدار من
چون سایلان در آرزوی نان برآمده
هر قطره خون که از دل من بر زمین چکد
لعلی بود ز کوه بدخشان برآمده
مرغان چو غنچه سر به گریبان کشیده اند
آن گل مگر به سیر گلستان برآمده
از خامه ریخت معنی پر زور سیدا
این شیر تندخو ز نیستان برآمده
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲۳ - ای سرو مایل قد دلجوی کیستی
ای سرو مایل قد دلجوی کیستی
خم گشته از تصور ابروی کیستی
چون غنچه سر به جیب تفکر نهاده یی
چون گل دریده پیرهن از بوی کیستی
هر سو چو باد صبحدم آشفته می روی
در جستجوی نکهت گیسوی کیستی
نبشته بر رخ تو غباری ز مشک ناب
امروز خاکمال ز هندوی کیستی
آرام چون سپند نداری به هیچ جای
ای آفتاب سوخته روی کیستی
سر در پی غزال تو دارند آهوان
تو خود فریب خورده آهوی کیستی
شبها به دیده خواب نداری چو سیدا
قربان شوم بگوی دعاگوی کیستی!
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲۴ - هر کوچه باغ دیده ام ای گل خوش آمدی
هر کوچه باغ دیده ام ای گل خوش آمدی
جوش بهار خانه بلبل خوش آمدی
از خون عاشقان شده کوی تو لاله زار
ای ارغوان ز کشور کابل خوش آمدی
جان می دهیم و نیم نگاهی نمی کنی
بر کف گرفته تیغ تغافل خوش آمدی
از دیدن تو گشت پریشانیم زیاد
ای شانه بهر پرسش کاکل خوش آمدی
گنجینه خانه تو بود چشم سیدا
پیچیده رخت خویش چو سنبل خوش آمدی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - ای شمع بر سر من گریان خوش آمدی
ای شمع بر سر من گریان خوش آمدی
چشم و چراغ شام غریبان خوش آمدی
چون برگ لاله داغ مرا تازه ساختی
ای شاخ گل به سیر گلستان خوش آمدی
زخمم نوشته بود به ناصورنامه یی
هان ای طبیب از پی درمان خوش آمدی
نظاره ام ز شوق نگنجد به پیرهن
چون گل گشاده چاک گریبان خوش آمدی
چشم من از جمال تو امروز روشن است
ای توتیای دیده حیران خوش آمدی
بر دامن تو تا نرسد دست آرزو
مانند سرو برزده دامان خوش آمدی
باشد فدای مقدم تو جان سیدا
ای تیز کرده خنجر مژگان خوش آمدی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - ای خوش نگاه رخنه گر جان کیستی
ای خوش نگاه رخنه گر جان کیستی
ای شعله در سراغ گریبان کیستی
آغوش دیده ها ز تماشاست لاله زار
ای نو به بر رسیده گلستان کیستی
چندین هزار دام نگه پاره کرده یی
رم خورده وحشی ز بیابان کیستی
دلهای ما چو برگ خزان ریختی به خاک
ای نوبهار سرو خرامان کیستی
ای برق از کدام زمین سرکشیده یی
ای شیر تندخو ز نیستان کیستی
عالم به دور خویش تو زیر و زبر شدست
پرورده فتنه صف مژگان کیستی
فواره شکر شده منقار طوطیان
شکرفروش من شکرستان کیستی
ای غنچه از کدام چمن آب خورده یی
ای شاخ پرشکوفه ز بستان کیستی
افتاده است شور به جان کبابها
ای سوده نمک ز نمکدان کیستی
چشمم ز کوچه گردی شبها سفید شد
ای ماه رو تو شمع شبستان کیستی
از پرتو تو خانه هر کس منور است
ای آفتاب رو مه تابان کیستی
از پا فتاده است به راه تو سیدا
رحمی نمی کنی تو مسلمان کیستی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - چون غنچه گر به جیب تأمل فرو روی
چون غنچه گر به جیب تأمل فرو روی
در رنگ و بوی همچو رگ گل فرو روی
رزق تو را کنند گهرهای آبدار
گر چون صدف به بحر توکل فرو روی
در حشر بی رفیق مرو جانب صراط
ترسم که پا نهی به ته پل فرو روی
تمکین تو را چو نیست مکن بزرگی طلب
چون کوه زیر بار تحمل فرو روی
آواز خود بلند در این بوستان مکن
از شاخسار ناله چو بلبل فرو روی
شبنم صفت بکن به چمن مشق شبروی
خواهی که در میان ز رو گل فرو روی
از زلف بخت من گره ای شانه باز کن
تا چند در تصور کاکل فرو روی
گر بگذری به باغ به یاد مزلفان
تا سینه در میانه سنبل فرو روی
ای سیدا ز تیغ نگاهش مپیچ سر
ترسم به زیر تیغ تغافل فرو روی!
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - گر در خط بتان به تأمل فرو روی
گر در خط بتان به تأمل فرو روی
چون آب و رنگ بر روق گل فرو روی
دستت دکان مشک فروشان چین شود
چون شانه گر در آن خم کاکل فرو روی
از بزم این گروه که دورش بود جنون
گر پا نمی کشی به تسلسل فرو روی
ای دست احتیاج مشو ز آستین برون
در عهد ما به کیسه بی پل فرو روی
اغیار را به صحبت خود می بری به زور
بینی اگر مرا به تغافل فرو روی
ای شانه مو به مو بگو عرض حال من
امشب اگر به خدمت کاکل فرو روی
ای سیدا اگر به سوی هند بگذری
در گنج همچو حاکم کابل فرو روی