تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد
ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد
همچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
خواری و زاری من دید و به حالم نگریست
آشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد
هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولی
چه توان، چون ز تحمل غم دل بیش آمد
نقد جان بر سر دل عاقبتالامر نهاد
هر که سوی تو به دنبال دل خویش آمد
نیش عقرب ز یکی بیش ندیدیم، ولی
عقرب زلف ترا هر سر مو نیش آمد
ای مسلمان که دل اندر گرو دین داری
بر حذر باش که آن کافر بد کیش آمد
لب پر شور تو در خاطر میلی بگذشت
تازه بازم نمکی بر جگر ریش آمد
همچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
خواری و زاری من دید و به حالم نگریست
آشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد
هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولی
چه توان، چون ز تحمل غم دل بیش آمد
نقد جان بر سر دل عاقبتالامر نهاد
هر که سوی تو به دنبال دل خویش آمد
نیش عقرب ز یکی بیش ندیدیم، ولی
عقرب زلف ترا هر سر مو نیش آمد
ای مسلمان که دل اندر گرو دین داری
بر حذر باش که آن کافر بد کیش آمد
لب پر شور تو در خاطر میلی بگذشت
تازه بازم نمکی بر جگر ریش آمد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - ای که داری هوس عشق، کم عشرت گیر
ای که داری هوس عشق، کم عشرت گیر
یا میا بر سر این کار و زمن عبرت گیر
ای غم یار، تو در آتش ما میسوزی
که ترا گفت که با سو ختگان الفت گیر؟
حرمت خویش نگهدار دلا در بزمش
پیشتر زانکه برانند ترا، رخصت گیر
چون گریزم ز تو در عزت و در خواری نیست
خوار بگذار مرا، وز دگران عزت گیر
از تو باید که دل غیر تسلی باشد
گو به صد خرمن جان، صاعقه غیرت گیر
گرچه نسبت به من این حرف ندارد، زنهار
ترک همصحبتی مردم بینسبت گیر
زود تسلیم مکن جان به خدنگش میلی
دست و پایی زن و از عمر دمی لذّت گیر
یا میا بر سر این کار و زمن عبرت گیر
ای غم یار، تو در آتش ما میسوزی
که ترا گفت که با سو ختگان الفت گیر؟
حرمت خویش نگهدار دلا در بزمش
پیشتر زانکه برانند ترا، رخصت گیر
چون گریزم ز تو در عزت و در خواری نیست
خوار بگذار مرا، وز دگران عزت گیر
از تو باید که دل غیر تسلی باشد
گو به صد خرمن جان، صاعقه غیرت گیر
گرچه نسبت به من این حرف ندارد، زنهار
ترک همصحبتی مردم بینسبت گیر
زود تسلیم مکن جان به خدنگش میلی
دست و پایی زن و از عمر دمی لذّت گیر
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - به اجل، کار دل زار مرا وا مگذار
به اجل، کار دل زار مرا وا مگذار
به امید دگری کار مرا وا مگذار
ترک آزار مرا مرحمتش نام مکن
مرحمت میکنی، آزار مرا وا مگذار
بنشین، کار به جان آمده و جان بر لب
دم دیگر، دل بیمار مرا وا مگذار
بی غمم چون هدف ناوک آسودهدلان
جانب خاطر افگار مرا وامگذار
عمر میلی به وفای تو تلف شد، زنهار
که حق خدمت بسیار مرا وا مگذار
به امید دگری کار مرا وا مگذار
ترک آزار مرا مرحمتش نام مکن
مرحمت میکنی، آزار مرا وا مگذار
بنشین، کار به جان آمده و جان بر لب
دم دیگر، دل بیمار مرا وا مگذار
بی غمم چون هدف ناوک آسودهدلان
جانب خاطر افگار مرا وامگذار
عمر میلی به وفای تو تلف شد، زنهار
که حق خدمت بسیار مرا وا مگذار
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - جان ندادهست برت عاشق بیمار هنوز
جان ندادهست برت عاشق بیمار هنوز
باش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز
نیم بسمل شدم از آهوی صیدافکن تو
چه کند تا به من آن غمزه ی خونخوار هنوز
ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشم
دارم از خوی تو اندیشه ی بسیار هنوز
غیر را یافتم افسرده و از ساده دلی
راز خود گفتم و او بوده گرفتار هنوز
منفعل نیست ز همراهی میلی، گویا
نیست از عاشقیاش یار خبردار هنوز
باش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز
نیم بسمل شدم از آهوی صیدافکن تو
چه کند تا به من آن غمزه ی خونخوار هنوز
ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشم
دارم از خوی تو اندیشه ی بسیار هنوز
غیر را یافتم افسرده و از ساده دلی
راز خود گفتم و او بوده گرفتار هنوز
منفعل نیست ز همراهی میلی، گویا
نیست از عاشقیاش یار خبردار هنوز
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویش
ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویش
دید زانداختن تیر تو افتادن خویش
شب که در بزم به افسرده دلان بنشینی
شمع سوزد ز پشیمانی استادن خویش
از جوابش من آواره چنان نومیدم
که فرامش کنم از نامه فرستادن خویش
یار خواهد که به مرگم شود آسوده و من
شرمساری کشم از سختی جان دادن خویش
خواری عشق، مسلّم شده میلی بر من
دارم این مرتبه، از مرتبه ننهادن خویش
دید زانداختن تیر تو افتادن خویش
شب که در بزم به افسرده دلان بنشینی
شمع سوزد ز پشیمانی استادن خویش
از جوابش من آواره چنان نومیدم
که فرامش کنم از نامه فرستادن خویش
یار خواهد که به مرگم شود آسوده و من
شرمساری کشم از سختی جان دادن خویش
خواری عشق، مسلّم شده میلی بر من
دارم این مرتبه، از مرتبه ننهادن خویش
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - از شکر خنده آن گل به من افتاد آتش
از شکر خنده آن گل به من افتاد آتش
غنچه بشکفت و به مرغ چمن افتاد آتش
نیست پر خون کفن کشته عشقت، که به دل
آه او شعله زد و در کفن افتاد آتش
مانده عریان تنم ای شمع که از سینه چاک
شعله زد آهم و در پیرهن افتاد آتش
خوی هر چند به نادیدن رویت کردم
روی بنمودی و در جان من افتاد آتش
شمع بزم دگرانی تو و میلی از رشک
گشت پروانه و در انجمن افتاد آتش
غنچه بشکفت و به مرغ چمن افتاد آتش
نیست پر خون کفن کشته عشقت، که به دل
آه او شعله زد و در کفن افتاد آتش
مانده عریان تنم ای شمع که از سینه چاک
شعله زد آهم و در پیرهن افتاد آتش
خوی هر چند به نادیدن رویت کردم
روی بنمودی و در جان من افتاد آتش
شمع بزم دگرانی تو و میلی از رشک
گشت پروانه و در انجمن افتاد آتش
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - مردم و جان به غم یار نهانی مشتاق
مردم و جان به غم یار نهانی مشتاق
دل ز جان بیش به آن همدم جانی مشتاق
ای اجل، منت ناآمدن خویش منه
که کسی نیست درین عالم فانی مشتاق
قاصدا بیخبر از دیدن او گشتی و من
به امیدی که پیامی برسانی مشتاق
دم خونریز، شهیدان مژده بر هم نزنند
بس که هستند به آن نخل جوانی مشتاق(؟)
دیده صد لطف نمایان ز تو غیر از نزدیک
میلی از دور به یک لطف نهانی مشتاق
دل ز جان بیش به آن همدم جانی مشتاق
ای اجل، منت ناآمدن خویش منه
که کسی نیست درین عالم فانی مشتاق
قاصدا بیخبر از دیدن او گشتی و من
به امیدی که پیامی برسانی مشتاق
دم خونریز، شهیدان مژده بر هم نزنند
بس که هستند به آن نخل جوانی مشتاق(؟)
دیده صد لطف نمایان ز تو غیر از نزدیک
میلی از دور به یک لطف نهانی مشتاق
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرم
بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرم
هر چه گویی، فکند دل به گمان دگرم
وه که هر چند مرا برد غم از حال به حال
کرد سودای تو رسوا به نشان دگرم
هوس آمدنش برده قرار از من زار
هر زمان وعده نماید به زمان دگرم
پا نهد هجر چنان بر سر خاکم که مگر
هر زمان دسترسی هست به جان دگرم
از جهان با کفن غرقه به خون خواهم رفت
تا کند عشق تو رسوای جهان دگرم
بهر خرسندی میلیّ و نرنجیدن غیر
سخنی گفت نگاهش به زبان دگرم
هر چه گویی، فکند دل به گمان دگرم
وه که هر چند مرا برد غم از حال به حال
کرد سودای تو رسوا به نشان دگرم
هوس آمدنش برده قرار از من زار
هر زمان وعده نماید به زمان دگرم
پا نهد هجر چنان بر سر خاکم که مگر
هر زمان دسترسی هست به جان دگرم
از جهان با کفن غرقه به خون خواهم رفت
تا کند عشق تو رسوای جهان دگرم
بهر خرسندی میلیّ و نرنجیدن غیر
سخنی گفت نگاهش به زبان دگرم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - شب به مستی گله چندان ز عتابش کردم
شب به مستی گله چندان ز عتابش کردم
که بر افروخته از جام حجابش کردم
منفعل گشتم ازو، گرچه نمیگفت جواب
بس که از پرسش بسیار، غذابش کردم
از دلم رفت برون رشک سوال دگران
هر گه اندیشه ز تلخیّ جوابش کردم
دوش همخانه شد از ناله زارم بیدار
گرچه صد بار ز افسانه به خوابش کردم
خانه صبر چنان سست بنا شد میلی
که به یک دم ز نَمِ گریه خرابش کردم
که بر افروخته از جام حجابش کردم
منفعل گشتم ازو، گرچه نمیگفت جواب
بس که از پرسش بسیار، غذابش کردم
از دلم رفت برون رشک سوال دگران
هر گه اندیشه ز تلخیّ جوابش کردم
دوش همخانه شد از ناله زارم بیدار
گرچه صد بار ز افسانه به خوابش کردم
خانه صبر چنان سست بنا شد میلی
که به یک دم ز نَمِ گریه خرابش کردم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - آگه از لذت غم تا من دیوانه شدم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - از تو ای شمع، من سوخته خرمن سوزم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - چند از کوی تو چون باد نیاسوده روم
چند از کوی تو چون باد نیاسوده روم
شادمان آیم و با گرد غمآلوده روم
مهچو گل وقت هلاکم بگشا لب، مپسند
کز جهان یک سخن از لعل تو نشنوده روم
او برون ناید و سوی درش از غایت شوق
میروم، گرچه یقین است که بیهوده روم
تا کس از زردی رخسار، مرا نشناسد
سوی او چهره به خون جگرآلوده روم
شادمانم که مرا شوق به سویش آرد
میلی از کویش اگر با تن فرسوده روم
شادمان آیم و با گرد غمآلوده روم
مهچو گل وقت هلاکم بگشا لب، مپسند
کز جهان یک سخن از لعل تو نشنوده روم
او برون ناید و سوی درش از غایت شوق
میروم، گرچه یقین است که بیهوده روم
تا کس از زردی رخسار، مرا نشناسد
سوی او چهره به خون جگرآلوده روم
شادمانم که مرا شوق به سویش آرد
میلی از کویش اگر با تن فرسوده روم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - تا نیاید به میان حرف نهان من و تو
تا نیاید به میان حرف نهان من و تو
غیر در بزم نشیند به میان من و تو
تو نیایی ز حیا در سخن و من ز حجاب
تا چه سازند رقیبان ز زبان من و تو
چون ازین رشک نسوزم، که شنیدم ز رقیب
گفتوگویی که گذشتهست میان من و تو
سوزم از رشک رقیبان تو با آنکه ز دور
میشوند از سر حسرت نگران من و تو
از تبسم دل قاصد نربایی زنهار
کافتد از پرده برون، راز نهان من و تو
میلی آرد خبر یار به ما ای دل زار
تا به این حیله کند رفع گمان من و تو
غیر در بزم نشیند به میان من و تو
تو نیایی ز حیا در سخن و من ز حجاب
تا چه سازند رقیبان ز زبان من و تو
چون ازین رشک نسوزم، که شنیدم ز رقیب
گفتوگویی که گذشتهست میان من و تو
سوزم از رشک رقیبان تو با آنکه ز دور
میشوند از سر حسرت نگران من و تو
از تبسم دل قاصد نربایی زنهار
کافتد از پرده برون، راز نهان من و تو
میلی آرد خبر یار به ما ای دل زار
تا به این حیله کند رفع گمان من و تو
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - آنکه از پرسش یار است حجابآلوده
آنکه از پرسش یار است حجابآلوده
گوید از قهر سخنهای عتابآلوده
میرود تند و خبر میدهد از وعده غیر
هر طرف دیدن و رفتار شتابآلوده
بهر خاطر خوشی دشمن و خرسندی من
در سوالم کند اعراض جوابآلوده
دوش در بزم که بیدار نشستی، که کنون
نیمروز است و بود چشم تو خوابآلوده
دید سویم به غضب یار و ز بس نومیدم
داد خرسندیام آن لطف عتابآلوده
تا به کی بینم و نادیده کنم چون میلی
کآیی از صحبت اغیار، شرابآلوده
گوید از قهر سخنهای عتابآلوده
میرود تند و خبر میدهد از وعده غیر
هر طرف دیدن و رفتار شتابآلوده
بهر خاطر خوشی دشمن و خرسندی من
در سوالم کند اعراض جوابآلوده
دوش در بزم که بیدار نشستی، که کنون
نیمروز است و بود چشم تو خوابآلوده
دید سویم به غضب یار و ز بس نومیدم
داد خرسندیام آن لطف عتابآلوده
تا به کی بینم و نادیده کنم چون میلی
کآیی از صحبت اغیار، شرابآلوده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - زاهدا، به ز تو آن رند شرابآلوده
زاهدا، به ز تو آن رند شرابآلوده
که بود از گنه خویش، حجابآلوده
میبرد راه به خمخانه عرفان، رندی
که بود مست و نباشد به شرابآلوده
ای خوش آن مستی و بیباکی و دردآشامی
که نشد در حرم کعبه حجابآلوده
من چه کس باشم و از جرم و گناهم چه حساب
که کند همچو تویی را به عتابآلوده
نتوانم که سر از زانوی غم برگیرم
بس که شرمندهام از دیده خوابآلوده
می به یادش خور و اندیشه مکن چون میلی
کز ریا به بود این جوم ثوابآلوده
که بود از گنه خویش، حجابآلوده
میبرد راه به خمخانه عرفان، رندی
که بود مست و نباشد به شرابآلوده
ای خوش آن مستی و بیباکی و دردآشامی
که نشد در حرم کعبه حجابآلوده
من چه کس باشم و از جرم و گناهم چه حساب
که کند همچو تویی را به عتابآلوده
نتوانم که سر از زانوی غم برگیرم
بس که شرمندهام از دیده خوابآلوده
می به یادش خور و اندیشه مکن چون میلی
کز ریا به بود این جوم ثوابآلوده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - کاروان رفته و تنها من بیدل مانده
کاروان رفته و تنها من بیدل مانده
بیخداوند سگی در ته منزل مانده
یار آهنگ سفر کرده و نالاننالان
دل چاکم چو جرس در پی محمل مانده
گر به دنباله محمل نروم، معذورم
که مرا پای ز سیل مژه در گل مانده
نعل با نعل نپیوسته مرا سر تا پای
که مرا عشق تو در قید سلاسل مانده
میلی آن شه که تغافل به گدایان نزند
بخت بد بین که ز احوال تو غافل مانده
بیخداوند سگی در ته منزل مانده
یار آهنگ سفر کرده و نالاننالان
دل چاکم چو جرس در پی محمل مانده
گر به دنباله محمل نروم، معذورم
که مرا پای ز سیل مژه در گل مانده
نعل با نعل نپیوسته مرا سر تا پای
که مرا عشق تو در قید سلاسل مانده
میلی آن شه که تغافل به گدایان نزند
بخت بد بین که ز احوال تو غافل مانده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - خواست گوید سخنی، دید زمانی در پی
خواست گوید سخنی، دید زمانی در پی
تا ببیند که نباشد نگرانی در پی
شوق بنگر، که به پیش آیمت آنگه که بود
برسر راه تو خلقیّ و جهانی در پی
آن شکارم که به حسرت روم و روی امید
دارم از آرزوی سخت کمانی در پی
ناامیدی ز نگاه تو برآنم دارد
که سراسیمه کنم روی گمانی در پی
بس که شبها به خیال تو نشستم بیدار
داشت بیخوابی من، چشم جهانی در پی
میلی و دفتر سودای تو، هرچند که نیست
صفحه تیغ ترا حرف امانی در پی
تا ببیند که نباشد نگرانی در پی
شوق بنگر، که به پیش آیمت آنگه که بود
برسر راه تو خلقیّ و جهانی در پی
آن شکارم که به حسرت روم و روی امید
دارم از آرزوی سخت کمانی در پی
ناامیدی ز نگاه تو برآنم دارد
که سراسیمه کنم روی گمانی در پی
بس که شبها به خیال تو نشستم بیدار
داشت بیخوابی من، چشم جهانی در پی
میلی و دفتر سودای تو، هرچند که نیست
صفحه تیغ ترا حرف امانی در پی
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - میرسی قاصد و دل را به تپیدن داری
میرسی قاصد و دل را به تپیدن داری
باز گویا خبر نامه دریدن داری
چون کند غیر سخن، بهر فریب دل من
رو بگردانی و خود را به شنیدن داری
آشکارا طلبی باده و نتوان پرسید
که نهان با که سر باده کشیدن داری
در پیاش ای دل مشتاق ز پا افتادی
وز هجوم طلب امید رسیدن داری
سر انگشت که چون غنچه سوسن کردی
از پشیمانی خون که گزیدن داری؟
هر زمان شکوه ز افسردگی بزم کنی
تا که را باز خیال طلبیدن داری
یار با غیر ازین رهگذر آید میلی
یک زمان باش، اگر طاقت دیدن داری
باز گویا خبر نامه دریدن داری
چون کند غیر سخن، بهر فریب دل من
رو بگردانی و خود را به شنیدن داری
آشکارا طلبی باده و نتوان پرسید
که نهان با که سر باده کشیدن داری
در پیاش ای دل مشتاق ز پا افتادی
وز هجوم طلب امید رسیدن داری
سر انگشت که چون غنچه سوسن کردی
از پشیمانی خون که گزیدن داری؟
هر زمان شکوه ز افسردگی بزم کنی
تا که را باز خیال طلبیدن داری
یار با غیر ازین رهگذر آید میلی
یک زمان باش، اگر طاقت دیدن داری
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - دی شدی مست می ناب و خرابم کردی
دی شدی مست می ناب و خرابم کردی
داغ بر دست نهادیّ و کبابم کردی
ناصح از من بگذر دیگر و بگذار مرا
چه شدم، این همه کز پند عذابم کردی؟
چون در خانه غارتزده چشمم باز است
تا سپاه مژه را رهزن خوابم کردی
بود ایمن ز خلل، عافیتآباد دلم
تو به یک چشم زدن خانهخرابم کردی
من که میخواندم ازین پیش به طاعت همه را
ناطلب رفته هر بزم شرابم کردی
تا سوال تو کند حیرت میلی افزون
به فسون، بسته زبان وقت جوابم کردی
داغ بر دست نهادیّ و کبابم کردی
ناصح از من بگذر دیگر و بگذار مرا
چه شدم، این همه کز پند عذابم کردی؟
چون در خانه غارتزده چشمم باز است
تا سپاه مژه را رهزن خوابم کردی
بود ایمن ز خلل، عافیتآباد دلم
تو به یک چشم زدن خانهخرابم کردی
من که میخواندم ازین پیش به طاعت همه را
ناطلب رفته هر بزم شرابم کردی
تا سوال تو کند حیرت میلی افزون
به فسون، بسته زبان وقت جوابم کردی
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲ - در مدح ابراهیم میرزا
حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیم
که به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشند
دیگران محرم و محروم من از طوف حریم
گرچه دورم ز حریم تو، خدا میداند
که کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
ناتوان است تن زار من از ضعف چنان
که شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبار
پیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلا
مرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراس
گشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جان
زندگی بیتو مرا گرچه عذابیست الیم،
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنم
کعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بار
همچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشم
شاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربار
افکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
دور نبود که شود از نظر تربیتش
همچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگز
سر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنار
مینماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان را
روی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبر
روشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
از دل دوزخیان حسرت فردوس رود
گر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموز
سایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزد
که دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شود
چون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهد
از سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
تا به جاییست جلال تو که با اینهمه قدر
زیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جای
زیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانه
نرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابد
جان بیمار، شود با ملکالموت غنیم
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دل
شود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جا
هر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
بزم قدر تو به جاییست که در صفّ نعال
اطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتاد
ریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماند
چون خط عامل معزول، اثر در تقویم
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگری
متنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیز
همچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمین
مسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تو
نیست چندانکه نمایی به دو سایل تقسیم
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هست
عالمالغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلند
همچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمال
چون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاه
دهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
داشتم داعیه کز تربیت همّت تو
ای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
بشکنم معرکهٔ نادرهگویان جدید
بگسلم سلسلهٔ قافیهسنجان قدیم
نه منم کز مدد بخت همایون بودم
روز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شد
آنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسد
صدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
در فراق تو بدین حال دلم میسوزد
ورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکرد
گرچه آمد به سرم بیتو بلاهای عظیم
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرم
با قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیر
به حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگر
جان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
میروم، لیک به هر جا که روم، خواهم بود
در دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلک
تا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکند
مهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم
که به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشند
دیگران محرم و محروم من از طوف حریم
گرچه دورم ز حریم تو، خدا میداند
که کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
ناتوان است تن زار من از ضعف چنان
که شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبار
پیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلا
مرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراس
گشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جان
زندگی بیتو مرا گرچه عذابیست الیم،
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنم
کعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بار
همچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشم
شاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربار
افکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
دور نبود که شود از نظر تربیتش
همچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگز
سر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنار
مینماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان را
روی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبر
روشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
از دل دوزخیان حسرت فردوس رود
گر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموز
سایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزد
که دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شود
چون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهد
از سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
تا به جاییست جلال تو که با اینهمه قدر
زیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جای
زیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانه
نرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابد
جان بیمار، شود با ملکالموت غنیم
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دل
شود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جا
هر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
بزم قدر تو به جاییست که در صفّ نعال
اطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتاد
ریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماند
چون خط عامل معزول، اثر در تقویم
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگری
متنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیز
همچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمین
مسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تو
نیست چندانکه نمایی به دو سایل تقسیم
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هست
عالمالغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلند
همچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمال
چون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاه
دهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
داشتم داعیه کز تربیت همّت تو
ای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
بشکنم معرکهٔ نادرهگویان جدید
بگسلم سلسلهٔ قافیهسنجان قدیم
نه منم کز مدد بخت همایون بودم
روز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شد
آنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسد
صدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
در فراق تو بدین حال دلم میسوزد
ورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکرد
گرچه آمد به سرم بیتو بلاهای عظیم
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرم
با قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیر
به حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگر
جان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
میروم، لیک به هر جا که روم، خواهم بود
در دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلک
تا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکند
مهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم