تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۶۷ - به شاهد لغت فرغیش، به معنی آن موی که از زیر پوستین سر فرو آورده بود و جامه ریمناک دریده دامن را نیز گویند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۶ - به ابروی تو قسم یاد می کند دل ما
به ابروی تو قسم یاد می کند دل ما
زند به تیغ تو خود را گلوی بسمل ما
چرا به خانه ما بی ابا نمی آیی
چراغ آئینه گل می کند ز منزل ما
به داغ بی ثمری همچو لاله سوخته ایم
سپند سبز شود از بهار حاصل ما
تمام عمر چو زنجیر زلف در گرهیم
جنون کجاست که آید به حل مشکل ما
به راه قافله عمر نقش پایی نیست
به دوش باد صبا بسته اند محمل ما
نهاده ایم به شمشیر گردن تسلیم
اجل کجاست برد مژده یی به قاتل ما
چو سیدا خبر از نیک و بد نیافته ایم
خطی نبرده کسی در قلمرو دل ما
زند به تیغ تو خود را گلوی بسمل ما
چرا به خانه ما بی ابا نمی آیی
چراغ آئینه گل می کند ز منزل ما
به داغ بی ثمری همچو لاله سوخته ایم
سپند سبز شود از بهار حاصل ما
تمام عمر چو زنجیر زلف در گرهیم
جنون کجاست که آید به حل مشکل ما
به راه قافله عمر نقش پایی نیست
به دوش باد صبا بسته اند محمل ما
نهاده ایم به شمشیر گردن تسلیم
اجل کجاست برد مژده یی به قاتل ما
چو سیدا خبر از نیک و بد نیافته ایم
خطی نبرده کسی در قلمرو دل ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۰ - ز خون دل شده رنگین دو دیده ی تر ما
ز خون دل شده رنگین دو دیده ی تر ما
بهار لاله ما گل کند ز ساغر ما
چرا چو شمع به بالین ما نمی آیی
ز انتظاری بی حد سفید شد سر ما
گذشت عمر و دل ما به آرزو نرسید
در آشیانه ی ما پیر شد کبوتر ما
به پای تکیه ما سفر فرو نمی آرد
کلاه گوشه ی معشوق ما قلندر ما
ستاره سوختگان چون سپند سبز شدند
کجاست گریه ی ابر بهار اختر ما
زدی به تیغ و بریدی و ساختی پامال
چه روزها که نه افکنده ای تو بر سر ما
به سیدا نظر مرحمت نمی سازی
ز چشم دام تو افتاده صید لاغر ما
بهار لاله ما گل کند ز ساغر ما
چرا چو شمع به بالین ما نمی آیی
ز انتظاری بی حد سفید شد سر ما
گذشت عمر و دل ما به آرزو نرسید
در آشیانه ی ما پیر شد کبوتر ما
به پای تکیه ما سفر فرو نمی آرد
کلاه گوشه ی معشوق ما قلندر ما
ستاره سوختگان چون سپند سبز شدند
کجاست گریه ی ابر بهار اختر ما
زدی به تیغ و بریدی و ساختی پامال
چه روزها که نه افکنده ای تو بر سر ما
به سیدا نظر مرحمت نمی سازی
ز چشم دام تو افتاده صید لاغر ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵ - ز غنچه دل ما بی خبر بود گل ما
ز غنچه دل ما بی خبر بود گل ما
درون بیضه خزان شد بهار بلبل ما
صدا بلند نکردیم از تهیدستی
ز سنگ سرمه بود ساغر توکل ما
به گلشنی که درو بلبل خوش الحان نیست
شکفتگی نکند غنچه ی تغافل ما
به زور آه تو را ما نگاه داشته ایم
به سرو قد تو پیچیده است سنبل ما
قد خمیده ی ما را اجل کمین کرده
نشسته سیل حوادث به سایه ی پل ما
ز شانه کرده جدا دست ما و می گوید
سزای آن که رساند زیان به کاکل ما
ز غنچه های چمن می کشیم رو زردی
بود چو برگ خزان دیده دست بی پل ما
نشسته ایم در آتش چو سیدا همه عمر
سپند سوخته از غیرت تحمل ما
درون بیضه خزان شد بهار بلبل ما
صدا بلند نکردیم از تهیدستی
ز سنگ سرمه بود ساغر توکل ما
به گلشنی که درو بلبل خوش الحان نیست
شکفتگی نکند غنچه ی تغافل ما
به زور آه تو را ما نگاه داشته ایم
به سرو قد تو پیچیده است سنبل ما
قد خمیده ی ما را اجل کمین کرده
نشسته سیل حوادث به سایه ی پل ما
ز شانه کرده جدا دست ما و می گوید
سزای آن که رساند زیان به کاکل ما
ز غنچه های چمن می کشیم رو زردی
بود چو برگ خزان دیده دست بی پل ما
نشسته ایم در آتش چو سیدا همه عمر
سپند سوخته از غیرت تحمل ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۰ - به سوی کلبه ام ای آفت زمانه بیا
به سوی کلبه ام ای آفت زمانه بیا
به جانب صدف ای گوهر یگانه بیا
به انتظاریی پابوسیت چو نقش قدم
نهاده ام سر خود را به آستانه بیا
چو لاله در جگرم داغ ها شده پیدا
فتاده بی رخ تو آتشم به خانه بیا
برای مقدمت آماده کرده ام بزمی
سخن دراز مگردان و بی بهانه بیا
گشاده ام به هوای تو چون کمان آغوش
برا ز خانه چو تیر و پی نشانه بیا
به بردن دل ما زلف و خال حاجت نیست
که گفته بود که اینجا به دام و دانه بیا
مرا چو شانه دورویی و صد زبانی نیست
چو زلف در بغلم بی اصول شانه بیا
چو سیدا ز چمن بس که دورم ای بلبل
به ناله ام مددی کن ز آشیانه بیا
به جانب صدف ای گوهر یگانه بیا
به انتظاریی پابوسیت چو نقش قدم
نهاده ام سر خود را به آستانه بیا
چو لاله در جگرم داغ ها شده پیدا
فتاده بی رخ تو آتشم به خانه بیا
برای مقدمت آماده کرده ام بزمی
سخن دراز مگردان و بی بهانه بیا
گشاده ام به هوای تو چون کمان آغوش
برا ز خانه چو تیر و پی نشانه بیا
به بردن دل ما زلف و خال حاجت نیست
که گفته بود که اینجا به دام و دانه بیا
مرا چو شانه دورویی و صد زبانی نیست
چو زلف در بغلم بی اصول شانه بیا
چو سیدا ز چمن بس که دورم ای بلبل
به ناله ام مددی کن ز آشیانه بیا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۷ - ز ناله منع مکن عاشق بلاکش را
ز ناله منع مکن عاشق بلاکش را
کسی نه بسته به افسون زبان آتش را
به گرم و سرد جهان هر که ساخت همچون شمع
شکسته رونق بازار آب و آتش را
هجوم خار کند شعله را قوی چنگال
شکست دیر توان داد خصم سرکش را
به باغ چهره گل را حلاوت دگر است
مبر ز میکده بیرون شراب بی غش را
ز آشنایی دیوانه بس که در حذرم
برون زسینه فگندم دل مشوش را
به فکر آن بت نقاش می روم از خویش
به هر کجا شنوم خانه منقش را
به سحر ناله نماندست سیدا اثری
چگونه رام کنم با خود آن پریوش را
کسی نه بسته به افسون زبان آتش را
به گرم و سرد جهان هر که ساخت همچون شمع
شکسته رونق بازار آب و آتش را
هجوم خار کند شعله را قوی چنگال
شکست دیر توان داد خصم سرکش را
به باغ چهره گل را حلاوت دگر است
مبر ز میکده بیرون شراب بی غش را
ز آشنایی دیوانه بس که در حذرم
برون زسینه فگندم دل مشوش را
به فکر آن بت نقاش می روم از خویش
به هر کجا شنوم خانه منقش را
به سحر ناله نماندست سیدا اثری
چگونه رام کنم با خود آن پریوش را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۲ - قبا کشیده به بر قامت بلند تو را
قبا کشیده به بر قامت بلند تو را
شکر گرفته در آغوش نوشخند تو را
هلال تا به رکاب تو سر نهد چون نعل
هزار بار ببوسد سم سمند تو را
دلم شکسته و عمریست آرزو دارد
هوای سنبل زلف شکسته بند تو را
به حال خسته خود این همه تغافل چیست
فراق زیر و زبر کرده دردمند تو را
چو سیدا نبود ساده لوح در ره عشق
نشان لطف گمان کرده زهرخند تو را
شکر گرفته در آغوش نوشخند تو را
هلال تا به رکاب تو سر نهد چون نعل
هزار بار ببوسد سم سمند تو را
دلم شکسته و عمریست آرزو دارد
هوای سنبل زلف شکسته بند تو را
به حال خسته خود این همه تغافل چیست
فراق زیر و زبر کرده دردمند تو را
چو سیدا نبود ساده لوح در ره عشق
نشان لطف گمان کرده زهرخند تو را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۷ - ز بخت تیره بود تازه داغ لاله ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۶ - فتاده گوشه چشم تو تا به خانه ما
فتاده گوشه چشم تو تا به خانه ما
دکان سرمه فروش است آستانه ما
دماغ بلبل ما بس که نازک افتادست
به شاخ نکهت گل باشد آشیانه ما
بر آسمان نبود کهکشان که می بینی
به روی چرخ بود زخم تازیانه ما
حدیث زلف تو تقریر کی توان کردن
شکسته است چو خطت زبان شانه ما
شکسته ایم سر نفس و گردن شیطان
ز آسیا شده بیرون درست دانه ما
کسی که خیره نظر سیدا چو شبنم شد
به روی سبزه و گل پرورد زمانه ما
دکان سرمه فروش است آستانه ما
دماغ بلبل ما بس که نازک افتادست
به شاخ نکهت گل باشد آشیانه ما
بر آسمان نبود کهکشان که می بینی
به روی چرخ بود زخم تازیانه ما
حدیث زلف تو تقریر کی توان کردن
شکسته است چو خطت زبان شانه ما
شکسته ایم سر نفس و گردن شیطان
ز آسیا شده بیرون درست دانه ما
کسی که خیره نظر سیدا چو شبنم شد
به روی سبزه و گل پرورد زمانه ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - دلم به پرده دریهای اشک خورسند است
دلم به پرده دریهای اشک خورسند است
محبت پدری عیب پوش فرزند است
به غیر محنت و غم نیست قسمت فرهاد
همیشه خون جگر روزیی هنرمند است
ز اهل جود صدایی بروز نمی آید
در مروت احسان ز پشت او بند است
به توبه یی که شکستی درست تکیه مکن
بنه ز دست عصایی که سست پیوند است
ز اشک و آه مرا سیدا جدایی نیست
یکیست نور دل و دیگری جگر بند است
محبت پدری عیب پوش فرزند است
به غیر محنت و غم نیست قسمت فرهاد
همیشه خون جگر روزیی هنرمند است
ز اهل جود صدایی بروز نمی آید
در مروت احسان ز پشت او بند است
به توبه یی که شکستی درست تکیه مکن
بنه ز دست عصایی که سست پیوند است
ز اشک و آه مرا سیدا جدایی نیست
یکیست نور دل و دیگری جگر بند است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - شبی که از دلم آه شرر فغان برخاست
شبی که از دلم آه شرر فغان برخاست
سپندوار به تعظیمش آسمان برخاست
زمانه پرده نشین کرد صبح محشر را
ز خواب چاشت چو آن فتنه جهان برخاست
به گل ز خانه خود عندلیب محمل بست
ز غنچه های چمن چون جرس فغان برخاست
کدام لاله رخ آهنگ بوستان کردست
که گل خزان شد و بلبل ز آشیان برخاست
کمان ابروی او را که بوده است استاد
به هر دلی که خدنگش نشست جان برخاست
شبی که قافله را شد نگار من رهبر
زمین چو گرد به دنبال کاروان بر خاست
مروتی که به هم بود اهل عالم را
کشیده تیغ به یکبار از میان برخاست
شنید خصم به هر جا کلام رنگینم
بسان غنچه گل مهر از دهان برخاست
نشین به صحبت پیران و تازه رو بر خیز
که آفتاب ز بزم فلک جوان برخاست
ز همنشینی تو سیدا شکفت چو گل
به خانه یی که تو باشی نمی توان برخاست
سپندوار به تعظیمش آسمان برخاست
زمانه پرده نشین کرد صبح محشر را
ز خواب چاشت چو آن فتنه جهان برخاست
به گل ز خانه خود عندلیب محمل بست
ز غنچه های چمن چون جرس فغان برخاست
کدام لاله رخ آهنگ بوستان کردست
که گل خزان شد و بلبل ز آشیان برخاست
کمان ابروی او را که بوده است استاد
به هر دلی که خدنگش نشست جان برخاست
شبی که قافله را شد نگار من رهبر
زمین چو گرد به دنبال کاروان بر خاست
مروتی که به هم بود اهل عالم را
کشیده تیغ به یکبار از میان برخاست
شنید خصم به هر جا کلام رنگینم
بسان غنچه گل مهر از دهان برخاست
نشین به صحبت پیران و تازه رو بر خیز
که آفتاب ز بزم فلک جوان برخاست
ز همنشینی تو سیدا شکفت چو گل
به خانه یی که تو باشی نمی توان برخاست
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - بیا به کلبه ام ای ماهرو صفا اینجاست
بیا به کلبه ام ای ماهرو صفا اینجاست
نشین به دیده ام ای نور چشم جا اینجاست
زیارت دل ما ساز و سیر جنت کن
کلید قفل در باغ دلگشا اینجاست
ز داغ توست مرا سینه روضه شهدا
به خنجر تو قسم دشت کربلا اینجاست
مرا زبان نگاه تو یار حرف شده
کجا روم که سخنهای آشنا اینجاست
به کویت آمدم و گشت چشم من روشن
قسم به خاک قدومت که توتیا اینجاست
بنای کعبه بود دل به دست آوردن
اگر خداطلبی می کنی خدا اینجاست
به گریه گفتمش آب حیات می جویم
به خنده گفت لبش چشمه بقا اینجاست
رقیب خواست که امشب به بزم بنشیند
اشاره کرد به ابرو که سیدا اینجاست
نشین به دیده ام ای نور چشم جا اینجاست
زیارت دل ما ساز و سیر جنت کن
کلید قفل در باغ دلگشا اینجاست
ز داغ توست مرا سینه روضه شهدا
به خنجر تو قسم دشت کربلا اینجاست
مرا زبان نگاه تو یار حرف شده
کجا روم که سخنهای آشنا اینجاست
به کویت آمدم و گشت چشم من روشن
قسم به خاک قدومت که توتیا اینجاست
بنای کعبه بود دل به دست آوردن
اگر خداطلبی می کنی خدا اینجاست
به گریه گفتمش آب حیات می جویم
به خنده گفت لبش چشمه بقا اینجاست
رقیب خواست که امشب به بزم بنشیند
اشاره کرد به ابرو که سیدا اینجاست
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - بیا و باده کش ای محتسب به پای قدح
بیا و باده کش ای محتسب به پای قدح
که موج باده نباشد کم از دعای قدح
بهار آمد و مرغان در آشیانه خود
گشانده اند پر و بال در هوای قدح
به چشمه سار خضر پنجه اش زند سیلی
کسی که ساخت کف دست آشنای قدح
مرا به داغ خود ای لاله دستگیری کن
که هست نشاء سرشار من ز لای قدح
شکست شیشه ما را مکن تو ای زاهد
گرفته ایم سر خود به کف به جای قدح
چمن به مجلس خود شمع می تواند ریخت
ز گریه های صبوحی و خنده های قدح
ز روی لاله رخان سیدا خورد چشم آب
رخ شکفته بود باغ دلگشای قدح
که موج باده نباشد کم از دعای قدح
بهار آمد و مرغان در آشیانه خود
گشانده اند پر و بال در هوای قدح
به چشمه سار خضر پنجه اش زند سیلی
کسی که ساخت کف دست آشنای قدح
مرا به داغ خود ای لاله دستگیری کن
که هست نشاء سرشار من ز لای قدح
شکست شیشه ما را مکن تو ای زاهد
گرفته ایم سر خود به کف به جای قدح
چمن به مجلس خود شمع می تواند ریخت
ز گریه های صبوحی و خنده های قدح
ز روی لاله رخان سیدا خورد چشم آب
رخ شکفته بود باغ دلگشای قدح
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - به جستجوی تو بیرون شد از چمن گل سرخ
به جستجوی تو بیرون شد از چمن گل سرخ
در آرزوی تو گردید بی وطن گل سرخ
گدای کوی تو را از جبین دهد گل زرد
شهید تیغ تو را روید از کفن گل سرخ
به کوچه باغ دل داغدار من گذری
به پابوس تو ریزم چمن چمن گل سرخ
ندیده شوخی چشم تو را گل نرگس
نبرده بویی از آن غنچه دهن گل سرخ
به سیر باغ تو تا رفته یی گریبان چاک
ز جوش حسن نگنجد به پیرهن گل سرخ
به گلشنی که تصور کنم جمال تو را
گل سفید نماید به چشم من گل سرخ
سواد خط تو دارد بنفشه در آغوش
بهار زلف تو را زیر هر شکن گل سرخ
چو گردباد دمد از مزار مجنون بید
چو لاله سر زند از خاک کوهکن گل سرخ
ز غنچه دهن نافه بوی خون آید
چریده است مگر آهوی ختن گل سرخ
ملامتی به جوانان پارسا نرسد
شکفته رویی نشیند در انجمن گل سرخ
شدست ماه رخش سیدا می شفقی
نموده شوخی حسنش ز نسترن گل سرخ
در آرزوی تو گردید بی وطن گل سرخ
گدای کوی تو را از جبین دهد گل زرد
شهید تیغ تو را روید از کفن گل سرخ
به کوچه باغ دل داغدار من گذری
به پابوس تو ریزم چمن چمن گل سرخ
ندیده شوخی چشم تو را گل نرگس
نبرده بویی از آن غنچه دهن گل سرخ
به سیر باغ تو تا رفته یی گریبان چاک
ز جوش حسن نگنجد به پیرهن گل سرخ
به گلشنی که تصور کنم جمال تو را
گل سفید نماید به چشم من گل سرخ
سواد خط تو دارد بنفشه در آغوش
بهار زلف تو را زیر هر شکن گل سرخ
چو گردباد دمد از مزار مجنون بید
چو لاله سر زند از خاک کوهکن گل سرخ
ز غنچه دهن نافه بوی خون آید
چریده است مگر آهوی ختن گل سرخ
ملامتی به جوانان پارسا نرسد
شکفته رویی نشیند در انجمن گل سرخ
شدست ماه رخش سیدا می شفقی
نموده شوخی حسنش ز نسترن گل سرخ
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آید
چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آید
زمین ز خون شهیدان به جوش می آید
عنان آه که در دل نگه تواند داشت
کله شکسته و کاکل به دوش می آید
بغل گشاده و پوشیده جامه گلرنگ
به این لباس به تاراج هوش می آید
که بسته است ندانم زبان مرغان را
که عندلیب ز گلشن خموش می آید
به دور من شده ایام کاسه پر زهر
به هر که می نگرم بانگ نوش می آید
به گلشنی که تو یکره گذشته یی تا حشر
صدای قافله گلفروش می آید
چو سیدا لب اگر از فغان نه بربندم
جهان ز ناله من در خروش می آید
زمین ز خون شهیدان به جوش می آید
عنان آه که در دل نگه تواند داشت
کله شکسته و کاکل به دوش می آید
بغل گشاده و پوشیده جامه گلرنگ
به این لباس به تاراج هوش می آید
که بسته است ندانم زبان مرغان را
که عندلیب ز گلشن خموش می آید
به دور من شده ایام کاسه پر زهر
به هر که می نگرم بانگ نوش می آید
به گلشنی که تو یکره گذشته یی تا حشر
صدای قافله گلفروش می آید
چو سیدا لب اگر از فغان نه بربندم
جهان ز ناله من در خروش می آید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - شبی که بر سرم آن سبزپوش می آید
شبی که بر سرم آن سبزپوش می آید
صدای مقدم خضرم به گوش می آید
به یاد زلف و رخش گلشن از گل و سنبل
قبا دریده سلاسل به دوش می آید
ندا کنند به مسجد مؤذنان هر صبح
حذر کنید که آن باده نوش می آید
که رفته است به گلشن که عندلیب امروز
خموش می رود و در خروش می آید
فغان ماتمیان بزرگان غافل را
صدای ناله کبکی به گوش می آید
تو باده می خوری و من کباب می گردم
تو می کشی و مرا خون به جوش می آید
به روز مرگ دل از خواب می شود بیدار
کسی که می رود از خود به هوش می آید
چرا به خون نه نشینم چو سیدا امروز
که گل به داغ پی گلفروش می آید
صدای مقدم خضرم به گوش می آید
به یاد زلف و رخش گلشن از گل و سنبل
قبا دریده سلاسل به دوش می آید
ندا کنند به مسجد مؤذنان هر صبح
حذر کنید که آن باده نوش می آید
که رفته است به گلشن که عندلیب امروز
خموش می رود و در خروش می آید
فغان ماتمیان بزرگان غافل را
صدای ناله کبکی به گوش می آید
تو باده می خوری و من کباب می گردم
تو می کشی و مرا خون به جوش می آید
به روز مرگ دل از خواب می شود بیدار
کسی که می رود از خود به هوش می آید
چرا به خون نه نشینم چو سیدا امروز
که گل به داغ پی گلفروش می آید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - چو تیغ در کمر آن رشک آفتاب کند
چو تیغ در کمر آن رشک آفتاب کند
دلم چو ذره تپد خونم اضطراب کند
رخ تو آئینه را دیده پر آب کند
قدت به جلوه زمین را در اضطراب کند
چرا به کشتن عشاق سعی می سازی
ندیده ایم کسی ملک خود خراب کند
ستمگر تو که چشمت دل من از مستی
هلاک سازد و آویزد و کباب کند
بهشت را طلبش در نظر نمی آرد
کسی که با تو شبی سیر ماهتاب کند
شکست در صف دلهای سرکشان افتد
گهی که غمزه تو پای در رکاب کند
به لوح سینه خود نقش بستم ابرویت
کسی که بیت نکو یافت انتخاب کند
حرارتی به خود ای سیدا نمی بینم
مروتی مگر امروز آفتاب کند
دلم چو ذره تپد خونم اضطراب کند
رخ تو آئینه را دیده پر آب کند
قدت به جلوه زمین را در اضطراب کند
چرا به کشتن عشاق سعی می سازی
ندیده ایم کسی ملک خود خراب کند
ستمگر تو که چشمت دل من از مستی
هلاک سازد و آویزد و کباب کند
بهشت را طلبش در نظر نمی آرد
کسی که با تو شبی سیر ماهتاب کند
شکست در صف دلهای سرکشان افتد
گهی که غمزه تو پای در رکاب کند
به لوح سینه خود نقش بستم ابرویت
کسی که بیت نکو یافت انتخاب کند
حرارتی به خود ای سیدا نمی بینم
مروتی مگر امروز آفتاب کند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - چو بهر پرسشم آن شهسوار می آید
چو بهر پرسشم آن شهسوار می آید
صف ملک ز یمین و یسار می آید
گهی که از غم او می زنم به دل ناخن
صدای کوهکن از کوهسار می آید
برم چو نامه اعمال در ترازوگاه
کتابتی که به سویم ز یار می آید
به باغ نوخط من دوش می کشید و هنوز
نسیم مست صبا مشکبار می آید
ز چاک سینه روشندل خدا ترسم
پیمبریست که بیرون ز غار می آید
ز بال مرغ چمن شد قفس گل صد برگ
که گفته است به بلبل بهار می آید
کدام لاله رخ امروز در چمن رفتست
به هر که می نگرم داغدار می آید
بر آستانه خود همچو نقش پا عمریست
نشسته ام به امیدی که بار می آید
کمند بوی گل آرد به باغ بلبل را
دلم به سوی تو بی اختیار می آید
به گرد کوی تو هر روز گردباد از دشت
به جستجوی من خاکسار می آید
اگر به کوه نهم پشت بر زمین ماند
غمی که بر من از این روزگار می آید
نگاه گرم تو می سوزد استخوانم را
کجا ز برق ترحم بخار می آید
خجالتی که کشی از گناه خود امروز
نگاه دار که فردا به کار می آید
سپندوار از آن کوی سیدا امروز
چه شد که سوخته و بی قرار می آید
صف ملک ز یمین و یسار می آید
گهی که از غم او می زنم به دل ناخن
صدای کوهکن از کوهسار می آید
برم چو نامه اعمال در ترازوگاه
کتابتی که به سویم ز یار می آید
به باغ نوخط من دوش می کشید و هنوز
نسیم مست صبا مشکبار می آید
ز چاک سینه روشندل خدا ترسم
پیمبریست که بیرون ز غار می آید
ز بال مرغ چمن شد قفس گل صد برگ
که گفته است به بلبل بهار می آید
کدام لاله رخ امروز در چمن رفتست
به هر که می نگرم داغدار می آید
بر آستانه خود همچو نقش پا عمریست
نشسته ام به امیدی که بار می آید
کمند بوی گل آرد به باغ بلبل را
دلم به سوی تو بی اختیار می آید
به گرد کوی تو هر روز گردباد از دشت
به جستجوی من خاکسار می آید
اگر به کوه نهم پشت بر زمین ماند
غمی که بر من از این روزگار می آید
نگاه گرم تو می سوزد استخوانم را
کجا ز برق ترحم بخار می آید
خجالتی که کشی از گناه خود امروز
نگاه دار که فردا به کار می آید
سپندوار از آن کوی سیدا امروز
چه شد که سوخته و بی قرار می آید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - نگار من به دم چون مسیح می آید
نگار من به دم چون مسیح می آید
رسول حق به کلام فصیح می آید
دهد با هل هوس یاد سوره اخلاص
پی ندامت مشرک صریح می آید
بگیر از سبد گلفروش لاله و گل
به دست داغ ز خوبان قبیح می آید
مرا چو دید ز دور او به زلف و کاکل گفت
که این شکسته سراپا صحیح می آید
به باغ در پی او دوش سیدا رفتم
به خنده گفت که یار ملیح می آید
رسول حق به کلام فصیح می آید
دهد با هل هوس یاد سوره اخلاص
پی ندامت مشرک صریح می آید
بگیر از سبد گلفروش لاله و گل
به دست داغ ز خوبان قبیح می آید
مرا چو دید ز دور او به زلف و کاکل گفت
که این شکسته سراپا صحیح می آید
به باغ در پی او دوش سیدا رفتم
به خنده گفت که یار ملیح می آید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود
دماغ سوخته من چو شمع روشن بود
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم
میان آب و عرق شمع تا به گردن بود
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور
به دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
کریم را نشود دست کوتاه از احسان
به دیده هر گهری داشتم به دامن بود
مباد صبح به بزمم زند شبیخونی
ز شام تا به سحر چشم من بروزن بود
ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرین
چو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود
نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیک
شبی که دوش سخن پای تکیه من بود
چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت برد
چراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود
دماغ سوخته من چو شمع روشن بود
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم
میان آب و عرق شمع تا به گردن بود
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور
به دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
کریم را نشود دست کوتاه از احسان
به دیده هر گهری داشتم به دامن بود
مباد صبح به بزمم زند شبیخونی
ز شام تا به سحر چشم من بروزن بود
ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرین
چو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود
نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیک
شبی که دوش سخن پای تکیه من بود
چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت برد
چراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود