تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸ - بیا ساقی شراب خوشگواری کرده‌ام پیدا
بیا ساقی شراب خوشگواری کرده‌ام پیدا
شراب خوشگوار بی‌خماری کرده‌ام پیدا
ز رنج باده دوشین حریف ار دردسر دارد
به میخانه حریف می گساری کرده‌ام پیدا
شکست ار تار مطرب یا که مزمارش نمی‌خواند
به قانون دگر در پرده تاری کرده‌ام پیدا
اگر صیاد ما را عار باشد از شکار ما
برای صید دل‌ها جانشکاری کرده‌ام پیدا
دلا با مسافر شو ازین کشور بکش مفرش
کزین عالم برون شهر و دیاری کرده‌ام پیدا
خزان چندانکه می‌خواهد بتازد اسب در گلشن
برای خویشتن من نوبهاری کرده‌ام پیدا
بیا یعقوب خاک راه یوسف را بکن سرمه
که من این توتیا را از غباری کرده‌ام پیدا
اگر گم کرده‌ای قاتل بیا ای کشته پیش من
که خونت را من از دست نگاری کرده‌ام پیدا
نخواهم برد منت من ز عطاران پی نافه
که من آهوی چین در مرغزاری کرده‌ام پیدا
رقیب زشت خو باید که باشد پاسبان او
برای حفظ گلشن طرفه خاری کرده‌ام پیدا
اگر تو حرف حق گفتی و راز از خلق ننهفتی
شدی منصور و از بهر تو داری کرده‌ام پیدا
سخن بی پرده گو آشفته از زاهد چه می‌ترسی
که من سر خدا را پرده داری کرده‌ام پیدا
علی داماد پیغمبر در او سر خدا مضمر
که از نسلش شه گلگون سواری کرده‌ام پیدا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸ - اگر نه پرده بر بسته برخ آن شاهد رعنا
اگر نه پرده بر بسته به رخ آن شاهد رعنا
نمینالد چرا چنگ و نمی گرید چرا مینا
نه مطرب ماند نه ساقی نه می در مشربه باقی
نه گل در بوستان رعنا نه بلبل در چمن گویا
فتاده صوفی از وجد و مغنی از نواسنجی
نمی آید زمی مستی اثر بیرون شد از صهبا
چه دیده است این تماشائی که اندر ساحت گلشن
نه بیند لاله حمرا نبوید سنبل بویا
نه جام جم صفا دارد نه ملک کی بقا دارد
نماند آئینه اسکندر و نه کسوت دارا
زعشق روی عذرا عذر میخواهد زخود وامق
نمیخواند دگر مجنون حدیث از طره لیلا
فلاطون شد زخم بیزار و عیسی دارا را راغب
به جیب و آستین موسی نهان کرده ید و بیضا
بجای گوهر از عمان برآید لؤلؤ خونین
بگو غواص را بگذر تو خود از غوص این دریا
نه در آتشکده آتش نه رند میکده سرخوش
نه بلبل را نوا دلکش نه گل را چهره زیبا
بهاران خاصه در شیراز شورانگیز بدیارب
مگر از فتنه آخر زمان تبدیل شد سودا
مگر دست خدا آید بخل عقده مشکل
و گرنه مانده لا یعقل در این ره فکرت دانا
علی آن خواجه مطلق علی آن رهنمای حق
که آشفته است در مدحش چه در پنهان چه در پیدا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴ - گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان ها
گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان ها
ولی بی دوست گلخن ها بود طرف گلستان ها
سماع عاشقان از نغمه قانون عشق آید
چه بگشاید که بر گلها عنادل راست دستانها
عجب نبود گر اطفال چمن سرسبز و خندانند
که همچون دایه ابر از شیر پر کرده است پستان ها
خط و زلف و رخ جانان بهشتی جاودان باشد
اگر گرد سمن زاری بنفشه هست و ریحان ها
اگر مست شرابستی و جویای کبابستی
به کانون درون هست از جگر آماده بریان ها
خیال خواب در شب های هجران توام حاشا
که در رگهای چشمانم بود نشتر زمژگان ها
علاج درد عاشق جز طبیب عشق نشناسد
طبیبان جهان گر جمله پیش آرند درمان ها
درین فصلی که هر خشکیده شاخی در طرب باشد
نیفزاید بجز غم بر دل مسکین پژمان ها
مرا بد خاطری خرم به شیراز و به نوروزش
به طوسم نیست غیر از غم ز گشت باغ و بستان ها
مگر رو بر حرم آرم به شاه محترم آرم
رضا آن شافع فردا کز او شد تازه ایمان ها
شها زآشفتگی آشفته ات دیوانه شد رحمی
زبس لیلا همی جوید چو مجنون در بیابان ها
سرا پا گر خطا باشد به او جای عطا باشد
که اندر مدحت از نظم دری آراست دیوان ها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵ - فزونتر سوزدم امشب زهر شب آتش سودا
فزونتر سوزدم امشب ز هر شب آتش سودا
که چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا
میان کاروان لیلی چه بندد بر شتر محمل
چو افغان می کند مجنون جرس را گو مکن غوغا
مرا شوریست اندر سر، که برده عقل و دین و دل
تو خواهی عشق خوانش ای حکیم و خواهیش سودا
مخوانش طالب کعبه که خودخواه است و تن پرور
که با خار مغیلان تو خواهد بستر دیبا
معاذالله که از حسنش بکاهد ذره ی ای دل
بچشم احولان گر دوست باشد زشت یا زیبا
نباشد نقص خورشید ار بگوید عیب خفاشش
که روز و شب بود یکسان به پیش چشم نابینا
زشمعت رخ نمی تابم بسوزی گر سراپایم
که از پرسوختن پروانه را نبود به سر پروا
رفیقان رفته و من خفته از غفلت در این وادی
کجا خضری که برهاند مرا زین پرخطر بیدا
مگر از همت مردان غیب ای دل مدد خواهم
که سوی کعبه ی مقصود بندم رخت از این صحرا
کدامین کعبه ارض طوس کوی قبله هشتم
که آید بهر طوف او ملک از طارم اعلا
رضا آن مایه ایمان رضا آن شافع عصیان
امام راستان شاه خراسان خسرو به طحا
بکش دست عنایت بر رخ آشفته از رحمت
که ترسم این سودا الوجه دارینش کند رسوا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹ - فکند آن پنجه داور گهی از راست گاهی چپ
فکند آن پنجه ی داور، گهی از راست گاهی چپ
ز مرحب سر ز خیبر درگهی از راست گاهی چپ
علی یک تن در آن غوغا ولی در عرصه ی هیجا
هزیمت کرد از او لشکرگهی از راست گاهی چپ
سهیل برق تک رخش و بدخشی ذوالفقار او
یکی برق و یکی تندر گهی از راست گاهی چپ
دو پیکر صارم تیزش به قلب لشکر کافر
نماید هر یکی نشتر گهی از راست گاهی چپ
سرانگشتان معجز زا برای بندگی خور را
زمغرب برد در خاور گهی از راست گاهی چپ
به روم و چین و بحر و بر اگر خاقان و گر قیصر
از آن سر برد وزین افسرگهی از راست گاهی چپ
حسام برق فام و نیزه ی اژدر خصال او
بلای جوشن و مغفر گهی از راست گاهی چپ
بر آن نیلوفری خرگه چه باشد تیر و ناهیدش
دبیرستی و خنیاگر گهی از راست گاهی چپ
قسیم دوزخ و جنت برای کافر و مؤمن
شفیع عرصه ی محشرگهی از راست گاهی چپ
فلک را گر دو قطب آمد منجم دیده را بگشا
به هر قطبی است او محور گهی از راست گاهی چپ
شها آشفته ات تنها میان یک جهان اعدا
بیافکن سایه اش بر سر،گهی از راست گاهی چپ
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲ - و کیف اشکر من حبیب مغاضب
و کیف اشکر من حبیب مغاضب
وان شکوت لست صدیقا مصاحب
و لم ار عقلا الا اسیر بعشقه
بلی غلبت العشق و العقل هارب
یقولون للمرء عیش بعمره
و ما عیشی من العمر الا لمصائب
رایتک مشهودا بعینی مشاهدا
فوالله فیما بیننا لیس حاجب
فلا یکن الاشعار من الهوی
لرقه قرطاس و حرقه کاتب
آشفته یرجو علیا فی معاونته
لانه مبتلی بایادی النواصب
و لست براج من سواک ویعلم
و لم اخف المیزان انک حاسب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶ - غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشب
غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشب
تمتع گیر نه از گل زوصل دوستان امشب
مگر حوری به باغ آمد و یا غلمان سوی بستان
که شد رشگ بهشت عدن باغ و بوستان امشب
چو شاخ ارغوان من چمان اندر چمن آمد
بیا ساقی به ساغر کن می چون ارغوان امشب
بده فرصت که تا بیند تماشایی گل باغت
بیا بلبل بنه از سر تو این آه و فغان امشب
ز آهنگ مخالف ره بگردان مطرب مجلس
نوای راست را در پرده شو تو نغمه خوان امشب
جرس مانند مجنون در بیابان گرم افغان شد
مگر گم کرده راه کوی لیلی ساربان امشب
بگو یعقوب بگشاید در بیت الحزن دیگر
زراه مصر می آید به کنعان کاروان امشب
اگر خاراست اندر ره و گر تار است این منزل
کنم فرش رهت از دیده فرش پرنیان امشب
اگر ساقی کند تقصیر اندر حق میخواران
برم آشفته برغو بردر پیر مغان امشب
علی آن پیر میخانه که وحدت ریزد از جامش
چو بخشد جرعه بر مستان زجود بیکران امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - بسودای پریشانیست یا رب کار من هر شب
به سودای پریشانیست یا رب کار من هر شب
که در دست رقیبانست زلف یار من هر شب
چو دست مدعی زد چنگ همچون شانه بر زلفش
بود چون مرغ شب آویز افغان کار من هر شب
مسلمانان ز کفر من همه بیزار و هر روزه
به ننگ و عار کفارند از کردار من هر شب
سرم را از کجا پیدا شود سامان از این رندی
که رهن باده باید خرقه و دستار من هر شب
اگر آتشکده خاموش شد در پارس چون یا رب
رود تا گنبد گردون شرار نار من هر شب
حرم را طوف اگر کردم فریب من مخور زاهد
به کعبه جلوه گر گردد بت فرخار من هر شب
جواب لن ترانی پاسخ آمد رب ارنی را
به کوی میفروشان وعده دیدار من هر شب
صلا زد ساقی مستان که جام از کف منه حاشا
که در می هست پیدا پرتو رخسار من هر شب
کدامین بحر زخار است اندر سینه ام پنهان
که مدح حیدر آرد کلک گوهربار من هر شب
زبان چون شمع دارم آتشین آشفته در مدحش
به سر گر تیغ راند دشمن خونخوار من هر شب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - چه نانها خوردم از خوان محبت
چه نانها خوردم از خوان محبت
که شرمم باد از احسان محبت
محبت عشق شد در آخر کار
خرابم کرد طغیان محبت
بگفتا بگذر از جان و دل و دین
بسر بردیم پیمان محبت
سرار داری بنه پا در ره عشق
بود این گوی چوگان محبت
بود از کسوت زرتار عارم
چو خور گشتم چو عریان محبت
چه مینازی بکیوانت سپهرا
شد او دربان ایوان محبت
ز پیکان زهجر همچون شهد خوردم
بود این شیر پستان محبت
خلیلا خوش برو در نار نمرود
که بینی گشت گلزار محبت
برید آشفته دستم از همه جا
زدم دستی به دامان محبت
بو هر جسم را جانی بناچار
علی شد جان جانان محبت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه انگیزت
چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه انگیزت
چه دل‌ها در کمند افکنده زلفین دلاویزت
ز خفتان بگذرانی تیر غمزه با چه چالاکی
که رویین تن سپر افکنده پیش ترک خونریزت
زمین را ایمنی از فتنه آخر زمان بودی
چو بخت من نخفتی گر دو چشم فتنه انگیزت
برآمیزی به لب نام رقیب و نقل می‌بخشی
حذر از لعل می آلود و قند زهر آمیزت
چه شیرینی خدا را ای شکر گفتار کز شورت
بود در بیستون عشق صد فرهاد و پرویزت
تو اندر خواب نوشینی و خارت خفته در بستر
چرا ای گل نیاندیشی ز مرغان سحرخیزت
نمی‌پرهیزی آشفته از این سودای بی‌حاصل
که سوزد عشق عالم سوز آخر زهد پرهیزت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - تو را سری در آن موی میان هست
تو را سری در آن موی میان هست
در آن سرت بهر مو یک نشان هست
شبم تار است بی خورشید رویت
اگر صد ماهرو اندر جهان هست
علاج عشق را گفتم کند عقل
روان شد عقل و عشقم همچنان هست
شده تا خار کویت بستر من
نپندارم بساط پرنیان هست
بیا برگیر از خاکم که گویند
همائی را هوای استخوان هست
نهان شد کاروان و رفت محمل
ولی بانگ درای کاروان هست
در فردوس اگر رضوان ببندد
چه غم ما را خرابات مغان هست
نپندارم که جز کوی تو باشد
خدا را گر بهشت جاودان هست
سگت را با من الفت ماند برجا
همانا استخوانی در میان هست
فروناید مرا بر آسمان سر
مرا تا راه بر آن آستان هست
ببری گر سرم چون شمع بر خلق
کنم روشن حدیثت تا زبان هست
حدیث نکته ی موهوم وهم است
گمانی گر بود در آن دهان هست
علی پیر خرابات است و از جان
کنم آشفته وصفش تا که جان هست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - مگر لیلی میان کاروان است
مگر لیلی میان کاروان است
که مجنون در قفای ساربان است
نه تنها من در این وادی اسیرم
که بس کشته در این ریگ روان است
سلیمانی تو و باد است ناقه
تو خورشیدی و محمل آسمان است
چگویم آن عماری چیست و آن مه
بود جسمی که جانش در میان است
منجم گو بیا و ین طرفه بنگر
که بر مه عنبر تر سایه بان است
بنا میزد زماه پرنیان پوش
که عارض از حریر و پرنیان است
حجاب چهره کردی زلف مشکین
و یا روزیست کاندر شب نهان است
بنه کوه و منه بار غم هجر
که این بارم بجان و دل گران است
کشم جور و ندارم رشگ بر غیر
بحمدالله بتم نامهربان است
نخواهم پا کشیدن از در تو
سری کاندر وفا کردم همان است
زمانی را که عشقم کرد تمکین
بگفتم عقل را آخر زمان است
محبت کشتم و بر دشمنی داد
وفا کردم جفا پاداش آن است
اگر پیرم من آشفته غمی نیست
که بر سرسریم از آن جوان است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - از این آتش که عشقت در من افروخت
از این آتش که عشقت در من افروخت
سمندر سوختن را از من آموخت
زند هندو از آن خود را بر آتش
که از عکس تو آن آتش برافروخت
بلی این آتش از سودای عشقست
که او هم شمع و هم پروانه را سوخت
نثار گوهر یکدانه ای کرد
گهرهائی که بحر دیده اندوخت
سراپا آتشم آشفته چون شمع
مرا تا کسوت عشقش بتن دوخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - مرا کان لب شراب سلسبیل است
مرا کان لب شراب سلسبیل است
می خلد ار خورم خونم سبیل است
رطب زان لعل شیرین چاشنی یافت
اگر خرما ببستان بر نخیل است
تو را ای ناخدا یا رب چه نام است
که آب بحرت از خون قتیل است
گذار کاروان افتد بکویت
مسافر را چه پروای رحیل است
نخسبد چشم مجنون لیلة الهجر
که راه کوی لیلی بس طویل است
چه میپرسی زفرسنگ ره عشق
که آه عاشقان در راه میل است
تو را نه سرمه میساید نه وسومه
در آن صورت نه جای کحل و میل است
دو ابرویتو بیوسمه و سیم است
سیه چشم تو بی سرمه کحیل است
بود عقل ار سلیمان پیش عشقت
چو مور افتاده اندر پای پیل است
خدا جنت بمیخواران کرم کرد
اگر واعظ کند کتمان بخیل است
جمال شاهد خود را بنازم
که از آغاز بیغازه جمیل است
بدان نسبت که باری بی شریکست
نگار ما بیاری بی بدیل است
نخواهم دور ماند از آب حیوان
مرا خضر محبت تا دلیل است
گرت معنی بود آشفته در سر
سخن جز مدح حیدر قال و قیل است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - رسید از عالم غیبم بشارت
رسید از عالم غیبم بشارت
که آمد بر سر آن رنج ومرارت
سلیمانرا بگو مشکو بیارا
که آمد از سبا پیک بشارت
تو ایساقی چو معمار وجودی
خراب آباد دل را کن عمارت
بچم چون شاخ گل ایشاهد بزم
بخوان ای مطرب شیرین عبارت
چو وصل ترک یغمائی دهد دست
چه باک از دین و دل دادم بغارت
سرای میشکان دارالا مانست
بمستان منگر از چشم حقارت
پیام دوست را قاصد نگنجد
نمی آید زجبریل این سفارت
نبی را جایگه سر حقیقت
مقام او مجاز و استعارت
جهان بفروش و حب مرتضی گیر
که من بس سود دیدم زین تجارت
خراب عشقی آشفته عجب نیست
که هم عشقت کند رفع خسارت
اگر حکمش بگرداند قضا را
بدامان برکشد پای جسارت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - مرا جز عشق و سودای تو دین نیست
مرا جز عشق و سودای تو دین نیست
که در آئین ما دین غیر از این نیست
کمانداری در این لشکر ندیدم
که جان خسته ای را در کمین نیست
کجا یارا که پیش حکم و رایش
که تا گویم چنان است و چنین نیست
از آن غم را که بشادی میگزینم
که جایت جز دل اندوهگین نیست
خطا گفتم که چشم مستش آهوست
که این آهو بتاتار و بچین نیست
عجب نبود بر آن لب شور اغیار
که بی زنبور هرگز انگبین نیست
نجوشد شهد هرگز از نمکزار
میان برگ گل ماء معین نیست
زدست ساقی ما هر که می خورد
بفکر سلسبیل و حور عین نیست
بصورت آدمی لیکن زنوری
که این خاصیت اندر ماء و طین نیست
اگرچه خصم دعوی کرد جا هست
ولیکن سحر با معجز قرین نیست
اگر خاتم زجم بربود دیوی
بمعنی صاحب تاج و نگین نیست
مهل آشفته ساید جبهه بر خاک
که جز داغ تو او را برجبین نیست
علی مولای ما تا صاحب عصر
جز اینم اولین و آخرین نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - زعمر رفته دارم بس ندامت
زعمر رفته دارم بس ندامت
بجامی گیرم از ساقی غرامت
مقیم آستان میکشان شو
که دوران را نباشد استقامت
بزن چندان که خواهی شنعت ای غیر
که عاشق غم ندارد از ملامت
بلای عشق برق عافیت سوز
نیستانست بستان سلامت
نماز میکشان آنگه قبول است
که در پای خم اندازد اقامت
چو قمری پر زند بر گرد او سرو
ببستان گر چمد آن سرو قامت
تو با آن قامت موزون برفتار
کجا بنشیند آشوب قیامت
بر او آشفته خوبی شد مسلم
بتو رندی و بر حیدر امامت
بداغ عشق تو معروف شهرم
غلامان را شناسد از علامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - کیم من تا توانم دهر زد از هستی بدرگاهت
کیم من تا توانم دهر زد از هستی بدرگاهت
که برتر از قیاس و وهم آمد پایه جاهت
چو عنقا پر گر افشانم رسیدن برتو نتوانم
مگر افتم بسر اندر پی مردان آگاهت
بسی چون نوح و یونس مانده اندر قعر بحر تو
هزاران یوسف مصری فتاده در ته چاهت
نسیم قهرت ار جنبد نماند کوه را تمکین
زجا سیلش نجنباند اگر لنگر کند کاهت
اگر کری هدایت بیند از تو خضر خواهد شد
ندارد ره سوی مقصد اگر خضر است گمراهت
مدام اندر یک احوالی پری از شبه و امثالی
بود کافر کسی کاندر گمان آورده اشباهت
سلاطین را بگاه اندر نبیند کس مگر گاهی
توئی کاندر حور آیند اندر گاه و بیگاهت
بود کاشفته را اندر دل صد پاره جا گیری
اگر در ساحت دلهای ویرانست خرگاهت
مرا از کثرت عصیان نباشد ره بسوی تو
بگیرم دامن حیدر که ره یابم بدرگاهت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - خطا بر دوست بگرفتی خطا بود
خطا بر دوست بگرفتی خطا بود
خطا پوشی طریق آشنا بود
خطای ما از آن آهوی چشمت
که باشد ترک واصلش از ختا بود
رضای دشمنان جستی بکینم
و گرنه دوست را کی این سزا بود
بمردم ماجرا گفت اشک جاری
نگوئی دل بفکر ماجرا بود
مگو سروی نگنجد جز بگلشن
مگو مه را مکان فوق السما بود
که من دیدم مهی بسته کمر تنگ
که من دیدم که سروی در قبا بود
مرا بر دل زنی ناخن زمژگان
که در بزم تو محتاج حنا بود
دل از آهن دلان شهر بردی
نگاه تو مگر آهن ربا بود
تو دل بردی و او را میل اینست
که عاشق کاه و جاذب کهربا بود
رضای خود مجو بر گفته دوست
که گر جستی نه عشق آن ادعا بود
دل آشفته بزلفش داشت پیغام
سرو کار من امشب با صبا بود
بظلمات درون مهر علی جست
همانا خضر امشب رهنما بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - چه شد نائی که اندر نی تو را راه فغان گمشد
چه شد نائی که اندر نی تو را راه فغان گمشد
زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گمشد
نمیدانم اسیر زلف شد یا کشته غمزه
همیدانم که مرغ دل زسینه پرزنان گمشد
زاشک و آه یعقوب و زلیخا اندرین وادی
در ابر تیره و باران بشیر و کاروان گمشد
مرا شد پای فرسوده توئی ای کعبه آسوده
ترحم کن که بس ممل درین ریگ روان گمشد
هما خواندم تو را ای عشق وزان بر تو تو را منزل
که اندر جستجویت طایر وهم و گمان گمشد
بگفتم در میان آرم مگر موی میانش را
بگفتا رو که بس فکر دقیقم در میان گمشد
چه خاصیت بود در غمزه جادوی چشمانت
که تیرش تارها شد از کمان اندر نشان گمشد
تو را من ای بلا بالا سرا پا فتنه میدانم
که در دوران چشمت فتنه آخر زمان گمشد
ببر نامش تو در خیل سگان خویش ای مولا
که از گمنامی آشفته میان همرهان گمشد
توئی شاهنشه امکان بظاهر خفته ای در طوس
وجودت گوهری یکتا که در این خاکدان گمشد