تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۶ - تا به کس روشن نسازم کفر ایمان بار خویش
تا به کس روشن نسازم کفر ایمان بار خویش
همچو شمع از خلق پنهان کرده ام زنار خویش
فیض دست آموز دارد ناخن موج سرشک
هر گره کز دل گشایم می زنم در کار خویش
سرنوشت طالعم تا گشته بخت واژگون
گر کنم آزار دشمن می کنم آزار خویش
وصل جاوید خیال از آفت هجر ایمن است
کی توان سوخت ما را بی گل رخسار خویش
گر نگاه گرم او گردد خریدار نیاز
عشق می سوزد سپند از گرمی بازار خویش
باغبان گلشن انصاف را نازم اسیر
کز پر بلبل کند خار سر دیوار خویش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۹ - نسخه دارد لعلش از چشم حیاپرداز خویش
نسخه دارد لعلش از چشم حیاپرداز خویش
بسکه حرف آهسته گوید نشنود آواز خویش
دام هستی گر نه سرمش گرفتاری شود
نامه ای را می توان کردن پر پرواز خویش
شمع بالین را غبارم دامن غیرت زند
بعد مردن هم نخواهد عشق روشن راز خویش
شمع و گل ارزانی پروانه و بلبل اسیر
ما و استغنای صیاد شکار انداز خویش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۳ - اشک گلگونم به راه وعده می کارد چراغ
اشک گلگونم به راه وعده می کارد چراغ
جلوه شمع قدی از خاک بردارد چراغ
هر نفس در سینه تنگم چراغان دگر
با خیال او شبم تا صبح بشمارد چراغ
در قمار سوختن داد تماشا می زنم
من دلی دارم اگر پروانه ای دارد چراغ
گر نباشد غیرت عاشق نقاب حسن پاک
روز روشن از پر پروانه می بارد چراغ
از کف خاکسترم صبح امیدی می دمد
شام خواب آلوده ام در زیر سر دارد چراغ
تیرگی از پرتو یادش گلستان من است
از سویدای شبم گل در بغل دارد چراغ
شب ز آهم بلبل از پروانه نشناسد اسیر
کس به گلشن گر برای امتحان دارد چراغ
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۶ - بر دلم آغوش صلح کل گشاید جنگ عشق
بر دلم آغوش صلح کل گشاید جنگ عشق
شیشه ای دارم که گلبازی کند با سنگ عشق
راز پنهان عندلیب باغ رسوایی مباد
رنگ بر رخساره ما بشکفد نیرنگ عشق
رتبه عاشق بلند از پایه افتادگی است
خاکساری سایبان گردید بر اورنگ عشق
پاک بینی را غبارم درس حیرت می دهد
دارم از آیینه دل در نظر فرهنگ عشق
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۲ - دیدن رویش نه تنها می برد از یاد گل
دیدن رویش نه تنها می برد از یاد گل
می رود از جلوه رنگین او بر باد گل
بیستون گر خار خار جلوه گلگون نداشت
کی شراری می نمود از تیشه فرهاد گل
صید خوبی گشته ام کز بوی گل نازکتر است
در قفس بیجا نمی ریزد مرا صیاد گل
عمرها چون سایه با افتادگی طی کرده است
تا زند بر سر ز نقش پای او شمشاد گل
داردم دیوانه زنجیر خاموشی اسیر
غنچه ا ی کز خنده او می کند فریاد گل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۷ - بر تنم گردیده نقش بوریا تصویر دام
بر تنم گردیده نقش بوریا تصویر دام
زیر سقف آسمانم همچو مرغ زیر دام
بی فریب دانه ای صید گرفتاری شدم
از هجوم بی نیازی کرده ام تسخیر دام
بسکه داریم آرزوی لذت بسمل شدن
خون صید ما نخواهد گشت دامنگیر دام
هست بر آسودگان ذوق گرفتاری حرام
خاک بر سر باد مرغی را که شد دلگیر دام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۰ - در وفا داری طلسم بیوفایی بسته ام
در وفا داری طلسم بیوفایی بسته ام
تا دچار او شدم دل بر جدایی بسته ام
دامها دارد نهانی با کشاکشهای عشق
خویش را عمدا به زنجیر رهایی بسته ام
بسته ام چشم امید از مهربانیهای خلق
از شکست خویش دست مومیایی بسته ام
فارغم از اختلاط غیر و دارم یاد دوست
دورگردم تهمتی بر آشنایی بسته ام
توبه کردم تا رسم در خاطر ساقی اسیر
پارسایی را به خود از نارسایی بسته ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - لاله داغم ز گلزار جگر جوشیده ام
لاله داغم ز گلزار جگر جوشیده ام
آتشین موجم ز بحر چشم تر جوشیده ام
قطره باران نیسانم که در دریای عشق
گاه با طوفان و گاهی با خطر جوشیده ام
بر رگ جان خورده ام زین کینه جویان نیشتر
همچو خون خود به هرکس بیشتر جوشیده ام
نخل امیدم ندارد حاصلی جز سوختن
از نهال شعله مانند شرر جوشیده ام
کی شناسد این خزف بی مایگان قدر اسیر
گوهرم در سینه بحر هنر جوشیده ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - بس که خود را بسته دام بلا می خواستم
بس که خود را بسته دام بلا می خواستم
محنت آسایش درد از دوا می خواستم
یاد آن ذوق شهادت کز هجوم بیخودی
زخم تیغ از سایه بال هما می خواستم
ما و عشق دوست می گشتیم در صحرای دل
سرزمینی بهر طرح کربلا می خواستم
تا نمی ماندم زگرد توسنش همچون غبار
اینقدر همراهی از باد صبا می خواستم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - گر گمان وصل آن نامهربان می داشتم
گر گمان وصل آن نامهربان می داشتم
می سپردم جان و صد منت به جان می داشتم
اینقدر تأثیر می بوده است عشق پاک را
کافرم گر لطف او برخود گمان می داشتم
گر ز حیرت مهر خاموشی نبودی بر لبم
می زدم آتش به عالم تا زبان می داشتم
ز آستانش پاک می گردد غبار غم اسیر
گر در آن کو اختیار پاسبان می داشتم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - کاروان اشکم از اقلیم حیرت می رسم
کاروان اشکم از اقلیم حیرت می رسم
برقتاز آهم از تاراج طاقت می رسم
آستان آرایی ای دارم ز یاد دوستان
پای تا سر سجده شکرم به خدمت می رسم
جذبه شوق وطن بی اختیارم می کشد
صید خونگرمم به پاس دام الفت می رسم
سنگ طفلان می کند پرواز استقبال من
روح مجنونم ز صحرای محبت می رسم
دور باد از کینه افلاک و چشم بد اسیر
بعد ایامی که از قحط فراغت می رسم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - کو جنون تا از می وارستگی ساغر زنم
کو جنون تا از می وارستگی ساغر زنم
خنده تر دامنی بر موجه کوثر زنم
سرمه چشم هوس بادا کف خاکسترم
گر به دام شعله چون خاشاک بال و پر زنم
گوشه چشمی چو شمع از شعله دارم آرزو
کز برای قتل خود پروانه را بر سر زنم
چند در زندان نام و ننگ باشم کو جنون
تا چو اخگر قرعه ای بر نام خاکستر زنم
باغبان تا کی کند منعم ز سیر باغ اسیر
می روم کز زخم شمشیری گلی بر سر زنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۲ - صد زبان گر بهر عذر مدعا پیدا کنم
صد زبان گر بهر عذر مدعا پیدا کنم
مدعایی را که نشناسم کجا پیدا کنم
می کنم پیوند با بیداد و خویشی با ستم
در دلت شاید به این تقریر جا پیدا کنم
در محبت خضر راهم گشته بخت واژگون
خویش را گم می کنم باشد تو را پیدا کنم
آشناییهای رسمی را ثمر بیگانگی است
می شوم بیگانه شاید آشنا پیدا کنم
همتم دست طلب را بشکند در آستین
گر ید بیضا به تأثیر دعا پیدا کنم
در سرکویش به مژگان خاک می روبم ا سیر
تا چو مهر آیینه از آن نقش پا پیدا کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۳ - کو جنون کز سنگ طفلان خانه ای پیدا کنم
کو جنون کز سنگ طفلان خانه ای پیدا کنم
خواب راحت چون شرر در بستر خارا کنم
می روم تا از غبار خاطر و سیلاب اشک
خنده بر سامان دشت و مایه دریا کنم
آرزو دارم که از اعجاز بخت واژگون
او نماید لطف و من دانسته استغنا کنم
گر نمانده باده مستی غم ساقی کجاست
آن نیم کز بهر جامی ترک این سودا کنم
بهر بلبل منع گلبن می کنم از پای سرو
گر چو قمری با گرفتاری سری پیدا کنم
کی گشاید گوشه چشمی به سوی من اسیر
گر چو بی مهری به چشم اختر خود جا کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - یاد چشمی را به افسون رام الفت می کنم
یاد چشمی را به افسون رام الفت می کنم
می نشینم گوشه ای تنها فراغت می کنم
ننگ سربازی است امید ترحم داشتن
جان فدای جور یار بی مروت می کنم
خاطر من مفلس و گنج روان عشق نیست
تکیه بر جمعیت گرد کدورت می کنم
محشر صد زخم ناسور است چاک سینه ام
خواب خوش در بستر شور قیامت می کنم
از تغافل صد رهم گر خون بریزی چون اسیر
از دم تیغ تو احیای شهادت می کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنم
گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنم
خانه بر دوشم نمی دانم کجا سر می کنم
غفلتم می سوزد اما نیستم بی یاد او
درمیان خنده گاهی گریه ها سر می کنم
دلنشینم گشته گرد کوچه افتادگی
خاکسارم در پناه نقش پا سر می کنم
تا قناعت کرد مشت استخوانم را غبار
روز و شب در سایه بال هما سر می کنم
تشنه خون بهارم کی کشم منت ز ابر
در سموم آباد بی آب و هوا سر می کنم
گر نبردم ره به جایی نیست از تقصیر خضر
من که در هر گام راهی چون صبا سر می کنم
گشته ام بیگانه زود آشنا یاران اسیر
من که با بیگانگان هم آشنا سر می کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - روزگاری شد که با عشق آشنایی می کنم
روزگاری شد که با عشق آشنایی می کنم
چون شرر در بحر آتش ناخدایی می کنم
گر دهد آیینه بهر انتقامم جا به چشم
کی چو عکس از ساده لوحی خودنمایی می کنم
آرزوی قتل خویشم می برد نزدیک او
شوق پندارد تلاش آشنایی می کنم
در محبت بر سر کوی تو شبها چون اسیر
با وجود بی نیازیها گدایی می کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
وصف حال خود از آن سطر چلیپا خوانده ایم
دخل عالم نیست خرج یک پریشان را کفاف
دفتر ریگ روان و موج دریا خوانده ایم
آنکه هر دل را به رنگی می برد یک جلوه است
مردم از آیینه ما از سنگ خارا خوانده ایم
چون خط جانان نخواند ایم آیت خوبی اسیر
درس اوراق محبت را سراپا خوانده ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - چون توکل هر کجا رفتیم استغنا زدیم
چون توکل هر کجا رفتیم استغنا زدیم
هر چه را دیدیم همچون سیل پشت پا زدیم
دیده و دل بی تو داد اشک و آه ما نداد
خویش را گاهی بر آتش گاه بر دریا زدیم
هر کجا رفتیم خضر راه ما غم بود غم
گر دچار خوشدلی گشتیم بر تنها زدیم
درد سر می داد ما را بالش آسودگی
خواب راحت چون شرر بر بستر خارا زدیم
بی نیازیم از تماشای گلستان چون اسیر
تا گل عشرت به سر از پنبه مینا زدیم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۵ - آسمان را رحم می آید به سرگردانیم
آسمان را رحم می آید به سرگردانیم
دل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
محو دیدار تو را چشم تماشا در دل است
داغها دارد دل نظاره از حیرانیم
حلقه دام بلا نقش پی فرزانه بود
اعتبار جهل شد خضر ره نادانیم
مصرع زنجیر سطر دفتر آزادگی است
شد سواد عشق روشن از خط دیوانیم
چشم غربت روشن است از سرمه بختم اسیر
همچنان خاک ره یاران اصفاهانیم