تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۲۳ - شبی که ابر سیه، ماه را نقاب شود
شبی که ابر سیه، ماه را نقاب شود
نقاب خویش برافکن که ماهتاب شود
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲ - گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را
دگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را
تو چون به چشم سیه مست باده‌پیمایی
می کرشمه یوسف کشد زلیخا را
ز جوش گریه تلخم نه دیده ماند و نه دل
چه باده بود که بگداخت چشم مینا را
به چین ابروی ناصح ز گریه بس نکنیم
کسی نبسته به زنجیر موج دریا را
گذشت عمر و ندیدم فروغ صبحدمی
به خاک برد شبم آرزوی فردا را
ز آه گرم فصیحی حذر کنید که دوش
چو داغ لاله در آتش نشاند فردا را
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵ - چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا
چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا
به موج فتنه درآرد خط سیاه ترا
به چشم زخم بگریند کشتگان که مباد
ز دیده اشک برد لذت نگاه ترا
چه گلشنی تو که مشاطگان کشور حسن
به نو‌بهار بروبند خوابگاه ترا
تو مست جور و من از رشک غرق خون که مباد
به نام خویش نویسد ملک گناه ترا
ز باغ شعله فصیحی گل مراد بچین
که نوبهار فکند از نظر گیاه ترا
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۲ - هنوز شعله‌فشانست آه حسرت ما
هنوز شعله‌فشانست آه حسرت ما
هنوز غرقه به خونست چشم عشرت ما
به دور حسن تو چندان مریض دارد عشق
که مرگ را نشود فرصت عیادت ما
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۵ - شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما
شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما
کدام غم که نزد حلقه بر در دل ما
شهید خنجر شوقیم وتا ابد شاید
که چشم ما نکند خیرباد قاتل ما
اسیر بادیه حیرتیم و می‌آید
خروش ماتمیان از درای محمل ما
چه تیره‌بخت حریفم که می‌توان افروخت
ز ظلمت شب هجران چراغ محفل ما
اجل خبر به فصیحی رسان که می‌گیرد
ز رشک باز محبت سراغ منزل ما
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۳ - ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت
جنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت
ترا خدایی آموزد ار اراده کنی
به یوسف آنکه طریق پیمبری آموخت
ترا به حسن ستایش کنند و زآن غافل
که حسن هم ز جمال تو دلبری آموخت
چه یوسفی تو که از ذوق نامه بردن ما
روان دلبر کنعان کبوتری آموخت
به گنجهای قناعت فرونیارد سر
ز همت آنکه فسون توانگری آموخت
شدیم بلبل و از بخت ما درین گلشن
بهار همچو خزان کیمیاگری آموخت
هزار درس نکواختری فصیحی بود
در آن دیار که بختم بداختری آموخت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۵ - شناخت ذوق بهار آنکه گل به دامان ریخت
شناخت ذوق بهار آنکه گل به دامان ریخت
چو چید از جگر لاله داغ بر جان ریخت
ز بی‌مروتی ابر این چمن سوزم
که بر من آتش و بر خار و خس گلستان ریخت
چه نا‌امیدی در خواب دیده آمد دوش
که جای اشک همه شب نگه ز مژگان ریخت
چه چشم بد دگر این روزگار برهم زد
که دسته دسته مرا نیش بر رگ جان ریخت
کسی ز تشنگی راه کعبه ایمن شد
که خونش از مژه هم در سر بیابان ریخت
نظر ز داغ جگر یافت دیده‌ام کامشب
ز نیم قطره سرشک آبروی طوفان ریخت
ز بیم صاحب گلشن سحر فصیحی چید
ز جیب لاله و گل چاک در گریبان ریخت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۶ - چه آبروی که آن رانه عشق روی تو ریخت
چه آبروی که آن رانه عشق روی تو ریخت
کدام خون که نه بر خاکش آرزوی تو ریخت
شکست ساغر ما را به سنگ بدنامی
نخست آنکه می‌حسن در سبوی تو ریخت
به کیش عشق همی خونبهاش باید داد
زمانه خون کسی را که نه به کوی تو ریخت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۳ - هزار گل ز جگر در کنار خنده ماست
هزار گل ز جگر در کنار خنده ماست
خزان عافیت ما بهار خنده ماست
برون بهشت و درون دوزخست پرهیزید
از آن گیاه که در مرغزار خنده ماست
هزار شکر که حساد ما نمی‌دانند
که گریه تازه گل نوبهار خنده ماست
ز زخم بس که شکفتیم نوبهاران را
هزار قافله در زیر بار خنده ماست
گرت ز زهر فصیحی لبالب است ایاغ
نگاه دار که آن یادگار خنده ماست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۰ - وفای عهد ز خوبان عهد ما غلط‌ست
وفای عهد ز خوبان عهد ما غلط‌ست
نسیم عافیت از گلشن بلا غلط‌ست
کتاب حسن بر استاد عشق خواندم گفت
درین میانه همین آیت وفا غلط‌ست
حدیث طور شنیدی به کوی عشق گذر
ز ما مپرس که این قصه راست یا غلط ست
حیا به گوش ادب دوش در چمن می گفت
که خنده گل و بی‌تابی صبا غلط‌ست
زبان عشق خموشی‌ست لب ز ناله ببند
که در طریق ادب عرض مدعا غلط‌ست
پرست غنچه خاموش را ز گل آغوش
به عندلیب بگویید کاین نوا غلط‌ست
به دوست قصه جان دادن فصیحی را
چو هجر گفته دگر گفتگوی ما غلط‌ست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۳ - برون شدن ز دلم درد را چه امکانست
برون شدن ز دلم درد را چه امکانست
که درد شوخ عنان ناله تنگ میدانست
درون کعبه حرم جوی را بیابانهاست
که هجر گام نخستین این بیابانست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۵ - شه محبتم و ملک غم بلاد منست
شه محبتم و ملک غم بلاد منست
عمارت جگر از شعله عدل و داد منست
جهان دردم و کنعانیان نیند آگه
که نور دیده یعقوب در سواد منست
درین چمن چو ببینی گیاه تشنه‌لبی
ز شعله آب دهش کان گل مراد منست
خزان گلشن خویشم ولیک عالم را
بهارم و نفس روح قدس باد منست
جگر به تحفه فرستم به خلد همره آه
از آن شرار که در دوزخ نهاد منست
ز دود و اخگر باشد کلاه و نعلینم
به راه گرم‌روان شعله اوستاد منست
ز رشک رانده‌ام از یاد خود فصیحی را
چو جلوه‌گاه تمنای دوست یاد منست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۸ - نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
شهید شو اگرت با طرب شماری هست
به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی
به هر طرف نگرم چشم اشکباری هست
دلم شکفت کجا شد خلیل تا بیند
که در هر آتش سوزنده لاله‌زاری هست
شکست کشتی‌ام از موج سعی و دانستم
که در میانه این بحر هم کناری هست
به باغ رفتم و رشک نسیم سوخت مرا
که غیر این دل سرگشته بیقراری هست
به نیم‌دل که ربودی ز من مشو خرسند
مرا به هر سر مویی دل فگاری هست
به ملک عشق مجو لذت تهی‌دستی
وصال اگر نبود درد انتظاری هست
ز بوی عافیت گل دلم به جان آمد
هزار شکر که آشوب نیش خاری هست
به زیر خاک فصیحی به چشم گریان رفت
مزار اوست به هر جا که نیش خاری هست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۷ - چنان که باغ در آغوش گل نمی‌گنجد
چنان که باغ در آغوش گل نمی‌گنجد
شکیب در دل مدهوش گل نمی گنجد
نخست نام دهانت شنید غنچه مگر
که هیچ زمزمه در گوش گل نمی‌گنجد
شهید تیغ ستم شو که زیر نعش هزار
ز بس هجوم ملک دوش گل نمی‌گنجد
به عندلیب بگویید کاین فغان تا چند
درین چمن لب خاموش گل نمی‌گنجد
نصیب این دل ریش است نیش خار ارنه
صبا درین چمن از جوش گل نمی‌گنجد
به محملی که خموشی هزار دستانست
لب سرود فراموش گل نمی‌گنجد
مرو به باغ فصیحی که این دلی که تراست
ز نیش خار درو جوش گل نمی‌گنجد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۷۱ - غمش به تازه ندانم چه مدعا دارد
غمش به تازه ندانم چه مدعا دارد
که فکر مرهم بهبود زخم ما دارد
چکیده دل دردست آسمان در کین
به زخم ما چو رسد شربت دوا دارد
کدام صورت زشت اندرین بهشت آمد
که باز آینه‌ام شکوه از صفا دارد
بسوخت بلبل و خاکسترش ز شوق هنوز
به بوی گل سرآمیزش صبا دارد
گسسته تار فصیحی ز هجر ناخن غم
نهفته زیر لب شوق صد نوا دارد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۸۰ - گرت خراب کند عشق تا ز سر سازد
گرت خراب کند عشق تا ز سر سازد
بگو که تا بتواند خراب‌تر سازد
کرم نگر که فرستد هزار سیل جگر
چو دیده یک مژه خواهد ز اشک‌تر سازد
نه دیده سیر شود از تو و نه دل خرسند
چه چشمه‌ای تو که آب تو تشنه‌تر سازد
میان دیده و دل گفتگو دراز کشید
اجل کجاست که این قصه مختصر سازد
بهانه‌جوست فصیحی دل حبیب کجاست
کسی که آه مرا دشمن اثر سازد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۸۴ - خوش آن بهشت کش از شعله نو گلی باشد
خوش آن بهشت کش از شعله نو گلی باشد
خروش نوحه در آن بانگ بلبلی باشد
چو گل مباش که نی نوشد و نه نوشاند
درین چمن اگرت ساغر ملی باشد
ز بس که خورده دلم غم نماند در عالم
غمی که توشه راه توکلی باشد
گل از ندیمی باد بهشت کی خندد
در آن چمن که نه افغان بلبلی باشد
رهم فتاد فصیحی به طرف گلزاری
که آفتاب در آن سایه گلی باشد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند
اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند
کفن ز شوق شهیدان عشق پاره کنند
به آن رسید که از قدسیان چو دین طلبند
به سوی زلف پریشان او اشاره کنند
هنوز حسرت دیدار او برند به خاک
تمام عمر شهیدانش ار نظاره کنند
حرام باد غمت بر دل خردمندان
اگر به مصحف تدبیر استخاره کنند
محل نزع فصیحی‌ست دوستان آن به
که یک دم از سر بالین او کناره کنند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - به باده صوفی ما صاف از ریا نشود
به باده صوفی ما صاف از ریا نشود
که تار سبحه به مضراب خوش نوا نشود
به گل نگویم اما شهید نام گلم
که از فسون نیاز بهار وا نشود
ترا چه جرم که حکم غرور حسن اینست
که وعده‌های تو از صد یکی وفا نشود
اگر به خلد روم سوز دل همان باقی‌ست
سموم بادیه در گلستان صبا نشود
سحاب ابر فصیحی به جرم ما چه کند
به قطره‌ای گل عیش بهار وانشود
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید
دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید
چو موج بر سر طوفان نشسته می‌آید
کسی که لب به سراغی نسوخت کی‌داند
که کار بال ز پای شکسته می‌آید
بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن
ز ناله «ارنی» پرده بسته می‌‌‌‌‌آید
شهید رسم دیاری شوم که بعد از مرگ
طبیب بر سر بالین خسته می‌آید
چه زخمه بود ندانم که چنگ پاس مرا
هنوز ناله ز تار گسسته می‌آید
ز نخل طور چه حاصل که در مشام مرا
شمیم عافیت از نخل بسته می‌آید
فریب سعی فصیحی مخور که کعبه وصل
به دلنوازی پای شکسته می‌آید