تعداد ۱۰۳۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۲ - دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کو
دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کو
کرد آن صنم ترسا مرا زنار کو زنار کو
گویند کز افغان من شب کس نخوابد ای عجب
کاندم که من از سوز دل زاری کنم بیدار کو
بیگاه وگه خونین دلم خواهد ز من دلدار را
دلدار کودلدار کودلدار کودلدار کو
گفتی به چشم مست خود تا دل ز هشیاران برد
در عهد چشم مست توهشیار کو هشیار کو
تا کی مرا در وصل خودامروز وفردا می کنی
تا بنگری از ما به هجر آثار کو آثار کو
زاهد زعشق روی توتا کی کندمنع دلم
تا بندمش برجای خود پابند کوافسار کو
ازحق بلنداقبال را پیوسته می باشدسخن
منصوری از نودر جهان گردیده پیدا دار کو
کرد آن صنم ترسا مرا زنار کو زنار کو
گویند کز افغان من شب کس نخوابد ای عجب
کاندم که من از سوز دل زاری کنم بیدار کو
بیگاه وگه خونین دلم خواهد ز من دلدار را
دلدار کودلدار کودلدار کودلدار کو
گفتی به چشم مست خود تا دل ز هشیاران برد
در عهد چشم مست توهشیار کو هشیار کو
تا کی مرا در وصل خودامروز وفردا می کنی
تا بنگری از ما به هجر آثار کو آثار کو
زاهد زعشق روی توتا کی کندمنع دلم
تا بندمش برجای خود پابند کوافسار کو
ازحق بلنداقبال را پیوسته می باشدسخن
منصوری از نودر جهان گردیده پیدا دار کو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۳ - دیوانه شد دل در برم زنجیر زلف یار کو
دیوانه شد دل در برم زنجیر زلف یار کو
تسبیح افتاد از کفم آن زلف چون زنار کو
زآشفته حالی هر زمان رو سوی دیوار آورم
گویم غم دل گر به کس محرم به از دیوار کو
فارغ شود از درد و غم دل بیند ار دلدار را
دلدار کو؟ دلدار کو؟ دلدار کو؟ دلدار کو؟
گفتم که چشمت دین و دل از دست هشیاران برد
گفتا ز چشم مست من آنکو بود هشیار کو
رفتم که قد تو را دهم نسبت به سرو بوستان
کی سرو سیمین ساق شد یا چون تواش رفتار کو
گفتم که رویت را کنم تشبیه ماه چارده
کی ماه مشکین موی شد یا چون تواش گفتار کو
گردد بلنداقبال را روزی اگر دیدار تو
نازد به اقبال بلند آن بخت و آن دیدار کو
تسبیح افتاد از کفم آن زلف چون زنار کو
زآشفته حالی هر زمان رو سوی دیوار آورم
گویم غم دل گر به کس محرم به از دیوار کو
فارغ شود از درد و غم دل بیند ار دلدار را
دلدار کو؟ دلدار کو؟ دلدار کو؟ دلدار کو؟
گفتم که چشمت دین و دل از دست هشیاران برد
گفتا ز چشم مست من آنکو بود هشیار کو
رفتم که قد تو را دهم نسبت به سرو بوستان
کی سرو سیمین ساق شد یا چون تواش رفتار کو
گفتم که رویت را کنم تشبیه ماه چارده
کی ماه مشکین موی شد یا چون تواش گفتار کو
گردد بلنداقبال را روزی اگر دیدار تو
نازد به اقبال بلند آن بخت و آن دیدار کو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۴ - گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکو
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکو
گفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو
گفتم به رویت عاشقم کم جور کن بر عاشقان
گفتا به ما گر عاشقی تعظیم وتکریم توکو
گفتم ز فر عاشقی اندر جهان شاهنشهم
گفتا اگر شاهنشهی ملک تواقلیم توکو
گفتم که مژگان توچون چنگال شیر نر بود
گفت ارتوخوددانی چنین باشد از اوبیم توکو
گفتم قمر درعقرب است از زلف بررخسار تو
گفت ارمنجم گشتی استخراج تقویم توکو
گفتم که زاهدمی کند منع دلم از عشق تو
گفتا ز من با اوبگو علم توتعلیم توکو
گفتم بلنداقبال را کن سرفراز از وصل خود
گفتا کنیمت سرفراز از وصل تقدیم تو کو
گفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو
گفتم به رویت عاشقم کم جور کن بر عاشقان
گفتا به ما گر عاشقی تعظیم وتکریم توکو
گفتم ز فر عاشقی اندر جهان شاهنشهم
گفتا اگر شاهنشهی ملک تواقلیم توکو
گفتم که مژگان توچون چنگال شیر نر بود
گفت ارتوخوددانی چنین باشد از اوبیم توکو
گفتم قمر درعقرب است از زلف بررخسار تو
گفت ارمنجم گشتی استخراج تقویم توکو
گفتم که زاهدمی کند منع دلم از عشق تو
گفتا ز من با اوبگو علم توتعلیم توکو
گفتم بلنداقبال را کن سرفراز از وصل خود
گفتا کنیمت سرفراز از وصل تقدیم تو کو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۲۴ - دل از بت واز بت پرست اندر کلیسا برده ای
دل از بت واز بت پرست اندر کلیسا برده ای
ما را هم از چشمان مست ازدست و از پا برده ای
خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملک
تا درمیان عاشقان نامی هم ازما برده ای
با تو نشد ای ماهرو ما رامجال گفتگو
تاب وتوان صبر وقرار از ما به ایما برده ای
از شیخ وشاب ومرد وزن هم دل بری هم جان ز تن
بردی زتن ها جان و دل از من نه تنها برده ای
صدباره از حور وپری چابک تری در دلبری
هم برده ای دل هم زدل یکسر تمنا برده ای
گفتی شکیبائی کنم چشم آنچه فرمائی کنم
اما شکیبائی توخود ازما به یغما برده ای
ای دل دگر افغان مکن اندیشه از طوفان مکن
همچون بلند اقبال اگر راهی به دریا برده ای
ما را هم از چشمان مست ازدست و از پا برده ای
خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملک
تا درمیان عاشقان نامی هم ازما برده ای
با تو نشد ای ماهرو ما رامجال گفتگو
تاب وتوان صبر وقرار از ما به ایما برده ای
از شیخ وشاب ومرد وزن هم دل بری هم جان ز تن
بردی زتن ها جان و دل از من نه تنها برده ای
صدباره از حور وپری چابک تری در دلبری
هم برده ای دل هم زدل یکسر تمنا برده ای
گفتی شکیبائی کنم چشم آنچه فرمائی کنم
اما شکیبائی توخود ازما به یغما برده ای
ای دل دگر افغان مکن اندیشه از طوفان مکن
همچون بلند اقبال اگر راهی به دریا برده ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳۳ - گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
گفتا بلی گفتم چرا ارزان چنان فرموده ای
گفتا بده بستان زمن گفتم به کف دارم ثمن
گفتا در این داد وستد گفتم زیان فرموده ای
گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را
گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای
گفتا که از والشمس گومعنی چه فهمیدی از او
گفتم زروی خویشتن او را عیان فرموده ای
گفتا لب لعلم دهد بر مرده جان عیسی صفت
گفتم چه حاصل چون ز من او رانهان فرموده ای
گفتا چرا پیر و جوان هستند درشورو فغان
گفتم ز بس تاراج دل از این وآن فرموده ای
گفت ای بلنداقبال من چون شدبلنداقبال تو
گفتم به وصل خود مرا چون میهمان فرموده ای
گفتا بلی گفتم چرا ارزان چنان فرموده ای
گفتا بده بستان زمن گفتم به کف دارم ثمن
گفتا در این داد وستد گفتم زیان فرموده ای
گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را
گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای
گفتا که از والشمس گومعنی چه فهمیدی از او
گفتم زروی خویشتن او را عیان فرموده ای
گفتا لب لعلم دهد بر مرده جان عیسی صفت
گفتم چه حاصل چون ز من او رانهان فرموده ای
گفتا چرا پیر و جوان هستند درشورو فغان
گفتم ز بس تاراج دل از این وآن فرموده ای
گفت ای بلنداقبال من چون شدبلنداقبال تو
گفتم به وصل خود مرا چون میهمان فرموده ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳۵ - دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
از عشق روی ومویتو دارم عجب روز و شبی
خورشید چون آید بودروز و شود شب چون رود
داری ز چهر و طره تو در روز و شب روز وشبی
چون ظلمت ونورجهان باشد ز موی و روی تو
پیدا به عالمگشته است از این سبب روز و شبی
ساغر مرا چشم است ومی خون دل است وناله نی
گر چیده ام درهجر توبزم طرب روز وشبی
گفت ای بلنداقبال من چونی زهجرم گفتمش
دور از تو فارغ نیستم از درد وتب روز و شبی
از عشق روی ومویتو دارم عجب روز و شبی
خورشید چون آید بودروز و شود شب چون رود
داری ز چهر و طره تو در روز و شب روز وشبی
چون ظلمت ونورجهان باشد ز موی و روی تو
پیدا به عالمگشته است از این سبب روز و شبی
ساغر مرا چشم است ومی خون دل است وناله نی
گر چیده ام درهجر توبزم طرب روز وشبی
گفت ای بلنداقبال من چونی زهجرم گفتمش
دور از تو فارغ نیستم از درد وتب روز و شبی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴۳ - ای دل چنین در تاب و تب از عشق روی کیستی؟
ای دل چنین در تاب و تب از عشق روی کیستی؟
آشفته خاطر روز و شب زآشفته موی کیستی؟
گفتم خلیل الله وشی چون دیدم اندر آتشی
میسوزی اما سرخوشی، سوزان ز خوی کیستی؟
ای گشته از غم تلخ کام، ای بر تو لذت ها حرام
افتاده در رنج زکام از عطر بوی کیستی؟
وادی به وادی کو به کو صوفیصفت در های و هو
چون فاخته کوکوی گو در جستجوی کیستی؟
شب ها نخوابی تا سحر، هی نالی از سوز جگر
هر دم به آهنگ دگر در گفتگوی کیستی؟
دیدم تو را همچون شراب، اول شدی شر آخر آب
ای آب خضر دیریاب اندر سبوی کیستی؟
می بینمت با ذره بین مانند فردوس برین
سرسبز و خرم اینچنین از آب جوی کیستی؟
بودی سیه، گشتی سفید، از تو نبودم این امید
الحمد لله المجید از شست و شوی کیستی؟
همچون بلنداقبال اگر از عشق هستی خون جگر
باید نگردد کس خبر در های و هوی کیستی
آشفته خاطر روز و شب زآشفته موی کیستی؟
گفتم خلیل الله وشی چون دیدم اندر آتشی
میسوزی اما سرخوشی، سوزان ز خوی کیستی؟
ای گشته از غم تلخ کام، ای بر تو لذت ها حرام
افتاده در رنج زکام از عطر بوی کیستی؟
وادی به وادی کو به کو صوفیصفت در های و هو
چون فاخته کوکوی گو در جستجوی کیستی؟
شب ها نخوابی تا سحر، هی نالی از سوز جگر
هر دم به آهنگ دگر در گفتگوی کیستی؟
دیدم تو را همچون شراب، اول شدی شر آخر آب
ای آب خضر دیریاب اندر سبوی کیستی؟
می بینمت با ذره بین مانند فردوس برین
سرسبز و خرم اینچنین از آب جوی کیستی؟
بودی سیه، گشتی سفید، از تو نبودم این امید
الحمد لله المجید از شست و شوی کیستی؟
همچون بلنداقبال اگر از عشق هستی خون جگر
باید نگردد کس خبر در های و هوی کیستی
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۸ - ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو
ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو
دین و دل و ایمان من قربان یک فرمان تو
با دین و ایمان مرا، کاری نباشد دلبرا
این بس که باشم روز و شب دیوانه و حیران تو
گر دل به گلشن خوش کنم، ور دیده بر ماه افکنم
از گل مرادم بوی تست، از مه رخ رخشان تو
خوش تر زباغ و بوستان، بهتر ز گلزار جنان
با یاد تو گر جان دهم در گوشه ی زندان تو
از روح اعظم بهتر است، از باغ جنت خوش تر است
بویی که می آید مرا از جانب بستان تو
با این سر آشفته ام، استاده در میدان غم
باشد گهی غلطان شوم، چون گوی در چوگان تو
آسوده جان و دل شود، در سایه ی نور ابد
بر هر که تابد یک زمان، مهر رخ تابان تو
من تشنه و دل سوخته، تو چشمه ای افروخته
بگذار تا جان را دهم، بر چشمه ی حیوان تو
گریم چو بلبل هر زمان، با صد هزاران داستان
شاید که چون گل وا شود بر من لب خندان تو
من بنده ی آواره ام، سرگشته و بی چاره ام
تو پادشاه رحمتی، دست من و دامان تو
با آن که هستم رو سیاه، دارم بسی جرم و گناه
نومید نتوانم شدن از لطف بی پایان تو
گر زانکه بگذاری مرا یا آن که بنوازی مرا
روی من و خاک درت، چشم من و احسان تو
گر من بسی بد کرده ام، من در خور خود کرده ام
باری تو از روی کرم آن کن که باشد شان تو
آخر نگاهی از کرم، بر جان پر درد و الم
سوزد «وفایی» تا به کی در آتش هجران تو؟
دین و دل و ایمان من قربان یک فرمان تو
با دین و ایمان مرا، کاری نباشد دلبرا
این بس که باشم روز و شب دیوانه و حیران تو
گر دل به گلشن خوش کنم، ور دیده بر ماه افکنم
از گل مرادم بوی تست، از مه رخ رخشان تو
خوش تر زباغ و بوستان، بهتر ز گلزار جنان
با یاد تو گر جان دهم در گوشه ی زندان تو
از روح اعظم بهتر است، از باغ جنت خوش تر است
بویی که می آید مرا از جانب بستان تو
با این سر آشفته ام، استاده در میدان غم
باشد گهی غلطان شوم، چون گوی در چوگان تو
آسوده جان و دل شود، در سایه ی نور ابد
بر هر که تابد یک زمان، مهر رخ تابان تو
من تشنه و دل سوخته، تو چشمه ای افروخته
بگذار تا جان را دهم، بر چشمه ی حیوان تو
گریم چو بلبل هر زمان، با صد هزاران داستان
شاید که چون گل وا شود بر من لب خندان تو
من بنده ی آواره ام، سرگشته و بی چاره ام
تو پادشاه رحمتی، دست من و دامان تو
با آن که هستم رو سیاه، دارم بسی جرم و گناه
نومید نتوانم شدن از لطف بی پایان تو
گر زانکه بگذاری مرا یا آن که بنوازی مرا
روی من و خاک درت، چشم من و احسان تو
گر من بسی بد کرده ام، من در خور خود کرده ام
باری تو از روی کرم آن کن که باشد شان تو
آخر نگاهی از کرم، بر جان پر درد و الم
سوزد «وفایی» تا به کی در آتش هجران تو؟
وفایی شوشتری : مدایح و مراثی
شمارهٔ ۴۱ - در شهادت حضرت علی اکبر (ع)
باز این سرِ سودایی ام با عشق همسر آمده
شور جوانی را نگر پیرانه بر سر آمده
شد آفتابی ناگهان تابان مرا، در کاخ جان
مهرومهی در دل مرا چون سکّه بر زر آمده
ماهی که مهر آسمان از عکس رویش زر فشان
این ذرّه را یارب چسان خود ذرّه پرور آمده
حربا و عشق آفتاب از عقل دور آمد ولی
خورشید بین کان ذرّه را از مهر رهبر آمده
گر خود ز حربا کمترم چون عاشق آن دلبرم
خورشید و حربا در برم از ذرّه کمتر آمده
حُسن جهان آرای او برتر ز وصف است و بیان
امّا به مدحش طبع من مجبول و مضطر آمده
بهر گزند از چشم بد، از چهر خوبش تا ابد
بر چهره خال گلرخان اسپند و مجمر آمده
شیرین لب و شیرین سخن از بسکه شهدش در دهن
گویی بدخشان یمن خود کان شکّر آمده
آن چشم فتّان کن نظر مژگان خونریزش نگر
کان ترک غارتگر دگر با تیر و خنجر آمده
از طالع بیدار من این طبع گوهر بار من
در وصف لعل یار من گنجی ز گوهر آمده
از وصف لعل او دمم باشد دم روح اللهی.
وز رفعت چشمش مرا گیتی مسخّر آمده
معجز ز لعلش آورم وز چشم مستش ساحرم
بنگر که سحر و معجزه با هم برابر آمده
اعجاز شعرم را ببین او را مبین سحر مُبین
من خود چو موسی خامه ام مانند اژدر آمده
از حد فزون آمد سخن از بس ستودم خویشتن
این شورش و غوغای من از عشق دلبر آمده
آن دلبر طاها حسب وان خسرو یاسین نسب
ماه عجم مهر عرب از چهر انور آمده
آن در سپهر دلبری یکتا چو مهر خاوری
از بهر تعظیمش دوتا این چرخ چنبر آمده
آن کاو حسین مفتون او لیلا به جان مجنون او
آن خود ذبیح و این خلیل آن یک چو هاجر آمده
نازم خلیل کربلا سرحلقه ی اهل ولا
کز وی خلیل آذری ایمن ز آذر آمده
لیلای دشت ماریه صد هاجر او را جاریه
کی هاجر اسماعیل او مانند اکبر آمده
بر گو تو اسمعیل را باشد ذبیح الله چنین
کش خون جسم نازنین او را شناور آمده
شبه نبیّ مصطفی شبل علی شیر خدا
از دوده ی خیرالنّسا وز نسل شبّر آمده
مشتق نمود از نام خود ایزد چو نام نامی اش
الله اکبر وصف او ز الله اکبر آمده
چون جدّ نامی نام او آمد علی از نزد حق
مانند جدّش قدر او از هر که برتر آمده
در وصف خلق و خوی او آیات قرآن سربسر
در مدح روی و موی هر چار دفتر آمده
در علم و حلم و صولت او همچون علی مرتضی
در خلق و خلق و گفتگو مانا پیمبر آمده
شد ذات پاک مصطفی چون مظهر ذات خدا
بی شبهه شبه مصطفی از هر دو مظهر آمده
یک شمّه از خلق خوشش هر هشت جنّت سربسر
یک ذرّه از مهر رُخش هر هفت اختر آمده
یک شاخه از سرو قدش طوبی و نخل زندگی
یک رشحه از لعل لبش تسنیم و کوثر آمده
آن لب که می بودی از او تسنیم و کوثر رشحه یی
در کربلا از تشنگی مانند اخگر آمده
چون دید باب خویش را آن هول و آن تشویش را
آن قوم کافر کیش را کز کینه کافر آمده
رخصت گرفت از بهر جنگ از باب خود او بی درنگ
آمد به میدان چون هژبر امّا دلاور آمده
آن پرتو نور ازل از صدر زین شد جلوه گر
گفتی تجلّی للجبل پشت تکاور آمده
پس تاخت مرکب آنچنان کز بیم لرزید آسمان
مانا که حیدر شد عیان واندشت خیبر آمده
گُردان شیر افکن همه در اضطراب و واهمه
کردند با هم همهمه کاینک غضنفر آمده
با کبریای داوری با سطوت پیغمبری
گفتی تعالی الله علی بر، قصد لشگر آمده
با صد شکوه و طنطنه بر آن سپه زد یکتنه
اسب عقابش زیر ران چون باد صرصر آمده
لاهوتیان لاحول خوان با خاک یکسان خاکیان
از برق شمشیرش عیان آشوب محشر آمده
شد بر عقابش راه تنگ از بس در آن میدان جنگ
سرهای بی تن برزمین تن های بی سرآمده
شوق پدر او را عنان برتافت از رزم خسان
سوی پدر آمد چو جان امّا مظفّر آمده
گفت ارچه این جان را، بقا می خواهم از بهر خدا
امّا زتاب تشنگی بی تاب و مضطر آمده
سنگینی آهن به تن بس صعب و سخت آید به من
وز تشنگی جان در بدن مانند آذر آمده
در بر کشید او را چو جان گوهر نهادش در دهان
شرمنده زان لعل لبان یاقوت و گوهر آمده
گفت ای گل گلزار من ای مایه ی اسرار من
سرّ شهادت مرمرا اندر تو مضمر آمده
روزی که با جانان به جان عقد شهادت بسته ام
قربانی ات ای جان جان منظور داور آمده
بود از ازل عشّاق را پیمان به جان در باختن
پیمان من در عاشقی از جان فزونتر آمده
گفت ای خلیل با وفا صد جان من بادا فدا
یک جان چه قابل مر ترا این جان محقر آمده
پس بار دیگر همچو جان از جسم بابش شد روان
در دشت کین کرّار سان باز او مکرّر آمده
امّا در این بار از وفا آمد که سازد جان فدا
از بخت خوشدل کز قضا امرِ مقدّر آمده
شور شهادت تاج او فوق سنان معراج او
از تیر پرّان رفرفش با پرّ و با فر آمده
در رزمگه از پشت زین پشتش نیامد بر زمین
تا بر سرش از دست کین آن زخم منکر آمده
گفت ای پدر «منّی السّلام» اینک رسید آبم به کام
جدّم محمّد با دو جام از حوض کوثر آمده
یک جام نوشیدم از آن سرخوش گذشتم از جهان
بهر تو ای جان جهان آن جام دیگر آمده
ز آواز او چون شد خبر آمد پدر او را بسر
تنها خدا داند مگر او را چه بر سر آمده
چون دید آن رعنا جوان افتاده اندر خاک و خون
زد صیحه کز آواز آن گوش جهان کر آمده
گفتا «علی الدّنیا عفی» ای سرو بستان وفا
اینک پدر بر سر ترا، با دیده ی تر آمده
هرچند داغم زین عزا، امّا رضا هستم رضا
کز عالم ذر این بلا منظور و منظر آمده
در راه جانان شاه دین چون داد معشوقی چنین
در بزم عشّاق از همین آن شه مُصدّر آمده
بگذر «وفایی» زین سخن از عشق خوبان دم مزن
کاین راز بس باشد نهان وین سر مستّر آمده
شور جوانی را نگر پیرانه بر سر آمده
شد آفتابی ناگهان تابان مرا، در کاخ جان
مهرومهی در دل مرا چون سکّه بر زر آمده
ماهی که مهر آسمان از عکس رویش زر فشان
این ذرّه را یارب چسان خود ذرّه پرور آمده
حربا و عشق آفتاب از عقل دور آمد ولی
خورشید بین کان ذرّه را از مهر رهبر آمده
گر خود ز حربا کمترم چون عاشق آن دلبرم
خورشید و حربا در برم از ذرّه کمتر آمده
حُسن جهان آرای او برتر ز وصف است و بیان
امّا به مدحش طبع من مجبول و مضطر آمده
بهر گزند از چشم بد، از چهر خوبش تا ابد
بر چهره خال گلرخان اسپند و مجمر آمده
شیرین لب و شیرین سخن از بسکه شهدش در دهن
گویی بدخشان یمن خود کان شکّر آمده
آن چشم فتّان کن نظر مژگان خونریزش نگر
کان ترک غارتگر دگر با تیر و خنجر آمده
از طالع بیدار من این طبع گوهر بار من
در وصف لعل یار من گنجی ز گوهر آمده
از وصف لعل او دمم باشد دم روح اللهی.
وز رفعت چشمش مرا گیتی مسخّر آمده
معجز ز لعلش آورم وز چشم مستش ساحرم
بنگر که سحر و معجزه با هم برابر آمده
اعجاز شعرم را ببین او را مبین سحر مُبین
من خود چو موسی خامه ام مانند اژدر آمده
از حد فزون آمد سخن از بس ستودم خویشتن
این شورش و غوغای من از عشق دلبر آمده
آن دلبر طاها حسب وان خسرو یاسین نسب
ماه عجم مهر عرب از چهر انور آمده
آن در سپهر دلبری یکتا چو مهر خاوری
از بهر تعظیمش دوتا این چرخ چنبر آمده
آن کاو حسین مفتون او لیلا به جان مجنون او
آن خود ذبیح و این خلیل آن یک چو هاجر آمده
نازم خلیل کربلا سرحلقه ی اهل ولا
کز وی خلیل آذری ایمن ز آذر آمده
لیلای دشت ماریه صد هاجر او را جاریه
کی هاجر اسماعیل او مانند اکبر آمده
بر گو تو اسمعیل را باشد ذبیح الله چنین
کش خون جسم نازنین او را شناور آمده
شبه نبیّ مصطفی شبل علی شیر خدا
از دوده ی خیرالنّسا وز نسل شبّر آمده
مشتق نمود از نام خود ایزد چو نام نامی اش
الله اکبر وصف او ز الله اکبر آمده
چون جدّ نامی نام او آمد علی از نزد حق
مانند جدّش قدر او از هر که برتر آمده
در وصف خلق و خوی او آیات قرآن سربسر
در مدح روی و موی هر چار دفتر آمده
در علم و حلم و صولت او همچون علی مرتضی
در خلق و خلق و گفتگو مانا پیمبر آمده
شد ذات پاک مصطفی چون مظهر ذات خدا
بی شبهه شبه مصطفی از هر دو مظهر آمده
یک شمّه از خلق خوشش هر هشت جنّت سربسر
یک ذرّه از مهر رُخش هر هفت اختر آمده
یک شاخه از سرو قدش طوبی و نخل زندگی
یک رشحه از لعل لبش تسنیم و کوثر آمده
آن لب که می بودی از او تسنیم و کوثر رشحه یی
در کربلا از تشنگی مانند اخگر آمده
چون دید باب خویش را آن هول و آن تشویش را
آن قوم کافر کیش را کز کینه کافر آمده
رخصت گرفت از بهر جنگ از باب خود او بی درنگ
آمد به میدان چون هژبر امّا دلاور آمده
آن پرتو نور ازل از صدر زین شد جلوه گر
گفتی تجلّی للجبل پشت تکاور آمده
پس تاخت مرکب آنچنان کز بیم لرزید آسمان
مانا که حیدر شد عیان واندشت خیبر آمده
گُردان شیر افکن همه در اضطراب و واهمه
کردند با هم همهمه کاینک غضنفر آمده
با کبریای داوری با سطوت پیغمبری
گفتی تعالی الله علی بر، قصد لشگر آمده
با صد شکوه و طنطنه بر آن سپه زد یکتنه
اسب عقابش زیر ران چون باد صرصر آمده
لاهوتیان لاحول خوان با خاک یکسان خاکیان
از برق شمشیرش عیان آشوب محشر آمده
شد بر عقابش راه تنگ از بس در آن میدان جنگ
سرهای بی تن برزمین تن های بی سرآمده
شوق پدر او را عنان برتافت از رزم خسان
سوی پدر آمد چو جان امّا مظفّر آمده
گفت ارچه این جان را، بقا می خواهم از بهر خدا
امّا زتاب تشنگی بی تاب و مضطر آمده
سنگینی آهن به تن بس صعب و سخت آید به من
وز تشنگی جان در بدن مانند آذر آمده
در بر کشید او را چو جان گوهر نهادش در دهان
شرمنده زان لعل لبان یاقوت و گوهر آمده
گفت ای گل گلزار من ای مایه ی اسرار من
سرّ شهادت مرمرا اندر تو مضمر آمده
روزی که با جانان به جان عقد شهادت بسته ام
قربانی ات ای جان جان منظور داور آمده
بود از ازل عشّاق را پیمان به جان در باختن
پیمان من در عاشقی از جان فزونتر آمده
گفت ای خلیل با وفا صد جان من بادا فدا
یک جان چه قابل مر ترا این جان محقر آمده
پس بار دیگر همچو جان از جسم بابش شد روان
در دشت کین کرّار سان باز او مکرّر آمده
امّا در این بار از وفا آمد که سازد جان فدا
از بخت خوشدل کز قضا امرِ مقدّر آمده
شور شهادت تاج او فوق سنان معراج او
از تیر پرّان رفرفش با پرّ و با فر آمده
در رزمگه از پشت زین پشتش نیامد بر زمین
تا بر سرش از دست کین آن زخم منکر آمده
گفت ای پدر «منّی السّلام» اینک رسید آبم به کام
جدّم محمّد با دو جام از حوض کوثر آمده
یک جام نوشیدم از آن سرخوش گذشتم از جهان
بهر تو ای جان جهان آن جام دیگر آمده
ز آواز او چون شد خبر آمد پدر او را بسر
تنها خدا داند مگر او را چه بر سر آمده
چون دید آن رعنا جوان افتاده اندر خاک و خون
زد صیحه کز آواز آن گوش جهان کر آمده
گفتا «علی الدّنیا عفی» ای سرو بستان وفا
اینک پدر بر سر ترا، با دیده ی تر آمده
هرچند داغم زین عزا، امّا رضا هستم رضا
کز عالم ذر این بلا منظور و منظر آمده
در راه جانان شاه دین چون داد معشوقی چنین
در بزم عشّاق از همین آن شه مُصدّر آمده
بگذر «وفایی» زین سخن از عشق خوبان دم مزن
کاین راز بس باشد نهان وین سر مستّر آمده
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲ - خط نگار من
خط نگار ترک من چون طوق قمری بر قمر
یا چون قطار مور بر گرد قمر بسته کمر
وان زلف پرچین و شکن خمیده چون پشت شمن
بر روی آن سرو چمن ژولیده مو افروز بر
خط بدیع آیین او، وان زلف مشک آگین او
بر دوزخ رنگین او، دل را برید از یکدگر
یکروز با او ناگهی، کردم به راهی همرهی
می رفت آن سرو سهی، پیش من و من بر اثر
می دیدم آن بالای او، وان رفتن زیبای او
وز مهر خاک پای او، هزمان برافشاندم به سر
ناگاه صبر از من بکاست در جان و دل افتاد خواست
شهری برین محضر گواست این را ندارم مختصر
در دامنش آویختم صد گونه رنگ آمیختم
وز دیده گوهر ریختم در پیش آن روشن گهر
پس گفتم ای زیبا نگار! از داغ عشقت زینهار
از کرم و تیمار تو کار انده کنم داری خبر
من فتنه ام بر چهر تو بر چهر همچون مهر تو
دل داده ام از بهر تو، یک ره به جانم باز خر
آویختم بر موی او بوسی زدم بر روی او
وز چهره ی نیکوی او، از بوسه گشتم کامور
یا چون قطار مور بر گرد قمر بسته کمر
وان زلف پرچین و شکن خمیده چون پشت شمن
بر روی آن سرو چمن ژولیده مو افروز بر
خط بدیع آیین او، وان زلف مشک آگین او
بر دوزخ رنگین او، دل را برید از یکدگر
یکروز با او ناگهی، کردم به راهی همرهی
می رفت آن سرو سهی، پیش من و من بر اثر
می دیدم آن بالای او، وان رفتن زیبای او
وز مهر خاک پای او، هزمان برافشاندم به سر
ناگاه صبر از من بکاست در جان و دل افتاد خواست
شهری برین محضر گواست این را ندارم مختصر
در دامنش آویختم صد گونه رنگ آمیختم
وز دیده گوهر ریختم در پیش آن روشن گهر
پس گفتم ای زیبا نگار! از داغ عشقت زینهار
از کرم و تیمار تو کار انده کنم داری خبر
من فتنه ام بر چهر تو بر چهر همچون مهر تو
دل داده ام از بهر تو، یک ره به جانم باز خر
آویختم بر موی او بوسی زدم بر روی او
وز چهره ی نیکوی او، از بوسه گشتم کامور
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶ - بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها
در راه سیلاب فنا پستند این دیوارها
بار تعلّق پرگران، جانِ بلاکش ناتوان
بر دوش تا کی چون خران خواهی کشید این بارها!
شد نقد عمر از کف روان سودی نه پیدا در میان
یوسف نیارد کاروان هر دم درین بازارها
بر کشت اعمال ای پسر آبی ده از مژگان تر
باشد که روزی بیخبر گُل بردمد زین خارها
چرخ و عناصر ای نکو، دیریست بیبُن تو بتو
بر فرق ما آخر فرو میآید این دیوارها
این برجهای آسمان هر یک چو کشتی پارهدان
وین انجم و این اختران بر وی زده مسمارها
شرعست و دین دارالشفا اینجا طبیبان انبیا
علم و عمل در وی دوا، این عقل و جان بیمارها
دنیا چو داری در نظر عقبا به عکس آن نگر
ادبارها اقبالها، اقبالها ادبارها
فیّاض آن ماه نهان رخسار بنمودی عیان
گر خود نبودی در میان این پردة پندارها
در راه سیلاب فنا پستند این دیوارها
بار تعلّق پرگران، جانِ بلاکش ناتوان
بر دوش تا کی چون خران خواهی کشید این بارها!
شد نقد عمر از کف روان سودی نه پیدا در میان
یوسف نیارد کاروان هر دم درین بازارها
بر کشت اعمال ای پسر آبی ده از مژگان تر
باشد که روزی بیخبر گُل بردمد زین خارها
چرخ و عناصر ای نکو، دیریست بیبُن تو بتو
بر فرق ما آخر فرو میآید این دیوارها
این برجهای آسمان هر یک چو کشتی پارهدان
وین انجم و این اختران بر وی زده مسمارها
شرعست و دین دارالشفا اینجا طبیبان انبیا
علم و عمل در وی دوا، این عقل و جان بیمارها
دنیا چو داری در نظر عقبا به عکس آن نگر
ادبارها اقبالها، اقبالها ادبارها
فیّاض آن ماه نهان رخسار بنمودی عیان
گر خود نبودی در میان این پردة پندارها
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴ - از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را
از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه را
من خود به امّید خطر خوش کردهام این راه را
در وادی عشق و جنون منّت مکش از رهنمون
ره مینماید بوی خون گم کردگان راه را
پست و بلند این سفر هموار شد بر بیخبر
دیو طبیعت میزند در هر قدم این راه را
در سینه تا کی حفظ غم در دیده تا کی ضبط نم
چون باد و باران سر بهم دادیم اشک و آه را
یعقوب را دل پر ز خون بخت زلیخا سرنگون
یوسف به آغوش اندرون با تیرهبختی چاه را
از عکس ساقی تاب می وآنگه من و دوری ز وی
در آب بیند تا به کی دیوانه روی ماه را
فیّاض اگر افتادهام خوارم مبین آزادهام
بر بام گردون میزند تجرید من خرگاه را
من خود به امّید خطر خوش کردهام این راه را
در وادی عشق و جنون منّت مکش از رهنمون
ره مینماید بوی خون گم کردگان راه را
پست و بلند این سفر هموار شد بر بیخبر
دیو طبیعت میزند در هر قدم این راه را
در سینه تا کی حفظ غم در دیده تا کی ضبط نم
چون باد و باران سر بهم دادیم اشک و آه را
یعقوب را دل پر ز خون بخت زلیخا سرنگون
یوسف به آغوش اندرون با تیرهبختی چاه را
از عکس ساقی تاب می وآنگه من و دوری ز وی
در آب بیند تا به کی دیوانه روی ماه را
فیّاض اگر افتادهام خوارم مبین آزادهام
بر بام گردون میزند تجرید من خرگاه را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶ - از ناتوانی میکشد دوش نفس بار مرا
از ناتوانی میکشد دوش نفس بار مرا
هر شب نسیمی میبرد آشفته دستار مرا
صیتم پس از من میکشد صوتی به گوش آسمان
جز در گسستن نالهای قسمت نشد تار مرا
یارست با من سرگردان، یاران همه نامهربان
کو مرگ تا هم در زمانآسان کند کار مرا
کو دل که غمخواری کند، کو گریه تا زاری کند
کو ناله کز یاری کند از من خبر یار مرا
من مرد عشرت نیستم، درخورد صحبت نیستم
جز باب حسرت نیستم ها مژده دلدار مرا
حسرت کشیده در برم، محنت گرفته بر سرم
عشقت رواج طرفهای دادست بازار مرا
بختم چه دلسوزی کند، ماتم چه نوروزی کند
خواهم خدا روزی کند صبحی شب تار مرا
هرگز نگشتم بهرهور، نه از کلاه و نه کمر
ژولیده مویی تا ز سر افکنده دستار مرا
آخر ز آه سرد من، بر باد دادی گرد من
خواهم به روز درد من بنشانی اغیار مرا
گر دل ز زلف آن نکو بیبهره شد از آرزو
فیض بهار خطّ او گل میکند خار مرا
فیّاض تا کی این چنین حسرت برم بر آن و این
کو مرگ کز دوش زمین بردارد این بار مرا
هر شب نسیمی میبرد آشفته دستار مرا
صیتم پس از من میکشد صوتی به گوش آسمان
جز در گسستن نالهای قسمت نشد تار مرا
یارست با من سرگردان، یاران همه نامهربان
کو مرگ تا هم در زمانآسان کند کار مرا
کو دل که غمخواری کند، کو گریه تا زاری کند
کو ناله کز یاری کند از من خبر یار مرا
من مرد عشرت نیستم، درخورد صحبت نیستم
جز باب حسرت نیستم ها مژده دلدار مرا
حسرت کشیده در برم، محنت گرفته بر سرم
عشقت رواج طرفهای دادست بازار مرا
بختم چه دلسوزی کند، ماتم چه نوروزی کند
خواهم خدا روزی کند صبحی شب تار مرا
هرگز نگشتم بهرهور، نه از کلاه و نه کمر
ژولیده مویی تا ز سر افکنده دستار مرا
آخر ز آه سرد من، بر باد دادی گرد من
خواهم به روز درد من بنشانی اغیار مرا
گر دل ز زلف آن نکو بیبهره شد از آرزو
فیض بهار خطّ او گل میکند خار مرا
فیّاض تا کی این چنین حسرت برم بر آن و این
کو مرگ کز دوش زمین بردارد این بار مرا
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند
دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند
نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند
راهی است ناهموار و من با پای چوبی گام زن
سیل سرشک کوهکن خواهم که هموارش کند
فرهاد مسکین را به جان باری است کوه بیکران
هم تیشه زین بار گران شاید سبکبارش کند
ای سینه تا کی روز و شب سوزی نفس در تاب و تب
این دل که او دارد عجب کاین نالهها کارش کند
قاصد پیامی زان دهن هرگز نیارد سوی من
از بس که آن شیرین دهن مدهوش گفتارش کند
چشم تو در خوابست خوش از ناز و ترسم گِرد رخ
آواز پای مور خط از خواب بیدارش کند
فیّاض اگر گیرد ز کس درسی به غیر از درس عشق
ناخوانده از یادش رود هر چند تکرارش کند
نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند
راهی است ناهموار و من با پای چوبی گام زن
سیل سرشک کوهکن خواهم که هموارش کند
فرهاد مسکین را به جان باری است کوه بیکران
هم تیشه زین بار گران شاید سبکبارش کند
ای سینه تا کی روز و شب سوزی نفس در تاب و تب
این دل که او دارد عجب کاین نالهها کارش کند
قاصد پیامی زان دهن هرگز نیارد سوی من
از بس که آن شیرین دهن مدهوش گفتارش کند
چشم تو در خوابست خوش از ناز و ترسم گِرد رخ
آواز پای مور خط از خواب بیدارش کند
فیّاض اگر گیرد ز کس درسی به غیر از درس عشق
ناخوانده از یادش رود هر چند تکرارش کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود
آیینه از عکس رخ یارم گلستان میشود
اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان میشود
من بلبل آن غنچة نشکفتهام کز خرّمی
هر گه تبسّم میکند عالم گلستان میشود
هر جا که آن گل پیرهن از ناز بگشاید قبا
حسرت گریبان میدرد، خمیازه عریان میشود
از زلف کفر آونگ او از روی ایمان رنگ او
اسلام کافر میشود، کافر مسلمان میشود
تیغ نگه چون برکشد نخل شهادت سرکشد
چون جلوه دامن در کشد حشر شهیدان میشود
افزود استغنای او از گریة بیجای من
آفت بود بر کشت چون بیوقت باران میشود
هر روز هجر روی او روز مرا شب میکند
هر شب به یاد زلف او خوابم پریشان میشود
شبنم سپند آتش رخسار گل گردد زرشک
هرگه عرق بر چهرة شرم تو غلتان میشود
من مرد عشرت نیستم، اما ز یمن عشق او
تا میرسد غم در دلم با عیش یکسان میشود
من از کجا و شیوة رسم تکلّف از کجا
خورشیدم از کوچک دلی در ذرّه پنهان میشود
مرهم چه سودای همدمان فیّاض را چون هر نفس
زخم دل از یاد لب لعلش نمکدان میشود
اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان میشود
من بلبل آن غنچة نشکفتهام کز خرّمی
هر گه تبسّم میکند عالم گلستان میشود
هر جا که آن گل پیرهن از ناز بگشاید قبا
حسرت گریبان میدرد، خمیازه عریان میشود
از زلف کفر آونگ او از روی ایمان رنگ او
اسلام کافر میشود، کافر مسلمان میشود
تیغ نگه چون برکشد نخل شهادت سرکشد
چون جلوه دامن در کشد حشر شهیدان میشود
افزود استغنای او از گریة بیجای من
آفت بود بر کشت چون بیوقت باران میشود
هر روز هجر روی او روز مرا شب میکند
هر شب به یاد زلف او خوابم پریشان میشود
شبنم سپند آتش رخسار گل گردد زرشک
هرگه عرق بر چهرة شرم تو غلتان میشود
من مرد عشرت نیستم، اما ز یمن عشق او
تا میرسد غم در دلم با عیش یکسان میشود
من از کجا و شیوة رسم تکلّف از کجا
خورشیدم از کوچک دلی در ذرّه پنهان میشود
مرهم چه سودای همدمان فیّاض را چون هر نفس
زخم دل از یاد لب لعلش نمکدان میشود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر
ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر
در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر
گفتم مگر اندوه دل کم گردد از سودای تو
انگیخت هر سودای تو در سینه سودای دگر
من این سویدای کثیف از دل به ناخن برکنم
کز بهر مهر آن لطیف آرم سویدای دگر
با این تن خاکی چه سان در خلوت جان جا کنم!
تبدیل اعضا بایدم کردن به اعضای دگر
تا نشکنی این دست و پا در عشق دست و پا مزن
در کار هست این کار را دستِ دگر پای دگر
در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر
گفتم مگر اندوه دل کم گردد از سودای تو
انگیخت هر سودای تو در سینه سودای دگر
من این سویدای کثیف از دل به ناخن برکنم
کز بهر مهر آن لطیف آرم سویدای دگر
با این تن خاکی چه سان در خلوت جان جا کنم!
تبدیل اعضا بایدم کردن به اعضای دگر
تا نشکنی این دست و پا در عشق دست و پا مزن
در کار هست این کار را دستِ دگر پای دگر
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس
من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس
من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس
مردم من ای فریادرس، فریادرس، فریادرس
در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیه
در دیده میغلتد نگه در سینه میپیچد نفس
کس خود نمیداند کیم حیران چنین بهر چیم
من آنکه بودم خودنیم، چون من مبادا هیچکس
من رهرویام ناتوان واماندهای از کاروان
افتاده دور از همرهان، گم کرده آواز جرس
آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریز
بسته است بر من در گریز این راه پیش آن راهِ پس
در وادی عشق و جنون در من نمیگیرد فسون
از خانه کی آید برون، ترسد اگر دزد از عسس!
هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بینوا
با کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس
از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو می
کشتی تو ما را، تا به کی! فیّاض بس فیّاض بس
من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس
من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس
مردم من ای فریادرس، فریادرس، فریادرس
در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیه
در دیده میغلتد نگه در سینه میپیچد نفس
کس خود نمیداند کیم حیران چنین بهر چیم
من آنکه بودم خودنیم، چون من مبادا هیچکس
من رهرویام ناتوان واماندهای از کاروان
افتاده دور از همرهان، گم کرده آواز جرس
آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریز
بسته است بر من در گریز این راه پیش آن راهِ پس
در وادی عشق و جنون در من نمیگیرد فسون
از خانه کی آید برون، ترسد اگر دزد از عسس!
هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بینوا
با کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس
از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو می
کشتی تو ما را، تا به کی! فیّاض بس فیّاض بس
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل
هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل
هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل
خوش مضطرب میآید از کوی تو باد صبحدم
دارد مگر بویی از آن زلف پریشان در بغل
هر شب چو گل چاک افکنم در جیب و روز از بیم کس
چون غنچه پنهان میکنم چاک گریبان در بغل
گل با نسیم کوی تو از پوست میآید برون
یعنی که نتوان داشتن بوی تو پنهان در بغل
گر با شکوه حسن خود جا در دل فیّاض کرد
نبود عجب هر قطره را چون هست عمّان در بغل
هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل
خوش مضطرب میآید از کوی تو باد صبحدم
دارد مگر بویی از آن زلف پریشان در بغل
هر شب چو گل چاک افکنم در جیب و روز از بیم کس
چون غنچه پنهان میکنم چاک گریبان در بغل
گل با نسیم کوی تو از پوست میآید برون
یعنی که نتوان داشتن بوی تو پنهان در بغل
گر با شکوه حسن خود جا در دل فیّاض کرد
نبود عجب هر قطره را چون هست عمّان در بغل
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم
خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم
تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم
آن قدّ رعنای ترا هر لحظه گردم گرد سر
و آن سرو بالای ترا هر دم بلاگردان شوم
تو خنده را بر رغم من در زیر لب پنهان کنی
من آشکارا گریم و در زیر لب خندان شوم
تو در حیا غلطان شوی از گریة بیجای من
وز خندة پنهان تو من در شکر پنهان شوم
از شرمِ روگردانِتو وز خندة پنهان تو
سر تا به پا خندان کنم پا تا به سر گریان شوم
چون چشم پوشانی ز من، چون روی گردانی ز من
دل آه را میدان دهد، من گریه را دامان شوم
چون درد دل گویم به تو! چون کام دل جویم ز تو!
نه من کنم فهمش نه تو، از بس که سرگردان شوم
اشک حیا حیران شود، آرایش مژگان شود
بر برگ گل غلتان شود در خاک و خون غلتان شوم
بر سرو میپوشی قبا، بر موی میبندی کمر
بر پسته میسازی سخن سهل است اگر حیران شوم
از لطف بنوازی مرا از غم بپردازی مرا
چندانکه میسازی مرا من بیشتر ویران شوم
از پیچ و تاب آن کمر پیچد دلم بر یکدگر
فیّاض نتوانم اگر کاین درد را درمان شوم
تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم
آن قدّ رعنای ترا هر لحظه گردم گرد سر
و آن سرو بالای ترا هر دم بلاگردان شوم
تو خنده را بر رغم من در زیر لب پنهان کنی
من آشکارا گریم و در زیر لب خندان شوم
تو در حیا غلطان شوی از گریة بیجای من
وز خندة پنهان تو من در شکر پنهان شوم
از شرمِ روگردانِتو وز خندة پنهان تو
سر تا به پا خندان کنم پا تا به سر گریان شوم
چون چشم پوشانی ز من، چون روی گردانی ز من
دل آه را میدان دهد، من گریه را دامان شوم
چون درد دل گویم به تو! چون کام دل جویم ز تو!
نه من کنم فهمش نه تو، از بس که سرگردان شوم
اشک حیا حیران شود، آرایش مژگان شود
بر برگ گل غلتان شود در خاک و خون غلتان شوم
بر سرو میپوشی قبا، بر موی میبندی کمر
بر پسته میسازی سخن سهل است اگر حیران شوم
از لطف بنوازی مرا از غم بپردازی مرا
چندانکه میسازی مرا من بیشتر ویران شوم
از پیچ و تاب آن کمر پیچد دلم بر یکدگر
فیّاض نتوانم اگر کاین درد را درمان شوم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۷ - اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من
آیینة اسکندری جان غبارآلود من
تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم
ترسم بگیرد چرخ را یک باره آه و دود من
تا از غبار کوی او آرایش خود کردهام
خورشید حسرت میبرد بر روی گردآلود من
دلّاک هستی نرخ من چندان که میگیرد بلند
عشق تو یکسان میخرد بود من و نابود من
رامند وحش و طیر اگر بر صوت داودی چرا
رم میکند وحشیّ من از نغمة داود من!
عشقست و در عالم همین بیتابی و بیطاقتی
طاقت، زیان گر میشود در عاشقیها، وسد من
آیینة اسکندری جان غبارآلود من
تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم
ترسم بگیرد چرخ را یک باره آه و دود من
تا از غبار کوی او آرایش خود کردهام
خورشید حسرت میبرد بر روی گردآلود من
دلّاک هستی نرخ من چندان که میگیرد بلند
عشق تو یکسان میخرد بود من و نابود من
رامند وحش و طیر اگر بر صوت داودی چرا
رم میکند وحشیّ من از نغمة داود من!
عشقست و در عالم همین بیتابی و بیطاقتی
طاقت، زیان گر میشود در عاشقیها، وسد من