تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۷ - دهد اگرچه برون در بی‌شمار صدف
دهد اگرچه برون در بی‌شمار صدف
تو آن دری که برون ناید از هزار صدف
برای چون تو دری شاید ای چکیدهٔ صنع
اگر دهان بگشاید هزار بار صدف
عجب که تا به قیامت محیط هستی را
گران شود به چنین در شاهوار صدف
توان گرفت بزر ز احترام گوشی را
که در راز تو را باشد ای نگار صدف
شدست معتبر از خلعت تو مادر دهر
بلی ز پرتو در دارد اعتبار صدف
به جنبش آمده تا بحر هستی از اثرش
چنین دری نفکنده است برکنار صدف
به عهد محتشم از عقد نظم گوش جهان
چنان پر است که از در شاهوار صدف
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۰ - زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق
زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق
من از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این است
که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توام
چو مرغ بی‌پر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توام
چو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق
کنم سراغ سگت همچو کسی که بود
ز رازهای نهانی به همزبان مشتاق
عجب که ذکر تو جزء شهادتم نشود
ز بس که هست به نام خوشت زبان مشتاق
به محتشم چه فسون کرده‌ای که می‌گردد
نفس نفس به تو مایل زمان زمان مشتاق
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۴ - رسید باز طپاننده کبوتر دل
رسید باز طپاننده کبوتر دل
سبک کنندهٔ تمکین ز صبر لنگر دل
خرد کجاست که دارد لوای صبر نگاه
که شد عیان علم پادشاه کشور دل
رسید شاه سواری که در حوالی او
به جنبش است زمین از هجوم لشگر دل
چو سنگ خورد نهانی تنم به لرزه فتاد
ز دیدنش چو طپیدن گرفت پیکر دل
پی نشاط فرو کوفتند نوبت غم
چو ملک عشق به یکبار شد مسخر دل
ازو چه ره طلبیم بهر حفظ جان کردن
که جان فریفتهٔ اوست صد برابر دل
ز جان محتشم آواز الامان برخاست
کشید خسرو غم چون سپاه بر در دل
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۵ - زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دل
زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دل
ز در درآ و ببین خانهٔ مصور دل
در آرزوست مه خرگهی که بر گردون
منور از تو کند خانهٔ مدور دل
دلم شکفت که از میل طبع خلوت دوست
سبب نزول تو شد خانهٔ محقر دل
لب امید بلبیک محتشم بگشا
که یار بر سر لطفست و می‌زند در دل
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۸ - ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم
به دوستی تو با کائنات کین دارم
زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز
من از تو دست تظلم در آستین دارم
تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری
من اضطراب به بزم از برای این دارم
تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب
تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم
چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئی
ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم
به دور گردی من از غرور میخندد
حریف سخت کمانی که در کمین دارم
هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما
هنوز چاشنی تیر اولین دارم
به پیش صورت او ضبط آه خود کردن
گمان به حوصله صورت آفرین دارم
بس است این صله نظم محتشم که رسید
به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۹ - زهی ز دست کرم گسترت کرم باران
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران
فدای دست و دلت جان این درم داران
به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک
که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران
تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست
ز ممکنات سبک باری گران باران
ز گرم خونی و غم‌خواری تو کار حسد
به این رسیده که خونم خورند غم‌خواران
مدد که درین ملک رتبه سنجانند
سبک کنندهٔ قدر بزرگ قداران
نوشت نسخهٔ امساک و صبر هر که گرفت
به جز تو در مرض فقر نبض بیماران
جهان به چشم مبیناد محتشم من بعد
به جز تو گر بودش چشم یاری از یاران
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۲ - صبا تحیت بلبل به بوستان برسان
صبا تحیت بلبل به بوستان برسان
درود بنده بخان جهانستان برسان
دعای من که اجابت عنان کشندهٔ اوست
به آن گزیده سوار سبک عنان برسان
ز بخت سرکش خود کام بر من آن چه رسید
به آن امیر سرافراز کامران برسان
زمان چو ز جان می‌رسد به لب قدری
به سمع نکته رس او دوان دوان برسان
به قصهٔ من زار از غرور اگر نرسد
به دوستان وی این طرفه داستان برسان
وگر خود از سر رغبت شود حدیث شنو
چنان که شرط بلاغ است آن چنان برسان
پس از درود بگو ای مسیح هستی بخش
نوید نسخهٔ لطف به خستگان برسان
ز بنده پروریت چون صلای عام رسد
به گوش بندهٔ خاصت صدای آن برسان
سخن به طول رسید ای صبا تو مختصری
ز بندگان به جناب خدایگان برسان
ثنای محتشم بینوای خاک نشین
به خان محتشم پادشه نشان برسان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۶ - دو دل ربا که بلای دلند و آفت دین
دو دل ربا که بلای دلند و آفت دین
دلم به غمزه آن رفت و دین به عشوهٔ این
یکی ز غایت عرفان گلیست پرده‌گشا
یکی ز عین حیا غنچه است پرده‌نشین
یکی به کام حریفان نموده خنده ز لب
یکی به عارض تابنده همچو در ثمین
یکی به عارض تابنده رشک ماه فلک
یکی به قامت رعنا بلای روی زمین
یکی ز طره سرچین نموده مشگ ختا
یکی ز عقده گیسو گشوده ناقه چین
یکی به قصد من از ابروان کشیده کمان
یکی چو چشم خود از گوشه‌ها گشوده کمین
ز دست هر دو دل محتشم شکاف شکاف
گهی به تیغ عداب و گهی به خنجر کین
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۵ - ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین
ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین
نشیمنی است ز مردم تهی بیا بنشین
تو شاه حسنی و خلوت سرای توست دلم
هزار سال به دولت درین سرا بنشین
دو منزلند دل و دیده هر دو خانهٔ تو
چه حاجتست که من گویمت کجا بنشین
تو ماه مجلس ما شو به صد طرب گو شمع
به گوشه‌ای رو و زاری کنان ز ما بنشین
خوشست صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمی با من گدا بنشین
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او
مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او
فغان اگر سر موئی شود کم از سر او
نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مرا
همای حس فکنده است سایه بر سر او
برابری به مه او روی نکرد مهی
که رو نساخت چو آیینه در برابر او
اگر نقاب گشاید گل سمنبر من
به گلستان چه نماید گل و سمن بر او
مرا ز دولت صد سالهٔ وصال آن به
که غیر یک نفس آواره باشد از در او
چو قتل بی‌گنهان خواهی ای فلک ز نهار
بریز خلق من اول ولی به خنجر او
چو محتشم شرف این بس که خلق دانندم
کمین بنده‌ای از بندگان کمتر او
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۹ - رساند جان به لبم روزگار فرقت تو
رساند جان به لبم روزگار فرقت تو
بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو
تو راست دست بر آتش ز دور و نزدیکست
که من به خشک وتر آتش زنم ز فرقت تو
شبی به صفحهٔ دل می‌نگارم از وسواس
هزار بار به کلک خیال صورت تو
تو آن ستارهٔ مسعود پرتوی که به است
ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو
شود مقابلهٔ کوه و کاه اگر سنجد
محبت من مهجور با محبت تو
بلند تا نشود در غمت حکایت من
نهفته با دل خود می‌کنم شکایت تو
به طبع خویشت ازین بیش چون گذارم باز
که اقتضای جفا می‌کند طبیعت تو
به دوستی که سر خامه‌ای رسان به مداد
ز دوستان چو رسد نامه‌ای به حضرت تو
خوش آن که سوی وطن بی‌کمان توجه ما
کند عنان کشی توسن طبیعت تو
ز نقد جان صله‌اش بخشد از اشارت من
به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳۴ - زهی کرشمهٔ تو را سرمه‌سای چشم سیاه
زهی کرشمهٔ تو را سرمه‌سای چشم سیاه
دو عالمت نگرستن بهای چشم سیاه
دو حاجب تو کمین گاه لشگر فتنه
سپرده‌اند به آن گوشه‌های چشم سیاه
هزار چشم چو نرگس نهاده‌اند بتان
که بنگری و شوندت فدای چشم سیاه
ز خواب بستن من آزمود قدرت خویش
چو شد به غمزه و شوندت فدای چشم سیاه
جلای چهره روز سفید گردد اگر
برآفتاب گمارد بلای چشم سیاه
ستاده چشم برایمانم آن که داده مدام
ز خوان نامه سفیدان غذای چشم سیاه
هزارخانه سیه ساز در کمین دارد
برای محتشم آن مه ورای چشم سیاه
دو چشم محتشم از اشک سرخ گشت سفید
ز بهر چهرهٔ گلگون برای چشم سیاه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۱ - به دست دیده عنان دل فکار مده
به دست دیده عنان دل فکار مده
مرا ببین و به چشم خود اختیار مده
ز غیرت ای گل نازک ورق چو دامن پاک
کشیدی از کف بلبل به چنگ خار مده
به رشک دادن من در دو روزه رنجش خود
هزار مست هوس را به بزم بار مده
به غیر کامده زان زلف تابدار به رنج
به غیر شربت شمشیر آب‌دار مده
غرور سد نگه شد خدای را زین بیش
شراب ناز به آن چشم پر خمار مده
بز جر منصب فرهادیم بده اما
ز حکم خسرویم سر به کوهسار مده
هزار وعدهٔ پر انتظار دادی و رفت
کنون که وعده قتل است انتظار مده
گرفته تیغ تو چون در نیام ناز قرار
نوید قتل به جان‌های بی‌قرار مده
اگر به هیچ نمی‌ارزم از زبون کشیم
به دست چشم سیه مست جان شکار مده
وگر به کار تو می‌آیم از برای خودم
نگاه دار و به چنگال روزگار مده
غرض اطاعت حکم است محتشم زین نظم
به طول دردسر آن بزرگوار مده
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۵ - مرا به دست غم خود گذاشتی رفتی
مرا به دست غم خود گذاشتی رفتی
غم جهان همه بر من گماشتی رفتی
سواد خط مژه‌ام زان فراق نامه سترد
که در وداع بنامم گذاشتی رفتی
دل از وفا به تو می‌داد دست عهد ابد
ازو تو عهد گسل واگذاشتی رفتی
به غیر حسرت و مردن بری نداد آن تخم
که در زمین دل خسته کاشتی رفتی
لوای هجر که یک چند بود افکنده
تو در شکست غمش برفراشتی رفتی
مرا که ابرش ادبار بد به زین ماندم
تو زین بر ابلق اقبلال داشتی رفتی
دگر به زیستن محتشم امید مدار
چنین که در تب مرگش گذاشتی رفتی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۸۰ - ز اشک سرخ برای نزول جانانی
ز اشک سرخ برای نزول جانانی
شدست خانهٔ چشمم نقش ایوانی
مباش این همه ای گنج حسن در دل غیر
بیا که هست مرا نیز کنج ویرانی
به لاله زار دل داغدار من بگذر
که دهر یاد ندارد چنین گلستانی
چه شد که گر از بی‌تکلفی یک بار
شود مقام گدا تکیه‌گاه سلطانی
به نیم جان که دلم راست شاه من چه عجب
گر انفعال کشد پیش چون تو مهمانی
به دود مجمره حاجت ندارد آن محفل
که سازیش تو معطر به گرد دامانی
درآ ز در ای جان که محتشم بی‌توست
مثال صورت دیوار و جسم بی‌جانی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۸۵ - چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی
چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی
جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی
ز بزم میروی افتان و سر گران حالا
به راه تا سر دوش که تکیه‌گاه کنی
به رخصت تو مفید نمی‌شود چشمت
که عالمی بستان و یک نگاه کنی
نگاه دم به دمت بس خوش است و خوش‌تر از آن
عزیز کرده نگاهی که گاه‌گاه کنی
شکسته طرف کله می‌رسی و می‌رسدت
که ناز بر همه خوبان کج کلاه کنی
ملوک حسن سپاه تواند اما تو
نه آن شهی که تفاخر به این سپاه کنی
چرا من این همه بر درگه تو داد کنم
اگر تو گوش به فریاد دادخواه کنی
تو گرم ناشده برقی و برق خرمن سوز
شوی چو گرم چه با جان این گیاه کنی
به پیش بخشش او محتشم چه بنماید
اگر تو تا دم صبح جزا گناه کنی
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا
پرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمر
ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان
که خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرق
وز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد کلاغ ابیض بال
عقاب خور ز سرش پوست کند از استیلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوز
که برد دزد سحر خال شب ز روی هوا
چو صبح بر محک شب کشیده شد زرمهر
به یکدم آن سیه آیینه گشت غرق جلا
ریاض چرخ ز انجم شکوفهٔ نارنج
چو ریخت در دو نفس شد برش ریاض آرا
ترنج دافع صفراست وین عجب که نبرد
ترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روی تختهٔ افلاک چون ز مهرهٔ مهر
بیاض صبح به آن طول و عرض یافت صفا
نشان میر ختن شد چنان نوشته که هیچ
نماند دوده درین کاسهٔ نگون برجا
سحر ز یوسف گم‌گشته پیرهن چو نمود
ز مهر دیدهٔ یعقوب دهر شد بینا
ز صبح سینه صافی نمود ماهی شب
که روی یونس خورشید بود ازو پیدا
گلیم تیره فرعون شب در آب انداخت
ید کلیم کزو یافت بر و بحر ضیا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبح
وز آن نمود زری سکه‌اش به نام خدا
اگر نه سکه به نام خدا بر او بودی
چنین روان نشدی در بسیط ارض و سما
چه سکه است بر این زر که نیستش کاری
بکار خانه تغییر تا به روز جزا
چه داور است جهان را که سکهٔ خانهٔ اوست
رواق چرخ پرانجم به آن شکوه و بها
چه کردگار ستائیست این خموش ای نطق
بوادی به ازین کن روان سمند ثنا
زری که در خور آئین پادشاهی اوست
به جنب او زر مهر است کم ز سیم بها
زهی به ذات جلیلی که برقد صفتش
قصیر مانده لباس فصاحت فصحا
زهی به وجه جمیلی که شخص معرفتش
به صد حجاب کند جلوه پیش ذهن و ذکا
کشنده طبقات نه آسمان برهم
بهر یک از جهتی سیر مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غرب
لوای زرکش خورشید هر صباح و مسا
فزون کننده و کاهنده قمر به مرور
ره حساب شهور و سنین به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالی و سافل
وجود بخش خلایق ز اسفل و اعلا
به دست قابلی محرمان خلوت قرب
جمیله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون کشنده حوا ز پهلوی آدم
خمیر مایهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلک ادریس را و بر تن او
برنده رخت اقامت به قامت دنیا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالم
به استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود که یک نیمه در زمین رفتند
درو کننده نیمی دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقه
دعای بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان برای خلیل
اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان کننده به هنگام ذبح اسماعیل
بشیر حکم که گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عیوق شهر مردم لوط
نگون کننده ز وارونه رائی فسقی
لباس باصره پوشان بدیدهٔ یعقوب
ز بوی پیرهن یوسف فرشته لقا
بطی خشک و تر الیاس و خضر را چو ملک
ز خلق خاکی و آبی کننده مستثنی
عطا کننده به او وعدهٔ بعید به موت
بقا دهنده به این تا قریب صبح جزا
به بانگ صیحه روح‌الامین ز قوم شعیب
دهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوی کنندهٔ دست کلیم لجه شکاف
روان کنندهٔ احکام وی به چوب و عصا
در آب کوچه پدید آورنده از هر سو
به محض صنع مشبک کننده دریا
درآورنده موسی ز گرد راه به بحر
روان کنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاری کشنده فرعون
وز التفات به ساحل کشنده موسی
به بطن حوت مقید کنندهٔ یونس
به جرم سرکشی از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قید جسد گداز چنان
گرفته دست امید افکننده‌اش به عرا
به مال و ملک و باولاد و عترت ایوب
زننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از ید داود
به زیر ران سلیمان ستور کش ز صبا
به عهد شیب ز همخوابه عقیم‌الطبع
به حضرت زکریا دهنده یحیا
ز ابر صلب بشر قطره ناچکانیده
صدف گران کن مریم ز گوهر عیسا
به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسل
محمد عربی شاه یثرب و بطحا
شکاف در قمر افکن به آسمان بلند
به دهر غلغله افکن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رماننده
ز قصد موی دلاویز بوی آن مولا
برای گفتن تسبیح خویش در کف وی
زبان دهنده و ناطق کننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز کز نبوت او
خبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوی وی اشجار را دواننده
که ستر خویش کند آن یگانه دو سرا
مکان دهندهٔ آن مهر منجلی در غار
کشان ز تار عناکب بر او نقاب خفا
سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجز
بر کمینه محبش به کوری اعدا
به دست خادم وی چوبی از ارادهٔ او
بدل کننده به شمع منیر شعشعه زا
گه از میان دو انگشت معجز آثارش
به آب مرحمت آتش فشان مسرب‌ها
گه از کفش به طعام قلیل بخشنده
کفایتی که به خلق کثیر کرده وفا
هم از سحاب برد سایبان فرازنده
هم از تنش نرساننده سایه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو ناله
چو تکیه‌گاه دگر شد ز منبرش پیدا
زبان به بره بریان دهنده تا نشود
ز شکر انا املح دهان به زهر آلا
لبن کش از بز پستان اثر ندیده ز شیر
به یمن مس سر انگشت آن طلم گشا
کننده شجر از جا برای معجز او
کننده ره سپرش سوی وی به یک ایما
دگر باره حکمش دو نیم سازنده
کشنده نیمی از آنجا و در کشنده به جا
مراجعت ده نیمی دگر به موضع خویش
که جلوه‌گر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتی گذراننده‌اش ز هفت سپهر
برای گفتن اسرار خود شب اسرا
که از حرارت بستر هنوز بود اثر
به خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به یکدو چشم زدن ز آب چشمه دهنش
دهنده چشم رمد دیده را کمال شفا
ید مؤید حیدر علی عالی قدر
کننده در خیبر کننده در هیجا
عنان مهر ز مغرب کشنده تا نزند
نماز کامل او خیمه در فضای قضا
سخن به گوش رسان وی از زبان زمین
شب وقوع زفافش به بهترین نسا
پی جواب حسن در سؤال ابن اخی
به نطق ضبی زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائی روان کننده ز دشت
به مسجد از پی تسکین سیدالشهدا
تکلم از حجرالاسود آورنده به فعل
به استغاثه سجاد آن محیط بکا
به باقر از لغت گرگ آگهاننده
حقیقت مرض جفت وی برای دوا
دهنده از دم صادق به چار طیر قتیل
حیات نو که خلیل این چنین نمود احیا
به آب چاه نداده که دلو افتاده
پی طهارت کاظم ز ته برد بالا
به شیر پرده حوالت کن هلاک عدو
پی رضای امام امم علی رضا
به محه‌ای ثمرتر ز نخل خشگ رسان
ز فیض آب وضوی تقی شد اتقا
صفای جان صعالیک ده ز حور و قصور
برغم باز رهان نقی در آن ماوا
به صیقل سر انگشت نور بخش ز کی
برون ز دیده اعمی برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستی بخش
ز مهدی آن مه غایب به غیبت کبرا
ز نور مخفی او تا به انقراض جهان
فروغ ده به چراغ بقیه دنیا
در التفات نهانی به این اجله دین
که حصر معجزشان نیست کم ز حصر و حصا
اگر نه طی مباحث شود چگونه بود
به قدر شاهد معنی لباس لفظ رسا
درین قصیده که سر رشتهٔ کلام کشید
به یک خزانه گهر جمله ناگزیر احصا
ملول اگر نشدی باش مستمع که کنم
قصیده‌ای دگر از بحر معرفت انشاء
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده
ز خاک هر سر خاری که میشود پیدا
بشارت است به توحید واحد یکتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جوی
عبارت است ز ابداع مبدع اشیا
به دست شاهد بستان زهر گل آینه‌ایست
در او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز یک آب و گل نموده نمو
که کس ندیده یکی را به دیگری مانا
هزار برگ زهر شاخ رسته کز هر یک
علامتی دگر است از مغایرت پیدا
یکی اگر نه بهر یک تشخصی داده
که شاخ و برگ نینداز چه رو به یک سیما
تصور حکما آن که می‌کنند پدید
قوای نامیه در چوب خشگ نشو و نما
توهم دگران این که می‌زند شه گل
به طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا
گرفتم این که چنین است اگرچه نیست چنین
کز اقتدار که زین سان قویست دست قوا
دگر ز آب و هوا هم شکفته گلشن و گل
که تربیت ده آب و هواست ای سفها
چه شاخ و برگ و چه نور و ثمر چه خار و چه گل
یکایکند خبرده ز فرد بی‌همتا
درون مهد زمین صد هزار طفل نبات
به جنبشند به جنبش دهنده راه نما
ز طفل مریم بی‌جفت حیرت افزاتر
منزه آمده از امهات و از آبا
در آسمان و زمین کردگار را مطلب
که بی‌نیاز نباشد نیازمند به جا
به عقل خواهش کنهش چنان بود که کنند
به نور مشعله مهر جستجوی سها
مدار امید به کس کز خدا خبر دهدت
چه عالم و چه معلم چه مفتی و ملا
به ورطه‌ای که شوی ناامید از همه‌کس
ببین به کیست امیدت بدانکه اوست خدا
خدای ملک و ملک سیر بخش فلک و فلک
حفیظ سفل و علو پادشاه ارض و سما
مصور صور بی‌مثال در ارحام
بنان کرده قلم کش قلم مرکب سا
جهنده قطره‌ای اندر مشیمه سازنده
چمنده سرو سمن چهره و سهی بالا
دگر ز غیرت آن حسن کز زوال بریست
چو چنگ نخل جنان را کننده پشت دوتا
کسی که در ظلمات رحم کند تصویر
که در بصیرت او شک کند به جز اعما
زهی حکیم علیمی که در طلسم نبشت
هزار باب وقوف از قوای خمسه کجا
دهد به باصره نوری که بیند از پی مهر
هلال یک شبه را چاشت بر فلک مجرا
دهد به سامعه در کی که فرق یابد اگر
برآید از قدم آشنا و غیر صدا
دهد به شامه آگاهی که گم نشود
نسیم غنچه و گل بی‌تفاوتی ز صبا
دهد به ذائقه لذت شناسی که کند
ز هم دو میوه یک شاخ را به طعم جدا
دهد به لامسه حسی که در تحرک نبض
کند میان صحیح و سقیم تفرقه‌ها
هزار رمز به جنبیدن زبان در کام
فرستد از دل گویا به خاطر شنوا
هزار راز ز سائیدن قلم به ورق
به دیده‌ها سپرد تا به دل کند انها
هزار قلعهٔ دانش به دست فهم دهد
که گر تهی کند از کنگرش کمند رجا
هزار گنج ز معنی به پای فکر کشد
که خسروان جهان را بر آن نباشد پا
طلسم دیده چنان بسته کز گشودن آن
شود حباب حقیری محیط ارض و سما
به نیم چشم زدن پیک تیز گام نظر
عبور می‌کند از هفت غرفه والا
به این سند که ز برهان قاطعند برین
اکابر علما و اجلهٔ حکما
که تا خطوط شعاعی نمی‌رسد ز بصر
به مبصرات نهانند در حجاب خفا
پس از نگه به ثوابت ظهور آن اجرام
ز هفت پرده به کرسی نشاند این دعوا
کدام جزو ز اجزای آدمیست که نیست
دلیل حکمت او عز شانهٔ الاعلا
ز جنبش متشابه زبان به قدرت کیست
زمان رمان به عبارات مختلف گویا
به شغل و شعر و معما بنان فکرت را
که می‌کند همه دم عقده بند و عقده گشا
که ساخته است دهن کیست آن معین دو دست
که هر یک از هنری حاجتی کنند روا
ز قوت عصبانی برای طی طرق
تکاوران قدم را که می‌کند اقوا
چه راست داشته یارب به خویش لنگر او
علی‌الخصوص در ایجاد چرخ مستعلا
خیال بسته که این طاق خود گرفته علو
قدیری از ید علیا نکرده این اعلا
قرار داده که این گوی بی‌قرار ز خویش
وجود دارد و دارد ز موجد استغنا
لجاج ورزی و این کار حسن به این غایت
اثر عجب که کند در دل اسیر عما
نظر به خانهٔ زنبوری افکن ای منکر
ببین بنای چنان ممکن است بی‌بنا
پس این رواق مقرنس ببین و قایل شو
بنائی که نهاده است این بلند بنا
به حشر مرده اجزا به باد بر شده را
به یک اشارهٔ او منتقل شود اعضا
ز صد هزار حکیم اینقدر نمی‌آید
که گر کنند پر پشه‌ای نهند به جا
ز آفریدن دیو و پری و انس و ملک
ز خلق کردن وحش زمین و طیر هوا
به پوش چشم به موری نظر فکن که بود
به دیدهٔ خرد احقر ز اکثر اشیا
که چون اراده جنبش کند نمی‌گردد
سکون پذیر به سحر ابوعلی سینا
و گر ز جنبش خود باز ماند و افتد
به اهتمام سلیمان نمی‌شود برپا
کدام شیوه ز حسن صفات او گویم
که شیوه‌ای دگرم در نیاورد به ثنا
کدام شاه غنی کز نیاز ننهاده
نظر به مائدهٔ رزق او فقیر آسا
گهی جبابره دهر را رسد که زنند
سرادق عظمت بر لب محیط غنا
که روزی از لب نانی زیند مستغنی
دو روز بر دم آبی زنند استغنا
ازین جماعت محتاج کز تسلط من
همیشه بر در رزقند چون گروه گدا
چه طرفه بود که بعضی به دعوی صمدی
نموده‌اند بسی را ز اهل جهل اغوا
چنین کسان به خداوندی ارس زا باشند
بتان به این سمت باطلند نیز سزا
هزار نفس ز بیم هلاک خود فرعون
به خنجر ستم و تیغ کین فکند از پا
یکی نگفت که معبودی و هراس اجل
به کیش کیست درست و به مذهب که روا
خدا و بیم ز مخلوق خود معاذالله
خران سزاست که با این کنند استهزا
خدائی آن صمدی را رسد که گرد و جهان
بهم خورد نهراسد بقای او ز فنا
چرا به زمره شدادیان نگفت کسی
که ای ز نادقهٔ معبود ناسزای شما
اگر ز تخت زراندود خود نمی‌جنبد
ز فضله می‌کند آن را به یک دو روز اندا
ندارد آن که دو روز اختیار پیکر خویش
چه‌سان بود گه و بیگه حفیظ هیکل ما
سخن کشید باطناب و در نصیحت نفس
نگشت بلبل باغ بلاغ نغمه سرا
مگر قصیده دیگر به سلک نظم کشم
که گوش هوش پر از در شود در آن اثنا
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - تجدید مطلع
گرت هواست که دایم درین وسیع فضا
بود قضا به رضایت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضی
خدا بهر چه نه راضی بود مباش رضا
مریض جهلی از آن کت هوس بود نشکیب
که جز غذای مضر نیست مرضی مرضا
نشان رخصت عیشت نویسد ارشه دل
طلب نمای ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسری مرض مرو که مدام
مریض مهر الهیست را ده مرضا
ز صولت صمدی باش همچو بید ز باد
مدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
چو بی گمان اجلت می‌رسد تو آب کسی
رضا نجسته مخور بر امید استرضا
مساز شعبده با آن که قدرتش هر شام
شکسته در کله چرخ بیضهٔ بیضا
چنان به خلق به آهستگی بزی که زند
فرشته بر تو برین بام چرخ کوس وفا
ز شش جهت نکشی دردسر اگر نکشی
نفس مبند درین هفت گنبد مینا
فراز قاف قناعت گر آشیان سازی
فروتنی نکشد پشه تو از عنقا
مباش عاشق افراط و مایل تفریط
کزین دو خصلت بد خسروان شوند گدا
نکوترین صور در معاشت از کم و بیش
توسطت که بخیرالامور اوسطها
ولی ز خرج تو گر بحر و بر شود بهتر
که قطره‌ای ز کف ممسکت شود دریا
گه سخا مکن ابرو ترش ز عادت کبر
تو چون حلاوه فروشی مباش سرکه نما
اگر نهی قدمی بی‌رضا دوست بنه
هزار بار جبین بر زمین به استعفا
به آب حلم بشو روی تابناک غضب
چو آتش تو نیاید به هیچ رو اطفا
به هیچ خلوتی از روی راز خلق مشو
نقابکش که محال است در زمانه خلا
به باغ روی کسی کز محرمات بود
چو محرمان مبر آهوی چشم را به چرا
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع
که او عقیم نما جادوئیست تفرقه‌زا
به پای نفس جنون پیشه بند محکم نه
که این سرآمد دیوانه‌ایست سلسله خا
نظر به پوش ز خوان طمع که مائده‌ایست
پر از گرسنه ربا طعمه‌های جوع فزا
به دست صبر ز خالق نعیم باقی گیر
بخوان خلق بنانی مشو بنان آلا
به نفس بانگ زنان آگهش کن ازو یلی
که کس بر آن نکند غیر بانک واویلا
بگرد قلعهٔ دین آن‌چنان حصاری بند
که عاجز آید از آن صد هزار قلعه گشا
به تازیانه همت براق سان برسان
کمیت نفس به میدان عالم بالا
برای عزم تو زین بسته‌اند بر فرسی
که هست غاشیه‌اش چرخ را کتف فرسا
تو پای خود به رکابی رسان که چون مه نو
بود بنعل سمندت فرشته ناصیه سا
فکن گذار به جائی که نعل اگر فکند
تکاور تو مکرر شود هلال سما
گرت هواست ز شاخ بلند گل چیدن
مکش ز زیر قدم بوته‌های خار جفا
دلیر باش که صبرآزمائی است غرض
تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
به درد کو مرض خود که درد چاربریست
به داغ سوزنشان و به زخم ریش دوا
چو گیردت تب شهوت به نیش نهی بزن
رگ هوس که بود فصد ماحی حما
بکوش کز چمن تن چو مرغ روح پرد
رسد ز سیر ریاض دگر به برگ و نوا
ازین منازل اسفل چنان گذر که شود
نزول گاه تو این طرفه غرفهٔ اعلا
نه آن چنان که قدم زین سرا نهی چو برون
کنی سرای دگر را ز نوحه نوحه‌سرا
متاز در عقب عیش دنیوی که هم اوست
برندهٔ تو بسوی عقوبت عقبا
چه حرص معصیت این که هیچ صید گنه
نمی‌شود ز کمند تعلق تو رها
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش است
که شرب آب به طبع مریض استسقا
ز نشه‌های جزا غافلی و میسازی
مفرح گنه خویش را تمام اجزا
فغان از آن که شود نشهٔ بقا آخر
دمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویش
کزان کننده معاذالله ار رسد به سزا
چنان خجل ز احد سر برآوری ز لحد
که بیشتر کنی از حشر دوزخ استدعا
چو از عدم بوجود آمدی خطا پیشه
اگر به خطه اولا روی بود اولی
نعوذبالله اگر خود ز بیشه امروز
کنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
کلاه ترک به دست نصیحتت بر سر
چنان نهم که تو را یک سر است و صد سودا
سر و کلاه عجب گر به باد بر ندهی
که چون حباب هوا در سری و سر به هوا
ریای محضی و محض ریا و هر عملی
که بی‌ریاست به کیش تو باطل است و هبا
اگر برابر مردم به طاعتی مشغول
نماز مغربت ار طول می‌کشد به عشا
و گر نمی‌کنی از نقص دین نماز تمام
نگشته در ته پای تو گرم روی روا
عبارت تو به شکل نخست بدشکلی است
پی فریب به رخ بسته به رقع زیبا
به صورت دوم آن زشت روی بی‌شرم است
که خویش را کند از پرده افکنی رسوا
به هیچ فعل دنی ننگرم ز افعالت
که نایدم به نظر دیگری از آن ادنا
دو روز اگر ملک از آب و نان کند منعت
نه وعده‌ای ز عطا و نه مژده‌ای ز سخا
نه آن خطر که اگر داد اکل و شرب دهی
به خلوتی که تو دانی از آن شود دانا
ز بس که خوف بری از سیاست قروقش
ز بس کزو بودت بیم در خلا و ملا
به آب لب نکنی تر زتاب اگر سوزی
بنان بنان ننهی گر شوی ز ضعف دوتا
ولی ز فعلی اگر آفریدگار ملوک
دهد به منع تو فرمان به وعده‌های عطا
تو را ز دست نیامد که در شب دیجور
به حیله جنبش موئی ازو کنی اخفا
ز شیشه‌های هوس از شراب کم حذری
ز بس که پر بودت کاسهٔ سر شیدا
چنان قروق شکن او شوی که پای نهد
به سبزه پدر خویش طفل ناپروا
چنین شعاری و اسلام شرم دار ای نفس
اگر رسی به جزا وای بر تو روز جزا
دگر به بزم شه اندر سلوک خویش نگر
ببین که طاعت او می‌کنی چگونه ادا
که موی بر بدنت از ادب نمی‌جنبد
مگر بر رعشه ز خوف وی وز فرط حیا
به صد هزار تعشق به جای می‌آری
هزار حکم اگر بر تو می‌کند اجرا
چو برگ بید زبانت ز بیم می‌لرزد
به عرض حاجتی از خود چو میشوی گویا
به آن شهی که شهان آفریدگان ویند
چو در نماز سخن می‌کنی صباح و مسا
ببین که صد یک آن بیم هست در دل تو
به آن ادب نفسی می‌شوی نفس پیما
به خویش هست گمانت که هرگز آن خدمت
ملول ناشده آورده‌ای تمام به جا
اگر بساط ریائی نبوده گسترده
ز سرعتت متمیز شدست دست از پا
از بن شعار تو صد ره صنم پرستی به
که با ملک به خلوصی و با خدا به ریا
روایت است که عبدالله مبارک داشت
هوای سرو قدی از بتان مه سیما
شبی که بود چنان برف از آسمان باران
که بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
شبی که استره آبدار سرما بود
به دست باد ز رخسار مرد موی ربا
به پای منظر وی آنقدر به پای استاد
که شد بلند ز هر سو ندای حی علی
گمان به بانگ عشا برده بود تا در دید
رسانده بود به عیوق شاه صبح لوا
ز جان غریو برآورد و بانگ زد بر نفس
که ای ز بوالهوسی ننگ کافر و ترسا
گر از شبی دو نفس می‌کنی به طاعت صرف
نمی‌شوی نفس نفس را سکون فرما
هلاک سوره کوچکتری که زود ترک
ز امر حق بگریزی چو مجرم از ایذا
ور آیدت به زبان سوره قریب به طول
به آن رسد که کنی از ملال جبه قبا
ز شام تا سحر امشب برای بی‌خبری
ستاده‌ای نه ز سر باخبر نه از سرما
عجب‌تر آن که شبی رفته و تو یک ساعت
خیال کرده‌ای از شغل عشق وسوسه‌زا
به گفت این وره قبلهٔ حقیقی جست
نشان حسن ازل را به چشم سر جویا
بسی نرفت که دیدند خفته در چمنش
مگس نموده بر او از جوانب استیلا
گرفته ماری از اخلاص نرگسی به دهن
ز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
تو هم اگر به خود افتی ز کوی بوالهوسی
شوی رهی و کنی دامن مجاز رها
تو هم به شهد حقیقت اگر لب آلائی
کند هوای مگس رانی تو بال هما
در آخر سخن ای نطق بهره‌ای برسان
به آن بهار هوس زان نصیحت عظما
الا یگانه جگرگوشه کز تو دارد و بس
فروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
ایا نتیجهٔ آمال کز برادر من
تو مانده‌ای به من اندر امل سرای بقا
به نفس اگرچه خطائی که در نصایح تند
ز روی قصد تو بودی مخاطبش همه جا
بیا که ختم نصیحت کنم به حرف دگر
به شرط آن که به سمع رضا کنی اصغا
قدم نهاده‌ای اندر رهی که وادی امن
دروست منحصر اندر منازل اولا
به قطع پانزدهم منزلی در آن وادی
که بر تو نیست گرفتی ز کج روی قطعا
ز چار منزل دیگر چو بگذری و کنی
به باج خانهٔ تکلیف خیمه‌ها برپا
وزان تجارت کم مدت سبک مایه
اثر ز سود و زیان عمل شود پیدا
پی حساب تو خواهند طرح کرد به حکم
محرران فصول عمل مفصل‌ها
که گر خوری لب نانی بر آن شود مرقوم
و گر کشی دم آبی در آن بود مجرا
غرض همین که چو فارغ شوی ز شغل و عمل
تو را به فاضل و باقی دهند اجر و جزا
پس از تو گر عملی سر زند که به نشود
به فاضلت قلم کاتبان لسان فرسا
نه به بود که ز باقی به قیدهای الیم
تن الم زده فرسایدت هلال آسا
جزای بد عملی نیست تازیانه و چوب
که سوز آن بود امروز به شود فردا
جزای بد عملی تابه ایست تابیده
تن تو ماهی آن تابه خالدا ابدا
نه آنقدر ز مکافات می‌دهم بیمت
که بندی از رخ رحمت به یاس چشم رجا
نه آنقدر دلت از عفو می‌کنم ایمن
که کم زند در طوف دل تو خوف خدا
به صد ثواب ازو گر چه ایمنی غلط است
به صد هزار خطا ناامیدیست خطا
کسی که سجدهٔ او نارواست در کیشش
هزار باره ازو حاجتش شده است روا
تو کز سعادت اسلام بهره‌ای داری
عجب که تشنه روی از کنار بحر عطا
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضی
اگر بزرگ‌تر از عالم است و مافیها
فتد به معرض عفو غفور چون شوید
به آب توجه رخ معصیت کمای رضا
ولی بدان که گناه و خطای توبه پذیر
ز غیر حق خدا خارج است و مستثنا
چو یافت موعظه اتمام سعی کن که تمام
بیاد داری و آری تمام عمر به جا
کشی هزار زیان گر یکی ازین سخنان
رود زیاد تو تا وقت رفتن از دنیا
به قصد تزکیه نفست از نصیحت و پند
چو گشت خاتمه یاب این قصیدهٔ عزا
به عهد کردم از آن ذکر دایمش تاریخ
که دایم این بودت ذکر در خلا و ملا
دگر تو دانی و رایت که رایت فکرت
بلند شد به مناجات حی بی‌همتا
بزرگوار خدایا که ذات بی‌چونت
که بسته عالمیان را زبان ز چون و چرا
به کنز مخفیت آن شاهد نهفته جمال
که تا ابد نکند جلوه بر دل عرفا
به اسم اعظمت آن گنج بی‌نشان که اگر
فتد به دست نهد غیر پا بکوی فنا
به آن گروه که از انقیاد فرمانت
به جنس خاک نکردند از سجود ابا
به انبیای اولوالعزم خاصه پاد شهی
که راند رخش عزیمت بر اوج او ادنا
به اولیای ذوالحزم خاصه کراری
که بر تو نقد بقا می‌فشاند روز دغا
بلابه لب لبیک گوی کعبه روان
به کعبه و عرفات و به مشعر و به منا
به مجرمان پشیمان که از حیا سوزند
اگر کنند سر از بهر معذرت بالا
به تائبان موفق که در رسند به عفو
ز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
به بیگناهی زندانیان شحنهٔ عشق
به بی‌نشانی سرگشتگان دشت بلا
به پاکدامنی عاشقان عصمت دوست
که جیب خاطرشان کم کشیده دست هوا
به گریه‌های زمان غریو خیز وداع
که سنگ را اثر آن درآورد به بکا
به آب چشم یتیمان چهره گرد آلود
که تاب دیدنشان ناورد دل خارا
به بی‌زبانی طفلان مضطرب در مهد
که دردشان نپذیرد ز نطق بسته دوا
به مادران جگرگوشه در نظر مرده
که از فلک گذرانند بانگ واولدا
به آن کثیر عیالان بینوا که مدام
خیال بیع مصلی کنند و رهن ردا
بسوز قافله مبتلا به غارت جان
که آهشان نگذارد گیاه در صحرا
به درد پرد گیانی که دست حادثه‌شان
کشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
که روی خواب نبینند در شب یلدا
به غازیان مجاهد که در تکاور شوق
کنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
بهر چه نزد تو دارد نشان خیر و بهی
بهر که پیش تو از اهل عزتست و بها
که چون لوای شفاعت نهی به دوش نبی
دوانی اهل گنه را به ظل آل عبا
چنان کنی که شود محتشم طفیل همه
یکی ز سایه نشینان آن خجسته لوا
که جرم کافر صد ساله می‌توان بخشید
به یک شفاعت او یا رسول اشفعنا
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح محراب بیک
جهان جهان دگر شد چو گشت زینت یاب
ز شهسوار بلند اختر هلال رکاب
زمان زمان دگر گشت چون رواج گرفت
ز شهریار فلک مسند رفیع جناب
سپهر طرح نسق ریخت چون مهم جهان
نصیب شد که رسد زان جهانستان به نصاب
بزرگ حوصلهٔ محراب بیک دریادل
که ابر همت او می‌دهد به دریا آب
مبارزی که چو تیعش علم شود در رزم
سپر ز واهمه در سر کشد فلک ز سحاب
تهمتنی که ز آشوب صیت رستمیش
گرفته تربت رستم طبیعت سیماب
اگر ز روی عتاب اندر آسمان نگرد
کند مهابت او آفتاب را مهتاب
و گر ز عین عنایت نظر کند به زمین
به آب خضر مبدل شود تراب سراب
رسیده حسن سکوتش به آنکه آموزند
ز داب او همه شاهان و خسروان آداب
مفاخرند به عهدش لیالی و ایام
مباهیند به ذاتش اسامی و القاب
چو سر به دعوی مالک رقابی افرازد
نهند گردن تسلیم مالکان رقاب
جهان نهفته ز اعمی نباشد ار باشد
جمال او به دل آفتاب عالمتاب
فروغ سلطنت او فرو گرفته جهان
هنوز اگرچه نهان است در نقاب حجاب
گشوده بر رخ عزمش زمانه صد در فتح
نکرده سلطنت او هنوز فتح‌الباب
به ناز گام به ره می‌نهد تصرف او
اگر چه سلطنت افتاده در پیش بشتاب
بسی نمانده که در چار رکن دهر کنند
خلایق دو جهان سجده پیش یک محراب
در آن امور که باشد قضا تقاضائی
قدر چکار کند جز تهیهٔ اسباب
ز آسمان به زمین سیم و زر شود باران
محیط همت او آب اگر دهد به سحاب
درنده بغل و دامن است آن زر و سیم
که سایلان درش می‌برند از همه باب
فلک اگر به در او رود بزر چیدن
کند ز ننگ زر آفتاب را پرتاب
سپهر منزلتا به هر عذر تقصیری
عریضه‌ایست رهی را به خدمت نواب
دمی کز آمدن موکب سبک جنبش
شد این زمین چو سپهر از نجوم زینت یاب
من فتاده بی‌قدرت گران حرکت
که پای جنبشم از بخت خفته بود به خواب
به علت دگرم نیز عذر لنگی بود
که بسته بود رهم را بر آن خجسته جناب
اگر چه خسته و بیمار آمدن بدرت
نبود نزد خرد خارج از طریق صواب
ولی ز غایت آزار بود در جنبش
ز جزو جزو تنم موجب هزار عذاب
کز آفت تف تابنده بودم اندر تب
وز آتش تب سوزنده بودم اندر تاب
کنون که شعلهٔ تب اندکی شکسته فرو
بهانه را چو مرض داده‌ام به حکم جواب
شود گر از عقب عذر باز کاهلی
ز محتشم به گناه اعتراف و از تو عقاب
همیشه تا خرد اندر حساب مدت عمر
به شام شیب رساند سخن ز صبح شباب
ز طول عهد سر از جیب شیب برنکند
حساب مدت عمر تو تا به روز حساب