تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۳ - ای بهار ناز بهر زینت گل ها بیا!
ای بهار ناز بهر زینت گل ها بیا!
سیر دریا آرزو داری به چشم ما بیا!
کرده ام دور از رخت تمهید سامان جنون
ای سویدای دلم را دافع سودا بیا!
از وفا داریم هر دم آرزوی مقدمت
هر بن مو چشم امید است سوی ما بیا!
کی بود بیمی به ما زین سست مغزان دغل
گر بیائی جانب ما سخت بی پروا بیا!
دل ز هجران تو آشفتست چون اوراق گل
مرحبا ای غنچه جمعیت دل ها بیا!
نیست قانون محبت ساز نیرنگ دوئی
ای تن من خاک پایت آمدی تنها بیا!
ای خوش آن مصرع که طغرل می سراید بیدلی
یا مرا از خود ببر آن جا که هستی یا بیا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۴ - ای ز رخسار تو گل شرمنده در گلزارها
ای ز رخسار تو گل شرمنده در گلزارها
و از خرامت آب را زنجیر حیرانی به پا!
دم به دم سوی تو قلاب محبت می کشد
جز دلیل عشق نبود کس به سویت رهنما
نیست غیر از مد آه خود عصای دگرم
قامتم شد زیر بار محنت عشقت دو تا
من شهید تیغ هجرم سوی من گامی بزن
کاش از خونم بود اندر کف پایت حنا!
در طریق عشوه رفتار تو دستورالعمل
در سلوک فتنه آئین تو سرمشق جفا
گر نشینیی پیش رویت فتنه ها پیدا شود
و ار خرامی، هر طرف آشوب خیزد از قفا
هر نفس از شوق بی تقیید آئین ادب
طائر نظاره سازد جانب کویت هوا
کور به چشمی ندارد سرمه از گرد رهت!
کیست در عالم نسازد خاک پایت توتیا؟!
کی بود امروز در عالم کسی از عاشقان
زیر بار عشق تو مانند من صبر آزما؟!
پرده زیر و بم قانون مضراب جنون
کرده ز آهنگ فراقت ساز «عشاق » از «نوا»
می توان دریافت ساز راحت آزادگان
از طراز آستین شاه و نقش بوریا
بارگاه فقر کم از مسند فغفور نیست
از شکست چینی می آید به گوشم این صدا
ای خوشا، طغرل که بیدل می سراید مصرعی
خفته در خون شهیدت جوش گلزار بقا
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۵ - سنبل از آشفتگی زلف کژت یک پیچ و تاب
سنبل از آشفتگی زلف کژت یک پیچ و تاب
مصحف روی توام تفسیر دارد صد کتاب
یوسف از شرم جمالت محو زندان گشته است
ای جمال عالم آرای تو روشن ز آفتاب!
در تمنای وصالت دین و دل بر باد شد
عاقبت دستم به دامان تو در یوم الحساب!
جام می با غیر می نوشی تو ای رعنا چرا؟!
ز آتش حسرت دل و جان مرا سازی کباب!
آب و تاب عارض و زلفت ندارد بوستان
سنبل و گل هر دو از زلف و رخت بی آب و تاب
نیست از عشقت نصیب من به جز داغ فراق
از می وصل تو در گیتی نگشتم کامیاب!
طغرل از عکس جمالش محو حیرت گشته ام
تا فکند از عارض ماه خود آن دلبر نقاب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۶ - شوخ بی باکی که کرده خانه مردم خراب
شوخ بی باکی که کرده خانه مردم خراب
تیغ ابرویش برای قتل من دارد شتاب
مانی از بهر هوای صورت زیبای او
چون فلک سرگشته افتادست تا یوم الحساب
سوخت مغز استخوان در سینه ام از عشق او
کشور دل را بود از دست حسن او عذاب
آنقدر کلک قضا نازید هنگام رقم
کز میان خوب رویان تا تو را کرد انتخاب
لاله از داغ تمنای بهار عارضت
کرد در صحرای خجلت خیمه حسرت طناب
دیده ام خوبان عالم را ولی مانند تو
نه به هشیاری بدیدم نه به مستی نه به خواب!
یاد آن فرصت که بر روی تو هنگام سحر
از سرشک اشک گلگون می زدم جای گلاب!
نوبهار عارضت را داد رونق گریه ام
زینت گلزار باشد دائم از رشح سحاب
چاک زد جیب قبای خویش گل اندر چمن
ز انفعال روی تو چون جیب مستی از شراب
آفتاب خاوری از شرم افتد در کسوف
گر ز روی خود کشد آن شاهد موزون نقاب
طغرل از موج خیال من معمای دقیق
می شود بیرون به فکر تام چون در خوشاب
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۷ - می نماید بر لب جو عکس ماه من در آب
می نماید بر لب جو عکس ماه من در آب
می توان از ماه تا ماهی همه بودن در آب
نیست سودی سفله را از صحبت روشندلان
سخت رسر، می شود آید اگر آهن در آب!
گفت زاهد خویش را در خواب دیدم در برش
گفتمش تعبیر خواب خود بگو روشن در آب!
در تلاش عکس یک رو صد گریبان پاره شد
کی به آسانی رسد آئینه را دامن در آب؟!
گوی سبقت می برم امروز از فتوای شک
مردم آبی اگر دعوا کند با من در آب
هیچ ممکن نیست در گرداب این امواج غم
کشتی مقصود را بی ناخدا رفتن در آب!
در سلوک عشق کم از بچه بط نیستی
در رضای دوست هر دم می دهد او تن در آب
زیر طوفان سرشکم طغرل از هجران او
به که از این خاکساری ها مرا مردن در آب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۸ - ماه در پیش رخت یک لمعه باشد از سراب
ماه در پیش رخت یک لمعه باشد از سراب
گل ز دیوان جمالت یک ورق از صد کتاب
فکر زلفت داشتم شوقت به دل زد آتشی
سوختم چندان که پیچیدم به خود زین پیچ و تاب
عارضی چون مهر داری زاه ما غافل مباش
تا نگردد آفتابت تیره از جوش سحاب
از دل زاهد نباشد بهره کنز عشق را
شاه را حاصل نگردد مال از ملک خراب
من شهید تیغ عشقم دود آهم شد علم
بر سر خاکم گذر کن تا نمانی از ثواب
طائر نظاره با خاک در او چون رسد
بر فلک همپایه باشد از بلندی آن جناب!
در تلاش جستجوی حلقه گیسوی او
موج دارد آبله بر پای هر دم از حباب
یک جهان خنجر مهیا کردی از مژگان خویش
تا کی استغنا خدا را بهر قتل من شتاب!
دم به دم جوش خیال شبنم روی گلش
ز آسمان حسن می تازد به فرقم چون شهاب
از نگه بر روی او ساز بم خود زین کن
تا ندرد از تماشا بر رخش طرف نقاب
تیره بختی ها نصیبم شد ز دیوان ازل
سرنوشتم را قضا کردست از بال غراب
چند روزی شد که دارم با تأمل الفتی
شاهد معنی همان بهتر که نبود در حجاب
تا ز فیض آگهی طغرل سخن سر کرده ام
بعد من شاعر کسی دیگر نمی بیند به خواب
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۹ - می برد لعل لب او نشئه از موج شراب
می برد لعل لب او نشئه از موج شراب
می کشد دامان زلفش از گریبان گلاب
لمعه برق رخش هر دم به عشاق آن کند
در بیابان تشنه را تشویش نیرنگ سراب
هر زمان دل آرزوی آب تیغت می کند
تا به کی شمشیر احسان تو باشد در قراب؟!
توشه لخت جگر دارم به راهت دود غم
می زند فواره ترسم تیره گردد این کباب
نسخه دیوان حسنت را چسان احصا کنم؟!
گر جهان دفتر شود وصف تو ناید در حساب؟!
ای جفا اندیشه بدخو خدا را شفقتی!
چند باشم از شکنج محنت غم در عذاب؟
کرده استاد ازل امروز با صد خون دل
غنچه ات را از گلستان لطافت انتخاب
تا دم روز قیامت مادر ایام را
چون تو فرزندی نباشد خانه زاد آفتاب
گیسوی شیرین بود زنجیر پای کوهکن
طره لیلی بود در گردن مجنون طناب
از سویدای دلت زن رشحه فال امید
موجب باران بود گر تیره بنماید سحاب
شام غفلت رفت آخر صبح نومیدی دمید
تا کجا آباد باشد خانه هستی خراب؟!
گویمش صد آفرین با خاطر دراک او
هر که بنویسد به اشعار من طغرل جواب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۵۲ - می رسد از ناله بر گردون لوای عندلیب
می رسد از ناله بر گردون لوای عندلیب
شاخ گل چون تخت جم باشد برای عندلیب
در چمن امروز در دربار شاهنشاه گل
هیچ کس را نیست گستاخی سوای عندلیب!
با همه خواری نگردد دور از طرف چمن
آفرین بر عهد میثاق و وفای عندلیب!
گر بود صد زیر و بم در نغمه موسیقار را
کی نشیند در سلوک ناله جای عندلیب؟!
باغ از باد خزان دارد لباس ماتمی
برگ ریزی های گل باشد عزای عندلیب
جذب معشوقان بود هر دم کمند عاشقان
کس نباشد سوی گلشن رهنمای عندلیب
این همه با یاد گل شب تا سحر جان می کند
گر بود صد جان مرا باشد فدای عندلیب!
دوش دیدم با هزاران ناله اندر صحن باغ
گر نه گل رحم آورد امروز وای عندلیب!
ختم سازی در چمن درس غم عشاق را
گوش اندازی اگر بر ناله های عندلیب
بس که دارد ناله این جا جلوه رنگ اثر
باشدم امیدواری از دعای عندلیب
این حدیث ای باغبان از من بگو در گوش گل
رحم می باید کنون در التجای عندلیب
وه چه خوش گفتست طغرل بیدل بحر سخن
شرم دار از دیدن گل بی رضای عندلیب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۵۳ - نغمه عشاق باشد در نوای عندلیب
نغمه عشاق باشد در نوای عندلیب
نیست غیر از دیدن گل مدعای عندلیب
ساربان رنگ گلشن دارد آهنگ سفر
کی بود در محمل او جز درای عندلیب؟!
ترسم از الفتپرستی های ساز نغمه اش
کش خلد در پای گل خار از صدای عندلیب
بس که شد محنتکش شوق تماشاهای گل
گشته خم از بار غم قد دوتای عندلیب
عاشقان را ننگ باشد کسوت رنگ غرور
نیست غیر از خاکساری ها قبای عندلیب!
در حریم وصل دارد ناله از شب تا سحر
کس نمی داند چه باشد مدعای عندلیب!
پنبه غفلت بود شبنم به گوش رنگ گل
نشنود یک بار اکنون ماجرای عندلیب
هیچ از صحن چمن بیرون نمی آید مگر
پیچ و تاب ناله شد زنجیر پای عندلیب؟!
آنقدر دارد غرور رنگ و حسن خویشتن
کی شود آگاه گل از های های عندلیب؟!
می زند پروانسان خود را به شمع روی گل
اینقدر لازم بود بودن کرای عندلیب!
برفشان از شبنم اوراق گل در نبض او
جز گلاب وصل کی باشد دوای عندلیب؟!
داد این فتوا شبی پروانه شمع ادب
نیست کم از خون طغرل خونبهای عندلیب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۰ - آنکه تسلیم سجود خاک پایش شد سر است
آنکه تسلیم سجود خاک پایش شد سر است
رهبر آئینه مطلب صفای جوهر است
طائر عشق از پر و بال هوس باشد بری
آنکه در دام تو افتد صید بی بال و پر است
دود آهم را اثر باشد سواد لعل او
دعوی عشق مرا خط غبارش محضر است
سرمه اندر کام دارد موی چینی دم به دم
هر کرا تمکین بود دانی که گوش او کر است
نیست فکر عاشقان پست و بلند اعتبار
خانه آئینه کی محتاج این بام و در است؟!
در غمت چون شمع دارم گریه از شب تا سحر
آنچه از عشق تو سامان کرده ام چشم تر است
در سواد صفحه لوح دل عشاق غم
مد آهم گه مداد و گاه تار مسطر است
نیست طغرل در ره مقصد دلیل دیگری
عشق ما را عاقبت در کوی جانان رهبر است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۱ - تا نهال قامت اورا صنوبر چاکر است
تا نهال قامت اورا صنوبر چاکر است
در چمن قمری ز حسرت همدم خاکستر است
بر ثبوت امتیاز حسنش از خوبان دهر
سبزه خط زمرد فام لعلش محضر است
دوش در گلشن حدیث جعد گیسویش گذشت
سنبل امروز از خجالت پایمال صرصر است
در خیال لعل او چون غنچه بگشایم دهن
ناقه فکرم سراپا زیر بار شکر است!
بر فروغ دیده منت کی کشم از توتیا
مردم چشم مرا تا روی خوبان منظر است؟!
خواست هوشم در شب زلفش شبیخون آورد
شحنه خالش گرفت کین دور شاه دیگر است!
طغرل از آسیب چشم بدجمالش را چه باک
تا دلم در آتش عشقش سپند مجمر است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۵ - چند روزی در جهان ای عمر مهمانی بس است
چند روزی در جهان ای عمر مهمانی بس است
از حصول مدعا آه پشیمانی بس است
آرزوی جاه داری گر ز نقش اعتبار
یاد تعمیر خیالت خانه ویرانی بس است
گشتی از درس کمال امروز غافل مر تو را
همچو یبروج الصنم یک نام انسانی بس است
چند گوئی کز تعلق های امکان بگذرم
بگذری گر از جهان یک دامن افشانی بس است
گیر در راه طلب از نقش پای او سبق
مر تو را آئینه سان یک چشم حیرانی بس است
تا کجا خواهی کز آشفتن به جمعیت رسم
از تصورهای زلفش یک پریشانی بس است
گر همی خواهی که اسپ خویش از فرزین کنی
در بساط نرد غم یک دانه گردانی بس است
دوش از سیب زنخدانش گرفتی بهره ای
از لب لعلش تو را امروز خوبانی بس است
تا به کی گوئی که خوانم دفتر عشاق را؟!
از کتاب محنتش یک سطر اگر خوانی بس است!
کعبه بیت الله فکر مرا طغرل کنون
از شکار صید معنی ها یکی بانی بس است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۶ - خاکساری بس که ما را شهپر بال رساست
خاکساری بس که ما را شهپر بال رساست
گرد ما را از ضعیفی خانه بر دوش هواست
سایه از افتادگی خورشید دارد در بغل
دستگاه مفلسی را اعتبار کیمیاست
تا توانی کار اندر مزرع دل تخم اشک
دانه این کشت را ز ابر کرم نشو و نماست
هر کجا باشد همان لیلی بود منظور او
در دل مجنون مگر آئینه گیتی نماست؟!
دوش پای ما مگر از مرکز غم شد برون؟!
هر چه می آید به ما امروز از پرگار ماست!
تا به عرض جلوه آمد عکس رخسار گلش
جوهر آئینه زیر شبنم موج حیاست
قطره ای ظاهر نشد از جوشش شوق دلم
آب این سرچشمه را از موج زنجیری به پاست
می کنم کوه دلم را از غمش چون کوهکن
لیک چون من کی کسی در عشق او صبر آزماست؟!
عالمی محوند چون آئینه در راه غمش
دیده عشاق را سرمشق حیرت نقش پاست
حاصل عشقت که ابرویش گواهی می دهد
چون کمان خمیازه ات آغوش این قد دوتاست
شد یقینم طغرل از درس محبت این سخن
رهبر عاشق سوی معشوق نقش بوریاست
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۹ - گر چه رنگ و بو دلیل و شاهد روی گل است
گر چه رنگ و بو دلیل و شاهد روی گل است
لیک اندر روی گل پیرایه ز آه بلبل است
ساز عیشی نیست اندر بزم امکان دم به دم
از شکست رنگ میای دلم را قل قل است
سرنوشتم شد ز دیوان قضا آشفتگی
خامه تصویر من گویا که تار سنبل است
نرگس بی باک او میخانه دارد در بغل
مستی چشمش نه از کیفیت جام مل است
سوختم چندان که پیچیدم به خود در نار غم
دود شمع دل مرا از پیچ و تاب کاکل است
نیستم چون شانه از سودای زلف او برون
یاد گیسویش کنون در گردن جانم غل است
هر زمان پرواز می سازد سوی صید سخن
طغرل ما را که از فکر معانی چنگل است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۷۰ - رفتن هوش از سرم تا ساربان محمل است
رفتن هوش از سرم تا ساربان محمل است
ناقه شوق مرا در خاک مجنون منزل است
آنقدر مستم که نشناسم جنون را از خرد
نشئه جام شراب من ز انگور دل است
قطره خونی که از زخم دل من می چکد
نیست خون او شبنمی از شرم تیغ قاتل است!
دارم از فکر بلند خویش مضمون بلند
صد فلاطون از کشاد معنی ام پا در گل است!
شکر الله فارس میدان اشعارم کنون
نکته سربسته من لایق هر محفل است
از رموز معنی من سرسری نتوان گذشت
غیر مضمون از کلامم هر چه فهمی باطل است
بسته ام مضمون که از انصاف گوید مستمع
این همه رمز آشنائی ها ز فکر طغرل است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۷۳ - فرصت عهد جهان از صبح هستی یک دم است
فرصت عهد جهان از صبح هستی یک دم است
رنگ و بوی باغ امکان همچو مهر شبنم است
برگ گل در باغ از باد خزان تاراج شد
در بر بلبل نگر اکنون لباس ماتم است!
در نوای پرده عشاق ما مضراب نیست
نغمه ساز محبت بس که بی زیر و بم است
من شهید ابرویم با جوهر تیغش قسم
سرخط بختم نگون چون نام اندر خاتم است
گر چه باشد در جهان از نام من آوازه ای
آنچه ظاهر می شود از این نگین نقش غم است
آنقدر در آتش شوق محبت سوختم
دود آهم در لوای عشق اکنون پرچم است!
وصل داری آرزو باید شدن از دل بری
در حریم حرمت دلدار دل نامحرم است
بگذرید این ناجوانمردان ز سودای هوس
شهرت جود و سخا مخصوص نام حاتم است!
من همی بینم به فکر خویش طغرل دم به دم
هر چه در آئینه اسکندر و جام جم است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۷۵ - تا درین وادی غبار ما به دامان آشناست
تا درین وادی غبار ما به دامان آشناست
دست مجنون از تحیر با گریبان آشناست
نیست اندر ساز قانون دل ما نغمه ای
عمرها شد ناله ما با نیسان آشناست
میفتد بر پای مردم دم به دم از روی زرد
در اشکم از یتیمی تا به نیستان آشناست
میفتد بر پای مردم دم به دم از روی زرد
در اشکم از یتیمی تا به نیسان آشناست
حیرتی دارم که اسرارش بگوید مو به مو
شانه را دل گر به آن زلف پریشان آشناست
از خرام ناز به ره عکس پایش دیده ام
جوهر آئینه ام با چشم حیران آشناست
نیست امکان حصول مدعای حاجتش
چشم سائل گر چه با دست کریمان آشناست
می تپد دل در برم هر لحظه از شوق رخش
بال این پروانه با شمع شبستان آشناست
از تبسم دم به دم شوری به دل ها افکند
زخم های سینه ما با نمکدان آشناست
در بغل رم دارد از عکس سواد دیده اش
بس که آهوی مرا وحشت به مژگان آشناست
با بزرگان هیچ از عاجز نوازی عار نیست
از ضعیفی مور اینجا با سلیمان آشناست
حبذا طغرل که بیدل می سراید مصرعی
صافی آئینه با گبر و مسلمان آشناست
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۷۶ - نغمه قانون هستی ساز مضراب فناست
نغمه قانون هستی ساز مضراب فناست
قامت پیری به عمر رفته آهنگ صداست
چشم عبرت واکن و بنگر تو در خاک عدم
افسر شاهی طراز نقش دامان گداست
فرصت شادی عهد غم دو روزی بیش نیست
گل اگر در خنده و بلبل به گلشن در نواست
بگذر ای فرهاد از سودای شیرین بعد ازین
هر چه سامان کرده ای زین کوه تمهید صداست
عقل می باشد غبار دیده مجنون ما
خاک صحرای جنون در چشم عاشق توتیاست
ای که می خواهی قدم در وادی عشقش زدن
جز دلیل شوق سویش دیگری کی رهنماست؟!
بر دلم هر لحظه عکس عارضش گل می کند
جوهر آئینه را بالیدن از جوش صفاست
موسم عید است نه بر مشهد ما یک قدم
بر کف پای تو خونم کی کم از رنگ حناست؟!
باشد از میخانه امکان به هر کس مشربی
خضر ممنون و سکندر در پی آب بقاست
هیچ کس طغرل نباشد تکیه گاه هیچ کس
آنکه در افتادگی دست تو را گیرد خداست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۷۷ - شور دریای محبت موجی از آب من است
شور دریای محبت موجی از آب من است
برق شمشیر حوادث لمعه تاب من است
پرده دار ساز قانون بم و زیر غمم
نغمه «عشاق » از آهنگ مضراب من است!
نیست جز تعبیر حیرانی مرا فال دگر
فرش مخمل سرگذشت قصه خواب من است
می زند مهر دلم گر بخیه در جیب سحر
چاک دامان کتان لیکن ز مهتاب من است
خوانده ام درس ادب را پیش استاد جنون
قد ماه نو دو تا از وضع آداب من است
جوش طوفان سرشکم دارد آهنگ دگر
خاک صحرای جنون تمهید سیلاب من است
طاقت یک عالم از ابروی یارم طاق شد
سجدگاه صد جبین از شوق محراب من است
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
بزم گردون صبح خیز از لعل سیراب من است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۲ - بس که بی رنگی درین گلشن دلیل رنگ اوست
بس که بی رنگی درین گلشن دلیل رنگ اوست
عرض جوهر صیقل آئینه را از زنگ اوست
می زند هر لحظه دم از موج طوفان بقا
شوخی خون شهیدان از حنای چنگ اوست
تا نگردد سوده از رفتار پای توسنش
حلقه چشمم کنون نعل سم شبرنگ اوست
نیستم آسوده هیچ از سنگباران رقیب
بر سرم سنگی که می آید همه از سنگ است!
نیست اندر باغ امکان چون گل رویش گلی
حسن یوسف را به او نسبت مده کین ننگ اوست!
مار گیسو سر به سر پیچیده با سرو قدش
این فسون یک شعله ای از شیوه نیرنگ اوست
گر چه از هجران او از دیده باریدم گهر
گوهر اشکم همه پیرایه اورنگ اوست
مهر محنت زد قضا بر محضر دیوان ما
پیش سلطان محبت صلح ما از جنگ اوست
نیست یک دل در جهان بی ساز قانون غمش
نغمه زیر و بم «عشاق » از آهنگ اوست
ای خوشا طغرل که بیدل می سراید مصرعی
خاک کن بر فرق آن سازی که بی آهنگ اوست