تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۶۶- تاریخ وفات امیر شمشیر خان عامری
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۷۲- مولود دختر میرزا سیدمحمد
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۷۷- در هجو میرزا آقا
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۸۴- تاریخ تولد کبری دختر خاور دختر زاده شاعر
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۹۰- تاریخ ولادت عبدالکریم یکی از پسران شاعر
نظام قاری : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - مدیحه در تتبع حکیم سنائی
چکمه صوف و سقرلاطست شاه ملک تن
ای که میدانی چنین داری بروگوئی بزن
خرمی مژده تشریف عاری را بود
همچو پیر کلبه احزان بوصف پیرهن
تیره تا نبود زشام صوف مشکین بزم رخت
اطلس زربفت شمعست و فراویزش لگن
شده والای گلگون در گلستان رخوت
غیرت سنبل شمراین راوآن رشک سمن
حبر بر امواج وان درهای کودانی که چیست
این یکی دریا ز روی وصف و آن در عدن
تا نگویدر از مخفی در درون جامه خواب
پنبه بنهادند بالش را بخواری در دهن
در مصاف رخت نوروزی ترا آخر که گفت
کز سر عجب و ریا طرف کله را برشکن
من بخود اینها ندیدم زان کس از من نشنود
بر زبان گر بوستین آرم نگردد گرم تن
کاسه آتش اردهندت نیست چندانی عطا
جامه بخشند گوئی زان عطا عمری سخن
گرشوم بدرخت هر کس ننک مردان خواندم
ور شوم رنگین بگویندم تن آرائی چو زن
سالها باید که چون قاری کسی در البسه
گاه از سالو سخن گوید گهی از گلفتن
ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل
که قبا گردد ببر گاهی ازارو پیرهن
عمرها باید که درزی جامه بهرم برد
و آستین و تیرز آرد زو پدیدو ور بدن
قرنها باید که تا بخشد کریمی جامه
ور ببخشد نیز ناید راست بر بالای من
چون گل اندازم کلاه خرمی گراز قبول
باشدم تشریف از صدر صنادید زمن
قمه خرگاه دولت شقه رایات جاه
زینت تمکین و دین آرایش فرض و سنن
زین داد و دین (علی) انکه ازارخته جاه اوست
دگمها و حلهای غنچه و گل در چمن
اطلس چرخی گردون بهر قد قدراوست
خیط درزش آفتاب و دگمه حبیبش پرن
تا بدامان قیامت سر فرودر جیب شرم
در بردگر بوی خلقش بشنود مشک ختن
گر بود دارائی عدلش بجمع اقمشه
میخک اندر معرض کمخا نیارد آمدن
اهتمام عدل او از هم بدرد صوف را
تا که ننشیند مربع در بر برد یمن
گرچه چون زنبور خصمت راست شرب زرفشان
همچو کرم پیله بر خود جامه اش گردد کفن
تا یقین است انکه پیغمبر بکعب بن زهیر
جایزه مدحت ببخشیدست برد خویشتن
بر قبای دولتت بادا طراز سرمدی
دامن جاه و جلالت ایمن از گرد فتن
ای که میدانی چنین داری بروگوئی بزن
خرمی مژده تشریف عاری را بود
همچو پیر کلبه احزان بوصف پیرهن
تیره تا نبود زشام صوف مشکین بزم رخت
اطلس زربفت شمعست و فراویزش لگن
شده والای گلگون در گلستان رخوت
غیرت سنبل شمراین راوآن رشک سمن
حبر بر امواج وان درهای کودانی که چیست
این یکی دریا ز روی وصف و آن در عدن
تا نگویدر از مخفی در درون جامه خواب
پنبه بنهادند بالش را بخواری در دهن
در مصاف رخت نوروزی ترا آخر که گفت
کز سر عجب و ریا طرف کله را برشکن
من بخود اینها ندیدم زان کس از من نشنود
بر زبان گر بوستین آرم نگردد گرم تن
کاسه آتش اردهندت نیست چندانی عطا
جامه بخشند گوئی زان عطا عمری سخن
گرشوم بدرخت هر کس ننک مردان خواندم
ور شوم رنگین بگویندم تن آرائی چو زن
سالها باید که چون قاری کسی در البسه
گاه از سالو سخن گوید گهی از گلفتن
ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل
که قبا گردد ببر گاهی ازارو پیرهن
عمرها باید که درزی جامه بهرم برد
و آستین و تیرز آرد زو پدیدو ور بدن
قرنها باید که تا بخشد کریمی جامه
ور ببخشد نیز ناید راست بر بالای من
چون گل اندازم کلاه خرمی گراز قبول
باشدم تشریف از صدر صنادید زمن
قمه خرگاه دولت شقه رایات جاه
زینت تمکین و دین آرایش فرض و سنن
زین داد و دین (علی) انکه ازارخته جاه اوست
دگمها و حلهای غنچه و گل در چمن
اطلس چرخی گردون بهر قد قدراوست
خیط درزش آفتاب و دگمه حبیبش پرن
تا بدامان قیامت سر فرودر جیب شرم
در بردگر بوی خلقش بشنود مشک ختن
گر بود دارائی عدلش بجمع اقمشه
میخک اندر معرض کمخا نیارد آمدن
اهتمام عدل او از هم بدرد صوف را
تا که ننشیند مربع در بر برد یمن
گرچه چون زنبور خصمت راست شرب زرفشان
همچو کرم پیله بر خود جامه اش گردد کفن
تا یقین است انکه پیغمبر بکعب بن زهیر
جایزه مدحت ببخشیدست برد خویشتن
بر قبای دولتت بادا طراز سرمدی
دامن جاه و جلالت ایمن از گرد فتن
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۴ - لاادری قائله
چشم مستت میبرد هر لحظه دل مشتاق را
زلف مشکینت پریشان میکند عشاق را
در جواب او
هردم از نرمی کشد اطلس به بر مشتاق را
صوف از کرمی بر دهر لحظه دل عشاق را
زان گریبانی که دم از عنبرینه میزند
میدمد بویی و مشکین میکند آفاق را
با وجود ساعد عقد سپیچ کلفتن
من نگیرم دست هر مهروی سیمینساق را
واله آن قاولوغم کز طاق جیب آویختند
روشن است این خود که قندیلی بود هر طاق را
کف بر او صابون زند تا جامه گردد سفید
گو بیا اشنان و بنگر در جهان اشفاق را
رختها را دان سپه یا ساقی سلطان تن
لاجرم هرچند که رختی کشد یا ساق را
خرقه را ساقی زیارت کن بجو برد یمن
نیست هم کم زردکی و ریشه بسحاق را
زلف مشکینت پریشان میکند عشاق را
در جواب او
هردم از نرمی کشد اطلس به بر مشتاق را
صوف از کرمی بر دهر لحظه دل عشاق را
زان گریبانی که دم از عنبرینه میزند
میدمد بویی و مشکین میکند آفاق را
با وجود ساعد عقد سپیچ کلفتن
من نگیرم دست هر مهروی سیمینساق را
واله آن قاولوغم کز طاق جیب آویختند
روشن است این خود که قندیلی بود هر طاق را
کف بر او صابون زند تا جامه گردد سفید
گو بیا اشنان و بنگر در جهان اشفاق را
رختها را دان سپه یا ساقی سلطان تن
لاجرم هرچند که رختی کشد یا ساق را
خرقه را ساقی زیارت کن بجو برد یمن
نیست هم کم زردکی و ریشه بسحاق را
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۴ - خواجه حافظ فرماید
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
واندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
در جواب او
مرغ مدفونی گلی از شرب در منقار داشت
برگلستانی زکمخا نالهای زار داشت
گفتمش چون چرخ ابریشم فغان در وصل چیست
گفت ما را گلعذار شرب دراینکار داشت
اطلس ارباکاستر ننشست جرم بقچه چیست
پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت
نقشد وز جامه را دیدم چو نقاشی که او
دایره دامان و چاکش هیئات پر کار داشت
رانده قیغاج خشیشی کرد آن کمخای سبز
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
برخور ایصاحب زار مک با تو گرچه کهنه شد
خرم آن گز نازنینان بخت برخوردار داشت
آفرین بر شعر باف طبع قاری کو به شعر
از همه جنس و قماش معنوی در بار داشت
واندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
در جواب او
مرغ مدفونی گلی از شرب در منقار داشت
برگلستانی زکمخا نالهای زار داشت
گفتمش چون چرخ ابریشم فغان در وصل چیست
گفت ما را گلعذار شرب دراینکار داشت
اطلس ارباکاستر ننشست جرم بقچه چیست
پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت
نقشد وز جامه را دیدم چو نقاشی که او
دایره دامان و چاکش هیئات پر کار داشت
رانده قیغاج خشیشی کرد آن کمخای سبز
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
برخور ایصاحب زار مک با تو گرچه کهنه شد
خرم آن گز نازنینان بخت برخوردار داشت
آفرین بر شعر باف طبع قاری کو به شعر
از همه جنس و قماش معنوی در بار داشت
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۲۹ - سید جلال الدین عضد فرماید
جان ما دوری زخاک کوی جانان برنتافت
کوی جانان از لطافت زحمت جان برنتافت
در جواب او
باقزی تن جامه چون با ماه کتان بر نتافت
تافته تاب رخ شرب زرافشان برنتافت
جامه بین در زیر سوزن کوبزانو چون فتاد
در قدمداری وروی از تیرباران برنتافت
مفرش ازعظم سقرلاط و سمور آمد بتنک
بود ملکی مختصر حکم دو سلطان بر نتافت
از مشلشل پیش والا گفت خسقی قصه
رای والا آن سخنهای پریشان برنتافت
چون کشد بر دوش بار یقه مقلب بگو
جامه کز نازکی بار گریبان برنتافت
جامه این لتهاکه از پوشیدن و شستن گرفت
فی المثل گر آستین برتافت دامان برنتافت
گر تحمل برد آفات سماوی را نمد
پوستین باری جفای برف و باران بر نتافت
روزی از سوزن نکرد الا که چون درهم کشید
برگ گل سرتیزی خار مغیلان برنتافت
بی وجود آسترزان تاب یکتائی نداشت
کز قرین خود چو (قاری) بار هجران برنتافت
کوی جانان از لطافت زحمت جان برنتافت
در جواب او
باقزی تن جامه چون با ماه کتان بر نتافت
تافته تاب رخ شرب زرافشان برنتافت
جامه بین در زیر سوزن کوبزانو چون فتاد
در قدمداری وروی از تیرباران برنتافت
مفرش ازعظم سقرلاط و سمور آمد بتنک
بود ملکی مختصر حکم دو سلطان بر نتافت
از مشلشل پیش والا گفت خسقی قصه
رای والا آن سخنهای پریشان برنتافت
چون کشد بر دوش بار یقه مقلب بگو
جامه کز نازکی بار گریبان برنتافت
جامه این لتهاکه از پوشیدن و شستن گرفت
فی المثل گر آستین برتافت دامان برنتافت
گر تحمل برد آفات سماوی را نمد
پوستین باری جفای برف و باران بر نتافت
روزی از سوزن نکرد الا که چون درهم کشید
برگ گل سرتیزی خار مغیلان برنتافت
بی وجود آسترزان تاب یکتائی نداشت
کز قرین خود چو (قاری) بار هجران برنتافت
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳۰ - شیخ سعدی فرماید
کس بچشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود بچشم عاشقان صورت نبندد غیر دوست
در جواب او
جز قبا و پیرهن نبود بعالم یارو دوست
تن درون پوستین باشد بسان مغزو پوست
با وجود دگمه در در گریبان هر که او
وصف گوی ریسمانی میکند بیهوده گوست
یک سر سوزن ندارد فکر رخت مردمان
آبروی رختها نزدیک گازر آب جوست
از شمیم جیب صوف و روی اطلس در جهان
شیوه و نازگلستان هر بهار ازرنگ و بوست
زیج مخفی و سطرلاب غلاف آینه
بایدت تا جامه پوشیدن بدانی کی نکوست
هم بدان آینه پشمان توان دیدن عیان
تاجل خر را چه مظهر یاعبائی را چه روست
زاستین و دامن آن کودست و لب را پاک کرد
نی زبی دسمالیست ایخواجه اینش طبع و خوست
کی ببخشش پوستین از سر برآرد هر تنی
اولش مغزی بباید تا برون آید ز پوست
(قاری) از جنس دگر هر روز رخت آرد ببر
هر که بیند گویدش این اوست یارب یا نه اوست
خود بچشم عاشقان صورت نبندد غیر دوست
در جواب او
جز قبا و پیرهن نبود بعالم یارو دوست
تن درون پوستین باشد بسان مغزو پوست
با وجود دگمه در در گریبان هر که او
وصف گوی ریسمانی میکند بیهوده گوست
یک سر سوزن ندارد فکر رخت مردمان
آبروی رختها نزدیک گازر آب جوست
از شمیم جیب صوف و روی اطلس در جهان
شیوه و نازگلستان هر بهار ازرنگ و بوست
زیج مخفی و سطرلاب غلاف آینه
بایدت تا جامه پوشیدن بدانی کی نکوست
هم بدان آینه پشمان توان دیدن عیان
تاجل خر را چه مظهر یاعبائی را چه روست
زاستین و دامن آن کودست و لب را پاک کرد
نی زبی دسمالیست ایخواجه اینش طبع و خوست
کی ببخشش پوستین از سر برآرد هر تنی
اولش مغزی بباید تا برون آید ز پوست
(قاری) از جنس دگر هر روز رخت آرد ببر
هر که بیند گویدش این اوست یارب یا نه اوست
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳۲ - خواجه سعدالدین نصیر فرماید
شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج
میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج
در جواب او
شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج
از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج
محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد
ورنه در بازار رخت او را کجا بودی رواج
پوستین قاقمی کش مه از قندس بود
صندلی آبنوس از بهر او بگزین نه عاج
بر بساط فرش غیر از یک نهالی خسب نیست
گو ببالا افکنی در شب ندارد احتیاج
ترکها باید که تا یابد اصولی طاقیه
ورنه بتوان آستینی از نمد بر ساخت تاج
از مفاصل جامه راکوئی که علت رو نمود
زانکه میآید بدرزی از اتو داغش علاج
(قاری) این والای لیموئی بغایت روبرست
من ندانم از چه شد اینگونه نارنجی مزاج
میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج
در جواب او
شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج
از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج
محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد
ورنه در بازار رخت او را کجا بودی رواج
پوستین قاقمی کش مه از قندس بود
صندلی آبنوس از بهر او بگزین نه عاج
بر بساط فرش غیر از یک نهالی خسب نیست
گو ببالا افکنی در شب ندارد احتیاج
ترکها باید که تا یابد اصولی طاقیه
ورنه بتوان آستینی از نمد بر ساخت تاج
از مفاصل جامه راکوئی که علت رو نمود
زانکه میآید بدرزی از اتو داغش علاج
(قاری) این والای لیموئی بغایت روبرست
من ندانم از چه شد اینگونه نارنجی مزاج
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳۷ - سلمان ساوجی فرماید
سنبلش را تا صبا بر گل مشوش میکند
هر خم مویش مرا نعلی بر آتش میکند
در جواب او
قالبکزن چون رخِ والا منقش میکند
بهر شلوارِ زرافشان خاطرم خوش میکند
کرده در کار علم رفاف کاره مزی
ریشه نعلک زده نعا در آتش میکند
تنگچشمی چون زره آن کس که عادت کرده است
گر تبرش میزنی مشنو که ترکش میکند
کهنگان را جامه نو هر زمان آرد به کار
رخت افزون شیوه خوبان مهوش میکند
آفرین بادا به کلک سوزن آن نقشدوز
کو رخ کدرویی کتان منقش میکند
در پی معنی رنگین نقشبند فکرتم
در سخن هردم خیال شرب زرکش میکند
برد و میلک خاص و میخک قیف و قطنی گو برو
صوف گو بازآ که قاری ترک این شش میکند
هر خم مویش مرا نعلی بر آتش میکند
در جواب او
قالبکزن چون رخِ والا منقش میکند
بهر شلوارِ زرافشان خاطرم خوش میکند
کرده در کار علم رفاف کاره مزی
ریشه نعلک زده نعا در آتش میکند
تنگچشمی چون زره آن کس که عادت کرده است
گر تبرش میزنی مشنو که ترکش میکند
کهنگان را جامه نو هر زمان آرد به کار
رخت افزون شیوه خوبان مهوش میکند
آفرین بادا به کلک سوزن آن نقشدوز
کو رخ کدرویی کتان منقش میکند
در پی معنی رنگین نقشبند فکرتم
در سخن هردم خیال شرب زرکش میکند
برد و میلک خاص و میخک قیف و قطنی گو برو
صوف گو بازآ که قاری ترک این شش میکند
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳۹ - خواجه حافظ فرماید
واعظان کین جلوه بر محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
در تتبع او
نازکان کین موزهٔ برجسته بر پا میکنند
چکمه را بهر تنعم زیر و بالا میکنند
یارب این نوخلعتان با میلک و میخک رسان
کین تکبر از قبای صوف و دیبا میکنند
مشکلی دارم بپرس از جامهپوشان زمان
نیم گز این یقهها را از چه بهنا میکنند
از دوال احتساب شرب گویی غافلند
کین همه قلب و دغل در لای کمخا میکنند
هست باریکی و نرمی موجب مدح قماش
تا جرانش وصف پهنا و درازا میکنند
آن کله با کوی صوف موج زن در اتصال
حلقه گویی به گوش موج دریا میکنند
این همه بر جامه والا غداد مشک و زر
شاهدان خوش از برای عرض کالا میکنند
زیر هر تویی ز کمسان باف تویی دیگر است
زآن که تعلیم خیال آن ز والا میکنند
خازنان خلد قاری در معانی این دُرَر
بهر جیب حلهها گویی مهیا میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
در تتبع او
نازکان کین موزهٔ برجسته بر پا میکنند
چکمه را بهر تنعم زیر و بالا میکنند
یارب این نوخلعتان با میلک و میخک رسان
کین تکبر از قبای صوف و دیبا میکنند
مشکلی دارم بپرس از جامهپوشان زمان
نیم گز این یقهها را از چه بهنا میکنند
از دوال احتساب شرب گویی غافلند
کین همه قلب و دغل در لای کمخا میکنند
هست باریکی و نرمی موجب مدح قماش
تا جرانش وصف پهنا و درازا میکنند
آن کله با کوی صوف موج زن در اتصال
حلقه گویی به گوش موج دریا میکنند
این همه بر جامه والا غداد مشک و زر
شاهدان خوش از برای عرض کالا میکنند
زیر هر تویی ز کمسان باف تویی دیگر است
زآن که تعلیم خیال آن ز والا میکنند
خازنان خلد قاری در معانی این دُرَر
بهر جیب حلهها گویی مهیا میکنند
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۵۸ - مولانا جمال الدین فرماید
مژده ای آرام دل کآرام جانها میرسد
دل که از ما رفته بود اکنون بما وامیرسد
در جواب او
در برش برقد همه رختی ببالا میرسد
جز سقرلاط بهمت کان بپهنا میرسد
اطلس والا جناب نازک گلروی را
هر زمان خاری زسوزن بیمحابا میرسد
گوتهی را هجو کردم کز چنین آرایشی
گر بیفتد جامه او را ببالا میرسد
دلبر رعنا چو گیرد شاهد کمخا ببر
میبرد از راستی این را و آنرا میرسد
عید آمد وزکلاه و کفش نوایعاریان
مژده پوشش بجمعی بی سر و پا میرسد
از کوک باید چپر وزپوستین بره سپر
ناوک سرمای قومی کآن بتنها میرسد
کاه کز کردن قماش از هر دو سر در البسه
صیت شعر قاری از اقصا باقصا میرسد
دل که از ما رفته بود اکنون بما وامیرسد
در جواب او
در برش برقد همه رختی ببالا میرسد
جز سقرلاط بهمت کان بپهنا میرسد
اطلس والا جناب نازک گلروی را
هر زمان خاری زسوزن بیمحابا میرسد
گوتهی را هجو کردم کز چنین آرایشی
گر بیفتد جامه او را ببالا میرسد
دلبر رعنا چو گیرد شاهد کمخا ببر
میبرد از راستی این را و آنرا میرسد
عید آمد وزکلاه و کفش نوایعاریان
مژده پوشش بجمعی بی سر و پا میرسد
از کوک باید چپر وزپوستین بره سپر
ناوک سرمای قومی کآن بتنها میرسد
کاه کز کردن قماش از هر دو سر در البسه
صیت شعر قاری از اقصا باقصا میرسد
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۶۶ - لاادری قائله
بوی گیسویت دماغ جان معطر میکند
دیدن رویت چراغ دل منور میکند
در جواب او
(بیت اول جاافتاده یا ناخواناست)
منعمی گر جامههای کهنه در پوشد گداست
خلعت فاخر فقیر انرا توانگر میکند
همتم از تاج فقر بایزیدی وادهمی
سرزنشها بر کلاه خان و قیصر میکند
بسکه سوراخست رختم نیست پیدا جیب آن
هر زمان شخصم سر از جیب دگر بر میکند
برکسی رحم آیدم کو جامه چرکن شده
چون برون میآید از حمام در بر میکند
دولتی او دان که دستی رخت نو پوشیده است
همچنان ناشسته فکر دست دیگر میکند
در فراق خیمه و خرگاه و زیلوو نمد
این بخود می پیچد و آن خاک بر سر میکند
هر که با قاری کند دعوی بشعر البسه
بحث باصوف مربع ازجل خر میکند
دیدن رویت چراغ دل منور میکند
در جواب او
(بیت اول جاافتاده یا ناخواناست)
منعمی گر جامههای کهنه در پوشد گداست
خلعت فاخر فقیر انرا توانگر میکند
همتم از تاج فقر بایزیدی وادهمی
سرزنشها بر کلاه خان و قیصر میکند
بسکه سوراخست رختم نیست پیدا جیب آن
هر زمان شخصم سر از جیب دگر بر میکند
برکسی رحم آیدم کو جامه چرکن شده
چون برون میآید از حمام در بر میکند
دولتی او دان که دستی رخت نو پوشیده است
همچنان ناشسته فکر دست دیگر میکند
در فراق خیمه و خرگاه و زیلوو نمد
این بخود می پیچد و آن خاک بر سر میکند
هر که با قاری کند دعوی بشعر البسه
بحث باصوف مربع ازجل خر میکند
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۸۳ - سلمان ساوجی فرماید
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
در جواب او
میبرد سودای صوف مشکی از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
شب شوم چون مست گویم پوستین بخشم صباح
خوف سرما زان بگرداند سحرگاهم دگر
با وجود روزه گر عیدم نباشد رخت نو
بعد ازین خود زندگی زین پس نمیخواهم دگر
جامه سان کف میزنم بر رو نمیدانم چرا
اینقدر دانم که چون صابون همی کاهم دگر
ساعد عقد سپیچ از سرچه میپیچیم ازو
پنچه در میافکند با دست کوتاهم دگر
تا نشد سرما نیفتادم بوقت پوستین
چله یخ بندقاری کرد آگاهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
در جواب او
میبرد سودای صوف مشکی از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
شب شوم چون مست گویم پوستین بخشم صباح
خوف سرما زان بگرداند سحرگاهم دگر
با وجود روزه گر عیدم نباشد رخت نو
بعد ازین خود زندگی زین پس نمیخواهم دگر
جامه سان کف میزنم بر رو نمیدانم چرا
اینقدر دانم که چون صابون همی کاهم دگر
ساعد عقد سپیچ از سرچه میپیچیم ازو
پنچه در میافکند با دست کوتاهم دگر
تا نشد سرما نیفتادم بوقت پوستین
چله یخ بندقاری کرد آگاهم دگر
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۸۷ - سلطان ابوسعید فرماید
گر مرا با درد تو درمان نباشد گو مباش
عاشق روی توام گر جان نباشد گو مباش
در جواب او
جامه ام کرباس بس کتان نباشد گو مباش
ور چه بالاپوش تابستان نباشد گو مباش
بستن لنکوته در ایام گرما راحتست
گر ترا شلوار یا تنبان نباشد گو مباش
با سلیم خود خوشم خرطوم پیلش آستین
گرو را دامان چون میدان نباشد گو مباش
ریش بارست ای برادر تسمه سنجاب و خز
گر بگرد آستین گردان نباشد گو مباش
احترام شاهد کمخا مکن از صندلی
بقچه برداری اگر با آن نباشد گومباش
جامه را باید برازش ازدرازی بر زمین
گر کشان همواره ات دامان نباشد گو مباش
فوطه یزدی به قاری بخش ای تاجر ز لطف
ور قماش مصر و هندستان نباشد گو مباش
عاشق روی توام گر جان نباشد گو مباش
در جواب او
جامه ام کرباس بس کتان نباشد گو مباش
ور چه بالاپوش تابستان نباشد گو مباش
بستن لنکوته در ایام گرما راحتست
گر ترا شلوار یا تنبان نباشد گو مباش
با سلیم خود خوشم خرطوم پیلش آستین
گرو را دامان چون میدان نباشد گو مباش
ریش بارست ای برادر تسمه سنجاب و خز
گر بگرد آستین گردان نباشد گو مباش
احترام شاهد کمخا مکن از صندلی
بقچه برداری اگر با آن نباشد گومباش
جامه را باید برازش ازدرازی بر زمین
گر کشان همواره ات دامان نباشد گو مباش
فوطه یزدی به قاری بخش ای تاجر ز لطف
ور قماش مصر و هندستان نباشد گو مباش
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۹۰ - من مخترعاته تغمده الله بغفرانه
همچو صندل باف مفتون کشته ام بر روی صوف
آن عقوبت بس که ارمک دیده در پهلوی صوف
زردکی میگفت با خود رنگ پیش تاجری
من بصد رخت دگر ندهم سر یکموی صوف
آن فراویز خشیشی بهر دفع چشم زخم
مانده ام چون بند والا بسته پهلوی صوف
حلقه زر بین بگوش دگمه لعل و شبه
و چنین درمانده زردوزی زمابی روی صوف
در خیال جامه آنمعنی که طاق افتاده است
گو نباشد حرزو تمویذ بر و بازوی صوف
میکند آنموجها در صوف سحر از دلبری
هست یعنی این غلام وباشد آن هندوی صوف
من چه بدگوئی کنم خود در نگرکان خاکسار
نسبت شیرازه چاکست با ابروی صوف
در چنین موسم که با صوفست همبر موینه
مفلسان را نیست تاب غمزه جادوی صوف
پوستین صوف قاری تسمه قندس بود
بنگر این تشبیه مطلق هست آن گیسوی صوف
آن عقوبت بس که ارمک دیده در پهلوی صوف
زردکی میگفت با خود رنگ پیش تاجری
من بصد رخت دگر ندهم سر یکموی صوف
آن فراویز خشیشی بهر دفع چشم زخم
مانده ام چون بند والا بسته پهلوی صوف
حلقه زر بین بگوش دگمه لعل و شبه
و چنین درمانده زردوزی زمابی روی صوف
در خیال جامه آنمعنی که طاق افتاده است
گو نباشد حرزو تمویذ بر و بازوی صوف
میکند آنموجها در صوف سحر از دلبری
هست یعنی این غلام وباشد آن هندوی صوف
من چه بدگوئی کنم خود در نگرکان خاکسار
نسبت شیرازه چاکست با ابروی صوف
در چنین موسم که با صوفست همبر موینه
مفلسان را نیست تاب غمزه جادوی صوف
پوستین صوف قاری تسمه قندس بود
بنگر این تشبیه مطلق هست آن گیسوی صوف
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۱ - خواجه حافظ فرماید
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من کاری چنین کمتر کنم
در جواب آن
ایخوش آنساعت که صوفی موجزن در بر کنم
فخر بر جمله قدک پوشان بحرو برکنم
چند ازین رو جامه گردانم بدان روی دگر
تا یکی دستار را از کهنگی بر سر کنم
خرقه از سوراخ پرجیبش بتن پوشیده شد
سر فرو بردم بدامان تا کجا سربر کنم
دامن خاتون کمخا گربدست افتد مرا
زیبدارگوی کریبانش درو گوهر کنم
ریشه معجر به از پوشی خوش خط گفته
این سخنهای پس چرخت کجا باور کنم
من که در دیوان شعرم هست و صف چارقب
کی نظر در چارلوح و جدول دفتر کنم
دلنواز نرمدست ار تن در آغوشم دهد
در دم ای قاری دهان و جیب او پرزر کنم
محتسب داند که من کاری چنین کمتر کنم
در جواب آن
ایخوش آنساعت که صوفی موجزن در بر کنم
فخر بر جمله قدک پوشان بحرو برکنم
چند ازین رو جامه گردانم بدان روی دگر
تا یکی دستار را از کهنگی بر سر کنم
خرقه از سوراخ پرجیبش بتن پوشیده شد
سر فرو بردم بدامان تا کجا سربر کنم
دامن خاتون کمخا گربدست افتد مرا
زیبدارگوی کریبانش درو گوهر کنم
ریشه معجر به از پوشی خوش خط گفته
این سخنهای پس چرخت کجا باور کنم
من که در دیوان شعرم هست و صف چارقب
کی نظر در چارلوح و جدول دفتر کنم
دلنواز نرمدست ار تن در آغوشم دهد
در دم ای قاری دهان و جیب او پرزر کنم
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۴ - وله ایضا
باد گلبوی سحر خوش میوزد خیر ای ندیم
بس که خواهد رفت بر بالای خاک مانسیم
در جواب او
رخت بین بر حمل وخیز از جامه خواب ای سلیم
بس که پوشد خلق بیما سالها دلق سلیم
انکه بر دنیا براه از رخت پا انداز رفت
بر صراطش از گذشتن جای تشویشست و بیم
گر چه محرومم درین دار از سقرلاط و سمور
دارم امیدی بخضرو سندس خلد نعیم
قماش مصرنی گور است مروارید گوی
نرم میگو چون غریبست او و در او یتیم
عطسه چون میآیدت دستار بر از سر منه
تو عرقچین دوست داری فوطه فرماید حکیم
انکه تن پوشید و ارمک داد و در بر صوف کرد
هم ببخشد چون بکر باسین کفن باشم رمیم
رخت ابیاری نگر از دگمها بنموده دال
انگله در جیب او چون حلقه اندر دورجیم
رخت سیمک دوزرا نبود رواجی در مزاد
زر مگر در چار قب زآتش برون آید سلیم
تا به کی گویی سخن قاری به وصف البسه
هست اینها شستنی استغفرالله العظیم
بس که خواهد رفت بر بالای خاک مانسیم
در جواب او
رخت بین بر حمل وخیز از جامه خواب ای سلیم
بس که پوشد خلق بیما سالها دلق سلیم
انکه بر دنیا براه از رخت پا انداز رفت
بر صراطش از گذشتن جای تشویشست و بیم
گر چه محرومم درین دار از سقرلاط و سمور
دارم امیدی بخضرو سندس خلد نعیم
قماش مصرنی گور است مروارید گوی
نرم میگو چون غریبست او و در او یتیم
عطسه چون میآیدت دستار بر از سر منه
تو عرقچین دوست داری فوطه فرماید حکیم
انکه تن پوشید و ارمک داد و در بر صوف کرد
هم ببخشد چون بکر باسین کفن باشم رمیم
رخت ابیاری نگر از دگمها بنموده دال
انگله در جیب او چون حلقه اندر دورجیم
رخت سیمک دوزرا نبود رواجی در مزاد
زر مگر در چار قب زآتش برون آید سلیم
تا به کی گویی سخن قاری به وصف البسه
هست اینها شستنی استغفرالله العظیم