تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۲ - نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیرد
نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیرد
مشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد
شمیمی گرنه تر دارد دماغ پیر کنعان را
پسر گم کرده ای چون انس با بیت الحزن گیرد
ورق از کس چه می خواهی سبق از کس چه می گیری
ز دل جوهر چه می جویی که فیض از خویشتن گیرد
دمی نقاش از نیرنگی صورت نیاساید
فریب نقش شیرین دل ز دست کوهکن گیرد
نفس تلخ است تا طعم حقیقت نیست با مغزش
سخن شیرین شود وقتی که اورنگ سخن گیرد
ز خود گر بگذری شاهی کنی در ملک بی خویشی
عزیز مصر گردد هرکه در غربت وطن گیرد
درین دیر کهن چون امن گردد خاطر انسان را
که اول اهرمن بگرفت و آخر اهرمن گیرد
ز عریانی به این شادم که از تشویش آزادم
گریبانی ندارم تا کسی از دست من گیرد
چه راحت از وطن آن را که یارش در سفر باشد
کجا بی روی گل آرام بلبل در چمن گیرد
به عهد زندگانی چاک زد هرکس گریبانی
به وقت مرگ نتواند قرار اندر کفن گیرد
ز بس بوی کمال شرک می آید ز توحیدم
در ارشاد مغان تکبیر از من برهمن گیرد
سخن هر روز عالم گیرتر گردد «نظیری » را
که مردم بیش جا در سایه نخل کهن گیرد
مشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد
شمیمی گرنه تر دارد دماغ پیر کنعان را
پسر گم کرده ای چون انس با بیت الحزن گیرد
ورق از کس چه می خواهی سبق از کس چه می گیری
ز دل جوهر چه می جویی که فیض از خویشتن گیرد
دمی نقاش از نیرنگی صورت نیاساید
فریب نقش شیرین دل ز دست کوهکن گیرد
نفس تلخ است تا طعم حقیقت نیست با مغزش
سخن شیرین شود وقتی که اورنگ سخن گیرد
ز خود گر بگذری شاهی کنی در ملک بی خویشی
عزیز مصر گردد هرکه در غربت وطن گیرد
درین دیر کهن چون امن گردد خاطر انسان را
که اول اهرمن بگرفت و آخر اهرمن گیرد
ز عریانی به این شادم که از تشویش آزادم
گریبانی ندارم تا کسی از دست من گیرد
چه راحت از وطن آن را که یارش در سفر باشد
کجا بی روی گل آرام بلبل در چمن گیرد
به عهد زندگانی چاک زد هرکس گریبانی
به وقت مرگ نتواند قرار اندر کفن گیرد
ز بس بوی کمال شرک می آید ز توحیدم
در ارشاد مغان تکبیر از من برهمن گیرد
سخن هر روز عالم گیرتر گردد «نظیری » را
که مردم بیش جا در سایه نخل کهن گیرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۴ - نگاهت چشم جادو برنتابد
نگاهت چشم جادو برنتابد
فریب خال هندو برنتابد
چو گل از تابشی برمی فروزی
مزاجت گرمی خو برنتابد
تعالی الله از آن لطف بناگوش
که بر تابیدن رو برنتابد
چنان در دوستی توسن عنانی
که رخش طاقتت مو برنتابد
صبا ترسان وزد سویت که ترسد
دماغت عکس گیسو برنتابد
مزاج وحشیی داری که از دور
نگاه چشم آهو برنتابد
ز بس وحشی غزالانت رمانند
دل شوریده ام هو برنتابد
کلاه ناز نیک از سر نهادی
جبینت چین ابرو برنتابد
خدنگ چشم زود از زه فکندی
کمانت زور بازو برنتابد
چو عزم بدعتی خویت نماید
عنان زان سو به این سو برنتابد
به قهر و ناز تو گردن نهادیم
که سر از صولجان گو برنتابد
چو آید در بیان کلک «نظیری »
لآلی تار صد تو برنتابد
فریب خال هندو برنتابد
چو گل از تابشی برمی فروزی
مزاجت گرمی خو برنتابد
تعالی الله از آن لطف بناگوش
که بر تابیدن رو برنتابد
چنان در دوستی توسن عنانی
که رخش طاقتت مو برنتابد
صبا ترسان وزد سویت که ترسد
دماغت عکس گیسو برنتابد
مزاج وحشیی داری که از دور
نگاه چشم آهو برنتابد
ز بس وحشی غزالانت رمانند
دل شوریده ام هو برنتابد
کلاه ناز نیک از سر نهادی
جبینت چین ابرو برنتابد
خدنگ چشم زود از زه فکندی
کمانت زور بازو برنتابد
چو عزم بدعتی خویت نماید
عنان زان سو به این سو برنتابد
به قهر و ناز تو گردن نهادیم
که سر از صولجان گو برنتابد
چو آید در بیان کلک «نظیری »
لآلی تار صد تو برنتابد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۷ - تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو دارد
تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو دارد
گدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد
تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دان
که این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد
حرارت از برای گرمیم بسیار می باید
دل چون مومم از سختی جدل با سنگ و رو دارد
کدامم مجلس و سامان که می خوردن به یاد آرم
چراغ تیره یی دارم که مردن آرزو دارد
به بدمستی سزد گر متهم سازد مرا ساقی
هنوز از باده پارینه ام پیمانه بو دارد
سزد گر باغبان درهای باغ از ناز بگشاید
که بلبل گشت مست و غنچه اش گل در گلو دارد
کدامین بود؟ جام لطف و کی دادی «نظیری » را
هنوز آن بسته لب آب غریبی در گلو دارد
گدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد
تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دان
که این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد
حرارت از برای گرمیم بسیار می باید
دل چون مومم از سختی جدل با سنگ و رو دارد
کدامم مجلس و سامان که می خوردن به یاد آرم
چراغ تیره یی دارم که مردن آرزو دارد
به بدمستی سزد گر متهم سازد مرا ساقی
هنوز از باده پارینه ام پیمانه بو دارد
سزد گر باغبان درهای باغ از ناز بگشاید
که بلبل گشت مست و غنچه اش گل در گلو دارد
کدامین بود؟ جام لطف و کی دادی «نظیری » را
هنوز آن بسته لب آب غریبی در گلو دارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۸ - ز گردش های چشمش مستی پیمانه می خیزد
ز گردش های چشمش مستی پیمانه می خیزد
گره از ابروان می خیزدش مستانه می خیزد
چو در روز قیامت هرکسی خیزد به سودایی
شهید نرگس او از لحد دیوانه می خیزد
مهیای فنایم جلوه ای در کار می خواهم
مهم بر بام تابد آتشم از خانه می خیزد
چراغ اهل عشق از کلبه من می شود روشن
نشنید ذره گر بر روزنم پروانه می خیزد
ز بس محو تصور کردن یارم نمی دانم
که در کاشانه می آید، که از کاشانه می خیزد
سبق از یک ورق، لیلی و مجنون را چه حالست این
یکی دیوانه می گردد، یکی فرزانه می خیزد
ز شرح قصه ما رفته خواب از چشم خاصان را
شب آخر گشته و افسانه از افسانه می خیزد
بر دنیا و دین خواهی سرشکی بر جراحت ریز
کزین آب و زمین صد خرمن از یک دانه می خیزد
مگر گاهی «نظیری » می کند آرامگاه اینجا؟
جنون از سایه دیوار این ویرانه می خیزد
گره از ابروان می خیزدش مستانه می خیزد
چو در روز قیامت هرکسی خیزد به سودایی
شهید نرگس او از لحد دیوانه می خیزد
مهیای فنایم جلوه ای در کار می خواهم
مهم بر بام تابد آتشم از خانه می خیزد
چراغ اهل عشق از کلبه من می شود روشن
نشنید ذره گر بر روزنم پروانه می خیزد
ز بس محو تصور کردن یارم نمی دانم
که در کاشانه می آید، که از کاشانه می خیزد
سبق از یک ورق، لیلی و مجنون را چه حالست این
یکی دیوانه می گردد، یکی فرزانه می خیزد
ز شرح قصه ما رفته خواب از چشم خاصان را
شب آخر گشته و افسانه از افسانه می خیزد
بر دنیا و دین خواهی سرشکی بر جراحت ریز
کزین آب و زمین صد خرمن از یک دانه می خیزد
مگر گاهی «نظیری » می کند آرامگاه اینجا؟
جنون از سایه دیوار این ویرانه می خیزد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۹ - هوای کوی او آواره ام از خانه می سازد
هوای کوی او آواره ام از خانه می سازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه می سازد
صلاحم عشق شد کفرم یقین انکار ایمانم
محبت کعبه ویران می کند بتخانه می سازد
قلم در اختیار اوست من چون نقش موهومم
گرم فرزانه می دارد گرم دیوانه می سازد
به ناخن ریشه جان می کنم از هم خوشا دستی
که گاهی چنگ در زلف نگاری شانه می سازد
دل از رد و قبول مجلسم خون شد خوشا رندی
که شب با کنج گلخن روز با ویرانه می سازد
چو گنجشک از پی بازی عزیزم در کف طفلی
ز زلفم دام می بافد ز خالم دانه می سازد
مکن از بزم چون بیگانگان بیرون «نظیری » را
اگر می نیست، بالای ته پیمانه می سازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه می سازد
صلاحم عشق شد کفرم یقین انکار ایمانم
محبت کعبه ویران می کند بتخانه می سازد
قلم در اختیار اوست من چون نقش موهومم
گرم فرزانه می دارد گرم دیوانه می سازد
به ناخن ریشه جان می کنم از هم خوشا دستی
که گاهی چنگ در زلف نگاری شانه می سازد
دل از رد و قبول مجلسم خون شد خوشا رندی
که شب با کنج گلخن روز با ویرانه می سازد
چو گنجشک از پی بازی عزیزم در کف طفلی
ز زلفم دام می بافد ز خالم دانه می سازد
مکن از بزم چون بیگانگان بیرون «نظیری » را
اگر می نیست، بالای ته پیمانه می سازد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۵۰ - چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه می سازد
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه می سازد
چو قطح گل بود بلبل به آب و دانه می سازد
چو بر بام و در مردم نشیند جغد ناسازست
مبارک پی بود آندم که با ویرانه می سازد
ز دشمن خیل در خیل از محبت گوشه چشمی
فسون جاودان را معجزم افسانه می سازد
محبت جزو جزوم را ز هم بی تاب تر دارد
تجلی ذره ذره کوه را پروانه می سازد
پیام نوبهاری، تا نگوید ابر نوروزی
کلید باغ را کی شاخ گل دندانه می سازد
به چشم کم نباید دید قدر زیردستان را
فلک صدجا سبو گل می کند پیمانه می سازد
بجز زلف پریشان در خیالم نگذرد چیزی
پری را گوشه ویرانه ام دیوانه می سازد
مبادا برگ و بارم کم اگر افشانده ام تلخی
که شکرخنده آن را نقل صد کاشانه می سازد
«نظیری » لازم عشق و جنون جنگست و ناسازی
تو معذوری به مردم مردم فرزانه می سازد
چو قطح گل بود بلبل به آب و دانه می سازد
چو بر بام و در مردم نشیند جغد ناسازست
مبارک پی بود آندم که با ویرانه می سازد
ز دشمن خیل در خیل از محبت گوشه چشمی
فسون جاودان را معجزم افسانه می سازد
محبت جزو جزوم را ز هم بی تاب تر دارد
تجلی ذره ذره کوه را پروانه می سازد
پیام نوبهاری، تا نگوید ابر نوروزی
کلید باغ را کی شاخ گل دندانه می سازد
به چشم کم نباید دید قدر زیردستان را
فلک صدجا سبو گل می کند پیمانه می سازد
بجز زلف پریشان در خیالم نگذرد چیزی
پری را گوشه ویرانه ام دیوانه می سازد
مبادا برگ و بارم کم اگر افشانده ام تلخی
که شکرخنده آن را نقل صد کاشانه می سازد
«نظیری » لازم عشق و جنون جنگست و ناسازی
تو معذوری به مردم مردم فرزانه می سازد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۵۳ - عنان دل ز خودرایی به فریادم نگه دارد
عنان دل ز خودرایی به فریادم نگه دارد
بنالم کاندر آن دل ناله مظلوم ره دارد
دل دیوانه ام را گنج در ویرانه افتادست
گدایی عشق بازی با جمال پادشه دارد
چو گوید کفر مجذوبی به استغفار حاجت نیست
کسی کز عشق گمره شد چه پروای گنه دارد
مرا گر هست کبری در دماغ از کبریای اوست
حباب از جوش دریا باد نخوت در کله دارد
تجلی جمالی هست در هرجا که ذوقی هست
بیابان شور اگر می آورد یوسف به چه دارد
فقیری را که شب ها تکیه گاه از خشت آن در شد
چنان خوابد که گویی تکیه بر خورشید و مه دارد
حکایت های عهد دوستی را کرده ام از بر
چو هندویی که بهر سوختن هیزم نگه دارد
همان بهتر که نگشایی سر راز دل ما را
که حرف هجر خونین نامه ما را سیه دارد
به خاک پای گلبن می نویسد شکوه از غربت
اگر بر شاخ طوبا بلبلی آرامگه دارد
شبیخون غم از پا درنمی آرد «نظیری » را
ز اشک و آه شب سلطان ما خیل و سپه دارد
بنالم کاندر آن دل ناله مظلوم ره دارد
دل دیوانه ام را گنج در ویرانه افتادست
گدایی عشق بازی با جمال پادشه دارد
چو گوید کفر مجذوبی به استغفار حاجت نیست
کسی کز عشق گمره شد چه پروای گنه دارد
مرا گر هست کبری در دماغ از کبریای اوست
حباب از جوش دریا باد نخوت در کله دارد
تجلی جمالی هست در هرجا که ذوقی هست
بیابان شور اگر می آورد یوسف به چه دارد
فقیری را که شب ها تکیه گاه از خشت آن در شد
چنان خوابد که گویی تکیه بر خورشید و مه دارد
حکایت های عهد دوستی را کرده ام از بر
چو هندویی که بهر سوختن هیزم نگه دارد
همان بهتر که نگشایی سر راز دل ما را
که حرف هجر خونین نامه ما را سیه دارد
به خاک پای گلبن می نویسد شکوه از غربت
اگر بر شاخ طوبا بلبلی آرامگه دارد
شبیخون غم از پا درنمی آرد «نظیری » را
ز اشک و آه شب سلطان ما خیل و سپه دارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۶۰ - فلک مزدور ایمای تو باشد
فلک مزدور ایمای تو باشد
نوازد هر که را رای تو باشد
به دل تنگی کنم دل خوش همیشه
که تنها جای غم های تو باشد
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم درو جای تو باشد
شود مجروح مغز استخوانم
سر خاری چو در پای تو باشد
میی کاشفتگی در شور آرد
نگاه کارافزای تو باشد
حریفی کز خرد بازیچه سازد
عتاب گریه فرمای تو باشد
نهایت نیست طومار دلی را
که مضمونش تمنای تو باشد
کدورت نیست کاخ سینه ای را
که راهش بر تماشای تو باشد
گل صدرنگ می روید از آن خاک
که در وی نوش صهبای تو باشد
سحرگه هرکه پیش از خواب خیزد
حریف باده پیمای تو باشد
دو عالم نقد جان بر دست دارند
به بازاری که سودای تو باشد
«نظیری » زندگی در درد دل جو
که درد تو مسیحای تو باشد
نوازد هر که را رای تو باشد
به دل تنگی کنم دل خوش همیشه
که تنها جای غم های تو باشد
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم درو جای تو باشد
شود مجروح مغز استخوانم
سر خاری چو در پای تو باشد
میی کاشفتگی در شور آرد
نگاه کارافزای تو باشد
حریفی کز خرد بازیچه سازد
عتاب گریه فرمای تو باشد
نهایت نیست طومار دلی را
که مضمونش تمنای تو باشد
کدورت نیست کاخ سینه ای را
که راهش بر تماشای تو باشد
گل صدرنگ می روید از آن خاک
که در وی نوش صهبای تو باشد
سحرگه هرکه پیش از خواب خیزد
حریف باده پیمای تو باشد
دو عالم نقد جان بر دست دارند
به بازاری که سودای تو باشد
«نظیری » زندگی در درد دل جو
که درد تو مسیحای تو باشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۶۸ - به بیرحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوشتر
به بیرحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوشتر
زبانی در کنایت سیلی استاد از آن خوشتر
به خود قیدی نداری با وجود حسن و زیبایی
ز هر خوبی که داری خاطر آزاد از آن خوشتر
فریب خنده می خواند عتاب غمزه می راند
ز خوبان خوش بود مهر و وفا بیداد از آن خوشتر
چو دریا می کشم دم در خود و در جوش می آیم
که خاموشی خوشش می آید و فریاد از آن خوشتر
ز بیدادش نمی نالم گرم زیر و زبر سازد
بنایی کو کند ویران نهد بنیاد از آن خوشتر
نثاری بر رخ او صد عوض در زیر لب دارد
برو جانی گر افشاندیم صد جان داد از آن خوشتر
«نظیری » جذبه یی باعث نصیحت می کند خاصت
اگر فضلی نداری عشق مادرزاد از آن خوشتر
زبانی در کنایت سیلی استاد از آن خوشتر
به خود قیدی نداری با وجود حسن و زیبایی
ز هر خوبی که داری خاطر آزاد از آن خوشتر
فریب خنده می خواند عتاب غمزه می راند
ز خوبان خوش بود مهر و وفا بیداد از آن خوشتر
چو دریا می کشم دم در خود و در جوش می آیم
که خاموشی خوشش می آید و فریاد از آن خوشتر
ز بیدادش نمی نالم گرم زیر و زبر سازد
بنایی کو کند ویران نهد بنیاد از آن خوشتر
نثاری بر رخ او صد عوض در زیر لب دارد
برو جانی گر افشاندیم صد جان داد از آن خوشتر
«نظیری » جذبه یی باعث نصیحت می کند خاصت
اگر فضلی نداری عشق مادرزاد از آن خوشتر
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۹۴ - سخن گویید با من کمتر امروز
سخن گویید با من کمتر امروز
که دارم دل به جای دیگر امروز
چنان سودا مزاجم را گرفته
که تلخم می نماید شکر امروز
چنان اشکم به خشک و تر رسیده
که چوبم می نسوزد آذر امروز
ز بس طوفان درو بامم گرفته
فراز بام می یابم در امروز
سمند عشق را زین برگرفتم
خرد را می نهم جل بر خر امروز
به کفر این صنم گر دین نبازم
نویسندم ملایک کافر امروز
دو یک می باختم عمری دوشش را
فکندم مهره را در ششدر امروز
درین عشرت که من جان می سپارم
نمی گرید به مرگم مادر امروز
به ظاهر دیده گر صورت پرستست
منم جان را به معنی رهبر امروز
اگر دوران خرد نظمم «نظیری »
کشد حسنش قلم در کشور امروز
که دارم دل به جای دیگر امروز
چنان سودا مزاجم را گرفته
که تلخم می نماید شکر امروز
چنان اشکم به خشک و تر رسیده
که چوبم می نسوزد آذر امروز
ز بس طوفان درو بامم گرفته
فراز بام می یابم در امروز
سمند عشق را زین برگرفتم
خرد را می نهم جل بر خر امروز
به کفر این صنم گر دین نبازم
نویسندم ملایک کافر امروز
دو یک می باختم عمری دوشش را
فکندم مهره را در ششدر امروز
درین عشرت که من جان می سپارم
نمی گرید به مرگم مادر امروز
به ظاهر دیده گر صورت پرستست
منم جان را به معنی رهبر امروز
اگر دوران خرد نظمم «نظیری »
کشد حسنش قلم در کشور امروز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۲ - به امید توام خرسند ازین پس
به امید توام خرسند ازین پس
نخواهم گشت حاجتمند ازین پس
به بهتان گناهم سوخت دشمن
به عصیانم نمی سوزند ازین پس
اگر در دل ملالی یابم از تو
نخواهم تن به ناخن کند ازین پس
دلم از خانمان برکنده عشقت
ندارم مهر بر فرزند ازین پس
به بند نیستی دیدم دهانت
به هستی نیستم دربند ازین پس
بر از آغوش شمشادت گرفتم
ز صرصر نشکنم پیوند ازین پس
کنون خوش وقت باید بود با هم
که داند زندگی تا چند ازین پس
به تعلیم خردمندان نبودم
بسم نابخردان را پند ازین پس
شکر در مصر ارزان شد «نظیری »
به کنعان می فرستم قند ازین پس
نخواهم گشت حاجتمند ازین پس
به بهتان گناهم سوخت دشمن
به عصیانم نمی سوزند ازین پس
اگر در دل ملالی یابم از تو
نخواهم تن به ناخن کند ازین پس
دلم از خانمان برکنده عشقت
ندارم مهر بر فرزند ازین پس
به بند نیستی دیدم دهانت
به هستی نیستم دربند ازین پس
بر از آغوش شمشادت گرفتم
ز صرصر نشکنم پیوند ازین پس
کنون خوش وقت باید بود با هم
که داند زندگی تا چند ازین پس
به تعلیم خردمندان نبودم
بسم نابخردان را پند ازین پس
شکر در مصر ارزان شد «نظیری »
به کنعان می فرستم قند ازین پس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۱ - حیاتی در گذر دارم چه پرسی بود و نابودش
حیاتی در گذر دارم چه پرسی بود و نابودش
متاع روی در نقصان چه سامان آید از سودش
سرم شوریدگی دارد ندانم چیست سودایش
دلم آوارگی جوید ندانم چیست مقصودش
ز اظهار محبت در زبان خلق افتادم
چو محتاجی که گنجی یابد و ظاهر کند زودش
نگاری تندخو دارم قمر هیکل فلک شیوه
به هرکس بد کند خاطر نباشد روی بهبودش
مزاج نازکی دارد که بهر هیچ می رنجد
چو رنجید از کسی نتوان به صد جان کرد خوشنودش
عیار صدق من گردد به می خوردن بر او ظاهر
بیار آتش که می سازم مشامی تازه از عودش
در اول با همه بیگانگی خواند و قبولم کرد
نخواهم بعد چندین آشنایی گشت مردودش
دل آزرده ام از خنده اش آزرده تر گردد
جراحت بیش می سوزد چو می سازی نمک سودش
«نظیری » را به مجلس بردم امروز و غلط کردم
مرا رسوای عالم کرد چشم گریه آلودش
متاع روی در نقصان چه سامان آید از سودش
سرم شوریدگی دارد ندانم چیست سودایش
دلم آوارگی جوید ندانم چیست مقصودش
ز اظهار محبت در زبان خلق افتادم
چو محتاجی که گنجی یابد و ظاهر کند زودش
نگاری تندخو دارم قمر هیکل فلک شیوه
به هرکس بد کند خاطر نباشد روی بهبودش
مزاج نازکی دارد که بهر هیچ می رنجد
چو رنجید از کسی نتوان به صد جان کرد خوشنودش
عیار صدق من گردد به می خوردن بر او ظاهر
بیار آتش که می سازم مشامی تازه از عودش
در اول با همه بیگانگی خواند و قبولم کرد
نخواهم بعد چندین آشنایی گشت مردودش
دل آزرده ام از خنده اش آزرده تر گردد
جراحت بیش می سوزد چو می سازی نمک سودش
«نظیری » را به مجلس بردم امروز و غلط کردم
مرا رسوای عالم کرد چشم گریه آلودش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۷ - خرامان آمد از می در سر آتش
خرامان آمد از می در سر آتش
چو او آمد درآمد از در آتش
بنفشه کرده خندان بر بناگوش
چو بر طرف کله نیلوفر آتش
ز رنگ آمیزی آن زلف و رخسار
سمندر کرده از خاکستر آتش
لبش افروخته از خنده مجمر
ز عشقش سوخته عود تر آتش
ز هر سو هندوی آتش پرستی
به گرد عارضش رقصان بر آتش
برو پروانه جان افشان و از رشک
فشاند شمع هر دم بر سر آتش
اگر آن بت خلیل الله بسوزد
برد بهر خوش آمد آزر آتش
گر انکار آورد، آن لب عجب نیست
که روح الله زند در ما در آتش
اگر دوزخ به آن لب برفروزند
گل و ریحان شود بر کافر آتش
به جنت سوز عشقش گر نباشد
شود بر مؤمن آب کوثر آتش
«نظیری » کام دل از سوختن جوی
شود پروانه را بال و پر آتش
چو او آمد درآمد از در آتش
بنفشه کرده خندان بر بناگوش
چو بر طرف کله نیلوفر آتش
ز رنگ آمیزی آن زلف و رخسار
سمندر کرده از خاکستر آتش
لبش افروخته از خنده مجمر
ز عشقش سوخته عود تر آتش
ز هر سو هندوی آتش پرستی
به گرد عارضش رقصان بر آتش
برو پروانه جان افشان و از رشک
فشاند شمع هر دم بر سر آتش
اگر آن بت خلیل الله بسوزد
برد بهر خوش آمد آزر آتش
گر انکار آورد، آن لب عجب نیست
که روح الله زند در ما در آتش
اگر دوزخ به آن لب برفروزند
گل و ریحان شود بر کافر آتش
به جنت سوز عشقش گر نباشد
شود بر مؤمن آب کوثر آتش
«نظیری » کام دل از سوختن جوی
شود پروانه را بال و پر آتش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۲ - نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه مل از شورش خمار فارغ
درین مجلس طرب هر دم فزونست
نگردد ساقی از ایثار فارغ
شب آمد نوبت سودای ما شد
ز شور و فتنه شد بازار فارغ
ملک خفت و عسس طبل سوم زد
شدیم از زحمت اغیار فارغ
رقیب و پاسبان خوابید و گردید
دل پوینده از زنهار فارغ
شکر لب بوسه ها بر کام جان داد
لب جوینده از اظهار فارغ
به یکرنگی و یک تایی رسیدیم
شدیم از مصحف و زنار فارغ
از آن سودای ما آخر نگردید
که حسن او نگشت از کار فارغ
به شب از بس که گستاخم «نظیری »
نگردم روز از استغفار فارغ
نه مل از شورش خمار فارغ
درین مجلس طرب هر دم فزونست
نگردد ساقی از ایثار فارغ
شب آمد نوبت سودای ما شد
ز شور و فتنه شد بازار فارغ
ملک خفت و عسس طبل سوم زد
شدیم از زحمت اغیار فارغ
رقیب و پاسبان خوابید و گردید
دل پوینده از زنهار فارغ
شکر لب بوسه ها بر کام جان داد
لب جوینده از اظهار فارغ
به یکرنگی و یک تایی رسیدیم
شدیم از مصحف و زنار فارغ
از آن سودای ما آخر نگردید
که حسن او نگشت از کار فارغ
به شب از بس که گستاخم «نظیری »
نگردم روز از استغفار فارغ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۱ - درین بستان به جهد از خار بگسل
درین بستان به جهد از خار بگسل
چو گل خندان شو و از بار بگسل
اگر تعویذ بر بالت گران است
به زخم ناخن و منقار بگسل
سر رشته به بگسستن توان یافت
ز هم این تار را یک بار بگسل
ز پیش دیده ام بردار کونین
گره از پرده رخسار بگسل
غمت گو ناخنی در دل فرو کن
نمی گویم گره بسیار بگسل
پس از چندین ورع ترسم که گویند
شهادت عرضه کن زنار بگسل
میانی کز ریا بستی به خلوت
برو در صحبت خمار بگسل
شهود او «نظیری » سرسری نیست
زبان از ذکر و دل از کار بگسل
چو گل خندان شو و از بار بگسل
اگر تعویذ بر بالت گران است
به زخم ناخن و منقار بگسل
سر رشته به بگسستن توان یافت
ز هم این تار را یک بار بگسل
ز پیش دیده ام بردار کونین
گره از پرده رخسار بگسل
غمت گو ناخنی در دل فرو کن
نمی گویم گره بسیار بگسل
پس از چندین ورع ترسم که گویند
شهادت عرضه کن زنار بگسل
میانی کز ریا بستی به خلوت
برو در صحبت خمار بگسل
شهود او «نظیری » سرسری نیست
زبان از ذکر و دل از کار بگسل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۲ - به لغزش دست از دلدار مگسل
به لغزش دست از دلدار مگسل
گر افتد زلتی از کار مگسل
به نقصانی که یابد خرقه سهل است
به رفتن خرقه از هر خار مگسل
در میخانه آخر می گشایند
تو رفت و آمد از خمار مگسل
قباسبزان قریب چشمه سارند
چو ابر از دامن کهسار مگسل
به شهر روشنان صیقل گرانند
به خشت از آینه زنگار مگسل
اگر عاشق شدی دل را نگهدار
مگردان سبحه و زنار مگسل
غلط سنجان عامی دشمنانند
کمر در صحبت اغیار مگسل
پریشانی کند پامال و خوارش
گهر را عقد در بازار مگسل
نسیم آخر شمیمی می رساند
تو رفت و آمد از گلزار مگسل
ته کیسه پی ایثار بشکاف
کرم هر ساعت از دینار مگسل
به هر جرمی که مستانت برانند
تو دست از دامن خمار مگسل
به قدر آن که از سوزن کشی تار
اگر زنار مانی تار مگسل
«نظیری » بس نخواهد کرد اناالحق
خلیفه گو رسن از دار مگسل
گر افتد زلتی از کار مگسل
به نقصانی که یابد خرقه سهل است
به رفتن خرقه از هر خار مگسل
در میخانه آخر می گشایند
تو رفت و آمد از خمار مگسل
قباسبزان قریب چشمه سارند
چو ابر از دامن کهسار مگسل
به شهر روشنان صیقل گرانند
به خشت از آینه زنگار مگسل
اگر عاشق شدی دل را نگهدار
مگردان سبحه و زنار مگسل
غلط سنجان عامی دشمنانند
کمر در صحبت اغیار مگسل
پریشانی کند پامال و خوارش
گهر را عقد در بازار مگسل
نسیم آخر شمیمی می رساند
تو رفت و آمد از گلزار مگسل
ته کیسه پی ایثار بشکاف
کرم هر ساعت از دینار مگسل
به هر جرمی که مستانت برانند
تو دست از دامن خمار مگسل
به قدر آن که از سوزن کشی تار
اگر زنار مانی تار مگسل
«نظیری » بس نخواهد کرد اناالحق
خلیفه گو رسن از دار مگسل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۱۱ - گهی بر فرش سنبل، گاه بر روی گیا افتم
گهی بر فرش سنبل، گاه بر روی گیا افتم
نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم
نی کلکم ز حسن روی گل، منقار بلبل شد
مباد از طرف گلشن دور افتم کز نوا افتم
به هر بانگ سرودی خاطرم آشفته می گردد
گلم گویی، که از آمد شد باد صبا افتم
حدیث دام زلفی می کنم، دزدیده دزدیده
دلم را خار خاری هست ترسم در بلا افتم
گرم صد بار سوزی، باز بر گرد سرت گردم
نیم پروانه، کز یک سوختن از دست و پا افتم
به محرومی و بی قدری خضرم گریه می آید
چو در فکر شهیدان تو در روز جزا افتم
«نظیری » بی خود از بزم وصال یار می آیم
عجب کیفیتی دارم، ندانم تا کجا افتم
نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم
نی کلکم ز حسن روی گل، منقار بلبل شد
مباد از طرف گلشن دور افتم کز نوا افتم
به هر بانگ سرودی خاطرم آشفته می گردد
گلم گویی، که از آمد شد باد صبا افتم
حدیث دام زلفی می کنم، دزدیده دزدیده
دلم را خار خاری هست ترسم در بلا افتم
گرم صد بار سوزی، باز بر گرد سرت گردم
نیم پروانه، کز یک سوختن از دست و پا افتم
به محرومی و بی قدری خضرم گریه می آید
چو در فکر شهیدان تو در روز جزا افتم
«نظیری » بی خود از بزم وصال یار می آیم
عجب کیفیتی دارم، ندانم تا کجا افتم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۱۳ - نمی گردید کوته رشته معنی، رها کردم
نمی گردید کوته رشته معنی، رها کردم
حکایت بود بی پایان به خاموش ادا کردم
به لذت بود گر لخت جگر گر پاره دل بود
نمک رفت از سخن تا به تکلف آشنا کردم
درین دکان کاسد صد هنر بی یک سبب هیج است
به مس محتاجم اکنون، گرچه مس را کیمیا کردم
خدنگ جعبه توفیق امشب در کمانم بود
غزالم در نظر بسیار خوب آمد خطا کردم
شهادت را عوض، فردوس جانان داد در محشر
دیت خود بود خونم را غلط کردم بها کردم
شبم خوش بود و چشمم داشت الحق گریه گرمی
شکایت بود بر لب، یاد او کردم دعا کردم
گره نیکو نمی زیبید آن ابروی زیبا را
اگر افسون او، گر سحر بابل بود واکردم
به هر کاری که همت می گماری نصرت از حق جو
که بر گنجشک دام افکندم و صید هما کردم
ز کوی یار چون تو، درهم و آشفته می آمد
«نظیری » کسب صد گلزار امروز از صبا کردم
حکایت بود بی پایان به خاموش ادا کردم
به لذت بود گر لخت جگر گر پاره دل بود
نمک رفت از سخن تا به تکلف آشنا کردم
درین دکان کاسد صد هنر بی یک سبب هیج است
به مس محتاجم اکنون، گرچه مس را کیمیا کردم
خدنگ جعبه توفیق امشب در کمانم بود
غزالم در نظر بسیار خوب آمد خطا کردم
شهادت را عوض، فردوس جانان داد در محشر
دیت خود بود خونم را غلط کردم بها کردم
شبم خوش بود و چشمم داشت الحق گریه گرمی
شکایت بود بر لب، یاد او کردم دعا کردم
گره نیکو نمی زیبید آن ابروی زیبا را
اگر افسون او، گر سحر بابل بود واکردم
به هر کاری که همت می گماری نصرت از حق جو
که بر گنجشک دام افکندم و صید هما کردم
ز کوی یار چون تو، درهم و آشفته می آمد
«نظیری » کسب صد گلزار امروز از صبا کردم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۴ - به گل پیراهنی امیدوارم
به گل پیراهنی امیدوارم
که خوشبو سازد آغوش و کنارم
من آن آسیمه صیادم درین بحر
که در دامم نمی گنجد شکارم
قضا هم سنگ کوهم داده سودا
به مویی برتر از او بسته بارم
فشانم خوشه باران ز مژگان
به شورش ابر دشت و کوهسارم
شود شوریده تر هر دم گل و آب
ازین مرغابیان چشمه سارم
به امید وصال آن پری وش
به شکلی هر نفس بت می نگارم
به ایمان نایم از پندار بیرون
عجایب مؤمن زنار دارم
گریبان می درم از عشق و کارش
که تاب این سر و سودا ندارم
ز شهری زادگان عشق پرسید
یکی از عارفان آن دیارم
به این خشکی گر آزادم گذارند
ز سرسبزان وادی یادگارم
«نظیری » ذوق شب خیزان ز من پرس
که از بی گه درین وادی سوارم
که خوشبو سازد آغوش و کنارم
من آن آسیمه صیادم درین بحر
که در دامم نمی گنجد شکارم
قضا هم سنگ کوهم داده سودا
به مویی برتر از او بسته بارم
فشانم خوشه باران ز مژگان
به شورش ابر دشت و کوهسارم
شود شوریده تر هر دم گل و آب
ازین مرغابیان چشمه سارم
به امید وصال آن پری وش
به شکلی هر نفس بت می نگارم
به ایمان نایم از پندار بیرون
عجایب مؤمن زنار دارم
گریبان می درم از عشق و کارش
که تاب این سر و سودا ندارم
ز شهری زادگان عشق پرسید
یکی از عارفان آن دیارم
به این خشکی گر آزادم گذارند
ز سرسبزان وادی یادگارم
«نظیری » ذوق شب خیزان ز من پرس
که از بی گه درین وادی سوارم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۹ - همیشه تار و پود کار ناهموار می بستم
همیشه تار و پود کار ناهموار می بستم
دل و دستم نبود و خویش را بر کار می بستم
برش چندان که می رفتم نبودش شفقتی با من
به افسون خویش را بر محرمان یار می بستم
در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی
همیشه خویش را چون سایه بر دیوار می بستم
اگرچه پای تا سر عذر تقصیر و گنه بودم
ز خجلت های عصیان لب ز استغفار می بستم
کسی دیگر بجز من لذت نقصان نمی دانست
گر از اول ره سودا درین بازار می بستم
نمی افتاد چندین رخنه در بنیاد رسوایی
گر از آغاز دست عقل دعوی دار می بستم
کمر در خدمتت عمریست می بندم چه شد قدرم
برهمن می شدم گر این قدر زنار می بستم
نهال عمر پیوند تو کردم برنشد حاصل
ثمر می داد اگر این نخل را بر خار می بستم
«نظیری » این تمنا و طلب تا وقت مردن بود
متاع جان به غارت می شد و من بار می بستم
دل و دستم نبود و خویش را بر کار می بستم
برش چندان که می رفتم نبودش شفقتی با من
به افسون خویش را بر محرمان یار می بستم
در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی
همیشه خویش را چون سایه بر دیوار می بستم
اگرچه پای تا سر عذر تقصیر و گنه بودم
ز خجلت های عصیان لب ز استغفار می بستم
کسی دیگر بجز من لذت نقصان نمی دانست
گر از اول ره سودا درین بازار می بستم
نمی افتاد چندین رخنه در بنیاد رسوایی
گر از آغاز دست عقل دعوی دار می بستم
کمر در خدمتت عمریست می بندم چه شد قدرم
برهمن می شدم گر این قدر زنار می بستم
نهال عمر پیوند تو کردم برنشد حاصل
ثمر می داد اگر این نخل را بر خار می بستم
«نظیری » این تمنا و طلب تا وقت مردن بود
متاع جان به غارت می شد و من بار می بستم